کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

پرواز شماره ى ٧٤٣ دیگر نمى آید

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

من و تو ایستاده ایم!

لبهایت تکان می خورد 

صدایت را نمی شنوم 

ولی به گمانم می خواهی بروی...

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

لبهایت همچنان تکان می خورد...

اتریش , تحصیلات , موسیقی , دانشگاه !

کلماتت از ورای ذهنم می گذرند

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

تو هم فریاد میزنی ! باید بروی !

انگار که یادت رفته است که دست در دست هم به تمام " باید "های دنیا قی کردیم...

این چه بایدیست که اکنون گریبانمان را گرفته است ؟!

حرفهایت تمام شده است

پشتت را به من می کنی

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو... نرو...

تو می روی !

من به جای قدمهایت خیره می شوم...


نمی دانم نیمه های شب است یا میانه ی صبح شاید هم ظهر باشد !

جایی شبیه فرودگاه ایستاده ام...

از خودت هم زودتر رسیده ام 

تو می آیی !

چمدان در دستت دنیای مرا ویران می کند !

مرا میبینی فریاد میزنی

صدایت را نمی شنوم ولی آشفتگی از چهره ات پیداست !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... شیدا نرو ...

تو لبخند میزنی !

لابد می خواهی با خاطره ای خوش از هم جدا شویم

نمی دانی که بعد از تو هیچ خاطره ای مرا خوش نیست !

صدایی در گوشمان می پیچد:

مسافران پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به قسمت انتظار !

تو میروی !

من به زمین می افتم

ضجه می زنم ...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: شیدا نرو ... شیدا نرو ...

از پشت شیشه برایم دست تکان می دهی...

زمان ایستاده است...

پس چرا عقربه ها حرکت می کنند ؟!

صدایی منحوس در گوشم میپیچد:

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به مقصد اتریش

تهران را ترک می کند !

دنیای مرا ترک می کند !


جایی شبیه خیابان شریعتی...

جایی شبیه دو راهی قلهک...

ایستاده ام !

خاطراتم را مرور میکنم 

نمی دانم چند سال است که رفته ای

تقویم می گوید سه سال

ولی دروغ می گوید

مگر می شود این همه دلتنگی را در سه سال گنجاند ؟!

نمی دانم کجایی

نمی دانم اتریش هم خیابانی چون شریعتی

و دیوانه ای چون من دارد یا نه ؟

( فردی در گوشم زمزمه میکند : دیگر نمی آید ! )

دروغ می گوید !

می دانم که بالاخره می آیی !

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

عاقبت به تهران باز میگردد 

من دوباره به فرودگاه می آیم

تو از میان پنجره ها می آیی

چمدانت پر از دلتنگی و حسرت است

من بغلت می کنم...

می بویمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !!

ولی برایم مهم نیست 

دست در دست هم به خانه می آییم !

هه ! چمدانت را در فرودگاه جا می گذاریم !!


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

پیرمردی سیگار به دست ایستاده...

به زمین خیره شده است

لابد خاطراتش را ورق می زند...

سنی ندارد !

تقویم می گوید بیست و سه سال

ولی دروغ می گوید !

مگر میشود این همه خستگی را 

در بیست و سه سال گنجاند ؟!

پیرمرد زیر لب می گوید :

پرواز شماره ی 743 !!!

( به گمانم این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکند ! )

به کنارش می روم و  آرام در گوشش زمزمه میکنم :

" دیگر نمی آید " !


| پرواز شماره ى ٧٤٣ دیگر نمى آید / حسام افسری |

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۶/۱۲/۱۳
  • ۱۳۶ نمایش
  • پروازِ خیال ...

نظرات (۱)

عالی بود...

مرسی...

پاسخ:
آره...خیلی عالی بود
خواهش میکنم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی