در شب یلدای عشقت
- ۲ نظر
- ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۴:۲۸
- ۲۴۸ نمایش
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتی که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنی لال! یعنی گنگ!
در چشم های گنگ اما حرف دل پیداست!
با شعر، حقِ انتخاب کمتری داری
آدم که شاعر می شود تنهاست یا...تنهاست!
هر کس که شعری گفت بی تردید مجنون است
هر دختری را دوست می دارد بدان لیلاست
پروانه ها دور سرش یکریز می چرخند
از چشم آدم ها خُل است، از دید من شیداست
در وسعتش هر سینه داغ کوچکی دارد
دریا بدون ماهی قرمز چه بی معناست!
دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بی شعر، دنیا آرمانشهر فَلاطون هاست
من بی تو چون دنیای بی شاعر خطرناکم
من بی تو واویلاست دنیا بی تو واویلاست!
تو نیستی و آه پس این پیشگویی ها
بی خود نمی گفتند: فردا آخر دنیاست!
تو نیستی و پیش من فرقی نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست
یلدای آدم ها همیشه اول دی نیست
هر کس شبی بی یار بنشیند شبش یلداست
| مهدی فرجی |
می فهمی؟
نه نمی فهمی
نمی فهمی من تا کجا غمگینم
هیچ کس نمیفهمد آدم تا کجای اش غمگین است
آدم پیت حلبی که نیست
خطی بکشد روی دنده ی سومش و بگوید:
تا اینجا غمگینم
یا خط بکشد روی خرخره اش و بگوید
من تا اینجا عاشق بودم که این طوری شد.
روزی تا خرخره عاشق بودم
تا فرق سرم
منی که حالا حوصله ی دوست داشتن خودم را هم ندارم
و هر دوست داشته شدنی
تنها کسری از مرا نشانه گرفته
یک چهارم
یک پنجم...
| رویا شاه حسین زاده |
میخوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
مث میدون مین میمونه چشمات
گذشتن از تو کارساده ای نیست
نمیتونم برم ،بعدش ببینم
که پر میشه تمومِ جای خالیم
من از دستای تو چیزی نمی خوام
بجز پر کردن دستای خالیم
نذار حالا که دلگرمم به دستات
بسوزم از غمت،خاکستری شم
پره زخمم از این تقدیر و باید
تو آغوشت یه مدت بستری شم
به جز تو از کسی چیزی نگفتم
شکستن های من پای کسی نیست
به غیر از تو که بی تاب نگاتم
جنونم سهم چشمای کسی نیست
میخواستم عاشقت باشم،ولی نه
نتونستم ،نشد ،جرات نکردم
قسم خوردم بری میمیرم اما
یه عمره رفتی و فرصت نکردم
چشات مال یکی دیگه ست و دیگه
با قلب خسته ی من را«ه» نمیان
بلندن این شبای بی تو بودن
شبا یک لحظه هم کوتا«ه» نمیان
گمم کردی و توی شهر چشمات
یه عالم کوچه ی بن بست داری
دارم می میرم و دست خودم نیست
تو توی کشتن من دست داری
| هانی ملک زاده |
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم
هر دو دنبال دلِ گمشده ای، دربدریم
ما که محتاج نفس های همیم، آه! چرا
از کنار تن یخ کرده ی هم می گذریم؟
ما دو کبکیم –هواخواه هم– امّا افسوس
هردو پر بسته ی چنگال قضا و قدَریم
آسمان، یا که قفس!؟ آه! چه فرقی دارد
سر پرواز نداریم که، بی بال و پَریم
حال، دیگر من و تو، فاصله مان فرسنگ است
گرچه دیوار به دیوارِ هم و "در " به "دریم "
همه ی ترسم از این بود: می آید روزی
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم
| علی محمد محمدی |
عادت دارد موقع خداحافظی بگوید « مواظب خودت باش ».
من هیچوقت نفهمیدم بعد از شنیدن این جمله چطور باید از خودم مواظبت کنم!
مثلا خودم را محکم بغل کنم، موقع رد شدن از خیابان دست خودم را بگیرم، هوای خودم را داشته باشم
یا برای زودتر رسیدن به مقصد میانبر نزنم و دور شمسی قمری بزنم، مسیر ده دقیقه ایی را نیم ساعته گز کنم، راهم را دورتر کنم یا سر هر کوچه خیابان شیر و خط بیندازم که وارد شوم یا نه، خطرناک است، از کوچه بعدی بروم یا اصلا از کوچه های تنگ و خلوت رد نشوم.
توی هر رستورانی غذا نخورم.
توی تخم چشم راننده تاکسی زل بزنم، خوب بررسی کنم اگر نگاهش مهربان و برادرانه نبود اصلا سوار نشوم
و تمام وقتم را برای این جمله هدر کنم که سفارش کرده مواظب خودم باشم.
با همه ی این راه کارهای عجیب و غریب
اعتراف می کنم
بهترین پایان برای وقت های خداحافظی
همین توصیه ی شیرین قند توی دل آب کن است
« مواظب خودت باش »
بی توجهی آدم را می کشد،
اینکه برای کسی مهم نباشی و فرقی نداشته باشد کجا می روی و چکار می کنی.
مادربزرگ اواخر عمرش این جمله را زیاد تکرار می کرد:
«...دیگر به درد نمی خورم، همان بهتر که بمیرم.»
این را از ته دل نمی گفت.
خوشش می آمد لب به دندان بگزیم و اخم کنیم و دور از جانی بگوییم
که « باز از این حرفها زدی؟...»
می خواست مطمئن شود هنوز برایمان مهم است.
دلش توجه می خواست.
مثل همه ی آدم ها،
پیر و جوان هم ندارد،
شنیدن جمله ی مواظب خودت باش همیشه شیرین است.
| مریم سمیع زادگان |
رفاقتمان حرف نداشت، آنقدری که بعد از چند مدت باهم همکار هم شدیم.برای رسیدن به محل کار دقیقهها کند میگذشت، مهم نبود که شبها چقدر دیر میخوابیدیم چون صبحش را با اشتیاق کامل بیدار میشدیم وبا همان اشتیاق گازش را میگرفتیم که زودتر کارمان را شروع کنیم.در چیدن برنامههای مفرح رودست نداشت، بدترین نقشههایی که میکشید هم برایمان شیرین از آب در میآمد، انگار طوری مقدر شده بود که هر جایی از کره زمین در جوار او پر از خنده وحال خوب باشد. با جیب پر یا خالی، با خستگی یا بدون خستگی، در عصبانیت یا در خوشحالی، با او خوش میگذشت.
اوخود را برای رفتن آماده میکرد و من خود را برای ماندن. تمام طول روز او مشغول راضیکردن من برای رفتن ازاین خاک بود و من مشغول متقاعد کردن او برای ماندن.اصرارمان با شوخی شروع میشد وگاهی با چشم غره و دعوا تمام.آن چند ماه آخر او از همه چیز اینجا ناامید شده بود ومن در حال تزریق دُزهای قوی امید به روح بیاعتمادش.او تمام سعیش را میکرد که مرا رفتنی کند ومن تمام زورم را میزدم که او ماندنی شود.
هیچکداممان موفق نشدیم،اون در سرمای زمستان رفت ومن در سرمای زمستان ماندم.اون رفت که همه چیز را در جای دیگری از نو بسازد ومن ماندم تا به او نشان بدهم که هر جایی میشود ساخت اگر خودت اهل ساختن باشی.
ازآن سال به بعد تنها زمستانها سرد نبود بلکه بهار وتابستان وپاییز هم برای خودشان زمستانی جانانه بودند، دیگر هرگز آن جمع دوستی گردهم نیامدند،دیگر خنده بر ما آنطور که میبایست مستولی نشد، گویی همهمان در همان زمستان یخ زدیم و ماندیم.او عکسهای مرا میبیند و من هم عکس های او را. عکسهای رنگی وخوش آب و رنگ، همچنان لبخند ضمیمه عکسهایمان است، هنوز هردویمان عادت داریم که به دوربین پشت کنیم.
برای من مردن تنها نفس نکشیدن و نتپیدن قلب نیست، مردن واقعی لحظهی خداحافظی کردن است، لحظهای که عزیزی را از دستهای خودت جدا میکنی و وظیفه مراقبت از او را بر عهده خداوند میگذاری.من بارها در لحظههای خداحافظی جان خود را از دست دادهام و بعد از آن هم مجبور بودهام که به ادامه زندگی نگاه کنم.
راز تلخ خاورمیانه همین است، ما خانه را ترک میکنیم و به خانهی دیگری پناه میبریم؛ اما اهالی خانه را جا میگذاریم. آنهایی که میروند غم خانه واقعی و اهالی خانه را بر سر میکوبند و اهالی خانه هم درفراق هجرت کردهیشان به سوگواری مینشینند.
انگار که خوشحالی در هر جای دنیا که باشیم از دستمان درحال فرار کردن است. کاش یک روزی خوشحالی از نفس بیافتد و دستانمان به او برسد.
همین.
| پویان اوحدی |
لای موهایت همیشه یک گلسر داشتی
لاغر و ساده ولی چشمان محشر داشتی
مثل اسکندر به قلبم میزدی با هر نفس
قتل عامم کردی و چشم ستمگر داشتی
شهر، شهرم را به آتش میکشیدی دم به دم
بیپناهی بودم و در من، تو لشکر داشتی
مطلع شعرم شدی با هر غزل میخواندمت
مطمئن بودم که با من حال بهتر داشتی
روزگار اما برایم خواب دیگر دیده بود
با رژ قرمز، کنارش شالی از پر داشتی
بیقراریهای من رسواترم میکرد و تو
شاعر گم کرده راهی، دست آخر داشتی
خوشخیالیهایم از این با تو بودن بس نبود؟
من میان این همه مهره! تو بد برداشتی
هایهایم میگذشت از کوچههای بیکسی
لا اله «غیر تو»، ایکاش باور داشتی
سالهایم هی گذشت و داغ تو جان میگرفت
فکر اینکه این همه مدت چه در سر داشتی
تا که روزی کودکی دیدم کنارت...لعنتی!!
غرق چشمانش شدم، حالا تو دختر داشتی
دیدمت اما نگاهت سرد آمد سمت من
ساده تنها رد شدی با دیدهی تر داشتی
میچکاندی قطرهقطره روزهای رفته را
روی مرد خستهای که در برابر داشتی
با نگاهی وقت رفتن تلخ فهماندی به من
عاشقم بودی، اگرچه یار دیگر داشتی
| پویا جمشیدی |