قول
- ۰ نظر
- ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۳
- ۶۶۴ نمایش
شبت را بخیر کرده و در رویایت به خاطرات امروزتان فکر میکنی
که چند بار بی هوا بوسه بارانش کردی و چند بار بی هوا تو را در آغوش گرفته
به این فکر میکنی که چقدر لباس های چهارخانه به او می آید و چقدر خوب با خنده هایش آرامت میکند.
به تمام این چیزها می اندیشی و چشمانت را برای خوابی آرام میبندی.
اصلا هم نمیدانی در همین حوالی چند خیابان آن طرف تر کسی برای فراموش کردن دردهایش قرص هایش را خورد و با آهنگی آشنا بعد از سیگار آخر وقت به سوی هجومی از خاطرات رفت.
که در خیالش تو کنارش نشسته ای و قهقهه میزنی.
اشک اول از چشمانش میریزد و برای هزارمین بار آرزوی مرگ میکند.
تو خوابیدی و برای او تازه شروع شکستن بغض هاست..!!!
| نرگس حریری |
بهمن بکش! شبهای من لبریز بیخوابیست!
بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابیست!
بهمن بکش! بیخوابیام مدیون سردرد است
بهمن بکش! شبهای بیسیگار نامرد است!
بهمن بکش! که جیبمان خالیتر از خالیست
بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالیست!
بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد
بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد!
بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد
بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد
بهمن بکش! که قهوه، بیسیگار، بیماریست!
بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاریست!
بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهیشد
بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد
بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی
بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی!
بهمن بکش! این آخرین نخهای این درد است
بهمن بکش! خِس خِس برای سینهی مرد است!
بهمن بکش! که سرفههایم باز می سوزند
بهمن بکش! لبهایمان را زود میدوزند!
بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد
بهمن بکش! بهمن بکش!
که زود خواهی مُرد!
| محسن عاصی |
تو رو به رویم نشسته بودی. به عقربه های ساعت مچی ات نگاه میکردی، اما به من نه.
تو رو به رویم نشسته بودی. به ترافیک های همت فکر میکردی ،اما به من نه.
تو رو به رویم نشسته بودی، سناتورها غمگین بودند! تو حواست به غمگینیشان بود ، اما به من نه.
ما دیگر آن دو دیوانه ی خیابان انقلاب نبودیم، که باران روی سرشان می بارید و کتاب های دستفروش ها را با عجله زیر و رو می کردیم. ما دیگر آن دو دیوانه نبودیم ،که آن روز لعنتی دست های یکی شان بوی مگنولیای سفید می داد و چشم های آن یکی،خودکشی پسر بچه ای را توی مترو دیده بود.
آن روزهای دور تو می رفتی. سرم را گذاشته بودم روی کوله پشتی ِ رنگ و رو رفته ای که کرم پودر ها جا می ماندند رویش. تو می رفتی! وی آی پی ها می گفتند خداحافظ و با خودم فکر می کردم، ترمینال های شماره ی پنج چند بار دیگر تورا با خودشان می برند؟!
ما دیگر شبیه گذشته نبودیم. حتی گذشته شبیه ما نبود. تو دست هایی داشتی که زیر بند ِ ساعت های نقره ای اش،بوی عطرهایی جا می ماند که هر میلی اش قیمت اشک هایم را داشتند.
تو حالا در ویندو استیس های ایرباس می نشستی و دیگر هیچ وقت ترمینال های شماره ی پنج ِ ایستگاه اتوبوس را، و دیگر هیچ وقت کوله پشتی های رنگ و رو رفته ای که بوی کرم پودر و گریه می گرفت را به یاد نمی آوردی.
تو سقف ماشینت را بر می داشتی و تف می انداختی توی ِ ترافیک همت! تو سقف ماشینت را برمیداشتی و چشم هایت دیگر، خودکشی متروی ولی عصر را نمی دید. تو سقف ماشینت را بر می داشتی و من دیگر،چشم هایی نداشتم که از پشت میله های بلند ِ نیزه دار به تو لبخند بزنند.
تو رو به رویم نشسته بودی. به عقربه های ساعت مچی ات نگاه میکردی، اما به من نه. تو رو به رویم نشسته بودی و فهمیدم بیشترین فاصله ای که آدم می تواند تجربه کند، نداشتن دست های کسی در آن طرف ِ میزهای چوبی ست. دست هایی که لیوان های لیموناد را بالا می برند و حواسشان به غمگینی سناتورها هست،اما به تو... نه !
| الهه سادات موسوی |
عشق ما
زن لاغری بود که هر روز
در پاشنه ی کفش های تو
پنهان می شد
پیاده رو
مثل صندوقی قدیمی
تو را بلعید
و من
هزار بار هم که دور خودم بچرخم
پیچ ِ شمران باز نمی شود...
تو بیشتر وقت ها مریض بودی
شبیه ساعت مچی من
که هروز
وقت رفتن تو را
دو بار نشان می دهد !
حالا چراغ را خاموش کن
اصلا نمی شود از تو گفت
و به خستگی فکر نکرد
مثل اینکه بنشینی
و دوتا فیلم را
با هم تعریف کنی...
| حامد ابراهیم پور |
تلویزیون را روشن میکنی
و هیچوقت نمی فهمی
بازیگر زنی که چشمهایش
غمگین تر از زیبایی اش هست،
چقدر شبیه زنیست که رفتنت را
توی آغوش مرگ اشک ریخت،،،،،
و چقدر شبیه زنیست که بعد از مادر شدن
سینه ی پر از شیرش را
در دهان نوزاد مرده اش گذاشت!
تلویزیون را خاموش کن
تو طاقت دیدنش را نخواهی داشت
دیدن روزهای این زن،
فقط از پس چشمهای زنی بر می آید
که هر روز به شیوه ای جدید می میرد ...
| صفا سلدوزی |
آسمون گوشه گوشه ابری بود
زندگی گوشه گوشه تنهایی
سررسید و نوشت میخوامت
که زدم زیر گوش تنهایی
دل به چشم کسی نمی بستم
اومد و بی هوا شکستم داد
وسط درس و درد و بیکاری
با دوتا خنده کار دستم داد
عشقمون شیشه بود و از بختم
عقل من پاره سنگ بر می داشت
تا که خنجر به قلب من بزنه
ابروهاشُ قشنگ بر می داشت
نرخ نازش همیشه بالا بود
شب به شب خنده شُ گرون می کرد
لبِ سرخِ بدونِ ماتیکش
دل بی دست و پامُ خون می کرد
واسش از زندگیم می گفتم
واسم از خونه ای که تو رویاش...
بهترین لحظه های عمرم بود
زندگی لابه لای انگشتاش
سر آینده بحث می کردیم
سر تقسیم کار فردامون
مثلا جای خونمون با من
مثلا اسم بچه ها با اون
هر محالی براش ممکن بود
دل به هرچی محال می دادم
توی فنجون قهوه ی چشماش
مرگم و احتمال میدادم
نارفیقای روز بی پولی
وسط کار ما دوتا موندن
وقتی دیدن که آب سربالاس
زیر گوشش ابوعطا خوندن
این پسر آس و پاسه ردش کن
چی ازش بت میماسه ردش کن
یا بسوز و بساز تا آخر
یا یه جوری خلاصه ردش کن
روز آخر که دیدمش گفتم
مثل معشوقه های قاجاری!
اعتیادم به دیدنت بالاست
چشم های مخدری داری
از دلم دل برید و با سردی
خنجر داغشُ به سینه م زد
رفتنش بی هوا شکستم داد
رفتنش بی هوا زمینم زد
من به هرلحظه دیدنش معتاد
به هوای رسیدنش معتاد
رفته رفته یواش ترکم کرد
رفت و رفت و یواش ترکم داد
| هانی ملک زاده |
تا حالا شده است
حرفهایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟!
تا حالا شدهاست نفهمی زمان
با چه سرعتی گذشته؟! و تا حالا شده است با یک نفر فقط بعد از چند کلمه حرف زدن خسته شوی و
دیگر دلت نخواهد به حرف زدن ادامه دهی؟!
دست خود آدم نیست!
بعضیها عجیب به دل مینشینند
اصلا دلت جذب دلش میشود
رفیق دلش میشود!
به عقیده ی من هرگاه حرفهایت
با آن یک نفر تمامی نداشت...
و آفتاب طلوع کرد و
شما هنوز مشتاق به حرف زدن بودید...
شما فراموش نشدنیترین
آدمهای زندگی هم هستید!
| محسن دعاوی |
اصلا فکرش را می کردی،
که با انگیزه عاشق شویم؟
که بی اندازه دل ببندیم؟
هوای حالمان اینگونه بی تاب شود؟
نیمی حال خوب و نیمی دلهره
بچسبد به مغز استخوانمان؟
دلمان گیر بیفتد
و شب ها بی لالایی خوابمان نگیرد؟
تو دنیایم را زیر و رو کنی و من...
راستی، من کجای قلبت جا دارم،
که اینطور زود به زود هوایم را می کنی؟
می دانی؟
ساعتی ست که از تو بیخبرم
و انگار نبض هایم دیگر نمی زنند
بیا و بنشین رو به روی چشم هایم
می خواهم بودنت را ابدی کنم
| شیما سبحانی |
می دانی دلبر جان،
ما در زندگی بیست و چند ساله خودمان تو را کم داشتیم،
خودت را، دست هایت را، صدایت را و عشقت را،
حتی گاهی می ترسیدیم دوستت داشته باشیم،
گاهی هم می ترسیدیم ابرازش کنیم،
همه اش نگرانیمان این بود که بگوییم دوستت داریم و تو داد و فریاد کنی،
همه اش از این می ترسیدیم که اگر نگوییم دوستت داریم، یک آسمان جل بی خانمان چشم هایت را ببیند و دستت را بگیرد و تو را با خودش ببرد، بعدش هم ما بمانیم و یک بار˚ باقالی فرد اعلاء آن هم بدون مال!
می دانی دلبرکم،
ما گاهی در خلوت خودمان اسمت را صدا می زدیم و عکس هایت را رصد می کردیم و زیر لب "فتبارک الله احسن الخالقین" می خواندیم!
اگر کمی هم بیشتر جرات می کردیم شعری می جُستیم که نشانه ی مهرمان باشد و برایت می فرستادیم! تو هم بیلاخی به نشانه ی لایک پایش برایمان میگذاشتی و نمی دانی ما چطور مثل آن مالی که تی تاپ میخورد، خوشحالی می کردیم!
اما جانم برایت بگوید که فقط خدا می داند، هیچ روزی را بدون خودت، یا فکرت شب نکردیم و هیچ شبی را بی خوابت صبح،
آری عزیزکم، ما مرد راهت نبودیم!
دلبرجان،
ما را ببخش که هر شب تو را می کشاندیم و سط خواب و خیالمان و یک دل سییییر نگاهت می کردیم،
ما را ببخش که نتوانستیم موهایت را به سرنوشتمان ببافیم،
ما را ببخش، که سرنوشتمان فقط سیاه بود و رنگش به ناخن هایت نمی آمد،
ما را ببخش، که آنقدر درخورد نبودیم که عاشقمان شوی!
ما را ببخش که تو را بیشتر از خودمان دوست داشتیم،
ما را ببخش، که فقط برایت نوشتیم و تو نفهمیدی،
ما را ببخش...!
| سعید رفیعیان |
_گفت : این چیه گذاشتی رو لبات؟ تو که سیگاری نبودی!
_گفتم : خیلی وقته میکشم.
_گفت : تو چی به سرت اومده این یه سالی که ندیدمت؟
_گفتم : سخت نگیر. آرومم میکنه، نمیذاره به چیزی فکر کنم.
هیچی نگفت
منم هیچی نگفتم
_بعد از چند دقیقه گفت : مطمئنی نمیذاره به چیزی فکر کنی؟
_گفتم : آره، چطور مگه؟
فندک رو از روی داشبورد برداشت، داد به دستم
یه لبخند تلخ زد و
_گفت :لااقل روشنش کن!
| بابک زمانی |
به عکست خیره میشم بلکه آروم شم
تو بی اینکه بخوای دنیای من بودی
داره با گریه قسمت میشه تنهاییم
چی میشد چند روزی جای من بودی ؟
تا بودی زندگیم از خندههای تو...
تا بودی زندگیم از عطر تو پر بود
نمی دونستم اینجوری تموم میشه
ته این قصه خارج از تصور بود !
ته این قصه دنیامو به هم ریخت
ته این قصه رویای منو کشت
تو دل کندی و من راهی ندارم
به جز کوبیدن دیوار با مشت !
تو می دونی چقد از دوری دلتنگم
تو تنهاییمو خیلی وقته حس کردی
به عکست خیره میشم بلکه آروم شم
به عکست خیره میشم بلکه برگردی
هنوز از چشم تو دنیامو می بینم
شبیه ِ قابِ عکسام از تو لبریزم !
شاید دلواپس گلدونامون باشی
نباش تا وقتی که من اشک می ریزم !
کنارت وقتی بودم دنیا با من بود
تو نیستی چیزی جز کابوس با من نیست
تو که تنهام گذاشتی تازه فهمیدم
ته این قصه ی تاریک ، روشن نیست !
ته این قصه دنیامو به هم ریخت
ته این قصه رویای منو کشت
تو دل کندی و من راهی ندارم
به جز کوبیدن دیوار با مشت !
| مهدی ایوبی |
نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشک ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه ها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!
و ناگهان مرا به نام کوچکم صدا می کنی
گنجشک هایم به سرزمین تو کوچ می کنند
و من با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمی شود
فصل ها را گم می کنم.
| فخری برزنده |
مامان همیشه میگه چای باید خوب دم بکشه !
تا عطر و رنگ واقعیشو بفهمی ..
زود برش داری عطر و رنگش اصل نیست
دیر برداری
میجوشه !
چای اگه بجوشه که خوردنی نیست !
ولی اگه دم بکشه
بشینی کنارِ ایوون
بارون بزنه ..
فنجونتو بگیری دستت
گرماشو حس کنی
اونوقته که لذت داره ..
دوست داشتنم همینه !
عجله نکن
لفتش هم نده !
بذار خـوب دم بکشه ..
| مریم قهرمانلو |
لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.
جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...
لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.
جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،
دوسِت دارم...!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،
من از مشکی!
| سرود بی حوصلگی / ترجمه : عباسعلی تنها |
وارد مترو شدم و به دَری که قرار بود تا ایستگاه آخر بازنشه تکیه دادم وقتی مترو شلوغه و جا واسه نشستن نیست، همین تکیه دادن به درو دیوارم کم از نشستن رو صندلی نداره واسه همین کلی براش ذوق کردم، مثلِ آدمایی که خیلی خوش شانسَن به خودم آفرین گفتم و از درون خندیدم ...
مثِ وقتی که سرِ امتحان تو لحظه های آخر جوابِ یه سوال یادم اومد و جایِ خالی باقی مونده تو برگمو پر کردم یا اون لحظه ای که بسته ی آدامسو باز کردم و وقتی داشت می افتاد رو هوا گرفتمش یا حتی اون موقع که استاد داشت شعر کوچه ی فریدون مشیری رو میخوند و یجاشو فراموش کرد ، ادامشو من خوندم...
آدما خیلی وقتا از درون میخندن ، از درون خندیدن ینی دلت میخنده و صدای این خنده تو کوچه پس کوچه های رگ و منافذ استخونت جوری می پیچه که حالِ روحِت عوض میشه...
من "خوشی کوچولو"صداشون میکنم ، همین حسایِ ریزو درشتی که دِلِ آدمو میخندونه ، همین که به راننده اتوبوس پولِ خورد میدی و با نگاهش ازت تشکر میکنه ، همین که تا یه بچه میبینی از تو کیفت یه چیزی براش پیدا میکنی که سرِ ذوق بیارتش ، صدایِ گرفته ی اول صبحِتو ضبط میکنی و هِی گوش میدی ، بیسکوییت مادرو تو آبجوش لِه میکنی و بویِ شیرین بچگی تو تک تک سلولای بدنت رسوب میکنه....
همینا که دِلتو قِلقِلَک میده و با زبونِ بی زبونی میگه "دنیا هنوز خوشکِلیاشو داره"... هوایِ این کوچولوهایِ قشنگِ زندگیتونو داشته باشید !
اصن وقتی تو رو دیدم
و دلم خندید
فهمیدم تو از همین خوشیایی
کوچولویی
اما دِلمو میخندونی...
| نازنین عابدین پور |
تو برمیگردی
تو حتمن برمیگردی!
حتا اگر تمامِ دروازههایِ جهان بسته شوند وُ
تمامِ پنجرهها هم کور
حتا اگر تمامِ ریلها خارج شوند وُ
تمامِ کشتیها گرفتارِ دریایِ شور
حتا اگر تمامِ آسمان را کنده باشند وُ تمامِ پروازها را هم
کشته، تو میآیی
که میدانی حتمن،
راهی هست که خیالِ تو هر شب خانه است!
| افشین صالحی |
هر شب دعا کردم که برگردد
هی بغض کردم پشتِ اشعارم
از درد های شعر میفهمی
زخم قشنگی در دلم دارم ...
وقتی نباشی جمعه میبارد
عصرِ وخیمی در دلش دارد
انقدر میبارد که داغش را
بر واژه های شعر بگذارد ...
اینجا تمام سال پاییز است
وقتی که دیگر برنمیگردی
صد سالِ دیگر تازه میفهمی
با عشقِ امروزم چه ها کردی ..
باران پر از احوالِ دلتنگی
پاییز از دستِ خودش خسته
یک عصرِ جمعه با کمی قهوه
یک شاعرِ تنها و دلبسته ...
این ها منم، پاییز یعنی من !
عصری پر از ابهام یعنی من !
یک فردِ پر درد و جدا مانده
بر چوبه ی اعدام یعنی من ...
"من" حال و احوالش وخیم اما ..
حتی نمانی دوستت دارد
هی شعر پشتِ شعر میبارد
حتی نخوانی .. دوستت دارد
هر رهگذر از این خیابان ها
رد میشود شکلِ تو میبینم
اندازه ی کل جهان خسته
اندازه ی یک عمر غمگینم ...
سی سال بعد از رفتنت پیرم
یک " تـو " نوشتم روی دیوارت
سی سال رفتی همچنان هستم
در اوج این پیری گرفتارت ...
| مریم قهرمانلو |
بالاخره روزی قرصی درست می شود، که با خوردنش، هر چیز را که بخواهی فراموش میکنی.
مثلا نام کسی که میخواهی فراموش کنی را رویش می نویسی و یک لیوان آب رویش میخوری.
قرص دیگری هم درست می شود، که تاریخ ها رو رویش می نویسی، و قورتش می دهی، یک لیوان آب هم رویش.
قرص دیگری هم هست که مکان ها را رویش می نویسی،
روی قرص دیگر، حرف های مشترکتان را می نویسی،
روی آن یکی اسم چیزهای مورد علاقه اش
روی قرص دیگر، رنگ لباس هایش، رنگ شالش، رنگ لاکش
چه می دانم
روی آن یکی هم برنامه هایی که قرار بود در آینده با هم داشته باشید را می نویسی،
و احتمالا قرصی هم باشد
که روی آن، نام فرزندان احتمالی تان را مینویسی، همان هایی که هرگز به دنیا نیامدند، اما اسم شان دنیایی برای تو و او ساخته بود.
روی این هم یک لیوان آب میخوری. به همین سادگی.
می دانم بالاخره قرصی اختراع می شود که کارمان را ساده می کند، هر چه بخواهیم را فراموش میکنیم، فقط کافی ست نام آن چیز را رویش بنویسی، و بعد فراموشی ...
پس منتظر آن روز می مانم.
فقط یک چیز است که مرا می ترساند،
اختراع آن قرص کار زیادی ندارد
بالاخره روزی یکی آنرا می سازد،
فقط به من بگو
بوی عطرت را چگونه بر آن بنویسم؟
نگاهت را به چه اسمی بنویسم؟
خنده هایت را با کدام الفبا؟
صدایت را با کدام حروف؟
بغض ات را با کدام کلمه؟
به من بگو
به من بگو
پیش از آنکه قرص آخر را بخورم که رویش نام خود را نوشته ام...
| بابک زمانی |
جان: ما آدما معمولا قدر چیزایی که داریم و وقتی میفهمیم که دیگه نداریمشون...
لوریا: آره، دقیقا باهات موافقم،
الان قدر تنهایی قبل از تو رو میفهمم...
جان: اوهوم،
لوریا! جدا تو چرا انقد سعی میکنی منظورمو دقیقا برعکس مقصودی که دارم برداشت کنی؟؟
لوریا: چی؟
جان: هیچی، بگذریم!
| سرود بی حوصلگی / ترجمه : عباسعلی تنها |
مرا ببخش که می خندم از سخن هایت
که چشم و گوش و لبم ریز ریز می خندد
مرا ببخش که این خنده ها ارادی نیست
به آبشار بگویی : نریز ! می خندد..
مرا ببخش که هم عاشق است هم شاعر
که مانده است در این راه ِ بی برو برگرد
مرا ببخش که می خواهمت ولی با فقر
مرا ببخش که می بوسمت ولی با درد
بخاطر دستانت ، شبانه بافتنت
بخاطر چشمانت ، شبانه دوختنت
بخاطر همه ی روزهای بی پولی
مرا ببخش برای طلا فروختنت
بخاطر ِ چندین سال ، جا نداشتنت
بخاطر ِ صبرت ، ادعا نداشتنت
مرا ببخش که ثروت به من نمی آید
مرا ببخش برای طلا نداشتنت
مرا ببخش که من یک عقاب در قفسم
پرنده ی خوشبختت پرنده ای عصبی ست
مرا ببخش که اشکم امان برید از من
که خنده ای هم اگر هست خنده ای عصبی ست
زنان ، ستاره ی دنباله دار می خواهند
مرا ببخش که چیزی در آسمانم نیست
مرا ببخش که می خواهی و نمی گویی
مرا ببخش که می خواهم و توانم نیست..
| یاسر قنبرلو |
از دست دادن یه چیزایی بزرگت نمیکنه، باتجربت نمیکنه.
وقتی یه چیزایی و از دست میدی تا یه مدت انقدر هرثانیه مرورش میکنی که داشتنشو باور میکنی.
بعد دلت هواشو میکنه و تا به خودت میای جواب دلتو بدی میبینی کل وجودت صداش میزنن.
چند سال با همینا سر میکنی و تا بخوای قبول کنی تجربه بوده میبینی دلت از یه جای خیلی دور داره تیر میکشه.
همونجا به هرچی بزرگ شدنه لعنت میفرستی
و تا میتونی مثل یه بچه گریه میکنی و گریه میکنی و گریه میکنی...
| نرگس حریری |
- تو چمدونت رو بسته بودی و داشتی فرار می کردی
+ من نمی خواستم فرار کنم، فقط می خواستم سریع برم.
- کجا می رفتی با این عجله؟
+ نمی دونم.
- پس داشتی فرار می کردی چون می خواستی سریع بری و نمی دونستی کجا می خوای بری.
+ می خوای که من بگم فرار می کردم؟ آره من داشتم فرار می کردم. اصلا من همیشه دارم فرار می کنم.
- از چی فرار می کردی؟
+ این هم نمی دونم. شاید از خودم...
| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |
اگر به جان عزیز تو غم نریخته بودم
اگر که زندگی ات را به هم نریخته بودم
اگر که دور تنت دست من طناب نمی شد
اگر که خستگی ام بر سرت خراب نمی شد
اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم
اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم
اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمی زد
اگر به شانه یمان غصه تازیانه نمی زد
اگر که خستگی ام در تن تو تازه نمی شد
اگر که قلب تو تابوت این جنازه نمی شد
اگر که سایه ی این بی کسی بزرگ نمی ماند
اگر که خانه یمان آشیان گرگ نمی ماند
اگر من و تو درین زندگی غریب نبودیم
اگر که طعمه ی این شهر نانجیب نبودیم
اگر دل تو ازین روزِگار رنجه نمی شد
اگر که روح تو در خانه ام شکنجه نمی شد
اگر کنار تو یک صفحه ی سیاه نبودم
اگر برای توی یک راه اشتباه نبودم
اگر به من تن سبز تو قول سیب نمیداد
اگر که روح تو نعش مرا فریب نمیداد
اگر که بسته ی این برزخ سیاه نبودی
اگر کنار من این قدر بی گناه نبودی
اگر همیشه فقط این نبود زندگی ما
سکوت یک شب غمگین نبود زندگی ما
اگر که خاطر ه هامان نصیب باد نمی شد
اگر دوباره اگرهایمان زیاد نمی شد...
قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید
قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد
که پشت پنجره ی بسته مان بهاربیاید
قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد
میان سفره یمان غیرِ زهرمار بیاید
قرار نیست کسی از میان مردم دنیا
برای بردن این نعش بی مزار بیاید
قرار نیست که فردای نارسیده ی روشن
برای دیدن این قوم سوگوار بیاید
قرار نیست که خوشبختی تلف شده ی ما
پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید
دعا کنیم که این شهر بی پرنده نماند
دعا کنیم زمستان شوم زنده نماند
دعا کنیم که هرشاخه شکل دار نگیرد
دوباره کوچه یمان بوی انفجار نگیرد
دعا کنیم که آینده بی فروغ نباشد
دعا کنیم دعاهایمان دروغ نباشد...
| حامد ابراهیم پور |
جلو آینه وایساده داره آرایش می کنه.همیشه وقتی حواسش نیست بهش زل می زنم.موهاش خرماییه.چشاشو که می بنده نسل سگای با وفا منقرض میشه.آروم پا میشم میرم از پشت بغلش می کنم.یه جوری که معلوم نیس شوخیه یا جدی می پرسم:بانو ببخشید می تونم بپرسم شغلتون چیه!؟بدون اینکه مکث کنه با خنده میگه:"خوشگلیم" آقا.ما هف پشتمون خوشگل بوده.
میگم حالا کجا داری میری!؟
میگه میرم اونجا که غم نباشه...
یه نیگا به سر تا پای خودم میندازم.میگم کور خوندی!؟هر جا بری من دنبالت میام
در یهو وا میشه.نیما میاد داخل.لباس سربازیش تنشه! میگه:با کی داشتی حرف می زدی!؟
میگم با بانو!
میگه پسر تو دیگه رد دادیا! اون که رفته...
می خندم میگم برو خودتو ایستگاه کن!همین الان جلو آینه آرایش می کرد.گرفتی مارو؟!
با یه حال کلافه ای می گه:آینه رو که زدی شکستی پریشب!
با یه لحن غم انگیزی می پرسم:واسه اینکه اونو نشون نمی داد یا واسه اینکه منو نشون می داد؟!
| کسری بختیاریان |
نترسیدازاینکه دختربچه هایتان زمین بخورند،اجازه دهید گریه کنند اما دوباره بایستند.
بزرگتر که شدند گاهی از آنها بخواهید نان بخرند، حتی یک بار شده در صف بایستند.
مطمئن باشید به کسی در صف نانوایی تجاوز نمیکنندمطمئن باشید حرف در و همسایه که بگویند:" مرد نداشتند در خانه؟ " به پشیزی نمیارزد.همانقدر که آنها را برای آشپزی تشویق میکنید برای تعمیر قفل اتاق هم ترغیب کنید.
دخترهایتان را اگر کلاس رقص میفرستید یک دوره هم دفاع شخصی بفرستید و باور کنید اینها به معنای فمنیسم بودن نیست
دوره ای نیست که بخواهند زنها در معدن کار کنند، دوران ما خطرناکتر از این حرفهاست.
اینها را گفتم که دخترهایتان منتظر کسی نباشند که مثل پدرهایشان برایشان نان بیاورد!
که دنبال مردی مثل پدرهایشان در اینستاگرام و تلگرام نگردند.اینها را گفتم که دخترهایتان باور کنند میتوانند روی پای خودشان بایستند!که بدانند این روزها" جیگرم" به اندازه "ضعیفه" پنجاه سال پیش فحش است.
اگر رویای دخترتان خانم دکتر و خانم مهندس شدن است به او کمک کنید و بگویید "خانم آقای دکتر" و "خانم آقای مهندس" مدرک تحصیلی به حساب نمیآید .برای دخترهایتان لاک بخرید، رژ بخرید و به آنها بگویید زیباترینند.
نگذارید مات و مبهوت" عروسک" گفتنهای پسر مردم شوند.
به دخترهایتان بگویید هیچ خرس پشمی و هیچ دسته گل رزی به اندازه زحمت چندین و چندساله بزرگ کردنشان نمیارزد.به آنها بگویید ازدواج، تنها هویت آنها نیست، که هیچ شوالیه ای با هیچ اسب سفیدی قرار نیست آنها را به هیچ قصری ببرد!
از دخترهایتان بخواهید برای به دست آوردن خواستههایشان کار کنند که بدانند شوالیهها خودپرداز نیستند، که ازدواج فقط و فقط برای درو کردن پاساژها نیست.
یادشان بیاورید در دوره ای که خواستگارها پدرزن پولدار میخواهند یا زن پولساز، باید سعی کنند خودشان شوهر خوبی باشند!
به دخترهایتان اجازه بدهید زمین بخورند و دوباره بایستند.
به دخترانتان اعتماد کنید و آنان را به تجربه های بزرگ دعوت کنید و بگذارید از حلقه ی بسته تجربه های کوچک، قابلیت رشد نایافته و دوباره تجربه های کوچک رهایی پیدا کنید و بعد از آن خیالتان از چند نسل بعد خودتان راحت باشد.
| غزل رحیمی |
سر گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد
خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد
من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد
داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد
هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد؟ :دهنی بی فریاد
داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم
که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد
بغض من گریه شد و راه تماشا را بست
از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد
| احسان افشاری |
یه وقتایی لازمه
این گوشیه لعنتی رو خاموش کنی، تکیه بدی به دیوار دلت، بگی امروز فقط با همیم،
هرچقد دوست داری حرف بزن، هرچقد دوست داری گله کن، حق با توعه، من زیاد وقت گذاشتم واسه بعضیا. من زیاد از خودم وخودت خرج کردم واسه بعضیا، من زیاد سوختم پای بعضیا.
یه وقتایی لازمه در گوش دلت بگی: قول میدم دیگه به این زودیا خر نشم، بعد برداری این دل بیچاره رو ببری سینما، ببری پارک، ببری یه رستوران، بشینین لذتش رو ببرین.
یه پیرهن زیبا براش بخر، یه عطر تازه که تو رو یاد دلت بندازه. دلت رو یاد تو !
یه وقتایی لازمه، گاز بگیری زبونت رو، بگی ساکت شو، اصلا نمیخوام حرف بزنی، غیبت نامردا رو نکن، ولشون کن،ما خودمون با هم باشیم کافیه.
یه وقتایی لازمه رو قلبت بزنی،
آقا...خانوم
تعطیل شد، داریم میریم سفر، میریم عشق و حال، میریم واسه خودمون باشیم.
شرمنده، من و قلبم باید بشینیم پای حرفای دلم،فعلا تعطیلیم، فعلا سفریم
یه وقتایی واقعا لازمه این گوشیه لعنتی رو خاموش کنی،
دلِ... یهو میگیره... یهو میمیره.
| حسین سلیمانی |
شنیدن چیزِ خوبی است علاقه!
شنیدنِ صداِ ریلها، قطارها
شنیدنِ صدایِ مسافرها، زخمها
شنیدن صدایِ دلِ مسافری که در قطار مسافر وُ
در راه منتظر است
شنیدنِ صدا چیز خوبی است علاقه!
شنیدنِ صدای قلبها، آدمها
شنیدن صدایِ ریختن چای برایِ مهمانها
شنیدنِ صداِیِ هم،
صدایِ رد شدنِ کنارِ هم
شنیدنِ سلام! حالَت چگونه است؟ خیلی خوب است
شنیدنِ صدای برگ
صدایِ ورق خوردنِ برگ
خواندنِ کتاب وُ
شنیدنِ قصهای در گوش کودکی
شنیدن چیزِ خوبی است علاقه
شنیدنِ صدایِ تو،
خیلی خوب است
شنیدنِ صدایَت که میگویی سلام.
صبح بخیر
میآیی قدم بزنیم
| افشین صالحی |
موهام فر بود... ولی تو همیشه ازشون متنفر بودی! میگفتی حالتو به هم میزنه
میگفتی موی صاف دوست داری... راستش اون موقع دیگه برام اهمیت نداشت که چه قدر به موهای فرم علاقه دارم...
فقط یه دراکولای اخمو تو ذهنم بود! یکی که حتی اسمش بهم نیرو میداد...
راستش این نیرو عجیب مستم می کرد.
دوستش داشتم!
واسه همین رفتم موهام صاف کردم... گفته بودی از موی مشکی بدت میاد، بلوند کردم...
حالا من با موی صافِ بِلوند بی شباهت به منِ قبلی، ولی عاشق تر، جلوی آینه از ظاهرم لذت می بردم
دوست داشتم شب که میای همه چیز رویایی باشه! فضای خونه رو رمانتیک کردم و منتظرت شدم...
درو که باز کردی، بوی عطر سردت همه جا پراکنده شد...
با تموم وجودم بلعیدمش!
لامپ که روشن شد، بی اینکه بخوای به سمتم اومدی... دستی روی موهام کشیدی و سرتو فرو کردی توی گودی گردنم... داشتم از این نزدیکی لذت میبردم که خیلی آروم گفتی:
"لعنتی... تو هیچوقت اون نمیشی!"
| ف الف طا میم ه |
مردها، این پسرکوچولوهای ریشدار
هیچوقت موجودات پیچیدهای نبودهاند
پیچیدهترینشان نهایتا سیگار میکشند و مینویسند یا رییسجمهور میشوند
اما زن که نمیشوند…
مردها موجودات قدرتمندی هستند
هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمیشوند
زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب میرسد
تازه پارک دوبلشان هم از ما بهتر است…
مردها پسربچه هایی قویاند
اما نه آنقدر قوی که بیتوجهی را تاب بیاورند!
نه آنقدر قوی که بدون «دوستت دارم»های زنی شب راحت بخوابند!
نه آنقدر قوی که خیال فردای بچهها از پای درشان نیاورد!
نه آنقدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند!
مردها پسربچههایی قویاند
که اگر در آغوششان نگیری و ساعتها پای پرحرفیهای پسرکوچولوی درونشان ننشینی
ترک میخورند
و آنقدر مغرورند که اگر این ترک هزاربار هم تمامشان کند، آخ نگویند...
فقط بمیرند!
آنهم طوری که آب از آب تکان نخورد و مثل همیشه از سرکار برگردند و شام بخورند…
فقط پسرکوچولوی سربههوای درونشان را میبرند گوشهای از وجودشان دفن میکنند
و باقی عمر را جلوی تلویزیون
پشت میز اداره یا دخل مغازه
در حسرتش مینشینند.
هوای «پسرکوچولوهای ریشدار» زندگیمان را داشته باشیم
آنها راه زیادی را از پسربچگیشان آمدهاند
تا مرد رویاهای ما باشند.
دنیا بدون «دوستت دارم» با صدایی مردانه
جای ناامن و ترسناکی ست…
دنیا بدون صاحبان کفشهای ۴۲ و بزرگتر
ردپای خوشبختی را کم دارد.
| حسنا میرصنم |
زبان باز می کند پیراهنم
که زخمی دستهای توست
فنجان رد لبهایت را به یاد می آورد
چشمهایم بهانه ات را می گیرند
گلهای پشت پنجره
خسته از خاکستر سیگارها
بهار را فراموش می کنند
فریاد می زنند دیوارها
خسته. از سایه ی لاغرم
که دلهره می اندازد در دلهاشان
محکم لبخند تو را بغل می گیرند
من حریف نبودنت نمی شوم
| زهره امیری |
شکست خورده ترین قبر بى نشانه منم
جدا و دل زده و خسته از زمانه منم
اگر تو یار ندارى به یادها هستى
اگر تو شعله ور از غم شدى زبانه منم
رهایى تو کجا و غم رهایى من
تو گیر یک گرهى و هزار شانه منم
براى آنکه جدا مانده عاشقانه نخوان
تکان دهنده ترین شعر عاشقانه منم
اگر تو گاه به گاهى حماقتى کردى
رئیس مکتب افکار احمقانه منم
براى من که پرم از فراق قصه نگو
اگر کتاب تو باشى کتابخانه منم
دواى درد تو اغوش گرم همدردیست
آهاى موى پریشان بیا که شانه منم
| سید تقی سیدی |
آن قدر جای خالیت اینجاست،
که کنارم دراز می کشد،
برایم قصه میگوید،
سربرشانه ام میگذارد:
وگاه باهم ،گریه می کنیم...
آن قدر به نبودنت،عادت کرده ام،
که اگریک روز بیایی،
دلم برای جای خالی ات تنگ می شود،
دلم برای دلتنگی ات،
دلم برای آوازهایی،
که جای خالی ات می خواند...
هم دوست دارم که بیایی
هم میترسم که بیایی...
| چیستا یثربی |
به خیلیها میگیم "دوست"..
به کسی که بتوونیم باهاش بیشتر از یه سلام و یه حال و احوالپرسی ساده حرف بزنیم
خیلی از این "دوست"ها، دوست نیستن
همکارن، همکلاسین،فامیل دورن،همسایه ن، یه آشنان
"دوست" اونیه که باهاش رازهای مشترک داری
اونیه که وقتی دلت گرفت اول از همه شماره اونو میگیری
اونیه که برای قدم زدن انتخابش میکنی
اونیه که جلوش لازم نیست به چیزی تظاهر کنی
که اگه دلت گرفت بهش میگی “دلم گریه میخواد....!”
اونیه که دستت رو میگیره و میگه “میفهمم” که نمیخواد براش توضیح واضحات بدی
اونیه که سر زده خراب میشی سرش ، نمیگی شاید آمادگی نداشته باشه
چون مهم نیست، نه برای اون نه برای تو ، حتی اگر خونه ش خیلی کثیف باشه
یا سرش خیلی شلوغ باشه ، چون همیشه برای تو وقت داره.
دوست اونیه که همیشه برات گزینه اول باشه
اونیه که بهت سرکوفت نمیزنه ، تحقیرت نمیکنه. بهت نمیخنده…
بقیه یا همکارن، یا همکلاسین، یا فامیل دورن، یا همسایه، یا یه آشنان
همهء اینا رو گفتم که بگم آدما عوض میشن
اما معیار دوستی عوض نمیشه
برای همین یکی که تا دیروز برات "دوست" بود میشه یه خاطره یا یه همکلاسی قدیمی
بعد اونی که سالها همکلاسی قدیمیت بود برات میشه "دوست"..!
| ناشناس |
بماند که ندارمت ..
بماند که هنوز دلم برایت تنگ است ..
بماند که تکه ای از تو در من مانده ..
بماند که شبها بیقرارت میشوم ..
بماند که هنوز دلم میخواهدت ..
بماند که بی تو فقط زنده ام ..
بماند که هنوز وقتی باران میبارد صدایت در گوشم میپیچد ..
بماند که نیستی تا آرامم کنی ..
بماند که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم ..
همه ی اینها بماند در دلم ..
تو فقط خوب باش ..
همین کافیست ..
| پریسا کاظمی |
چیزی از زندگیت نمی مونه
از گذشته که دست برداری
خاطره، عکس، یادگاری هاش...
واجبه هر چی هست برداری!
از زمانی که ساکتو بستی
چند هفته گذشت، یادم نیست!
من دعا کردم و نبخشیدیم...
هیچ کس پشت اعتقادم نیست!
تو به تنهایی معتقد بودی
گریه هامم تو رو هوایی نکرد!
من دعا کردم و تو دور شدی...
این خدا واسه من خدایی نکرد!
کوچه ها رو قدم زدم تا صبح
شهر من بین گریه هام گُم بود
با تو "تهران" برای من "چالوس"...
بی تو تهران برای من "قم" بود!
لا به لای صدای "یزدانی"
به خودم فُحشای بدی دادم
من چرا این ترانه رو گفتم؟!
به خودم بوق ممتدی دادم!
من از اینکه تو اشکمو دیدی...
کوچه از رفتنت معذب شد
دل بریدی و حال من بی تو...
مثل این خونه نا مرتب شد!
هر کجا اسم تو وسط اومد...
هر کجا حرفی از تو شُد بودم
وقتی می رفتی مثل بچگیام
خیسِ گریه تٓهِ کُمُد بودم!
بعدِ من خطتو عوض کردی
من ولی این شمارتم دارم
من ازت تا زمانی که زنده م...
یه خداحافظی طلبکارم!
کوچه ها رو قدم زدم تا صبح
شهر من بین گریه هام گُم بود
با تو "تهران" برای من "چالوس"...
بی تو تهران برای من "قم" بود!
لا به لای صدای "یزدانی"
به خودم فُحشای بدی دادم
من چرا این ترانه رو گفتم؟!
به خودم بوق ممتدی دادم!
| مهدی ایوبی |
خیلی سریع، صورتش را به سمت من چرخاند!
پکی عمیق به سیگارش زد و دودش را به شکل تیز و تند، از گوشه ی لبش بیرون داد.
بعد با تعجب گفت:
"رقیب عشقی!... این مسخره ترین بهونه برای یه مَرد عاشقه!
حتی اگه خوش تیپ ترین؛ قوی ترین و پولدار ترین مَرد دنیا، رقیب عشقی تو باشه، بهش اهمیت نده و کار خودتو بکن!
تو فقط رو احساس و توجه ات تمرکز کن...
این دو تا رو زن ها با هیچی عوض نمیکنن!"
| حمید جدیدی |
لاغر بود، با شانه های باریک، صورتی کشیده که موهای سرش هم کمی ریخته بود. یک مَرد کاملا معمولی!
نه...! هیچ زنی نمی تواند اینطور خودش را به یک مَرد معمولی بچسباند و شانه به شانه، با لبخند و نگاهی زیبا، با او در مسیری بلند، همقدم شود!
حتما آن مَرد، چیزی داشت که سالها اینطور زنی را محو خودش کرده بود!
من می گویم... "عشق"! ولی مرتضی نگاه زیباتری به آن دو داشت!
او به دستان مرد اشاره کرد و گفت: "میبینی! قلبشان را توی یک مشت گرفته اند! طوری که هیچکس قادر به دیدن آن نیست. آنها رازی دارند که از دیگران پنهانش کرده اند تا افشا آن، آنها را از هم جدا نکند..."
من زیر لب و آرام می گویم: "کاش "تو" هم، راز من بودی"
| حمید جدیدی |
داشتم فکر میکردم توی دنیایی که گلستان به خودش اجازه میدهد نامههای خصوصی فروغ را منتشر کند...
به کی میشود اعتماد کرد؟!
به چی میشود اعتماد کرد؟!
معمولا در دریافت احساسات آدمها خیلی خنگ نیستم ولی این کار گلستان را اصلا نمیفهمم!
البته که او ابراهیم گلستان است...
شاید نزدیکترین آدم به فروغ... شاید عزیزترین آدم برای فروغ...
و البته که او بهتر از من که فقط شعر فروغ را خوانده ام فروغ و خواست فروغ را درک میکرد
و شاید حتی بهتر از خود فروغ صلاح او را میدانست...
اما... چرا همیشه یک نفر هست که صلاح ما را بهتر از خودمان میداند؟
حتی سالها بعد از مردنمان؟!...
| پانته آ صفایی |
تا وقتی من هستم،
تو به هیچکس نیاز نداری
دوستت داشته باشد!
من عوض تمام آدمهایی که هرروز از کنارت رد می شوند،
با عجله،
بی آنکه حتی تو را ببینند
و شاید به تو تنه هم بزنند،
دوستت دارم!
من جای کارگرهای ساختمان نیمه کاره ی توی کوچه تان دلم برایت لک می زند...
جای همه آنهایی که تو را نمی شناسند،
جای همه آنهایی که تو را میبینند،
جای همه آنها که نمی بینند،
من جای همه دوستت دارم!
من جای آنهایی که یک گوشه دیگر این دنیا
زندگی میکنند
و نمی دانند
تو دقیقا
"تمام دنیای منی"
دوستت دارم!
من جای کودکی که نابینا متولد می شود،
چشم می گردانم برای دیدنت!
من عوض تمام آدمهای روی زمین دلم برایت تنگ می شود.
من تنهای تنها،
جای همه آنهایی که دوستت ندارند،
می پرستمت!
"هیچکس"
نمی تواند مثل من،
این همه ساده،
برای کسی دیوانگی کند...
| نسترن علیخانی |
ما صرف کردیم هردومان فعلِ کشیدن را
او ناز از تو ، من سه پُک سیگارِ بهمن را!
آن روزهایی که دوچشمم کاسه ی خون بود
در فکرِ او بودی و بستی ساکِ رفتن را
گیسویِ تو آرامش شب های طولانیست
شب های طولانی نمی فهمند خرمن را
پاییز را بی عطرِ تو سر کردمو حالا
باید چگونه ماه های ِ بی تو بودن را -
- زنده بمانم ، زندگی بی تو نمی ارزد
بیرون بکش از قلبِ خود دنیایِ بی من را
من دل به تو بستم، تو بر من چشم را بستی
دیدی تفاوت بینِ صرفِ فعلِ بستن را؟!
| کامل غلامی |
و این را فهمیدم که آدم ها نباید در زندگیشان خیلی چیزها باشند
راهزن ، فراری ، قاتل ، دروغگو ، ترسناک ، سرگردان و خیلی چیزهای دیگر
اما مهم ترینشان این بود که آدم ها نباید ترسو باشند
ترسو که باشی زمانی که باید اصل مطلب را تمام و کمال به او بگویی حرف هایت را میخوری و یک لیوان نوشابه ی گازدار هم روی آن ، برای این حرف ها همیشه به دنبال فرصت بهتر میگردی در حالی که اگر از تمام آدمهای دنیا هم بپرسید فرصت بهتر چه وقتی است هیچکدامشان برایت جوابی درست و قانع کننده نخواهند داشت .
ترسو که باشی آن جایی که باید بگویی گور پدر همه چیز هم کرده و نقشه هوس بوسیدنش را عملی کنی تسلیم ترس ات میشوی ، قدم های رو به عقب به سراغت می آیند و چاره میشود رعایت کردن فاصله قانونی ات با همه چیز .
ترسو که باشی وقتی زندگی داد اول را روی سرت کشید ناخودآگاه به پشتت نگاه میکنی و به دنبال امن ترین راه ممکن برای فرار میگردی .
ترسو که باشی بدست نمی آوری و به جای آن فراموش کردن را خوب خوب یاد میگیری ،
فراموش کردن بغلی که میشد داشت ،
فراموش کردن موهایی که میشد درونش دست انداخت ،
فراموشی قدی که بدون پاشنه های فلان سانتی هم میتوانست با شانه هایت رقابت کند
فراموشی صدایی که میتوانست دوای ریخت و پاش های ذهن ات باشد .
ترسو که باشی مجبور میشوی به سانسور ، سانسور خودت ، دوست داستنی هایت ، کارهایت ، دنیایت ، حرف هایت ، میشوی مثل فیلم های سانسور شده ای که هیچکس هیچی از آن نمیفهمد ؛ حتی نویسنده اش .
ترسو که باشی درست هنگامی که درجمع دوستانش دارد تورا نگاه میکند به جای لذتِ عجیب نگاه ممتد در چشمانش ، دزدین بچگانه ی نگاه ات از او را یاد میگیری .
ترسو که باشی کل زندگی ات میشود پاس های رو به عقب، آنقدر رو به عقب بازی میکنی تا حمله را از یاد میبری ، لذت یورش ، لذت گل زدن ، لذت خوشحالی های بعد از گل ،لذت لبخند .
سال ها پیش کسی مرا کنار کشید و گفت دعوا کردن کاری نیست که آدمی برای آن ساخته شده باشد اما اگر روزی دنیا به این کار مجبورت کرد این را به یاد داشته باش ، هر کسی سرت داد کشید تو با صدای بلندتری سرش داد بکش ، نگذار کسی خیال کند که ترسیده ای ، ترس است که باعث قوی تر شدن موجود روبرویت میشود ، برای ما آدم ها گاهی آن موجود روبرو میتواند یک آدم باشد ، گاهی روزگار و خود زندگی و گاهی هزاران چیز دیگر .
باختن سهم همه ی آدمهاست ، همانطور که بردن
در غربال روزگار یک روز آدم ها برنده اند و یک روزی هم بازنده
اما آدم های ترسو همیشه بازنده اند
همیشه
و اینطور فکر میکنم که همیشه بازنده بودن غمگین ترین حال ممکن در دنیاست
همین .
| پویان اوحدی |