کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۱۱۲ مطلب با موضوع «فصل ها» ثبت شده است


حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز ، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...

حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه" 

حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری 

دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

شهریور

۰۱
شهریور


و شهریور

عاشقی بود

مردد بین ماندن و رفتن

مسافری که

با یک چمدان می آید

و با یک چتر می رود...

‌‌

|‌‌ زکیه خوشخو |

  • پروازِ خیال ...

عصر یک مرداد

۰۱
مرداد


بیایی آرام توی فکرم

ریز ریز

از توی سرم

بیاورمت پایِ قندانِ

روی میز

پشت به پنجره ی اتاق

بریزیمت توی استکان چایم

مثل دانه های هل 

مثل تکه های دارچین 

مثل لیمو های امانی

که بمانی 

بریزم و سربکشم تمام تو را

که مثل مزه ی خوبِ چایِ عصر یک مرداد

بمانی برای روزهای سرد بهمن ماه...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


تنها تو میتوانستی

از میان کلمات مبهم

اسمم را صدا بزنی

و قطره های باران را بشماری

تنها تو میتوانستی

صدای خمیازه ی آفتاب

بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی

و بر سر گل های باغچه قسم بخوری

تنها تو میتوانستی 

مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم بشناسی

و منتظر باشی تا جنگ تمام شود

تنها تو میتوانستی

مانند روز عید زیبا باشی


| شکوه رحمانی |

  • پروازِ خیال ...

با عشق نوازشش کن

۲۱
ارديبهشت


با عشق نوازشش کن

بگذار بهار

زیر دستان تو

زیر پیراهن یک زن!

شکوفه کند...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


شادا به این اردیبهشت های پر از تو

شادا به خنده های نوبرانه ات

به بوسه های یواشکی زیر یک طاق بنفش

به بوی خوش نفس هایت

به این اردیبهشت های همیشه با تو


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و عروسکاشو که میگرفت، آسدرضا میاوردش لب باغچه و باهم جوونه میکاشتن توو دل خاک؛ یه وقتا باخودش ریز میخندید و میگفت جایی نگیا ننه، اما سدرضا یه ته صدایی هم داشت؛ اون روزا لب باغچه همونجور که درختارو میکاشتیم، زیر لب آوازم میخوند.. فک میکرد من با باغبونی آروم میشم؛ اما راستس ننه، من به شوق صداش آروم میشدم! بهارنارنجای ته حیاط، ثمره ی همون روزای جوونیشون بود؛ شاید واسه همینم بیشترِ همه ی درختای حیاط، عطر بهار میداد..

بعدها خیلی چیزا شد که خنده های ریز عزیزجون جاشو بده به اشک؛ که گوشه ی چارقدشو بگیره به چِشاش و توو خلوتش گریه کنه؛ اما هیچوقت درختای ته حیاطو یادش نرفت..حتی اون موقع که عمه لیلا از شوهرش جدا شد و پولاشو برداشت و رفت اون سر دنیا..حتی اون موقع که عمو ابراهیم اومد و با آقاجون دعواش شد و رفت و دیگه تا چن سال پشت سرشو هم نگا نکرد..حتی اونموقع که پادرد و کمردرد امونشو برید و چارقدم راهشو به زور میرفت..حتی اونموقع که آقاجون مریض و بی جون افتاد گوشه ی خونه..عطر اردیبهشت از خونه نرفت.

بعدها که تنها شدیم؛ بعدها که خونه ساکت شد و گریه ها تموم؛ بعدها که من موندم و عزیز؛ زیر لبی آروم گفت که اردیبهشت؛ توو نفسای آسدرضا بود..بعدها که گلابِ گلاب دونِ روی طاقچه جا نشستن رو پیرنِ آقاجون نشست رو سنگ سرد خاکش.. ردیف گلای مریم دور حیاط خلاصه شدن به دور یه سنگ سرد.. که دم اذون هیچکی نبود آستین بالا بزنه و صلوات بده زیر لب تا دم حوض.. بعدها که بهارنارنجای ته حیاط شاخه شاخه خشکید و دیگه جوونه نزد؛ اردیبهشت رختاشو جمع کرد و واسه همیشه از خونه ی عزیز جون رفت

بعد اون عزیزجون هرسال بهارا میشینه لب ایوون و زیر لب آواز میخونه.. ازش میپرسم دیگه درخت نمیکاری؟ اردیبهشته ها..ریزمیخنده؛ باگوشه ی چارقدش چشای خیسشو پاک میکنه و میگه کجایی ننه.. اردیبهشت خیلی وقته که با سدرضا رفته بهشت..


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...

وقتی بهار رسید

۱۰
فروردين


در آشپزخونه به سمت باغ باز میشد ، دری که شیشه‌بند بود و من می‌تونستم تو روزهای سرد و بارونی هم از پشت همون در به اون باغ جادویی نگاه کنم. به درخت‌های نخل بلندی که نمی‌تونستی تو هر خونه‌ای گیرشون بیاری. به درخت گیلاسی که انگار خشک شده بود. 

مادرجون آشپزی می‌کرد و در حین آشپزی آواز می‌خوند ، گوش‌هام برای اون بود و چشم‌هام برای باغی که روبروم نشسته بود.

بعد از کم کردن شعله گاز اومد پشتم واستاد و دست‌های مهربونش رو حلقه کرد دور شونه‌هام ، صدای آواز خوندنش قطع شد و ازم پرسید بریم بیرون بشینیم و به باغ نگاه کنیم ؟ سردت نمیشه ؟ سرم رو برگردوندم و با یه نگاه پر از تعجب بهش گفتم من هیچ‌وقت سردم نمیشه ، تو سردت نمیشه ؟ خندید.

رفتیم بیرون ، دو تا کتل چوبی گذاشتیم کنار هم و تکیه دادیم به دیوار آشپزخونه ، صدای برخورد برگ‌های درخت نخل ، قطره‌های بارون روی سفال‌های سقف و بوی آش معرکه مادرجون ترکیبی ماورایی رو درست می‌کرد ، ترکیبی که مطمئن بودم تا آخرین لحظه‌ی عمر به یادم می‌مونه.

مادر‌جون گفت تا حالا شده کتاب داستانی بخونی و دوست نداشته باشی بدونی آخرش بالاخره چی میشه ؟ شده تا به حال کارتونی ببینی که دلت نخواد بدونی آخرش به کجا می‌رسه ؟ شده امتحانی داشته باشی که آخرش نخوای بدونی نمره‌ای که گرفتی چند بوده؟

گفتم البته که نه . اگر نخوام بدونم تهش چی میشه پس چرا می‌بینمش ؟ چرا می‌خونمش ؟

مادرجون نگاهم کرد ، نگاه تایید بود ، میدونی گاهی وقت‌ها در جواب بعضی از آدم‌ها کلمات یاری‌مون نمی‌کنن ، اون لحظه است که فقط نگاه‌کردن راه چاره است ، حقیقت اینه که ما در جواب خیلی از حرف‌ها ناتوان می‌مونیم .

مادرجون گفت بهار نزدیکه ، بهار که از راه برسه این درخت زشت و لختی که می‌بینی خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا رو میده و از خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا جذاب‌ترین گیلاس‌های دنیا به وجود میان ، باغ دوباره لباس سبز می‌پوشه ، مارمولک‌ها دوباره روی دیوار دنبال هم میکنن و در شیشه‌ای آشپزخونه دیگه همیشه به روی باغ باز می‌مونه و تو مجبور نیستی که از پشت پنجره چیزی رو تماشا کنی.

بهار که برسه من یکسال پیرتر می‌شم و تو یک سال بزرگتر .

گفتم چرا هردومون پیر نمی‌شیم ، چرا من باید بزرگ بشم و تو پیر ؟

گفت چون همه چیز دنیا به نوبته ، تو هنوز کلی از کتاب زندگی‌ت باقی مونده ، کلی از نمایش‌های زندگی رو باید ببینی ، نمایش‌هایی که اشک‌ت رو در میارن ، گاهی از فرط غم و گاهی از روی شوق. من داستان زندگیم رو خوندم و دیگه دارم به آخر کتاب نزدیک می‌شم ، اما تو هنوز اولای کتاب زندگی‌ت هستی؛ هرگز سعی نکن تند تند بخونیش ، کتاب رو آروم ورق بزن ، هر خط‌اش رو با حوصله و با دقت بخون ، چون همون یکباره ، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی برگردی به صفحه قبل و این بزرگترین خاصیت کتاب زندگیه .

هر وقت که بهار رسید به یاد داشته باش که یک ورق از کتاب زندگی‌ت برای همیشه رفته و تو هم یک ورق دیگه به آخر کتاب زندگیت نزدیک‌تر شدی . برای اینکه بتونی آخر کتاب رو درک کنی باید کلمه به کلمه زندگی رو بفهمی و مزه‌مزه اش کنی. پس این بهار که از راه رسید ، وقتی یکسال بزرگ‌تر شدی به بهترین شکلی که بلد هستی زندگی کن . به دنیا و زندگی عمیق تر نگاه کن. 

چون قرار بر اینه که چیزهای زیادی رو ببینی و درک کنی.

بهار نزدیکه و مادر جون هم دیگه نیست..

اما حرفش هنوز توی سرمه. 

هنوز توی سرمه.


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


منم آن شاخه ى پُر بار که ناگه شب عید

به سرش بى خبر آوارِ تگرگ آمده بود!


| مرتضی درویشی |

  • پروازِ خیال ...


دلم نیامد این ها را نگویم و سال را تمام کنم...می دانی بحث سال و ماه و روز نیست

بحث زندگی است

اینکه هر چقدر پیش می رود غافلگیر ترت می کند

بحث هیچ است و همه چیز

اصلا بحثی نیست چون هیچ چیز مطلق نیست...

" هرگز " و " ابدا " و " باید " حرف مفت است

حرف حرفِ " احتمال " است و " شاید "

شاید که بلوغ همین باشد

رسیدن به اینکه اصرار به قطعیت در این زندگی حماقت محض است.

حالا می توانم برایت آرزوی های پیچیده تری داشته باشم

مثلا اینکه هر جا لازم شد خودت خودت را از بندِ تعلق آزاد کنی

که خود آزار نباشی

که هر بار امیدت را گم کردی بلد باشی دوباره پیدایش کنی؛ جوری که کم ترین زمان را فدای نابلدی کنی...می دانی بحث یک تقویمِ نو تر نیست بحث یک نگاه متفاوت تر است.

برایت آرزو می کنم بالاخره با پوست و خونت عجین شود که در این زندگیِ عجیب و بخیل ‌هیچ کس جز خودت به فریادت نمی رسد

این لعنتی را ممکن کن " به خودت بیشتر از هر کس و هر چیز بِرِس "

امیدوارم بعد از اینهمه سال، بعد از اینهمه پیام های تبریک و آرزوهای رنگی و تصمیمات قلمبه سلمبه ای که از نیمه راه فراموشت شده، فهمیده باشی که یکِ یکِ امسال قرار نیست انفجار عظیمی رخ دهد،

تو به تقویم نو سلام می کنی و مسیر پر پیچ و خم زندگی را ادامه می دهی...تنها فرقش در این است که کوله ات هر سال سنگین تر از سال قبل است؛ پر از تجربه هایی که شکل بهبود یافته‌ی زخم هاست...

شاید در تنگناهای این مسیر تنها چیزی که به کارت بیاید این باشد که به کوله ات سر بزنی و در هر قدم تاکید کنی " ادامه دادن کارِ زنده هاست "،

رویا ببافی و همزمان توقعت را از خودت و آسمان بالای سرت و زمین زیر پایت در منطقی ترین سطحِ ممکن نگه داری

به معنای کاملِ این جمله " مراقبت کن از خودَت "


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

اما افسوس

۲۸
اسفند


اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

دوباره به دهکده بر می گشتم

و با دسته گلی در دست

همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

می دانستم چه کارهایی بکنم

که مرا دوست بداری

به آبی چشم هایت مروارید می ریختم

چمن را زیر پایت پهن می کردم

اما افسوس

نمی شود از بهار، پیراهن برید

نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد

سوزن در تن درخت کار نمی کند

و به بارانی که می بارد نمی شود دکمه دوخت


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


این روزها

هر کسى به کارى مشغول است

پدر

حساب هاى آخر سال را جمع مى‌زند

مادر

نشسته است کنار تنگ بلور تا بهار بیاید

و برادرم

در راه رفتن به دانشگاه بزرگ تر مى‌ شود

من اما

یک گوشه نشسته‌ ام

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم...


| نیما معماریان |

  • پروازِ خیال ...


در آخرین نامه ات از من پرسیده بودی

که چه سان تو را دوست دارم؟

عزیزکم، همچون بهار

که آسمان کبود را دوست دارد.

همچون پروانه ای در دل کویر

یا زنبوری کوچک در عمق جنگل

که به گل سرخی دل داده است

و به آن شهد شیرین اش.

آری، من اینگونه تو را دوست دارم.

همچون برفی بر بلندای کوه

یا چشمه ای روان در دل جنگل

که تراوش ماهتاب را دوست دارد

عزیزکم

آنگونه که خودت را دوست داری

آنگونه که خودم را دوست دارم

همانگونه دوستت دارم


| شیرکو بیکس / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


زمستان دارد

به بهار برمی گردد

شاید تو هم به من بازگشتی

ولی دیگر

سیاهی به موهایم بر نمی گردد

و عشق

هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد

نمی تواند اندوه را

در دست هایش غیب کند

و شادی را

از کلاهش بیرون بیاورد...!


| نسترن وثوقی |

  • پروازِ خیال ...


به فرصت این روزهای باقیمانده از سال، به احترام زندگی که تقدیم شد تا معجزه وار تجربه شود. به احترام زخم ها که درس شدند و با هر بار عمیق تر شدن، زنگِ اخطار شدند؛ عمرِ عزیز را پای بیهودگی ها تلف نکنید.

رفتنی های مانده را بفرستید بروند، مانده ها سمِ خطرناکِ دل و روان و تن اند...

رها کنید نشدنی هایِ کش آمده را که هر چقدر دیرتر، کشیده اش دردناک تر...

جا باز کنید برای آمدنی هایِ پشت در مانده نفسی تازه کنید...

به تنهایی لاکردار لبخند بزنید، جوری که نفهمد از او ترسیده اید، آنقدر باشید که او پا پس بکشد...

خدا و شانس و قسمت را رها کنید، خودتان را بچسبید. هر چه میخواهید از خودتان بخواهید. هر چند که اندک گیرتان بیاید، هر چقدر که خسته باشید.

اگر پی عشقید عشق را بسازید. ساختن کجا و گدایی کردن کجا...!

اگر قرار به زندگی ست برگ های مرده را هَرَس کنید.

اگر قرار به مردن است... چه کسی میداند کی و چطور.

پس تا آن روز اضافه بر آنچه که ذاتِ زندگیست، خون بر دل دلگیرتان نکنید...چه چاره ای غیرِ این!


| پری نوشت / پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

تقویم بهار

۲۴
اسفند


بیا موهای زمستان را شانه کنیم...

سردی دست هایش را

بسپاریم به دل های گرم مان...

بهار،

دختری ست با موهای پریشان

عاشق اش باش...

پیشانی اش را ببوس

ستاره های شب را

یک به یک بباف به گیسوان

این مسافر خسته از راه...

برای یک بار هم که شده

مهر را بنشان در تقویم بهار.

شکوفه ای باش

رها شده از اسارت برف.

جوانه ای باش

پر از لبخند خدا.


| علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...


در این روزهای آخر اسفند

وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را

به احترام بنفشه ها

از سر بر می دارد,

تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را

از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را

با روزنامه های بد خبر دیروز 

برق بینداز

تا تعبیر خواب های اردیبهشتی ات

راه زیادی نمانده است...


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


دلم به دست های تو خوش بود

به اینکه این بهار

پاییز را از لباس هایم می تکانی.

به اینکه خط به خط دستم

پر از دست خط تو باشد.

به اینکه قول دست هایت را

ـ ده بار تمام ـ به انگشت هایم داده ام.


دلم به چیزهای ساده ای خوش بود

به بوییدن گل های سرت

بافتن موهات

به اینکه برای حتی یک بار

گره روسری ات با سر حرف من باز شود.


چقدر داشتن چیزهای ساده سخت است.

مثل یک مار بی دست و پا

که هیچ وقت نتوانست برای معشوقه اش نامه ای بنویسد

یا دست کم یک بار برایش دستی تکان بدهد

می پیچم به دور خودم

به دور خودم می پیچم

و دلم برای دلم می سوزد.


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...

سرد بود

۱۲
اسفند


سر صبی زنگ زد که بریم دانشگاه، درس و تحصیل و پیشرفت و اینا...

هرچی گفتم قربون چشمات،

سرده، منم که سرمایی،

این سرماخوردگی کوفتی هم که سرِ نبودن دیروزت افتاده به جونم،

بیا و دلبری کن،

امروز رو بی‌خیال شو...

بذار از پنجره کیف کنیم با برف.

گفت: "نه،برف فقط وقتی که رو لباست میشینه قشنگه" دلبره دیگه،

نفس که میکشه دلبری کردنش هم مشهود میشه.

سرد بود،

قبلِ رفتن "کنار راننده تاکسیا یه تنی به آتیش زدیم...

ولی بازم هیچی دستاش نمی‌شد"


| رادیو چهرازی |

  • پروازِ خیال ...


نامش برف بود...

تنش برفی

قلبش از برف

و تپشش

صدای چکیدن برف بر بام های کاهگلی...

و من او را

چون شاخه ای که زیر بهمن

شکسته باشد

دوست می داشتم...


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...


و چه قدر خسته‌ ام از «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته‌ام از سؤال‌ های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا

دلم تنگ می‌شود گاهی،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو « فنجان قهوه ی داغ »

سه « روز تعطیلی در زمستان »

چهار « خنده‌ ی بلند »

و پنج « انگشت » دوست داشتنی!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


دلتنگی، برف است

یک روز صبح بیدار می شوی

می بینی

همه جا را پوشانده 


| سارا شاهدی |

  • پروازِ خیال ...


ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ ات

از بازی‌های کودکانه‌ ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش برف می‌سوزد!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد

ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮی‌ ها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد ﻭ

ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ

ﻧﺎخن‌ هایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ

ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎن‌ های ﺭﻧﮕﻰ می بندد

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ،

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ

ﺯﻣﺴﺘﺎن‌هاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد ﻭ

ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ

ﺍﻭ ﺯنی‌ ست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯن‌ های ﻋﺎﺷﻖ

ﺑﻪ ﻛﺘﺎب‌ها، ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ...


| آرزو پارسی |

  • پروازِ خیال ...


من آخرِ پاییز جا ماندم !

فصل زمستان را نمیفهمم

رفتی! قسم خوردی که میمانی

معنای ایمان را نمیفهمم...


با خاطرات و گریه درگیرم

از غصه و سردرگمی سیرم

هرچند دلتنگت شدم ناجور!

اما سراغت را نمیگیرم...


دی طعمِ آذر میدهد جانم

ته مانده های خیسِ پاییزم

صد سال بعد از رفتنت حتی

جا مانده در شعری غم انگیزم...


جای تو و عطر تنت مانده

زانوی غم در عمق آغوشم

مشکی به تن کردم جهانم شد

با رفتنت همرنگِ تن پوشم


پاییزم اما برف میبارد!

هر لحظه دی لج میکند با من!

دی بس کن این دیوانه بازی را

هی بغض ها را چیده ای تا من...


یک رفتن و دل کندن و دوری

میگیرد از دلبستگی جان را

بعد از تو و این قصه عمری بود

باور کنم شاید زمستان را...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


لبوهای داغِ زمستونِ خیابون بهار و اون نیمکتها ی همیشه ی خدا یخی که روش میلرزیدیم و لبو میخوردیمو که من از پر قنداق بلد نبودم!تو یادم دادی! 

یا اون خیابون فرعیِ حشمت که تهش میخورد به کبابی همیشه شلوغ حاجی نصرت که واسه دوسیخ نون و کباب داغ نیم ساعت باید توو سرما منتظر وایمیسادیمو! 

یا گشتن توو ایستگاه خطی تاکسیا دنبال اونایی که رادیوشون روشنه و کز کردن گوشه ی صندلی هاش و گوش دادن و کیف کردن از موزیکاش، وقتی که تنمون از گزگز سرما شل میشد و کم کم گرم میشدیم! تو یادم دادی! 

تو یادم دادی چطور میشه توو زمستونم خوش گذروند! چطور میشه توو زمستونم بلند بلند خندید! تو یادم دادی که زمستون فقد به برفش که نیست، زمستون اون شالگردنِ دورپیچ و گونه های گل انداختشم قشنگه! میگفتی جلو دهنتو گرفتی ولی چشاتو ببین! چشات میگن که داری میخندی! میگفتی تابستون چشمارو میپوشونن و زمستون لبارو، واسه همینه که زمستون همه چیش واقعی تره، حتی خنده هاش!

حالا نگاه کن! خیابون بهار و اون چرخ دستی لبو فروشی و اون درخت همیشه سبزِ چنار و نیمکت دونفرش هنوز سرجاشه! خیابون فرعی حشمت و کبابی حاجی نصرتم! 

اون که گمشده تویی! سر خط ایستگاه تاکسیا وایمیسم! چن تا ایستگا توو این شهره؟ ده تا؟ صدتا؟ هزارتا؟ تو سر کدوم ایستگاه سرتو بردی داخل شیشه و به کدوم یکی از این سه میلیون آدمِ این شهر میخندی و میگی ای جان! بشین ببین چه موزیکی پخش میکنه!

تو خودتو داری! ولی به من یاد ندادی که بی خودت با این هجمه ی سرما که میخوره تو صورتم چیکار کنم.. که زمستون قشنگه ولی سرده؛ قشنگیاشو که برداری ببری با سرماش چیکار کنم...

تو بلد بودی پشت شالگردن خنده رو ببینی، ولی بغضو نه...تو یادت رفت زمستون اگه خنده هاش، بغضاشم واقعی تره! تو یادت رفت زمستون بی تو، خنده های پشت شالگردن و گونه های گل انداخته نه

همش برفه...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...

زمستان

۰۱
دی


به تکرار یک فصل دائم رسیدم

زمستان

زمستان

زمستان

زمستان


| علیرضا آذر |

  • پروازِ خیال ...


زمستان سختی پیش روست...

خوب میدانم؛  

و این بوسه های گرم

"مبادا"یی ست

برای"روز"های سردتر

که روی پیشانی ات 

ذخیره میکنم !


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


مثل دیوانگی ریزش پاییز رسیدی

اتفاقی که نشستم، سر آن میز رسیدی

ننشستی،

فقط از دور تماشا کردی

ناگهان چشم من افتاد به چشمت،

همه جا سبز که نه،

زرد که نه،

آبی شد...

شکل این منظره

جذاب ترین صحنه ی مهتابی شد

تو اگر ماه نبودی

تو اگر خوش قدم و محکم و خودخواه نبودی

دلم عاشق می شد...؟


| نیما رودینی |

  • پروازِ خیال ...


کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم, یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه ...چه زیبا بود, اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم


شاعری در چشم من میخواند...

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من...

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.


پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی

کاش چون پاییز بودم...


| فروغ فرخزاد |

  • پروازِ خیال ...


‏دلم میخواد

بعدا از خدا بپرسم

چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید.

بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده ای

و همدیگه رو بغل کنیم...


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


توی سلف دانشگاه نشسته بودیمو مشغول حرف زدن.

از پنجره بیرونو نگاه کردم؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید.

نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به دستم و انگار گرماش رخنه میکرد توی تمام جونم.

یکی از بچه ها پرسید: چرا پائیزو دوست دارین؟

همه ساکت شدن...یکی از بچه‌ها گفت: به خاطر بارونش...!ببین؛ الانم داره میباره! یکی از مزیتای پائیز اینه که دیگه از بارونش بیزار نیستی و برعکس! دلت میخواد همش بباره...!

یکی دیگه گفت: به‌ خاطر برگ درختا! اون موقع که نصفش نارنجیه نصفش سبز!

همه درحال بحث دراین مورد بودن که یهو تو گفتی: به‌خاطر بوی انار و گلپر!

همه خندیدن...!

لبخند ملیحی زدی و با آرامش، چایی دارچینتو سرکشیدی

میدونستم مثل بقیه قرار نیست جوابای کلیشه‌ای و تکراری بدی...میدونستم چقدر با بقیه فرق داری...!

من گفتم: بوی انار و گلپر؟

سرتو تکون دادی و خندیدی و دستاتو گرفتی جلوی چشمات

از کارت خندم گرفت!

با صدا خندیدم و تو پرسیدی: خب... چرا میخندی؟ اصلا بگو خودت چرا پائیزو دوست داری؟

خندمو خوردم. رفتم تو فکر. چی باید میگفتم؟

میگفتم چون مانتوی زرشکی که میپوشی خیلی بهت میاد!؟ یا اینکه میگفتم رنگ خاکستری آسمون با رنگ چشمات ست میشه؟

یا اصلا همین که میشینی رو به روی منو با آرامش چایی دارچینتو سر میکشی و گاه گاهی لبخند ملایمی تحویلم میدی؟

میگفتم اصلا تو خود پاییزی؟ همونقدر قشنگ و دوست داشتنی؟

چایی توی فنجون سرد شده بود. کنار گذاشتمش

آه بلندی کشیدم ، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

دلبره...دلبر...!


| نگار قاسمی |

  • پروازِ خیال ...


از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه‌ ات دادم

باز یادم نبود دل کندی

یادم آمد، به گریه افتادم


نیستی تو، جهان پر از خالی‌ ست

خالی از عشق، خالی از همه چیز

مثل تنها قدم زدن وسطِ

عصرِجمعه حوالیِ  پاییز...


باز هم آن سوال تکراری

چه شد از من دلت برید اصلا؟

تو چه گفتی که از تو برگشتم؟

من چه کردم دلت گرفت از من؟


کاش می‌شد به قبل برگردم

سرنوشتم عوض شود شاید

کاش تنها برای من بودی

تا جهان جای بهتری باشد...


| اهورافروزان |

  • پروازِ خیال ...


بیچاره پاییز ، دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند. خودمانیم، تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد.

سیاست " تابستان " را هم ندارد که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سوزناک بزند.

بیچاره...بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد. 

او  " پاییز " است ، رو راست و بخشنده...

ساده دل، فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدم ها بریزد، روزی ؛ جایی ؛ لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند. خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند... 

یکی به این پاییز بگوید 

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگ هایت میگذارند و میگذرند...

تنها یادگاری که برایت میماند " صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست "


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


باران گرفته است کنارِ نبودنت...

باران گرفته است همان جا که نیستی!

تکرار میکنم که کمی بیشتر بمان...

تکرار میکنی که نباید بایستی!


از خاطراتِ گرمِ تنت دور میشوم...

از خنده های مثلِ منت دور میشوم...

از روز های بد شدنت دور میشوم...

نزدیک میشوم به شبی که گریستی!


پاییز پشتِ خنده ی مان داد میکشد!

دستِ مرا خیالِ تو در باد میکشد...

در من...کسی شبیه تو فریاد میکشد:

حالا کجای شهر و در آغوش کیستی؟!


بغضت گرفته گوشه ی جایی که خالی است...

بغضت گرفته در بغلی که خیالی است...

بغضت گرفته...بوی کسی این حوالی است!

با بغض میروی و نباید بایستی...


| محمد فروهر |

  • پروازِ خیال ...

صدای تو

۰۳
مهر


پاییز...

یک نوار کاست قدیمی است 

که یک طرفش 

با صدای باران پر شده 

یک طرفش با صدای تو...


| جلال حاجی زاده |

  • پروازِ خیال ...


میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...

آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوای سردِ سرد را...مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه  را پایین بیاورم، باد بخورم، سرما بخورم 

نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم: پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند، باید نفس بکشم نفس...

بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم: ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم...

چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!

اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم

لذت دارد پاییز را تنها گذراندن؟ 

لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش...اتفاق های دل انگیز و خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...

راستی دیگران، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست...

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


و این همه

زیبایی و غم...

تقصیر تو نیست...

به مادرت "پاییز"

رفته ای


 | حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

پاییز شده

۰۱
مهر


پاییز شده...دختر بچه همسایه روبرویی امسال میره کلاس اول. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای...


زمستون شده...برف سنگینی باریده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته...


بهار شده...خودمو توی خونه زندونی کردم. روزی چند بار زنگ خونه جیغ میکشه. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادآوری کنن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم...


تابستون شده...برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن فیلم های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این فیلم ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی...

پاییز شده...پاییز شدم...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


پشت خرمن‌ های گندم،

لای بازوهای بید

آفتابِ زرد کم کم رو نهفت

بر سر گیسوی گندم زارها،

بوسه‌ی بدرود تابستان شکفت...


از تو بود،

ای چشمه‌ی جوشان تابستانِ گرم

گر به هر سو خوشه‌ها جوشید و خرمن‌ ها رسید

از تو بود،

از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید...


این همه شهد و شکر،

از سینه‌ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه‌ ی انگور توست،

راستی را

بوسه‌ی تو، بوسه ی بدرود بود...؟

بسته شد آغوش تابستان

خدایا،زود بود....


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...


آرامش آغوش ِ خون‌گرمت

بعد از شب ِ کولاک می‌چسبه!

هرجای این تهران ِ آلوده

عطر ِ تو وحشتناک می‌چسبه!


گاهی دلم می‌گیره از بارون

یا حوصله‌م سر میره از ابرا

با کل این حرفا ولی بازم

بارون و بوی خاک... می چسبه!!


وقتی «حواست نیست» میدونم...

سرگرم ِ آهنگای رستاکی

پاییزه و حق با توئه این بار

پاییز با رستاک می‌چسبه!!


| مجید طاهری |

  • پروازِ خیال ...


وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم و سر ذوق میام ، دلم میخواد یه نفر باشه که ذوقمو تو چشماش نقاشی کنه ، مثل من بخنده و دست نوازش رو سرِ شکوفه ها بکشه ، دوسشون داشته باشه و واسه بودنشون خدارو شکر کنه!

اصلا من فکر میکنم ما آدما بیشتر از غصه هایِ گاه و بی گاه دوس داریم شادی ها و حس های خوبمونو با کسی درمیون بذاریم مثلا وقتی از چیزی خوشحالیم و مارو سر ذوق میاره با اشتیاق و لبخند برای کسی تعریف کنیم و انقد بگیم و بگیم تا آتیش دلمون خاموش بشه و آروم بگیریم...بماند که خیلی چیزارو به آدمای عادی نمیشه گفت، مثلا نمیشه از بین تعداد زیاد دوستات یه نفرو انتخاب کنی و بی مقدمه بگی "هی فلانی امروز اولین شکوفه ی بهارو دیدم ، نمیدونی چقدر حالم رو خوب کرد و مهر بهارو تو دلم انداخت راستی من از ریختنِ گلبرگ هایِ لطیف شکوفه ها میترسم ، دوس ندارم گلبرگا بریزن اما مربایِ شکوفه ی بهار نارنج رو خیلی دوس دارم. مامانم میگه سرنوشت گلبرگا با دل سپردن به باد گِره خورده ، امان ازین دلسپردن ها!

شاید گفتن این حرفا بدون مقدمه و یهویی عجیب و مسخره باشه اما آدما واسه ذوقاشون نباید مقدمه چینی کنن ،باید یهویی بیان کنار یکی بشینن و بگن و بگن و بگن...

حضور آدم های خاص و متفاوت برای زندگی لازمه ، آدمی که بیشتر از تمام کسایی که میشناسی شبیهت باشه و احساسِ تو از دریچه هایِ بسته و باز لحظه هات بفهمه ...

این روزها که هیاهویِ اومدنِ بهار به شهرو آدماش زندگی بخشیده ، دنبال یه آدم خاص میگردم که صدایِ شکوفه هارو بشنوه و بزاره براش از ریختن گلبرگ ها بگم ، از مربای بهار نارنج ، از بویِ تازگیِ لباسام ، از اومدنا و رفتنا ...

دنبال کسی که بعد از تموم شدن حرفام، لبخند مصنوعیِ آدمایِ عادی رو نداشته باشه ...

اصلا 

دنبال تو میگردم 

کجایِ این شهر

ایستاده ای؟!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


قمری های بی خیال هم فهمیده اند

فروردین است ،

اما آشیانه ها را باد خواهد برد.

خیالی نیست !

 

بنفشه های کوهی هم فهمیده اند

فروردین است ،

اما آفتاب تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.

خیالی نیست.!

 

سنگریزه های کناره رود هم فهمیده اند

 فروردین است ،

اما سایه روشنانِ سحری را باد خواهد برد.

خیالی نیست !

 

همه اینها درست

اما بهارِ سفر کرده ی ما کی بر می گردد؟

واقعاً خیالی نیست !؟  


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...

باید زیبا بمانم

۰۶
فروردين


و دستان تو

بداهه ای گرم و به‌هنگام بود

که در ذهن گنجشکان زمستان دیده نمی‌گنجید

آمدی با سخاوت دستانت

و از کنار ناخن‌هایم، برگ‌های تازه جوانه زد

بر چند شاخگی موهایم

گنجشک‌های جوان لانه ساختند

و آوازهای تازه آموختم

به آینه گفتم فرصت کم است

وقتی برای شمردن بهارهای رفته نمانده است

دستی به موهایم بکش

هرطور شده باید این فصل

زیبا بمانم.

 

| لیلا کردبچه |

  • پروازِ خیال ...

بهار تویی

۰۶
فروردين


بهار تویی

که می آیی و دستهایم 

شکوفه می دهند ناغافل!

تویی که با تمامِ خستگی

باز هم آرامشی!

باز هزار ستاره ی بی افول

هزار پروانه ی بیقرار 

هزار شوق بی دلیل را

در خلوتِ آغوشِ من میریزی انگار 

بهار تویی...


| نیلوفر حسینی خواه |

  • پروازِ خیال ...

بهار شد...

۰۶
فروردين


ناگهان

شیشه های خانه بی غبار شد

آسمان نفس کشید

دشت بیقرار شد

بهار شد...


| سعید بیابانکی |

  • پروازِ خیال ...

فروردین من

۰۶
فروردين


شادی‌هایت را بر صورت من بریز

فروردین من

و اضافه‌هایش را پست کن 

برای کسی که بهاری ندارد

شادا بهار

که دست مرا گرفته نمی‌دانم به کجا می‌برد

شادا من

که دست بهار را گرفته به خانه خود می‌برم


| شمس لنگرودی |

  • پروازِ خیال ...

سالی که نکوست

۰۵
فروردين


معشوقه‌ی ما حلال ِ ما نیست رفیق

خانوم ِ بهار مال ِ ما نیست رفیق

«سالی که نکوست از بهارش پیداست»

سالی که نکوست... سال ِ ما نیست رفیق


| احسان رعیت |

  • پروازِ خیال ...

آمدن بهار

۰۵
فروردين


با آمدن بهار 

زبان سرخ واژه های من !

که به اندازه ی یک زمستان 

میان ما جدایی آورده بود 

دوباره سبز شد 

و خاطرات آن زمستان سرد 

در دستان من !

جوانه زد 

بارور شد 

شعر شد 

و دل تو را هم به دست آورد !

اما 

نه این نسیم موافق 

نه این عطر اقاقی 

نه این رگبار تند بهاری 

و نه این لهجه ی اردیبهشتی شعر من !

هیچ کدام نتوانستند 

رد پای عمیق دلتنگی های تو را 

از قلب من !

پاک کنند ... 


| تابان رضازاده اول |

  • پروازِ خیال ...


_گفتم : میگن بیرون بهار اومده

_گفت : باور نکن

_گفتم : چی چیو باور نکن؟! نیگا!

خودت درو وا کن ببین.

_گفت : باور نکن

_گفتم : چته تو؟ یه چیزیت میشه ها!

از پنجره نیگا کن! ببین؛ انگاری سبز پاشیدن رو درختا!

_گفت : باور نکن

_گفتم : نه خیر، اینجوری نمیشه

تقویمو وا کن یه نیگا بنداز شاید سر عقل بیای

_گفت : دیدم، باور نکن

_گفتم : پس کی بهار میاد؟

_گفت : بهار به تقویم و این زرق و برقا نیس که

_گفتم : خیلی ببخشیدا، پس به چیه؟

ول کن این حرفا رو

پاشو، پاشو لباستو عوض کن

یه صفایی بده سر و صورتتو

_گفت : هیچوقت اومدنِ چیزی که قراره بره رو باور نکن


از پنجره کوچه رو نگا کردم

دیدم داره برف میباره


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

سَرَت

۳۰
اسفند


سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سینه سفره کنم...

بچینی اش توی آغوشم


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

داشتن تو

۳۰
اسفند


یادمه چند سال پیش یکی بهم گفت که هر سال اواخر اسفند آرزو هاتو رو یه کاغذ بنویس و بذار لای کتابی که هر سال عید بازش میکنید. منم نوشتم، گذاشتم لای اون قرآنِ نفیسی که سالی به دوازده ماه توی دکوری بود و زمان عید و مناسبت های خیلی خاص حق داشتیم بهش دست بزنیم. هر سال همین موقع ها که مامان میخواد بوفه رو گردگیری کنه وقتی قرانو وا میکنم میبینم اون کاغذمو. میبینم که الان میتونم آرزو هامو خط بزنم، میبینم که چقدر به چیزایی که میخوام رسیدم، به اون چیزایی هم که نرسیدم یه جورایی حالیم شده که قسمت نبوده و بد ترین چیز ها توش بوده. 

اما چیزی که چند ساله بعد از این همه سال از لیست آرزو هام خط نخورده "داشتنِ تو" ئه. 

داشتم فکر میکردم که چرا خدا واسش سخته که یکی مثل تو رو تو زندگیش به من بده. چقدر آسون تره که به جای آرزو های عجیب و غریب من، پاهای تو رو وادار به اومدن کنه و تمام فصل های منو بهاری و تمام شب های تو رو مهتابی کنه؟! 

به نظرم خدا با خط زدن آرزو هام میخواد بهم بگه که اون چیزایی که بهت دادمو ببین ! ترازوی عدالتت همه ی اون آرزوهای تحقق یافته رو با نیومدن اون مقایسه میکنه؟! 

اما امسال، لیستم رو نوشتم . باز هم گذاشتم لای اون قران نفیسمون و همه ی آرزو هامو بخشیدم،و از خدا هیچی نخواستم  جز "داشتن تو" .


| مهتاب خلیفپور |

  • پروازِ خیال ...


هر وقت مادرم می خندد

پدرم زیر لب دعای تحویل سال 

می خواند

خانه ی ما هر روز سه چهار مرتبه،

از ته دل عید است


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


در سفره ی هفت سین امسال به جای سیب، عکس لبخندت را می گذارم. تنگ ماهی ها را از آب باران پر می کنم. دلم که مثل سیر و سرکه می جوشد را گوشه ی سفره می خوابانم و به درخت توی حیاط می نگرم که باهم کاشتیم و حالا بعد از سالها شکوفه زده.

چه کسی گفته با یک گل بهار نمی شود؟ من با همین چند شکوفه، بهاری را می بینم که در آن، تو با یک بغل سیب در گوشه ی لبانت از راه می رسی و می گویی: 

"امسال کلی کار داریم. باید دیوار ها را رنگ کنیم، به کودکان سر چهار راه عیدی بدهیم و سیزده بدر، انگشتانمان را به هم گره بزنیم".

آنوقت خانه به خانه ی شهر را می گردیم و می گوییم که با یک گل هم بهار می شود، اگر گونه های گل افتاده ی عزیزانتان را با عشق ببوسید.

تو خواهی آمد و من قبل از آمدنت به این فکر میکنم که چه بگویم تا باور کنی که تنهایی سفره ی هفت سین چیدن حال خوبی ندارد. دعای سال تحویل را تنهایی خواندن حال خوبی ندارد. عید را تنها به خود تبریک گفتن حال خوشی ندارد. اما چاره ی باغبانی که دانه دانه امید و آرزوهایش را زیر خاک خوابانده چیست؟! و چاره ی عاشقی که چشمش به در مانده.

مادربزرگم همیشه میگفت: "بخند دم عیدی. سال خوب از بهارش پیداست " و من به دنبال بهاری که تمام سال هایم را برای همیشه خوب و سبز می کند به کسی چشم دوخته ام که لبهایش گوشه ی قاب عکس می گوید سیب.


| صادق اسماعیلی الوند |

  • پروازِ خیال ...

عید منی

۳۰
اسفند


عید منی

که باید چراغانی ات کنم

از گردنت گرفته با بوسه بوسه بی تابی

تا سینه ات تنیده در قطره قطره اشک


عشق نو رسیده منی

که باید نام زیبایی برایت پیدا کنم

چیزی شبیه خوشبختی

تا وقتی صدایت می کنم

باران اول بهار را هم به یادم بیاوری


عمر تازه منی

که باید به پای تو آن را سوزاند

نیمی از آن را در پیچ و تاب خواهش و شیدایی

نیم دیگر را در دهلیزهای سرد پشیمانی


خطای منی

که نمی شود چشم از تو فرو پوشاند

با دامنی که گیج در هوای تو می چرخد

درحضور تو می میرد با شرمی که خیس است.


| فرنگیس شنتیا |

  • پروازِ خیال ...

نود و درد

۳۰
اسفند


هر لحظه دلم را غمِ یک حادثه لرزاند

سال "نود و درد" عجب سال بدی بود...


| محمد مهدی درویش زاده |

  • پروازِ خیال ...

بهار یعنی...

۲۸
اسفند


بهار که رفتن اسفند و

آمدن فروردین نیست!

بهار یعنی

جای بوسه‌های مردی

که تو باشی

روی گونه‌های زنی

که من باشم

شکوفه بدهد!


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


میدانى من همیشه از آخرین ها متنفر بودم. مثلا از آخرین بار که دیدمت، آخرین حرفى که به من زدى، آخرین جایى که باهم رفتیم، آخرین چیزى که بینمان مانده بود و حتى از آخرین لقمه غذا سر سفره هم که دست هیچ کس براى برداشتنش دراز نمیشد متنفر بودم. 

من جدیدا دارم فکر میکنم هفته آخر اسفند از وحشتناک ترین نوع آخرین هاست. هزار خاطره توى یک فایل فشرده یک هفته اى میریزد توى جان آدم. اصلا یاد آخرین چهارشنبه سورى بیچاره ات میکند. از شنبه تا جمعه اش اگر خودت هم نخواهى برایت پیام میفرستند و به یادت مى آورند که مثلا آخرین پنجشنبه ۹۵ ات بخیر! اصلا میدانستى مردم چرا همش توى این هفته لعنتى میروند بیرون و تا میتوانند خریدهاى هیستریکى میکنند، من فکر میکنم میخواهند یادشان برود چه آوارى از آخرین خاطره ها توى قلبشان ریخته است.

هفته آخر اسفند بدى اش این است که خودش را چسبانده به عید، ما فکر میکنیم هفته خوب و شادى است. فقط اگر سایه عید روى سرش نبود، میشد عنوان هفته مرگ را روى سینه اش سنجاق کرد.


| دلارام انگورانی |

  • پروازِ خیال ...

شروعی تازه

۲۷
اسفند


اگر عید نبود ، نوروز نبود ، سال نو میلادی نبود ... 

اگر توالی روزها و شبها نقطه سر سطر نداشت ، 

آدمها کپک میزدند ، ترک می خوردند ، پوست پوست میشدند ، بوی نا میگرفتند ... 

تصور کنید ده یا صد تا سیصد و شصت و پنج روز پشت سرهم و بی وقفه و لاینقطع چقد میتواند له کننده باشد و روح و جسم را آبلمبو کند ... 

آدم نیاز دارد که حتی اگر شده بصورت نمادین ، گاهی ادای شروعی تازه را در بیاورد.


| محسن باقرلو |

  • پروازِ خیال ...


هر دم دردی از پیِ دردی ای سال!

با این تنِ ناتوان چه کردی؟ ای سال!

رفتی و گذشتنِ تو یک عمر گذشت...

صد سال سیاه برنگردی ای سال!


| قیصر امین پور |

  • پروازِ خیال ...


"سبزی" چهارخانه ی پیراهنت،

"ساعت" های کنار هم بودنمان،

"سیر" نگاه کردنت،

"سیب"ِ لبخندت،

"سکه" های متبرک شده با لمسِ دستانت،

"سمنویی" به شیرینی لحظه هایمان 

و سین هفتم هم بماند برای "سایه ات" روی زندگیم...

نیکو ترین سال ممکن است،

سالی که بهارش تو باشی...


| فاطمه جوادی |

  • پروازِ خیال ...

مثل بهار باش

۲۶
اسفند


زمستان

آخرین حرف هایش را

روی آخرین برگ 

از آخرین شاخه ی آخرین درخت 

نقاشی میکند

و لای پنجره ی یخ کرده ی اسفند میگذارد

بهار اما پشت در است

حالش خریدنی ست

آمده تا مبتلا کند

با فروردین ناز میکشد

با فروردین دل میبرد

و به اردیبهشت که میرسد..

امان از اردیبهشت

امان از اردیبهشت که بوی ماه و آسمان میدهد

اردیبهشت عاشق است

سرش را روی شانه ی خرداد میگذارد

و با قصه های لیلی

هوای شهر را مجنون میکند!


مثل بهار باش

گاهی ابری

گاهی بارانی

و گاهی سرخوش و آفتابی

بگذار دریا با تو همراه شود

در کوچه هایی قدم بگذار

که عطر بهار نارنج

عشق را تحمیل میکند


پنجره را باز کن

تا آخرین حرف های زمستان

در آغوش باد رنگ فراموشی بگیرد

بهار را باید عاشق بود

بهار را باید رویید

بهار را....

من میگویم بهار را باید به گونه ای زندگی کرد

گه انگار تکرار نخواهد شد


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


دوست داشتنت را 

از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم !

مثل دانش ‌آموزی 

که مشقش را

 در دفتری تازه پاک نویس می کند ...!

صدای تو ، 

عطرتو ، 

نامه ‌های تو

شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید

اقامت دائمی قلبم را

 به تو می دهم

تو را دوست دارم

و هرگز رهایت نمی ‌کنم !

بر برگه‏ ی تقویم آخرین روزِ سال

در آغوش می گیرمت

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت ....


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش،

آفتابش در دست

خنده بر لب، گل به دامن، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق، امید

آفتابش نوروز

باسلامش، شادی

در کلامش، لبخند

از نقس هایش گُل می بارد

با قدم هایش گُل می کارد

مهربان، زیبا، دوست

روح هستی با اوست!

قصه ساده است ، معما مشمار،

چشم در راه بهارم آری،

چشم در راهِ بهار!


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

حیف

۲۵
اسفند


حیف از امسال که بی دوست گذشت

حیف‌تر سال جدیدی که تو را کم دارد


| صادق هوشیار |

  • پروازِ خیال ...


دل آدمی به هنگام بهار

زمستان را میخواهد

و به وقت زمستان بهار را

دلتنگ میشود

برای هر آنچه که دور است

آیا باید همیشه به‌ هم رسید؟

بیخیال شو!

بعضی چیزها

وقتی که نیستند

زیبایند!


| آزدمیر آصف |

  • پروازِ خیال ...


اسفند که عاشق شوی

سال را با بوسه تحویل می کنی

حتی اگر سال نو،

نیمه شب از راه برسد

شاید تلفنت

عاشقانه تر از همیشه زنگ بزند

کسی با یک سلام

قبل از سپیده ی سال بعد

دیوانه ات کند

اسفند که عاشق شوی

تمام دروغ ها را باور می کنی

و دلت غنج می زند.

می دانم که در روزهای آخر سال

دسته کلیدت را گم می کنی

گوشی ات را جا می گذاری

و احساس می کنی که کسی

با لحن عاشقانه من

صدایت می زند.

تو عاشقم بودی

در اسفندی که هرگز

از تقویمت پاک نمی شود.


| نیلوفر لاری پور |

  • پروازِ خیال ...


بهار 

از دست های تو آغاز می شود ...

این را از گلدانی فهمیدم که 

بی نور و آب 

با بذری که دست های تو کاشته بود ، 

گل داد ...

این را از شکوفه های لای موهایم فهمیدم 

وقتی که دست های تو  

راهشان را میان کوچه های تاریک موهایم 

پیدا می کردند ...

این را از گل های پیراهنم فهمیدم 

که بعد از بازی ِ دست هایت 

با دکمه هایش ،

هر روز صبح 

یک غنچه به آن اضافه می شد ...

بهار 

از دست های تو آغاز می شود ...

این را خود ِ ننه سرما به من گفت ؛ 

یکی از همین روز های سرد ِ اسفند 

که روی درخت های حیاط ِ کوچک مان 

دنبال ِ رد پای لطیف ِ بهار می گشتم ...


| زکیه خوشخو |

  • پروازِ خیال ...


+هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟

بعد از این همه مدت

_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!

+آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .

موندی؟

_هنوزم همونجوری میخندی

+هنوزم همونجوری سیگار میکشی

_ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟

+آدم به همه چی عادت میکنه

_من به بودنِ تو عادت کرده بودم

+پس موندی

_میشنوی صدای آسمونو؟

+آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .

لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...

_اَبرایِ پاییز بغض دارن...

+دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .

وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .

_یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود

+ابرای پاییز بغض دارن...

_مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد

+میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟

_تو خیلی وقته رفتی... .

منم خیلی وقته موندم!

+میخوام برگردم

_آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .

برو همون خیابون

زیر بارون قدم بزن

با چشمای بسته

فقط این دفعه لباس گرم بپوش

چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

قرمز

۲۶
آبان


در بین جمعیـت گُم ات کردم

سالِ هزار و سیصـد و گریه

سالی که قبل از عیدِ نوروزش

یک شالِ قرمز کرده ای هدیه ...


هر روز دنبالِ تو میگردم

آخر به غربـت میکشد کارم

دقت کنی میبینی ام در شهر

یک شالِ قرمـز بر سرم دارم ...


لعنت به من که دوستت دارم

لعنت به قرمـزهای بعد از تو

دیروز ها همراه من بودی

لعنت به این فـردای بعد از تو ...


میخواستم بال و پـرم باشی

یک تاجِ گل روی سرم باشی

عاشق کنی کلِ جهانم را

آن نیمه ی بهـترترم باشی ..


اما نشد .. رفتی.. امان از عشق

من هم برایت شعـر میریسم

پاییـز غوغا میکند اینجا

هر شب به یـادِ رفتنت خیسم ...


پس لرزه های رفتنت را هم

بردار و از این شهر راهی شو

هی خواستم مالِ خودم باشی

اصلا اسیرِ هر که خواهی شو !


مِهرِ زیادی هم زیان دارد !

میخواهمت میخواهمت کشک است

بیرون برو از عمـقِ احساسم

در را به روی عشـق خواهم بست ...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

شال گردن

۲۰
آبان


حتی ممکن است این شال گردن 

اصلا خوب از آب در نیاید 

و تو را گرم نکند

اما

هر رجی که ناشیانه می بافم

قلب مرا گرم می کند 

و زندگی مان را

من این صحنه را از بچگی دوست داشته ام

زنی که در پاییز 

برای  مردی در زمستان

شال گردن می بافد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

دلم گرفت...

۱۹
آبان


هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت


امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...


| مجید ترکابادى |

  • پروازِ خیال ...


گفته بودم باران‌های پاییزی، قشنگ ترین اتفاق عاشقانه دنیا هستند؟!

نگفته بودم؟!

اما تو مثل همیشه به استناد منطق‌های مسخره.ات، فکر کردی باید ساعت رفتنت را توی پاییز، آن هم توی این هوای بارانی کوک کنی!!

من خوبم عزیزم...

باور کن خوبم! 

فقط کفش‌های کتانی‌ام موقع راه رفتن توی خیابان پر از آب می‌شود.... هنوزم مثل قبل، مثل دخترهای شلخته‌ای که تو دوست‌شان نداری، جوراب‌های خیسم را می‌اندازم روی بخاری....

چه کار کنم عزیزم....؟! ترک عادت مرض است....

مگر نیست؟!

هنوز مثل آن موقع‌ها، بعد از باران خودم‌ را میرسانم خانه!

بعد زل میزنم به صفحه گوشی تا نامت روی صفحه گوشی خودش را نشان بدهد.

چقدر بوسیده‌امت پشت همین صفحه مستطیلی....

چقدر ادای آدم‌های سرماخورده را درآورده‌ام تا تو نگرانم شوی‌ و بگویی:

بارون کار خودش رو کرد...سرما خوردی!!

بعد من پقی بزنم زیر خنده که عزیزم.... باران که سرما ندارد... باران عشق دارد!!!

نگران نباش عزیزم!!

من خوبم.... بدون سرماخوردگی!

فقط زیر باران، گرد و خاک میرود توی چشمم.... وگرنه به قول تو، دختر خوب که گریه نمیکند.

من خوبم هم‌نفس جان!

فقط این گوشی لعنتی، دیگر نام کسی را به روی خودش نمی آورد...


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، 

نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟

گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!

یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.

- اونموقع ها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.

نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یه بار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..

میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!

لپای بی جونش گل میندازن: اون موقع مثل الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اون موقع ها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..

آقاجونت که میخورد و میخندید

پاییز نبود دیگه بهار میشد..!


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


پاییز

یک دختر ناشی بیشتر نیست

که نمی داند چطور باید عاشق باشد!

سردی و گرمی اش را پنهان می کند که غافلگیر شوی

بی هوا می زند زیر گریه که نازش را بکشی

و کاری می کند که همیشه بگویی:

چه زود غروب شد.

پاییز سیندرلایی ست که باید کفش های نارنجی اش را تا قبل از رفتن خورشید در بیاورد. نمی بینی که شب هایش چقدر شبیه زمستان هاست؟

پاییز اگر آدم بود

زن تنهایی می شد که اگر سایه ی زیر گونه های استخوانی اش را نمی دیدی، دیگر هیچ وقت برایت روشن نمی پوشید ...

به خیالت این فصل چرا اینقدر زود می گذرد؟


| سارا کنعانی |

  • پروازِ خیال ...


آبـان هوایش غرق دلتنگیست

عطرِ تو را در مشت خود دارد

فهمیده خیلی ‌دوستت دارم

هی‌ پشتِ هم با عشق میبارد ...


آبان از اول هم مـُردد بود

عطر تو را جـاری کند یا نه

میخواست لبریزت شوم اما

اینگونه باران گرد و ‌رسوا.. نه


او دیده بود از اولِ پایی‍ـز

هرشب به یادت شعر میخوانم

فهمیده‌ بودم زیرِ این بـاران

تو میروی من خیـس میمانم ...


آبان شدم در اوجِ بی مهـری

ابـری شدم اما نمیبارم

بعد از تو این پاییـزِ لا کردار

گفته هوای بدتـری دارم ...


آنقدر از عشقـت نوشتم که

ما دسته جمعی ‌عاشقت هستیم

دروازه ی این شهرِ عاشق را

جز تـو به روی هر کسی بستیم ...


باران امشب بهتر از قبل است

جوری که فکـرش را ‌نمیکردی ..

آبـان خبرهای خوشی دارد

شاید به پای قصـه ‌برگردی ...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


آبان ، زنی بی پروا ، در آستانهٔ سردرگمی ، سرخ و سفید و بلند قد ، با دامنی کوتاه و پیراهنی نیمه باز...

آبان ، زنی با مچ های لاغر و گونه های گود افتاده ، بی تاب ، هراسان ، آرام و موقر...

آبان ، زنی با عطر کریستین دیور ، و چشمانی سیاه ، با دستکش های سفید مخملی ، و هزار آرزوی محال...

آبان ، زنی به شکل تو ، متغییر ، آرام نا آرام ، زیبای سرکش ، هست نیست...

آبان ، زنی که دامنش توی باد میرقصد و پاهاش ، به ملایمت باران آواز میخوانند ، و زنانگی ، ذره ای از چروک گوشهٔ چشمهاش  است ، وقتی که میخندد...

آبان ، این عقرب زیبای دلفریب ، رسید...


| محمد یغمائی |

  • پروازِ خیال ...


جیبِ بزرگتر نمیخواهد

چتر هم همینطور

پاییز فقط دلبر میخواهد

با یک خیابان که خشاب اش پر از عشق باشد

و ته مانده های باران

بعد آرام آرام

ماشه را بچکانی روی گونه اش

همین..


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

خنده بازی

۲۸
مهر


پاییز قشنگی بود ، رو نیمکت سرد و خیس پارک چارزانو نشسته بودیو به نیم رخ صورتم نگاه میکردی ، بدون اینکه به طرفت برگردم خندیدم و گفتم :به چی نگاه میکنی ؟!

بلند خندیدی !!

از خنده ی تو خنده ی منم کش اومد و صدامون تو محوطه ی خلوت پارک پیچید ...

برگشتم طرفتو چارزانو نشستم رو به روت ، هنوزم داشتی میخندیدی ، چشات میخندید ، لبات میخندید ، انگار تو اون لحظه خنده ی تموم آدما تو چشمای تو جمع شده بود و خنده ی تو رو لب های من....

+دلدارجان حالا که افتادی رو دور خنده ، بیا بازی کنیم..

بازم خندیدی ، بدون اینکه جواب بدی دستاتو آوردی بالا و انگشت هاتو چرخوندی ، یعنی "چی بازی"؟!

+خنده بازی ، باید به چشم های هم خیره بشیم و نخندیم ، هرکی بخنده بازندس ، اصن تو میتونی به من نگاه کنی و نخندی؟!

دوباره خندیدم اما خنده ی تو مثل یه پرنده ی گریزون از رو صورتت پرید و رفت .

-آره میتونم نخندم وقتی ...

+وقتی چی؟!

غم تو چهرت مثل بارون نم نم اون روز زار میزد.

-وقتی فکر کنم ندارمت ، وقتی کنارم باشی اما مال من نباشی ، وقتی تموم آرزوهایی که باهم داشتیم با یکی دیگه تجربه کنیم ، وقتی فکر کنم تموم خاطرات خوب این روزا اگه نباشی برام کابوسه...وقتی...وقتی...وقتی!!

دیگه نمیتونستم بخندم ، دلم گریه میخواست ، شاید توأم گریه کردی اما قطره های بارون رو صورتت حواسمو پرت کرد.

چند دیقه سکوت کردم ، از تموم فکرای ترسناکی که به یادت آوردم ترسیدم .

+اصلأ دلدارجان بیا بازی رو عوض کنیم ، هرکی بیشتر خندید برندس ، تو که میتونی وقتی به من نگاه میکنی از ته دل بخندی نه؟؟

خندیدی ، از ته دل خندیدی!!


حالا 

هر وقت

بهم خیره میشی

و لبخند نمیزنی 

میدونم

حتمأ داری به نبودنم 

فکر میکنی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


فراموشت کرده ام

و حالا

همه چیز عادی شده

باران که می بارد

پنجره را می بندم

دیگر یادم نیست

غروب جمعه

چه ساعتی بود !

پاییز را

تنها

از روی تقویم می شناسم !

فراموشت کرده ام 

اما ...

گاهی 

دلم

برای دلتنگ ِ تو شدن

تنگ می شود ...


| مرتضی شالی |

  • پروازِ خیال ...


- این درخت رو می بینی؟؟  انگار غم همه ی دنیا رو داره به دوش می کشه... 

+ چرا؟ 

- برگ هاش زرد شده...  انگار داره همه ی وجودش رو دونه به دونه از دست میده... نابود شدنشون رو می بینه...  صدای خرد شدن خاطره هاش زیر پای مردم این شهر رو می شنوه و هیچی نمیگه... 

+ به نظرم این درخت خیلی خوشبخته...  کاش ما آدما هم مثل این درخت بودیم... 

- چرا؟؟  

+ چون درخت ها به از دست دادن عادت کردن...  چون اگه زرد بشن،  اگه از روزای خوب و شادشون دور بشن ، اگه از دست بدن مطمئن هستن یه روز که خیلی دیر نیست دوباره سبز میشن ، دوباره به دست میارن و زندگی بهشون بر میگرده ولی ما آدما چی؟ ما وقتی از دست میدیم وقتی زرد میشیم وقتی از روزای خوبمون دور میشیم معلوم نیست کی دوباره میتونیم سبز بشیم... 

- چرا بغض کردی؟ زندگی تو که سبز سبزه

+ آره از بیرون همه زندگیمو سبز میبینن چون رنگش کردم که خودم رو محکم و قوی نشون بدم ولی شبا وقتی خودم هستم و خودم ، فقط رنگ زرد تو زندگیم میبینم...  اونجاست که خاطرات گذشته، خاطرات سبز، رنگ موهات رو سفید می کنه

- چی میشه که زندگیمون زرد میشه؟ 

+ قدر سبز بودنمون رو نمی دونیم ... فکر می کنیم سبز بودنمون همیشگیه

- تو چرا زرد شدی؟ 

+ کسی که سبز نگهم داشته بود رو از دست دادم

- بهت نمیاد کسی رو از دست بدی

+ آدما اونی که نشون میدن نیستن به تو هم نمیاد انقدر سوال بپرسی 

-باشه سوال آخر...  چی شد که از دست دادیش؟ 

+ همیشه اینطوره که چیزی رو که سخت به دست بیاری سخت از دستش میدی...  راحت به دست آوردمش


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


ای ماه مهر! زهر هلاهل! 

باز آ که زنگ های ثلاثه

روزی هزاربار بمیرند


تا کودکان به وقت دبستان

از ترس امتحان نهایی

با نمره ی چهار بمیرند


ای ماه مهر! ماه بداخلاق!

با ایده های محکم و خلّاق

ما را بزن به خط کشی از چوب

ما را بزن به ترکه ی مرطوب 

تا در درون کودک دیروز

مردان بی شمار بمیرند


در این کلاس های رفوزه

لای کتاب های عجوزه

ما چیستیم بر درِ کوزه؟


سقّای عِلم! دست بجنبان

تا گوش های تشنه به دستِ

چَک های آبدار بمیرند


حمّالِ کوهِ پرسش و پاسخ

در جزوه های باطله بودند

        

حمّال تست های گران و

اعقاب گیجِ قافله بودند


حق داشتند آن همه قاطر

زیر فشار بار بمیرند


از رنج های دود شونده

تا خرتناق کام گرفتند


با دود از کتانی چینی

یک عمر انتقام گرفتند


تا حدِّ مرگ، نشئه ی نشئه

ماندند تا خمار بمیرند


یک مشت خطبه خوانده شوند و  

یک مشت نطفه بسته شوند و

هی ماشه ها چکانده شوند و

سربازها به شکل جنین ها

در خاکریزهای درونِ

زن های باردار بمیرند


مادر! مدادْقرمز من کو؟

کو لقمه های نان و پنیرم؟


آخر چطور بیست بگیرم؟

وقتی که دست های فقیرم

فردای درس آن همه باید

در جستجوی کار بمیرند


روزی هزاربار بگو آب

روزی هزار بار بگو نان


مادر! مرا ببر به دبستان

تا روی شاخه های جوانم

گنجشکهای توی دهانم

روزی هزاربار بمیرند


دل بادبادکی ست حصیری

آهی که می وزد دل ما را

تا اوج می بَرد به اسیری


با هر نخِ بریده شهیدی ست

دل های رفته را بگذارید 

در اوج افتخار بمیرند


ای گریه قبضه های تفنگت!

وقتش رسیده است که دیگر 

زندانیان زبر و زرنگت

در موسم تعلُّم و تعلیم

با آخرین گلوله ی تقویم

در لحظه ی فرار بمیرند


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


آری، پاییز نزدیک است،

اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،

پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،

پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،

گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،

گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.

پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،

گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،

گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.

ساده بگویمت،

دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...


| عطر چشمان او /  روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


برخیز با بوسه ای از لبِ صبح

با نوش دارویی از تنِ آخرین روز از اردیبهشت 

کسی در تو انتظار می کشد

که زنجیر زنگ زده ی اتاقکش را باز کنی

و بگذاری کمی هم او نفس بکشد

بیرون بیاید، رها شود

و فقط یک امروز را زندگی کند

کسی در توست که سکوتش

دارد به روح تو فشار می آورد

امروز را به او ببخش.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

مرا بی هوا نبوس!

۳۰
ارديبهشت


مرا بی هوا نبوس!

دیوانه...

قلبم فرو می ریزد

مگر نمی دانی

شکوفه های بهاری

با هر نسیم کوچکی

می افتند

به زیر پای درخت...

اینطور ویرانگر

مرا نبوس!


| علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...

چه خوشبخت است

۰۹
ارديبهشت


چه خوشبخت است مردی که

زنی ؛ 

عمیق و آرام دوستش دارد.

صبحها، 

چای دم می کند

پنجره را باز می کند

تا باد بهاری                             

مردش را                  

در آغوش بگیرد...


| هومن داوودی |

  • پروازِ خیال ...

اردیبهشت آمده

۰۱
ارديبهشت


مادربزرگ اردیبهشت ماه

در خیابان پهلوی دوره ی کشف حجاب

عاشق شد

دایی سیاوش اردیبهشت ماه

در خیابان مصدق وقت بگیر و ببند

عاشق شد

اردیبهشت آمده دیر یا زود من هم

در خیابان ولیعصر

عاشق می شوم 


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...

تو زیبا بودی

۲۲
فروردين


تو زیبا بودی 

و فروردین که داشت

از لابه لای موهات

برای درختان شکوفه می بُرد

تو زیبا بودی

مثل آواز

مثل آواز و پرواز

وتصویر معاشقه ی دو گنجشک

روی شاخه های گلدار درخت گیلاس


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


امروز که اولین نسیم بهاری

تداعی نفسهایت شد

فهمیدم 

هنوز هم 

فراموشت نکردم

هنوز هم 

یادت مثل زلزله ای ویرانگر خرابم می کند

هنوز هم 

دنبال قاصدکی هستم تا تو را آرزو کنم

هنوز هم 

اصلا بگذار ساده بگویم 

هنوز هم عاشقت هستم


| مهدیه تهرانچی |

  • پروازِ خیال ...


ما در شرایط مشابه

زندگی های مشابه

و اتفاقهای مشابه

غصه های نامتشابهی داشتیم

و با بغضهای شبیه به هم 

گریه های متفاوتی

که زندگی بر هر کداممان 

جور تازه ای سخت گرفته بود

سخت.

گذشتیم اما

شاید هم نه

ایستادیم 

تا اتفاقها و زمان از رگ و ریشه مان بگذرد

حالا

غروب فروردین است

کوهها دارند پیش می آیند 

که بایستند در مقابل خورشید 

من 

و این ماهی قرمز جامانده از هیاهوی اسفند 

خیره می شویم به هم

تا در نگاهی شبیه به هم 

قطعا به چیزهای نامشترکی فکر کنیم

رو بروی هر دوی ما هرچند

گلدان بنفشه ی مشترکی هست 

که نمی دانیم

بهار او را به ایوان آورده

یا او بهار را


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی

همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست

گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها

"دوستت دارم" را

می خواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم

خواهم کرد....


| حافظ موسوی |

  • پروازِ خیال ...


به کوه

به دشت

به بیایان 

به باغ همسایه 

به هر کجا قدم گذاشتم

یکى داشت

به عشق کسی ، چیزی، جایی، آرزویی سبزه ها را گره مى زد

خدای من!!!

آدمها پر شده اند از گم کرده ها

کدام سیزده قرار است روزگار خالی ما بدر شود؟


| نیکى فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


اینم از این! بهارتم دیدیم!

تویی که عشقِ هفت‌سین بودی!

صبح بارون و عصر و شب بارون...

تو زمستونِشم همین بودی!


من کجا راه‌و اشتبا(ه) رفتم؟

چرا این خونه با تو را(ه) نمیاد؟!

نه! بهم فرصت دوباره نده!

این ادا بازیا به ما نمیاد!


فصلِ نو! آسمونِ ابری تر!

سال‌و بازیچه‌ی بهارم کن!

عصر جمعه! غروبِ سیزده به در!

عید امسال‌و زهرمارم کن!


مطمئنّم که غصه‌های تو ام

توی تقویم قبلی جا نشده

اون که تو آینه‌ی اتاق توئه

مطمئنّی ازم جدا نشده؟


مطمئنّی میخوای ببخشی منو؟!

مطمئنّی هنوز کنار منی؟!

پاشو! تعارف نکن! طبیعی باش!

نمی‌خوای سبزه‌ت‌و گره بزنی؟


فصلِ نو! آسمونِ ابری تر!

سال‌و بازیچه‌ی بهارم کن!

عصر جمعه! غروبِ سیزده به در!

عید امسال‌و زهرمارم کن!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...


سالهاست 

برای رسیدنمان

سبزه ها را گره می زنم؛

افسوس! 

نه دست هایمان در هم گره خورد ،

نه نگاه هایمان !

گره فقط درکارمان افتاده است...!


| مینا آقازاده |

  • پروازِ خیال ...

به همین سادگی

۱۰
فروردين


این غروب نیمه تعطیل روزهای عید آدم  را به فکر فرو میبرد..

که اگر حق انتخاب داشت  الان دوست داشت با چه کسی از ته دل بخندد. 

از آن خنده ها که هیچ غباری نتواند تیره اش کند.

اگر امروز میتوانید گوشی رو بردارید و به او زنگ بزنید و بگویید 

دلتان برای یه چایی خوشرنگ و تازه دم -که سر بی غم ترین حرفهای عالم را باز میکند- تنگ شده... 

و اویی هست که بال در می آورد برای نگه داشتن زمان کنار شما.. و میتواند..

شما خوشبختید

به همین سادگی


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


رنگِ سالِ گذشته را دارد، همه‌ی لحظه‌های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را، همچنان می‌کشم به دنبالم


| محمد علی بهمنی |

  • پروازِ خیال ...

سال که عوض شود...

۰۷
فروردين


سال که عوض شود

باید بگویم پارسال بود که دیدمت

باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛ 

انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است

باید هی رجوع کنم به سال قبل

اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام

اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام


سال که عوض شود

در لحظه های دلتنگی

باید مسیری طولانی را برگردم

بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل

و در پیچ نبودنت گم شوم


سال که عوض شود

در یک آن

به اندازه یک سال دورتر شده ای

به اندازه یکسال پیرتر شده ام


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

سال نو مبارک!

۲۹
اسفند


همین صدا

همین ترانه

همین بوی عید فرهاد

همین هوا


همین ضربان تند ثانیه ها

همین پامچال

همین دو ماهی قرمز

همین سیب به جا مانده از وسوسه ی حوا


همین حال

همین هوای تازه

همین آب و آیینه

همین شمع و شمعدانی


همین قرآن

همین پیراهن تازه

همین قاب عکس قدیمی

همین سفره ی هفت سین


همین بهانه های رنگارنگ

بهانه ی خوبی ست

تو از یادم نمی روی...


| محمدرضا عبدالملکیان |


**سال نو، فکر نو، دل نو، تجربه های نو پیشاپیش مبارک :))

  • پروازِ خیال ...


سلام علاقه‌ی ِ خوبم

علاقه‌جان من

خوبی؟

می‌گویم،

به حرمتِ آن‌چه که از ما رفته و عمرش می‌نامیم،

بیا سالِ تازه را جوری دیگر شروع کنیم

هرروز را روزِ آخر وُ

هر هفته را هفته‌یِ آخر وُ

هرماه را

آخرین ماه،

برایِ دوباره شروع شدن بدانیم!

هی هرروز را به هم تبریک بگوییم وُ

هی هرماه را

به هم سلام

وَ هرسال بیشتر عاشق هم باشیم وهم‌دیگر را

بیشتر دوست داشته باشیم

وَ هی به هم بگوییم:

سلام.

حالِ تازه مبارک

سالِ تازه قشنگ باشه!


| افشین صالحی |

  • پروازِ خیال ...