کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

انقد ظریفی که با یک نگاه ساده میشکنی

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ


چند روز پیش یه پروانه ی خوشگل و رنگی نشسته بود روی گلای کنار حیاط.

من دستمو دراز کردم که بگیرمش، ولی هربار زودتر از من میپرید و از دستم در میرفت. بالاخره با هزار زحمت گرفتمش توی مشتم. مشتمو آروم آروم باز کردم که یه وقت نپره و بره. تکون نمیخورد. مشتمو که کامل باز کردم دیدم بالش رو شکستم. روی دستم مدام دور خودش انقدر چرخید که خسته شد و بعد دیگه حرکت نکرد.

من نمیخواستم بهش آسیب برسونم، بدون اینکه بخوام اول بال پروازشو ازش گرفتم، و بعد خودش آروم آروم تسلیم شد و مرد.

یاد تو افتادم. توی سلف دانشگاه، توی دورهمی های پارک دانشجو، وسط راهروهای آموزش دانشکده، هرجا که میدیدمت قد همون پروانه هه میخواستم که بگیرمت توی دستام. تو ولی همیشه برخلاف ظاهر قدرتمندی که به خودت میگرفتی، انقدر قشنگ و ظریف بودی که میترسیدم لابلای دستای  زبر و بی روح من بشکنی.

مامان همیشه میگفت پروانه ها واسه گرفتن نیستن، آزادن، فقط باید نگاهشون کنی و لذت ببری. شاید بخاطر همینه با وجود اینکه بال نداری اما همه پروانه صدات میکنن.

یه بار وسط کلاس ساعت شیش عصر برقای دانشکده واسه چند دقیقه رفت. من دقیقا روی صندلی کناریت نشسته بودم.  شیش عصرای زمستون دانشکده همیشه تاریک بود. تو هول شدی و بی اختیار دستمو گرفتی، ترسیده بودی، دستات سردِ سرد بودن. بعد از کلاس از خجالتت عذرخواهی کردی و زودتر از بقیه رفتی.

چند روز پیش که تو دانشگاه دیدمت، از دوستات شنیدم که داری کارای انتقالیتو انجام میدی، خوشحال بودی و میخندیدی. انقدر قشنگ اینکار رو انجام میدی که اگه داوینچی بجای مونالیزا تو رو درحال لبخند زدن میدید، احتمالا الان دیوارای لووِر فرانسه با طرحی از لبخند تو تزیین شده بود.

دیروز که برای خداحافظی با بچه های دانشکده اومده بودی، من نیومدم. همه ی خداحافظیا مثل همن، یه تیکه از آدمو جدا میکنن و برای همیشه با خودشون میبرن.

نمیدونم روبروی دانشکده ی جدیدت دوره گردای لبو فروش بساط میکنن یا نه.

حتی نمیدونم تو اصلا هنوزم عاشق لبوی داغی  که به قول خودت ازش خون میچکه هستی یا نه.

ولی من توی شیش عصرای تاریک اینجا، هربار که بازم وسط کلاس درس برقای کل دانشکده میره، یاد تو میفتم.

یاد دستات که از ترس مثل یه تیکه یخ شده بودن.

راستی، تو هنوزم از تاریکی میترسی؟


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...

لئو (محمدرضا جعفری)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی