کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

محبوبم ( نامه شماره آخر )

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۳ ب.ظ


محبوبم!

چو ایام قدیم

میخواستم نامه ای برایت پست کنم

معطر به چند بنفشه و بابونه ی خشک!

فرقی نخواهد کرد که کاغذ را

چگونه در دست بگیری

انگشتانت را خواهم بوسید

چرا که سطر به سطر آن را بوسیده ام.


گفتند دیگر اینجا نیست

از خانه ای که میشناختی

از کوچه ای که با درختان بهارنارنج نشان کرده بودی

از محله ای که بارها قدم زده ای

گفتند دیگر اینجا نیست

او به جای خوشبخت تری رفته است

به خانه ای بزرگتر

و کوچه و محله ای در بالای شهر


می خواستم نامه ای برایت پست کنم

مزین به واژه هایی که از تو معنا می گرفت

حرف ها، کلمات و جملات را تو ساخته ای

زبان اختراع توست

اگر نه لال بودم پیش از تو

و زبان مادری

تنها توانسته بود مرا از گرسنگی و تشنگی و خستگی رهایی بخشد!


می خواستم نامه ای برایت پست کنم

به خانه ای که آدرسش را نمیدانم

کوچه ای که آن را نمیشناسم

محله ای نا آشنا

و اگر بر فرض محالات روزی بدستت رسد

معشوق ات

قبل از تو آنرا بخواند

و عشق و نامه و واژه هایم

به سرنوشت شوم روزگارم دچار شود.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

حمید جدیدی

نظرات (۱)

سلام ...
من یه متن نوشتم ... میخواستم اگه می شه بزارید توی وبتون :) میشه خواهش کنم بزاریدش ؟ متنش این هست :
مثلا بمانی و روی کاناپه کهنه مان مثل همیشه لم بدهی و استکان کمر باریک دستت باشد لبریز از چای سیاه به رنگ ذغال صبح و اخم هایت توی هم باشد و اخبار بیست و سی نگاه کنی ... مثلا بمانم و توی آشپزخانه باشم و موج گندمزار موهایم را که عاشق عطرشان هستی رها کنم ... قرمه سبزی ام قُل بزند و من روی صندلی آشپزخانه با دستی گره کرده زیر چانه بر روی میز محو تو ... لبخند بزنم به وسط سرت که کمی تاس شده است و نور لامپ آن را درخشان میکند ! لبخندم پررنگ تر بشود ... و به اولین قرارمان که سبیلی نازک داشتی با موی سیاه ، فکر کنم ... شاید یک رت باتلر به تمام معنا که با یک شاخه رز قرمز کامل می شد ! ... سنگینی نگاهم را حس کنی ... نگاهت با نگاهم تلاقی کند و همانجا به زمانی که حلقه ازدواج را در دستم میکردی برگردیم ... ولی ماشین زمانمان با یک بوی سوختگی ما را به زمان حال می آورد ... سریع دستگیره های قابلمه قرمه سبزی ته گرفته را میگیرم اما تازه میفهمم سر به هوایی چه میکند ... چشم های سیاه و نافذ چه میکند قابلمه را روی همان گاز ول میکنم ... ولی تو اخبار را به خاطر من رها نمیکنی و نمی دوی طرف آشپزخانه ... و با آن صدای گرم ات نمیگویی " جانم چه شدی ؟ " تو نمانده ای و ماشین زمانمان را با خودت برده ای ... نگفتی من چه کنم بی نگاهت که در وجودم رسوخ میکند و عشق را در دلم سرازیر میکند ... همین هم رویا بود ... آخر میدانی ؟! سر به هوایی تاول می آورد نه چیز دیگری !
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی