کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لئو (محمدرضا جعفری)» ثبت شده است


صدای برخورد موج ها به سطح سخت صخره هارو میشنید، خیسی آب دریا رو با پاهاش لمس میکرد، بوی شرجی دریا لای تار به تار موهاش پیچیده بود، ولی نمیتونست آبی دریارو ببینه. حتی هیچ تصوری از رنگ آبی توی ذهنش نداشت.

سرشو روی شونه های من گذاشت و گفت:«گفتی دریا آبیه؟ آبی یعنی چه رنگی؟ دریا اصلا چه شکلیه؟».

بعد شروع کرد پاهاشو که از لبه ی صخره آویزون بود توی آب تکون دادن. دستشو توی دستم گرفتم و آروم روی موهاش کشیدم.

گفتم:«سطح دریا مثل روی موهای تو پر از موجای کوچیک و بزرگه. وقتی طوفان بشه، دریا پر میشه از موجای ریز و درشت. مثل وقتی که موهاتو باز میکنی و باد لا به لای امواج موهات میپیچه».

بعد دستشو لای موهاش بردم و ادامه دادم:«ولی زیر سطح دریا آرومِ آرومه، پر از آرامشه. مثل وقتایی که اندازه ی یه قرن خسته م و موهاتو روی صورتم میریزم و چشمامو میبندم. ماهیا دنبال آرامشن، بخاطر همینه که زیر آب زندگی میکنن»

بعد دستمو لای موهای موجدارش حرکت دادم و گفتم:«دستای من ماهی دریای موهاتن، تشنه ی آرامش عمق دریاتن».

رد موهاشو تا روی شونه هاش دنبال کردم و ادامه دادم:«رودها به دریاها میریزن، دریاها میرن و میرن تا به اقیانوس برسن، دریای موهای تو ولی از پشت گردنه ی گوشهات عبور میکنه و بعد، از روی آبشار گردنت، روی شونه هات آروم میگیره».

بعد از اون هربار که میخواست دریارو به خاطر بیاره، دستاشو لا به لای موهاش حرکت میداد.

دلتنگ که میشد، از پشت گوشی تلفن موهاشو نشونم میداد و میگفت:

«ببین موجای دریام از همیشه بیشتر شدن، طوفان شده اینجا، طوفان شده م اینجا».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


هروقت کسی ازم میپرسید «خوبی؟» نمیدونستم چی باید جوابشو بدم.

میخواستم عوض بشم، دیگه فقط فکر کنم به چیزای خوب.

هرچی گشتم تو خاطراتم ولی به غیر غم چیزی نبود.

هیچ تصویر ذهنی ای از حال خوب نداشتم.

به نسرین گفتم:«حال خوب چه شکلیه؟ میتونی حسی بهم بدی که هروقت هرکی بهم گفت «حالت خوبه؟» یادش بیفتم؟».

دستامو گرفت.

حالا دیگه واسه تشخیص خوب بودن حالم یه خط کش دارم.یه معیار.

امروز یکی ازم پرسید:«خوبی؟».

بهش گفتم:«به اندازه ی نصف لذت لمس دستاش، خوبم».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...

آدم برفی

۲۹
دی


آدما میخوان، به دست نمیارن، سرد میشن.

میخوان به کسی که دوسش دارن برسن، نمیرسن، سرد میشن.

میخوان به دانشگاه مورد علاقه شون برن، نمیرن، سرد میشن.

میخوان پولدار بشن، نمیشن، سرد میشن.

میخوان به آدمای دیگه نزدیک بشن، آسیب میبینن، سرد میشن.

هرچی بیشتر میگذره سرد و سردتر میشن. انقدر که یه روز به خودشون میان و میبینن تبدیل شدن به آدم برفی.

آدم برفیای سرد و بی روح که دیگه حتی به خنده دارترین جوکها هم نمیخندن. دیگه از قدم زدن زیر بارون لذت نمیبرن، دیگه از عطر چای لیمو مست نمیشن. آدم برفیا فقط آب میشن. قدم هاشون کوتاه و کوتاه تر میشه و فکر میکنن عوارض پیریه، ولی اونا دارن آب میشن.

موهاشون میریزه و فکر میکنن ارثیه، ولی اونا دارن آب میشن. روز به روز تعداد چین و ترکای روی صورتشون بیشتر و بیشتر میشه، فکر میکنن وارد دوره ی جدید میانسالی شدن، ولی اونا نمیدونن که آروم آروم دارن آب میشن.

آدما یه قلَّک بزرگن. هربار که نمیرسن، هربار که قلبشون میشکنه پر از حرف میشن.

آدما همیشه تنهاتر از اونن که بتونن از درداشون با کسی حرف بزنن. حرفا توی آدما تلنبار میشن. آدما خمیری به دنیا میان و به مرور تغییر شکل میدن

 آدما تبدیل میشن. به آدم برفی، به آدم حرفی.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


ما بحثمون شد. بعد با هم جنگیدیم. البته اینو دیگه همه دنیا میدونن که با مرجان هیچکس جز من، بی سپر نمیجنگه.

مرجان جیغ کشید که «تو کلا از اول هم نفهم بودی» ولی منظورش این بود بغلم کن نفهم.

من داد کشیدم «نفهم نبودم که با تو ازدواج نمیکردم» ولی در اصل میخواستم بگم خودت بپر بغلم اگه راست میگی.

ولی هیچکدوم بلد نبودیم منظورمون رو درست برسونیم.

مرجان شروع کرد به خورد کردن چینی های توی کابینت. و من تموم مدت به این فکر میکردم که «آفرین به این زور و آفرین به این بازو».

بعد مرجان رفت. اوایلش خوب بود، مشکلی نبود. بعد ولی سخت تر شد. دیگه شبا کسی پهلوهامو نیشگون نمیگرفت. صبح ها کسی پارچ آب خالی نمیکرد روم که دیر سر کار نرسم. وقتی از سر کار برمیگشتم کسی نبود موهاشو از پشت بکشم. مثل آدامسی که مزه ش رفته باشه مزه ی مجردی زندگی کردن، مزه راحت با پارچ آب خوردن، مزه پوست تخمه هارو فوت کردن رو فرش، رفته بود. پاییز سرد تنهایی رسیده بود.

گوشیمو برداشتم و آرزو میکردم مرجان کلی پیام داده باشه و پشیمون شده باشه. غیر از چنتا پیام از بانک و جوکای بیمزه ی بچه های دبیرستان تو گروه خبر دیگه ای نبود. خیلی دوست داشتم مقاومت میکردم و اول من پیام نمیدادم. ولی من بدبخت مرجان بودم.

براش نوشتم: ببخش عروس قصه، دلم جوونی کرده. با تو اگه یه لحظه، نامهربونی کرده. مرجانم، بیش مرنجانم، برگرد.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


میگفت: اگه از بلندی موهاش تعریف میکردم دیگه هیچوقت کوتاهشون نمیکرد،

از وقتی فهمید عاشق رنگ آبیَم، کمد لباساش پر شد از شال و روسری های آبی رنگ.

بهش گفتم دلتنگ قدم زدن زیر بارونم. روز بعد وسط چله ی تابستون دیدم وایساده بود زیر آفتاب، منو که دید گفت:«آدما چجوری بخار میشن، ابر میشن، میبارن؟».

یه بار بهش گفتم:«وقتی خوابی، توی خواب انقدر معصوم و قشنگی، که گاهی تعجب میکنم چرا جای دستات دو تا بال نداری». اونشب خوابید، و دیگه هیچوقت بیدار نشد.


موهای تموم عروسکای مغازه ی حاج احمد لَخت و بلند بود، تن همه ی عروسکا لباسایی به رنگ آبی آسمون، با یه ابر پنبه ای کوچیک بالای سر هر کدومشون. همیشه خواب بودن، چشمای عروسکای مغازه ی حاج احمد همیشه بسته بود.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


از روز بعد از آخرین دعوایمان خیلی حواس پرت شده ام، مدام همه چیز را فراموش میکنم.

امروز صبح خواب ماندم، فراموش کردم که دیگر بیدارم نمیکنی.

برای صبحانه دو لیوان چای ریختم و از یاد برده بودم که تو در خانه نیستی.

مثل همیشه از پشت میز کارم شماره ات را گرفتم تا برای میان وعده های بی نظیرت از تو تشکر کنم و حواسم نبود که امروز ظرف غذایم را پر نکرده ای.فراموش کردم که دیگر در دسترس نیستی.

به خانه برگشتم، بارها با صدای بلند صدایت کردم، و وقتی مطمئن شدم در خانه نیستی نگرانت شدم.فراموش کرده بودم که ترکم کرده ای.

غذایی را که تو برایم درست نکرده بودی را خوردم و بعد خواستم که بابت طعم بی نظیرش از تو تشکر کنم. یادم رفته بود که نیستی.

کنارت نشستم، دست بردم که موهایت را از روی صورتت کنار بزنم تا خستگی هایت را از روی شانه هایت بتکانم، فراموشم شد که در کنارم نَنِشسته ای.

با بی میلی گوشی را برداشتم و به تماست جواب دادم، خواستم بخاطر تمام اینها از تو عصبانی شوم، صدایت را که شنیدم یادم رفت که باید دوستت نداشته باشم. از یاد بردم که فراموشت کرده ام.

ته مانده ی توانم را در صدایم جمع کردم، گوشی را به دهانم نزدیک تر کردم و گفتم:«از تصور این خانه بدون تو میترسم. میترسم به رختخواب بروم، و صبح فراموش کنم که باید دوباره بیدار شوم».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


من لم داده بودم روی تخت و به سقف نگاه میکردم.

بهش گفتم:«اون دستبندتو همیشه دستت میکنی؟»

لبخند زد و با هیجان گفت:«این قرمزه؟ آره»

گفتم:«حتی وقتایی که خوابی؟»

گفت:«آره. قفلشو عمدا گم کردم. یه سره شده، دیگه در نمیاد»

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:«همه چیزایی که دوست داری رو قفلشونو عمدا گم میکنی؟»

گفت:«آره خوب. اینطوری همیشه پیش من میمونن».


بارون میومد. ما بحثمون شد. بعد با هم جنگیدیم. نزدیک هم بودیم ولی از هم دور و دورتر میشدیم. انقدر دور که مجبور شدیم برای شنیده شدن حرفامون داد بکشیم.بعد خسته شد. دستگیره در رو چرخوند که خستگیارو با من توی خونه تنها بذاره و بره، اما نتونست.

رو کرد به من و با عصبانیت گفت:«چرا باز نمیشه؟»

گفتم:«قفلش کردم»

با کلافگی گفت:«اونو میدونم. کلیدا کو؟»

گفتم:«نمیدونم. گمشون کردم. منم لنگه ی خودتم، چیزایی رو که دوست دارم برای همیشه پیش خودم نگه میدارم. حتی اگه مجبور بشم درو روشون قفل کنم و دیگه حتی یادمم نیاد کلیدارو کجا گذاشتم».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...

عکس ِ تو

۰۹
آذر


یکی از همین روزها ، دلم به شدت برایت تنگ میشود. بعد پناه میبرم به کوله پشتی قدیمی ام. توی کوله پر است از خرت و پرت هایی که در سالهای جنگ ، هرکدام برایم یاد آور خاطره ای ست از آن روزها.

توی کشو عکسی هم از تو هست. توی عکس ، موهایت طلایی ست. روی صندلی ای توی ایوان نشسته ای و با دست راستت موهایت را عقب زده ای. روسریت را دور گردنت انداخته ای و رو به دوربین خندیده ای. زانوهای سفیدت از دامن گلدارت بیرون زده است و دست چپت را رو به دوربین دراز کرده ای.

ما یک گروهان شکست خورده ی درحال عقب نشینی بودیم. من و پنج سرباز دیگر روی خرابه های خانه ای منتظر فرمان حرکت نشسته بودیم.

روی خاک ها چند قدم جلوتر از جایی که نشسته بودیم ، متوجه چیزی شدم که نور خورشید را روی چشمانم می انداخت.

از پنج سرباز دیگر جدا شدم. عکس تو بود. از جیبم افتاده بودی احتمالا.

ناگهان صدای انفجار گوش هایم را پر کرد. وقتی سر برگرداندم که موج انفجار مرا روی زمین انداخته بود.

من فقط دستها و پیشانیم کمی خراش برداشته بود. گروهبان گفت که پنج سرباز دیگر همگی مرده اند.

میگفت اگر بخاطر برداشتن عکس تو از بقیه جدا نمیشدم ، احتمالا الان من هم مرده بودم.

عکس را بعد از انفجار کمی آنطرف تر از من در حالیکه تو دست چپت را رو به من دراز کرده بودی پیدا کرده بودند.

عکسی که پشت آن برایم نوشته بودی «سالم بمون ، و به من برگرد»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


چند روز پیش یه پروانه ی خوشگل و رنگی نشسته بود روی گلای کنار حیاط.

من دستمو دراز کردم که بگیرمش، ولی هربار زودتر از من میپرید و از دستم در میرفت. بالاخره با هزار زحمت گرفتمش توی مشتم. مشتمو آروم آروم باز کردم که یه وقت نپره و بره. تکون نمیخورد. مشتمو که کامل باز کردم دیدم بالش رو شکستم. روی دستم مدام دور خودش انقدر چرخید که خسته شد و بعد دیگه حرکت نکرد.

من نمیخواستم بهش آسیب برسونم، بدون اینکه بخوام اول بال پروازشو ازش گرفتم، و بعد خودش آروم آروم تسلیم شد و مرد.

یاد تو افتادم. توی سلف دانشگاه، توی دورهمی های پارک دانشجو، وسط راهروهای آموزش دانشکده، هرجا که میدیدمت قد همون پروانه هه میخواستم که بگیرمت توی دستام. تو ولی همیشه برخلاف ظاهر قدرتمندی که به خودت میگرفتی، انقدر قشنگ و ظریف بودی که میترسیدم لابلای دستای  زبر و بی روح من بشکنی.

مامان همیشه میگفت پروانه ها واسه گرفتن نیستن، آزادن، فقط باید نگاهشون کنی و لذت ببری. شاید بخاطر همینه با وجود اینکه بال نداری اما همه پروانه صدات میکنن.

یه بار وسط کلاس ساعت شیش عصر برقای دانشکده واسه چند دقیقه رفت. من دقیقا روی صندلی کناریت نشسته بودم.  شیش عصرای زمستون دانشکده همیشه تاریک بود. تو هول شدی و بی اختیار دستمو گرفتی، ترسیده بودی، دستات سردِ سرد بودن. بعد از کلاس از خجالتت عذرخواهی کردی و زودتر از بقیه رفتی.

چند روز پیش که تو دانشگاه دیدمت، از دوستات شنیدم که داری کارای انتقالیتو انجام میدی، خوشحال بودی و میخندیدی. انقدر قشنگ اینکار رو انجام میدی که اگه داوینچی بجای مونالیزا تو رو درحال لبخند زدن میدید، احتمالا الان دیوارای لووِر فرانسه با طرحی از لبخند تو تزیین شده بود.

دیروز که برای خداحافظی با بچه های دانشکده اومده بودی، من نیومدم. همه ی خداحافظیا مثل همن، یه تیکه از آدمو جدا میکنن و برای همیشه با خودشون میبرن.

نمیدونم روبروی دانشکده ی جدیدت دوره گردای لبو فروش بساط میکنن یا نه.

حتی نمیدونم تو اصلا هنوزم عاشق لبوی داغی  که به قول خودت ازش خون میچکه هستی یا نه.

ولی من توی شیش عصرای تاریک اینجا، هربار که بازم وسط کلاس درس برقای کل دانشکده میره، یاد تو میفتم.

یاد دستات که از ترس مثل یه تیکه یخ شده بودن.

راستی، تو هنوزم از تاریکی میترسی؟


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


خوابیده بودیم کف حیاط ، شب بود ، آسمون پر ستاره.

زدم به پهلوی نسرین گفتم: میدونستی سه نوع خوشگل تو دنیا وجود داره؟ گفت: نه .

گفتم: ببین دسته ی اول گرم تنانن، همونا که تو سوز زمستونا جای شالگردن دستشونو میندازن گردنت. اونا که معمولا همشون دو تا چشم رطب دارن، از عشق همیشه تب دارن.

دسته ی دوم سرد تنانن ، همونا که خوشگلن ولی بی احساسن. اونا که صورت بانمک دارن، به عشق همیشه شک دارن. اونا که جواب «دوستت دارم» رو مرسی میدن. اونا که هروقت بارون بباره با عصبانیت دنبال یه سقف میگردن که یه وقت خیس نشن.

دسته سوم ولی نیش تنانن ، اینا خوشگلن ولی نیش دارن. مثل گل های رنگی توی باغچه که برخلاف ظاهر زیباشون پر از خارن. همونا که با دهانی که کاربرد اصلیش بوسیدن است، نیشت میزنن و بعد به حال خودت رهات میکنن تا آروم آروم بمیری.

نسرین گفت: من جزو کدومام؟

گفتم: شما تو این دسته بندی جا نمیشی، برای شما یه دسته ی جدای یه نفری هست. شما جزو رنج تنانی. خیلی مرموزی، هرکسی قادر به توصیفت نیست. یه بار فقط خیلی سال پیش همینگوی موفق شده طرح ساده و لطیفی از شما ارائه بده.

اونجا که میگه:«چنان زیبا و آرومی، که فراموشم شد رنج میکشی». 


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


اولین تمرین کلاس برنامه نویسی مون، کد نویسی یه ماشین حساب ساده بود. من ولی میخواستم یه برنامه ی جذاب تر بنویسم. و کیه که ندونه هیچ چیزی برای من تو دنیا جذاب تر از تو نیست.

این شاید ساده ترین و ابتدایی ترین برنامه ای باشه که میشه نوشت، ولی تو بعد از اجرا کردنش انقدر محکم بغلم کردی که فکر کردم پیچیده ترین و مهم ترین برنامه ی دنیا رو نوشتم.

وقتی توی لپ تاپت اجراش کردی، کامپیوتر برات یه جمله تایپ کرد. یه سوال:«دوستم داری؟». البته من از قبل فکر همه جاشو کرده بودم. این برنامه جوری نوشته شده که تو اگه هر چیزی غیر از «yes» تایپ میکردی، ارور میداد و برات مینوشت:«متاسفانه جواب شما اشتباه بود...دوباره تلاش کنید». چون همونجور که بارها بهت گفتم:«من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری...یا بمان، یا که نرو، یا نگهت میدارم»*. ولی تو بدون اینکه من چیزی بهت بگم، بدون اینکه مکث کنی در جوابش نوشتی:«yes». بعد برات یه پیغام اومد. یه لبخند.« :) ». درست مثل همونی که بعد از اجرای برنامه، روی لبای خودت حک شده بود و البته نه به همون قشنگی که روی صورت تو بود.

تو البته خودت خوب میدونی اینکه حتما در جواب «دوستم داری؟» باید مینوشتی «اره»، یه اجبار نیست، یه التماسه. التماس دوست داشته شدن. چون تو کلا و حتما موجود لایق به التماسی هستی.

ماه ها گذشت، سالها گذشت، من حالا کدهای پیچیده تری مینویسم. ولی من هنوزم وقتی کسی ازم میپرسه بهترین برنامه ای که تو عمرت نوشتی چی بوده؟ کد برنامه ای که بعد از سومین جلسه ی کلاس برنامه نویسیم برای تو نوشتم رو بهش نشون میدم، سرمو بالا میگیرم، و میگم:«این دوست داشتنی ترین برنامه ایه که من تو عمرم نوشتم».

برنامه ای که بابتش به جای پول، یه لبخند از روی ذوق و رضایت دستمزد گرفتم. برنامه ای که اسمش رو گذاشته بودم: «لبخند ِ نسرین»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

* بیتی از محسن مرادی

  • پروازِ خیال ...

دریای مشکی

۰۸
آبان


صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس هایش را پوشید و  برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج های روی موهای فِرَش تلف نکرد.

مدام جمله ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می آورد.

سعید درحالیکه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس هایش لاله ی گوش مرجان را نوازش میکند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:« تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. میخوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر».

در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت میکرد. رژ لب قرمزش را از لابه لای خرت و پرت های کیفش بیرون کشید و روی آینه ی قدی اتاق نوشت:«من تورو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»

و درحالیکه هنوز گونه اش از گرمای بوسه ی شب گذشته ی سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت. 


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت:«کادوی ملیحه رو دیدی؟ یه دست استکان نعلبکی شکسته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع بازکردنش»

همینطور که لباسامو عوض میکردم گفتم:«نه، حواسم نبود».

گفت:«آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کفشاش چه قشنگ ست کرده بود؟»

گفتم:«نه راستش، حواسم نبود».

یکم مکث کرد و باز گفت:«فائزه رو میشناختی؟ اون دختر قد بلنده، همش با ملیحه جیک جیک میکرد، آمریکا طراحی لباس خونده، لباسشو خودش طراحی کرده بود، به نظرم چندان هم قشنگ درنیومده بود، دیدی لباسشو؟»

لم دادم روی مبل گفتم:«نه، حواسم نبود» 

نسرین عصبانی شد گفت:«حواست کجا بود پس تو؟ هی حواسم نبود حواسم نبود» 

گفتم:« من، راستش، ندیدم اونارو اصلا، من حواسم بیشتر پیش شما بود، به آبیِ لباست که به موهای تو میومد چقدر، البته بارها به خودتم گفتم، شما گونی هم بپوشی بت میاد ولی ست کردن دستبندت با رنگ لباست واقعا ایده ی معرکه ای بود. یه چندباری اصلا نشناختمت، حتی تا چند قدمیت اومدم که بهت بگم خانوم ببخشید، شما چی میخوری انقد قشنگی؟ ولی یهو سرتو برگردوندی دیدم عه، اینکه نسرینه، آبیِ دریا پوشیده چیکار؟ نمیگه باد میاد موج میندازه تو پیرهنش یه جماعت غرقش میشن؟ بی ملاحظه ای تو چقد آخه دختر».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


هی چند قدم میرفت، وایمیستاد. هی باز چند قدم میرفت، باز وایمیستاد، پشت سرشو نگاه میکرد ببینه من میرم سمتش، میدوئم دنبالش. من فقط وایساده بودم تعداد قدمای دور شدنشو میشمردم.

چمدوناشو ول کرد دوئید سمت من، تموم قدرتشو توی صداش جمع کرد و گفت:«یه چیزی بهم بگو عباس» گفتم:«چی بگم؟» گفت:«نمیدونم، هرچی. یه چیزی که بدم بیاد ازت. مثلا بگو رنگ لاکت مزخرفترین رنگ دنیاس، نمیاد بهت. بگو کجی، قشنگ نیستی. چشات چپه. هرچی. یه چیزی که ازت بدم بیاد، که بتونم با خیال راحت ولت کنم و برم. من باید برم. اینو من میفهمم ولی دلم نه. همینه که هی میرم که برم، هی باز برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم، باز تورو میبینم، باز پام به رفتن نمیره.»

دستاشو گرفتم توی دستام، آوردم جلوی صورتم، بو کشیدم دستاشو. بهش گفتم:«دستات بوی نرگس میده». خنده ی تلخی زد و گفت:«ولی اینکه چیز بدی نیست عباس». نگاهم روی دستاش بود، گفتم:«چرا. این بدترین چیزیه که تا حالا وجود داشته. این یعنی داری میری، مامان هم وقتی داشت میرفت بوی نرگس میداد، من از عطر نرگس متنفرم».

بعد چرخوندمش سمت در خروجی، صورتمو نزدیک صورتش کردم، دستمو گرفتم سمت پله برقی و گفتم:«ببین چشماتو میبندی، با تموم توانت میدوئی. قدماتو بشمر، به صد نرسیده چشماتو وا کن، روی اولین پله ای که دیدی داره میره بالا وایسا، بعد دیگه تمومه. یه جوری که حتی دیگه یادت نمیاد چیو ول کردی و رفتی. واسه تو که سخت نیست. من ولی بعد از این هربار عطر نرگس  بشنوم، دو تا داغ برام تازه میشه. یکی مامان که رفت و داغ یه خداحافظی درست حسابی رو رو دلم گذاشت. یکیم تو، که هرچی دورتر میشی از من، صبرم کمتر میشه، دلم بیشتر میگیره.»

بعد از اون ماه اومد، سال گذشت، من عاشق زنی شدم که اصلا شبیه تو نیست. شبیه تو راه نمیره، شبیه تو لباس نمیپوشه، شبیه تو منو نمیبوسه. من بعد از آخرین باری که دستاتو گرفتم، بارها و بارها دستامو با هرچی به ذهنم رسیده شستم. ولی باز هربار صورت الهام رو نوازش میکنم، دستامو میگیره، بو میکنه، میگه:«دستاتو خیلی دوست دارم، دستات بوی نرگس میده عباس» من هنوزم دستام بوی نرگس میده پروانه.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


سر چهارراه منتظر کسی بودم که یه ماشین کنارم ترمز کرد و شیشه رو داد پایین و پرسید: «آقا ولیعصر از اینجا خیلی راهه؟»

رفتم نزدیک تر گفتم:«با کی داری میری؟»

گفت:«یعنی چی؟ گرفتی مارو؟ چه فرقی میکنه؟»

گفتم:«ببین من از همینجا تا خود ولیعصر با نسرین میرم سه چار دیقه راهه، همینو با دوستام برم بیشتر طول میکشه ولی بازم خوبه، خیلی دور نیست، میرسیم زود. تنها ولی اگه داری میری آره، خیلی راهه. تو هم که انگار تنهایی. اگه واجبه و باید بری که هیچی، برو. ولی اگه واجب نیست، دور بزن. برو اول دنبال اونیکه هر جاده ای، هر مقصدی، هر جایی که بخوای بری، با اون برات نزدیک تر میشه.»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


مامان زنگ زد گفت:«خوبی؟» گفتم:«نه راستش، یکم صبوریم کمه یکمم بیقراریم زیاده» گفت:«قرارت باز قهر کرده رفته خونه باباش؟» گفتم:«کارشو بلده دیگه، ترشرویی میکنه بعضی وقتا، قاطی فالوده گاهی لیمو لازم است بهرحال» گفت:«واسه شب قرمه سبزی گذاشتم، پاشو برو دنبالش ورش دار بیاید اینجا» گفتم:«اون نمیاد» گفت:«پس خودتم نیا» و قطع کرد. بعضی وقتا واقعا شک میکنم مامان منه یا مامان نسرین.

برای خودم یه لیوان چایی ریختم و نشستم روی مبل. توی این چند روز بارها رفتم توی صفحه ی چت نسرین، یه سری جمله نوشتم، باز پاکشون کردم و گوشی رو انداختم کنار.

اینبار ولی براش نوشتم:«خانوم ببخشید، شما همونی هستی که دلم لک زده لبخندش را؟». سین کرد ولی جوابی نداد. بعد از زایمان طبیعی دردناکترین چیز توی دنیا نادیده گرفته شدنه. اینو بارها به خودشم گفتم، ولی گوش نمیده. باز براش نوشتم:«طرف خونه بابات اینا هوا چطوره؟ اینجا سرد کرده عجیب، انگار که مثلا سیبری، عروقت یخ میزنه. تا شما بودی هوا خوب بود، همینکه رفتی تو کوچه برف نشست». یکم مکث کرد و بعد نوشت:«نه اینجا هوا عالیه. شما هم لباس گرم تنت کن شال گردن بنداز، ایشالا که خیره». 

عصبانی شدم نوشتم:«میخواستم لباس گرم تنم کنم زن نمیگرفتم. بعدشم تو حرف شال گردن زدی باز؟ صدبار نگفتم جای این شال گردنا دستتو دور گردنم بنداز؟» جوابی نداد. بازم همون نقشه ی کثیف بی محلی کردن.

باز براش نوشتم:«هر وقتم که شما میری دیگه هیچی سر جاش نیست. لباسا دیگه تو کمد نیستن مدام گم میشن، چاییا تو کابینتا نیستن، منم سر جای خودم نیستم، شما هم نیستی. من و شما جامون تو بغل همه. مامانم واسه شب قرمه سبزی پخته منتظره. شما هم کم کم دیگه جمع کن بیا که باز دوباره وقتی میای صدای پات از همه جاده ها بیاد».

طول کشید یکم ولی بالاخره نوشت:«هشت و نیم بیا دنبالم» و من خوشحالترین مرد یک ربع مونده به هشت و نیم شب بودم.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی میخوای؟»

گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم». خندید.

گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟»

گفتم « پیچ پیچی » خندید ، خندیدم. دیدم اهل دله ، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت.

گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین،همین الانم دنبال دلیلی» خندید.

گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود، تاب میخورد.شما بودی دیوونه نمیشدی؟ »

گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم.

گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده».

سرمو برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره.

سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. 

ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده...

شهرزاد،

روسری رقصنده با باد،

میروی در یاد،

میشوی غمباد.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


یه بار نسرین بهم گفت:«نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟» و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. من بهش گفتم:«دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله» دومیشو نسرین نپرسید، منم نگفتم. 

ولی دلیل دومش خود تویی. دلیلش دستاته که از ترس اینکه نیفتی، هربار قفل میکنی دور شکمم. بعد مجبور میشی سرتو بذاری روی شونه هام که باد به صورتت نخوره. در گوشم هی حرف بزنی و حرف بزنی که حوصله ت سر نره. منکه نمیشنوم چی میگی راستش. من ولی فقط صداتو گوش میدم. قبل از تو از همه ی دست اندازهای شهر بدم میومد. ولی حالا هر دست اندازی یه فرصته برام. فرصت اینکه من محکم موتورو بزنم توی دست انداز و تو محکمتر بغلم کنی. 

هر دفعه هم که میرسونمت دانشگاه بهم میگی:«من همین مسیر از خونه تا دانشگاه رو با بابام ده دیقه ای میام ولی با تو بیست دیقه طول میکشه» بعدم کوله تو میندازی روی دوشت و با عصبانیت میری.

تو فکر میکنی چون موتورم لگنه بیشتر طول میکشه. ولی من هربار از یه مسیر طولانی تر میبرمت که بیشتر برام حرف بزنی، بیشتر بغلم کنی. تو که نمیفهمی، تو آخه همیشه سرت رو شونه هامه که باد تو صورتت نخوره.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم. 

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه. 

از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه. 

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین. 

دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...