کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

ترسِ عوض شدن

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۷ ب.ظ


سرشٌ با لبخند برگردوند و به قابِ چوبیِ قهوه ای رنگی که اطرافش با کاشی هایِ ریزو رنگارنگ پوشیده شده بود چشم دوخت.

_" این قابٌ میبینی؟! اینو روزای اولی که تازه باهم آشنا شده بودیم بهم هدیه داد . روزیکه اومد پیشم تا اینو بهم هدیه بده دستاش پر از زخم بود میگفت خودش این قابٌ درست کرده ، کاشیای رنگارنگشم ازینور اونور جَمع کرده و با دستایِ خودش به تیکه های کوچیک درآورده و اینو ساخته ، میگفت اولین عکس دونفرمونو وقتی عاشقم شدی میذاریم تو این قاب ..."

وقتی اینکارو کرد انقدر بنظرم رمانتیک اومد که نتونستم مقاومت کنم ، تا قبل از اون عاشقش نبودم یَنی با نگاهِ اول دِلمو نبرده بود اما میدونست چجوری ویرونَم کنه ، کم کم اومد و موندنی شد و اولین عکس دونفره ی بعد از عاشق شدنمو گذاشتیم تو اون قاب.

از  جاش بلند شد ، قابٌ از دیوار برداشت و ادامه داد "اما بعد از اینکه بِهَم رسیدیم ..."

هنوز حرفش تموم نشده بود که کلید تویِ قفل در چرخید و در باز شد .

صدای سلامِ مردونه تو خونه پیچید.

از جام پاشدم و سلام کردم ، جوابمو داد و رو به همسرش که قاب هنوز تو دستش بود گفت: باز اون قابِ مسخره دستته که ، هشت سال از وقتی برات درستش کردم میگذره هر کی میاد اونو نشونش میدی ...

نگاهِ غمگینِ زن تو کاشی های دور قاب گم شد.

زیاد اونجا نموندم و خیلی زود برگشتم خونه ، فهمیده بودم ماجرا چیه و چرا گاه و بی گاه صدای گریَش تو راه پله می پیچه اما یه چیزو نفهمیده بودم اینکه چرا خیلیا واسه بدست آوردن یه نفر تلاش میکنن اما وقتی بدستش آوردن یادشون میره ازش نگهداری کنن ، یادشون میره این همون آدمه ، همونی که بعضی شبا بخاطرش گریه کردن ، از نبودنش ترسیدن و خودشونو براش به آب و آتیش زدن که داشته باشنش ...

کاش یه روزی همه ی آدما یاد بگیرن بِهَم رسیدن تازه شروعه عشقه نه پایانش 

کاش یاد بگیرن از همون اول خودِ واقعیشون باشن نه یه آدمِ ایده آل که وقتی از داشتنِ عشقشون مطمئن شدن شروع کنن به عوض شدن ....

با صدایِ گوشی حواسم به اطرافم جمع تر شد ، خودش بود پیامک زده بود و از دلتنگی گفته بود . براش نوشتم : دلتنگم نباش چون من الان غم دارم ، غمِ عوض شدنتو ، غمِ اینکه مثلِ مردِ خونه ی همسایه بالایی وقتی بهم رسیدیم بشی اونیکه نمیشه دوسش داشت ، غم دارم دلبر ، غم دارم ...

چیزی که نوشته بودم براش فرستادم ، سرمو به سمت در برگردوندم صدای گریه از راه پله میومد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

نازنین عابدین پور

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی