گوشه هایی از زندگی
- ۴ نظر
- ۲۹ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۵۹
- ۳۳۱ نمایش
شاید مرد رویاهایت نباشم
اما می توانم آنقدر در تو غرق شوم
که اگر روزی
سایه تو
سایه ی من را با تیر بزند
خودش کشته شود
و آینه ی جیبی کوچکت از دستت که بیوفتد
من هزار تکه شوم
آنقدر که عزرائیل گیج شود
نداند من توام یا تو من
خسته شود
بارو بندیلش را ببندد برود
بعد من تا آخرالزمان برای تو بمیرم
| محسن حسینخانی |
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ تورا بدهم ، نمی توانم
مگر ممکن است با هیچ زبانی شرح داد
که در آنوقت که با چشمان پر اندیشه
و روشن بینت به من مینگری ، چه نشاطی
و لطفی دلم را فرا میگیرد؟
می پرسی تورا دوست دارم؟
مگر واقعا پاسخ این سوال را نمیدانی؟
مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر آه سوزانم از سر نهان خبر نمیدهد؟
مگر نمی بینی که چه سان
در آن لحظه که سراپا محو جمال توام
و گویی دل به نوک مژگان تو آویخته دارم
روح پریشانم چون کبوتری
در هوای پرواز ، بال و پر میزند؟
راستی آیا شکوه ی آمیخته با بیم و امید من
که در هر لحظه، هم میخواهم بر زبانش آورم
و هم سعی میکنم که از دل برانم
نرسد راز پنهانم را، به تو نمی گوید؟
زیبای من! چطور نمی بینی که سراپای من
از عشق من به تو حکایت می کند؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند
به جز زبانم که خاموش است
زیرا دلم از دیر باز دریافته است
که با آن عشقی که من به تو دارم
تنها گفتن: دوستت دارم
مثل آن است که هیچ چیز گفته نشده باشد
| ویتوریو آلفیری |