جوگندمی
- ۰ نظر
- ۲۱ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۰
- ۲۷۰۲ نمایش
ای که چشمان عزلخوان و مورّب داری !
بیشتر از غزلِ « سایه » مخاطب داری
چشم تو مستیِ صد جامِ پیاپی دارد
تو که لبهایی از انگور، لبالب داری !
چشم تو، شرح جهان های موازی ست مرا
بیشتر از کُتُب فلسفه مطلب داری
پیش زیبایی ناب تو معذب هستم
بس که چشمان پراز شرم و مودب داری
چشم های تو جهانی ست که بی پایان است
تور دیدار ازاین منظره، هر شب داری!
چهره ات در اثرِ شرم چه گلگون شده است
نکند ای بُتِ سودازده ام، تب داری...؟!
| یدالله گودرزی |
وسط داد و بیداد و دعوا یهو میگفت:
"منم!"
راستش اونقدری سرم گرم گله و لجبازی بود که توجه نمیکردم توی جواب اون همه حرف فقط نوشته منم! حواسم نبود بپرسم اصلا یعنی چی منم؟! منم چی؟! فحشه؟! بد و بیراهه؟! چیه این منم! بدتر حرصی میشدم و آتیش معرکه بالا میگرفت و کار می رسید به اونجایی که نباید!
یه بار اما وقتی گفت منم، دیگه سکوت نکرد. داد زد:
" منم!
اینی که داری باهاش میجنگی منم!
دشمن نیست، غریبه نیست، رهگذر کوچه و خیابونم نیست، منم!
نه شمشیر دستمه، نه سنگر گرفتم جلوت، نه قراره باهات بجنگم.
ببین دستام بالاست؟! تسلیمم. نه از ترس و نه بخاطر ناحق بودنم، فقط به حرمت عشقی که تو از یادت میبریش گاهی!
یه وقتایی اگه سکوت میکنم دربرابرت برای این نیست که حرفی واسه گفتن ندارم یا نمی تونم جواب حرفاتو بدم؛ فقط برای اینه که حالیمه قرار نیست خراب کنیم چیزیو، اگه بحثیم هست برای بهتر شدنمونه. یادم نمیره اینی که جلوم وایساده تویی. ولی تو انگار یادت میره اینی که داری زخم رو زخمش میزنی منم، میفهمی؟! منم!"
بعد اون تلنگر انگار بزرگ تر شدم، بزرگ تر شدیم جفتمون. حالا اونم خبط و خطایی اگه کنه بهش میگم ببین فهمیدما، هرچند از نظر من درست نبود این کارت ولی چون تویی اشکال نداره، فدای سرت! فقط دیگه تکرار نشه که کلاهمون میره توو هم!
| طاهره اباذری هریس |
و آخ به آدم گرفتار عادت!
آدم وهم زده اى که گمان میکند همه چیز، همیشه، همان جا و همان طور مى ماند!
که یاد نمى گیرد چیزهاى دور ریختنى زندگى اش را دور بریزد.
انسان پوک پر از اعتماد!
آخ از لحظه اى که باید برود!
که باید زندگى اش را بریزد توى چندتا کارتن، پشت یک کامیون جا بدهد و از خانه اى به خانه اى دیگر برود.
یا از آدمى به آدم دیگر...
| دال دوست داشتن / حسین وحدانی |
چقد دیوونگی شیرینه وقتی
روی لبهای تو لبخند میاد
کنارت هستم و چیزی نمیگم
تو میخندی زبونم بند میاد
سرم گیجه چشای قهوه ایته
بذار این لحظه ها رو مات باشه
بذار دستات و تو دستم بگیرم
بذار دستم توی دستات باشه
یکم سبزه یکم شیطون و شیرین
یکم خسته یکم مغرور و دلسرد
تو از بس با نگاهم گرم بودی
زمستون توی دستای تو گل کرد
میون لحظه های بیقراری
دارم جون میدم و کم رنگ میشم
تو رو میبوسم و اما دوباره
واسه بوسیدنت دل تنگ میشم
مهم نیس دسته کی میچرخه دنیا
مهم نیس کی دلش از کی گرفته
مهم مائیم و آغوش خیابون
عجب بارون دلچسبی گرفته
تو و عشق و تو و شور و تو و شعر
من این دنیا رو با تو دوست دارم
من اونقد عاشق و دیوونه ام که
ندیده بچه هام و دوست دارم
بغل کردم تموم آرزوم و
تو رو توی خودم محکم گرفتم
دوتا پاهام و کردم تو یه کفش و
دوتا دستات و تو دستم گرفتم
کنارت حال خوبی داره قلبم
میخوام هرچی نگاهت خواست باشم
تو رو میخوام و عشق از من بعیده
کمک کن با خودم رو راست باشم
| هانی ملک زاده |
فاصله شاید دلتنگی بیاره، اما دل آدما رو به هم نزدیک تر میکنه!
من انقدری که به تو فکر میکنم، به آدمای اطرافم نگاه نمیکنم!
انقدری که از تو برای خودم خاطرههای خیالی میسازم، خاطرات دیگه رو به یاد نمیارم!
گاهی وقتا آدما، من رو با دست نشون میدن و فکر میکنن دیوونه شدم!
اونا نمیفهمن من دارم با تو بلندبلند درد و دل میکنم...
من فکر میکنم، وقتی کسی راه میره و با خودش حرف میزنه، داره واسه اونی که فراموشش نکرده، خاطره تعریف میکنه...
دقیقا واسه اونی که یه بار اومده و هیچ وقت تکرار نشده...
واقعیت اینه که سخت تر از ترک کردن یه نفر، فراموش کردنشه
لعنت به تو! که مثل هیچکس نیستی...
| پویا جمشیدی |
زمستان سردی بود...کنج کافه کنار پنجره نشسته بودیم.
دستهای از سرما یخ زدهاش را دور تا دور فنجان پیچیده و به بخارِ چایاش خیره شده بود.
دیوار زمخت سکوت را شکست، کاری که من در انجامش بیمهارت بودم!
بی مقدمه گفت:
+ امسال زمستون هم بیرحمانه سرده ها نه؟!
همانطور که شاهد عشق بازی گنجشکها از پنجرهی کافه بودم، جواب دادم:
_ خیلی...
پیچکِ بدحالی و دلتنگی چند روزی بود که دورم پیچیده شده بود
روزی هزار بار زمزمه میکردم که چیزی نیست و خوبم...
روزی هزار بار خودم را گول میزدم!
اما امروز دیگر به دور گلویم رسیده و همین بود که ساکتتَرم کرده بود...!
اما هیچکس جز آن آدمی که رو به رویم نشسته بود نمیتوانست آنگونه غم را از چشمانم بخواند.
غمام را خواند و به دامم انداخت
+ خوبی رفیق؟!
_ آره چیزی نیست!
+ میدونی چیه...راستش من آدم گول زدن و دلخوش کردن خودم نیستم.
وقتی دلبرِ کنجِ دلم ولم کرد و رفت،
فرداش با خودم نگفتم برمیگرده میاد کِز میکنه سرِجاش
نگفتم بره بگرده مثل من پیدا نمیکنه
نگفتم دلش که سنگ نیست بالاخره تنگ میشه واسه ما...!
عوضش میدونی چیکار کردم؟!
وایستادم جلو آینه، زل زدم به چشمای آدم آشفتهای که تو آینه رو به روم ایستاده بود
گفتم ببین رفته...قرار نیست مثل قصهها برگرده از پشت دستشو بذاره رو چشمات بگه میخواستم ببینم چقدر دوسم داری...
قرار نیست با بغض بیاد پشت پنجره اتاقت و فریاد بزنه کاش بدونی چقدر دِلم تنگته
آدم تو آینه رو گرفتم تو بغلم و گفتم ببین از امروز تا هر وقت که خواستی گریه کن، ولی بعدش بلند شو، هرجوری شده بلند شو، به هر جون کندنی...نذار غم باورش بشه که زورش رسیده بهت!
وقتی افتادم، زانوهام که کوبیده شد به زمین خودمو گول نزدم که بگم چیزی نیست که یه زمین خوردن سادست
به جاش دستامو گذاشتم رو زانوهام به خودم گفتم میدونم درد داری ولی بلند شو و اینبار محکمتر بایست طوری که دیگه زمین نخوری!
خودم رو گول نزدم تا تلخی زندگی رو یادم بره.
تلخیشو چشیدم تا بزرگ بشم تا بشم این آدمی که رو به روت نشسته و داره این حرفا رو بهت میزنه!
خودتو گول نزن رِفیق
میمونه رو هم غصههات با این خوبم، چیزی نیست ها...!
میمونه رو هم تلنبار میشه...اونوقت دیگه هیچ اشک و سیگار و الکلی پاکش نمیکنه از دلت!
حالا بگو ببینم...خوبی؟!
هیچ جوابی برای سوالش نداشتم.
دستانش را باز کرد و در آغوشش به اندازه سالها گریستم...!
| سارا اسدی |
در من همیشه شاعری از کوه
سُر میخورد اما نمی افتد
در من زنی با دامنی گلدار
می رقصد و از پا نمی افتد
در حسرت روزی کنار او
هر روز و هرشب بی قرار او
یعنی خدای من گذار او
می افتد اینجا یا نمی افتد
در من نشان زخم ها باقی ست
در او به دنبال چه میگردید
بر هر درختی زخم بگذارید
خطی به چاقوها نمی افتد
طی میشود هی سال پشت سال
لعنت به این فنجان که در این فال
جز حسرت دیروز پیدا نیست
جز وعده ی فردا نمی افتد
یک شب مرا در دره میابید
یک شب به خوابی خوب خواهم رفت
آن شب زنی با دامنی گلدار
از پشت بام خانه می افتد
| حسن توکلی |
تلخ ترین نوعِ از دست دادن، مربوط به کسانیست که هیچوقت به دستشان نیاورده بودیم
هیچ وقت نداشتیمشان...
هیچ وقت هیچ خاطرهای از آنها به یاد نداریم اما تا دلتان بخواهد بارها رو به رویمان تجسمشان کرده و از اتفاقات روزمره سخن گفتهایم
با هم بحث کردهایم و گاهی میان همین آرزوی محال، به آغوششان پناه بردهایم
کسانی که هیچگاه وقتشان را برایمان خالی نکردهاند اما تمام زندگیمان پُر از آنهاست...
آنانی که میدانیم دوستمان ندارند اما ما را جایی میان مشغلههایشان کنار گذاشتهاند تا غروب جمعهای، عصر دلگیری...یا در یک هوای ابری نابهنگام کسی را داشته باشند که وقتشان را پر کند
تنهاییمان را کتمان میکنیم بی آنکه خاطرمان باشد زمان، برای هیچکس از حرکت باز نمیایستد
ما یک روز پشت همین فیلمهایی که برای خودمان بازی میکنیم غافلگیرانه پیر میشویم.
| زهرا مهدوی |
تو را هیچ گاه در آغوش نگرفتهام
نگاهت را نبوسیدهام
هم قدم روزهای پاییزیات نبودهام
دستانت را قاب تنم نکردهام
اما، دنیایت را لمس کردهام
حرفهایت را از بر شدهام
هرشب به تن خیالت بوسه میزنم،
برایت از روزمرگیهایم میگویم،
و آن هنگام که خواب
مرا به رویای بودنت میرساند
گله ها را به گوشت میرسانم.
برایت از تمام آن لحظهها که خواستمت
و تو شوقی به دیدارم نداشتی
تا به امروزی که دل به هیچکس نمیدهم، می گویم.
شاملو خوب میدانست چه دردیست خودش شوق داشته باشد و آیدا نه که میگفت:
علت این است که او معشوق است و نه عاشق!
تو عاشق نبودهای تا بدانی
آنقدر با من یکی شدهای
که در نبودنت هم تو را زندگی میکنم...
| پریسا خان بیگی |
ناگهان رفته از این پنجره! ناگاه بیا
همه شب منتظرم، منتظرت ماه، بیا
قسمتم نیست اگر با تو به پایان برسم
لا اقل مثل همه تا وسط راه بیا
نرسیدن به رسیدن چه دلیلی دارد؟
این همه سفسطه و فلسفه؟ کوتاه بیا
پشت این سنگ به رویای خودم پا بندم!
ماه! این مرتبه با پای خودت راه بیا
وقت تنگ است و فضا تنگ و جهانم تاریک
شده حتی سر این خاک به اکراه، بیا!
| محسن انشایی |
دیر یا زود عاشق یکی مثل من میشی،
یکی که مثل همه ی دخترا دلش برای رنگ صورتی ضعف نمیره و رنگ آبی رو دوست داره،
یکی که با همه ی گٌل گلیای دنیا رفیقه و بعضی شبا خواب میبینه پوستش گل گلی شده،
یکی که شکموعه و از هیچ غذایی بدش نمیاد، که عاشق کله پاچه و خوئَک و دل و جیگره، که لجبازیاش میخندونتت و وقتی هیجان زده میشه اختیار صداش دست خودش نیست...
دیر یا زود یه نفرو پیدا میکنی با موهای فرفری و پوست گندمی که ساده لباس میپوشه و کتونی دوست داره و همیشه تو کیفش آلوچه و لواشک هست،
یکی که وقتی خوشحاله دلش میخواد لا به لای شکوفه های گیلاس بخوابه و روی چمن های پارک قِل بخوره، که تیکه کلامای خاص خودشو داره و گاهی با حسادتاش کلافه ت میکنه،
یکی که از درو دیوار و سنگ و کوچه و خیابون عکس میگیره و از شکار هیچ صحنه ای نمیگذره،
یکی که آنشرلی وار احساساتی میشه و روزی هزاربار ازت میپرسه "موهام قرمز باشه قشنگ میشم نه؟"
دیر یا زود میفهمی که ته تهش به یکی مثل من برمیگردی، به یکی که منو بهت یادآوری کنه چون فراموش کردن آدمایی مثل من سخته، خیلی سخت!
| نازنین عابدین پور |
زمان گذشت و عقربه ی خسته ی ساعت کهنه ی روی دیوار ترک خورده ی خانه ی کوچکمان دوازده را نشان داد.
بساط آجیل و هندوانه و انارهای سرخ را چیدیم روی میز معرق کاری شده ی وسط اتاق که با رو میزی گلدوزی شده اش بدجور تو چشم میزد.
بعد حافظ خواندیم و مثنوی. لطیفه می گفتیم و ریسه می رفتیم با خنده های کودکانه ی دل درد آور. بعد نگاهی به ساعت می انداختیم و توی دلمان می گفتیم کاش نگذرد، کاش عقربه ی لعنتی به خواب رود.
این ها را که گفتم داستان نبود جانان من.
خواستم خوب که گرم خاطره شدی، لپ های گل انداخته ات را ببوسم و بلند ترین دوستت دارم سال را برایت تکرار کنم...تا خود خود صبح.
بعد بلند شویم و بزنیم به خیابان، بی چتر، بی ترس، بی درد.
با بلندترین عشق دنیا !
| مهدی صادقی |
گاهی هم قشنگ حرف بزنیم، کمی قشنگتر!
بگوییم: «میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!» و از دوستمان بگوییم که خوشحال بوده است.
فقط خوشحال بودهها، اما ما اینجور میگوییم که حال خودمان هم خوش شود...
در وصف حالی که داشتهایم بگوییم: طربناک
در وصف جایی که بودهایم بگوییم: فرحبخش
بگوییم: برگها به رقص درآمدند!
بگوییم: آسمان بازیاش گرفته بود!
بگوییم: باران داشت گونههامان را نوازش میکرد!
بگوییم: «گیسوهایش رنگ شب بودند» و موهای یار را گفته باشیم که تیره بوده فقط!
اما وقتی این جور صداشان میزنیم، ما را کشیدهاند و بردهاند به خیالِ عشقبازی با یار در یک شب تار...
بگوییم: دلم برایت رفت...
بگوییم: دردت به جانم...
بگوییم: دوستت دارم! یک جور بگوییم دوستت دارم که قشنگترین دوستت دارم دنیا باشد.
| حسین وحدانی |
در سوگ تو بغضم را، آتش زدم و سوختم
وصله پس هر وصله، حسرت به دلم دوختم
در خاطرهای نزدیک، مفقود شدم با تو
پُک میزدم از سیگار، من دود شدم یا تو؟
شوریده سر و مغموم، تاریکم و نا امید
در مسلخ تو گیرم، در پیلهی خود تبعید
از پرسهی تو در من، هربار شبیتر شد
در کنج دلی متروک، آغوش تو از بر شد
با هر نَفَسی از خود بیگانهترم کردی
دیوانهترین بودم، دیوانهترم کردی
دیوانهام و خواهند از شهر برانندم
من عاشق اینم که دیوانه بخوانندم...!
| محمد مشایخی |
مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد
مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی
بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست
بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد...
مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد
پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد...
حالِ من؟! حالِ غرورِ شاعرِ فَحلی که شاگردِ عزیزش
با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر بـه بادش داده باشد...
شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است
مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد...
شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز
پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد...
حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است
مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد...
بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که
نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد...
شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر
حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد...
شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش؟!
شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد...
| علی اکبر یاغی تبار |
+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها"
- ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟
+ تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن...
- پس قلب منم همرنگ تو شده..!!
| محمد عسکری ساج |
دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه میکردم " میگم تو گلفروشی کار کردن چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ساکت است مثل پِتوس ها که کاری به کار کسی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند،
سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود...
" سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب "
چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ "
گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود "
بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پرپر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پرپر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه"
خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک میرقصد "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی "
میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...
| نازنین عابدین پور |
تو که آیینه ی حلب داری
خون عشاق روی لب داری
از زمین و زمان طلب داری
دامن تنگ یک وجب داری
شب نشینی امشبت چند است؟!
از لبت تا به غبغبت چند است؟!
تو که سِحر سیاه را بلدی
رگ خواب سپاه را بلدی
سبکی، وزن کاه را بلدی
رقص مخصوص شاه را بلدی
می گذاری ملیجک ات باشم
توی دربار، طلخک ات باشم
اینکه یک جای دنج می خواهی
گریه ی روی لنج می خواهی
اینکه یک جفت فنچ می خواهی
اینکه قرص برنج می خواهی
خواستی زود شوهرت بدهند
به همان خائن خرت بدهند
زلف خود را یله نگه داری
از دل من گله نگه داری
بین ما فاصله نگه داری
چله با چلچله نگه داری
من همه جوره راغب ات هستم
دورم اما مواظبت هستم
| شهرام میرزایی |
عاشقت نشدهام که نداشته باشمت، که بگذارم بروم، که رفیق نیمه راه باشم.
عاشقت نشدهام که رویاهایت را با جان طلب نکنم و در غم و لبخندت شریک نباشم.
عاشقت نشدهام که ذوقت را موقع شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم و حال عاشقانهات را با بوسه و آغوش نخرم.
عاشقت نشدهام که بنویسی و نخوانم، بزنی زیر آواز و مست نشوم، از آینده بگویی و بگویم هیس!
من عاشقت شدهام که عاشقت کنم، که عاشقت بمانم.
من تو را برای آنچه که هستی، برای گریه و لبخندت دوست میدارم و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر میخوانی، کلماتت وقتی که مینویسی، نگاهت وقتی که به چشمان من است، دستانت وقتی که شمعی روشن میکند، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه میدهد نیست.
برایم سعدی بخوان تا رفیق این همه سال عاشقیمان باز بگوید که من بی روی تو آرامم نیست. که من از عهد آدم تو را دوست دارم و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت، عاشقم شدی.
تو عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت.
به آخرش فکر نکن، چون این قصه پایان ندارد. چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی است که بین و تو میفتد.
| مانگ میرزایی |
لب هایم
این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس
قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن
قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ از تمایل و برخورد
قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا
ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن
در حسد ِ بلند ِ تار مویی آویخته از یقه هنگام خداحافظی
ببوس مرا و فراموش کن چقدر بودن از پاهای تو کدورت داشت
من بچه بودم و دستهایم گماشته بود به نوشتن
چه میدانستم از بسامد بوسه در شرح آب؟
از گزِش دندان در حجامت لبها چه میدانستم من؟
من بچه بودم و دستهایم گرفتنِ مادر را بلد بود در مساحت مُشتی چادر
و آن لجِ زنانه ی شور انگیز را
در ربایش شهوت هیچ مردی فرا نگرفته بودم
ببوس مرا بعد از این همه سال
که نگویم؛ دستهایم اگر گرفتن بلد بود...
که نگویم؛ کنار آمده ام
و در کجاوه کرامتِ کلماتم زنی نباشد جز من برای تو
لبهایم را ببوس ای باشنده ی شورانگیز
این ماهیچه های مطبوع به وزن آب را
در مدارای اینکه؛
من هم از آفرینش لبهایم متوقعم!
| سپیده مختاری |
امیر بر خلاف هیکل نسبتا درشتش، قلب کوچیکی داره لیلا.
و من اخبار موثق دارم که تموم حجم این قلب کوچیک رو چشمای تو، دستای تو، موهای تو، و هرچیز متعلق به تو پر کرده. و اگه برات سوال میشه که این چیزا رو من از کجا میدونم؟ باید بگم من و امیر بیشتر از هر کس دیگه ای توی این دنیا، خشتکمون برای همدیگه پاره س. رفیق وعده های قبل و بعد خرمنیم. مخفی از هم نداریم. من شاید داشته باشم، ولی امیر نه. انقدر فضای قلبش از تو پر شده که اگرم بخواد، چیزی رو نمیتونه که توو دلش نگه داره.
اونروز که با موهای نمدار سبز شده بودی جلوش ، که منتظر بودی یه چیزی بهت بگه، یه چیزی که بتونی روزتو باهاش بسازی. ولی همینطور وایساده و بر و بر نگات کرده. آخرشم گفته «بجنب، خشک نکردی هنوز موهاتو؟ دیر شد». تعریف کرد برام. گفت میخواسته از موهای نمدارت بگه. از عطر گندمزار باران خورده ی پاشیده روی گردنت. گفت خواسته بگه «تو تار و پودت بوی شالی میدهد، عطر باران شمالی میدهد» ولی نتونسته. با منم که حرف میزد نمیتونست. من از لا به لای حرفاش اینارو فهمیدم. سالها سر و کله زدن با آهن و فولاد توی مغازه ی آهنگری، زبونشو مثل دستاش سفت و سخت کرده. مثل من نمیتونه با کلمات ور بره و نرم ترین جمله ها رو پیدا کنه.
یه بار یکی بهم گفت کسی که همزمان با چند نفره لاشیه. امیر با دخترای زیادی بوده لیلا. ولی هیچکدوم همزمان با هم نبودن. مشکل امیر اینه که نمیتونه نگه داره. دستش لیزه، هرکیو که میاد دوست داشته باشه مثل ماهی از توی دستش سُر میخوره و میره.
آخرین پیامی که براش فرستاده بودی رو نشونم داد. امیر لاشی نیست لیلا، ناشیه. نمیتونه دوست داشتنی هاشو پیش خودش نگه داره. تو رو هم نتونست.
| محمدرضا جعفری |
در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت
باور نمی کردم به آسانی دلم رفت
از هم سراغش را رفیقان می گرفتند
در وا شد و آمد به مهمانی، دلم رفت
رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد!
پرسید: شعرت را نمی خوانی؟ دلم رفت
مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت
مانند یک طفل دبستانی دلم رفت
من از دیار منزوی، او اهل فردوس
یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت
ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد
زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت
ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش
اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت
دیگر دلم ـ رخت سفیدم ـ نیست در بند
دیروز طوفان شد، چه طوفانی...رفت...
| کاظم بهمنی |
مرد نوشت: گلوت حساسه به گرد و خاک، اگر درد گرفت لیموترش و لیموشیرین رو قاطی کن با عسل، اول صبح یه لیوان بزن به بدن روبراه میشی. لباس گرمم ببر، اونجا شباش سرده باز نری سرما بخوری تحفه. شارژر اصلیت رو نبر، جا میذاری دوباره حرص میخوری. شال روشن بهت خیلی میاد رنگی رنگی ببر، اما دو تا تیره هم بردار اگه خواستین محله های قدیمی شهرو بگردین اونجا هنوز بافتش سنتیه. بهش بگو حتما قبل از این که بخوابی ماچت کنه، لوس نکبت. بگو گردنتو بوس کنه، چهار بند انگشت زیر گوش چپت رو. قبل از توئم نخوابه، بیخواب میشی تو. صبحونه سرشیر نخور با اون معده ضعیفت، جوگیر نشی؟ لوسیون بدن ببر، ضدآفتابت جا نمونه تو کشوی دراور. اگه شب راهی شدین تو رانندگی نکن، زرتی خوابت میبری دور از جون یه طوریتون میشه خوابالوی خوشمزه.
بعد، انگار از خواب بیدار شده باشه، همه چی یادش اومد. همه رو پاک کرد. به جاش نوشت: حرفی نمونده دخترک، گفتنی ها رو گفتیم، حرف عقلت درست تر بود خوب کردی گوش کردی. سفر خوش بگذره. من شمارتو پاک کردم، توام پاک کن. ببخش که بلاکت میکنم.
بعد موبایلشو خاموش کرد. راه افتاد بره شب گردی، روح سرگردون کوچه های خلوت بی عابر بشه. و سعی کرد همونطور که مشاور یادش داده به یه دلفین حامله فکر کنه، نه به زنی ظریف، که روی صندلی کنار راننده خوابش برده، و نور آفتاب از همیشه زیباترش کرده. زیبا و بوسیدنی. در انتظار تماس لبهای گرم کسی که....
| حمید سلیمی |
دلتنگم و جنونمُ فریاد میزنم
یعنی دلم گرفته برات و صدام نه
یعنی که حالمُ به جنون می کشم برات
لیلا دوباره قسمت ابن سلام،نه
اصلا نمیشه فرض بگیرم که غیر من
چشم کسی به گوشه ی چشمت نظر کنه
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
حالا کیه که محتسبا رو خبر کنه
قداره ی غرورمُ دستم گرفتم و
رگ میزنم تمامیه جمعیتُ برات
اول یکی یکی همه ی دشمنات،بعد
بعدم یکی یکی همه ی سینه چاک هات
آماده ام برای تو دیوونگی کنم
دیوونگیم زیاده و دیوونه ها کمن
فصلای سرد عمرتُ آتیش می زنم
ایمان فقط بیار به آغوش گرم من
از کل زندگی تو و این لحظه ها و بعد
یک صندلی برای نشستن کنارتو
لب تر کنی بیام و لبی تر کنم ازت
جام شراب باشی و من هم خمار تو
باید به نام من بشه دار و ندار تو
باید که نوش لعل تو شرب مدام شه
بی غیرتم اجازه بدم پیش چشم من
لیلا دوباره قسمت ابن سلام شه
| هانی ملک زاده |
دستش را مشت کرد و گفت: « می دونی چیه؟! تو روابطت با آدم ها این طوری باش...»
و بعد یکی از انگشت هایش را باز کرد و گفت: « بعد که چیزی از طرف مقابلت دیدی یکی از انگشتاتو رو کن...یه کم که گذشت اون یکی انگشتتو باز کن...و همین طوری آروم آروم کل مشتت رو باز کن..»
به خوبی معنای صحبت هایش را متوجه میشدم اما منتظر بودم ادامه دهد.
گفت: « می خوام بگم هیچ وقت هر احساسی که داری رو اول کار برای طرفت رو نکن! آهسته آهسته پیش برو تا همیشه چیزی تو چنته داشته باشی ارائه بدی. تا همیشه بخش جالبی رو برای بعدترها هم باقی بزاری. آدم ها از اینکه یه چیزی از اول براشون رو باشه لذت نمی برن! دوست دارن کشف کنن! احساساتت رو کم کم و آهسته رو کن! »
نگاهش کردم...
تا چند لحظه سکوت کردم و گفتم: « آدم هایی که دستاشون اول کار مشته یا اهل حساب کتابن یا کلن می ترسن! »
پرسید: « یعنی می خوای بگی تو از آدم ها نمی ترسی؟! »
گفتم: « نه که نترسم! اما من همینی هستم که هستم! تکلیفم با خودم و زندگیم روشنه! به آدم هایی که انتخاب می کنم وارد زندگیم بشن خوبی می کنم و مهر می ورزم...
می دونی چرا ؟! چون انتخاب خودم هستن، معرف بخشی از من، زندگی من...و من اول برای خودم و انتخاب هام ارزش قائلم...بعد آدم ها! »
با لبخندی که انگار می خواست بگوید حالا زوده جوان، مانده متوجه بشوی!
پرسید: « خوب حالا اگه جواب خوبی هات رو نگرفتی چی؟! بازم همین رو میگی!؟ اکثر آدم ها گیرندهن! فقط انرژی و عشقت رو میگیرن و در قبال چیزی برنمی گردونن! اون وقت دلم می خواد بدونم بعد از چند تجربه ی تلخ همچنان دم از خوبی میزنی؟! »
نگاهش کردم...
به چشمانش زل زدم و گفتم: « ببین...من خوب بودنم رو منوط به خوبی و بدی آدم ها نمی کنم! چون یکی باهام بد بود دلیل نمیشه سر بقیه خالی کنم! اما...
کمی مکث کردم...
با کنجکاوی بیشتر که متوجه شود چه در سرم می گذرد پرسید: « اما چی..؟! »
گفتم اما به قول شاملو: « راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند بلکه بی هنگام ناپدید می شوند...»
خیره نگاهم کرد
بلند شدم که بروم
دستم را بر روی مشتش گذاشتم و گفتم:
« عوض نمیشم...اما خودم و خوبی هام رو از اون آدم دریغ می کنم »
دستش به مشت بسته اش خیره ماند...
مشتی که کم کم داشت باز می شد اما کاش می دانست که می بایست به موقع باز می شد...
| مریناز زند |
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی
قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی
آنچنان در همه جای دل من جا شده ای
که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی
همه دنیای مرا برده نگاهت نکند
بشوی خیره بلرزد دل و دنیای کسی
من تماشاگر تصویر توام ماه منیر
این چنین هیچ نبودم به تماشای کسی
پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو
نگذارم به دلت باز شود پای کسی
تو تمنای من و جان من و یار منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی
من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست
تا تو باشی نشوم خیره به لبهای کسی!
من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام
عشق را جز تو ندیدم به سراپای کسی!
| مجید احمدی |
آن آدمهایی که نماندند و آنهایی که حمایت نکردند بزرگترین "استادان" ما هستند.
همان هایی که ما را ندیدند و "اندوه" را در قلب ما به جای عشق و توجه کاشتند.
همان هایی که فکر میکردیم آشناترینِ دنیایمان هستند اما از غریبه ها هم سردتر برخورد کردند و کمتر توجه کردند.
همان ها، "استادان" ما هستند.
آدمهایی که تلاش ما را برای کم کردنِ فاصله ها اشتباه برداشت کردند و دوست داشتنِ ما را نقطه ضعفمان تلقی کردند.
آنهایی که هر چه بیشتر عشق ورزیدیم، سخت تر و سردتر شدند.
آنهایی که اشتیاقمان را به سخره گرفتند و مهرِ ما را کم اهمیت جلوه دادند.
همان آدمها، "استادان" ما هستند.
ما بزرگترین درسهای زندگی مان را از سخت ترین رابطه هایمان خواهیم گرفت.
درسهایی برای هر چه نزدیک تر شدن به خودمان.
آدمهایی که ما را تنها تر کردند ما را به درونمان نزدیک تر میکنند.
کمی که صبور باشیم و ایمان داشته باشیم به دنیایی که کارش را بلد است، متوجه میشویم این آدمها بزرگترین تکان دهنده ها هستند.
ما را و برداشت ذهنی مان را تغییر میدهند.
ما را و نوع رابطه مان با خودمان را تغییر میدهند.
انگار که این آدمها باید بیایند تا چیزی تغییر کند. چیزی در درونمان، در نگاهمان به آدمها و دیدمان به زندگی.
خودتان را سرزنش نکنید برای رابطه هایتان و ادمهایی که تجربه کرده اید.
همه ی ما به "استادانی" احتیاج داریم تا "تغییر" را تجربه کنیم.
پایدارترین "تغییراتِ درونی" از دلِ سخت ترین تجربه ها شروع میشود.
به جریان دنیا اعتماد کنید و از ادمهایی که تجربه کرده اید گلایه نکنید.
گاهی آدمها بزرگترین "استادانِ" ما میشوند.
استادانی که به ما می آموزند، چطور مهر بورزیم و از عشق مایوس نشویم و چطور هر آنچه که آنها از ما دریغ کردند را، ما از خودمان دریغ نکنیم؛ و درست آنطور که آنها با ما برخورد کردند ما با خودمان و دیگران برخورد نکنیم.
به جریان زندگی اعتماد کنید و اجازه دهید تجربه هایتان همچون استادانی گرانبها به شما درسهایی تکرار نشدنی را بیاموزند.
| پونه مقیمی |
ده سال بعد از حال این روزام
با کافه های بی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال ِ رفتی و نمی میرم
ده سال بعد از حال این روزام
تو توی آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتر از قرصای اعصابی
ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم می شه و تنهام
با حوصله، قرمز، سفید، آبی
رنگین کمون می سازم از قرصام
می ترسم از هر چی که جا مونده
از ریمل ِ با گریه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری
گرم هم آغوشی و لبخندین
توُ بستر بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهـاییم روشن بود
مثل چراغ خوابتون تا صبح
ده سالِ که لب هام و می بندم
با بوسه های تلخ هر جایـی
ده سالِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هــایی
یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم می خواد، هوا اما
مثل موهای دخترت صافه...
| حسین غیاثی |
نیم ساعت است که اینجا گیر کرده ام. اینجا یعنی توی واگن بوگندوی مترو. خودم را گول میزنم که بخاطر کم کردن آلودگی هوا با وسیله ی نقلیه ی عمومی تردد میکنم. ولی راستش چون ماشین ندارم. همه یمان همینیم. پراید نمیخریم چون پول نداریم نه اینکه چون تحریمش کرده ایم. تلافی نمیکنیم چون زورش را نداریم نه اینکه چون بخشیده ایم.
نیم ساعت است آقای بغل دستی ام دارد زور میزند یک کلمه ی چهار حرفی با الف نون میم دال بسازد تا سکه ی این مرحله را هم بگیرد. تعداد سکه هایش سه هزار و پانصد و خورده ایست. جمع کرده برای سر قبرش. استفاده کن از اینها بی عقل.
دستفروش ها. دستفروش های لعنتی. این یکی دیگر نوبر است. میگوید گارانتی بُنجُل هایش حضرت اباالفضل است. خدایا چرا همینجا وسط مترو نمیمیرد؟ میگوید «این را میبینی؟ ابلفضلی برات کار میکنه». این بانمک ترینشان است تازه. یکبار یکیشان یک چیزی از کیفش بیرون آورد گفت:« آقایون یه چراغ قوه ی شیک، به این حالت تبدیل به فانوس میشه. و در مواقع لزوم پاور بانک. آقایون هرکس خواست بدم خدمتش». زهرمار. این هنوز اختراع نشده مردک. حقیقتا نصف چیزهایی که در مترو میفروشند هنوز اختراع نشده اند.
نیم ساعت است پسر جوان احمقی جوری که پشت بازویش مشخص باشد رو به واگن بانوان ایستاده و زل زده است به نوامیس مردم. الدنگ. من که تا به حال ندیده ام دختری از واگن زنانه بیاید بگوید:«آقا شما چقدر خوب زل میزنین به واگن زنونه، میتونم لطفا شمارتونو داشته باشم؟». حالم را بهم میزند.
کوله ام را روی دوشم می اندازم تا به محض باز شدن درهای قطار مثل تیر از چله رها شده بیرون بپرم. حالا کاملا صفحه ی موبایل آقای کناری ام را میبینم. هنوز توی همان کلمه مانده. دامن احمق، جواب دامن است. همان که مرد از آن میرسد به معراج و فلان. از سکه هایت استفاده نمیکنی، از مغزت هم استفاده نمیکنی؟ خرفت. کاش میتوانستم یکی محکم پس گردنش بزنم و بعد سریع از در قطار بیرون بپرم و فرار کنم.
خدایا. همه چیز و همه کس این شهر مشمئزم میکند. غیر از یک نفر.
زیباترین صحنه ی این شهر برایم نسرین است با پس زمینه ی تئاتر شهر. یک موجود کوچک و سفید پوشیده شده با مانتو و شال آبی با بینهایت موی سیاه پریشان روی صورتش، که همیشه ی خدا جایی منتظر من است. اینبار ایستگاه تئاتر شهر.
| محمدرضا جعفری |
آقا منصور همسایه ی خوبی نبود، یعنی ازون همسایه ها بود که نمیخواست کسی رو اذیت کنه اما سعی میکرد همه چی باب میل خودش باشه، واسه همین کسی دوسش نداشت، خودشم زیاد با کسی گرم نمیگرفت و سر صحبتو باز نمیکرد اما وقتی مریض شد انگار یه آدم دیگه بود، اونقدر مظلوم شده بود که دیگه کسی یادش نمیومد یه روزی بچه ها رو بخاطر بازی تو کوچه دعوا کرده و واسه جای پارک ماشین به کسی نیش و کنایه زده، همینم باعث شد اونقدر خوب تو ذهن همه تموم بشه که وقتی رفت دلتنگش بشن و بگن جاش تو کوچه چقدر خالیه...
میدونی چی میخوام بگم؟!
میخوام بگم تموم شدن با تموم شدن خیلی فرق داره، یه وقتا تموم میشی ولی اونقدر از خودت کینه تو دلِ اونیکه براش تموم شدی میذاری که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای خوب بود؟! این همونی بود که یه روزی با خوبیاش دنیارو رنگی میکرد؟!
یه وقتام اونقدر تو لحظه ی تموم شدن خوبِ خوبی که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای بد بود؟! همونی بود که بخاطرش بارها مٌردم و زنده شدم؟!
من میگم تموم شدن با تموم شدن فرق داره چون تصویری که تو لحظه های آخر از خودت تو ذهن طرف مقابل بجا میذاری یه عمر باهاشه آخه خاطره یِ تموم شدن با بقیه ی خاطرات آدما یه تفاوت بزرگ داره، آدما تو لحظه های آخر خودِ خودشون میشن، خودِ خوب یا خودِ بدشون چون میدونن دیگه بعدی وجود نداره، میدونن رفتار الانشون هیچ تأثیری تو آینده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه پس از هرچی تا اون لحظه بودن جدا میشن و واقعیتشونو نشون میدن اما سالها بعد آدمی که براش تموم شدن میتونه تصویر خوبشونو تو لحظه های آخر به یاد بیاره و بگه کاش هیچوقت تموم نشده بود، میتونه تصویر بدشون رو به یاد بیاره و بگه چقدر خوب که تموم شد...
راستی، چقدر خوب که تموم شدی...
| نازنین عابدین پور |
روبرویم نشست غمگین بود،
گفت این سرنوشت ما بوده...
با خودم فکر کردم این همه وقت،
گریههای مرا کجا بوده؟!
فکر کردم به خاطرات قدیم
شعرهایی که هردومان بلدیم
رفتی از من ولی به هم نزدیم
بغض شد هرچه بین ما بوده
بعد تو آسمان زمین خورد و
زندگی پا به پای من مُرد و
هیچ حرفی نمانده وقتی که
عشقت اینقدر بیبها بوده
لمس دست تو مانده در مشتم
حلقهای گم شده در انگشتم
از خودم رد شدم تورا کشتم
که نگویند بیوفا بوده...
گره خوردم به مهربانی غم،
ابرهای زیاد و بارش کم
گفتم: از دست تو شکسته دلم
گفت: حتما قضا بلا بوده !
| اهورا فروزان |
هیچکس از دوریَت نمیمیرد، فوقش این است که شبها دیرتر به خواب میرود. مثل همه آدمهای زنده کارش را میکند، بیرون میرود، میخندد. اتفاقا همان عصر جمعه دلگیری را که برای خودت زهرمارش کردی او احتمالا در جمعهای دوستانه کباب میزند و بعدش یک چای دبش نوش جان میکند!
هیچکس از دوریت نمیمیرد. آدمها فراموشکارند خودت را درگیرشان نکن. زودتر از آنچه فکرش را کنی از یاد خواهی رفت. آنها فقط ادای دلتنگها را درمیآورند. به جای آنکه خانهای از جنس غم و افسردگی و دلتنگی بسازی که هیچ درِ خروجی ندارد، به جای ترس و کینه و خشم و وحشت، بلند شو و برای خودت چای صداقت دم کن. کتاب شعر بخوان و به زندگیت ادامه بده. باور کن هیچکس دلش به حالت نمی سوزد. نهایتش بگویند: او همیشه افسرده و پریشان حال است!
خودت را پَس نزن، لج نکن، حبس نکن! در این خرابات کسی تو را نمیبیند. خوشبختانه یا متاسفانه انسانها زود فراموش میکنند نبودن را. راست میگفت که: "ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشوند قصه تلخیست عادت!"
خودت را دریاب زندگی جریان دارد و این ذکر را هر روز تکرار کن: «هیچکس از دوریَت نمیمیرد، فوقش اینست که شبها دیرتر به خواب میرود»
| غزاله اسلامی |
گوشی را با لبخند گذاشت رویِ گوشش، صداش را صاف کرد و بدون خستگی گفت: سلام خانوم خانوما...بله قربان دارم میام خونه...چشم میخرم...ببخش که امروز دیر شد...قربون مهربونیات...میبینمت خدافظ!
دستم را گذاشتم پشت کمرم، کف پایم را چسباندم به دیوار مترو مثل آنهایی که ذوق کرده باشند لبخند زدم و توی خیالم خانوم خانومارا زنی ساختم که وقتی گوشی را گذاشته توی آینه به خودش لبخند زده، موهاش را روی شانه هاش ریخته و با رژ گونه ی هلویی مورد علاقه ی همسرش لپ هاش را گٌل انداخته و لبش را آلبالویی کرده، زیر لب آهنگ " من یه پرندم آرزو دارم تو یارم باشی" را خوانده و توی موهیتویِ خنکی که برای مردش درسته کرده چند برگ نعنا ریخته و با دامن چین دارش توی خانه رقصیده...
توی خیالم خانوم خانوما زنی شاد است که مردش دوستش دارد و میداند برای خوشحالی اش باید مهربان باشد!
سرم را می چسبانم به دیوار، صدای زنی از روی صندلی زرد انتظار می آید" بخدا هیچی نمیفهمه، مرتیکه ی الدنگ صبح تا شب خونه خوابیده انگار نه انگار زندگی خرج داره، بخدا دیگه طاقت ندارم ده ساله ازدواج کردیم مثل مردا با خون دل دارم کار میکنم، بخدا دیگه..."
صدایِ حرکت چرخ های قطار روی ریل ها که می آید از جایش بلند میشود، ساک پر از لوازم آرایشش را برمیدارد و رو به زن کناری اش میگوید " من دیگه برم، شاید تو این قطار یه قرون کاسب شدم " قطار که می ایستد پشت سرش وارد میشوم، بی درنگ صدایش را نازک میکند و میگوید " خانوما، خانوم گلایی که خسته و کوفته دارن میرن خونه، لوازم آرایشی دارم، بخرید و خودتونو واسه همسرای عزیزتون خوشگل کنید و دلشونو ببرید، خانوما همه ی لوازم آرایشا زیر قیمت مغازه "
به زن هایی که اطرافم ایستاده اند نگاه میکنم، دلم میخواد همه یشان لااقل برای یک نفر توی دنیا خانوم خانوما باشند،
بدون حسرت، بدون دلبری های آرایشی، بدون غم...
سرم را برمیگردانم و صدایش میکنم " خانوم خانوما، یه بسته پَدِ لاک پاک کن برام میاری؟! "
| نازنین عابدین پور |
قرص را در دهان که حل کردم
اندکی با خودم جدل کردم
آب را خوردم و عمل کردم
مرگ را ناگهان بغل کردم
مرگ شرطش گرفتن جان نیست
گفته بودم که مرگ پایان نیست
قرصِ آخر نوک زبانم بود
مرگ در داخل دهانم بود
پنجه اش لای استخوانم بود
آخرین لحظه های جانم بود
زندگی از تنم جدا میشد
روحم از این قفس رها میشد
شهرمان طینت خودش را داشت
خانه امنیت خودش را داشت
زندگی سیرت خودش را داشت
مرگ هم لذّت خودش را داشت
قرص را خوردم و زمین خوردم
گور بابای زندگی ! مُردم
زندگی را لجن نمی خواهم
های مردم کفن نمی خواهم
شستشوی بدن نمی خواهم
روضه خوان خفن نمی خواهم
توی سوراخ موش چالم کن
پسرم با توام حلالم کن
زندگی زنده بودن زوری ست
فرق بین ندیدن و کوری ست
جبرِ جغرافیا و مجبوری ست
مرگ نوعی تحمّل دوری ست
پسرم با شراب پاکم کن
لای دیوان شعر خاکم کن
مرگ با زندگی موازی بود
ارتباطاتمان مجازی بود
زندگی اوج صحنه سازی بود
تازه فهمیده ام که بازی بود
و مرا روی تخت خواباندند
روی نعشم کمی دعا خواندند
بدنم با کفن مُلبّس شد
روح بیچاره ام چه بی کَس شد
جسدم بعد من مقدس شد
علت خودکشی مشخص شد
گفته شد قاتل و روانی بود
این که پرونده داشت !جانی بود
عده ای تاج گل میاوردند
عده ای تا گلو غذا خوردند
عده ای گریه کرده و مردند
سمت قبرم جنازه را بردند
توی تابوت خود سفر کردم
مُرده ها را خودم خبر کردم
روی دستان زنده ها بودم
روی دوش خزنده ها بودم
من شبیه پرنده ها بودم
لابلای درنده ها بودم
اجتماع شکم پرستان بود
مرده شور از تبار مستان بود
شیخ بر پیکرم غزل می خواند
توی گوشم اجل اجل می خواند
از بهشت و می و عسل می خواند
اصطلاحات مبتذل می خواند
شیخ حالی به حالی ام می کرد
شیخ بدجور خالی ام می کرد
خاکْ شد مُرده ای که من بودم
من که عمری اسیر تن بودم
من که در حال تاختن بودم
تا گلو داخل لجن بودم
گُرزْ بر پیکر جسد می خورد
بخت بیچاره ام لگد می خورد
بخت بیچاره ام لگد می خورد
لگد از سرنوشت بد می خورد
زندگی ضربه های حد می خورد
پُتک بر پایه های سد می خورد
به امیدی که سد فرو ریزد
جسم بی جان دوباره برخیزد
جسم بی جان دوباره احیا شد
شاهراه تنفسم وا شد
مرگ رفت و نفس مهیا شد
مُرده ای از درون خود پا شد
بار دیگر به خانه برگشتم
جلد بودم به لانه برگشتم
آمدم سمت زندگی کردن
مثل سابق دوندگی کردن
برده بودم به بندگی کردن
گاو گونه چرندگی کردن
باز هم زندگیِّ تکراری
باز هم این مسیر اجباری
زندگی مبتلا به عادت شد
چرخه ی پوچ بی نهایت شد
خانه ای که همیشه غارت شد
مرگ ابزاری از تجارت شد
اتفافی که اختیاری نیست
آب گندیده ای که جاری نیست
| مسعود محمدپور |
ازمیان تمام چیزهایی که دیدهام
تنها تویی که میخواهم به دیدنش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی که لمس کردهام
تنها تویی که میخواهم به لمس کردنش ادامه دهم.
خندهی نارنج طعمت را دوست دارم.
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمیدانم عشقهای دیگر چه ساناند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زندهام.
عاشق بودن، ذاتِ من است
| پابلو نرودا / ترجمه: بابک زمانی |
یک جوری بود که نمیشد دوستش نداشته باشم
رفتارش خیلی دلنشین بود،خنده هایش قند تو دلم آب میکرد، شوخی هایش را که نگو!
آخ از نگاهش! مثل آن نگاه را هیچ جایی ندیده بودم
به نظرم می آمد همه عاشقش هستند...با خودم می گفتم مگر میشود کسی تو دنیا باشد که دوستش نداشته باشد؟
کسی هست که از شوخی هایش از ته دل نخندد؟
کسی هست که نخواهد ساعتها چشم به چهره اش بدوزد؟
اصلا این صورت دلنشین را مگر میشود نخواست؟
صدایش که بهترین موزیک دنیا بود! آهنگی که در بدترین وضعیت هم اگر می شنیدم امکان نداشت حالم را خوب نکند...
به همه حسادت میکردم، به همه ی آدم هایی که وقتی نبودم از کنارش رد می شدند. تمام کسانی که حتی یک کلمه با او حرف می زدند
گاه و بی گاه نفرین میکردم کسی را که او را تنها می بیند و من کنارش نیستم
روزی رسید که ترکم کرد و مسیر زندگی مان از هم جدا شد!
بعد از مدتها که عکسش را دیدم
فهمیدم اصلا هم زیبا نیست!
رفتارش هم اصلا دلنشین نیست!
شوخی هایش اصلا خنده دار نیست!
و آدم هایی که کنارش هستند هیچ هم آدم های خوشبختی نیستند!
چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟
فاصله ی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود!
او معمولی شده بود چون من دیگر "دوستش نداشتم"...
| زیور شیبانی |
من چه چیزی را بهانه کنم؟
که به تو برگردم
که به تو پیامی بفرستم
از بخت بد نه کتابی پیش تو جا گذاشته ام
نه عطری؛ نه شالگردنی
برای یک تبریک ساده هم هیچ مناسبتی با تو همخوانی ندارد
نه پزشک شده ای؛ نه مهندس و نه...!
از تولدت هم که ماه ها گذشته است
من چه چیزی را بهانه کنم که سر صحبت را با تو باز کنم؟
چرا به فکرم نرسیده بود
آن روز که همه ی بهانه ها را یکجا
به دستت دادم تا برای همیشه بروی
لااقل یکی از آن بهانه ها را
برای امروز پس انداز کنم؟!
من چه چیزی را بهانه کنم؟
که به تو برگردم
| مهسا مجیدی پور |
غم آخرت باشه، یکی از چرندترین و بی فایده ترین آرزوهای دنیاست. از این آرزوهای تکراریِ از زیر کاغذ کاربن درآمدهای که گویندهاش حتی به معنی کلمات هم فکر نمیکند. فقط میگوید که چیزی گفته باشد. چیزی به نام غم آخر وجود ندارد. زندگی تا تیتراژ پایانی، پر است که غمهای ریز و درشتی که هرگز تمام نمیشوند. فقط شکلشان تغییر میکند. دایرهی غم تبدیل میشود به مثلث غم. مثلث غم تبدیل میشود به جعبهی مستطیلی غم. کوه غم تبدیل می شود به تپه غم و تپه غم تبدیل می شود به نم نم باران غم.
غم ها همه جا هستند. گاهی تبدیل به ویروسی میشوند و توی تن بچه مان خانه میکنند، گاهی تومور می شوند و سر از گردن همسایه در می آورند، گاهی استخوان میشوند و در گلو گیر میکنند، گاهی در نقش کلاهبرداری بیرحم ظاهر میشوند و دار و ندار و اسم و رسممان را بالا می کشند، گاهی ریز میشوند و یک کسالت و افسردگی گذرا به جانمان میاندازند و گاهی تبدیل به طوفان غبار میشوند و قلمرویمان را می گیرند. غم ها هرگز برای همیشه نمی روند. غم ها جایی برای رفتن ندارند. غم بخشی از وجود انسان را تشکیل داده. جایی کنار آب، کنار خون، کناراستخوان.
سخت ترین چیزی که انسان باید در زندگی یاد بگیرد، رام کردن غمِ وحشی است. انسان باید یاد بگیرد که چه طور افسار دور گردن این موجود وحشی بیندازد و به او فرمان پیچیدن و توقف بدهد. باید یاد بگیرد غمش را تا کند و آن را ته کارتن موز در انباری بگذارد تا همیشه جلوی چشمش نباشد. شادی و آرامش همیشه از زیر پوستِ غمهای شکست خورده بیرون میآیند.
برای نجات پیدا کردن از این جنگ بی پایان، باید همیشه مسلح بود. باید شادی را تبدیل به سپر مدافع کرد و با شمشیرِ بالا برده به جنگ دشمنهای تکثیر یافته رفت. لا به لای این همه چرکی و سیاهی بالاخره نوری دیده میشود. همین باریکههای نور هستند که ما را به ادامه دادن و جلو رفتن تشویق میکنند. این تونل تاریک و سیاه یک جایی تمام میشود. تا رسیدن به تونل بعدی باید از تماشای آسمان و هوای تازه و روشنایی لذت برد.
| آنالی اکبری |
روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند
دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند
کفش در می آوری، قالی علامت می دهد
جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند
هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود
گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند
میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند
آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند
روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود
صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند
درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند
پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند
عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام
باز هم قلبم برای قبلها لک می زند
زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش
عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند
عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد
گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند
باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و
حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند
| غلامرضا طریقی |
بیتفاوتی شبیه سرماست.
از بافتهای سطحی پوست آغاز میشود و در اعماقِ حفرهی سینهات جای دنجی برای خودش پیدا میکند تا سرِ فرصت دور قلبت تار بزند.
تا سر فرصت پیچک وار دورِ ساقهای پا بپیچد و جوانههایش را در پاشنهها فرو کند.
تا سر فرصت در رگهای دستانت ریشه بدواند در بستر ناخنها بتابد.
تا میلِ نوازش را در انگشتانت بخشکاند.
تا پلکها را بر عشق به دنیا ببندی.
رویت را از آدمها بگردانی نفسِ عمیقی بکشی و برای همیشه بروی...
و زمستانی که در وجودِ من چهار نعل میتاخت آمده بود تا هرگز نرود...
| نیکی فیروزکوهی |
اصلا یعنی چه دیوار صاف باشد
تا خودِ ثریا باید کج رفت
خشت به خشت یک رابطه را باید کج گذاشت متمایل به مرد
اصلا چه معنی دارد حقوق برابر زن و مرد،
توی عشق از اینها نداریم، عشق عین بی قانونی ست، عین زن سالاری ست
عشق نجابت مرد است و صلابت زن، زن را باید بند بند وجودت بطلبد، زن لوس نمی شود، سوار نمی شود، فقط سخت می پذیرد، دیر تسلیم تو می شود، باید صبوری کرد، جنگید، اصرار ورزید و کج رفت!
زن را که دوست بداری، زن که بفهمد در تو نفوذ کرده
پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید.
| مسعود ممیزالاشجار |
در انتظار چه نشستهای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیهی حرام شدهاش را باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنتهی دیواری
به نیش عقربههای تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه میکند
و چشمهایت را میبرد
مانند دو تمبر باطل شدهی قدیمی
در آلبومی کپکزده بچسباند
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد بردهاست
شاید دنیا تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت
| عباس صفاری |
تو هر شهر دنیا که بارون بیاد
خیابونی گم می شه تو بغض و درد
تو بارون مگه می شه عاشق نشد؟
تو بارون مگه می شه گریه نکرد؟
مگه می شه بارون بباره ولی
دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه؟
چه زخم عمیقی توی کوچه هاست
که بارون یه شهرُ به خون می کشه
تو هر جای دنیا یه عاشق داره
با گریه تو بارون قدم می زنه
خیابونا این قصه رو می دونن
رسیدن سر آغاز دل کندنه
هنوز تنهایی سهم هر عاشقه
چه قانون تلخی داره زندگی
با یه باغی که عاشق غنچه هاست
چه جوری می خوای از زمستون بگی؟
یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست
که آدم رو از ریشه می سوزونه
هر عشقی تموم می شه و می گذره
ولی خاطره ش تا ابد می مونه
گاهی وقتا یه جوری بارون میاد
که روح از تنِ دنیا بیرون می ره
یکی چترِ شادیشو وا می کنه
یکی پشتِ یه پنجره می میره
تو هر جای دنیا یه عاشق داره
با گریه تو بارون قدم می زنه
خیابونا این قصه رو می دونن
رسیدن سر آغاز دل کندنه
هنوز تنهایی سهم هر عاشقه
چه قانون تلخی داره زندگی
با یه باغی که عاشق غنچه هاست
چه جوری می خوای از زمستون بگی؟
| ترانه سرا: بابک صحرایی |
| خوانندگان: سیامک عباسی، محمد راد |