سهم طبیعت
- ۰ نظر
- ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۱
- ۵۱۲ نمایش
زن زیبایی نیستم
موهایی دارم سیاه
که فقط تا زیر گردنم می آید وَ
نه شب را به یادت می آورد
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیالِ یک خواب آرام...
پوست گندمی دارم
که نه به گندم می مانَد
نه کویر...
وَ چشم هایی دارم
که گاهی سیاه می زنَد
گاهی قهوه ای
وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم
عسلی می شوند و گاهی خیس...
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم مهربانند
و هر از گاهی برای تو
به عشق تو شعر می نویسند...
مرا همین طور ساده دوست داشته باش
با موهایی که نوازش می خواهند
و دستهایی که نوازشت می کنند
و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...
| نیکی فیروزکوهی |
عزیزترین، عزیزترینم
تو را عذاب میدهم. خواهش میکنم عزیزم مرا ببخش! یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیدهای.
من در واقع خسته نیستم ولی بیحس و سنگینم و نمیتوانم کلماتِ مناسب را پیدا کنم.
آنچه میتوانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...
زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است.
چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟
با چنین وضعی آیا بوسیدنِ تو امکان پذیر است؟
آیا کاغذِ ناقابل را ببوسم؟
اگر اینطور باشد که میتوانم پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.
| نامه به فلیسه / فرانتس کافکا |
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پردهی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوختهی ما به چه کارش میخورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریهی توفانیام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانهی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
| هوشنگ ابتهاج |
خوابیده بودیم کف حیاط ، شب بود ، آسمون پر ستاره.
زدم به پهلوی نسرین گفتم: میدونستی سه نوع خوشگل تو دنیا وجود داره؟ گفت: نه .
گفتم: ببین دسته ی اول گرم تنانن، همونا که تو سوز زمستونا جای شالگردن دستشونو میندازن گردنت. اونا که معمولا همشون دو تا چشم رطب دارن، از عشق همیشه تب دارن.
دسته ی دوم سرد تنانن ، همونا که خوشگلن ولی بی احساسن. اونا که صورت بانمک دارن، به عشق همیشه شک دارن. اونا که جواب «دوستت دارم» رو مرسی میدن. اونا که هروقت بارون بباره با عصبانیت دنبال یه سقف میگردن که یه وقت خیس نشن.
دسته سوم ولی نیش تنانن ، اینا خوشگلن ولی نیش دارن. مثل گل های رنگی توی باغچه که برخلاف ظاهر زیباشون پر از خارن. همونا که با دهانی که کاربرد اصلیش بوسیدن است، نیشت میزنن و بعد به حال خودت رهات میکنن تا آروم آروم بمیری.
نسرین گفت: من جزو کدومام؟
گفتم: شما تو این دسته بندی جا نمیشی، برای شما یه دسته ی جدای یه نفری هست. شما جزو رنج تنانی. خیلی مرموزی، هرکسی قادر به توصیفت نیست. یه بار فقط خیلی سال پیش همینگوی موفق شده طرح ساده و لطیفی از شما ارائه بده.
اونجا که میگه:«چنان زیبا و آرومی، که فراموشم شد رنج میکشی».
| محمدرضا جعفری |
بالاخره یک روز از اینجا می روم
از مرتب کردن صبح به صبح تخت خوابها
از رژهای ملایم و ضد چروکهای حوالی سی سالگی
از کیفم را بر می دارم و می روم اداره
از آدمهای ماشینهای مجاور
بالاخره یک روز از اینجا می روم
سالها قبل
خیلی سال قبل
یک روز از اینجا می روم
دووور
آنقدر دور
تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد
می فهمی؟
تو تا بحال سالها قبل از اینجا رفته ای
که سالها بعد به اینجا نرسیده باشی ؟!
| رویا شاه حسین زاده |
یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربانتر، رفیقتر تصمیم میگیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد.
حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاهها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است.
آن آدم، هیچوقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود.نه که نخواهد.
سروته آدمهای مهربان را بزنی، میمیرند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن.
زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شبها، بی شب بخیر خوابشان نرود.
از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دستهایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دستهایت می ماند.
اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم.
توی حرفهایمان، نگاههایمان، رفتارهایمان ....
گمان میکنم تنهایی، اینجا به دنیا میآید.
لحظه ای که باور نمیکنیم آدم مهربان زندگیمان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.
| مرتضی برزگر |
پیش آمده هیچ وقت
پیشانی ات بلند باشد
بختت بلند تر؟
و مردی بلند بلند
بگوید "دوستت دارم"!؟
باید پیش آمده باشد
تا خیال نکنی زن بودنت
بر بادهای بیابان شده شاید
پیش آمده باید باشد
تا انتقام خودت را از خودت نگیری
و به خوردِ خودت ندهی بیخود
که چه بهتر که "می توانم زن تنهای مستقلی باشم"!
و هیچ زنی پای این دروغ را امضا نمی کند
مگر آنکه پیش نیامده باشد!
| مهدیه لطیفی |
سادهدلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت
و تمام روزنامههای جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم
مسافر همیشه همسفر من...؟
| نزار قبانی |
اولین تمرین کلاس برنامه نویسی مون، کد نویسی یه ماشین حساب ساده بود. من ولی میخواستم یه برنامه ی جذاب تر بنویسم. و کیه که ندونه هیچ چیزی برای من تو دنیا جذاب تر از تو نیست.
این شاید ساده ترین و ابتدایی ترین برنامه ای باشه که میشه نوشت، ولی تو بعد از اجرا کردنش انقدر محکم بغلم کردی که فکر کردم پیچیده ترین و مهم ترین برنامه ی دنیا رو نوشتم.
وقتی توی لپ تاپت اجراش کردی، کامپیوتر برات یه جمله تایپ کرد. یه سوال:«دوستم داری؟». البته من از قبل فکر همه جاشو کرده بودم. این برنامه جوری نوشته شده که تو اگه هر چیزی غیر از «yes» تایپ میکردی، ارور میداد و برات مینوشت:«متاسفانه جواب شما اشتباه بود...دوباره تلاش کنید». چون همونجور که بارها بهت گفتم:«من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری...یا بمان، یا که نرو، یا نگهت میدارم»*. ولی تو بدون اینکه من چیزی بهت بگم، بدون اینکه مکث کنی در جوابش نوشتی:«yes». بعد برات یه پیغام اومد. یه لبخند.« :) ». درست مثل همونی که بعد از اجرای برنامه، روی لبای خودت حک شده بود و البته نه به همون قشنگی که روی صورت تو بود.
تو البته خودت خوب میدونی اینکه حتما در جواب «دوستم داری؟» باید مینوشتی «اره»، یه اجبار نیست، یه التماسه. التماس دوست داشته شدن. چون تو کلا و حتما موجود لایق به التماسی هستی.
ماه ها گذشت، سالها گذشت، من حالا کدهای پیچیده تری مینویسم. ولی من هنوزم وقتی کسی ازم میپرسه بهترین برنامه ای که تو عمرت نوشتی چی بوده؟ کد برنامه ای که بعد از سومین جلسه ی کلاس برنامه نویسیم برای تو نوشتم رو بهش نشون میدم، سرمو بالا میگیرم، و میگم:«این دوست داشتنی ترین برنامه ایه که من تو عمرم نوشتم».
برنامه ای که بابتش به جای پول، یه لبخند از روی ذوق و رضایت دستمزد گرفتم. برنامه ای که اسمش رو گذاشته بودم: «لبخند ِ نسرین»
| محمدرضا جعفری |
* بیتی از محسن مرادی
ببین چقدر نزدیک تواَم
به اندازه چند گام شاید
به قدر فاصله ی عبور دو تن از کنار هم
و گم شدن صدایی در صدای دیگر!
جایی که مرز، دیگر هوا نیست
آمیختن است در هم
که تنفس دو آدمی در هم می آمیزد
جبهه ای سرد و گرم در هم می آمیزد
رعد و باران و آدم ها در هم می آمیزد
محبوب من!
ببین چقدر نزدیک تواَم
ببینمت اگر
ببینی ام اگر
کداممان بارانیم
کداممان...
رعدی که خواهد زد و رفت؟!
| حمید جدیدی |
ماندن همیشه انتخابش بود
میخواست مردِ کربلا باشد
میرفت سمتِ دشمن اش تا خود
با سر سپر بر نیزه ها باشد...
سخت است هم مردِ خطر باشی
هم دیگری ها را پدر باشی
بهتر کنی احوالِ خواهر را
با عشق، مولا را پسر باشی
میخواست دنیا با خدا باشد
هرکس به نوعی مُبتلا باشد
دار و ندارش کوله بارش شد
تا چشمِ مردم بی بلا باشد...
رسم اش نبود...انقدر بی رحمی
هی بندْ بندِ پیکرش را هم...
ایمان نبود، انصاف هم حتی ؟!
آن ها علیِّ اصغرش را هم...
چشمانِ مردم را بلا پُر کرد
این قصه با غم آشنا تر شد
سوزی صدا میکرد هی: بابا...؟
دنیا اسیرِ بغضِ دختر شد...
میرفت و میدانست راهش را
اصلا شهادت شهدِ نابش بود
یادش در اینجا هم چنان باقی
گفتم که "ماندن" انتخابش بود...
| مریم قهرمانلو |
قدیما هر وقت تو محل واسه بازی یار انتخاب می کردیم ، همیشه یارهای قوی رو اون بر می داشت... می گفت با یار ضعیف نمیشه برد...
همیشه وسط یه بازیه نابرابر بود... بازی که می دونست برندست...بزرگ که شد با همین فکر یار انتخاب کرد...یکی که از همه نظر قوی بود...چهره، تحصیلات، وضعیت مالی
شک نداشت که برای زندگیش بهترین یار رو انتخاب کرده و هیچ مشکلی حریف زندگیش نمیشه...
چند باری از زندگیش واسم گفته بود...گفته بود زندگیم پر از گل به خودیه... پر از اشتباهاتی که داره یه تیم قوی رو زمین میزنه...گفته بود هم دل نیستیم، هم فکر نیستیم،هر کدوم ساز خودمون رو می زنیم.
آخرین باری که دیدمش چهره ش مثل کسی بود که خیلی تلاش کرده ولی بازی رو باخته...همونقدر خسته و کلافه...
وقتی بهش گفتم چی شد که اینجوری شد گفت: انتخاب دلم نبود، واسه شرایطی که داشت انتخابش کردم...فکر می کردم کم کم عاشقش میشم و عاشقم میشه...کم کم انتخابی که دلی نبوده، دلی میشه، ولی نشد...چون دل آدمیزاد به زور وصله ی دل کسی نمیشه، حتی اگه یک عمر به اجبار کنار دل کسی بمونه.من قبول کردم که باختم...
نگاش کردم و گفتم خودت که باختی هیچ، یارتم باخت... ببین رفیق بعضی وقتا باختن ما باختن خیلیا میشه...تو بازی های بچگیمون تیم قوی همیشه برنده می شد...ولی زندگی بازی بچه ها نیست...تو زندگی هرچقدر هم که یارت قوی باشه اگه دلتون یکی نباشه، می بازید...بد می بازید!
| حسین حائریان |
کسی چه میداند؛
زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است، یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد...
کسی چه میداند؛
مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدنِ زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد...
کسی چه میداند؛
زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های هم نفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا کسی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه....
کسی چه میداند؛
خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مردش مرتب میشود و بوسه های همسرش سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته...
کسی چه میداند؛
زنی که مشتش را پر از قرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد...
این شهر
صندلی های مترو
گوشه های پارک ها
اتوبان های پر از ماشین های تک سرنشین با شیشه بالاکشیده
پر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است...
زیر این آسمانِ آبیِ دود گرفته
پر از کسانی است که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشیشان را بفهمی،
اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای دردِ جانشان،
زندگیشان از هزار مردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند...
اینجا روی ِ این زمینِ متزلزلِ گرد ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را بکنی هست، جز حالِ واقعیشان...
ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برایِ باطنِ زندگیِ خودمان آه میکشیم...
| فاطمه جوادی |
تا وقتى که ازم دورى همینم
یه دیوونه، یکى که زخم خورده
کسى که زندگیشو گریه کرده
کسى که زندگیشو آب بُرده
بهت گفتم برى نابود مى شم
مى دونستى و از من دل بریدى
نمى دونم از این راهى که رفتى
به اون چیزى که مى گفتى؛ رسیدى!
مى دونستى ولى چیزى نگفتى
مى دونستى ولى مغرور بودى
همون اندازه که وابسته بودم
همون اندازه از من دور بودى...
هنوزم فکرِ ﺗو اینجا باهامه
فقط با فکر ﺗو آروم مى شم
نمى میمیرم ولى هر روز دارم
به مرگ و زندگى محکوم مى شم
شبامو با خیالِ ﺗو مى خوابم
همه روزامو پاىِ ﺗو مى شینم
ﺗو مى دونى تمومِ زندگیمى
تا وقتى که ازم دورى همینم...
| احمد امیرخلیلی |
صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج های روی موهای فِرَش تلف نکرد.
مدام جمله ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می آورد.
سعید درحالیکه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس هایش لاله ی گوش مرجان را نوازش میکند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:« تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. میخوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر».
در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت میکرد. رژ لب قرمزش را از لابه لای خرت و پرت های کیفش بیرون کشید و روی آینه ی قدی اتاق نوشت:«من تورو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»
و درحالیکه هنوز گونه اش از گرمای بوسه ی شب گذشته ی سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت.
| محمدرضا جعفری |
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم, یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ...چه زیبا بود, اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند...
شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی
کاش چون پاییز بودم...
| فروغ فرخزاد |
مرا تُرکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر
سُها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مَه پیکر
چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بُوَد گلبیز و حالت خیز و سِحْر انگیز و غارتگر
دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مِهرش کین
به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شِکّر
چه بر ایوان، چه در میدان، چه با مستان، چه در بستان
نشیند تُرْش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ
چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور، نشناسم؛
ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر!
| جیحون یزدی |
نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.
قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟
هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم،
ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن
گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد،
یکم اومد نزدیک تر زل زد تو چشمام، گفت یه سوال دارم
سرمو تکون دادم که سوالت چیه؟
گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یبار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یبار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟
راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون،
فردای اونروز ندیدمش توی دانشگاه، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه. یکم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت،
من کلاسهای روز دوشنبه رو بخاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم دانشگاه، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آخر کنارِ پنجره برام خالی نبود!
وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه کسی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم بشینه و وقتی داشتم الکی مخالفت میکردم و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه، دیگه کسی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم، دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، انقدر ندیدمش که رفت!
میدونی ما بعضی وقتا اون کسی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، انقدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه! مگه آدم چقدر تحمل داره؟
وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا، حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون کسی میبینه که بخاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون انقدر حضور داشته، انقدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره!
اما ببین...آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟
| علی سلطانی |
همه ى آدم ها یک روزى یک جایى
یکى را دوست خواهند داشت...
یکى ممکن است درهجده سالگى دلبسته شود
و دیگرى درچهل سالگى...
یکى ممکن است هروز بگوید دوستت دارم
و دیگرى در سکوتش غرق در دوست داشتن باشد!
اما چه تلخ میشود زمانى که کسى را دلبسته خود کنیم و بعد بیخیالش بشویم
حال خدا نکند آدمى را که عاشق کرده ایم کسى باشد که با خود عهد بسته دل نبندد
و بعد در اوج روشن کردن احساس و دوست داشتنش او را ترک کنیم...
فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...
همین که دل ببندد و شکست بخورد
براى همیشه دردى در قلبش خواهد ماند که با برگشت آدم ها هم دیگر آن دل،دل نمیشود!
| نیلوفر اسلامى |
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.
چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی
چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...
| مارگوت بیکل |
گاهی زود می رسم
مثل وقتی که به دنیا آمدم
گاهی اما خیلی دیر
مثل حالا که عاشق تو شدم در این سن و سال
من همیشه برای شادی ها دیر می رسم
و همیشه برای بیچارگی ها زود
و آنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است
من در گامی از زندگی هستم
که بسیار زود است برای مردن
وبسیار دیراست برای عاشق شدن
من بازهم دیر کرده ام
مرا ببخش محبوب من
من بر لبه عشق هستم
اما مرگ به من نزدیکتر است.
| عزیز نسین / ترجمه: رسول یونان |
هیچ تناقضی در حرف هایم نیست
وقتی همزمان هم می گویم برو هم بیا
یا وقتی می گویم بله و بعد می گویم نه
چه کسی می تواند بفهمد:
"نیمی از من دوستت دارد
و نیمه ی دیگر رنج می برد"
ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم
همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود:
وقتی می گویم: "حق با توست"
دقیقا یعنی دوستت دارم
یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیست
| بهنود فرازمند |
اگر در رابطه ای دلت گیر افتاد حواست باشد دچار سوتفاهم عاشق بودن نشوی.
بعضی حس ها شبیه به عاشقی اند اما فرسنگ ها از عشق فاصله دارند.
احساس "ترسِ از دست دادن" همان سوتفاهم عاشقی ست.
گمان می کنی جانت به جانش وصل است و بی او روزگارت شکل دیگری ست.
آری روزگارت شکل دیگری ست اما نه به این خاطر که دیوانه ش هستی، فقط چون می دانی کسی شبیه به او را هرگز نخواهی یافت و وحشت می کنی.
از ترسِ از دست دادنش به خودت می افتی. در احساس اوج می گیری ولی این حس نامش چیز دیگری ست.
نگران خود بودن است. خودخواهی ست. سواستفاده گر بودن است.
اینکه با هزار مکافات نگهش می داری و حتی حاضر به ترک رفتارهای اشتباهت نیستی، اینکه می گذارد می رود و تو به زمین و آسمان می زنی، برمی گردد و تو باز همان آدم سابقی، این یعنی تو دچارش نیستی.
عاشق اگر باشی تغییر می کنی، متحول می شوی، چیزی جز او نمی بینی، چیزی جز برای حالِ خوبِ او نمی خواهی. از خود بریدن دارد. از خودگذشتن دارد. حتی در دوران دوری، به او متعهد ماندن دارد. متعهد بودن ها دارد. متعهد بودن ها دارد...
اینکه با هر بار بالا و پایین شدن رابطه بیش تر به این نتیجه برسی که باید دست از لجاجت و حاشیه برداری و حرمت احساست را نگه داری این تازه اول راهش است.
عاشقی سخت است جانم. کار هر کسی نیست. منم منم نمی شناسد.
دل می خواهد.
جسارت می خواهد.
چشم بر آدم های تازه بستن می خواهد.
چشم بر موقعیت های ناب بستن می خواهد.
دل می خواهد.
جرئت می خواهد.
باید حسابی زندگی کرده باشی تا با جان و دل عاشق شدن را بپذیری. باید با فروتنی قبولش کنی.
اینی که گرفتار می شوی و گمان می کنی که عاشقی، اما در بحث و جدل از او نمی مانی، اینی که تمام جوانب را می سنجی و سیاست گذاری های رابطه را خوب بلدی، این نامش عاشقی نیست.
تو در دامِ " ترسِ از دست دادن" گرفتار شده ای و خودت نمی دانی. خودت را گول نزن، عاشقی کار هر کسی نیست.
اگر در دوران دوری، از او بهتری آمد و باز گرفتار بودی و دست رد به سینه ی دیگران زدی، عاشقی.
ولی اگر چون بهتر از اویی برایت نیست رهایش نمی کنی، بدان که ادعای عشق عین نادانی ست.
اگر در دوران دوری می توانی وارد رابطه ای دیگر شوی و خیال می کنی که گرفتاری، بدان که فقط خیال می کنی گرفتاری!
همزاد عاشقی متعهد بودن است. باور کنیم که "دوست داشتن معمولی" و "ترسِ از دست دادن"، با "عاشقی" تفاوت دارد.
قصه ها را که خوانده ایم. مجنون و فرهاد را شنیده ایم. زلیخا را که دیده ایم.
عاشقی گران است. مفت ٓش نکنیم!
| شیما سبحانی |
می توانم برات بنویسم
با تو بودن چقدر زیبا بود
خندهای که براش می مردم
سهم من از تمام دنیا بود
می توانم بگویم آمدنت
هدیه ی هرچه کار خوبم بود
می توانم بگویم آن رفتن
بی گمان آخرین غروبم بود
می توانم برات گریه کنم
می توانم بمیرم از دوریت
می توانم ببوسمت از دور
وسط خنده های مجبوریت
می توانم نخواهمت اما...
دوست داری، دوباره نامه بده
میتوانم؟ نمیتوانم...نه
به فراموشی ام ادامه بده
دوری از من. چقدر؟ خیلی دور
می رسی، گرچه دیر...خیلی دیر
تا ببینم چه میکند تقدیر
با دو تقصیرکارِ بی تقصیر....
| اهورا فروزان |
او گل ها را دوست داشت. بچه ها را دوست داشت. آواز خواندن را دوست داشت. زیبایی را و بیش از همه، بخشش را.
وقتی بیشتر فکر میکنم، او زنی بود که هرگز از چیزی تنفر نداشت!
به مادرم گفتم: "او شبیه تو است. شبیه تمام زنان.
دوست داشتن بخشی از واقعیت شما زن هاست...
حتی وقتی می گریید، بخاطر دوست داشتن چیزی ست که می ترسید آن را...
پس بی درنگ چیزی از خودتان کم می کنید. می ریزید بیرون. چیزی شبیه اشک، تا جای بیشتری در وجودتان باز شود
برای آن چه که می ترسید از دستش بدهید..."
| حمید جدیدی |
آدم ها را
به دو دسته تقسیم کنید
زن ها و مردها
مردها را کنار بگذارید
زن ها را نگه دارید
بعد زن ها را
به دو دسته تقسیم کنید
پیر و جوان
پیرها را کنار بگذارید
باقی را
به دو دسته کنید
آن هایی را که زشت نیستند نگه دارید
بعد از دسته ی زیباها
یکی بردارید
چه می بینید:
همان زنی که تمام این سال ها کنارتان بوده ست
| محمدرضا فرزاد |
از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطهمان خوب پیش نرفت، برگردیم همینجا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشمهای هم نگاه کنیم و از لحظههای خوبمان بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز، هیچ فکرش را نمیکردیم که وقت جداییمان، اینطور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچهای بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشمهایش را بسته بود. بهش گفتم «ای کاش همیشه برف می اومد.»
چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشمهای سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون میگذاشت.
برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانههای درشت برف که انگار هیچوقت نمیخواست بند بیاید. بیهوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضی؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب میفهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینهام رد میشود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمیره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو میریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم میکرد. گفت: «واقعا؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار میکنیم مرتضی؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت میبرم. تو رو نمیدونم.»
چند دقیقهای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوستداشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟»
| مرتضی برزگر |