هجر تو
- ۶ نظر
- ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۰
- ۶۷۸ نمایش
از این تنهایی هزارساله خستهام
از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم میگویم حالا نه
صبر میکنم وقتی آمدی
از این اجاق خاموش
این قابلمهها، ماهیتابهها
این شراب که هنوز بازش نکردهام
گیلاسهای خاک گرفته
بشقابهای دلمرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را میگذاشتی
خودم که بهانهجو شده
از این انتظار خستهام
همینجا نشستهام بر زمین و فکر میکنم
چه خوب که زمین گرد است عشقِ من
میروی
آنقدر میروی که باز
آنسوی زمین میرسی به من...
| عباس معروفی |
جایِ تو را زنِ دیگری پر کرده
زنی که من هم جای شوهرش را پر کردم
گله ای نیست من عادت دارم
تو هم زیاد به دلت بد راه نده
مرد تو هم روزی زنی غیر از تو را دوست می داشت
مثل تو که قبل از او دلبسته در باز کردن من بودی...
حال این شهر زیاد خوب نیست
شهری که هیچ کدام از آدم ها
عشقِ اول هم نیستند...
آن چنانی که تو
آن چنانی که من
آن چنانی که همه ی آدم ها...!
| رسول ادهمی |
دوستت دارد و از دور کنارش هستی
روی دیوارِ اتاق و سرِ کارش هستی
آخرین شاعرِ دیوانهتبارش هستی
دل من! ساده کنم، دار و ندارش هستی
دوستش داری و از عاقبتش با خبری
دوستش داری و باید که دل از او نبری
دوستش داری و از خیر و شرش میگُذری
دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری
دوستت دارد و یک بند تو را میخواهد
دوستت دارد و در بند تو را میخواهد
همهی زندگی ات چند؟ تو را میخواهد
دل من! گند زدی... گند! تو را میخواهد
شعر را صرف همین عشقِ پریشان کردی
همهی زندگیات را سپرِ آن کردی
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی
دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی
دوستت دارد و از این همه دوری غمگین
دوستت دارد و توجیه ندارد در دین
دوستت دارد و دیوانگیِ محض است این
دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین
مست از رایحهی کوچهی نارنجستان
دوستش داری و مبهوت شدی در باران
دوستش داری و سرگیجهای و سرگردان
دل من! آن دلِ آرامِ مرا برگردان
لب تو از لب او شهد و عسل میخواهد
لب او از تو فقط شعر و غزل میخواهد
دوستت دارد و از دور بغل میخواهد
دل من! این همه خوان، رستمِ یل میخواهد
دوستش داری و رؤیای تو جان خواهد داد
همه ی زندگیات را به فلان خواهد داد
فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟
دل من! عشق به تو شست نشان خواهد داد!
| یاسر قنبرلو |
که اینچونین است محبوبم!
در شهر من، باران
شهر تو سرد و پوشیده از برف
گویی آسمان...
پیامبَر حرف های ماست به یکدیگر!
ولی تو خوب گوش کن!
هر قطره
واژه ای ست بریده از گلویم
که از بخار رمیده در سرمایی استخوان شکن
به شکل ابرهایی سرگردان
تو را صدا میزنند
عزیزترینم!
در بخار آخری که از پنجره ی اتاق
به بیرون دمیدم
جمله ای بود وصف ناپذیر!
و تو آن را سحرگاهان
به هنگامه ی نوازش ابرها و خورشید
در شمایل رنگین کمانی شکوهمند
خواهی دید.
| حمید جدیدی |
الهی!
هیچ دری را به حال خود وا مگذار
و آبروی هیچ پرده ای را به دست باد مسپار
وگرنه پنچره ها دق می کنند
از داغ دختری که هر شب
در بستر یک دریا می خوابد.
خدایا!
هرگز کسی را برای گریستن
محتاج چشمان همسایهاش نکن
دوچشم زخمی همیشه گریان
لابهلای روسری مادران
نازل کن برای روزهای مبادا
پروردگارا!
به حق این ماه و برکه
مسیر مهاجرت مرغابی ها را
به نور مهتاب روشن کن و
غریزه ی ماهی آزاد را
مستدام بدار تا ابد
خدای من!
باد را از چمنزار
گرده را از گل
لقاح را از زنبور
و عشق را از آدمی باز پس نگیر
خدای ما!
فکر گلوله که به سرمان میزند
تیر می کشند قلبها
سرها را با قلبها مهربانتر کن
و سرگرممان نکن جز به مهربانی
آفریدگارا!
کلمه را رفتاری نو بیاموز
نسل آهو را با چاقو
مرد را با درد
و زن را با تن
از قافیهها ریشهکن بگردان و
بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا
خداوندا!
سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را
بانیان ملاقات و بوسه قرار بده
و به مرزبانان
آوازی مشترک عطا بفرما
خدایا!
مگذار گران تمام شود این شعر
پس به انبار غلات
گندم ارزانی فرما
و ضمانت چاقوها را
فقط در آشپزخانهها بپذیر.
| حسن آذری |
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم
| فاضل نظری |
ای دعای درخت زردآلو وقتی شاخهاش شکسته بود...
ای عطر خوش زعفران در بازارچه های قدیمی مسقف
ای غم همه ی آدم ها که مسافر مشهد می شوند،
و حاجات بزرگ را در کوپه های کوچک قطار جا میدهند...
ای خاطره های معطر
که موهبت سادگی و رنج ما هستید...
اینها همه اشکال دیگر علاقه است !
درخت زردآلو
وقتی خیالِ تو پر از شکوفه شود
آیا من هم رستگار می شوم؟
من گریستن و بخشیدن را از یاد نبردم
از یاد نبردم
که خرده های خاطره
مثل رگه های طلا
در میان سنگها با ارزش است...
از یاد بردن کار سادهای نیست !
هیچ شالیکاری
عطر برنج را فراموش نمیکند...
من تماشا را از یاد نبردم
و رنگ صدایت را با ابرهای دیگر اشتباه نگرفتم
بهخودم گفتم :
باران
تعلیم مدام گریستن است...
| سید رسول پیره |
نگذارید زنانِ زیبا
ترانه های غمگین بخوانند!
این سه درد
وقتی کنار هم می ایستند
بیشتر می شوند
زن، زیبایی و ترانه...
آوازِ ترانه های غم انگیز را
بگذارید زنان زیبا بخوانند
این سه درد
وقتی کنار هم می ایستند
کامل می شوند
زن، زیبایی و ترانه...
ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای!
نکند اندوه
آن روی دیگر شادمانی ست؟
| شکری ارباش / ترجمه: سیامک تقیزاده |
اشکِ یک برگ،روی یک گلدان
اشکِ یک قطره روی یک کاشی
گریه ی بی صدای یک گنجشک
وسطِ خونِ حوضِ نقاشی
گربه ی ایستاده بر دیوار
گرمِ آوازهای زیرِ لبی
گوشه ی حوضِ خشک می رقصند
چند تا بچه ماهیِ عصبی
آن طرف لای درزِ آجرها
میهمانی هرشبِ دوسه موش
لشگرِ سوگوارِ مورچه ها
نعشِ یک سوسک را گرفته به دوش
مادرم باز قصه می گوید
قصه از سرزمینِ دیو و پری
از صداهای گُنگ می ترسم
گرچه خالی ست خانه ی پدری
در اتاق و حیاط می چرخند
کودکی های باد برده ی من
گوشه ی حوض، رخت می شوید
باز مادربزرگِ مُرده ی من...
زندگی هست،زندگی جاری ست
زندگی باز مهربان شده است
پدر از کارخانه برگشته ست
پدرم سال ها جوان شده است...
تا دویدم به سمت شان، هر یک
مثل یک پرده ی سپید شدند.
گریه کردم، تکانشان دادم
گوشه ی خانه ناپدید شدند
هی صدا می زنم، ولی انگار
هیچ کس نیست یا نمی شنود
هی صدا می زنم، کسی انگار
حرف های مرا نمی شنود
هی صدا می زنم: کجا رفتید؟
خانه ی ما چقدر سرد شده
از صداهای گُنگ می ترسد
پسر کوچکی که مرد شده
مثل یک برّه، برّه گی کردم
دستِ آخر نصیبِ گرگ شدم
گریه کردند مرده هایی که
روی پاهایشان بزرگ شدم...
می روم...کوچه تنگ تر شده است
نیمی از روزِ سرد شد سپری
سایه ها پشت شیشه منتظرند
گرچه خالی ست خانه ی پدری
| حامد ابراهیم پور |
چشمانت راز شب اند و گیسوانت شرم خورشید،
پلک هایت که میخیسند،
شب را میگویند: بیا...!
و مژه هایت که بر میخیزد،
طلای لطف و نورِ صبحِ پاکند،
برف کوهساران،
وام سپیدی سینههای تو است...
و نجابت گیاهان،
دست خواهش ایشان از عصمتِ نا شکننده ی تو،
به شوق صدای تو پرندگان میخوانند
و به تپش قلبِ عاشق تو، پرندگان عاشق میشوند
لبخندی بزن که جهان دوباره فدا شود!
کلامی بگو که جهان یک باره شراب شود،
دستی برآر که خلقت از تکوین بماند!
تا که در آیی و شکفتن آغاز شود...
| عباس نعلبندیان |
وقتی گریبانِ عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازَل می آفرید...!
وقتی زمین نازِ تو را در آسِمانها می کشید...!
وقتی عطش طعمِ تو را با اشکهایم می چشید
"من عاشقِ چشمت شدم" نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...!
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود...
آن دَم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد...!
آدم زمینیتر شد و عالَم به آدم سِجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...!
| افشین یداللهی |
دستت را به من بده
نترس !
باهم خواهیم پرید...
من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته هایی که بارانْ پَرَست...
امید و علاقه ی من از تو ،
اندوه و اضطراب تو از من
واژهها، کتابها و ترانههای من از تو ،
سکوت، هراس و تنهاییِ تو از من
حضور، حیات و حوصلهی من از تو ،
تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من
هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو ،
درد، بلا و بی کسیهای تو از من...
| سید علی صالحی |
در حضور دیگران می گویم
تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم
چه دروغی گفته ام
میگویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای این که از درد سر به دور باشیم
نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من
و در این بازی شکست می خورم
و باز می گردم
زیرا که شب نمی تواند،
حتی اگر بخواهد،
ستارگانش را نهان کند،
و دریا نمی تواند،
حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را...
| نزار قبانی |
نه عزیزم!
به تو فکر نمی کنم
"زیبایی" ات مستدام ولی...
آبی بود که از سرم گذشت تا نام تو را با خودش ببَِرد!
"تنهایی" گاه
با اعمال شاقه همراه است:
شکستن آینه ای که بارها در آن خندیدیم
شکستن گلدان ها
شکستن پنجره، میز، صندلی ها
اگر نه قول شکستنی نیست
حرفی ست که از شکم سیری زیاد بهم تعارف می کنیم!
حالا فقط "سَر" نیست
دلم را به دریا زده ام
تا آب هر آنچه هست، با خودش بِبَرد
دوست داشتن را بِبَرد
خاطرات خانه را بِبَرد
گیره ی سیاه جا مانده ات را بِبَرد
نام تو را ...
نام تو را ...
نام تو را ...
نامت اما
ماهی قزل آلایی ست که دوست دارد
بر خلاف آب شنا کند...
| حمید جدیدی |
من خسته ام و طاقت آزار ندارم
با اینکه تو را دارم، انگار ندارم
یک عمر به پای تو و تصمیم تو ماندم
یک بار بمان گرچه من اصرار ندارم
ای رفته و برگشته و برگشته و رفته
من حوصله ی این همه تکرار ندارم
می گفت رفیقی که مرا دوست نداری
دیگر به خدا قدرت انکار ندارم
هر لحظه خود آزاری و خود سوزی و افسوس
از ترس خودم جرأت اقرار ندارم
چون عطر تو آواره شدم کوچه به کوچه
سقفی که شود بر سرم آوار ندارم
ای جان به لب آمده ی بوسه نداده
راهی شده ام، مهلت بسیار ندارم
سیگار به سیگار به ته می رسم انگار
راهی به جز این مردن کشدار ندارم
سیگار به سیگار به سیگار به سیگار...
| صابر قدیمی |
جان من را گرفتی و رفتی
در خیابان تا ابد بن بست
باز با این وجود معتقدم
عشق تنها دلیل زندگی است
در خیابان تا ابد بن بست
اخم کردی به من زمستان شد
خواستم تا ببوسمت اما
این سعادت نصیب باران شد
خوش به حال کسی که با لبخند
در کنارت نظر به آیِنه کرد
آن که نبض تو توی دستش بود
دکتری که تو را معاینه کرد
کاش جشن تولدت باشم
عمر من را هزار باره کنی
هر کسی از علایقت پرسید
کاش می شد به من اشاره کنی
نامت ای خوب اگر دلآرامست
دل ما را که خوب آشفتی
با همان قلب سرد و بی احساس
جالب اینجاست شعر می گفتی
.
.
باز با این وجود معتقدم
عشق تنها دلیل زندگی است
| احسان رشیدی |
دنبال دو کلمه می گشتم
دو کلمه مانند پچپچِ دو برگ در گوش هم
یا زمزمه ی دو لب در جست و جو ی یک بوسه
دنبال دو کلمه می گشتم
مانند دو گوشواره که آویزهی گوشت کنم،
کلمات صف کشیدند
دسته دسته
دستبند تو شدند
کلماتی که دستت را دوست می داشتند،
تو چنگ زدی
از هم گسیختی
رشته ی کلمات را
در هم ریختی
فرو انداختی
هر یک را به گوشهای...
دنبال یک کلمه می گردم
یک کلمهی خاموش
مانند یک بوسه !
که جمع کند همهی کلمات را
روی لبهای تو...
| شهاب مقربین |
اگر می توانستم
بهار را مثل پیراهنی به تن کنم
دوباره به دهکده بر می گشتم
و با دسته گلی در دست
همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم
اگر می توانستم
بهار را مثل پیراهنی به تن کنم
می دانستم چه کارهایی بکنم
که مرا دوست بداری
به آبی چشم هایت مروارید می ریختم
چمن را زیر پایت پهن می کردم
اما افسوس
نمی شود از بهار، پیراهن برید
نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد
سوزن در تن درخت کار نمی کند
و به بارانی که می بارد نمی شود دکمه دوخت
| رسول یونان |
بیا موهای زمستان را شانه کنیم...
سردی دست هایش را
بسپاریم به دل های گرم مان...
بهار،
دختری ست با موهای پریشان
عاشق اش باش...
پیشانی اش را ببوس
ستاره های شب را
یک به یک بباف به گیسوان
این مسافر خسته از راه...
برای یک بار هم که شده
مهر را بنشان در تقویم بهار.
شکوفه ای باش
رها شده از اسارت برف.
جوانه ای باش
پر از لبخند خدا.
| علیرضا اسفندیاری |
دلم به دست های تو خوش بود
به اینکه این بهار
پاییز را از لباس هایم می تکانی.
به اینکه خط به خط دستم
پر از دست خط تو باشد.
به اینکه قول دست هایت را
ـ ده بار تمام ـ به انگشت هایم داده ام.
دلم به چیزهای ساده ای خوش بود
به بوییدن گل های سرت
بافتن موهات
به اینکه برای حتی یک بار
گره روسری ات با سر حرف من باز شود.
چقدر داشتن چیزهای ساده سخت است.
مثل یک مار بی دست و پا
که هیچ وقت نتوانست برای معشوقه اش نامه ای بنویسد
یا دست کم یک بار برایش دستی تکان بدهد
می پیچم به دور خودم
به دور خودم می پیچم
و دلم برای دلم می سوزد.
| داوود سوران |
شعرِ واقعی تویی مادر!
زمانی که دست هایت ،
قافیه هایی دلنوازند،
آرامند و آرام می کنند؛
شعرِ واقعی تویی مادر،
در هنگامه صبح،
که عطر خوشِ بهارِ نارنج
از گوشه روسری ات
در فضای خانه ،
وقتی می خندی ، می پیچد...
و خورشید از لا به لایِ
دندان هایت طلوع کرده؛
گرما می بخشد...
شعرِ واقعی تویی مادر،
که شعر در برابر تو زانو می زند،
وقتی فرزندی را،
تنها یادِ آغوشت،
شاعر کرده است...
| سید طه صداقت |
خیابان شریعتی...
دو راهی قلهک...
من و تو ایستاده ایم!
لبهایت تکان می خورد
صدایت را نمی شنوم
ولی به گمانم می خواهی بروی...
( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )
فریاد میزنم: نرو ... نرو ...
لبهایت همچنان تکان می خورد...
اتریش , تحصیلات , موسیقی , دانشگاه !
کلماتت از ورای ذهنم می گذرند
( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )
فریاد میزنم: نرو ... نرو ...
تو هم فریاد میزنی ! باید بروی !
انگار که یادت رفته است که دست در دست هم به تمام " باید "های دنیا قی کردیم...
این چه بایدیست که اکنون گریبانمان را گرفته است ؟!
حرفهایت تمام شده است
پشتت را به من می کنی
( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )
فریاد میزنم: نرو... نرو...
تو می روی !
من به جای قدمهایت خیره می شوم...
نمی دانم نیمه های شب است یا میانه ی صبح شاید هم ظهر باشد !
جایی شبیه فرودگاه ایستاده ام...
از خودت هم زودتر رسیده ام
تو می آیی !
چمدان در دستت دنیای مرا ویران می کند !
مرا میبینی فریاد میزنی
صدایت را نمی شنوم ولی آشفتگی از چهره ات پیداست !
( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )
فریاد میزنم: نرو ... شیدا نرو ...
تو لبخند میزنی !
لابد می خواهی با خاطره ای خوش از هم جدا شویم
نمی دانی که بعد از تو هیچ خاطره ای مرا خوش نیست !
صدایی در گوشمان می پیچد:
مسافران پرواز شماره ی 743 !
( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )
به قسمت انتظار !
تو میروی !
من به زمین می افتم
ضجه می زنم ...
مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !
( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )
فریاد میزنم: شیدا نرو ... شیدا نرو ...
از پشت شیشه برایم دست تکان می دهی...
زمان ایستاده است...
پس چرا عقربه ها حرکت می کنند ؟!
صدایی منحوس در گوشم میپیچد:
پرواز شماره ی 743 !
( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )
به مقصد اتریش
تهران را ترک می کند !
دنیای مرا ترک می کند !
جایی شبیه خیابان شریعتی...
جایی شبیه دو راهی قلهک...
ایستاده ام !
خاطراتم را مرور میکنم
نمی دانم چند سال است که رفته ای
تقویم می گوید سه سال
ولی دروغ می گوید
مگر می شود این همه دلتنگی را در سه سال گنجاند ؟!
نمی دانم کجایی
نمی دانم اتریش هم خیابانی چون شریعتی
و دیوانه ای چون من دارد یا نه ؟
( فردی در گوشم زمزمه میکند : دیگر نمی آید ! )
دروغ می گوید !
می دانم که بالاخره می آیی !
پرواز شماره ی 743 !
( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )
عاقبت به تهران باز میگردد
من دوباره به فرودگاه می آیم
تو از میان پنجره ها می آیی
چمدانت پر از دلتنگی و حسرت است
من بغلت می کنم...
می بویمت...
می بوسمت...
می بوسمت...
می بوسمت...
مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !!
ولی برایم مهم نیست
دست در دست هم به خانه می آییم !
هه ! چمدانت را در فرودگاه جا می گذاریم !!
خیابان شریعتی...
دو راهی قلهک...
پیرمردی سیگار به دست ایستاده...
به زمین خیره شده است
لابد خاطراتش را ورق می زند...
سنی ندارد !
تقویم می گوید بیست و سه سال
ولی دروغ می گوید !
مگر میشود این همه خستگی را
در بیست و سه سال گنجاند ؟!
پیرمرد زیر لب می گوید :
پرواز شماره ی 743 !!!
( به گمانم این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکند ! )
به کنارش می روم و آرام در گوشش زمزمه میکنم :
" دیگر نمی آید " !
| پرواز شماره ى ٧٤٣ دیگر نمى آید / حسام افسری |
از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!
از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی
از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!
از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!
از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم
بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...
از سر زدن به خانه ام مابین ِ رفتن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات
می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم
رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده
پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی
از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت
از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!
بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم
از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها
باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
| سید مهدی موسوی |
چقدر پاهای کوچکت به تو می آیند
وقتی در بزرگراه قدم می زنی
و ناخواسته پل های عابر پیاده را هوایی می کنی
از خانه به خیابان می آیی
بی اینکه بدانی
زنان زیبا چه بلایی بر سر جهان می آورند
پس طوری از پلهها پایین بیا
که قیمت دلار بالا نرود
بگذار واقعیتی را با تو در میان بگذارم
در خاورمیانه
مردها یا عاشق میشوند
یا انقلاب میکنند
حالا بگو
سهم من از تو
از سرزمینی که برای آن جنگیده ام چیست؟
| حامد یعقوبی |
و چه قدر خسته ام از «چرا؟»
از «چه گونه!»
خستهام از سؤال های سخت
پاسخهای پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچهای تند
نشانههای بامعنا، بیمعنا
دلم تنگ میشود گاهی،
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو « فنجان قهوه ی داغ »
سه « روز تعطیلی در زمستان »
چهار « خنده ی بلند »
و پنج « انگشت » دوست داشتنی!
| مصطفی مستور |
در سمت توأم
دلم باران، دستم باران
دهانم باران، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم...
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند...
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود...
کاش من همه بودم !
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم ،
کفش های ماه را به پا کرده ام...
دوباره عازم توأم...
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند
از شادی من است،
زندگی با توست
زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...
| محمد صالح علا |
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجرایی است که در حافظهی دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم، باورکن
جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست
شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
با دلم طاقت دیدار تو، تافردا نیست
من و تو ساحل و دریای همیم، اما نه!
ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست...
| محمدعلی بهمنی |
دیروز وقتی کنارت بودم
احساس پرنده ای را داشتم که در کنار آدم ها
امنیتی وصف ناپذیر داشت!
احساس گلی را که چیده نشد
و جاماند از گلفروشی ها و گلدان های بلورین
حس می کردم درختی خوشبختم
که جاده، دیگر از او عبور نخواهد کرد
و گاه خودم را رودی آزاد می دیدم
بی هیچ سد و معبری...
دیروز وقتی کنارت بودم
چون جشنِ روزهایِ استقلال،
احساس شادمانی می کردم!
چون بزرگداشت سربازی ملی، احساس غرور
و طالع ام به شکلی ستودنی
داشت رقم می خورد
چه خوب که یافتمت
دیروز احساس آدمی را داشتم
که حالا، آدمیان را دوست دارد
و عشق بی آنکه بفهمم
اندوه و تنهایی ام را
سرزنش کنان
به دور دست ها فرستاده بود.
| حمید جدیدی |
برایم آفتابگردانی پست کن
در پاکتی مهر و موم
تا روشنی در میان راه هدر نرود!
آدرس همان همیشگی ست
و " من النور الی الظلمات..." را
تمام پستچی ها بلدند!
بیش از آنچه فکر کنی تاریکم
و هر چه به پاهایم نگاه می کنم
چیزی نمی بینم...
دست هایم را نمی بینم
خودم را نمی بینم
و چشم هام گذرگاهی مرزی ست
تا محموله ی نور
به مقصدش برسد
برایم آفتابگردانی پست کن
همراه با کمی بوته های یاس
و اطلسی البته!
من تاریکم عزیزم
گوشت و پوست و استخوانم
با پاییز عجین شده است
و نور و عطر و رنگ از آن توست!
به پستچی ها اعتماد کن
و با گل هایی که گفتم
کمی از زیبایی ات را درون پاکت بریز
| حمید جدیدی |