از چه بگویم؟
- ۰ نظر
- ۱۰ تیر ۹۹ ، ۲۲:۱۳
- ۶۷۶ نمایش
از این تنهایی هزارساله خستهام
از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم میگویم حالا نه
صبر میکنم وقتی آمدی
از این اجاق خاموش
این قابلمهها، ماهیتابهها
این شراب که هنوز بازش نکردهام
گیلاسهای خاک گرفته
بشقابهای دلمرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را میگذاشتی
خودم که بهانهجو شده
از این انتظار خستهام
همینجا نشستهام بر زمین و فکر میکنم
چه خوب که زمین گرد است عشقِ من
میروی
آنقدر میروی که باز
آنسوی زمین میرسی به من...
| عباس معروفی |
«... هیچکس نمیتوانست به عمق چشمهاش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم.
اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آن میدانست که دیگران خیال میکنند.
آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوئیدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند.
و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟
آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟
آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.
نه. او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ کهنه، تنها ظاهر را نداشت.
این پوششها را که از تنش برمیداشتنی، آفتابت طلوع میکرد.»
| سمفونی مردگان / عباس معروفی |
از سر عادت نیست
که وقتی میروی
تا دم در همراهی ات میکنم
و بعد تا آخرین چشم انداز
تا جایی که سر میچرخانی
لبخند می زنی
مبهوت رفتنت می شوم باز
آخر چیزی از دلم کنده می شود
که می خواهم با چشمهام نگهش دارم
لعنت به رفتنت که قشنگ می روی!
از سر عادت نیست
که هیچوقت باهات خداحافظی نمی کنم
عشق من!
رفتنت همیشه یعنی برگشتن
از سر عادت نیست
که وقتی برمی گردی
حتی موهای سرم میخندد
هیچ چیزی دل انگیزتر از برگشتنت نیست
نارنجی! تو که نمی دانی
وقتی برمی گردی
دنیا پشت سرت بی رنگ می شود
| عباس معروفی |
حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم
کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم
میفهمی؟
میدانی عشق یعنی چی؟
خیال نمیکنم بفهمی. هیچکس نمیداند من چه حالی دارم، هیچکس...
دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد.
آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید
غمانگیز نیست...؟
| سال بلوا / عباس معروفی |
می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟
دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: "در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند.
مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز.
زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است.
گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت... شیرین بود، ادامه دادند ..."
| سال بلوا / عباس معروفی |
مگر نمیگویند که هر آدمی یکبار عاشق میشود؟
پس چرا هر صبح که چشمهات را باز میکنی
دل میبازم باز؟
چرا هربار که از کنارم میگذری نفست میکشم باز؟
چرا هربار که میخندی
در آغوشت در به در میشوم باز؟
چرا هر بار که تنت را کشف میکنم
تکههای لباسم بال درمی آورند باز؟
گل قشنگم
برای ستایش تو
بهشت جای حقیری ست
با همین دستهای بی قرار
به خدا میرسانمت
| عباس معروفی |
گفته بودم؟
گفته بودم بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست؟
بودن،
بی تو قشنگ نیست
عشق من!
قشنگ تویی
قشنگ آفرینش لبخندترین شادی دنیا در چشمهای توست
قشنگ یعنی دستهای من
که از عطر نارنجهات
مستی از سرش نمیپرد
قشنگ یعنی لبهای تو
که یک باغ آلبالوی رسیده را
در آن شهید کردهاند
قشنگ یعنی شانههای من
که دستهای تو را عزیز میکند
تو نوزاد شرق بنفشهای
بلوغ شاهپسند ساق گندم
چه فرقی دارد؟
کافی ست ببینم چه پوشیدهای
تو آنی
صدای یک باغ پرندهای
تو خندهای
بی تو جهان گریه میکند
نارنجی!
بیا
| عباس معروفی |