دلبرجان
می دانی دلبر جان،
ما در زندگی بیست و چند ساله خودمان تو را کم داشتیم،
خودت را، دست هایت را، صدایت را و عشقت را،
حتی گاهی می ترسیدیم دوستت داشته باشیم،
گاهی هم می ترسیدیم ابرازش کنیم،
همه اش نگرانیمان این بود که بگوییم دوستت داریم و تو داد و فریاد کنی،
همه اش از این می ترسیدیم که اگر نگوییم دوستت داریم، یک آسمان جل بی خانمان چشم هایت را ببیند و دستت را بگیرد و تو را با خودش ببرد، بعدش هم ما بمانیم و یک بار˚ باقالی فرد اعلاء آن هم بدون مال!
می دانی دلبرکم،
ما گاهی در خلوت خودمان اسمت را صدا می زدیم و عکس هایت را رصد می کردیم و زیر لب "فتبارک الله احسن الخالقین" می خواندیم!
اگر کمی هم بیشتر جرات می کردیم شعری می جُستیم که نشانه ی مهرمان باشد و برایت می فرستادیم! تو هم بیلاخی به نشانه ی لایک پایش برایمان میگذاشتی و نمی دانی ما چطور مثل آن مالی که تی تاپ میخورد، خوشحالی می کردیم!
اما جانم برایت بگوید که فقط خدا می داند، هیچ روزی را بدون خودت، یا فکرت شب نکردیم و هیچ شبی را بی خوابت صبح،
آری عزیزکم، ما مرد راهت نبودیم!
دلبرجان،
ما را ببخش که هر شب تو را می کشاندیم و سط خواب و خیالمان و یک دل سییییر نگاهت می کردیم،
ما را ببخش که نتوانستیم موهایت را به سرنوشتمان ببافیم،
ما را ببخش، که سرنوشتمان فقط سیاه بود و رنگش به ناخن هایت نمی آمد،
ما را ببخش، که آنقدر درخورد نبودیم که عاشقمان شوی!
ما را ببخش که تو را بیشتر از خودمان دوست داشتیم،
ما را ببخش، که فقط برایت نوشتیم و تو نفهمیدی،
ما را ببخش...!
| سعید رفیعیان |
- ۹۵/۱۱/۱۰
- ۸۰۳ نمایش