درد مشترک
- ۰ نظر
- ۳۰ آبان ۹۹ ، ۲۲:۱۳
- ۲۲۴ نمایش
هر بار که به او میگویم: "مراقب خودت باش"،
در جواب این عبارت و با صدایی کاملا رسا میگفت: "مراقبم باش، مراقبتم"...
حتا ترتیب این دو عبارت مهم است.
اگر این دو راجابجا می گفت، هیچ فرقی با دیگران نداشت و چون تعارفات کلیشه ای تنها جمله ای بود و بس...!
ولی او ابتدا فروتنانه تمنا می کرد و بعد با قدرت نشان میداد که کنارم ایستاده است.
| حمید جدیدی |
آدم های زیبا و دوست داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمیآیند
زیباترین و دوست داشتنی ترین انسان هایی که میشناسیم
آن هایی هستند که با شکست آشنا شدهاند
آن هایی که رنج را تجربه کردهاند
آن هایی که از دست دادن را تجربه کردهاند
آن هایی که پس از این رویدادهای دشوار دوباره مسیر خود را به سمت زندگی پیدا کردهاند،
این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی میفهمند،
آن را به شکل متفاوتی تحسین میکنند
و نیز به شکل متفاوتی حس میکنند
به همین دلیل، آرام ترند و دوست داشتن و محبت به دغدغهشان تبدیل میشود.
| وین دایر |
تو را ازدست دادم، جنگجویی ناتوان بودم
گُمت کردم، غرورِ بی دلیلم کار دستم داد
سیاهی خسته کرد اسب سپیدم را، زمین خوردم
همان آغازِ قصه،لشکر دشمن شکستم داد!
هوایت درسرم پیچیده اما پای رفتن نیست
کمی نزدیک شو، رویای دور از دست، دخترجان
کنارم باشی از تاریکی و سرما نمی ترسم
صدایم کن، صدایت روشن و گرم است دخترجان
به هم گفتیم: آخر روزهای خوب می آیند
ولی فردایمان بهتر نمی شد پشت ِتلقین ها
دعا خواندیم با چشمانِ خون آلودِمان اما
نمی خوانند روی بام هامان مرغِ آمین ها
غریبه نیستی، دیگر غم نان نیست، طوفان نیست
اگرچه زندگی آسان شده، سخت است خوشبختی
خدارا شکر اجاقی هست، سقفی هست، نانی هست
بدون بودنت اما چه بدبخت است خوشبختی!
تقلا می کنم...شاید کسی پیدا کند من را
اگرچه مرگ هم دنبالِ من دیگر نمی گردد
پس از تو با من این دیوارها، این کوچه ها قهرند
صدایت می کنم... اما صدایم بر نمی گردد
پریشان حالی اَم پشت نقابی کهنه پنهان است
تصور کرده بودم شعر درمان است، اما نیست!
میان چهره ها و رنگ ها بی همصدا ماندم
کجایی عشق؟ دیگر چهره ی آبیت پیدا نیست...
| حامد ابراهیم پور |
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
| فرهاد شریفی |
هر شب به رفتن فکر می کنم اما
هر صبح
پیراهنم را از چمدانی که در خیال بسته بودم
بیرون می کشم
هر شب به رفتن فکر می کنم
اما هر صبح
موهایم را می بافم
سر کار می روم و به نرفتن ادامه می دهم
چند زن مثل من
مدام لای لیوان های ته گنجه
در پی دری به سمت کوچیدنند
چند تن مثل من ملافه ها را جوری صاف می کنند که انگار
جاده های جهان را برای رفتن
تو تابه حال
از خانه ات در طبقه آخر یک آپارتمان تونلی برای فرار کنده ای
تو تا به حال
وقت اتو کشیدن
نقشه فرارت را هم کشیده ای؟
آدم چطور می تواند پشت دری که قفل نیست اینقدر زندانی مانده باشد؟
| رویا شاه حسین زاده |
پاییز این مسافر غمگین رسیده است
بر قالی قشنگ زمین آرمیده است
پاییز زرد، مثل غزالی گریزپا
از دست هجمه های زمستان رمیده است
آنقدر خسته است که از فرط خستگی
گویی که جاده های زمان را دویده است
در دست او طلوع انار است و پرتقال
پاییز در افق، گل خورشید چیده است
پاییز، روی بوم غم انگیز روزگار
تصویر شاعرانه ی خود را کشیده است
مِهرش به دل نشسته و آبان و آذرش
مثل نسیم، در دل باران وزیده است!
پاییز عاشق است، شبیه تمام ما
یک قطره روی گونه ی زردش چکیده است...
| یدالله گودرزی |
اگر چای هایی که ریختی همه دلسرد شدند
یا گل های قوریات همه پژمرده شدند
اگر روزی آستین چهارخانه هایت نامرتب شدند
یا گرههای بند کفشت به دست که هیچ، به دندان هم باز نشدند
میان بر ها و کوچه پس کوچه ها هم پر از ترافیک شدند و ساعت ها از عمد دقیق شدند
سراغ من بیا
من به گل های قوریات آب می دهم
آستین چهارخانه هایت را امن میکنم
گرههای کورت را بینا میکنم و ساعت هایت را تنبل...
سراغ من بیا
دستان من وطن توست
قلب من وطن توست
تمام من وطن توست
| درسا کاظمی |