کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۴۸۷ مطلب با موضوع «شاعران زن» ثبت شده است


می ترسم نتوانم بگویم...

تمام کلماتِ جهان را به آب می ریزم

مثل مادر موسی...

خدا کلمه ی دوستت دارم را نجات می دهد

مثل موسی...

و به مادرش بر می گرداند 

مثل تو...


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

هزار هزار

۲۴
مرداد


هزار تنهایی در من است

هر کدامشان دلگیر تر

هزار دوستت دارم در من است

هر دانه اش ناگفتنی تر

هزار بار بمان

هزار بار خواهش

در من تکرار شده است

عزیزِ از دست رفته ام

به باد سپرده ام عطرت را بیاورد

به حافظه ام سپرده ام خاطراتت را حک کند روی قلبم

تو میروی اما من تنها نیستم

هزار تو در من است

هر کدامش رفتنی تر...


| مهسا معظمی |

  • پروازِ خیال ...


دست می بَرم بین خاطرات

به روزهای دور 

و تکه ای بیرون میکشم

صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند

ظهرِ گرمترین روز تابستان است

درست همان لحظه که عشق

شبیه افتادن سیب های درخت در حوض

به قلب هایمان افتاد،

تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم

شاخه های خشکیده ی رُز

پیراهن های گلدار

سنجاق های سر

بیت بیت شعرهای عاشقانه

ترانه های قدیمی

بادبادک های رنگی

شمع های تولد

رقص های دونفره

اشک ها

لبخند ها

تمام اولین ها

بهار، باران، برف، کوچه، تابستان، پرسه، شب...

تمام میشود

دستهایم خالی باز می گردند

و صدای خنده ی تو آرام آرام از گوشه ی دَر بیرون می رود

راستی، عشق دروغ عجیبی است

که هیچکس نه از گفتنش پشیمان است

و نه از شنیدنش...

دستهایم را از خاطرات بیرون می کشم

و رسالت حرف های در گلو مانده را

به چشمهایم می سپارم...


| هانی محمدی |

  • پروازِ خیال ...

دنبال من نگرد

۲۰
مرداد


دنبال من نگرد قصه تمام شد

آن شب سکوت من ختم کلام شد

دنبال من نیا من خانه نیستم 

با راز این سفر بیگانه نیستم

دنبال من نگرد این یک ترانه نیست

از تو بریده ام رفتن بهانه نیست


دیگر تمام شد: عالیجناب من!

طعم غلیظ عشق ماسید در دهن!

سردابه سکون از جنس من نبود

تعبیر خواب من ساکن شدن نبود

من یک قلندرم نه لات دربه‌در

من روح جنگلم نه ناجی بشر!


دنبال من نگرد دنبال من نیا

من رشد کرده ام از کوچه تا خدا

روی حصیر آب بر سقف صد کتاب 

پرواز می کنم آزاد و بی نقاب

دنبال من نگرد دیگر تمام شد

آن شب سکوت من ختم کلام شد


| عطسه‌های نحس / اندیشه فولادوند |

  • پروازِ خیال ...

نمی فهمی

۱۹
مرداد


میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی

به چشمم بعد تو اشک روان دارم نمی فهمی


هنوز اینجا کسی با یاد تو شبها نمیخوابد

درون سینه ام درد گران دارم نمی فهمی


برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را

ز دلتنگیِ تو داغی نهان دارم نمی فهمی


اگر چه نو بهارم، رد نکرده سِن من از سی

ولی از هجر تو قدی کمان دارم نمی فهمی


لبالب از غمم، لبخند پر دردم نمی بینی

دلی پیر و ولی روی جوان دارم نمی فهمی


هوایت آتشی هر شب زند بر جان پر دردم

و هر شب در دلم آتشفشان دارم نمی فهمی


| پروانه حسینی |

  • پروازِ خیال ...

چطور می شود

۱۶
مرداد


چطور می شود پوست 

غم را نشان بدهد 

لب خودش را گول بزند 

و چشم 

بگوید اتفاقی نیفتاده است  

سخت است پنهان شدن در لایه ای نرم 

و آسان است مخفى شوى پشت دیواری 

که به تلنگری فرو می ریزد 

آجری بردار 

و دور شو 

گریه ی های زن می تواند

در صدر اخبار

از فاجعه ای 

جهان را سیاه پوش کند


| الینا نریمان |

  • پروازِ خیال ...


یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم

از بس گم ام روی زمین دیگر نمیگنجم


پس می زند حتی قطار زندگی من را 

پُربارم و در کوپه ی آخر نمی گنجم


ته مانده ی بغض غریب فصل پاییزم

انقدر سنگینم که در آذر نمیگنجم


تا بی نهایت میبرم اندوه رفتن را

سیل ام که در این چشمهای تر نمی گنجم


حجم وسیع خاطرات داغ و پرشورم  

سر می روم دیگر درون سر نمیگنجم


هر تکه ام آهنگ جنگ تازه ای دارد

صدها من ام درقاب یک پیکر نمیگنجم


وا مانده ام مابین پرسشهای بی پاسخ

یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم


| مریم ناظمی |

  • پروازِ خیال ...


فرقی نمی‌کند

کدام لبه‌ی چاقو تیزتر است

یا کدام مایع مشتعل‌تر 

زنی که نگاهش را از سوختن کبریت برنمی‌دارد

سوخته است

زنی که روی چاقو مکث می‌کند

رگش را بریده است

و او که

با چمدانش خلوت می‌کند

 رفته است...


| نسرین شفیعی |

  • پروازِ خیال ...


سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد

که بی "تو" بغض شوم دست‌های گرمت را...

که حسرتم بشود لمس کردن موهات...

که تن کنم کت خاکستریِ چرمت را...

 

"تو" را مدت یک روز و چند ساعتِ تلخ

ندیدمت جز در چشم‌های راننده

که ناگهان وسط جاده عاشقم شده بود...

میانِ بغض خراسانیِ دو خواننده!


دو چشمِ قهوه‌ایِ رنگ چشم‌های خودت

چرا دروغ بگویم؟ نگاهِ گرمی داشت...

و تووی آینه با چشم‌هاش می‌خندید

و مثل "تو" کتِ خاکستریِ چرمی داشت

 

"تو" را بغل کردن در نهایت احساس

میانِ وحشیِ پر اضطرابِ بازوهاش

و بوسه چسباندن رویِ التهاب لبش

و دست بردنِ با عشق بر سر و موهاش

 

به چیزهای زیادی که تووی فکرم بود

به عاشقت شدن و بعد از آن، رها شدنم

به چشم‌هات؛ به مو‌هات؛ به طنین صدات

به در نهایتِ وابستگی جدا شدنم...

 

به شکل‌های زیادی "تو" را بغل کردم

به شکل‌های زیادی،  ولی جواب نداد!

نه عشق، نه بوسه، نه نگاه، نه آغوش...

به چشم‌هام کسی جز خود "تو" خواب نداد


به شکل‌های زیادی "تو" را بغل کردم

دلیلِ خود کشیِ این زنِ جوان بودی!

سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد

"تو" چشم‌های تمام مسافران بودی


| مهتاب یغما |

  • پروازِ خیال ...

هنگام رفتن

۰۸
مرداد


وقتی تصمیم به رفتن می‌گیری

هیچ چیزی غم‌انگیزتر از

تکرارِ بی‌رحمانه‌ی صدایی نیست

که بی وقفه می‌پرسد

کجای جهان از رفتنت تهی خواهد شد؟


| سپیده بیگدلی |

  • پروازِ خیال ...


تنها تو میتوانستی

از میان کلمات مبهم

اسمم را صدا بزنی

و قطره های باران را بشماری

تنها تو میتوانستی

صدای خمیازه ی آفتاب

بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی

و بر سر گل های باغچه قسم بخوری

تنها تو میتوانستی 

مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم بشناسی

و منتظر باشی تا جنگ تمام شود

تنها تو میتوانستی

مانند روز عید زیبا باشی


| شکوه رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


از راه گم شدم که به راهم بیاوری

بنشین قضاوتم کن! از این پس تو داوری!


بگذار تا نقاب تو را دربیاورم

تو، از خودم به گریه‌ی من مبتلا تری


روح توام! کبود و شکسته، غریب و سخت

رنج توام! نزول عذابی سراسری


من انکسار روح توام در مقام شعر...

بی یار، بی قرار، نه عشقی، نه باوری!


در انتظار دیدن دنیا بدون جنگ

در جست و جوی یک سر سوزن برابری


از عدل قصه مانده و از دوستی جنون

در چاه گم شده‌ست رسوم برادری


اینجا جهان توست به دوزخ خوش آمدی

بگذر از آفریدن این زخم سرسری


حرفی بزن دفاع کن از خلقت خودت

با این سکوت کفر مرا درمیاوری!


کفر مرا ببخش، من آیینه‌ی توام

تکثیر غم به وسعت دنیای دیگری...


بگذار جای ما و تو یک شب عوض شود

شک می‌کنم اگر که تو ایمان بیاوری!


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


عشق قائل به زمان و مکان نیست،

به هست و نیست هم!

ساده تر بگویمت،

بودی دوستت داشتم...

نیستی؛

هنوز هم دوستت دارم!


| طاهره اباذری هریس |

  • پروازِ خیال ...


ما دختر شدیم تا طره طره شب را به دستان قدرتمند معشوق بکشانیم...

دختر شدیم تا چین چین دامنمان امن ترین جای دنیا باشد برای سری که پر از دردسر است...

دختر شدیم تا 

سمبل زیبایی و احساس 

سمبل رقص و طراوت،

و پر از شور و اشتیاق برای عاشق بودن باشیم.

صورتی ترین احساسات دنیا از آن ماست

اصلا بهار آغاز نمی شود 

مگر آن روزی که دختری 

جلوی آینه لب هایش را همرنگ توت فرنگی کند

یا زیر درختانی که به عشق آذین بسته شده اند

شکوفه های گیلاس را لای موهایش بکارد...


| لیلا خوشنویس |

  • پروازِ خیال ...


کنار من باش

حتی اگر بهار نیاید

حتی اگر پرنده‌ای نخواند

حتی اگر زمستان طولانی

اگر سرما نفس گیر

حتی اگر روزگارمان پر از شب

پر از تاریکی‌

باز یکی‌ با نفس هایش

عشق را صدا می‌‌زند.


دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من!

بیا بودن را اراده کنیم

بیا از سرِ انگشتانِ این احساس آویزان شویم

لبریز و مست تاب بخوریم

دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من!

بیا شگفتی دوست داشتن را

به سینه هامان بسپاریم

بیا ساده باشیم

ساده باشیم و عاشق.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

چسب زخم

۱۹
خرداد


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

کجای خانه بودی؟

کجای خانه احتمال زخم بیشتر است؟


در آشپزخانه

لوله ظرف‌شویی گرفته بود از لجن؟

دل آدمی از چه می‌گیرد؟


در پذیرایی

پرده‌ها را کشیده بودی؟

پرده‌ها را که می‌کشی

نور است که محبوس می‌شود در خانه

یا تاریکی؟


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

در صف نانوایی بودم

نگاه می‌کردم به سنگ‌ریزه‌ ها

که چسبیده بودند پشت نان

و داشتم به خاطر می‌آوردم

اندوه‌های بی‌شماری را که

می‌چسبند به قلب آدمی

به خانه رسیدم

چسب زخم، اسید لوله بازکنی و نان را

با لبخند، لیوانی آب و میز چیده‌ی‌ شام مبادله کردیم

و دیدم که پرده‌ها کشیده بودند


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

شمعدانی شده ام

۲۲
ارديبهشت


شمعدانی شده ام

تا به ساقه ی نازک تنهایی ام

دست می بری

بوی خوش دوستت دارم

همه ی ایوان 

دلم را بر می دارد...


| سوسن درفش |

  • پروازِ خیال ...

انقراض

۲۲
ارديبهشت


مادرم می گوید

جای دخترت پسر آورده بودی اگر

بی گمان

نسل گونه های خیس مان

منقرض می شد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

با عشق نوازشش کن

۲۱
ارديبهشت


با عشق نوازشش کن

بگذار بهار

زیر دستان تو

زیر پیراهن یک زن!

شکوفه کند...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


شادا به این اردیبهشت های پر از تو

شادا به خنده های نوبرانه ات

به بوسه های یواشکی زیر یک طاق بنفش

به بوی خوش نفس هایت

به این اردیبهشت های همیشه با تو


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

هم‌نامم نیست،

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟


| مژگان عباسلو |

  • پروازِ خیال ...


آلبوم را ورق میزنم

به دنبال رَدی، نشانه ای 

از دوستت دارم های قدیمی!

از همانها که آنقدر نگفتیم ،

تا به تنهایی دلگیر کاغذهای آلبوم چسبید

خسته ام ،

و این قاب عکس دو نفره 

بیشتر غمگینم میکند.


| صدیقه جعفری |

  • پروازِ خیال ...


پدر دیوار محکمی بود

ما روی سینه‌اش میخ می‌کوبیدیم

تا خنده‌های کوچکمان را قاب کنیم

مادر، پنجره‌ای میان سینه ی دیوار

و ما هر وقت دلمان می‌گرفت

روبروی او می‌ ایستادیم و آه می‌ کشیدیم

ما بچه‌های بدی بودیم


| ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...


اینجا زنی هر روز

بال هایش را می چیند

به اداره می رود

موهایش را هرس می کند

به گلدانها آب می دهد 

و قلب زخمی اش را به رختخواب می برد

 

تیری که قلب را می شکافد

چقدر فرصت خواهد داد 

تا آخرین خداحافظ را بگویی

زنی که هر روز 

پانسمانش را عوض می کند

و آرامبخش قوی تری می خورد

چقدر در برابر مرگ

دوام خواهد آورد


فرق نمی کند 

چقدر انتظار کشیده باشی

چقدر عاشق باشی

زندگی درست لحظه ای که می خواهد، تمام می شود 

چقدر دست هایم کوتاه است

 آن قدر که فکر می کنم

باید چهار پایه ای بگذارم 

و گره طناب را محکم تر کنم.


| مهسا فعال |

  • پروازِ خیال ...


میتوانی از دوست داشتنم برگردی ؟!

دوست داشتن که خیابان نیست،

تاکسی بگیری

بنشینی

پیشانیت را به شیشه بچسبانی،

آه بکشی

وبرگردی به پیش از آن

نه...نمی شود!

با دوست داشتنم کنار بیا

مثل پیرمردها

که با لرزش دست هایشان...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

نخواستنی ها

۲۹
اسفند


همان چوب ِکوچک ِدارچینی

که لحظه‌ ی آخر

درون ِچای می‌ اندازی .

همان شماره‌ ی ناشناسی

که لحظه‌ ی آخر

به زنگش پاسخ می‌ دهی 

همان عکسی که در لپ تاپت

پنهان می‌ کنی ولی دور نمی‌ ریزی

پیراهنی که دکمه‌ اش را ندوخته‌ ای اما

نمی‌ توانی از پوشیدنش منصرف بشوی 

من تمام آنها هستم 

نخواستنی‌ هایی که ناگهان

نمی‌توانی از دوست داشتنشان

صرف‌نظر کنی!


| حمیده هاشمی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

و همین غمگین ترم مى کند 

وقتى که نمى توانم چهار فصل جهان را

بر شانه هاى تو آواز بخوانم

وقتى که بادى 

برگ هایت را از من مى گیرد...

درخت بالا بلند من!

باور کن این همه خواستن غمگین است 

براى پرنده اى که از کوچى به کوچ دیگر 

پرواز مى کند...


| مریم ملک دار |

  • پروازِ خیال ...


زمستان دارد

به بهار برمی گردد

شاید تو هم به من بازگشتی

ولی دیگر

سیاهی به موهایم بر نمی گردد

و عشق

هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد

نمی تواند اندوه را

در دست هایش غیب کند

و شادی را

از کلاهش بیرون بیاورد...!


| نسترن وثوقی |

  • پروازِ خیال ...

بوسیدنت

۲۵
اسفند


سکوت کرده ام و صدایم

زندانبانِ زنی ست

که می خواهد بگوید:

"دوستت دارم"

 

عزیزم!

با بغضی که گلویم را می فشارد

با کلامی که از شکنجه ترسیده است

دهانم، تنها به بوسیدن تو گشوده می شود

 

عشق، رازی‌ ست که در سینه حبس کرده ام

عشق، دوستت دارمی‌ ست

که در صدایم بال بال می زند

بعد از این

هر پروانه ای که از حنجره ام بگریزد

تنها روی انگشت های تو می نشیند...


| مهسا چراغعلی |

  • پروازِ خیال ...


گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود

مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود


روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است

تا حواس احدی جمع به بغضم نشود


آرزو میکنم ای کاش دلش چون مویش

پیش چشم کسی آشفته و درهم نشود


من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی

گیر لحن بم مردانه ی محکم نشود


شده حتی به دعا دست برآرم که :"خدا!

برود مشهد و برگردد و آدم نشود"


خون دل خوردم و حرفی نزدم تا شاید

مهربان تر بشود ، تازه اگر هم نشود


با من ساده همین بس که مدارا بکند

عاشقم هم که نشد، خب به جهنم (!) نشود...


| نفیسه سادات موسوی |

  • پروازِ خیال ...

نجات جهان

۱۸
اسفند


جهان

برای نجاتش

محتاجِ

یک جمهوری "مادرانه" است...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


از تو نمی‌رنجم...برو، من هم تمام عمر

ناخواسته هرکس مرا می‌خواست، آزردم

دنیا برای انتقام از عشق کوچک بود...

تنهایی‌ ام را زندگی کردم، ولی مردم


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

خانه مادر است

۱۷
اسفند


گاهی دلم هیچ چیز نمیخواهد

جز گپ ریز ریز با مادرم

هی من حرف بزنم

هی او چای تازه دم بریزد،

هی چای ام سرد بشود

هی دلم گرم.

آنجا که چای ات سرد میشود

و دلت گرم

"خانه مادر است"


| نسرین بهجتی |

  • پروازِ خیال ...


حالا اگر تمام جهان را

در جعبه های رنگی برایم پست کنند

بی فایده ست...

من تو را می خواستم

برای ساعتِ گفتنِ دوستت دارم

تا راست بگویم،

حالا هی کل بکشند و

خنچه بیاورند و

مبارک باد بگویند...

خوشبخت می شوم؟!


| ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...


یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد،

و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد

و یکی دست هایش را

و یکی لبخندهایش را

و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را

و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را...

یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد،

و یکی عطرش را...

یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را،

و یکی باید آغوش آدم را

و یکی باید آن بوسه های بی هوا را،

و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم،

یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد

و همه ی اینها باید یک نفر باشند؛ فقط یک نفر...


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


مرحومه ی مغفوره ی تنهای نا آرام

مرحومه ی مغفوره ی از یادها رفته

مضمون پر تشویش یک "صد سال تنهایی"

محکوم ساعت های پر تکرار در هفته...


این ها منم...یک من که هرشب گریه میکرده ست

یک من که بعداز دیدنت بغضش ترک خورده

یک من که مغرور است و میترسد کسی جایی

شک کرده باشد این زن از یک مرد چک خورده


من عشق نافرجام یک مجنون نما بودم

لیلای بدبختی که هی دایم رکب میخورد

گم گشته در ساعت شنی هایی که طوفانیست...

با کاروانی که ندانسته به شب میخورد


خط میکشم روی خدا، روی خودم با تو

روی تمام اعتقاداتی که میمیرند

با دفتر شعرم وداعی مختصر دارم

سرگیجه ها دست مرا در دست میگیرند


مرحومه ی مغفوره، تو رحمت نخواهی شد

بر سنگ قبرت نام و تاریخی نخواهی داشت

محتاج حمد و سوره اش هرگز نخواهی بود

او داشت از لب های تو لبخند برمیداشت


تو رفته ای و شعر ها قهرند با حالم

خودکار با دستم نمیسازد نمیبینی؟!

هیچ اتفاقی شاعرانه نیست، میفهمی؟!

این زن تورا هر بیت میبازد، نمیبینی؟!


این شعر را تقدیم تصویر خودم کردم

در بیت اول خودکشی کردم، نمیدانی

تو رفته ای و زندگی کردن غم انگیز است

این آخرین شعریست که از من "نمیخوانی"


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


شالت تمام شد،

بافتم؛

نمی دانم چند گره دارد

اما هر بار که باد بوزد

چندین هزار بوسه

دور گردنت خواهد پیچید !


| منیره حسینی |

  • پروازِ خیال ...


دلتنگی، برف است

یک روز صبح بیدار می شوی

می بینی

همه جا را پوشانده 


| سارا شاهدی |

  • پروازِ خیال ...

دعا کردم

۰۸
بهمن


دعا کردم که برگردد، شده با دیگری باشد

دعاهایی به این تلخی همان بهتر نمی گیرد...


|‌ نفیسه سادات موسوی |

  • پروازِ خیال ...


تنهایی اندازه های مختلف دارد

در پارک

اندازه ی جای خالی کسی

که کنارت قدم بزند

در کافه

به اندازه ی فنجان قهوه ای

که روبرویت سرد...

سرد است

و تنهایی در تخت خواب های دونفره

به بزرگی تمام دنیاست


|‌ فلورا تاجیکی |

  • پروازِ خیال ...


باید به مرگ فکر کنم یا نبودنت

از من گذشتنت...نه!ولی با که بودنت...

یا از دهان یک زن دیگر سرودنت...

دیگر بعید نیست اگر خون به پا کنم....


دستان بغض، دور گلویم چه میکنید؟

وقتی "از آن که رفته" بگویم چه میکنید؟!

"او مال من نبود و من اویم"... چه میکنید-

-حالا اگر دوباره هم او را صدا کنم؟!


از من...که سالهاست میفتم به چاه تو

تا انعکاس چشم کسی در نگاه تو

میسوزد آه من، همه را از گناه تو...

بنشین برای حال دوتامان دعا کنم


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


"مضحک ترین مرگ تاریخ بشریت"

خبر مرگ دختری‌ ست

که در روزنامه ی فردا چاپ می شود

با عنوانِ :

"خفگی بر اثر ِ نشت ِ بغض"....


| مهسا مجیدی پور |

  • پروازِ خیال ...

من!

۰۱
بهمن


این دخترِ همیشه‌ى در انتظار...من 

بیتاب در هوای تو و بی قرار...من


در باتلاقِ قالی و سقف اتاق خود 

غرق‌ ست این تنیده‌ ى در خود دچار...من


دارد به حول محور تو تاب میخورد 

در تیک تاک خسته‌ ى ساعت شمار...من


باروت بغض لعنتی و شعله‌ى غزل

حالا شبیه حالتی از انفجار...من


دیوارهای خانه هم آغوش میشوند 

آوار من، شکسته ى تحت فشار...من


خوابید روی تخت ولی خسته بود از 

کابوس‌های هر شب دنباله دار...من


دیگر بلند میشود و راه میرود 

سمت شلوغ پنجره، بی‌اختیار...من


از پنجره به رهگذران می‌کند نگاه 

به آسمان، به کوچه، درخت چنار...من


تصمیم تازه‌ای به سرش میزند و بعد 

از انزوای خانه به بیرون فرار...من


میرفت تا به تو برسد...باز هم نشد

جا ماند ایستگاه بدون قطار...من


برگشت خانه، صبح دری را شکسته‌اند

مرده‌ست دختری که به بالای دار...من


| مینا عباسی |

  • پروازِ خیال ...


بیا باور کنیم

عشق های گران

در رمان های ارزان 

کنار خیابان ها فروخته شدند

و

تمام شد... 


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد

ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮی‌ ها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد ﻭ

ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ

ﻧﺎخن‌ هایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ

ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎن‌ های ﺭﻧﮕﻰ می بندد

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ،

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ

ﺯﻣﺴﺘﺎن‌هاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد ﻭ

ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ

ﺍﻭ ﺯنی‌ ست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯن‌ های ﻋﺎﺷﻖ

ﺑﻪ ﻛﺘﺎب‌ها، ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ...


| آرزو پارسی |

  • پروازِ خیال ...


دیوانگیست اینکه نمی‌خواهم

اطراف من نشانه‌ی او باشد

تسکین روزهای غم‌انگیزم

آرام‌گاه شانه‌ی او باشد


زخمی‌ست در میانه‌ی روحم که

پس می‌زند هرآنکه بخواهم را

می‌ترسم آخرش تن تنهایی

تصمیم عاشقانه‌ی او باشد


دیوانه‌ام! قبول! نیا نزدیک

از من بترس! از منِ ناآرام

از اضطرابِ آه! مبادا که

این عشق هم بهانه‌ی او باشد!


دیوانه‌ نیستم! نه! خودآزارم!

می‌ترسم از حضور زنی دیگر

از من! منی که بعد تو می‌ترسد

دنیا یتیم‌خانه‌ی او باشد


آه از شبی که رفته‌ای از پیشم

مردن چقدر ساده‌ترین چیز است

موسیقی صدای تو وقتی‌که

لالایی شبانه‌ی او باشد...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


هیچکس نمی‌گوید

اگر شب را از آدم بگیرند،

و تاریکی‌ را

و معجزه‌ی‌ سکوت را

و عظمتِ بی‌انتهای‌ِ تنهایی‌ را از آدم بگیرند،

دستِ دردهای‌ هزارساله‌ی‌ خودمان را بگیریم

به کدام جهنمی‌ ببریم؟


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


من آخرِ پاییز جا ماندم !

فصل زمستان را نمیفهمم

رفتی! قسم خوردی که میمانی

معنای ایمان را نمیفهمم...


با خاطرات و گریه درگیرم

از غصه و سردرگمی سیرم

هرچند دلتنگت شدم ناجور!

اما سراغت را نمیگیرم...


دی طعمِ آذر میدهد جانم

ته مانده های خیسِ پاییزم

صد سال بعد از رفتنت حتی

جا مانده در شعری غم انگیزم...


جای تو و عطر تنت مانده

زانوی غم در عمق آغوشم

مشکی به تن کردم جهانم شد

با رفتنت همرنگِ تن پوشم


پاییزم اما برف میبارد!

هر لحظه دی لج میکند با من!

دی بس کن این دیوانه بازی را

هی بغض ها را چیده ای تا من...


یک رفتن و دل کندن و دوری

میگیرد از دلبستگی جان را

بعد از تو و این قصه عمری بود

باور کنم شاید زمستان را...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


در زر زری ترین شب دنباله دارها 

لبریزم از چکاچک خون انارها 


امشب قمر به عقرب چشمت رسیده است 

از اتفاق نادر نصف النهارها


هی باد بی هوا لچکم را به هم نریز 

گل کرده اند گوشه شالم بهارها 


قندیلهای یخ زده آذین گرفته اند

با بوسه ی نسیم و لب چشمه سارها


امشب بهار گل زده گیسوی برف را

حتی شکوفه رد شده از ذهن خارها 


امشب تو میرسی و خدا لانه میکند

حتی به روی شانه سرد حصارها


یلداترین بهانه من بیشتر بمان

دیگر دوباره گم نشوی در مدارها


فردا که شهر خواب تورا خواب مانده است

تو رفته ای و گم شده ای در غبارها


فردا تو رفته ای و زمین ایستاده است

تا سال بعد پای تمام قرارها


| رویا ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


در گلویم غم صد چلچله ی گریان است 

دور من هیچکسی جز خود "تنهایی" نیست 

وقت ویران شدنم محو تماشا نشوید... 

به خدا ، گریه ی یک کوه تماشایی نیست 


| رویا ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


من کدامم هستم...؟

پیری ام؟

یا جوانی ام؟

وقتی مرا می بوسی،

به چه می اندیشی؟

پیرزنی را بوسیده ای

که زمانی

زنِ زیبای جوانی بوده؟

یا زنِ جوانِ زیبایی را...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


تا باد میان من و تو نامه رسان است

موی من و آرامش تو در نوسان است


دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید

دعوا نمک زندگی هم قفسان است


| مژگان عباسلو |

  • پروازِ خیال ...

پیراهن

۰۷
آذر


غم

پیراهن تنگیست

که زیباییم را بیرحمانه می بلعد...


و شادی

پیراهن گشادی

که هیچ گاه اندازه ی تنم نشد...


و تنهایی!

که با هر پیراهن جدید که بر تن می کنم

زیباتر می شود!


| فریا زعفری |

  • پروازِ خیال ...


آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد


سالها منتظر سوت قطارم که کسی

باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد


من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش

نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد


روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد


پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد


| مهسا تیموری |

  • پروازِ خیال ...


صد سال دیگر را تصور کن

از خنده های ما چه می ماند

از اینهمه دلدادگی شادی

نسلی که بعد از ما نمی ماند


ما هر دو مغروریم و می دانیم

جز ما کسی درگیر اما نیست

هی امتحان هی قهر هی تلخی

چیزی به جز تردید با ما نیست


من در سکوتم با تو می خوابم

تو در هیاهو بی منی هرجا

اما... اگر ...شاید ...چرا ... هرچند

نه !تو نمی دانی حقیقت را


از حرف هایت ریختم در چای

با اشکهایم هم زدم آن را

در ساعت بی وقت تنهایی

سر می کشم اندوه لیوان را


فردا مرا از یاد خواهی برد

فهمیده ام از گفتگو هایت

تا قرن ها معشوقه هایت را

بو می کشم مانند موهایت


صد سال دیگر را تصور کن

از گور من گیلاس روییده ،

یک بچه که شکل تو می خندد

از بچه های من یکی چیده


شاید برای نسل بعد از ما

ممنوع شد بوسیدن و دیدن

شاید درون امپراطوریت

ممنوع شد با عشق خندیدن


شاید ...اگر... اما ...ولی... هرچند...

در فکر من آینده ی گنگی ست

تصمیم را تنها نمی گیرم

آینده هم مانند غم دُنگی ست


صد سال دیگر مانده تا مرگم

صد سال مانده تا تو برگردی

وقتی نبودم تازه می فهمی

این روز ها را با که سر کردی...


| سارا ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


کدام بوسه،

کدام بخیه،

کدام « دوستت دارم »

می تواند دو سوی سینه ای را به هم بدوزد؟

که عشق آن را دریده است...


عشق،

دیوانه وار و وحشی،

چنگ انداخته و آن پرنده تپنده پر التهاب را،

کنده و برده است...


کدام بخیه؟

کدام بخیه می تواند تکه های جدا شده مرا،

تکه های آن آتشفشان سوزاننده تکه تکه شده را،

که اکنون خاموش است

خاموش 

خاموش

چنان به هم بدوزد، که به یاد بیاورم روزی می توانستم

دوست بدارم

«دیوانه وار » دوست بدارم...


| سیما محمودی |

  • پروازِ خیال ...


زن زیبایی نیستم

موهایی دارم سیاه

که فقط تا زیر گردنم می آید وَ

نه شب را به یادت می آورد

نه ابریشم

نه سکوت شاعرانه

نه حتی خیالِ یک خواب آرام...

پوست گندمی دارم

که نه به گندم می مانَد 

نه کویر...

وَ چشم هایی دارم

که گاهی سیاه می زنَد

گاهی قهوه ای 

وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم

عسلی می شوند و گاهی خیس...

دست هایم...

دست هایم...

دست هایم مهربانند

و هر از گاهی برای تو

به عشق تو شعر می نویسند...

مرا همین طور ساده دوست داشته باش

با موهایی که نوازش می خواهند

و دستهایی که نوازشت می کنند

و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

بالاخره یک روز از اینجا می روم

از مرتب کردن صبح به صبح تخت خوابها

از رژهای ملایم و ضد چروکهای حوالی سی سالگی

از کیفم را بر می دارم و می روم اداره

از آدمهای ماشینهای مجاور

بالاخره یک روز از اینجا می روم

سالها قبل

خیلی سال قبل

یک روز از اینجا می روم

دووور

آنقدر دور

تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد

می فهمی؟

تو تا بحال سالها قبل از اینجا رفته ای

که سالها بعد به اینجا نرسیده باشی ؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


شعر شدم ،

غصه شدی...

شور شدم ،

سرد شدی...

برف شدم ،

آب شدی...

این همه تقدیر غلط!

خط من و سایه ی تو...


| فرزانه ناطقی نژاد |

  • پروازِ خیال ...


پیش آمده هیچ وقت

پیشانی ات بلند باشد

بختت بلند تر؟

و مردی بلند بلند

بگوید "دوستت دارم"!؟

باید پیش آمده باشد

تا خیال نکنی زن بودنت

بر بادهای بیابان شده شاید

پیش آمده باید باشد

تا انتقام خودت را از خودت نگیری

و به خوردِ خودت ندهی بیخود

که چه بهتر که "می توانم زن تنهای مستقلی باشم"!

و هیچ زنی پای این دروغ را امضا نمی کند

مگر آنکه پیش نیامده باشد!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


ماندن همیشه انتخابش بود

می‌خواست مردِ کربلا باشد

می‌رفت سمتِ دشمن اش تا خود

با سر سپر بر نیزه ها باشد...


سخت است هم مردِ خطر باشی

هم دیگری ها را پدر باشی

بهتر کنی احوالِ خواهر را

با عشق، مولا را پسر باشی


می‌خواست دنیا با خدا باشد

هرکس به نوعی مُبتلا باشد

دار و ندارش کوله بارش شد

تا چشمِ مردم بی بلا باشد...


رسم اش نبود...انقدر بی رحمی

هی بندْ بندِ پیکرش را هم...

ایمان نبود، انصاف هم حتی ؟!

آن ها علیِّ اصغرش را هم...


چشمانِ مردم را بلا پُر کرد

این قصه با غم آشنا تر شد

سوزی صدا میکرد هی: بابا...؟

دنیا اسیرِ بغضِ دختر شد...


می‌رفت و می‌دانست راهش را

اصلا شهادت شهدِ نابش بود

یادش در اینجا هم چنان باقی

گفتم که "ماندن" انتخابش بود...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


هر بار ابری را تکان دادیم؛

 گریه کردیم...

 هر بار درختی را بوسیدیم؛

 پاییز شد...

 هر بار دستی را گرفتیم؛

 تنهاتر ماند...

 هر سلامی، تکرار رفتن است؛

 هر رفتنی؛ ادامه‌ی اندوه...


| الینا نریمان |

  • پروازِ خیال ...


مکالمه های کوتاه...

کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد! 

تا کی سلام کنیم؟

حال هم را بپرسیم؟ 

و به هم دروغ بگوییم که خوبیم؟! 

دروغ هایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند

و صادقانه به هم برسند! 

ما فقط... 

دروغهایمان به هم می رسد! 

من خوب نیستم!!! 

اصلا...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم, یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه ...چه زیبا بود, اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم


شاعری در چشم من میخواند...

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من...

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.


پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی

کاش چون پاییز بودم...


| فروغ فرخزاد |

  • پروازِ خیال ...


می‌ توانم برات بنویسم

با تو بودن چقدر زیبا بود

خنده‌ای که براش می‌ مردم

سهم من از تمام دنیا بود


می‌ توانم بگویم آمدنت

هدیه‌ ی هرچه کار خوبم بود

می‌ توانم بگویم آن رفتن

بی گمان آخرین غروبم بود


می‌ توانم برات گریه کنم

می‌ توانم بمیرم از دوریت

می‌ توانم ببوسمت از دور

وسط خنده‌ های مجبوریت


می‌ توانم نخواهمت اما...

دوست داری، دوباره نامه بده

می‌توانم؟ نمی‌توانم...نه

به فراموشی‌ ام ادامه بده


دوری از من. چقدر؟ خیلی دور

می‌ رسی، گرچه دیر...خیلی دیر

تا ببینم چه می‌کند تقدیر

با دو تقصیرکارِ بی تقصیر....


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

ضربه

۰۳
آبان


هرکه آمد ضربه ای بر من زد و از من گذشت

من شباهت های دردآلود با در داشتم


| مژگان عباسلو |

  • پروازِ خیال ...


تو را قدر غزل های اصیلم دوستت دارم

به تعداد اَبَر مردان ایلم دوستت دارم


به حد شرم زیبای عروس ناب ایرانی ...

به حد جمله ی "آیا وکیلم..؟ "دوستت دارم


| راضیه فولادوند |

  • پروازِ خیال ...


دنیای تاریکی به تَن دارم !

پس مانده های درد یعنی من

رفتی و پای رفتنت ماندم

با هرچه دارم

مرد

یعنی من...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه‌ ات دادم

باز یادم نبود دل کندی

یادم آمد، به گریه افتادم


نیستی تو، جهان پر از خالی‌ ست

خالی از عشق، خالی از همه چیز

مثل تنها قدم زدن وسطِ

عصرِجمعه حوالیِ  پاییز...


باز هم آن سوال تکراری

چه شد از من دلت برید اصلا؟

تو چه گفتی که از تو برگشتم؟

من چه کردم دلت گرفت از من؟


کاش می‌شد به قبل برگردم

سرنوشتم عوض شود شاید

کاش تنها برای من بودی

تا جهان جای بهتری باشد...


| اهورافروزان |

  • پروازِ خیال ...


مرد اگر بودم...

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری، سیگار می کشیدم 

نبودنت دود می شد

و می نشست 

روی بخار شیشه های کثیف قهوه خانه 

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم و انگشتانم را

دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم 

تا بیشتر از یادم بروی 

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما، نامرد هم نیستم

زنم و...نبودنت،

پیرهنم شده است !

| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


دروغ گفتن هم حدى دارد

راستش،

عاشق نشده ام هرگز...

مزه شکلات مى دهد؟

یا گریه؟

یا دلشوره هاى مدام؟


| مهدیه لطیفى |

  • پروازِ خیال ...

تمام روز

۱۹
مهر


بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...


هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود

چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز


زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز


در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز


گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم

با یک نوار خالیِ کاست تمام روز


«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...

«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز


| نجمه زارع |

  • پروازِ خیال ...

هزاربار!

۱۴
مهر


یک بار برایم نوشتی دوستت دارم،

من هزار بار خواندمش، هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت

هزار بار نفس در سینه ام برید

هزار بار در وجودم ریشه کرد!

انگار که هزار بار شنیده ام، انگار که هزار بار نوشته ای...

یک بار در آغوشت کشیدم،

هزار بار خوابش را دیدم،

هزار بار تب ﮐﺮﺩﻡ، هزار بار آرام گرفتم

انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای!

تو یک بار دروغ گفتی، 

من دروغت را هزار بار تکرار ﮐﺮﺩﻡ،

هزار بار رویا ساختم، هزار بار باور کردم

انگار خانه ام را روی آب ساخته باشم!

تو یک بار نبودی، 

من هزار بار دنبالت گشتم،

هزار بار خاموش بودی

هزار بار به در بسته خوردم!

هزار بار دلم گرفت،

انگار که تمام هزارانم را باخته باشم..

و اما یک باره

در دلم فرو ریختی 

و من که تو را هزار بار زندگی کرده بودم هزار بار مردم!

تو همیشه همان یک بودی، 

یک دوستی، یک تب، یک رابطه، یک تجربه

و این من بودم که از" یک" هزار ساخته بودم!


| هیلا صدیقی |

  • پروازِ خیال ...


همیشه در خیال من ز شعله گرم تر تویی

چه گرم دوست دارمت اجاقِ سرد اگر تویی


| سیمین بهبهانی |

  • پروازِ خیال ...

نذر

۰۸
مهر


به دل

به دست

به جان

مَحرَمم بودی

و رفتنت

به عَلَم

به مرثیه

به زنجیر

مُحَرّمم شد...

امید آمدنی هست

به نذر

به نذر

به نذر...؟


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


بچه که بودم

"پاییز"

با روپوش سرمه‌ ای از راه می‌رسید.

بزرگ‌تر که شدم، پسر همسایه بود...

سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود

مادرش می‌گفت:

گروهبان جریمه‌ اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.

آن وقت‌ ها دوستت دارم را نمی‌ گفتند،

کشیک می‌ دادند...!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

قرار

۰۳
مهر


غم انگیز بود

که خیابان پر بود

از قرارهایی که، 

یکی نیامده بود،

یکی بی قرار و دلشکسته، برگشته بود!

اندوه من اما

از جنس سوم بود...

من با هیچ کس

هیچ کجای این همه شهر

در هیچ کجای این همه خیابان

هیچ قراری نداشتم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست...

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


اشتباه آخرمان این بود

آغوشمان را تا کردیم گذاشتیم در چمدان هایمان،

تا همدیگر را، بغل نکنیم...

دست هایمان را در گلدان کاشتیم،

تا برای هم دست تکان ندهیم...

و دهانمان را ریختیم برای پرنده ها

تا از هم خداحافظی نکنیم...


بعد با پاهایی که خودش را روی زمین می کشید

تا به معشوقه اش برگردد

بی رحمانه، همدیگر را ترک کردیم...


اشتباه آخرمان این بود:

میخواستیم پایان این داستان باز بماند

شاید یک روز

تنهایی مارا به هم برگرداند

تا دوست داشتنمان را ازهم پس بگیریم!


چمدان را در راه دزدیدند

و آغوشمان سهم غریبه ای شد که دوستش نداشتیم...

دست هایی که در خاک دفن کرده بودیم،

تازه جوانه زده بود،

که یادمان افتاد چشم هایمان را در آخرین دیدار جا گذاشته ایم...


عشق چیزی از ما باقی نگذاشت،

ما اما، دینمان را به عشق ادا کردیم...

هرجای دنیا پرنده ای بخواند،

دهان ماست

که از بغض هایمان شعر گفته است


| اهورافروزان |

  • پروازِ خیال ...


دلم می خواهد چند تن باشم همزمان،

چند تن و همگی زن.

زنانی باشم، همزمان

در چند مکان مختلف

چند زمان مختلف.


یکی از من مثلا  آوازه خوانی باشدکه صدایش غروب ها

وقتی که کارگران در کافه ها ی لب بندر دور هم جمع می شوند 

خستگی را از تنشان در بیاورد 

هر چند دلتنگی شان را دو برابر .


پرستاری باشم همزمان،

که به سربازی مجروح، از امید بگوید.

که قرار نیست صبح فردا را ببیند.

بازیگری باشم که عکسش با چند پونز کوچک 

اندکی

و فقط اندکی

زیبایی به دیوار نمور یک آرایشگاه زنانه بخشیده باشد.


همزمان زنی باشم 

روبروی خودم 

که صورتش را بند می اندازند

و در دلش آرزو می کند زیبایی مرفه هنرپیشه ها را.

بی آنکه بداند عکس ها به سادگی و شکم برآمده اش حسادت می کنند.

دلم می خواهد یکی از خودم در سیاه چادری کوچک به افتادن ناف اولین پسرش فکر کند،

یکی دیگر کلید را از جیب مردش بردارد که غروب ها خودش در را به رویش باز کرده باشد. 

دلم خیلی ها بودن را می خواهد

خیلی جاها بودن را

خیلی وقت ها بودن را...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی 

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که...

قرار نیست بفهمد دوستش دارد!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


بعد رفتنت

نه آغوش پنجره

اشتیاقی به صبح دارد

نه خلوت شب 

میلی به ماه و ستاره

من مانده ام و پرده های آرام

این اتاق تیره و تارهای عنکبوت...

اینجا احتمال زندگی کم است 

بر نگرد !


| سارا شاهدی |

  • پروازِ خیال ...


رفتم که با نبودن من شاد تر شوی

آرامشت کجای جهان را گرفته است؟!

با شانه ی زنانه‌ی او باز میکنی...

این بغض لعنتی که پس از من نرفته است


دارد به بند بند دلم حمله میکند...

این حس دلخوری که مرا میخورد مدام

این جای خالی ات که مرا میزند زمین

این عشق لعنتی که نمی آورد دوام...


بس کن عزیز من! به تنم زار میزنی

وقتی که وصله‌ی تن این زن نمیشوی

دیر آمدی، به هم نرسیدیم و فعل ها

گفتند تو مجاب به "رفتن" نمیشوی....


اما دروغ بود، تو را برده بود شعر...

اما دروغ بود، مرا کشته بود درد...

از دور دست ها بغلش میکنم هنوز

مردی که عاشقانه مرا باورم نکرد


از تو گذشته است مرا دوست داری و...

از من گذشته است ولی دوست دارمت

از هم گذشته ایم...وَ این سرنوشت ما است

رفتم عزیز من به خدا می سپارمت


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

آن زن من بودم

۲۱
شهریور


کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که بغض داشت

شانه‌هایِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که نیازِ نوازش داشت

دست‌های تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می‌دانستی

آن زن من بودم


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بى‌گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسى که سهم تو باشد، به دیگران برسد


چه مى‌کنى، اگر او را که خواستى یک عمر

به راحتى کسى از راه ناگهان برسد…


رها کنى، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌‌‌که دوست‌‌‌تَرَش داشته، به آن برسد


رها کنى، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد


گلایه‌‌‌اى نکنى، بغض خویش را بخورى

که هق‌‌‌هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که… نه! نفرین نمى‌‌‌کنم، نکند

به او، که عاشق او بوده‌‌‌ام، زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


| نجمه زارع |

  • پروازِ خیال ...


تنها دو چشم

تنها دو چشم داشتم

دو دریچه کوچک

و این برای دنبال کسی گشتن

در جهانی که خیلی بزرگ است

کم بود

مرا ببخش

اگر پیدایت نکردم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


جمعه یعنی تو نیستی، اما

خاطراتت به جانم افتاده

گرد مرده به شهر پاشیدند

بختکی بر جهانم افتاده


جمعه یعنی چقدر غمگینم

جمعه یعنی چقدر غمگینی

شعرهایت هجوم تنهایی ست

چشم بستی، مرا نمیبینی...


باز بغض غروب نزدیک است

پیله کرده به جان من یادت

گریه کن تا سبک شوی اما....

به کجاها رسید فریادت؟!


جمعه بس کن! چه کرده ام با تو

که مرا این چنین میآزاری؟؟

چه کنم تا مرا رها بکنی

حرمتم را کمی نگهداری؟!


جمعه یعنی، تو نیستی، هستم

با سیاهی مرگ هم رنگم....

عکس هایت سکوت میبلعند

و برایت چقدر دلتنگم...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


بیدار میشوی

به خودت صبح بخیر میگویی

برای خودت چای میریزی

تکیه میدهی به خودت

و فکر میکنی

دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟

و چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود

که بی او

این صبح شهریور

از گلوی آدم پایین نرود؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

کنار عکس تو

۲۶
مرداد


من قانعم به خنده ای محو و نگاهی تار

حتی‌ کنار عکس تو خوشبخت خواهم بود...


| سیده تکتم حسینی |

  • پروازِ خیال ...


نشسته‌ام به نوشتن دارایی‌ های ز‌ندگی‌‌ ام:

یک کتابخانه، تو، چند دیوان شعر

یک چادر سفید گلدار، تو، استکان‌های چای، تو

قاب عکس یادگاری، تو، ظرف شکلات، تو، تو

جعبه مدادرنگی، تو، تو، تو، تو، چندتایی شعر

گلدان حسن یوسف، تو، تسبیح یادگاری، تو، تو

می‌بینی!

بی‌ تو...

ندارترین زن روی زمینم!


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


در سرم جنگجوی غمگینی است

سرنوشتش سقوط در چاه است

شورش بغض های من قطعی ست

به گمانم که جنگ در راه است


جنگ گاهی هجوم خاطره هاست

در زنی که قشنگ می خندد

اشک هایش به حرف می افتند

چشم هایش دهان که می بندد


جنگ گاهی نبودنت اینجاست

مثل طرحی کبود بر لب من...

ماشه ات را سریع تر بچکان!

گم شو از خواب های هرشب من


رفتنت را مرور می‌کردم

به جهنم سلام می‌کردی...

بعد فرمان حمله می‌دادی

عشق را قتل عام می‌کردی


رفتنت اوج جنگ در من بود

خواهش و التماس از دشمن

رفتی و من به چشم خود دیدم

درد هایی قوی تر از مردن....


مرگ هایی شبیه دل تنگی

زخم هایی شبیه یک بن بست...

در سرم جنگجوی غمگینی ست

که زنش را به دست خود کشته ست!


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


می توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

که دوستت ندارد مثل من

به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچوقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب هایم را

از روزهایی که بوسیده ای

از من کنار تر بکشی

خودت را

جمع کنی

پشت توری که عروس می شدم

پشت گوش بیاندازی حرف هایت را

موهایم را که توی صورتت بود

بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا

آب را

و دکمه های هم‌آغوشی ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست

توی خانه ای که

هم خانه ام نیستی !

 

| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...

خیال بوسیدنت

۲۴
مرداد


خیال بوسیدنت

رنگ پیراهنم را عوض می کند

موهایم را بالای سرم جمع می کند

تا برهنگی گلویم را کشیده تر لمس کنی

تا اکتفا نکنی به شکوفه های تنم..


بوسیدنت حرارت تابستان است

زیر پوست پیراهنم

می تواند در سرمای سینه ی من !

زیبایی زنی را بیدار کند

که ایستاده در مسیر باد تا با خیال بوسه ی تو!

بهار را معطر کند..


بوسیدنت می تواند

خواب هر کابوسی را آرام کند

پس چرا وحشت موهایم رام تو نشود؟

وقتی پاییز

از وسوسه ی نوازش تو برهنه شده

وقتی هر برگ !

بوسه ایست که از شاخه می افتد...


| مهسا رهنما |

  • پروازِ خیال ...

درختان خم شده

۲۱
مرداد


چه لذت دردناکی ست،

رها بودن

مثل بادها

و گذشتن از همه جا و همه کس

روزی اگر خواستی به یادم بیاوری

به درختان خم شده نگاه کن

که از یک سو

توان دل کندن از زمین ندارند

و از سوی دیگر

از انتظار خسته شده اند.


| پریسا صالحی |

  • پروازِ خیال ...


بعضی ها را نوشتم ؛

شعر شدند!

بعضی ها را نتوانستم بنویسم ،

اشک شدند!

بعضی ها را اما ؛

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت!

آنها را فقط زیستم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


چشمم غروب صحنه‌ی کوچ پرنده هاست

بر گونه ام هبوط غم انگیز شبنم است 

این آسمان که از تن من کسر می‌کنید

بی شک برای پر زدنم وسعتش کم است


دور تنم هراس پریدن تنیده اید

بال و پر زنانگی‌ام را بریده اید

دورم هزار مرتبه زندان کشیده اید

آزادی ام چقدر مه آلود و مبهم است


در آینه زنی ست که می‌ترسد از خودش

بر شانه اش مزارع خنجر نشسته اند

در آینه به صورت خود چنگ می زند

کابوس و واقعیت و افسانه در هم است؛


"حوا منم که سرکشی از من سرشته شد

مریم منم، که پاکی ام از قبله ها گذشت

یوکابدم* که نیل به دلشوره ام گریست

هاجر منم که گریه ی من بغض زمزم است..."


اما حقیقت آنچه شما دیده اید نیست!

"مریم منم، که تهمت بی جا شنیده ام

حوا منم که رانده شدم از بهشت تو"

این  قصه سال هاست گرفتار ماتم است


دختر شدم که سرزنشم پاکدامنی ست

تا زن شدن که ارزش من بچه آوری ست

مادر شدم که کودک من سهم دیگری ست

هرکس مرا زمین زده در شرع محرم است


در شهر پرسه می‌زنم و درد می‌کشم

در کوچه راه می‌روم و گریه می‌کنم

در خانه چای می‌خورم و ضجه می‌زنم

سهم من از زنانگی ام یک جهان غم است


ایمان بیاورید ، به زخمی که می‌زنید

ایمان می آورم که خدا رفته قبل ما

این جا فقط خودت به خودت فکر میکنی

این بی کسی برای دلم مثل مرهم است


دیگر فقط تو مانده ای و زخم های من

حالا نشسته ام به تماشای رفتنت...

تردید کرده ای که نمیرم! ولی برو

این ضربه محض مردن من...آه!محکم است


| اهورا فروزان |


*یوکابد: نام مادر حضرت موسی


  • پروازِ خیال ...


هربار به تو فکر می کنم ، 

یکی از دکمه هایم شل می شود 

و انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود 

که در شعرهایم نمی گنجد 


 کافیست تو را به نام بخوانم 

تا ببینی لکنت ، عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لبهای من 

دنیا را به حاشیه می برد 


دوستت دارم ، 

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی که بخاطر تو شعر می شود 

دوستت دارم با صدای بلند 

دوستت دارم با صدای آهسته 

دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من 

که نه سقط می شود ، نه بدنیا می آید 


| لیلا کردبچه |

  • پروازِ خیال ...


هرچه شیشه ها را پاک می کنم

ابرها کنار نمی روند!


هرچه به گلدان ها آب می دهم

برف ها آب نمی شوند!


چرا هرچه چشم ها را می بندم

این قصه به آخر نمی رسد


چرا برای مردهای شهر هیچ اتفاقی نمی افتد؟

چرا راه ها کوتاه نمی آیند؟!

دنیای عجیبی ست!

هرچه بیشتر خودم را در آینه می بینم

بیشتر دلم برای تو تنگ می شود.


| چند کلمه قرمز روی آینه / ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...


مادرم می گفت

سرت به کار خودت باشد

و من سرم به کارم بود

سرم به کار خودم بود

که نفهمیدم تو عاشقم هستی

سرم به کارم بود

که نفهمیدم مادر بیمار است

پدر پیر شده 

و درخت گوشه ی حیاط میوه نمی دهد!

حالا زنی کاملم

از بیست سالگی برگشته ام

که جواب سلامت را بدهم

ولی...

تو رفته ای

مادر مرده 

و جهان از کنارم گذشته است!


| فریال معین |

  • پروازِ خیال ...


به همین دلخوشم

که هنوز دلواپسی هایم را بلدی

وقتی دلم می گیرد

بی آن که بگویم پنجره را باز می کنی

وقتی باران می بارد

در لیوان خودت برایم چای می ریزی و

پرده را کنار می زنی

برای دست هایم نگرانی

وقتی می لرزد و سکوت می کند و

نگاهت را با بی قراری ام هماهنگ می کنی.

من همین را در تو می پرستم

که اگر بخواهم عکس روی دیوار را بر می داری

حتی اگر لبخند سحرانگیزت را قاب گرفته باشد.

تو خوب می دانی

جز من کسی نباید اسیر جادویت باشد…

به من فرصت بده

تا در کنار تو ناشکیباترین عاشق جهان باشم.


| نیلوفر لاری پور |

  • پروازِ خیال ...