چه مشکل حالی ست
- ۰ نظر
- ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۹
- ۵۹۲ نمایش
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد.
یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.
میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود، فقط من و خودکارها.
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،
میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد.
همیشه آبی...
| جزء از کل / استیو تولتز |
آدم است دیگر، گاه فراموش میکند گاه فراموش میشود، فراموشی گاهی نعمت است و گاهی نکبت،
فراموش شدن چیزی نیست که از یاد آدم برود، دردیست تلخ که خوب نمیشود، میرود تا مغز استخوانت، میماند تا همیشه، تا ابد، مثل دیوار محصورت میکند، مثل زندان تنهایت، دور میشوی از خودت، از آدم ها، از خنده ها، از تمام خاطراتش...
فراموش شدن مثل مردن است، عمیقتر، بدتر، دردناکتر حتی، جوری که انگار کسی تو را لگدمال میکند مثل یک برگ خشک شده پاییزی که عابران از کنارش میگذرند، مثل دستی که دراز شده و هیچکس نمی گیردش، مثل اسکناس صد تومنی شاباش روی سرامیکهای تالار،
فراموش شدن تنهایی دارد، سخت است، فکر میکنی هیچوقت فراموش نمیشوی مثل دریا که قرار نیست از حافظهء ماهی پاک شود. اما دریا، توی تنگ از حافظهء ماهی پاک میشود ذره ذره، آرام آرام، جایی که ماهی توی اشک های خودش نفس بکشد، دریا از یادش میرود. دریا با آن عظمتش از یاد ماهی میرود، تو هم فراموش میشوی روزی، تمام میشوی کم کم...و تلخی داستان آنجاست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز از یاد نمی برند...
| مریم سمیع زادگان |
تو مرد اجتماعی پیراهن آجری
من دختری خجالتی و سردو چادری
من دختری خجالتیم در حوالیت
دارم کلافه میشوم از بی خیالیت
ترسیده ام از این همه محبوب بودنت
با دختران دور و برم خوب بودنت
با من شبیه خواهر خود حرف می زنی
من خسته ام از این همه داداش ناتنی
با گیره ای که روسریم را گرفته است
دنیا مسیر دلبریم را گرفته است
با من قدم بزن کمی از این مسیر را
با خود ببر حواس من سر به زیر را
عطرت رسانده است تو را تا لباسهام
آشفته کرده اند کمد را،لباسهام
صعب العبور ،قله خودخواه زندگیم!
ای نام کوچکت غم دلخواه زندگیم!
این تکه ابر کوچک جامانده در هوات
حالا حسودیش شده حتی به دکمه هات
احوال من که با یقه ات خوب میشود
بازش نکن که باعث آشوب میشود
آن دکمه های مستبدت دشمنت شدند
آشوب های کوچک پیراهنت شدند
تبعید میشوم به تو در شب نخوابیم
با تو درست مثل زنی انقلابیم
آرام در مقابل من ایستاده ای
بر هم زده ست نظم مرا،اخم ساده ای
بی رحمی است با تو زنی همقدم شود
تا دختری خجالتی از جمع کم شود
باید که از حوالی قلبم بکاهمت
با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت
در من جهنمی است که از سر براهی است
دنیای من بدون تو یک حرف واهی است
| سمیه قبادی |
اسمش را که گفت، میتوانستم واکنشهای زیادی نشان بدهم.
مثلا خودم را بزنم به نشناختن، یا مثلا شمارهاش را بگیرم و داد بزنم «حالا اومدی که چی؟ برو همون گورستونی که تا الان بودی!»
یا بزنم زیر گریه که یعنی خیلی در نبودنش زجر کشیدهام، یا ذوق کنم و چند بار پشت تلفن بگویم «وااااای وااااای باورم نمیشه تویی!».
اما فقط پرسیدم «خوبی؟» و حتی به جوابی که میخواست بدهد فکر نکردم.
این مهمترین قانون طبیعت است. یکهویی رفتن آدمها را میگویم. آدمهایی که میتوانند خوب باشند یا بد، میتوانند برایت کلی خاطرات خندهدار یا گریهدار بسازند، میتوانند در زندگیات مهم باشند یا نباشند، میتوانند تو را دوست داشته باشند یا نداشته باشند.
تمام این آدمها وقتی یکهویی از زندگی ات میروند همه چیزشان را با خودشان میبرند. خوبیهایشان را، خاطراتشان را، مهم بودنشان را و حتی دوست داشتنشان را.
آن وقت در صورت برگشتن، تو فقط میتوانی حالشان را بپرسی و یادت برود منتظر جواب بمانی و آدمی که به زندگی ات برگشته را با قانون طبیعت تنها بگذاری...
| نیلوفر نیک بنیاد |
ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .
ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ.
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ!
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ،
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ! "ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ"
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ . ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞﺷﻮﺩ.
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ !
ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم ...
| پائولو کوئلیو |
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
ملّافه های گلبِهی چارخانه را...
حتّی کتاب حافظ و گلدان روی میز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...
وقتی قرار نیست بیایی برای کی
این رژهای صورتی دخترانه را؟...
اصلا خودم در آینه کوتاه می کنم
موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را
با گریه پاک می کنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخرۀ ناشیانه را
من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گرم کنم آشیانه را؟
یک روز با تو من همۀ شهر را...ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را...
| پانته آ صفایی |
شاخهی عشق را شکستم
آن را در خاک دفن کردم
و دیدم که
باغم گل کرده است
کسی نمی تواند عشق را بکشد
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره می روید
اگر پرتابش کنی به آسمان
بالهایی از برگ در می آورد
و در آب می افتد
با جوی ها می درخشد
و غوطهور در آب
برق می زند
خواستم آن را در دلم دفن کنم
ولی دلم خانهی عشق بود
درهای خود را باز کرد
و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری
دلم بر نوک انگشتانم می رقصید
عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسیدند
چرا سرم گل داده است
چرا چشم هایم مثل ستارهها می درخشند
و چرا لبهایم از صبح روشنترند
می خواستم این عشق را تکهتکه کنم
ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید
و دستهایم در عشق به دام افتادند
حالا مردم می پرسند که من زندانی کیستم
| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه : محسن عمادی |
تمام مردان این شهر شاعرند !
باور کن !!
حالا یکی شعر می نویسد ،
یکی نشانی تمام گل فروشی ها را می داند ،
یکی از سر کار زنگ می زند ،
و یکی هم
لابلای خرید های روزانه
یک کرم مرطوب کننده دست می خرد !
تمام مردان این شهر شاعرند ،
و می دانند
زیباترین شعری که تاکنون
یک مرد سروده است ،
خنده یک زن است ...
| مرتضی شالی |
مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق.
چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشتT اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند...
| یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی |
نازت کشیدنی ست لبانت چشیدنی ست
یک عمر قصه گفتن از آنها شنیدنی ست
جانا ! ببین تمام تنم ذوب می شود
خورشید من ! به سوی تو پرواز ، دیدنی ست
والله !! از تمام کسانم گسیختم
از هر چه جز دل تو به قرآن ! بریدنی ست
نوری شبیه تو به جهانم وزیده است
باغی شدم که میوه ی آن سرخ و چیدنی ست
این عشق مثل روزنه هایی به سمت روز
در تار و پود ماست مگر آفریدنی ست؟
این شعر نیست این همه ی طاقت من است !
پشت شبی که سخت به پایان رسیدنی ست...
| شیرین خسروی |
باور کنید متضررترین آدمهای دنیا، همانهایی هستند که تنها زن را برای آشپزی و حفظ حریم آشپزخانهشان میخواهند!
باور کنید زنها برای این خواستههای بدیهی و معمولی خلق نشدهاند.
به دستهایشان که خوب نگاه کنید، میفهمید این دستها از پس چه کارهایی برمیآیند.
از زنها، عاشقانههای بهتر و بیشتری بخواهید. زنها همه چیز را خوب بلدند؛ به شرط اینکه هر صبح کسی زیر گوشششان بگوید: «میدانم که همیشه قرمهسبزیهایت خوب از آب درمیآید، اما این بار که به استقبالم آمدی دامن چیندار بنفشت را بپوش، آهنگ گلپونههای وحشی را بگذار، دیوان حافظ را آماده کن و به استقبال بیا...»
از زنها کنار آشپزی، خواستههای عمیقتر و عاشقانهتری داشته باشید. بخواهید شبها برایتان «نادر ابراهیمی» بخوانند و صبحها از گلدانهای شمعدانی توی تراس خانه مثل بچههایشان مراقبت کنند.
از زنها بخواهید روزنامهها را دنبال کنند و شبها با لطافت صدایشان، سختترین بحثهای سیاسی را برایتان تحلیل کنند.
بخواهید موقع کتاب خریدن برای خودشان، دو جلد کتاب هم برای شما هدیه بیاورند.
از زنها ساعت و هدیههای گران نخواهید... باور کنید اینها برای یک زن بدیهیترین کاری است که میتواند انجام دهد.
از زنها خواستههای قشنگتری داشته باشید. از زنها بخواهید برای هدیه تولدتان غزل بیاورند با کمی آغوش همراه با عطر تنشان!
از زنها بخواهید برایتان نامه بنویسند، گل خشک کنند و لالایی خواندن یاد بگیرند.
باور کنید زنها، بیشتر از خانم آشپزخانه بودن، خوب بلدند مونس و همدم شبهای بیقراریتان باشند.
زنها خوب بلدند شبی که خیس از باران بعد از یک پیادهروی طولانی آشفته به خانه برمیگردید، برای روشن کردن سیگارتان فندک بگیرند. زنها خوب بلدند برایتان عاشقی کنند و دختر موطلاییتان را عاشقترین دختر دنیا بار بیاورند... زنها خوب بلدند از پسرتان مردی بسازند که صلابت گامهایش هر نگاهی را خیره میکند.
زنها خوب بلدند برای روزگار پیریتان شهرزاد قصهگو باشند!
باور کنید متضررترین آدم دنیا هستید اگر از زنها فقط خانم آشپزخانه بودن را بخواهید!
| فاطمه بهروزفخر |
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
همه یکبار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از مردمی کن، مشو از
دیده خونبار جدا
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
| شعر: امیر خسرو دهلوی |
| خواننده : همایون شجریان |
گفته بودم؟
گفته بودم بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست؟
بودن،
بی تو قشنگ نیست
عشق من!
قشنگ تویی
قشنگ آفرینش لبخندترین شادی دنیا در چشمهای توست
قشنگ یعنی دستهای من
که از عطر نارنجهات
مستی از سرش نمیپرد
قشنگ یعنی لبهای تو
که یک باغ آلبالوی رسیده را
در آن شهید کردهاند
قشنگ یعنی شانههای من
که دستهای تو را عزیز میکند
تو نوزاد شرق بنفشهای
بلوغ شاهپسند ساق گندم
چه فرقی دارد؟
کافی ست ببینم چه پوشیدهای
تو آنی
صدای یک باغ پرندهای
تو خندهای
بی تو جهان گریه میکند
نارنجی!
بیا
| عباس معروفی |
فردا برای من روز خوبی ست!
چرا که محبوب نداشته ام
خواهد درخشید
و شکوفه های بهارنارنج خواهند شکفت
دریا کف زنان
دامن بلند آبی رنگش را پهن خواهد کرد
با طرحی از گیپورهای حبابی شکل
با رنگی از صدف ها
و هیچ صیادی به فکر صید نخواهد بود.
فردا برای من روز خوبی ست
تمام قطارها به مقصد خواهند رسید
تمام کشتی ها پهلو خواهند گرفت
هیچ پروازی تاخیر نخواهد داشت
هیچ مسافری جا نخواهد ماند
هیچ پرنده ای نخواهد مُرد
هیچ آهویی شکار نخواهد شد
هیچ گرگی نخواهد درید
و هیچ کس غمگین نخواهد بود...
فردا برای من روز خوبی ست
برای تقویمِ سالیانه، روزی بهتر
فردا را روز "زیبایی" خواهند نامید
روز "دوستت دارم"!
چرا که محبوب نداشته ام
خواهد خندید
خواهد رقصید
و از سهم زیبایی بی حصرش
کاکتوس ها، جنگل، دریا و ماهی ها
نصیب بیشتری خواهند برد
| حمید جدیدی |
هنوز بوسه من مثل قفل بر دهنش
هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش
هنوز خواهش بی آبروی چشمانش
هنوز نحوه ی دستوریِ صدا زدنش
هنوز دامن چین چینِ سورمه ای پایش
هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش
هنوز گیره ی گلدار، پشت موهایش
هنوز رد شدنش بوی عطر نسترنش
نبود هیچ کدامش نبود و من بودم
که احمقانه نشستم به پای آمدنش
| مهدی فرجی |
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم : عزیزم، این کار را نکن
نگفتم : برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم
حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
نگفتم : عزیزم ، متاسفم ،
چون من هم مقصر بودم
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا ، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم : بارانی ات را درآر ...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت
او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم .
| شل سیلور استاین |
آمد به سختی، رفت آسان... این به آن در!
الطافِ ما را کرد جبران... این به آن در!
می خواستم با او سر و سامان بگیرم
سر دادم و او برد سامان، این به آن در!
رنگِ خدا گم شد میانِ رنگِ چشمش
من کافر و او شد مسلمان، این به آن در!
آیا کسی مانده به اشک من نخندد؟
حالِ خوشش نوشِ رقیبان... این به آن در!
پاداشِ «عشقم، دوستت دارم» چه تلخ است!
شد اسمِ من، در جمعْ، ایشان، این به آن در!
او بعد از این خوشبخت خواهد بود، اما
من نیمه جانی رو به پایان... این به آن در...
| علیرضا رنجبر |
زندگی برای ثابت کردنِ عشق، به زمان نیاز ندارد.
شاید همین لحظه ای که تو در تردید بسر می بری،
کسی در گوشه ای دیگر قلبی را که روزی برای تو می تپید، تصاحب کند.
زندگی می رود و باید همراهش شوی
و بدانی که فرصت به آن هایی داده می شود
که برای بدست آوردنِ بهترین های شان تلاش می کنند و می جنگند.
| آنجلینا / شیما سبحانی |
همه رابطه ها یک بازنده دارند و یک "بازنده تر"...
"بازنده تر" کسی است که حافظه اش قوی است،
"بازنده تر" کسی است که خودش را یادش رفته
ولی هنوز یادش نرفته کسی سمت راست لبش یک خالِ کمرنگ داشت،
"بازنده تر" کسی است که موقع خواب به آرزوهایش که نه
به اینکه کاش میشد به عقب برگشت فکر میکند،
"بازنده تر" کسی است که از آخرین دیدارش با یارش ماه ها و سالها گذشته
ولی هنوز یکجوری زندگی میکند توی همان دقیقه ها و ساعت انگار همین حالا بوده،
"بازنده تر" کسی است که همیشه چشم به راه میماند،همیشه خودش را آماده برگشت نگه داشته و عطرِ محبوب یار را به تن زده...
"بازنده تر" کسی است که جراتِ رد شدن از یک خیابان هایی و شنیدن یک آهنگ هایی را ندارد...
"بازنده تر" کسی است که یک جوری چشمش خیره به راهی که یار از آن رفته مانده که هیچ از راه رسیده ای را نمیبیند...
| فاطمه جوادی |
پیشانیام را میبوسی
و قسم میخوری
آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت
میگویی اینبار که برگشتم
برایت کلبهای میسازم
بر لب رودخانهای دور
روزها به شکار آهوان کوهی میروم
و از درز سنگهای سخت
گلهای نایابی را میچینم
که تو دوست داری به موهایت بیاویزی
میگویی بخند
تمام میشود این جنگ!
باور میکنم حرفهایت را
همانطور که هزار بار دیگر باور کرده بودم
دریغ اما
آخرین عشق همانقدر ناممکن است که آخرین گلوله!
| شکریه عرفانی |
هر آدمی بالاخره یه روزی به کسی یا چیزی که ترک کرده برمیگرده،
نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،
نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش
یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛
اشک هایی هست که باید ریخته بشه،
ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد
ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش ...
| بعد از ابر / بابک زمانی |
من آمده ام فاتح دنیای تو باشم
تا گام نخستین به بلندای تو باشم
تو قله ی برفی و نفس گیر تر از مرگ
می خواهم از این دامنه هم پای تو باشم
با من؛ که تو آغوش اگر واکنی امروز
مصلوب شوم بر تو؛ مسیحای تو باشم
با شاعر در بند جنون تو گرفتار
می سوزم و می سازم اگر جای تو باشم
خورشیدَمی و عادت هر روزه ام این است؛
یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم
| مهدی فرجی |
کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را...!؟
دلم انگار باور کرده آن عشق خیالی را
نسیمی نیست ، ابری نیست یعنی: نیستی در شهر
تو در شهری اگر باران بگیرد این حوالی را
مرا در حسرت نارنجزارانت رها کردی
چراغان کن شب این عصرهای پرتقالی را
دل تنگ مرا با دکمه ی پیراهنت واکن
رها کن از غم سنجاق ، موهای شلالی را
اناری از لب دیوار باغت سرخ می خندد
بگیر از من بگیر این دستهای لاابالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانه ی حالی به حالی را
نسیمی هست ، ابری هست اما نیستی در شهر
دلم بیهوده می گردد خیابان های خالی را...!
| اصغر معاذی |
از شهرهای بزرگ
که در قصه های تو نبودند می ترسم
از خیابان هایی که پایم را
به راه های نرفته بسته اند
و عشق های کوچکی که دلم را
به پنجره های وامانده ی لعنتی
می ترسم
از روزهایی که با تنور تو روشن نمی شوند
و شب هایی که با هزار و یک روایت گوناگون
چشم های مرا نمی بندند
دلم هوای خانه ی کاگلی ات را کرده
با پستوی تنگ و تاری
که عطر آغوش پدربزرگ را در آن حبس کرده بودی
دلم هوای تو را کرده
که برایم چای بریزی
و دوباره بگویی چگونه صورت من شصت سال پیش
جوانی کُرد را عاشق تو کرد
برایم چای بریز ننه آقا
و اشک هایم را
با گوشه ی گلدار چارقدت پاک کن
خسته ام ،
خسته
و هیچ کس آنقدر زن نیست
که ساعت ها بشود برایش گریست
| لیلا کردبچه |
میبینمت، بیش از همیشه بیقرارم
میبیندت ... میبینیاش .... من بغض دارم
میبوسمت، مثل سرابی میگریزی
میبوسدت ، کم مانده یک دریا ببارم
موهای کوتاهم مرا از چشمت انداخت
موی بلندش می شود آویز دارم
من چای میریزم برایت... نیستی... حیف!
او چای میریزد برایت... من خمارم!
زانوی تنهایی بغل میگیرم اینجا
او را نوازش میکنی ....جان میسپارم
عکسم به فریاد آمده: خالیست جایت
عکسش در آورده دمار از روزگارم
میخندم و مهمان اخمم میکنی باز
میخندد و من بوسهها را میشمارم
میخواهمت، میخواهدت، لعنت به تقدیر!
تو حق او هستی و من حقی ندارم...
| نفیسه سادات موسوی |
یک بار، یک بار و فقط یک بار میتوان عاشق شد.
عاشقِ زن، عاشقِ مرد، عاشقِ اندیشه، عاشقِ وطن، عاشقِ خدا، عاشقِ عشق...
یک بار، فقط یک بار. بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست.
شوقِ تصرف، جای عشق به انسان را میگیرد؛
خودنمایی جای عشق به وطن را،
ریا جای عشق به خدا را...
یک بار، یک بار، و فقط یک بار.
در عشق، حرفهای شدن ممکن نیست
مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تنپرستِ بیاندیشه تبدیل شده باشیم.
| یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی |
ایستگاه اتوبوس.
کنار دستم نشسته بود و یهو به حرف اومد!
گفت: "جَوونی کن تا وقت داری!"
گفتم: "ببخشید؟!"
گفت: "جَوونی کن جَوون...الان اگه به حرف دلت نباشی، چند سال دیگه بخواهیم نمیشه...!"
سکوت کردم و گفت:
"اگه دختر یا پسری داشتم حتما بهش میگفتم بعضی روزا قید کار و زندگیو بزن و تا لنگ ظهر بگیر بخواب...
بی چتر برو زیر بارون و شعر بخون و عاشقی کن و نترس از برچسب دیوونگی زدنای بقیه!
یه قوری چای هل دار برای خودت دم کن و بشین چارلی چاپلین ببین و بخند!!!
دل بکن از ماشین و اینترنت و گوشی؛
گاهی پیاده راهو گز کن و ببین دور و برت چی میگذره...!
به دخترم میگفتم گاهی وقتا رژ پررنگ بزن و کاریم به نگاهای مزخرف بعضیا نداشته باش...گور باباشون!
لاک خوش رنگ بزن و با همین تغییر کوچیک سرحال کن خودتو!
لباسای شاد و رنگی رنگی بپوش و مطمئن باش شاد بودن هیچ منافاتی با متانت و سنگین رنگین بودن نداره!!!
نترس از پیچیدن صدای خنده ت توو گوش شهر، آدم تا جوونه میتونه به هرچیز بی مزه ای بخنده!
بهش میگفتم یکمم برای خودت باش، به خودت برس، گاهی برای خودت کادو بخر، گلی، عروسکی، عطری...!
میگفتم عاشق شو و با عشق زندگی کن دختر...عاشق باش همیشه!
میگفتم هرچند ساله که بودی گاهی سوار تاب شو و لذت ببر از پریشونی موهات توو باد، این موهای بلند و سیاه برای همیشه وفا نمیکنه بهت.
بستنی تابستون و زمستون نداره، هر موقع هوس کردی به خودت یه بستنی جایزه بده و همرنگ جماعتی نشو که قهوه رو شاید تلخ میخورن به خاطر کلاسش و داغ به خاطر ترس از نگاه بقیه!
گاهی وقتا توو خونه بشین جلوی آینه و برای دل خودت آرایش کن و خودت زیباییتو تحسین کن...!
به پسرم میگفتم تابستونا بجای کت و شلوار رسمی، یه پیرهن آستین کوتاه خنک بپوش و نترس از اینکه بگن جلفه...مرد نیست!
میگفتم بی ریش و با ریش و مد روز اصلا مهم نیست، ببین چجوری حال دل خودت خوبه همون شکلی باش!
یادش میدادم مرد باشه و عاشق، خودش انتخاب کنه و به انتخابش متعهد باشه و عاشقی کنه برای عشقش!
میگفتم بهش که مال خودت باش گاهی، یه هدیه بخر برای خودت و شاد کن درونتو!
گاهی بیخیال سن و سالت شو و با بچه های توی کوچه گل کوچیک بازی کن و بخند از ته دلت.
دلت که گرفت گریه کن پسرکم، مهم نباشه برات ضرب المثلا، اونی که گریه نمیکنه و رحم نمیکنه به احساساتش، اونه که مرد نیست!
میگفتمش ها که با اخم جذاب تری، اما لبخندت دلبرتره پسر...بخند و بقیه رم بخندون و نگاهای سنگین هیچکسم برات مهم نباشه!
میگفتم بهش که غرور زیادیشم خوب نیست، هر ازگاهی به دور بریاش بگه دوسشون داره، حتی شده با صدای آهسته!
دختر و پسرمو یادش میدادم انسان باشه، نه صرفا یه آدم و ادامه ی نسل بشر، یادش میدادم به بقیه هم همینجوری نگاه کنه، میگفتمش برای خودش زندگی کنه گاهی که اگه برای دلش زندگی نکنه ، وقتی پیرشه دیگه خیلی دیره.
اون موقعه که میگن دیگه سن و سالی ازت گذشته، میگن پیرزنو چه به رژ قرمز، پیرمردو چه به همچین لباسی.
میگن دیگه از شماها گذشته، خودشم میگه دیگه از من گذشت؛ الان دیگه باید به فکر جوونترا بود!!!"
سکوت که طولانی شد، با احتیاط پرسیدم:
"بهتون نمیخوره دختر یا پسر جوون داشته باشین!"
آه بلندی کشید و گفت:
"نه! ندارم، ولی کسی رو هم نداشتم که این حرفارو بهم بزنه و یادم بده زندگی کنم گاهی.
دیگه از ما که گذشت، شماها تا وقت هست جوونی کنین؛ مبادا از شماها هم بگذره و هیچی به هیچی تر شه این روزگار!
راستی این حرفارو از طرف من به بچه هاتم بگو!!!"
تا بیام حرفی بزنم اتوبوس از راه رسید، از رو صندلی بلند شد و سریع خودشو رسوند بهش و سوار شد و رفت و...
من پیاده از ایستگاه اومدم بیرون و تصمیم گرفتم یه کم توو اون بارون بهاری خیابونارو بگردم و یه بستنی به خودم جایزه بدم!!!
| طاهره اباذری هریس |
عاشقت نشدم
که صبح ها
در خواب ساکت خانه ای
بی پنجره، بی در... مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته باشد
عاشقت نشدم
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراض نسلت را روی تاب های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده باشی
چقدر می توانستم مادر بچه های تو باشم!
عاشقت نشدم
که شب ها لبانم را
میان حروف کوچک بی رحم تقسیم کنم
گرمی آغوشم را
صدای نفس هایم را
و آرزوهای بزرگ زنی که احساسش را
باید برای گوشی همراهش تعریف کند
بوسه هایم هرشب
در نیمه راه پیغام ها تمام می شوند
و آنچه با تأخیری طولانی به تو می رسد
خواب سنگینی است
که باید کمر تخت را بشکند
عاشقت نشدم
که ناچار باشم برای دوستت دارم هایم
مجوز بگیرم
دوستت دارم هایم را منتشر کنم
و بعد تصور کنم این شعر را
معشوقه ات برای تو می خواند..!
| لیلا کردبچه |
دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور کن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند
| شهیار قنبری |