بعضی ها...
- ۰ نظر
- ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۱
- ۳۷۲ نمایش
خدا وقتی میخواست آدم رو خلق کنه گفت یه عالمه درس باید پس بدی حاضری...؟
آدم که دقیقا نمی دونست چه درسایی، فوری گفت بله حاضرم
ذوق زده دیدن دنیا بود که از هول حلیم افتاد توو دیگ...
حلیم توی دیگ واسه یکی حلیم عشق بود، واسه یکی حلیم پول، واسه یکی حلیم بیماری و... و... و...
حالا سال هاست آب اون دیگ جوشه و آدم قصه ما در حال پخته شدن...
خواستم بگم همه توو اون دیگیم، خیال نکنی تو فقط اون توویی و بقیه بیرون... فقط محتوای دیگ فرق داره، کلیتش همونه...
و کسی که حلیمو هم میزنه آشپزه ماهریه، شک نکن
غذای خام یا سوخته رو دست دنیا نمیذاره...
تو بی شک به این درجه حرارت نیاز داری،
گرچه الان بدجور در حال قل قل زدنی
| پریسا زابلی پور |
نگفتم برات ، یعنی یارو دکتر جدیده گفته نگم .
اگه میشد برات بگم، تعریف می کردم شبایی که بارون میاد این نبودنت میشه دق، می شینه بیخ گلوی ما.
هی فکری این یارو جدیده حواسش هست بهت؟ بلده با تو راه بره زیر بارون؟ بلده تو رو بخندونه؟
نکنه یه وقت تو رو برنجونه از خودش؟ نکنه بلد نباشه؟ بلده دستاشو بندازه دور کمرت قربون صدقت بره؟
گم بشه تو چشات، وقتی می خندی؟
بلده . بلد هم نباشه، تو یادش میدی.
شبایی که بارون میاد ما می شینیم اینجا کنج آسایشگاه، ماییم و این دیوونه قدیمیه که میشناسی و چند تا دیوونه دیگه.
یکیمون آواز میخونه، بقیه یاد خودشون میفتن، یاد دلبر، یاد بیکسی. نوبتی می میرن تا صبح. سخت میگذره شبای بارونی.
نگفتم اینا رو که دلت بگیره. نگرانتم، نباید باشم، دکتر زیاد بهم میگه، ولی هستم.
دلت اگه گرفت، موهاتو باز کن، یه جایی که باد خوب بیاد وایسا.
عطر موهات که برسه به من، می دونی که دیوونم، شهرو به هم می ریزم، خودمو میرسونم بهت.
همیشه بخند. دیوونه که نمرده، میاد می خندونتت.
همین.خلاص ......
| حمید سلیمی |
میروم
بغض خواهی کرد
اشکها خواهی ریخت
غصهها خواهی خورد
نفرینم خواهی کرد
دوست ترم خواهی داشت
یک شب فراموشم میکنی
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشق تر خواهی شد
امید خواهی داشت
چشم به راه خواهی بود
و یک روز
یک روزِ خیلی بد
رفتنم را برایِ همیشه
باور خواهی کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثلِ یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولی دور ... خیلی دور
و من در تمام این مدت
غصهها خواهم خورد
اشکها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظهها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است
گاهی برایِ اثباتِ عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم .
| نیکی فیروزکوهی |
یه چن وقته که حال من خوب نیست
دلم خیلی تنگه واسه دیدنت
واسه خنده های پر از دلهرهت
واسه اخمها و نخندیدنت...
میترسم از آیندهی مبهمم
میترسم پر از روزای سخت شی
چقد تلخه وقتی یقین میکنم
تو با من نمیتونی خوشبخت شی!
خودم گفته بودم بری تا یکی
بیاد حال و روزت رو بهتر کنه
خودم گفته بودم! چرا پس خودم
نمیتونه دوریتو باور کنه
من و تو که دیوونهی هم شدیم
یهچنوقته دنبال هم نیستیم
چقد سخته هرکی رو دیدم بگم
تمومه! نه ما مال هم نیستیم
همین لحظه، هر روز، هر ثانیه
دلم تنگ میشه ولی برنگرد
ببین مصلحت اینه تنها بشیم
همین "مصلحت" ما رو بیچاره کرد!
من امروز دستاتو ول میکنم
که فردا کنارم نیفتی زمین
یه وقتایی باید بذاری بری
ببین عشق یعنی دقیقا همین!
| میثم بهاران |
بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمدمانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم
و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلاً نروند.
بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.
هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد.بیشتر هم می ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان.دیرتر برو.
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،
فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.
هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
| ناشناس |
رابطه هاییم هست که انگار دو نفرتون میترسین تمومش کنین.
یا حتی یه فکری به حالش کنین.
بی هم نمیتونین ادامه بدینا اما با همم که هستین همدیگرو اذیت میکنین.
نمیدونم حکمت اینجور روابط چیه.
انگار معلقی رو هوا.
مغرور بازی درمیاری بهش پیام نمیدی اما روزی ۵۰۰ بار لست سین و پروفایلشو چک میکنی.
تازه بعد چند وقتم که حرف میزنین
بازم اون غرور لعنتی مانع میشه
بگی " من دورِ بودنت بگردم "
یا مثل
" نباشی چقدر زندگی مسخرس " .
عوضش انقدر چرت و پرت تحویل هم میدین
که تهش همون دلتنگیا میشه دعوا ...
کاش یکی میومد
تکلیف ما رو روشن میکرد لااقل...
| فاطمه خرازی |
سال که عوض شود
باید بگویم پارسال بود که دیدمت
باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛
انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است
باید هی رجوع کنم به سال قبل
اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام
اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام
سال که عوض شود
در لحظه های دلتنگی
باید مسیری طولانی را برگردم
بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل
و در پیچ نبودنت گم شوم
سال که عوض شود
در یک آن
به اندازه یک سال دورتر شده ای
به اندازه یکسال پیرتر شده ام
| پریسا زابلی پور |
هرﭼﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺯﺧﻤﻬﺎ ﻋﻤﻴﻖ ﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻓﺮﺍﻕ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻭ ﮔﺬﺭﺍ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺷﺎﻳﺪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﺭ ﻳﺎﺩ ﺑﻤﺎﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺭﻧﺠﻬﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺶ ﻓﺮﻕ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ
ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺩﻡ ﺭﺧﻨﻪ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ .. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﺻﻴﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ!
| اوریانا فالاچی |
الان فقط نیاز دارم بغلم کنی
حرکتی به قدمت خود بشریت
که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است.
در آغوش گرفتن یعنی از حضور تو احساس تهدید نمی کنم،
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،
می توانم آرام بگیرم، در خانه ی خودمم،
احساس امنیت می کنم و کنار کسی هستم که درکم می کند.
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم، یک روز به عمرمان اضافه می شود.
پس لطفا مرا بغل کن .
| پائولو کوئلیو |
خواهرم دوست دارد برود خارج.
دوست دارد برود لندن.
دوست دارد توی فنجان های انگلیسی چای بخورد.
دوست دارد حجاب نداشته باشد.
دوست دارد موهایش را رنگ کند.
دوست دارد رژ بزند و برود توی خیابان.
دوست دارد کفش پاشنه بلند بپوشد.
دوست دارد هیچکس به او نگوید سرم درد می کند.
هیچکس به او نگوید ناهار چی داریم؟
خواهرم دوست دارد برگردد عقب.
دوست دارد خیلی کارها را انجام بدهد.
دلش می خواهد خیلی کارها را انجام ندهد!
و بارها می پرسد چرا من نمی توانم بروم انگلستان؟
گاهی دلش می خواهد تنها باشد،خانه ی مجردی داشته باشد،دلش می خواهد برود توی خیابان ها و تا دیر وقت برنگردد.
دلش می خواهد برای پوشیدن چیزی از کسی اجازه نگیرد.
دلش می خواهد بلد باشد برقصد.
دلش می خواهد بلند بلند بخندد.
حتی دلش می خواهد عاشق شود.
گاهی بینهایت دلش می خواهد عاشق شود .
دلش می خواهد عاشق شود.
خواهرم دلش می خواهد عاشق شود.
اما هیچ کدام از این کارها را نمی کند.
او صبح به صبح برای دخترهایشان صبحانه آماده می کند.
بعد به فکر ناهار است و بعد مراقب است،
مراقب دختر 18 ساله اش است تا خوب کنکور بدهد.
و به این فکر می کند که اگر دخترش روزی عاشق شد باید با او چه رفتاری داشته باشد.
| آلما توکل |
دوش
اختراع غمگینترین انسان خوشبخت جهان بود
وقتی بازوانی نداشت برای در آغوش گرفتن
و زانویی برای زیر سر گذاشتن
و شانهای برای اشک ریختن
وقتی همه فکر میکردند او خوشبختترین انسان روی زمین است
به دوش پناه برد
و ساعتها بدون اینکه کسی بفهمد زیر سایهاش بارید
حالا
ما از نسل همان انسان خوشبخت جهانیم
و مدت زیادی ست
که هر شب دوش میگیریم...
| مژده مقیسه |
نمی خواهم خاطره ای دور باشم در ذهنت
که هر سال
وقت فوت کردن شمع های روی کیک !
زنده می شود ...
نمی خواهم زنی باشم
که لبهایش از فرط نبوسیدن ترک برداشته
و برای غربت کاکتوسهای پشت پنجره !
گریه میکند ...
دامنم را پر می کنم از بهار
و شیراز ، شیراز برایت نارنج می بارم
و با عطر وحشی ام
دیوانگی ات را از قفس آزاد می کنم !
و می چرخانم در شهر ،
برایم سعدی بخوان
وعشق را در تنم رهاکن
شبیه باد که روسری ام را با خود برد ....
| الینا نریمان |
من آرامم و دلتنگ...
میدانی آدم، دلتنگ باشد و آرام یعنی چه؟
یعنی رفتنت را باور کرده...
یعنی آدم شده... منطق قاطی جنونش شده...
میدانی آدمِ مجنونِ منطقی کیست؟
کسی که خاطره ها را ته یک کمد قایم کرده...
میدانی یک کمد پر از خاطره های تلخ شده،
یک آدمِ آرامِ منطقیِ مجنونِ دلتنگ یعنی چه...؟
یعنی کسی که یک بمب ساعتی بسته به خودش،
تمام روزهای نبودنت را انتحاری سر کرده
| پریسا زابلی پور |
در زندگی روزهایی هست که آدمی شاید بعدها تجربه شان کند ،
از آن تجربه هایی که همان یک بارش تا آخر عمر به یادت خواهد ماند ،
از آن تجربه هایی که هر موقع به یادشان بیوفتی کف دستت را روی زانویت میسابانی
و لب هایت را به نامنظم ترین حالت ممکن در دنیا روی هم فشار میدهی ،
از آن تجربه هایی که کم حرف ت نمیکند ، لال ات میکند ، لال ..
روزهایی که وقتی ساعت به سه چهار بعدازظهر اش میرسد دنیا برایت مثل بن بستی میشود
که داری سوار بر دوچرخه ای که فقط ترمز جلو دارد میروی به سمتش ،
آنجایی که بین انتخاب ترمز گرفتن یا نگرفتن هاج و واج میمانی ، آنجایی که نمیدانی ترمز گرفتن بهتر است یا نگرفتن ...
از آن روزهایی که آنقدر کلافه ای تا شوفاژ اتاق ات را هر هشت دقیقه بکبار باز کنی و ببندی ،
لحظه ای گرمی و لحظه ای سرد ،
از آن روزهایی که هر بیست دقیقه یکبار پرده ی اتاق ات را میزنی کنار و آنطرف پنجره دنبال چیزی میگردی که مطمئنی آنجا نیست
روزهایی که ساعت و عقربه هایش جلو برو نیستند که نیستند ،
من این را به چشم دیده ام که عقربه های ساعت از حرکت می ایستند ،
می ایستند و زل میزنند در چشمانت
روزهایی که منتظر اس ام اسی هستی که میدانی رسیدنش محال ممکن است ،
اما میدانی آدمی همین است دیگر ، منتظر بودن را ترجیح میدهد به نا امیدی ..
روزهایی که حاضری برای دعوت شدن به یک شام دونفره ی شبانه همه ی داروندار ات را بدهی به دست باد لامروت..
ازآن روزهایی که خودت هم خسته میشوی از دست خودت بس که گوشی لعنتی را بی دلیلانه آنلاک و لاک میکنی
و بی فایده ترین نگاه دنیا را به ساعت اش می اندازی ...
میدانی بعضی از روزها مثل مردن دوباره است ، آدمی به تنهایی نمیتواند از پس این روزها بربیاید ،
این روزها را تکنفره تمام کردن چیزی است شبیه روزی که تو تاریخ را آماده کرده باشی
اما سر جلسه ی امتحان بفهمی که امتحان آن روز ریاضی است ، ریاضی ...
تقویمم را نگاه میکنم ، امروز همان روزی است که یک سال صبر کرده تا دوباره به من برسد
و تلافی همه ی نداشته ها و داشته های از دست رفته ام را بر سرم آوار کند ..
میدانی رفیق بعضی از روزها را تنهایی تمام کردن مصداق بارز خودکشی است
مخصوصا که آن روز ، روز تولدت باشد ..
روز تولد ..
همین.
| پویان اوحدی |
من دلم غنج میرود برای نگاهتان
که زل زده اید به لبهایم و قصد برداشتنش را ندارید...
من جان میدهم برای وقتی که تعجب میکنید و دو ابرویتان میچسبد به بالای پیشانی تان...
اصلا خودتان را دیده اید وقتی دارید با شعر تازه تان وَر میروید ...؟!هِی کلنجار با وزن و قافیه...
نگویم که دلم حتی به وزن و قافیه هاتان هم حسادت میکند ...
ادم دلش میخواهد هی بمیرد برایتان
وقتی بخاطر خنده هایم ذوق میکنید و
تهِ صدایتان میلرزد...
صدایتان ...؟!
نگویم دیگر... آرام جانم است
وقتی میشنومش تمام غمها میریزند از قلبم پایین
میروند و گورشان را گم میکنند...
شما خودتان را وقتی کت و شلوار میپوشید دیده اید؟!
جلو آینه که می ایستید و یقه ی پیرهن مشکی دیپلماتتان را مرتب میکنید...
بزور جلوی پاهایم را میگیرم ندوند سمتتان و
از شدت علاقه لهِتان نکنم...
لحظه ای که آرام خوابیده اید
پلک هم نمیزنم...که خدای نکرده،این منبع آرامشم قطع نشود!
که این نفس های آرامتان اشوب نشوند...
وقتی خواب هستید آدم دلش میخواهد
هی نگاهتان کند و قربان صدقه ی استراحتتان برود!!!
روزی که چمدان را برداشتید
میخواستم بگویم
چقدر این ژست رفتن می آید بهتان...
این چمدان لعنتی چقدر تیپ مردانه تان را
ترسناک کرده...
به دستگیره ی چمدان حسودیم شد که انقدر محکم گرفتینش
میخواستم بگویم باور کنید منم در چمدانتان جا میشوم...
حالا دیگر دلم برای که ضعف برود وقتی جلوی آینه می ایستد و ادکلن تلخ مردانه را خالی میکند روی لباس های دوست داشتنی اش...
خواستم خیلی حرف ها بزنم که
قدم های محکمتان باز مرا میخکوب کرد...
میگویم...
یک روزی بالاخره برمیگردید
و باز من قربان صدقتان میروم
مگر نه؟!
| مائده جاویدمهر |
مامان می گه آدما رو دلخواهِ خودت نکن،
اگر هم کردی دلخواهشون شو؛ تنهاشون نذار
مامان می گه تو دست روی هرکسی بذاری دلخواهت می شه، چون داخِلت زشت نیست.
مامان می گه چشمات رو باز کن که یکبار دلخواهت رو انتخاب کنی
می گه پای انتخابت وایستا؛ می گه اگر واینستی قبول کردی که احمقی
مامان می گه بیشترِ احمقا هیچ وقت انتخاب نمی کنن
انتخاب می شن...
مامان از احمقا خوشش نمیاد؛ می گه همون بهتر که انتخاب بشن
مامان می گه تو احمقی؟
می گه اگه ندونی احمقی پس خیلی احمقی.
| مهدی افروغ |