فراموشم مکن
- ۲ نظر
- ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۴۱
- ۴۶۸ نمایش
دستت را به من بده
نترس !
باهم خواهیم پرید...
من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته هایی که بارانْ پَرَست...
امید و علاقه ی من از تو ،
اندوه و اضطراب تو از من
واژهها، کتابها و ترانههای من از تو ،
سکوت، هراس و تنهاییِ تو از من
حضور، حیات و حوصلهی من از تو ،
تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من
هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو ،
درد، بلا و بی کسیهای تو از من...
| سید علی صالحی |
تا حد شرمآوری، جذابیت ازدواج خلاصه میشود در ناخوشایند بودن تنهایی.
لزوما تقصیر شخص ما نیست.
ظاهرا کل جامعه مصمم است تجرد را تا حد ممکن رنجآور و یاسآور جلوه دهد:
به محض اینکه دوران بیقیدوبندی مدرسه و دانشگاه تمام میشود،
پیدا کردن همدم و صمیمیت به طرز دل سردکننده ای سخت میشود؛
زندگی اجتماعی، ظالمانه حول محور زوجها میچرخد؛
دیگر کسی نمیماند که به او زنگ بزنیم یا باهم بیرون برویم.
پس چندان تعجبی ندارد که اگر کسی را بیابیم که اندکی معقول باشد، دودستی به او بچسبیم!
| سیر عشق / آلن دوباتن |
در حضور دیگران می گویم
تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم
چه دروغی گفته ام
میگویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای این که از درد سر به دور باشیم
نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من
و در این بازی شکست می خورم
و باز می گردم
زیرا که شب نمی تواند،
حتی اگر بخواهد،
ستارگانش را نهان کند،
و دریا نمی تواند،
حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را...
| نزار قبانی |
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار...
| علی سلطانی |
نه عزیزم!
به تو فکر نمی کنم
"زیبایی" ات مستدام ولی...
آبی بود که از سرم گذشت تا نام تو را با خودش ببَِرد!
"تنهایی" گاه
با اعمال شاقه همراه است:
شکستن آینه ای که بارها در آن خندیدیم
شکستن گلدان ها
شکستن پنجره، میز، صندلی ها
اگر نه قول شکستنی نیست
حرفی ست که از شکم سیری زیاد بهم تعارف می کنیم!
حالا فقط "سَر" نیست
دلم را به دریا زده ام
تا آب هر آنچه هست، با خودش بِبَرد
دوست داشتن را بِبَرد
خاطرات خانه را بِبَرد
گیره ی سیاه جا مانده ات را بِبَرد
نام تو را ...
نام تو را ...
نام تو را ...
نامت اما
ماهی قزل آلایی ست که دوست دارد
بر خلاف آب شنا کند...
| حمید جدیدی |
من خسته ام و طاقت آزار ندارم
با اینکه تو را دارم، انگار ندارم
یک عمر به پای تو و تصمیم تو ماندم
یک بار بمان گرچه من اصرار ندارم
ای رفته و برگشته و برگشته و رفته
من حوصله ی این همه تکرار ندارم
می گفت رفیقی که مرا دوست نداری
دیگر به خدا قدرت انکار ندارم
هر لحظه خود آزاری و خود سوزی و افسوس
از ترس خودم جرأت اقرار ندارم
چون عطر تو آواره شدم کوچه به کوچه
سقفی که شود بر سرم آوار ندارم
ای جان به لب آمده ی بوسه نداده
راهی شده ام، مهلت بسیار ندارم
سیگار به سیگار به ته می رسم انگار
راهی به جز این مردن کشدار ندارم
سیگار به سیگار به سیگار به سیگار...
| صابر قدیمی |
هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.
آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن...حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»
تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم.
خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد.
گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم...
تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.
تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.
من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!
| امیرعلی ق |
سالها طول کشید تا بفهمم گاهى بد نیست کنترل را از دست بدهم.
بفهمم گاهى باید از فکر آن جایزه هایی که روى طاقچه رویاهایم چیده ام بیرون بیایم.
بفهمم آن مدال هایی که قرار است اطرافیانم به گردنم بیاندازند، همان بهتر که به میخ کج و کهنه اى آویزان بماند تا بر گردنِ قهرمانى که از رنج ِ خود و رنجاندنِ دیگران دچار خوف دائمى ست.
بفهمم قرار نیست همیشه از همه چیز راضی باشم و قرار نیست همیشه همه از من رضایت داشته باشند.
بفهمم آن روزى که نمى دانم باید چه بکنم و نمى توانم تصمیمى بگیرم، آخرین روز دنیا نیست. چرا که فردا هایی هم هست برای تصمیم های بهتر.
بفهمم گاهى بهتر است بار سنگین زندگى را روى زمین بگذارم، کمرى راست کنم، عرقی از پیشانى پاک کنم، به شانه ى خودم بزنم و با خیالی راحت و با صدایی بلند به خودم بگویم:
خدا قوت...فردا روز دیگریست!
| نیکی فیروزکوهی |
ما بابا نداریم
راستش داریم اما اندازه ی یک سنگ مستطیلی است وسط بهشت زهرا که بالاش نوشته شادروان و پایینترش با خطی خوش، پدری مهربان و همسری فداکار، عکسش را هم تراشیده اند آن رو، با آن سیبیل مخملی و گونه ها ی توو رفته و موهایی که همیشه فر بود.
ما بابا نداریم
نه که از اولش نداشتیم، نه که به خوابمان نمی آید، خدا خواست که امتحانمان کند، که اشک مان را ببیند و ترس و بی پناهی ما را، که دنیا زمستان شود و تا جان دارد باران شور ببارد بروی لبهایمان.
ما بابا نداریم
اما راستش را بخواهید عکس باباهای شما را یواشکی نگاه میکنیم، یواشکی دوستش داریم، حتی وقتی فیلم رسیدن این سربازهای آمریکایی به خانه را می بینیم، دست خودمان که نیست یکدفعه ای هق میزنیم.
ما بابا نداریم
و هرسال، روز پدر که میشود نمی دانیم باید به کجا پناه ببریم، سرمان را توی کدام سوراخ فرو کنیم که معلوم نشود غصه داریم، حسودیم، که یواشکی بابای شما را دوست داریم.
راستی رفیق جان مهربان من آنوقت که صورت بابایت را میبوسی، آن وقت که ریش های تیغ تیغی اش میرود توی لبهایت، آن وقتی که جوری فشارت میدهد که نفست تنگ میشود، لطفا لطفا، لطفا یک لحظه بیشتر توی آغوشش بمان، یک لحظه بیشتر جای همه ما، همه ما بچه هایی که بابا نداریم...
| مرتضی برزگر |
* تقدیم به همه آن هایی که روز پدر، به یک قاب خیره می شوند، به یک سنگ و یا به یک دیوار....
روحشون شاد، جاشون بهشت ❤️
اینجا زنی هر روز
بال هایش را می چیند
به اداره می رود
موهایش را هرس می کند
به گلدانها آب می دهد
و قلب زخمی اش را به رختخواب می برد
تیری که قلب را می شکافد
چقدر فرصت خواهد داد
تا آخرین خداحافظ را بگویی
زنی که هر روز
پانسمانش را عوض می کند
و آرامبخش قوی تری می خورد
چقدر در برابر مرگ
دوام خواهد آورد
فرق نمی کند
چقدر انتظار کشیده باشی
چقدر عاشق باشی
زندگی درست لحظه ای که می خواهد، تمام می شود
چقدر دست هایم کوتاه است
آن قدر که فکر می کنم
باید چهار پایه ای بگذارم
و گره طناب را محکم تر کنم.
| مهسا فعال |
در آشپزخونه به سمت باغ باز میشد ، دری که شیشهبند بود و من میتونستم تو روزهای سرد و بارونی هم از پشت همون در به اون باغ جادویی نگاه کنم. به درختهای نخل بلندی که نمیتونستی تو هر خونهای گیرشون بیاری. به درخت گیلاسی که انگار خشک شده بود.
مادرجون آشپزی میکرد و در حین آشپزی آواز میخوند ، گوشهام برای اون بود و چشمهام برای باغی که روبروم نشسته بود.
بعد از کم کردن شعله گاز اومد پشتم واستاد و دستهای مهربونش رو حلقه کرد دور شونههام ، صدای آواز خوندنش قطع شد و ازم پرسید بریم بیرون بشینیم و به باغ نگاه کنیم ؟ سردت نمیشه ؟ سرم رو برگردوندم و با یه نگاه پر از تعجب بهش گفتم من هیچوقت سردم نمیشه ، تو سردت نمیشه ؟ خندید.
رفتیم بیرون ، دو تا کتل چوبی گذاشتیم کنار هم و تکیه دادیم به دیوار آشپزخونه ، صدای برخورد برگهای درخت نخل ، قطرههای بارون روی سفالهای سقف و بوی آش معرکه مادرجون ترکیبی ماورایی رو درست میکرد ، ترکیبی که مطمئن بودم تا آخرین لحظهی عمر به یادم میمونه.
مادرجون گفت تا حالا شده کتاب داستانی بخونی و دوست نداشته باشی بدونی آخرش بالاخره چی میشه ؟ شده تا به حال کارتونی ببینی که دلت نخواد بدونی آخرش به کجا میرسه ؟ شده امتحانی داشته باشی که آخرش نخوای بدونی نمرهای که گرفتی چند بوده؟
گفتم البته که نه . اگر نخوام بدونم تهش چی میشه پس چرا میبینمش ؟ چرا میخونمش ؟
مادرجون نگاهم کرد ، نگاه تایید بود ، میدونی گاهی وقتها در جواب بعضی از آدمها کلمات یاریمون نمیکنن ، اون لحظه است که فقط نگاهکردن راه چاره است ، حقیقت اینه که ما در جواب خیلی از حرفها ناتوان میمونیم .
مادرجون گفت بهار نزدیکه ، بهار که از راه برسه این درخت زشت و لختی که میبینی خوشگلترین شکوفههای دنیا رو میده و از خوشگلترین شکوفههای دنیا جذابترین گیلاسهای دنیا به وجود میان ، باغ دوباره لباس سبز میپوشه ، مارمولکها دوباره روی دیوار دنبال هم میکنن و در شیشهای آشپزخونه دیگه همیشه به روی باغ باز میمونه و تو مجبور نیستی که از پشت پنجره چیزی رو تماشا کنی.
بهار که برسه من یکسال پیرتر میشم و تو یک سال بزرگتر .
گفتم چرا هردومون پیر نمیشیم ، چرا من باید بزرگ بشم و تو پیر ؟
گفت چون همه چیز دنیا به نوبته ، تو هنوز کلی از کتاب زندگیت باقی مونده ، کلی از نمایشهای زندگی رو باید ببینی ، نمایشهایی که اشکت رو در میارن ، گاهی از فرط غم و گاهی از روی شوق. من داستان زندگیم رو خوندم و دیگه دارم به آخر کتاب نزدیک میشم ، اما تو هنوز اولای کتاب زندگیت هستی؛ هرگز سعی نکن تند تند بخونیش ، کتاب رو آروم ورق بزن ، هر خطاش رو با حوصله و با دقت بخون ، چون همون یکباره ، چون هیچوقت نمیتونی برگردی به صفحه قبل و این بزرگترین خاصیت کتاب زندگیه .
هر وقت که بهار رسید به یاد داشته باش که یک ورق از کتاب زندگیت برای همیشه رفته و تو هم یک ورق دیگه به آخر کتاب زندگیت نزدیکتر شدی . برای اینکه بتونی آخر کتاب رو درک کنی باید کلمه به کلمه زندگی رو بفهمی و مزهمزه اش کنی. پس این بهار که از راه رسید ، وقتی یکسال بزرگتر شدی به بهترین شکلی که بلد هستی زندگی کن . به دنیا و زندگی عمیق تر نگاه کن.
چون قرار بر اینه که چیزهای زیادی رو ببینی و درک کنی.
بهار نزدیکه و مادر جون هم دیگه نیست..
اما حرفش هنوز توی سرمه.
هنوز توی سرمه.
| پویان اوحدی |
به من بگو چرا؟
بگو چرا این چنین خوشبویی؟! که عطر تنت مثلِ حیاطِ خانه ی مادربزرگ که پُر میشد از عطرِ بهار نارنج، خواستنی ست و دوری از آن، دلتنگی می آورد؟!
که چشمانت آنچنان گیراست شبیه به فَواره ی حوضِ آبی رنگِ وسطِ حیاطشان،که در عالم کودکی، محو تماشای آن میشدم و برای من، جذابترین جایِ جهان بود!
که لب هایت، آه امان از لب هایت که به مانندِ شیرین ترین میوه ی آن حیاط است که تمام لذت خوردنش، در این بود که خودت بچینی اش...
و دست هایت، شالگردن زمستان های آن حیاط است،که دور گردنم میپیچید و گرما میداد...
و آغوشت...خودِ خودِ آغوش مادربزرگ است که هرکه دنبالم میدوید یا قصد صدمه زدن را داشت، یا اصلا هروقت امنیت میخواستم، به آن پناه میبردم...
بیا بگو...چرا ناب ترین حس دنیای کودکی ام،به بودن امروز تو گِرِه خورده است و از وقتی تو آمدی، هرچه خاطره مرور میکنم، شیرین است...
| غزاله دلفانی |
جان من را گرفتی و رفتی
در خیابان تا ابد بن بست
باز با این وجود معتقدم
عشق تنها دلیل زندگی است
در خیابان تا ابد بن بست
اخم کردی به من زمستان شد
خواستم تا ببوسمت اما
این سعادت نصیب باران شد
خوش به حال کسی که با لبخند
در کنارت نظر به آیِنه کرد
آن که نبض تو توی دستش بود
دکتری که تو را معاینه کرد
کاش جشن تولدت باشم
عمر من را هزار باره کنی
هر کسی از علایقت پرسید
کاش می شد به من اشاره کنی
نامت ای خوب اگر دلآرامست
دل ما را که خوب آشفتی
با همان قلب سرد و بی احساس
جالب اینجاست شعر می گفتی
.
.
باز با این وجود معتقدم
عشق تنها دلیل زندگی است
| احسان رشیدی |
عشق ات، محبوب من!
همچون هوا مرا در بر می گیرد
بی آن که دریابم.
جزیره ای ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابیست ناگفتنی...تعبیرناکردنی...
به راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویرانگر؟
یا اراده ی شکست ناپذیر خداوند؟
تمام آن چه دانسته ام همین است:
تو عشق منی
و آن که عاشق است
به هیچ چیز نمی اندیشد.
| نزار قبانی |
دنبال دو کلمه می گشتم
دو کلمه مانند پچپچِ دو برگ در گوش هم
یا زمزمه ی دو لب در جست و جو ی یک بوسه
دنبال دو کلمه می گشتم
مانند دو گوشواره که آویزهی گوشت کنم،
کلمات صف کشیدند
دسته دسته
دستبند تو شدند
کلماتی که دستت را دوست می داشتند،
تو چنگ زدی
از هم گسیختی
رشته ی کلمات را
در هم ریختی
فرو انداختی
هر یک را به گوشهای...
دنبال یک کلمه می گردم
یک کلمهی خاموش
مانند یک بوسه !
که جمع کند همهی کلمات را
روی لبهای تو...
| شهاب مقربین |
حالا که مرا نداری، کسی هست مراقبت باشد؟
کسی هست وقتی دلت گرفته تو را بخنداند؟
کسی هست وقتی خوابت نمیبرد بنشیند تا خود صبح با تو حرف بزند؟
کسی هست؟ کسی هست مثل من حرصت بدهد و با اخم نامش را که صدا میکنی برایت بمیرد؟
کسی هست نوازشت کند؟
کسی هست بداند کدام آهنگ را برایت بگذارد وقتی دلت گرفته ؟ کسی هست آهنگهای غمگین را تندتند رد کند؟
کسی هست درباره کتابی که میخوانی با او حرف بزنی؟
کسی هست؟ کسی هست همینطور که راه میروی برایت بمیرد؟
کسی هست کف دستت را ببوسد و مست شود از بوی تنت، عطر گندم خام؟
حالا که مرا نداری، تنها نماندهای؟ دلتنگ نیستی؟ دلت بوسه و نوازش نمیخواهد؟ دلت یک مرد کلافه نمی خواهد که از همه دنیا پناه بیاورد به امن آغوشت؟ دلت یک کشتی شکسته نمیخواهد که در بندر دستانت پهلو بگیرد؟ دلت تنگ نشده برای این که بخندانمت، و بعد برگردی و نگاهم کنی که محو شدهام در حالت چشمانت، وقتی که میخندی از ته دل؟
خوش به حال باد. خوش به حال ماه. خوش به حال رژ لبت. خوش به حال شال آبی لعنتیت. خوش به حال آینههای آسانسور. خوش به حال خورشید. خوش به حال رانندههای تاکسی که روزی دوبار صدای تو را میشنوند. خوش به حال تمام هفت میلیارد و خرده ای آدم دنیا، که می توانند صدایت کنند و جوابت سکوت نباشد.
حالا که مرا نداری...میبینی؟ مرا نداری. چه اهمیتی دارد بعد از این جمله لعنتی چه می نویسم...
| حمید سلیمی |