کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

به درک که برگشتی

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ق.ظ


زل زده بود به چشمام، لب پایینشو میجوید و همونجور زل زده بود به چشمام.

آب دهنم و قورت دادم و نگاهم و از خط نگاهش برداشتم و روی خیابان کنار کافه انداختم. بارون عجیبی میبارید.لعنتی...عجب روز مزخرفی!

قطره ی اشک روی انگشتان گره کردش افتاد.با پشت دست صورتش و پاک کرد. و دوباره با چشمای قرمزش نگاهم کرد.

+برمی گردی؟

دستم و ستون کردم و به خطوط صورتش نگاه کردم.به روزهایی فکر کردم که تمام آرامشم لمس همین خطوط بود و تمام آشوبم از دست دادنشون.

_میدونی... پنج شیش سالم بود عاشق یه اسباب بازی بودم ، هرچی اصرار کردم مامانم برام بخره نخرید.گفت نمی ارزه  و قشنگ نیست و زود خرابش میکنی و این صحبتا.اما پسر عموم خرید.منو پسرعموم بچگی خیلی پیش هم بودیم.جفتمون اون اسباب بازی و دوس داشتیم.مامان من نخرید واسم ولی زن عمو خرید.

یه سال تموم اون اسباب بازی تو دست پسرعموم بود و غرغرای من تو تموم خونه شنیده میشد.صبح.شب...صبح...شب..

هرچی میشد هر دلخوری که پیش میومد من وصلش میکردم به همین نخریدن اسباب بازی و اینا.

بعد چند ماه هم من ساکت شدم هم دیگه اون اسباب بازی از رونق افتاد.نه دیگه دست پسرعموم بود نه تو ویترین مغازه ها تو چشم بود.تولدم که شد دیدم کادوم همون اسباب بازیه.الکی خوشحالی کردم و یه جوری تظاهر کردم انگاری بهترین کادوی دنیاعه..ولی واقعیت و میدونی؟حالم ازش بهم میخورد.وقتی یادم مینداخت چقد بخاطرش گریه کردم چقد الکی الکی دعوا راه انداختم چقد برای دوساعت بازی کردن باهاش منت پسرعموم و کشیدم.دلم میخواس تیکه تیکه شو جدا میکردم مینداختم جلو مامان بابام میگفتم دمتون گرم مرسی که خریدین ولی دیگه به دردم نمیخوره.این وسیله هیچی جز مرور یه سری خاطره ی مزخزف نیست واسم.

از جام بلند شدم.منگ حرفام بود.فنجون قهوه رو سرد و تلخ یه سره خوردم و کیفمو ورداشتم.

برگشتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

_ یه روزی اینقدر عاشقت بودم که حاضر بودم هرکاری بکنم که باشی.عصبانیت دعوا التماس هرچی...ولی تو رفتن و انتخاب کردی و نموندی.حالام نه اینکه حسم نسبت بهت عوض شده باشه نه..فقط خیلی بیشتر از اینکه عاشقت باشم ازت متنفرم.تو چیزی جز مرور یه سری خاطره ی سیاه نیستی واسم.بغض نکن و نپرس که برمیگردی...وقتی از کسی نا امید میشی و تو ذهنت سقوط میکنه، کنار هر فعلی که قرارش میدی یه به درک هم اضافه میکنی.

به درک که رفته به درک که نیست...راستیتش با تموم احترامی که بینمونه، به درک که برگشتی...

اینو گفتم و از کافه زدم بیرون.

لعنتی...عجب روز مزخرفی...


| فاطمه زهرا عباسی |

  • پروازِ خیال ...

نظرات (۱)

  • زهرا اردیبهشتی20
  • سلام
    روزتون خوش :)

    متن زیبایی بود....
    پاسخ:
    سلام
    هفته تون خوش
    ممنونم :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی