عشقِ عذاب آور
- ۱ نظر
- ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۲
- ۵۸۲ نمایش
غریب افتادیم بین آدمهایی که برایشان می مردیم و هیچ وقت برایمان تب هم نکردند، آدمهایی که بودنشان، فقط دلخوشی حضورشان به اندازه ی تمام دنیا می ارزید، دلمان خوش بود به همین بودنشان...
آدم ها می آیند و می روند و فقط می ماند خاطراتشان که گاهی بیخ گلوی آدم را می گیرد و فشار می دهد و بعد تو می مانی و زمان و امید به روزی که دل بکنی و فراموش کنی خودش را، خاطراتش را غافل از اینکه دلی که وصل شد کنده نمی شود به این آسانی، دلی که دوخته شد به جایی شکافته نمیشود به این راحتی.
این یک حقیقت است، بزرگترها دروغ می گویند که زمان چاره کار است، جان می کنی و دل نمی کنی.خودت را آماده کن برای دلی که کنده نمی شود، ولش کن دلت را به حال خودش بگذار، کم کم آرام می گیرد،عیبی ندارد تحملش کن ،مدارا کن با دل، و آدمی را که رهایت کرده به باد بسپار، یادش را، خاطراتش را هم...
فقط حواست به خودت باشد آدمی که برای خودش بشکند دیگر بند زده نمی شود، باید از نو ساختش...
| مریم سمیع زادگان |
من آدم استقلال بودم. آدمِ روی پای خود ایستادن.هرگز از سختیها و رنجهایی که میکشیدم، صحبتی نمیکردم. سکوت برای من قدرتِ خاص خودش را داشت. آه و ناله آدم را حقیر میکند. آه و ناله هر کسی را، هر روحِ بزرگواری را کوچک و حقیر میکند. اینکه دیگران چگونه در موردِ من فکر میکنند اهمیتِ زیادی نداشت، شاید چون در آن خانه کسی، دیگری را نمیدید یا حتی به دیگری فکر نمیکرد، اما خودم در مقابلِ خودم باید بزرگ میماندم. بزرگ , قوی و سرشار.
با اینحال گاهی آرزو میکردم کسی دردهای بی انتهای مرا از من بگیرد. کسی حالم را بپرسد، کسی پای دردِ دلهایم زانو بزند، دستی به شانهام بخورد، حرفی از روزهای خوب، از روشنایی، از قلبهای معتبر بشنوم. گاهی آرزو میکردم کسی انگشتش را محکم روی آن رگ گردنم که همیشه درد میکند بگذارد و تا میتواند فشار دهد. آنقدر که نبضِ هر چه التهاب است زیر انگشتانش برای همیشه بخوابد.
جایی خوانده بودم که درد آدم را بزرگ میکند و روح را صیقل میدهد و تجربه را زیاد میکند. هیچ جا ننوشته اند که درد با یک زن ، با یک مادر چه میکند.
مادران درد کشیده یا زود میمیرند، یا برای همیشه میروند، یا میمانند با چشمانی که رنگِ بی تفاوتی گرفته است و دستانی که زیر ناخنهایش جز خستگی چیزی نمیروید ، و گیسوانی که رقص بر شانههای زنانه را به خاطر نمیآورند. مادرانی بی هیچ آرزویی، با دنیایی کوچک. دنیایی بسیار بسیار کوچک
هیچکس از مادرانی که به بهشت نمی روند چیزی ننوشته
| نیکی فیروز کوهی |
ناگهان زنگ می زند تلفن،
ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی
سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش،
بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی،
واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم،
پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی...
بهترین دوست دشمنت باشد!
دل به آبی آسمان بدهی،
به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی...
دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت،
زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی
مقصدِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری...
انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت،
تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»،
فندکی درمیاوری شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی،
توی سیگار «بهمنت» باشد......
| سید مهدی موسوی |
دلم می خواست کسی باشد
که مرا "بلد" باشد.
بلد بودن مهم تر از عاشق بودن
یا حتی دوست داشتن است.
کسی که تو را "بلد" باشد،
با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید!
می داند کی سکوت کند،
کی دزدکی نگاهت کند،
کی سرت داد بزند..
و کی در اوج عصبانیت
محکم در آغوشت بگیرد...
کاش کسی باشد
که مرا "بلد" باشد.
| ارمغان مهدیقلی |
آدم افراط گر کیست؟
آدم افراط گر، لااقل در یک چیز زیاده روی میکند. از نوشیدن زیاد چای بگیرید تا زیاده روی در بی توجهی و عشق نورزیدن به "دیگری"...
افراط گر مثلا میخواهد طبق تعریف اساتیدش! معشوقش را از محبت سیراب نکند که برایش بماند، که نرود، که برای یک لقمه محبت، دنبال خودش بکشاندش، ولی یادش میرود که حد نگه دارد، که افراط نکند.
راستش کاسه گدایی احساس "دیگری" را که دایما خالی برمیگرداند، احساس بی پناهی و طرد شدگی را که زیاد القا میکند، "دیگری" بیچاره دقیقا احساس بیچارگی میکند.
اول دست به هر تلاش معقول و نامعقولی میزند که اوضاع را عوض کند. کم کم میفهمد بیفایده است و به حال خودش گریه میکند. عزاداری اش که تمام شود، چمدان روحش را میبندد و میرود. اگر جبر جغرافیایی نداشته باشد که چمدان جسمش را هم میبندد و میرود.
مهم این است که افراط گر، "دیگری" زندگی اش را خیلی قبلتر از بستن چمدان، از دست داده است.
| محبوبه دری |
کاش می شد خواب خرید...
سفارش داد، تلفنی!
یک خواب می خواهم، که در آن فلانی و فلانی و فلانی باشند، مامانی باشد، فلان جا برویم...
یکم توی آب برویم، ببخشید زیر آب! خنده زیاد می خواهم، یکم بال بزنیم... می شود با تیم برتون و لارس فُن تریه ، دربند چایی بخوریم و املت؟!
ببخشید، می شود روی تجریش بال بزنیم.
ممنون...
می فرستید ؟!
و پیکی در را میزند!
_ بله؟
+ خوابتان را آوردم!
_چقدر می شود؟
+حساب شده.
_کی؟
+خدا...
| صابر ابر |
زن نیستم که مثل تو
میوه های توی تُنگ را
شیرین تر از اصالتش نگه دارم !
و گلهای جهان،
" مادر" صدایم کنند !
زن نیستم که مثل تو
جای زخم هایم را پنهان کنم
لوله ی تفنگ را بگیرم به سمت " هیچکس "،
و برای بچه ها
قصه ای از صلح و آزادی بگویم !
زن نیستم که مثل تو
که گاهی مثل تو
بشینم و شالگردن ببافم
ببافم،
یکی زیر
_زیر بازی نمیکنم، مثل مردی که دوستش دارم!_
یکی رو
_رو راستم توی عشق، شکل کاری که عطر با مشام می کند_
ببافم
که سردش نشود،
(برای مردی که با غریبه ها گرمتر بود )
بعد " تا " بزنم برای روز مبادا
دو دستی تحویل کمد بدهم،
و دو دستی مثل مجرم ها
همیشه طلبکار زیبایی ام باشند !
و چه می دانند...
که رازی ست میان تو و کمد
میان کمد و تاریکی
و پیراهن گلدار تنهایی
که دوست داشت،
دشت را
روی تن " تو " پرو کند ...!
| حمید جدیدی |
می دانی؛ دیگر یاد گرفته ام که با این چیزها، غمگین نشوم.
نازنین می گوید: "تو دیگر چه جانوری هستی؟"
باورت نمی شود. با دیدن یک کامیون که صدها متر دورتر از جاده ی اصلی در بیراهه ای، به کندی می راند و گرد و خاک به پا می کند، دچار غم عمیقی می شوم.
یا همیشه از رفتن به خانه های نوساز که اثاث تازه، گوشه و کنار اتاق هایش، تلنبار شده، وحشت دارم. می ترسم از پنجره اش بیرون را نگاه کنم و برف، در حال باریدن باشد.
بعضی شعرها، بعضی آهنگها. نمی دانم. مثلا همان شعری که همه اش با این مصرع کوتاه، پایان می یافت که "ای کاش عشق را زبان سخن بود".
گاهی تعجب می کنم که یک ایرانی، بعد از شنیدن این شعر، لبخندی می زند و فقط به همین اکتفا می کند که زیبا بود.
فقط همین؟
در حالی که هر بار آن را می شنوم، صورتم از اشک، خیس می شود...
| حامد اسماعیلیون |
از این تنهایی ها خدا قسمت کند
که بنشینی، زانوها را بغل بگیری
به کسی که نیست فکر کنی
بعد ناگهان کسی از جایی دور
بپرد وسط تنهایی ات
و تعادلش را بهم بریزد!
دست به دلِ آغوشت بگذارد
موهایت را پریشان کند
و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاق های بد گذشته جبران شود
تو بلند بلند بخندی،
و او بوسه اش را بگذارد وسط خنده هایت
گاهی زیادی که تنها می شوی
دلت از این سرزده آمدن های
طولانی می خواهد!!!
| شیما سبحانی |
بعد از عقد رفتیم برای شام,
شام ما دوتا را توی یک اتاق تزئین شده جداگانه گذاشته بودند!
چند نفری آمدند و برایمان آرزوی خشبختی کردند و رفتند,
تنها که شدیم..
به چشمانش نگاه کردم,
چشمان سیاه و ابروان کشیده ای داشت!
به دقت تمام اجزای صورتش را نگاه کردم!
جزئیات صورتش زیبا بود...
او هم با دقت فراوانی ,
مثل اینکه بخواهد ببیند چیزی که خریده سالم است یا ایراد و خراش دارد به من خیره بود!!
به تمام اجزای صورتم...
لبخند ملیحی زدم.
لب های بهم چسبیده اش را باز کرد و لبخندم را با لبخند پاسخ داد..!
زمانش بود یکی مان چیزی بگوید;
اما هیچ حرفی برای گفتن نمی یافتیم!
او هم در درونش چیزی را جست و جو میکرد که در آن لحظه باید زده میشد,اما چیزی نبود!
نمیتوانست بگوید بالاخره مال من شدی ,چون ما به سادگی چند روز پس از مراسم خاستگاری به عقد هم در آمده بودیم تا قبل از آن غریبه ای بیش نبودیم!
نتوانستم بگویم بالاخره به تو رسیدم,چون بالاخره ای وجود نداشت!
نتوانست بگوید دوستت دارم...
نتوانستم بگویم عاشقتم...
زیرا هنوز عشقی شکل نگرفته بود و قرار بود بعد از ازدواج کم کم شروع شود!!
انگشتان سردم را روی دست های مردانه اش کشیدم... اما موهای تنم سیخ نشد,اوهم هیچ تغییری نکرد و چشمان سیاهش از ذوق گرد نشد...!
ترسیدم,
مانند کسی که در جایی کاملا تاریک گرفتار شده باشد و وقتی بخواهد تنها چراغ موجود را روشن کند ببیند چراغ کار نمیکند... هر چه کلید برق را بزند چراغ روشن نشود...
ما داشتیم تمام تلاشمان را میکردیم در آن لحظه جرقه ی لعنتیه عشق بینمان روشن شود...
اما نمیدانستیم چه موقع ؟
شاید حتی سالها بعد!
ما هر دو...
منتظر شروع عشقی بودیم که نمیدانستیم در کدام روز از "بعد از ازدواجمان" قرار بود بوجود بیاید.....
| معصومه مه آبادپور |
بیچاره نیایی ضرر میکنی ها...
صبح ها با نوازش بیدارت می کنم
صبحانه بوسه با طعم شعر!
تا ظهر دورت می گردم!
نهار بوسه با طعم عشق!
چرت عصر گاهی ات را کنج دنج آغوشم میزنی و باز...
تا شب دورت می گردم!
شام بوسه با طعم دوستت دارم!
تا صبح هم میتوانم با لبهایم روی تنت شعر بپاشم!
لگد به بخت خودت نزن...
هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند!
بلند شو زودتر بیا!
از من گفتن...
دیگر خود دانی !
| حامد نیازی |
ما آدمها استاد حرف زدنیم؛
دوستش نداشته باش،
دلتنگش نباش،
اینقدر در برابرش ضعیف نباش،
به عکسش آنجور نگاه نکن،
جای خالیش را پر کن...
به عمل کردنِ خودمان که میرسد؛
با دلتنگی و بغض به عکسش زل میزنیم و تند تند زیر لب حروفی شبیه حروف دوستت دارم میچینیم کنارِ هم...
از جای خالی ای که پر نشده و نمیشود با یک عکس سه در چهار که زل زده توی چشم هایمان حرف میزنیم
و قول میدهیم اینبار حرف حرفِ همان آدمِ توی عکس باشد،
به شرطی که راه رفته را برگردد
به شرطی که یک روز دیگر طعم دنیایِ بی عطر تنش و هرمِ نفس هایش را به ما نچشاند...
ما آدمها اصولا خوب حرف میزنیم،
ولی پایِ عملمان بدجور میلنگد...
| فاطمه جوادی |
چهرهات روی صفحه ساعتم کنده کاری شده است
روی عقربه ی دقیقه نما
روی عقربه ی ثانیه نما
روی هفته ها ،
ماه ها و سال ها ...
دیگر هیچ زمانی به صورت اختصاصی ندارم
از آنکه درونم آشیانه کرده ای !
شکایتی ندارم
اعتراض نمی کنم که در تکان خوردنِ دستهایم نقش داری
و تکان خوردن پلک هایم
و تکان خوردن افکارم
طبیعیست
کشتزارهای گندم از فراوانی خوشه ها اعتراض نمی کنند
درخت های انجیر از دست گنجشک هایشان
خسته نمی شوند ...
بانوی من
تنها از تو میخواهم
در میان قلبم کمتر تکان بخوری !
تا کمتر درد بکشم ...
| نزار قبانی |
ﭘﺪﺭبزرگ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ.
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﯼ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺭﻡ.
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﮔﻔﺖ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ.ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ بود.
ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار میکنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ میشوم، ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﺷﻪ.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار میکنم.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽﺳﻮﺯﻧﺪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ وقتی ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ *«ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ»* قاﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ کنم اما با خودم میگم :
فقط یک قدم بیشتر ...
| ناشناس |
و خدا گفت:
جانش را بگیر!
فرشته به نزدش آمد
و حوا گفت:
گیرم که بهشت باشد سرایم
من بی «آدمم» جای نروم!
و خدا گفت:
راست می گوید حوای ما!
ما او را از سمت چپ به وفا
و از راست به عشق مفتخر کردیم!
فرشته پرسید:
تکلیف چیست؟
خدایش فرمود:
به جای او، جان آدم گیر
حوا خودش از این فراق خواهد مرد!
| حجت فرهنگدوست |
یک جور دوست داشتن هایی هم هستند که به زبان آورده نمی شوند،
باید حسشان کرد،
مثلِ عشق های امروزی نیست که دَم به ثانیه بیخِ گوشَت بگوید "دوستت دارم"،"عاشقتم" و "می میرم برات" و رگبار استیکر قلب و بوسه،
دوستت دارم هایی از جنسِ مادربزرگ که
هر لحظه میتوان حسش کرد،
با یادآوریِ ساعتِ قرصایِ قند و چربیِ پدربزرگ
با به راه بودنِ همیشگی سماورِ کنجِ اتاق،
با پیچیدن عطرِ فسنجانِ سرظهرش توی کوچه،
با شنیدنِ یک خانوم تهِ اسمش ُشرمِ بعدش،
از آن دوست داشتن هایی که
وقتِ سرما کُت می شوند دورت و گرمت میکنند ،وقتِ ناراحتی گوش می شوند برای دردها و شانه برای اشک هایت ،همان هایی که چشم می شوند وهمیشه مراقبت هستند ولبخند می شوند رویِ لبهایت...
آنها که اگر کمی پشتِ تلفن صدایت گرفته باشد خودشان را به آب و آتش می زنند تا حالت خوب شود ..
دوست داشتن هایی که تمامی ندارند و
با یک روز بی حوصلگی و بد اخلاقی از بین نمی روند،
نه سرد می شوند نه تکراری،
"دوست دارم" هایی که از دل برمی آیند و بر دل می نشینند...
| منیره بشیری |
دلم یک خبرخوب می خواهد
ازآن خبرهایی که دل رابلرزاند!
ازآن خبرهای ناب که این روزهاجایشان درزندگی ام خالی است
دلم می خواهدیکی دربزند
بی توجه به نگاه پرسشگرم نامه ای به دستم بدهد و برود!
نامه اش پر باشد از خبرهای خوب
ازگلبرگ های گل سرخ
ازعطر بهارنارنج
روی کاغذی سفید باحاشیه ای ازپیچک ویاس،
که پیچیده باشد به لبه ی کاغذ ،
و قد کشیده باشد تا آسمانی که برفراز آن اتفاقی عجیب سایه انداخته
کسی باخطی آشنا، تمام دلش را درواژه ها جاگذاشته باشد !
تا برایم بنویسد که هنوز گاهی دلتنگم می شود و چند شب پیش در رویایش قدم زده بودم و رنگ چشم هایم راهنوز از یاد نبرده است
گاهی فقط کافی است که منتظرباشی
حتی اگر هیچ قاصدکی ازپشت پنجره ات رد نشود!
اگر تمام پستچی های جهانی نشانی خانه ات رافراموش کرده باشند و جوهر خودنویس کسی که منتظرش بودی
قبل ازنوشتن نامه ای برای تو، تمام شود ...
| نیلوفر لاری پور |
وقتی از دلتنگی حرف میزنم نه عاشقانه بهم میبافم و نه حرفایم بوی ناله های ادبی میدهند.
وقتی میگویم دلم تنگ شده دقیقا مانند معلم تاریخی حرف میزنم که بغضش در درس معاهده ترکمنچای میترکد،
یا مثل آخرین سرباز عباس میزرا رو به صفوف دشمنی که خودم باشم داد میزنم و رجز میخوانم.
وقتی از دلتنگی حرف میزنم از نور ضعیف شمع اتاق تاریکی حرف میزنم که مشغول هضم کردن نشخوار فکرهای یک فیلسوف طغیانگر است که به «آه» رسیده است.
وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک کلمه حرف میزنم؛ "خالی" دقیقا از یک دشتِ خالی بدون هیچ آب و علفی، بدون هیچ رنگ و بویی بدون هیچ چیزی که بتوان آن را توصیف کرد، جایی که حتی نویسنده های چیره دست هم برای توصیفش، خشاب پرِ کلماتشان را به سمت کلمه ای به اسم "خالی" خالی میکنند.
وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک حجم مافوق سنگین نامرئی روی شانه هایم حرف میزنم که تو نمیبینی، اما مرا زمین گیر کرده است.
وقتی از دلتنگی حرف میزنم باید فقط بمیری تا بفهمی دقیقا از چه چیزی حرف میزنم.
| امیرمهدی زمانی |
بسیار فکر کردم که در مورد عشق چه بنویسم که حق مطلب ادا شود
من همین چند ماه پیش یک چالش عشقی را از سر گذرانده بودم و حالا هر آنچه می نوشتم کمی تا قسمتی غرض ورزانه بود...
این عادت را هم ندارم که هر وقت کسی اسم عشق و عاشقی بیاورد بگویم ای بابا عشق کیلو چند...
من با وجود اینهمه بی مهری همچنان به عشق معتقدم
یادم آمد یکبار وقتی دیدمش در دست هایش یک ظرف در دار پلاستیکی بود
آن را گرفت سمت من و گفت: برای تو
درِ ظرف را که باز کردم یک تکه سینه مرغ داخل آن بود
گفت: برای تو پختمش گفتم یک وعده کمتر غذای حاضری بخوری...
اینکه بعدش چه شد و چه نشد و چرا داستان رسید به جدایی حالا دیگر آنقدرها مهم نیست اما شاید وقتش رسیده باشد که بعد از اینهمه گله و دلخوری بگویم که در آن لحظه آن تکه مرغ تکه ای از عشق بود
وقتی میخواهید عشق را جستجو کنید دنبال حسی فرا زمینی نباشید و با بدست آوردنش منتظر نباشید اتفاقات عجیب و غریبی در زندگیتان رخ دهد و اگر هم رابطه تمام شد و هر کدام رفتید پی زندگیتان فکر نکنید چیزی که بینتان بوده لابد عشق نبوده...
و البته به دنبال حس و حالِ خاص تری، آنچه دارید را ترک نکنید...
عشق ساده است مثل یک تکه سینه مرغ
یک شاخه گل
مراقب خودت باش
خوبی؟ بهتری؟ نگرانت بودم
این را برایت خریدم آن روز گفتی که تمام شده نداری
و... هر رفتاری که از دل بر آید...
من معتقدم برخلاف آنچه تا امروز به باور ما تزریق شده، عشق تضمین پیوند های ابدی نیست
عشق هم در میانه راه ممکن است خودخواه شود بد شود خسته شود کلافه شود و ترک کند...
این روزها که در تدارک هدیه روز عشق هستید ساده بگیرید سور و سات عشق را اما ساده از عاشقی نگذرید
اگر آنقدر خوش شانس بوده اید که در این روز عشقی کنار خود دارید قدردانش باشید
اگر هم به هر دلیلی از داشتنش محرومید از بیخ و بن انکارش نکنید
عشق به طرز عجیبی تک به تک سراغ دل ها میرود
و روزی هم بالاخره نوبت شما میشود
| پریسا زابلی پور |
به سلامتی چشم های بسته ام
که لحظه ای را طولانی مى کند
و دور را مى آورد نزدیک...نزدیک...نزدیک تر
حالا دنیا کافه ى کوچکی ست
با صندلی های چوبی بی رمق
و لیوان های از یاد رفته
که آوازهای غمگینم مى توانست
هر شب تمامشان را به هم بزند...
مى توانستم روى صندلی کناری ات نشسته باشم
و تو مرا به پیکی از عاشقانه مهمان کنی
بی فایده است
لیوانت را پر کن
پر کن به سلامتی من
ته لیوان را که ببینی تمام زن های کافه منم
| ستاره جوادزاده |
این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی ست که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش می کند.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!
آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
| عرفان نظر آهاری |
همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد
راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود!
نکه بخوام مثل شاعرها و نویسنده ها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه...!
حسادت میکردم
چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن...
و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد!
من که کنارت بودم!
پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم!
| المیرا دهنوی |
توی این خوابها کسی مرده است
کسی از راز مرگ بو برده است
اشک...زوزه...تگرگ...دامن...باد
باورم کن که مرگ در من زاد
بر درختی که دار... می رقصی
نیمه گرگی که هار... می رقصی
سایه ام که همیشه گم شده ام
توی نقشی کلیشه گم شده ام
با تو شعر سکوت می خوانم
در نمازت قنوت می خوانم
باورم کن که مرگ راز من است
و هجوم تگرگ رار من است
زیر پایت صدای من له شد
آخرین سایه های من له شد
نبض تاریک دستهایم را...!
باز گردان به من صدایم را
من حوای بی بهشت توام
نیمه ی سیب سرنوشت توام
پری سایه زاد من بودم
مادر آب و باد من بودم
باورم کن که مرگ در من بود
و هجوم تگرگ در من بود
سایه ام را سیاه گم کردم
و خودم را که...آه ... گم کردم
آااای مرد هزاره ی تقدیر!
آااای فاتح! سوار! سرور پیر!
نیمه ی گنگ دیگرت من بود
تو مرا دفن...!؟ مادرت زن بود...
| مهتاب سالاری |
_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغموم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»
| بابک زمانی |
یادته از مغازه حاج علی پفک دزدی واسم؟! یه پیرهن آبی آسمونی تنم بود.گفتی اگه بارون بگیره لابد رنگین کمون بیاد رو لباست. بارون گرفت!
بچه بودم نمی دونستم اسمش چیه.اما ته دلم یه حس عجیب داشتم!
وقتی چرخای دوچرخه ات گِلی شد و ترسیدم نکنه بیفتی،ته دلم یه حسِ عجیب داشتم.
وقتی در خونه مونو زدی و گفتی «توپمون افتاده رو پشت بومتون» ، ته دلم یه حس عجیب داشتم.
وقتی به جایِ « باکری دوازده» می گفتی «کوچه یِ مریم اینا»، ته دلم یه حس ِ عجیب داشتم...
ته دلم یه حس عجیب داشتم و سال ها گذشت. فهمیدم اسمش چیه. یعنی تو بهم گفته بودی. درست دو شب بود که می دونستم اسمش چیه! دو شب بود ما مسواکایی داشتیم که توی یه لیوان مشترک بودن! دو شب بود پنجره ای داشتیم که رو به خیابون فرشته باز می شد و تو بهم می گفتی بهشت!
دیگه دوچرخه ای نبود که نگرانِ چرخ های گل آلودش بشم و بترسم از اینکه بیفتی! اما تو....
گفتن جاده خیس بود....حالا بازم ته دلم یه حسِ عجیب دارم! یه حسی که اسمشو نمی دونم .چند سال دیگه باید بگذره تا بیای و بهم بگی؟! می دونی،شبایی که بارون میگیره،شبایی که رعد و برق میزنه فکر میکنم تو پشتِ دری، از لای در سرک می کشی و میگی: « مریم؟؟ توپمون افتاده روی پشت بومتون».
| الهه سادات موسوی |
آدمهای مغرور دو دسته اند:
مغرورِ خوب و مغرورِ بد
مغرورِ خوب هیچ وقت تو هیچ چیز جلو نمیره،
اما اگه جلو بری و ازت محبت ببینه
چند برابر بهت محبت میکنه...
اما مغرورِ بد هر چه بیشتر بهش محبت کنی
و علاقتُ بهش ثابت کنی غرورش پررنگ تر میشه ودست تو دستِ غرور میزاره
و باهاش میره و ازت دورمیشه
و جواب محبت هاتو با سردی میده!
گاهی باید قبول کنیم
برای داشتنِ حالِ خوب باید از دوست داشتن دسته ی دوم دست برداریم،
دوست داشتن آدم هایی که غرورشان اولویتشان است آزار دهندست...
و هرچه بیشتر دوستش داشته باشی بیشتر اذیت میشوی و ضربه میخوری!
عشق و خوشبختی غرورِ فراموش شده میخواهد!
| المیرا دهنوی |
منتظر بودم بعدتر ها که آمدی هوا به جای بارانی، ابری باشد. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای گل های همیشگی، این بار دسته گل نرگس در دستانت باشد. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای سلام، بگویم شما. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای اسمت بگویی به جا نیاوردی؟! منتظر بودم در همان لحظه که میخندم، بگویی آمده ام که بمانم...
من برای بعدتر های هردویمان نقشه کشیده بودم... حتی در بعدتر ها لباس چهارخانه ات درشت تر شده بود، مدل مو هایت تغییر کرده بود، عطر هایت تلخ تر شده بود، صدایت کمی آهسته شده بود، دیگر به سرعت قدم بر نمیداشتی...
در بعد تر ها موهایم بلند تر شده بود و جای خنده های بلندم لبخند میزدم، دیگر برایم تناسب رنگ لاک هایم مهم نبود، لباس های راحت میپوشیدم. در بعدتر هایمان خواننده مورد علاقه هردویمان همان آهنگ معروف همیشگی را بازخوانی کرده بود و مدام آهنگ تکرارمیشد. بعدتر ها هردویمان بزرگتر شده بودیم و فهمیده بودیم جز خودمان کسی ما را نمیفهمد...
من با بعد ترهایمان سالیان درازی را صبح کردم.
| نرگس حریری |
من رفتنت را با دو چشم بستهام دیدم
از بوسههایت لابهلای گریه فهمیدم
قدِّ زمستانیترین روز خدا سردی
تا گریه کردم، گریه کردی.. برنمیگردی؟
اسم تو را در شعرهایم خطخطی کردم
وقتی نباشی من به دنیا برنمیگردم
باران ببارد آسمان عطر تو را دارد
بغضت گریبان میدرَد تا صبح میبارد
لبخند دارم میزنم با اینکه دلتنگم
دارم برای زندگی با مرگ میجنگم
| پویا جمشیدی |
چند ماه پیش جایی دعوت بودم، دعوت به مناسبت رسیدن سومین سالگرد ازدواج دوستانی که اتفاقا ساقدوش عروسی شان هم بودم.
از آن دست آدم هایی که حضورشان در زندگی هر آدمی میتواند یک نعمت بزرگ باشد
از آن دست آدم هایی که در حال بد روزگار و دنیا به فاصله چشم بر هم زدنی میتوانند طعم چیزهای خوب را به یادت بیاورند
از آن دست آدمهایی که نمیگذارند فراموشت شود که دوست داشتن چه معجزه هایی که نمیتواند خلق کند.
جایی که باید میرفتم را از حفظ بودم، پنج-شش سال پیش هروقت که میخواستیم از زندگی مان مرخصی بگیریم - دم مان را بگذاریم روی کولمان و از دست دنیا فرار کنیم معبدگاه مان آنجا بود، همیشه پنج شنبه ها برگه مرخصی مان را میدادیم دست دنیا تا امضایش کند و بعدازآن برای خرید میرفتیم آنجایی که همیشه بزرگترین سوپر مارکت خلوت شهر بود، خریدی که هیچوقت نمیشد با متود "مثل بچه ی آدم بودن" به سرانجام برسد، انگار که داستان خرید کردن از آن سوپر مارکت هم قسمتی لذت بخش از مرخصی یک روزه مان بود.
حاضر و آماده ی رفتن بودم اما خیلی دیر شده بود. برای خیلی از آدم های دنیا منطقی نیست که یک آهنگ برای چندین هفته درون ماشین ات تکرار شود اما خب اینکار برای من همیشه بی اندازه منطقی و واجب بوده است.
با خودم مسیر را مرور میکردم،
آن زیر گذر را دور میزنی و بر میگردی
ترافیک را که رد کردی اولین خیابان فرعی را باید بروی سمت راست
از آن نمایندگی بزرگ ماشین که رد میشوم در سمت چپ باید آن مسجد نیمه کاره را ببینم
حتما نمای بیرونش را تا به حال درست کرده اند
بعد از همه اینها به یک سه راهه میرسم و این درست اصل ماجراست.
سه راهه ای که یک میدان مثلثی شکل با جدول های بتونی سفید و زرد پر رنگ دارد. میدانی این میدان مثلثی زرد و سفید در حکم آدرس برایمان کل ماجرا بود، دیده اید برای پیدا کردن بعضی مسیر ها یک نشان میگذارید، آن سال ها این سه راهه نشان اصلی ما بود، همیشه وقتی به این سه راه میرسیدیم انگار که در خانه را باز کرده بودیم و لم داده روی مبل منتظر چایی تازه دم مان بودیم.
آنجایی به خودم آمدم که احساس کردم هیچ کجای این جاده تاریک برایم ذره ای هم آشنا نیست، از مرحله شک گذشته بودم و اطمینان داشتم که راه را اشتباه آمده ام.
سه راهه مثلثی
جدول های بتونی سفید و زرد رنگ
اصلی ترین نشانه مان در آن سال ها را گم کرده بودم .
مسیر را دور زدم ، چشمانم را هم درشت تر کردم . بعد از چند کیلومتر میدان مثلثی را پیدا کردم، از جدول های سفید و زرد دیگر هیچ خبری نبود، آنقدر فرسوده و خسته به نظر میرسیدند که انگار تنها بازمانده های هیروشیما بودند.
ترک های عمیق
خرده هایی که زمانی تکه ای از وجودشان بود
رنگ های پریده و رو به اتمام
تنها وجناتی بود که درون جدول ها به چشم می آمد.
آن شب در مسیر برگشت به جدول ها تا اندازه ای غیر عادی و غیر معمول فکر کردم ، به رنگ پریده شان ، به تکه های خرد و ویران شده شان ، به اتفاقاتی که طی همه ی این سال ها از سرشان گذشته بود
میدانی من فکر میکنم زندگی و روزگار برای آدم ها هم همینطور میگذرد
آدم ها هم مثل جدول ها فرسوده میشوند
آدم ها هم رنگشان عوض میشود
تکه هایی از روح و جسم خود را از دست میدهند
دق میکنند ، خرد میشوند، ترک بر میدارند ، نابود میشوند ، خودشان را جا میگذارند
زندگی از آنها امتحان های سخت و وحشتناک میگیرد
امتحانی هایی که خیلی وقت ها فرجه ای هم برایشان وجود ندارد
امتحانی هایی که جبرانی تابستان ندارد
امتحان هایی که ممکن است آدمی را برای سال ها عقب بی اندازد
بقیه میروند و تو دَرجا میمانی ..
اما تنها فرق بزرگ آدم ها آنجایی است که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند ، آدم ها یاد میگیرند که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است را پشت به پشت پنهان کنند
پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان
پشت صورت صاف و شش تیغه شان
پشت آرایش غلیظ چشم هایشان
پشت شوخ طبعی های روزمره یشان
پشت تمام معاشرت های معمولی روزانه شان که برای طبیعی جلوه دادنش سالها زحمت کشیده اند
پشت خنده هایی که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند تا واقعی و حقیقی بنظر برسد.
آدم ها ، سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم
اما میدانی
فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی
یا واقعیت آدم ها را
درست زمانی به تماشا بنشینیم
که در اتاق هایشان را به روی ما می بندند
همین ..
| پویان اوحدی |
من این اشتباهم را دوست دارم
ما داریم از هم جدا میشیم ولی اگه از اول همدیگر رو نداشتیم تصمیم درست کدوم بود؟
من اگه تو بیست سالگی انتخابت نمیکردم، الان تو سی سالگی نمیدونستم که من و تو واسه هم ساخته نشدیم.
از الان میرم سراغ زندگیم تا ۶۰ سالگی زندگی میکنم.
اما اگه ۲۰ سالگی از هم جدامون میکردن چی؟
من تا ۶۰ سالگی با یاد تو میمردم!
من فکر میکنم اون دوچرخه که بابام تو ۱۰ سالگی نخرید چون به صلاحم نبود، حالا تو ۳۰ سالگی خیلی نیازش دارم!
اشتباهای شیرین خیلی وقت ها بهتر از تصمیم های درستِ تلخ هستن.
| شاهین شیخ الاسلامی |
کاش آن روز که میرفتی
باران شدیدی میبارد
یا کسوف می شد !
اصلا زمین را گرد و غبار می گرفت
اما ...
روزی که رفتی
یک روز کاملا معمولی بود
آفتاب بود و چند لکه ابر و کمی هم نسیم ...
حالا تمام روزها یاد رفتن تو می افتم ...
این روزها
نفسم را می گیرند
همین روزها
که آفتابی است
همین روزها که کمی نسیم دارد
همین روزهای معمولی ...
| مرتضی شالی |
صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،
و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!
ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت
دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،
کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام
و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!
خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا
دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!
مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای
به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد
همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود
سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد
دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم
دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !
| مریم صفری |
برایش نوشتم "خوبی؟"
جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم"
فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من"
گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "
جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداشتمٌ برای کسی که نمیدانستم کیست نوشتم ، گاهی قربان صدقه أش رفتم ، گاهی برایش گریه کردم و گاهی قهر....
یادِ مادربزرگ اٌفتادم که وقتی دِلَش میگرفت برای پدربزرگ انار دانه میکرد و فصلِ انار اگر نبود دانه های تسبیحِ پدربزرگ را چند دور می چرخاند و برای سلامتی أش صلوات میفرستاد...
یادِ عمه مریم افتادم که وقتی دِلَش میگرفت برایِ همسرش کیکِ شکلاتی می پٌختٌ رویش را با خامه و کمپوتِ سیب تزئین میکرد...
یادِ رویا خانوم که وقتی دَلَش میگرفت برایِ مَردَش پیراهن هایِ چهارخانه میدوختٌ اشک هایش را لابه لای تارو پودهایِ پارچه جا میگذاشت...
یادِ تمامِ زن هایی که دِلگرفتگی هایشان را به عشقِ مَردی فراموش میکنند و با خودم گفتم همه ی زن ها باید مَردی را داشته باشند که وقتی دِلشان گرفت گوشه ای بنشینند اَخم هایِ پیراهنش را باز کنند ، برایش انار دانه کنند ، کیک بپَزَند ، سلامتی أش را از خدا بخواهند و به یادش رٌژِ لبِ قرمز بزنند و لاک هایِ رنگی...
نبودنِ یک مَرد تویِ زندگی هَر زَنی میتواند شروعِ تمامِ دلگرفتگی های دنیا باشد...
برایِ همین است که میگویم همه ی زن ها باید مردی را داشته باشند
یا در کنارشان
یا در
خیالشان....
| نازنین عابدین پور |
وقتی تصمیم می گیری
یک احساس را
به سرانجامی به نام " ازدواج " برسانی،
اولین حرکت مفید این است که
از خودت بپرسی
آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی برد؟
سخن گفتن؛ و نه همخوابگی!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج
موقت و گذرا است.
تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت.
| نیچه |
اگه بخوای یه داستان بنویسی درباره سقوط یک هواپیما، باید سوار هواپیما بشی.
کمربندت رو محکم ببندی، شروع کنی به اوج گرفتن، پرواز کردن و لذت بردن از پرواز. بعد یکباره سقوط میکنی، با تمام سرعت به زمین میخوری و همه چیز نابود میشه. ولی تو از بین خرابه ها بیرون می آیی، لباست رو می تکانی و میری سمت خونه!
پشت میزت می نشینی و شروع میکنی به نوشتن...
اما اگه بخوای یه داستان بنویسی درباره از دست دادن کسی که دوستش داشتی، باید با او قدم بزنی، در آغوشت بگیری، کمربندت رو محکم ببندی، با او شروع کنی به اوج گرفتن، پرواز کردن و لذت بردن. بعد یکباره سقوط میکنی و اون با تمام سرعت از دست میره، همه چیز نابود میشه.
و تو از بین خرابه ها بیرون می آیی، ولی این بار دیگه نمیتونی بری خونه!
همان جا می نشینی، بین اون همه خرابه
اگر کسی رد شد، برایش می گویی.
برایش می گویی، اگر کسی رد شد، از بین اون همه خرابه!
| عطر چشمان او/ روزبه معین |
پابند کفش های سیاه سفر نشو !
یا دست کم بخاطر من دیرتر برو
دارم نگاه میکنم و حرص میخورم
امشب قشنگ تر شده ای ، بیشتر نشو
کاری نکن که بشکنی امـا ...شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مُو
موضوع را عوض بکنیم ، از خودت بگو
به به مبارک است ، دل خوش ، لباس نو
دارند سور و سات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو !
هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی ... ولی نرو ..!
| مهدی فرجی |
دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال.
تازه عقل رس شده بود؛ آنقدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا؛ که شد.
گفتم:
«عزیزکم! آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.»
اینها را در حالی میگفتم و اشک تازه راهافتادهی چشمش را پاک میکردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره میکشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش میرسید که به اصرار میگفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمیکنند.
رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریهاش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریهاش تمام شد.
رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلیهای انتظار.
نزدیک به هفده سال است که تلاش میکنم دخترم هیچی را یاد نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد.
که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش، چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگها گریه نمیکنند.(عجب دروغ بزرگی!)
که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند.
که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد. نشود تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانهی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال بهدردنخورِ «فلانی، وای، هیچوقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست» را تحویل بگیرد.
یاد بگیرد وقتی نمیخواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمیخواهد کسی برود، داد بزند «آهای! نمیخواهم بروی.
اصلا غلط میکنی که داری میروی!»
دارم تلاش میکنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند.
جوری که چشمش به فضیلتهای ناچیز نباشد.
جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که هم گریه میکند، هم داد میزند، هم خشمگین میشود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همانجا، همانوقت، به همانکس، همان حرفی را که باید بزند، نزند!
| حسین وحدانى |
شیشه ماشین را پاک میکرد. چادر مشکی کهنه اش خاکی بود و دختر بچه ای آنطرف چراغ قرمز انتظارش را می کشید. گفتم چقدر زندگی این آدم ها سخت است!
دست مردانه اش اسکناسی کف دستان زن گذاشت.
داشتیم درباره زندگی حرف میزدیم که بی مقدمه گفت: آرزو می دانی زجر واقعی نصیب کدام دسته از آدم هاست؟
من هنوز داشتم به چشمهای دختری که با بارانی قرمز رنگ و رو رفته، آن طرف چراغ قرمز ، انتظار زن را می کشید نگاه می کردم!
گفت :آدم های دسته دوم!
داشت رانندگی میکرد . با همان اخم همیشگی اش که اخر نفهمیدم چرا همیشه روی پیشانی بلندش جا خوش کرده بود!
بلند خندیدم. گفتم : مگر سماور است که میگویی دست دوم!
گفت: آدم هایی که فقط انتخاب میشوند تا تنهایی کسی را پر کنند!
فقط نگاهم کرد. خیلی دیر معنای حرفش را فهمیدم .
وقتی خودم دسته دوم شده بودم!
| حافظه ساداتی |
امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.
| علی سلطانی |
به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟
سر به تایید تکان دادی و گفتی آری !
عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود !
او که از جان خودت ، دوست تَرش می داری
ای که نزدیک تری از منِ دلتنگ ، به من
بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری
من عروس توام ، ای از من و آغوشم دور
خطبه را گریه ی من می کند امشب جاری
زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده
زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری
گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم
به - غزل گریه - ی هر روز ، به شب بیداری
روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست
مثل تنهایی من قد بلندی داری ...
| سیده تکتم حسینی |
- اون روزا، فکر میکردم یه چیزی و نمیدونی!
+ چیو…!؟
- فرق دوست داشتن با وابستگی!
+ فکر نمیکنم زیاد فرق داشته باشن!
- اتفاقا دارن! نصف بیشتر این آدمایی که داد میزنن از تنهاییشون، بخاطر وابستگی شون به یه کسیه که ترک شون کرده!
+ خب فرقش چیه!؟
- آدمای وابسته،غمگینن! خیلی غمگین!
یه چیزی ازشون گرفتن!
یه چیزی رو که مثل هوا برای زندگیه…! اونا وابسته شدن به حرف زدن! پیام دادن! دیدن…! قهر! آشتی…همه چیز! اونا حتی به رفتن اون آدمم فکر نمیکنن!واسه همین همیشه میخندن، و فکر نمیکنن!
اما،
دوست داشتن فرق داره!
تو، حتی میتونی با کسی که دوسش داری و نداریش، روزها و سال ها زندگی کنی…! همیشه فکر میکنی اگه باشه و بره،بازم دوسش داری…! دوست داشتن، محدود به حضور جسمی و فیزیکی نیست! به بودن نیست! به اینه که اونقد بخوایش که توی هر جا و زمانی باهاش زندگی کنی! چه باشه! چه نباشه!
+ من دوست دارم، یا وابستهتم!؟
- وقتی هنووووز داری تو خیالت با من حرف میزنی و کل شهرو باهام قدم میزنی.... یعنی دوسم داری… :)
| فرنوش همتی |
یک روز به خودت مى آیى و میبینى از آن آدم سابق یک تکه سنگ باقى مانده است.
نشسته اى پشت میز صبحانه و هزار قرن است که قاشق توى فنجان چاى میچرخانى.
با خودت فکر میکنى چه شده که دیگر گریه هم نمیتوانى بکنى؟ حتى دیگر شب ها زود خوابت میبرد.
توى خیابانهاى خاطرات مشترکتان راه میروى و توى کافه ها با دیوار هاى مملو از یادگارى نوشتن هایتان پاى سیب میخورى.
عکسش را توى بیمارستان که تازه بچه دار شده لایک میکنى و حتى اگر حالش را داشته باشى دسته گل و بادکنکى هم کامنت میگذارى.
بعد هم میروى پاى سیستم و قطعه صنعتى ات را طراحى میکنى.
میدانى، خیابان و کافه و بیمارستان، چه عشق ها که ندیده اند، چه رفتن ها. تقصیرى ندارند، رسالتشان تکرار است.
| دلارام انگورانی |
من در شور عشقم
محبوب من !
چه نعمت بزرگی است
اینکه صبحگاهان چشم باز کنی
و کسی را ببینی که صدایش می کنی
محبوب من !
چقدر خوب است که قهوه را در دستهای تو بنوشم
و شب را در باغی معطربگذرانم
چه نعمت بزرگیست
اینکه زن انسانی را بشناسد !
که کلید عیب را به او هدیه می کند و حامی اوست
من به همه ی زبانها ی دنیا دوستت دارم
آیا تو نام دیگری
به غیر از «محبوب من» داری؟
| سعاد الصباح |
اصلأ فکر سبزی خریدن و پاک کردنش افتاده بود تویِ سَرم که تورا بیشتر به یادم بیاورد...
که وقتی سبزی های پلاسیده و پر از گِل را می آورم خانه ، با خودم بگویم چقدر گول خورده ای تا یاد گرفته ای همیشه سبزی های تَرو تازه بخری و بلد باشی تمیز بشوریشان ...
برنج را سوزاندم تا یادم بیاید غذایت که سوخت چقدر نگران شدی که مبادا بویِ سوختگی ناراحتمان کند و غذایمان را دوست نداشته باشیم...
تمام سعیَم برای درست کردن غذای خوشمزه بی نتیجه ماند که توی دلم بگویم ، هیچوقت نمیتوانم مثل تو آنقدر در پختن غذا مهارت پیدا کنم که با چشمم میزان نمک و فلفل غذا را بسنجم ..
بی حوصله پای ظرفشویی ایستادم و ظرف هارا شٌستم که دلم برایت تنگ شود و با غصه پیش بندت را در آغوش بگیرم و ببوسم...
خٌرمالو خوردم که مطمئن بِشَوَم تو که نباشی هیچکس حواسش نیست هر کداممان به چه چیزی حساسیت داریم ..
تنها ماندم که یادم بیاید چقدر تنها مانده ای تا چراغ خانه با وجودت روشن باشد و هرجا که هستیم مطمئن باشیم یک نفر منتظرمان است..
اصلأ ...
حرف های زیادی توی دلم بود که فقط به تو می توانستم بگویم ، اتفاق های زیادی تعریف نشده باقی ماند که فقط تو مشتاق شنیدنشان بودی ، خستگی های زیادی درونم جا خوش کرد که تو فقط درکشان میکردی ...
اصلأ از کارِ خانه کلافه شدم که بفهمم چقدر مسئولیت روی شانه هایت بود اما محکم ایستادی که ما نرنجیم و به دغدغه هایمان اضافه نشود !!
اصلأ غر نزدم ، لجبازی نکردم ، لوس نبودم ، خودم را صبور و قوی نشان دادم که شب ، وقتی برق ها را خاموش کردم ، کم بیاورم، گریه کنم و با خود بگویم شاید تو هم خیلی وقت ها کم آورده ای و منتظر خاموش شدن برق ها مانده ای تا اشک بریزی...
اصلأ همه ی این اتفاق ها افتاد که بفهمم چقدر بیشتر از همیشه دوستت دارم مادر مهربانم
| نازنین عابدین پور |
ساده است! زن و مرد هم ندارد. دور یکی خط می کشی و مابقیِ تمام کسانی را که می شناسی خط می زنی...
من این لحظه از زندگی را دوست دارم. یکجور اصالت دارد. یکجور نجابتِ وصف ناپذیر...
مثل تنها سرباز باقی مانده در خط مقدم، ملوانی با قایقی شکسته، یا یک آتش نشان تنهای محصور در آتش ...!
حالا تو عزیزم!
مهمی که دورت خط کشیده ام! مهمی که دیگران را خط زده ام ...!
مثل بازی کودکی مان، پایت را اگر این سمت خط بگذاری، میسوزی...!
پس همان توو بمان و بگذار زیبایی ات در بند باشد. اینطور که تو پیش می روی، اینطور که افسارگسیخته دوستت دارم...!
می ترسم خودم را هم خط بزنم.
پس بمان و برای مَردی که به مرگ فکر میکند،
درست در نقطه ای که کانونش زنی زیباست... زندگی باش!
| حمید جدیدی |
چند روزه دارم به این فکر می کنم که دیگه نویسندگی رو بذارم کنار، شاید تصمیمی احساسی باشه اما وقتی به زندگیم نگاه می کنم، می بینم ساعت های زیادی پشت یه میز نشستم و دارم واسه بیداری آدم ها داستان می نویسم، داستان هایی که خیلی زود فراموش می شن، چون آدم ها داستان زندگی خودشون رو هم فراموش می کنن چه برسه به داستان های تو کتاب ها.
با خودم گفتم دیگه باید به جای پشت میز نشستن و نوشتن، کار دیگه ای انجام بدم و از زندگی کنار دیگران لذت ببرم، مثلا می تونم آکاردئون یاد بگیرم و تو خیابون واسه مردم آهنگ بزنم، یا می تونم صورتم رو آرایش کنم و مثل دلقک های تو سیرک بچه ها رو بخندونم.
اما شاید بهتر باشه واسه بچه ها داستان بنویسم، داستان های زمان بچگی از یاد کسی نمیره، همه یادشون می مونه داستان عشق دوران بچگی رو، داستان فرار از مدرسه رو، یا داستان هایی که شب ها واسه شون می گفتن تا خوابشون ببره ولی بیدار می موندن.
آدم ها وقتی بزرگ میشن تغییر می کنن، با داستان هایی که واسه بیداری نوشته میشه، می خوابن.
| رمان قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |
لبخند میزنم
به در هایی که باز است
و هیچ کس از آن عبور نمی کند
به شعر هایی که غمگین اند
و همه برای شاعرش دست می زنند
لبخند می زنم
به شب و روز
به درد و یک حس خوب
به کلماتی که روی کاغذ می تازند
به اسب هایی که در میدان می بازند
به شکارچی ِ در عکس با یک تفنگ ِ پر
به شکاری که همیشه به او می بازد
به ماهی قرمزی در تنگ ِ آب
به صدایی از دریا که به گوشش نمی رسد
لبخند میزنم
به برف که با تمام ِ سپیدی اش
به پای سیاهی جهان نمی رسد
| رویا احمدیان |
رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی.
عادت داشت حتی در داغ ترین روز های تابستان چتر همراه داشته باشد. با او در کافه آشنا شدم. هر روز سعی می کرد حوالی ساعت 20:00 کافه باشد.
یک بار میانه های مستی گفت: اینجا را دوست دارم چون تلویزیون ندارد و چند بار تلاش کرد که بخندد اما نوشیدن ادامه آب جو را ترجیح داد.
گفت: چه اهمیتی داره شرق ایالت ابری باشه یا غربش! چه فرقی میکنه کدوم اتاق از خونه من چند درجه زیر صفر باشه. ها؟
اون شب صاحب کافه گفت از تلویزیون و اخبار هواشناسی وحشت دارد.
همسر سابقش کارشناس هواشناسی اخبار ساعت 20:00 است ...
| پدرام مسافری |
تب، نشانه ای از بیماری ست... و هر چه داغ و تندتر باشد، احتمال خطر بیشتر است!
حال آنکه فرقی نمی کند، به شکل یک سرماخوردگی بروز پیدا کند،
به شکل شکستگی یک عضو، عفونت جای زخم و یا عشق...
من اما ترجیح می دهم همیشه راه بهتری برای مخاطرات پیش رو انتخاب کنم.
برای همین است که آرام دوستت دارم...
| حمید جدیدی |
یه نگاهی به سر تا پاش کردم ، نمیخورد که سلیقه ی مردونه ای توش دخیل باشه ، واسه اطمینان بیشتر یه نگاهی به دست چپش کردم که مطمئن باشم که حرفام رابطه ای رو خراب یا حتی پر رنگ نمیکنه .
آخرین سوالش بود ، ازم پرسید نظرت راجع به عشق چیه ؟!
بهش گفتم خب اولش از یه نگاه طولانی تر ، یه تیکه ی شیطنت آمیز و لبخند هایی که خیلی ملیح باشه طوری که دندونت معلوم نباشه و چشمای مشتاق شروع میشه . انگار باید همون لحظه وایسه . انگار باید همونقدر دور باشه ، همونقدر دست نیافتنی باشه .
کاش تو نظر من و راجع به دوست داشتن میخواستی اینجوری میتونستم بهتر کمکت کنم .
اما عاشقی انگار یه حریمه ، انگار یه شیشه ی شفاف و بدون لکه که تا میخوای ازش رد بشی یهو میخوری بهش . یهو از اون خواب شیرین میپری .
دنیای عاشق های به وصال رسیده همچین هم خوب نیست ، ترس از دست دادنش ، ترس ِ اینکه نکنه اتفاقی واسش بیوفته ، نکنه خراشی رو دستش بیوفته ، نکنه مویی لای شونه از موهاش کم شه ، نکنه خبر بدی باعث بشه انحنای لب هاش رو به پایین بیاد .. این ترس ها ، میشه موریانه و تمام کاغذ هایی که روش شعرای عاشقانه نوشتی رو میخوره . و فقط از عشق ترسش واست میمونه .
یه نگاهی بهم کرد، گفت "تو بهش اعتقاد داری ؟ هنوزم آدما عاشق میشن ؟"
دیگه مطمئن بودم کسی رو نداره ، با خیال راحت گفتم که آره ، هنوزم یه سری احمق هستن که میخوان اون شیشه ی شفافو بشکونن و بیان ببینن که دنیای عاشق ها چطوره ؟! بعد میشن عینهو مجنون ، که با اینکه به لیلی ش رسید اما بازم رفت و راهی بیابون شد ، بذار یه چیزی بگم تا بهتر بفهمی ،
محنت قرب ز بعد افزون است ..
میفهمی چی میگم ؟
| مهتاب خلیفپور |
مات چشمان توأم، اما دلم درگیر نیست
از تو ای یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست
این شکاف پشت پیراهن شهادت میدهد
هیچ کس در ماجرای عشق بی تقصیر نیست
از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی رفیق
آنچه در تعریف ما گفتی کم از تحقیر نیست
هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این آه بی تأثیر نیست
قلب من، با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقدرها هم که میگویند گاهی دیر نیست
| حسین زحمتکش |
زمان بی رحم است. نه موجب فراموشی افراد میشود و نه حتی تو را به نداشته هایت عادت میدهد.
زمان فقط ثانیه ثانیه تاکید میکند: نداشته هایت را، نخواستن هایی که در زندگی برایت رخ داد، نبودن ها، نماندن ها و ...
زمان فقط تاکید حروف "ن" است که بر سر یکسری از کلمات می آید وتمام دنیایت را به آسانی عوض میکند.
چه کسی را در اطرافت دیدی که زمان مرحم درد هایش باشد؟!
چه کسی را دیدی که توانسته با زمان تمام مشکلاتش را حل کند ؟!
زمان دروغی بیش نیست که مارا از تمام خواسته هایمان دور کرده. خواسته هایی که خودمان را با گذشت زمان فریب دادیم. خواسته هایی که بعد از گذشت روزها، ماه ها هنوز هم برایمان خواستنی ترین هستند. بزرگترین اشتباه مان در زندگی این است خودمان را درگیر این زمان لعنتی کرده ایم. اینچنین بود که با گذشتش نه زندگی جدیدی را شروع کردیم ونه حتی دیگر برای لحظه ای زندگی کردیم.
کاش خواسته هایمان هم زمان لعنتی را قبول نداشتند.
| نرگس حریری |
محبوبم!
تو را
نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت
نه برای رنج و اندوه ماندگارت
نه برای شادی
نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه
می توانی ویرانگر باشی...
تو را
نه برای زنانه ای بی وقفه
نه برای مهربانی لایزال و بی ریا
نه برای قهر
نه برای آشتی
تو را
نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای
نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند
نه برای غمین غروب آدینه
نه برای هر آنچه که داری
تو را برای خودم
و تعریف جاودانگی عشق
برای گنجی که داری و نمی ببیند
برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود
تو را برای تنهایی ام
دوستت دارم
| حمید جدیدی |
مراقب باشید در رابطه هایتان هیچ کاری را تکرار نکنید!
تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود
و ترک عادت موجب مرض است!
مرض یعنی سر ساعت و دقیقه ای بخصوص چشمت را بدوزی به گوشیِ تلفن اما هی زنگ نخورد..!
یعنی در گپ زدن با کسی هستی و او وسط حرف هایش تکه کلامی را استفاده میکند...وسط حرف هایش خیره میشوی به نقطه ای و باقیِ حرف هایش را نمیشنوی...!
یعنی همان میز و دوصندلی، کنج همان کافه ای که هر دفعه قسم میخوری دیگر پایم را اینجا نمیگذارم اما قدم هایت این مسیر را حفظ اند!
یعنی همان خیابانی که جرات پا گذاشتن روی سنگ فرش هایش را نداری...
همان آهنگی که جرات گوش دادنش را نداری...
صندلی های همان سینمایی که آخر هر هفته رزرو میشود و خالی می ماند!
یعنی آخر شب انتظار شعر و شب بخیر را کشیدن...!
تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود و
ترک عادت مرض است...!
| علی سلطانی |
باران به روی پنجره هاشور می زند
باران گرفته است و دلم شور می زند
در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام
بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام
از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا
از این تن ملخ زده بیرون بکش مرا
درخاک ،تکه های تنم را نشان بده
با خود مرا ببر، وطنم را نشان بده
نگذار راه آمدنم را عوض کنند
نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند
نگذار تا اسیر شوم زیر پیله ام
بی آبرو شوند زنان قبیله ام
نگذار دین، هراس بریزد به دین من
نگذار چاه نفت شود سرزمین من
نگذار زخم های تنم بیشتر شود
نگذار رودخانه ی من بی خزر شود
من را ببر، ازین تن مطرود خسته ام
از این اتاق های مه آلود،خسته ام
دست مرا بگیر،جهان را نشان بده
با من برقص، پیرهنت را تکان بده
با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها
با من برقص ،با ضربان های گیج من
با من برقص، در تن داغ خلیج من
با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص...با ملوان های گم شده
با من برقص، روی تن بند رخت ها
با من برقص... زیر تمام درخت ها
با من برقص در ته بن بست های من
با من برقص...با بند دست های من
دارند تکه های مرا بند می زنند
زنجیرهای من به تو لبخند می زنند
به گوشه های خونی تاریک تر بیا
ازمن نترس امشب و نزدیک تر بیا
نزدیک باش...با هیجانم شریک شو
درتکه تکه کردن نانم شریک شو
فکری برای کندن دندان گرگ کن
سلول انفرادی من را بزرگ کن...
| حامد ابراهیم پور |
وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم.
مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که توی جنگ کشته شده. واسه همین من همیشه به پدرم افتخار می کردم چون اون می تونسته جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.
اما بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و توی بمباران کشته شده، از اون به بعد بیشتر به پدرم افتخار می کردم.
یه پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه، می تونه نامه های مهمی رو برسونه؛ درد و دل عاشق ها، خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یه انتظار بی مورد پایان بده، حتی با یه خبر ناگوار.
انتظار آدم رو خیلی خسته می کنه، انتظار آدم رو خیلی پیر می کنه. انتظار کشیدن همیشه باید یه پایانی داشته باشه.
می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده، اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده، نامه هایی که به دست کسی نرسیدن، نامه هایی که جوابی نگرفتن.
خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!
| آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی / روزبه معین |