کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۱۲۹ مطلب با موضوع «ادبیات جهان» ثبت شده است

جنایت

۲۹
مهر


آن‌گاه که مردی به زبان نمی‌ آورد 

زنی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن زن را.


و آن‌گاه که زنی به زبان می‌ آورد 

مردی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن مرد را.


در عشق 

سکوت جنایت مرد است 

و حرف زدن جنایت زن...


| شهرزاد الخلیج |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که هستی 

بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام


دوستت دارم 

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

بلکه برای آنچه که از من می سازی 


دوستت دارم 

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی


دوستت دارم

چون دست بر دل فسرده ام می نهی، 

زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی

بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند 


دوستت دارم 

چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم 

کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد 


دوستت دارم 

چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای 

فراتر از هر سرنوشتی

شادی را به من ارزانی داشتی 

این همه را هدیه داده ای

بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی

به این کار توانا گشته ای

چون خود بوده ای 

شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد 


| روی کرافت |

  • پروازِ خیال ...


دوجین کار سرم ریخته

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود!


| ایلهان ترک |

  • پروازِ خیال ...


خوب می‌دانم

که من اولین زن زندگی توام

اما

شیطانی که هر روز صبح

با ما قهوه می‌نوشد

همواره مرا تشویق می‌کند

تا از تو بپرسم

«دومی چه کسی‌ ست؟!»


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران گونه‌های گلگونم را می‌خواهند

تو حتی موهای سفیدم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها لبخندم را می‌خواهند

تو حتی اشک‌هایم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها سلامتی‌ام را می‌خواهند

تو حتی مردنم را هم دوست داری.


| هان یونگ‌اون / ترجمه: سینا کمال آبادی |

  • پروازِ خیال ...

نگهم دار

۱۱
مهر


اگر می خواهی نگهم داری

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

ببین دارم می روم

گرمای دستت هنوز می تواند نگهم دارد

لبخند هم جذبم می کند، شک نکن

اگر می خواهی نگهم داری اسمم را صدا بزن

مرزهای شنوایی خط هایی تیز هستند

تیز و از پرتو آفتاب باریکتر

اگر می خواهی نگهم داری شتاب کن

داد بزن وگرنه صدایت به من نمی رسد

شتاب کن، خواهش می کنم

اگر رفته باشم چه سود از واژه های تلخت

چه سود از آنکه زمین را برنجانی

با نوشتن اسم پریده رنگم بر روی شن

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

نگاه کن که دارم می روم

نفس به نفس من بده

آنگونه که غریق را نجات می دهند

امید زیادی نیست، دیرزمانی تنهایی با من بوده ست

اما نگهم دار، خواهش می کنم

نه برای من، برای خودت


| هالینا پوشفیاتوفسکا / ترجمه: ضیاء قاسمی |

  • پروازِ خیال ...

نقش ها

۰۴
مهر


هرگاه نقش کبوتری را کشیدی

درختی برایش مهیّا کن

تا لانه‌ اش را روی آن بسازد


نقش کوهی را که کشیدی

برفی نیز روی آن بباران و بباران

تا تنها نباشد


نقش رودی را که کشیدی

دو ماهی نیز در آن رها کن

تا حوصله‌اش سر نرود


نقش کودکی را که کشیدی

کیفی پر از کتاب بر شانه‌ هایش بیاویز

تا تفنگ به دوش گرفتن را یاد نگیرد


درخت خشکی را نیز که بریدی

از آن قلمی بساز

نه قنداق تفنگ و قفس

تا پرنده‌ها آزرده نشوند و کوچ نکنند.


| لطیف هلمت |

  • پروازِ خیال ...


محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند

زیاد فکر نکن

فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


دلبندم...

اگر پرسیدند:

چرا موهایت را کوتاه کرده ای

و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی

که ماه ها نگهداری اش کرده بودی

و مانند تابستان سایه ساری خنک

و بویی خوش

در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام

زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.


شاهبانوی من...

اگر با هم به رقص برخواستیم

و فضای پیرامون مان

سرشار از درخشش و نور شد

آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند

که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام برقص

بگذار بازوانم مانند تختخوابی تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند

که من هیچ قصر و غلامی ندارم

و دارای گردن آویز الماسی نیستم

که با آن گردن کوچکت را بپوشانم

با غرور به آنها بگو:

مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


گفت: "راستش در واقع برای تو نمی نویسم. دارم کارهایی را یادداشت می‌کنم که دلم می‌خواهد با تو انجام دهم."

کاغذها همه‌جا پخش و پلا بود؛ دور و برش،‌ پایین پاهایش، حتی روی تخت.

یکی از آن ها را همین‌طوری برداشتم:

"پیک‌نیک، چرت بعد از ظهر روی سینه ات، رقص، عطر، تماشای ویترین مغازه‌ها، کباب درست کردن روی زغال،‌ سرک کشیدن به روزنامه‌ای داری می‌خوانی، وراجی، آواز خواندن برای تو، درخواست چیدن ناخن‌هایم، کسل شدن، بهانه گرفتن، قهرکردن، کشیدن ریش‌ات، بازی با موهایت، گوش دادن حرف‌هایت، گرفتن دست‌هایت‌، احساس امنیت کردن، پرسیدن این‌که هنوز دوستم داری یا نه...بچه."

تمام ورق ها را جمع‌ کردم و لبه‌ی تخت نشستم تا ببینم ماجرا چیست.

لبخند می‌زدم، اما در واقع  آن همه انرژی و آن همه شور، زبانم را بند آورده بود.


| من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا |

  • پروازِ خیال ...

بگو بدانم

۲۱
شهریور


بگو بدانم

پیش از من آیا

زنی را دوست داشته ای؟

زنی که در معرض عشق خودش را گم کند؟


بگو 

بگو که زن وقتی که عاشق جنگل یاس میشود

چه برسرش خواهد آمد؟

بگو بدانم

شباهت فریادگون

میان سایه و اصل چگونه است؟

میان چشم و سرمه چگونه است؟

زن برای عشقش بدل به چه خواهد شد؟

نسخه ای برابر اصل؟


چیزی به من بگو

که هیچ زنی جز من نشنیده باشد...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

اگر جنگ نبود

۱۷
شهریور


اگر جنگ نبود

تو را به خانه ام دعوت میکردم

و میگفتم:

به کشورم خوش آمدی

چای بنوش خسته ای

برایت اتاقی از گل میساختم

و شاید تو را در آغوش میفشردم

اگر جنگ نبود

تمام مین های سر راه را گل میکاشتم

تا کشورم زیباتر به چشمانت بیاید

اگر جنگ نبود

مرز را نیمکتی میگذاشتم

کمی کنار هم به گفتگو مینشستیم

و خارج از محدوده دید تک تیر اندازان 

گلی بدرقه راهت میکردم

اگر جنگ نبود 

تو را به کافه های کشورم میبردم

و شاید دو پیک را به سلامتیت مینوشیدم

و مجبور نبودم ماشه ای را بکشم

که برای دختری در آنور مرز های کشورم

اشک به بار می آورد

حالا که جنگ میدرد تن های بی روحمان را

برای زنی که

عکسش در جیب سمت چپم نبض میزند

گلوله نفرست.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

جا نگذارید!

۱۶
شهریور


 آدم‌ها وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند

با خود نمی برند‌‌!

آدم‌ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان‌‌

شعرهایمان‌‌

رویاهای خیس شبانه‌‌مان می مانند‌‌‌

جا نگذارید!

هر چه را که روزی می آورید را

با خودتان ببرید‌

وقتی که می روید

دیگر به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.


| هرتا مولر |

  • پروازِ خیال ...

مردم می فهمند

۰۸
مرداد


مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

تا ابد

۰۷
مرداد


اگر...

اگر زنی گفت که تا همیشه دوستت دارد

تو بهترین مردان هستی

و پیش از تو کسی را نداشته است

و پس از تو نیز کسی را نخواهد داشت

گفته اش را باور نکن

زیرا برای زنان یک دقیقه یعنی همیشه ی تا ابد


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

چقدر دیر

۰۲
مرداد


چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم

توی خیابان با هم روبرو می شویم.

تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری 

فقط کمی جا افتاده تر شده ای...

قدم هایم آهسته تر می شود...

به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!

درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...

و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.

هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...

تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...

می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!

می دانم به چه فکر می کنی!

من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!

چقدر دیر کرده ای!

چقدر دیر ایستاده ام!

چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم

قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...

تو اما هنوز ایستاده ای...

خداحافظی‌ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشت‌ها بدترند. 

حضور عینی انسان نمی‌تواند با سایه‌ درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!


| آدم‌کش کور / مارگارت آتوود |

  • پروازِ خیال ...


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

مردی زنی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی مردی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی و مردی

کسی که 

دوست‌شان داشت را دوست نداشتند.


روزی، روزگاری

اتفاقی افتاد

و احتمالاً همان یک بار بود:

مردی و زنی

همدیگر را دوست داشتند.


| روبر دسنوس |

  • پروازِ خیال ...


بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست هم باشیم

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج سخنی خوش

محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی ؟

چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد

نمی اندیشی ؟


دوست من باش

دوست من باش

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو

بر روی سبزه ها راه بروم

و با هم کتاب شعری بخوانیم

من ، همچون زنی ، خوشبخت می شوم که تو را بشنوم

ای مرد شرقی

چرا فقط مجذوب چهره ی منی ؟

چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی

و عقلم را نمی بینی ؟

من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم

چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی ؟

چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی ست ؟


دوست من باش

دوست من باش

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری

و کاخها را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی

و کلیدهای ماه را به من ببخشی

نه، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمیهایم کوچکند

دلم می خواهد ساعتها

ساعتها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم

دلم می خواهد وقتی که اندوه در من ساکن می شود

و دلتنگی به گریه ام می اندازد

صدای تو را از توی تلفن بشنوم


دوست من باش

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبارعاشقانه خسته شده ام

دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد

تو را به خدا

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند ؟

چرا مرد شرقی

زن را مثل یک تیکه شیرینی

و جوجه کبوتر می بیند

چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند

و به خواب می رود ؟

 

| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم...

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شادتر می خواهم 

با من یا بی من...

بی من اما شادتر اگر باشی

کمی، فقط کمی!

ناشادم...


و این همان عشق است 

عشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد...


خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست،

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد مى خواهم...


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...


دست هایت خیلی مهربانتر از تواَند

دست هایت مانند کنده ی درختی ست

که من هنگام غرق شدن به آن می چسبم 

دست هایت مانند بخاری اند

که من هنگام سرد شدن به آنها نزدیک می شوم و گرم می شوم 

ای مردی که به صداقت دست هایت می بالی

اگر روزی از روزها آنها را در کافه های بین راه دیدی

سلام مرا به آنها برسان و بگو دوستشان دارم.


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

تب مى کنم، عرق مى کنم، مى لرزم

جان مى دهم هزار بار

مى میرم و زنده مى شوم

پیش چشم هاى تو

تا بگویم: دوستت دارم

اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

آخرین بار آن

از همیشه سخت تر است...


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


شما چه طور می‌توانید بگویید که عاشق یک نفر هستید؛ 

در صورتی که هزاران نفر در دنیا وجود دارند که شما به آن‌ها بیش‌تر عشق می‌ورزیدید، اگر آن‌ها را ملاقات می‌کردید؟

اما هرگز نکردید.

ما باید بپذیریم که عشق، تنها،

نتیجه‌ی یک رویارویی‌ ست.


| چارلز بوکفسکی |

  • پروازِ خیال ...


اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار

نه زیر خطی از سایه ی روشن .

اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار

و خاکستری و سبز و طلاییو درهم .

روز دوستم بدار

شب دوستم بدار

و در بامداد با پنجره‌ ای باز!

اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن

تمام و کمال دوستم بدار 

یا اصلا دوستم ندار .


| هوگو ماوریس کلاو |

  • پروازِ خیال ...

سرزمین من

۱۴
تیر


با من از دست هایت

از پیشانی ات 

و از آفتاب تندی که بر آن می تابد 

از پیراهنت بگو

که باد 

به سینه ات می چسباند آن را

وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای

و فکر زمستان پیش رو

که به گرمای آغوش من می کشاندش.

بوی گندم ویرانم می کند

بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند

با من از خاک مزرعه ات حرف بزن

و بگذار

شعرهایم

تب تند تنت را داشته باشد

تب خاکی را که سرزمین من است.

 

| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...


آن‌چه را عاشقانه دوست می‌داری،

بیاب،

و بگذار تو را بکُشد. 

بگذار خالی‌ ات کند،

از هرچه هستی.

بگذار بر شانه‌هایت بچسبد،

سنگینت کند،

به سوی یک پوچی تدریجی.

بگذار بکشدت

و باقیمانده‌ات را ببلعد.

زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،

دیر یا زود

اما چه بهتر که آن‌چه دوست می‌داری،

بکشدت.


| چارلز بوکفسکی / ترجمه: مهیار مظلومی |

  • پروازِ خیال ...

انگشتانش

۳۰
خرداد


چه چیزی می تواند بدتر از این باشد

که انگشتانش

آخرین چیزهایی باشند

که از او باقی می مانند

برای مردی که جز نواختن نغمه های عاشقانه

چیزی نمی داند؟

می ترسم آن روز بیاید

دو سوی میدان را گلوله ها فتح کرده باشند

و من

از میان پوکه های خالی فشنگ

انگشتان نیمه جان تو را بیابم

که هنوز میل نواختن دارند.


| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...

جهان سوم

۲۹
خرداد


چون عشق نزد ما

احساسی درجه سه است،

و زن

شهروندی درجه سه است.

و کتاب های شعر

کتابهایی درجه سه‌اند

به همین خاطر ما را؛

مردم جهان سوم می‌نامند...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

عشق

۲۸
خرداد


زنان عشق را، رمان می‌خواهند.

مردان، داستان کوتاه !


| دافنه دوموریه |

  • پروازِ خیال ...

وفا

۲۷
خرداد


تو مانند کودکانی محبوبِ من!

که هرقدر به ما بدی کنند بازهم دوستشان داریم...

عصبانی شو!

حتی وقتی عصبانی می‌شوی دوست‌داشتنی هستی...

عصبانی شو!

که اگر موج نبود دریاها نبود...

طوفان باش... 

ببار...

که قلب من همیشه تو را می‌بخشد.

عصبانی شو!

من مقابله به مثل نخواهم کرد

که تو کودک بازیگوشِ پرغروری هستی

چگونه با این کودکی

از پرندگان انتقام می‌گیری؟

اگر روزی از من دل‌زده شدی

برو

و من و سرنوشت را متهم کن

اما من، 

همین من،

اشک و اندوه برایم بس است

که سکوت خودْ عظمتی است !

و اندوه خودْ عظمتی است...

اگر ماندن خسته‌ات می‌کند

برو

که زمین،

زنان و بوی خوش دارد

و سیاه‌چشمان و سبزچشمان...

و هر وقت خواستی مرا ببینی

و هر وقت مثل کودکان!

به مهربانی‌ام احتیاج داشتی،

هر وقت که خواستی به قلب من برگرد...

که تو هوای زندگانی من!

و آسمان و زمین منی...

هر طور می‌خواهی عصبانی شو

هر طور می‌خواهی برو

هر وقت می‌خواهی برو...

اما حتماً یک روز برمی‌گردی

روزی که شاید فهمیده باشی !

وفا چیست...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

وطن

۲۶
خرداد


هر بار 

که ‌ترانه ای ‌برایت سرودم 

قومم‌ بر من تاختند!

که چرا برای میهن شعری نمی‌سرایی؟

 و آیا زن چیزی‌ به جز‌ وطن است...؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر فرداروزی،

آن‌ها که مارا باهم دیده‌اند،

پرسیدند او که ‌بود؟

خیلی دقیق از من نگو

مختصر بگو؛

باقی عمر من است او...


| جمال ثریا |

  • پروازِ خیال ...


فقط یک بار حس کردم یک نفر درکم کرد..

تازه با ربه کا بهم زده بودم و حالم خیلی بد بود ،

توی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بهم ریخته ام ..

ماجرای دعوای با ربه کا و جدا شدنمان را برایش تعریف کردم ..

و او در جواب به من نگفت همه درد دارند ،

نگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم می کند ،

نگفت جنبه ی مثبت زندگی را ببین، نگفت که تقصیر خودم است ،

بحث مارکوس ، نقاش فلج سر کوچه آگوستین را پیش نکشید،

فقط چهره اش را در هم کشید و گفت « آخ... »

همین . انگار خوب می فهمید که همین درد ساده و پیش پا افتاده ، چقدر دارد آزارم می دهد ..

تنها باری که حس کردم کسی درکم کرد، همان یک بار بود ...

همان یک بار


| شب بخیر آقای رئیس جمهور / ژاک پریم |

  • پروازِ خیال ...

آسمان من تویی

۱۳
خرداد


از من می پرسند 

آسمان چه رنگی است؟ 

آبى

سرخ 

کبود؟ 

من از آنها می خواهم 

سوالشان را از تو بپرسند 

برای اینکه آسمان من تویی.


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

می ترسم بگویم

۱۱
خرداد


می ترسم،

می ترسم

به آنکه دوست می‌ دارم

بگویم

"دوستت دارم".

بی تردید؛

شراب که از سبو

سرازیر شود

اندکی از آن کاسته می‌شود!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"

"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"

ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.

" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "

"و خواهش دوم چیست؟"

می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.

خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.

می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهان شان می کردم.


| ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد / پائولو کوئلیو |

  • پروازِ خیال ...

همیشه آبی

۳۱
ارديبهشت


عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد. 

یک روز جامدادی‌ اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.

می‌دانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌ ای بود، فقط من و خودکارها.

وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،

می‌خواستم بگویم برای این‌که او آبی می‌نویسد.

همیشه آبی...


| جزء از کل / استیو تولتز |

  • پروازِ خیال ...


ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ.

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ!

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ،

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ! "ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ"

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ .  ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ

ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞﺷﻮﺩ.

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ !

ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم ...


| پائولو کوئلیو |

  • پروازِ خیال ...


شاخه‌ی عشق را شکستم

آن را در خاک دفن کردم

و دیدم که

باغم گل‌ کرده‌ است

کسی نمی تواند عشق را بکشد

اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال‌هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد

با جوی ها می درخشد

و غوطه‌ور در آب

برق می زند


خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه‌ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری

دلم بر نوک انگشتانم می رقصید


عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌ است

چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می درخشند

و چرا لبهایم از صبح روشن‌ترند


می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید

و دست‌هایم در عشق به دام افتادند

حالا مردم می پرسند که من زندانی کیستم


| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه : محسن عمادی |

  • پروازِ خیال ...

چیزهایی که نگفتم

۱۱
ارديبهشت


وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست 

نگفتم : عزیزم، این کار را نکن

نگفتم : برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم


حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

نگفتم : عزیزم ، متاسفم ،

چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم 

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است 

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای 

من آن را سد نخواهم کرد


حالا او رفته و من

تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود 

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد

اما حالا ، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را درآر ...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم .


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


پیشانی‌ام را می‌بوسی

و قسم می‌خوری

آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت

می‌گویی این‌بار که برگشتم

برایت کلبه‌ای می‌سازم

بر لب رودخانه‌ای دور

روزها به شکار آهوان کوهی می‌روم

و از درز سنگ‌های سخت

گل‌های نایابی را می‌چینم

که تو دوست داری به موهایت بیاویزی

می‌گویی بخند

تمام می‌شود این جنگ!

باور می‌کنم حرف‌هایت را

همان‌طور که هزار بار دیگر باور کرده بودم

دریغ اما

آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است که آخرین گلوله!


| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...


از در بالا رفتم

پله‌ها را باز کردم

لباسِ خوابم را خواندم

و دکمه‌هایِ دعایم را بستم

ملافه را خاموش کردم

و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم

آخ!...از دیشب که مرا بوسید

همه‌چیز را

قاطی کرده‌ام


| رومن لنسکی |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم

وقتی من بمیرم و خورشید را ترک گویم

و به موجود دراز غم انگیز نه چندان دلچسبی مبدل شوم

مرا در آغوش می گیری و بغل می کنی ؟

بازوانت را به دور اندام من حلقه می کنی ؟

آنچه سرنوشتی ظالمانه مقدر ساخته ، بی اثر می کنی ؟

اغلب به تو می اندیشم

اغلب به تو می نویسم

نامه هایی احمقانه ی سرشار از لبخند و عشق را

سپس آن ها را در آتش پنهان می کنم

شعله ها بیشتر و بیشتر زبانه می کشند

تا برای اندک زمانی در زیر خاکستر به خواب روند

عزیزم

چون به درون شعله خیره می شوم

درمانده می مانم

آیا باید بترسم که بر سر قلب تشنه ی عشق من چه خواهد آمد ؟

اما تو هیچ عنایت نمی کنی

که در این دنیای سرد و تاریک

من تنهای تنها می میرم


| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه :کامیار محسنی |

  • پروازِ خیال ...

زن باش!

۲۵
فروردين


زنانه می‌خواهمت

تا امکان زندگی در سرزمین‌مان ادامه یابد

تا امکان حضور شعر در قرن‎مان ادامه یابد

برای این که ستارگان و زمان ادامه یابند

و کشتی‌ها و دریا و حروف الفبا ادامه یابند

تا تو زن هستی، 

ما خوبیم

زنانه می‌خواهمت 

برای اینکه تمدن زنانه است

برای اینکه شعر زنانه است

خوشهٔ گندم زنانه است

شیشهٔ عطر زنانه است

پاریس 

در بین شهرها زنانه است

و بیروت 

با زخم‌هایش زنانه باقی می‌ماند

به نام آن‌ها که می‌خواهند شعر بنویسند

زن باش!

به نام آن‌ها که می‌خواهند به عشق بپردازند

زن باش!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

اگر دست من بود

۱۹
فروردين


بانوی من

اگر دست من بود

سالی برای تو می‌ساختم

که روزهایش را

هرطور دلت خواست کنار هم بچینی

به هفته‌هایش تکیه بدهی

و آفتاب بگیری!

و هرطور دلت خواست

بر ساحل ماه‌های آن بدوی.

بانوی من

اگر دست من بود

برایت پایتختی

در گوشه‌ی زمان می‌ساختم

که ساعت‌های شنی و خورشیدی

در آن کار نکنند

مگر آنگاه که

دست های کوچک تو

در دستان من آرمیده‌اند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

درس مهم

۱۵
فروردين


وقتی کسی مرا ناراحت میکند یا به چالش میکشد یا مشمئز میکند از خود میپرسم این فرستاده شده تا چه درس مهمی را به من یاد بدهد ؟…

در این لحظه فاقد کدام ویژگی شخصیتی و روانی هستم که باعث شده متحمل درد و رنج شوم ؟

انسانهای کند ذهن و کم هوش به شما صبر و بردباری می آموزند.

انسانهای عصبانی ، آرامش و خونسردی را می آموزند.

انسانهای تحقیر گر ، عزت نفس را به شما می آموزند.

انسانهای بی احساس ، عشق بی قید و شرط را می آموزند.

انسانهای لجباز، انعطاف را به شما می آموزند.


| باربارا دی انجلیس |

  • پروازِ خیال ...


هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.


اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی

که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش

از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟


دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟


- ولی پاسخشان را می‌دانم.

- نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.


بسیار شگفت‌زده می‌شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست

بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.


هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

جلو راهشان را می‌گرفت

و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و

کنار می‌جهید.


علائم و نشانه‌هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی‌شان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟


چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده

که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.

چمدان‌هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.


بالاخره هر آغازی

فقط ادامه‌ایست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه آن باز می شود.

 

| ویسلاوا شیمبورسکا |

  • پروازِ خیال ...

او دو زن دارد

۱۲
فروردين


او دو زن دارد

یکی بر روی تختش می خوابد

دیگری بر روی بستر رویایش .

او دو زن دارد

که او را دوست دارند ،

یکی در کنارش پیر می شود 

دیگری جوانی اش را به او هدیه می کند

و می گذرد .

او دو زن دارد

یکی در قلب خانه اش

دیگری در خانه ی قلبش .


| مرام المصری |

  • پروازِ خیال ...

عشق و باران

۱۰
فروردين


سراپا خیس

از عشق و باران

در پاسخ شان چه خواهی گفت

اگر بپرسند

آستینت را

کدام یک تَر کرده است؟!


| ایزومی شیکیبو |

  • پروازِ خیال ...


لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش

خود را زیبا کن

بر موهایت اطلسی بزن

آن را که در نامه فرستاده بودم

و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن

امروز، نه ملال نه اندوه

امروز،محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد

چونان پرچم انقلاب!


| ناظم حکمت / ترجمه: احمد پوری |

  • پروازِ خیال ...


بانوی‌ من‌ !

دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌

دوستت می‌داشتم‌ !

در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر !

عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،

عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر

حس‌ می‌کرد !


دلم‌ می‌خواست‌ تو را

در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !

در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌

و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر

و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ ...

نه‌ در عصر دیسکو ،

ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ !


دلم‌ می‌خواست‌

تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌ !

عصری‌ که‌ در آن‌

گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها

و پریان‌ دریایی‌ حاکم‌ بودند !

عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،

از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ،

عاشقان‌ ، شاعران‌ ، کودکان‌

و دیوانگان‌ ...


دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌

در عصری‌ که‌ بر گل‌ُ شعرُ بوریا و

زن‌ ستم‌ نبود ...

ولی‌ افسوس‌ ! ما دیر رسیدیم‌ ،

ما گل عشق‌ را جستجو می‌کنیم‌ ،

در عصری‌ که‌ با عشق بیگانه‌ است‌!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


ببین !

کوهستان آسمان را می بوسد

و امواج دریا یکدیگر را به سینه می فشرند

و هیچ گلی بخشیده نخواهد شد !

اگر گل دیگری را خوار بشمارد

و آفتاب زمین را در آغوش می گیرد 

بگو تمام این عشق ونوازشها

چه ارزشی دارند !

اگر تو معشوق من نباشی ...


| پرسی شلی |

  • پروازِ خیال ...


دلم به حال پروانه‌ها می سوزد، 

وقتی چراغ را خاموش می ‌کنم!

و به حال خفاش‌ها، 

وقتی چراغ را روشن می‌کنم!

نمی شود قدمی برداشت، بدون آن‌که کسی نرنجد!


| مارین سورسکو |

  • پروازِ خیال ...


اگر روزی گذشت و فراموشم شد

که بگویم : « صبحت بخیر »

و مثل کودکان 

مشغول خط خطی کردن دفتر بودم

از بهت و سکوتم دلگیر نشو

و فکر نکن چیزی میان ما عوض شده است؛

وقتی نمی‎گویم : « دوستت دارم »

یعنی : بیشتر دوستت دارم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


عشق

این است که مردم

ما را با هم اشتباه بگیرند!

وقتی تلفن با تو کار دارد،

من پاسخ بگویم!

و اگر دوستان به شام دعوتم کنند،

تو بروی!

وقتی هم شعر عاشقانه ای

از من بخوانند،

تو را سپاس بگویند!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دوست داشتنت را 

از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم !

مثل دانش ‌آموزی 

که مشقش را

 در دفتری تازه پاک نویس می کند ...!

صدای تو ، 

عطرتو ، 

نامه ‌های تو

شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید

اقامت دائمی قلبم را

 به تو می دهم

تو را دوست دارم

و هرگز رهایت نمی ‌کنم !

بر برگه‏ ی تقویم آخرین روزِ سال

در آغوش می گیرمت

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت ....


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دل آدمی به هنگام بهار

زمستان را میخواهد

و به وقت زمستان بهار را

دلتنگ میشود

برای هر آنچه که دور است

آیا باید همیشه به‌ هم رسید؟

بیخیال شو!

بعضی چیزها

وقتی که نیستند

زیبایند!


| آزدمیر آصف |

  • پروازِ خیال ...


عشقت یک ساعت 

به ساعات شبانه روز اضافه کرد ؛

ساعت بیست و پنج

عشقت یک روز به روزهای هفته افزود

هشت شنبه

عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد

ماه سیزدهم

عشقت یک فصل به فصول سال افزود

فصلِ پنجم ...

بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است

که یک ساعت و 

یک روز و

یک ماه و

یک فصل 

از زندگی تمام عُشاقِ جهان اضافه تر دارد ...


| شیرکو بیکس ترجمه : بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


گواهی می‌دهم 

به گنجشک‌هایی که از چشم‌های تو

تا قلب من پرواز می‌کنند

گواهی می‌دهم 

که من !

یکبار عاشقت شدم و هنوز هم ...


| غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


چهره‌ات روی صفحه ساعتم کنده کاری شده است

روی عقربه ی دقیقه نما

روی عقربه ی ثانیه نما

روی هفته ها ،

ماه ها و سال ها ...

دیگر هیچ زمانی به صورت اختصاصی ندارم

از آنکه درونم آشیانه کرده ای !

شکایتی ندارم

اعتراض نمی کنم که در تکان خوردنِ دست‌هایم نقش داری

و تکان خوردن پلک هایم

و تکان خوردن افکارم

طبیعی‌ست

کشتزارهای گندم از فراوانی خوشه ها اعتراض نمی کنند

درخت های انجیر از دست گنجشک هایشان 

خسته نمی شوند ...

بانوی من 

تنها از تو می‌خواهم

در میان قلبم کمتر تکان بخوری !

تا کمتر درد بکشم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

ازدواج

۱۶
بهمن


وقتی تصمیم می گیری

یک احساس را

به سرانجامی به نام " ازدواج " برسانی،

اولین حرکت مفید این است که

از خودت بپرسی

آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی برد؟

سخن گفتن؛ و نه همخوابگی!

تمامی مسائل دیگر در ازدواج

موقت و گذرا است.

تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت.


 | نیچه |

  • پروازِ خیال ...

محبوب من

۱۵
بهمن


من در شور عشقم 

محبوب من !

چه نعمت بزرگی است 

اینکه صبحگاهان چشم باز کنی

و کسی را ببینی که صدایش می کنی 

محبوب من !

چقدر خوب است که قهوه را در دستهای تو بنوشم   

و شب را در باغی معطربگذرانم 

چه نعمت بزرگیست 

اینکه زن انسانی را بشناسد !

که کلید عیب را به او هدیه می کند و حامی اوست 

من به همه ی زبانها ی دنیا دوستت دارم

آیا تو نام دیگری

به غیر از «محبوب من» داری؟


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

چشمان تو

۱۳
بهمن


در ژنو

از ساعت هایشان

به شگفت نمی آمدم

هرچند از الماس گران بودند 

و از شعاری که می گفت:

ما زمان را می سازیم.

دلبرم !

ساعت سازان چه می دانند

این تنها

چشمان تو اند

که وقت را می سازند

و طرحِ زمان را می ریزند.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است

چه بر من خواهد گذشت

اگر زمانی از من دور باشی

هر وقت که کاری نداری انجام دهی

تنها به من بیاندیش

من در رویای تو شعر خواهم گفت

شعری درباره چشم هایت

و دلتنگی...


| جبران خلیل جبران |

  • پروازِ خیال ...

آنقدر نزدیک

۰۸
بهمن


با من حرف می‌زنی،

آنقدر نزدیک

که می‌‌شنوم 

آنچه را نمی‌خواهم گوش کنم 

می‌خندی تا آزارم دهی

می‌رقصی آنسوتر از صبح،

سر به ‌هوا بازی می‌کنی.

مرا در‌آغوش می‌کشی

و در گوشم زمزمه‌ میکنی: 

« عشق !

تو باید در بالاترین ارتفاع زندگی کنی »


| آندره ولتر |

  • پروازِ خیال ...


در سال ۱۸۰۹ بتینا برای گوته نوشت:

"تمایل شدیدی دارم که شما را برای همیشه دوست بدارم".

این جمله‌یِ به‌ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید.

از کلمه‌یِ عشق مهم‌تر، کلمه‌هایِ "همیشه" و "تمایل" است!

آنچه بین آن دو جریان داشت، عشق نبود، جاودانگی بود ...


| جاودانگی / میلان کوندرا |

  • پروازِ خیال ...


بانوی‌ من‌ !

رسوایی‌ِ قشنگ‌ !

با تو خوش‌بو می‌شوم‌ !

تو آن‌ شعر باشکوهی‌ که‌ آرزو می‌کنم‌

امضای‌ من‌ پای‌ تو باشد !

تو معجزه‌ی‌ زرّین‌ُ لاجوردی‌ کلامی !

مگر می‌توانم‌ در میدان‌ شعر فریاد نزنم‌ :

دوستت‌ می‌دارم‌ ،

دوستت‌ می‌دارم‌ ،

دوستت‌ می‌دارم‌...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


خورشید را میدزدم

فقط برای تو!

میگذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت می دانم!

آخ ... فردا!

راستی چرا فردا نمی شود؟

این شب چقدر طول کشیده...

چرا آفتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته...؟!


| شل سیلوراستاین |

  • پروازِ خیال ...

شانه ات

۲۴
دی


کنار من باش

باد سردی می وزد از فضای پیرامون !

وقتی به بزرگی آن فضا می اندیشم

و به خودم

آنگاه حس می کنم نیاز دارم

به دو شانه ات که پناهند !

به این دو پرتو آسمانی ....


| هالینا پوشفیا توفسکا |

  • پروازِ خیال ...

یک همدم

۲۲
دی


آن ها که تنها زندگی نکرده اند

نمی فهمند که سکوت

چگونه آدم را می ترساند

چگونه آدم با خودش حرف می زند

نمی فهمند که آدم

چگونه به سمت آینه ها می دود

در آرزوی دیدن یک همدم


| اورهان ولی |

  • پروازِ خیال ...


وقتی دخترم بچه بود، 

یک روز به دلیل شیطنتی که کرده بود، شروع کردم به نصیحت های مادرانه و بالاخره گفتم:

نمی دونم با تو چیکار کنم؟!

و دخترم در پاسخ گفت: می تونی منو ببوسی!

امروز یادم نیست موضوع چه بود،

اما آن بوسه هنوز یادم مانده است!

هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده ...


 | امی هریس |

  • پروازِ خیال ...


چگونه فکر می کنی 

پنهانی و به چشم نمی آیی؟

تو که قطره بارانی بر پیراهنم

دکمه طلایی بر آستینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم

مردم از عطر لباسم می فهمند

که معشوقم تویی

از عطر تنم می فهمند 

که با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند

که زیر سر تو بوده است..


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


اندیشه‌های درهم و آشفته

هر دم مرا بیشتر

در خود فرو می‌کشید، فرسوده می‌کرد

بسیارخسته بودم

چشم‌هایم را بستم

خیال کردم دارد می‌آید،

هنوز می‌توانم دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم

همه چیز سر جای خودش است

هیچ چیز دست‌نخورده

فقط کافی است

چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم ...


چقدر باید بگذرد

تا آدمی بوی تن کسی را

که دوست داشته از یاد ببرد؟

و چقدر باید بگذرد

تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

 

| آنا گاوالدا |

  • پروازِ خیال ...


عشق نوعی میلاد است. 

اگر «پس از عشق» همان انسانی باشیم که «پیش از عشق» بودیم، 

به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته‌ایم. 

اگر کسی را دوست داشته باشی، 

با معناترین کاری که می‌توانی به خاطر او انجام بدهی، تغییر کردن است! 

باید چندان تغییر کنی که تو از تو بودن به در آیی.


| ملت عشق / الیف شافاک |

  • پروازِ خیال ...


اگر تو دوست منی

کمک ام کن تا از تو هجرت کنم

اگر تو عشق منی

کمک ام کن تا از تو شفا یابم

اگر می ‌دانستم

که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی ‌بستم

اگر می ‌دانستم که دریا عمیق است… به دریا نمی زدم

اگر پایان ام را می ‌دانستم هرگز شروع نمی ‌کردم


دلتنگ تو ام پس به من یاد بده

که دلتنگ تو نباشم

به من یاد بده

چگونه برکنم از بن ، ریشه ‌های عشق تو را

به من یاد بده

چگونه می‌ میرد اشک در کاسه ی چشم

به من یاد بده چگونه دل می ‌میرد

و شور وشوق خودکشی می کند


اگر تو پیامبری

از این جادو رهایی‌ام ده

از این کفر

دوست داشتن تو کفر است … پاکیزه ‌ام گردان

از این کفر

اگر توان آن را داری

از این دریا بیرون ام بیاور

من شنا کردن نیاموخته ام

موج آبی چشمان ات… می‌ کشاندم

به سمت ژرفا

آبی

آبی

هیچ چیزی جز آبی نیست

من نو آموخته ‌ام

در دوست داشتن… و قایقی ندارم

اگر برای تو عزیزم … دست ‌ام را تو بگیر

که من از سر تا به پا عاشق ام

در زیر آب نفس می‌ کشم

غرق می ‌شوم

غرق

غرق


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

دل من است

۲۰
آذر


اى ظریف ترین درد،

که بر سمت چپ سینه ام نشسته اى

این چنین بى تفاوت نباش!

چیزى که اینجا مى سوزد،

فانوس نیست

دل من ست ...!


| تورگوت اویار |

  • پروازِ خیال ...

کاش...

۱۹
آذر


کاش اسبی بودم

ولی سوارم عاشق بود

کاش آیینه ای بودم

ولی به دیوار اتاق زنی زیبا آویخته بودم

کاش گل سرخی بودم

ولی در روز عشاق به دختری هدیه ام می دادند

کاش قرص نانی بودم

ولی بر سفره ی زنی گرسنه.

کاش رودی بودم

ولی از وطنم کردستان می گذشتم


کاش بی هیچ شرطی

برای آخرین بار

تو را در آغوش می کشیدم وُ

آنگاه جان می سپردم


| شیرکو بیکس / ترجمه :بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

زیبایی زن

۱۷
آذر


هنگامی که عاشق یک زن می شوید , 

شما در هنگام آزادی زن عاشق می شوید ولی وقتی که او را به خانه آوردید , 

همه ی امکانات آزاد بودن را از او می گیرید , 

و با این گرفتن آزادی ها زیبایی او را هم از او باز می ستانید . 

بعد ناگهان یک روز در می یابید که دیگر عاشق او نیستید , چون او دیگر زن زیبایی نیست . 

این اتفاق همیشه می افتد . بعد از این حادثه به جستجوی زن دیگر می پردازید و اصلا فکر نمی کنید که چه اتفاقی افتاده است . 

شما به این فرآیند و اینکه چطور زیبایی زن را از بین برده اید توجهی نمی کنید .


| شکوه آزادی / اوشو |

  • پروازِ خیال ...


ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


چون دوستت میدارم

مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.

چون دوستت میدارم

مجبور نیستی خود را محدود کنی

به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم

می توانی در خودت ببالی

چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت

می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی

چون دوستت میدارم

می توانی آنچه هستی باقی بمانی

و آنچه نیستی شوی...


| مارگوت بیکل |

  • پروازِ خیال ...


عاشق زنی مشو

که می اندیشد،

که می داند،

که داناست،

که توان پرواز دارد،

به زنی که خود را باور دارد!

عاشق زنی مشو که

هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،

که قادر است جسمش را به روح بدل کند...

و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!

(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)

و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،

و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!

عاشق زنی مشو که

پُر،

مفرح،

هشیار،

نافرمان

و جوابده است!

پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی!

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی...

چه با تو بماند یا نه...

چه عاشق تو باشد یا نه...

از اینگونه زن

بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!


| مارتا ریورا گاریدو |

  • پروازِ خیال ...


ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻡ

ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﻫﻢ

ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ

ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﻢ.

ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ.


ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﻧﺪ

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،

ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ

ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.


| ﮐﺎﺭﻝ ﺳﻨﺪﺑﺮﮒ / ﺗﺮﺟمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


من اندوهگین نیستم !

خود اندوهِ عالمم .

و سرزمینی در سینه‌ام گریه می‌کند...


| غادة السمان |

  • پروازِ خیال ...


راستی این رازِ جگرسوز، این حیات چیست؟

آدمیان به هم می رسند 

و سپس همچون برگ هایی که به دستِ باد بیفتند از هم جدا میشوند.

چشم ها بیهوده می کوشند 

که شکل چهره و بدن و حرکاتِ کسی را که آدم دوست دارد در خود نگه دارند، 

لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی به یاد نمی آورند که چشمان او آبی بود یا سیاه!


| زوربای یونانی |

  • پروازِ خیال ...

بوستانم

۲۰
آبان


وقتی تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو

وقتی تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

و تابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آیند

 وچشمه ها سرشار می شوند

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم

گمان می کنند که بوستانم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


آنکه اولین بار عشق 

می ورزد

هرچند ناکام، باز هم خداست

اما آنکه باز هم عاشق 

می شود

دیوانه است

منِ دیوانه عاشق شده ام

یک بار دیگر، 

بی عشقی متقابل

خورشید و ماه و ستاره می خندند

من هم می خندم و

 می میرم...


| هاینریش هاینه |

  • پروازِ خیال ...


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﭼﻮﻧﺎﻥ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺗﺎﺭﯾﮏ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻣﻦ

ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﺍﮔﺮ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ !

ﺑﺎﺯ

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ..

ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻭ ﻋﺸﻘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ

ﺩﺭ ﺑﺪﻧﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﯽﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ؟

ﯾﺎ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ - ﺩﺭ ﮐﺠﺎ؟

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﻋﻘﺪﻩ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ .

ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﻢ

ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ

ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ !

ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ...


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...


می توانم نامت را در دهانم

و تو را

در درونم

پنهان کنم...

گل با بوی خود چه می کند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم، تو را در حرکات دستهایم،

موسیقی صدایم

وتوازن گام هایم

می بینند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

خوشبختی

۱۵
آبان


ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻘﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩ

ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ؛ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ .

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ،

ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻋﻄﺮ ﺍﻭﺳﺖ

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺠﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...!


| سردار اُزکان |

  • پروازِ خیال ...


اگر ماه از تو زیباتر بود

هرگز دوستت نمی داشتم

اگر موسیقی

از صدای تو دل انگیزتر بود

هرگز به صدای تو گوش نمی سپاردم

اگر آبشار اندامش از تو

متناسب تر بود

هرگز نگاهت نمی کردم

اگر باغچه از تو

خوشبو تر بود

هرگز تو را نمی بوئیدم

اگر در مورد شعر هم از من بپرسی

بدان

اگر به تو نمی مانست

هرگز نمی سرودمش...

 

| شیرکو بیکس |

  • پروازِ خیال ...


باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

دارم از یک شهر حرف میزنم!

تو سرزمین منی!

صورت و دست های کوچکت،

صدایت،

من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


می‌خواهم مثل تو باشم،

یعنی زندگی‌ام را بکنم و دورادور دوستت داشته باشم. 

نمی‌خواهم عشقم به تو دست و پایم را ببندد...

مگر چه چیزی را از دست می‌دهم؟ یک مردِ بزدل را؟!

و چی به دست می‌آوردم؟ لذتِ گهگاهْ در آغوشِ تو بودن را...!


| آنا گاوالدا |

  • پروازِ خیال ...


جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود

یک فضای خالی

و حتی در بهترین لحظه‌ها

و عالی ترین زمان‌ها

می‌دانیم که هست

بیشتر از همیشه

می‌دانیم که هست 

جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود 

و ما

در همان فضا

انتظار می‌کشیم

انتظار می کشیم 


| چارلز بوکوفسکی |

  • پروازِ خیال ...


به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم

خیلی مدیونم.

 احساس آسودگی خاطر می‌کنم

وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.

 شادم از این که

خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.

 آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،

آزادی که با آن‌ها دارم،

عشق، نه می‌تواند بدهد،

نه بگیرد.

 

برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،

پای پنجره، جلوی در.

مثل یک ساعت آفتابی صبورم.

می‌فهمم

آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،

و می‌بخشایم

به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.

 

 از دیدار، تا نامه

فقط چند روز یا هفته است،

نه یک ابدیت.

مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،

کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،

کلیساها دیده می‌شوند،

مناظر به چشم می‌آیند.

 

و وقتی هفت کوه و دریا

بین‌مان قرار می‌گیرند،

کوه‌ها و دریاهایی هستند

که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.

 

 از آن‌ها متشکرم

که در سه بعد زندگی می‌کنم،

در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،

با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.

آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند

که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:

«من مدیون‌شان نیستم».

 

| ویسواوا شیمبورسکا |

  • پروازِ خیال ...

هیچ کس

۲۶
مهر


هیچ کس مرا دوست ندارد !

هیچ کس به من توجه نمی کند !

هیچ کس برایم هلو و گلابی نمی خرد !

هیچ کس به من شیرینی و نوشابه نمی دهد !

هیچ کس به شوخی های من نمی خندد !

هیچ کس موقع دعوا به من کمک نمی کند !

حتی ؛ هیچ کس دلش برایم تنگ نمی شود

هیچ کس برایم گریه نمی کند

هیچ کس نمی داند

 که من چه بچه ی خوبی هستم

اگر کسی از من بپرسد که :

 " بهترین دوستم کیست ؟! " 

توی چشمش نگاه می کنم 

و می گویم : " هیچ کس ! "

ولی امشب خیلی ترسیدم

چون بلند شدم و دیدم 

" هیچ کس " نیست !

بلند صدا کردم !

 اما " هیچ کس " جواب نداد !

تاریکی را " هیچ کس " تحمل نمی کنه ...

بلند شدم و به همه جای خونه سر زدم ...

اما هر جایی رو که نگاه کردم ،

فقط یکنفر و دیدم !

و آنقدر گشتم تا این که خسته شدم !

حالا که صبح نزدیکه ؛

ترسی ندارم

چون " هیچ کس " نرفته ...


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


از چشمانت

رد شب را بیرون کن

امروز صبح دیگری ست..

به لبهایت گلهای سرخ بزن,

گردنبندی از مرواریدهای دریا,

ناخن هایت را به رنگ دلم رنگ کن

امروز صبح دیگری ست..

مطمئن باش

من عاشق تو خواهم ماند

تا باز شب بیاید و

کهکشان راه شیری درون وجودت حلول کند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


زن ،

مردی ثروتمند نمیخواهد یا 

خوش چهره و یا حتی شاعر !

او مردی را میخواهد که بفهمد 

چشم هایش را و اگر ناراحت شد 

به سینه اش اشاره کند و بگوید:

اینجا وطن توست...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


جرأت کنید راست و حقیقی باشید. 

جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. 

خود را همان که هستید نشان بدهید. 

این بزک تهوع انگیز دورویی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید...!


| رومنرولان |

  • پروازِ خیال ...


من آدم حساسی نیستم. وقتی خانه‌ی والدینم را ترک کردم گریه نکردم. 

وقتی گربه‌ام مُرد گریه نکردم. وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم 

و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم! 

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت 

با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود 

ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی. با خودم گفتم انسانها برای چه می جنگند؟

انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...


| نیل آرمسترانگ |

  • پروازِ خیال ...

حرف دل

۱۷
شهریور


در یک رابطه دونفره وقتی

 دونفر هیچ مشکلی با هم

 ندارند...

حتما یکی از آنها تمام 

حرفهای دلش را نمی گوید...!


| شکسپیر |

  • پروازِ خیال ...

بگو دوستم داری

۱۱
شهریور


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیباتر شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا انگشتانم از طلا شوند 

و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد 


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیر و رو شوم 

تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یک نخل

بگو! دل دل نکن ...


بگو دوستم‌ داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌ 

تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌

و فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌

 

بگو دوستم‌ داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند

و واژگانم‌ الهی‌ شوند

عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌ 

دل دل نکن‌ 

این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌

و بیافرینم!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


به دخترى عشق بورز که کتاب بخواند

به دختری عشق بورز که پولش را به جای لباس خرج کتاب کند

دختری که لیست بلندی از کتاب‌ها را برای خواندن تهیه کرده است.

دختری که کارت کتابخانه سال‌های کودکی‌اش را هنوز با خود دارد.

دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد...

تشخیص‌ش سخت نیست

حتماً همیشه در کیفش کتابی برای خواندن دارد.

کسی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کند

و پس از یافتن کتابی که مدت‌ها در جستجویش بوده، اشک شوق در چشمانش حلقه زند.

کسی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته‌اش کند.

به دخترى عشق بورز که اگر در کافه منتظرت ماند، انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.

حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب‌های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن، چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می‌کند و نه زیبایی.

به دخترى عشق بورز که کتاب بخواند.

و برای تولدش و سالگرد آشنایی و همه‌ی اتفاق‌های خوب به او کتاب هدیه بده.

به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می‌فهمی و درک می‌کنی.

به او نشان بده که می‌فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می‌فهمد

به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ‌ گفتن‌ات را درک می‌کند، او کتاب خوانده است.

او می‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان، هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.

او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد

با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می‌فهمد...

او کتاب خوانده است و می‌داند که انسانها هرگز کامل نیستند.

در کنار او اگر شکست بخوری، او می‌فهمد...

او زیاد خوانده است و می‌داند که راه موفقیت، ‌

از شکست سنگفرش شده.

او رویا پرداز نیست و با هر شکست، محکم‌تر از قبل کنارت می‌ماند...

اگر به دخترى عشق ورزیدی که اهل خواندن بود،

کنارش باش.

اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کتابی در دست، گریه می‌کند، در آغوشش بگیر، برایش فنجانی چای بیاور، بگذار در دنیای خودش بماند.

به دختری عشق بورز که اهل خواندن باشد.

او برایت حرف‌های متفاوت خواهد زد

و دنیایی متفاوت خواهد ساخت

غم‌های عمیق و شادی‌های بزرگ هدیه خواهد آورد.

او برای فرزندانت نام‌هایی متفاوت و شگفت خواهد گذاشت، او به آن‌ها سلیقه‌ای متفاوت و متمایز هدیه خواهد کرد.

او می‌تواند برای فرزندانت تصویر زیبایی از دنیا بسازد، زیباتر از آنچه هست

به دخترى عشق بورز که اهل خواندن باشد.

چون تو لیاقت چنین دختری را داری

تو لیاقت داری به کسى عشق بورزى که زندگیت را با تصویر‌های زیبا رنگ زند

اگر چیزی فراتر از دنیا را می‌خواهی،

به دختری عشق بورز که اهل خواندن باشد...


| رزمارى اورکویکو |

  • پروازِ خیال ...