کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۱۷۴ مطلب با موضوع «ادبیات جهان» ثبت شده است


کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم

چمدا‌‌‌نهایت را آماده کردم

برایت بلیط سفر خریدم

در اولین ردیف کشتی برایت جا رزرو کردم

وقتی کشتی حرکت کرد

اشک در چشمانم حلقه زد

تازه فهمیدم در اسکله‌ام

تازه فهمیدم آنکه به تبعید می‌رود 

منم

نه تو... 


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

من و تو

۱۶
مرداد


اگر قلبِ من

چشمان تو را نمی‌پرستید

اکنون "سبز" را چه کسی می‌فهمید؟

اگر از نرمیِ گوش‌هایت نمی‌نوشتم

اکنون گوشواره‌ها

چه‌سان از لاله‌ی گوش‌ها آویزان بودند؟

اگر نامت را در زمین نمی‌کاشتم

آنگاه هیچ باغ گل سرخی وجود می‌داشت هرگز؟

اگر قلبم برای تو اشک نمی‌ریخت

زمین هرگز چشمه و دریا و رودخانه ای داشت اینک؟

اگر دوستت نمی‌داشتم

کسی عشق را می‌شناخت آیا؟

اگر ما

اگر من و تو

یک دیگر را عاشق نبودیم

چه کس می‌فهمید

وصال چیست

جدایی کدام است؟


| لطیف هلمت / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


زندگی یعنی

از هر چیزی 

مقداری به جا می‌ماند...

دانه‌های قهوه در شیشه،

چند سیگار در پاکت،

و کمی درد در آدمی.


| تورگوت اویار |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

ای پاره‌ای از من

ای تمام من

ستاره‌ی پیشانی‌ام


دوستت دارم

پهناورتر از هر گستره

دورتر از هر امتداد

پاک‌تر از هر اعتراف

شدیدتر از باران مصیبت


دوستت دارم

و می‌دانم

که رهسپاری به سویت را نمی‌توانم

اگرچه به سویت می‌آیم


قلب تو

راه مستقیم من است

که به سویش در حرکتم

می‌آیم

اگرچه مرگ من و مرگ تو در این باشد


دوستت دارم

تا تمام خستگی‌ها را تبعید کنم

و با تو تمام سختی‌های بُرنده‌ی راه را به مبارزه فراخوانم

که من

پرنده‌ی یتیم عشق را

که خوابی سنگین داشت

بیدار کرده ام...


| ریتا عوده / ترجمه: بابک شاکر |

  • پروازِ خیال ...


دلم را که مرور میکنم

تمام آن از آن توست... 

فقط نقطه ای از آن خودم، 

روی آن نقطه هم

میخ میکوبم

و قاب عکس تو را می آویزم.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

زیر و رو

۱۳
مرداد


در مقابل تغییراتی که خداوند 

در مسیرت قرار می‌دهد؛

به جای مقاومت تسلیم باش! 

بگذار زندگی نه بر خلاف تو،

که همراهت جاری شود

نگران نباش که،

«زندگی‌ام زیر و رو می‌شود...!» 

از کجا می‌دانی زیر زندگی‌ات،

بهتر از روی آن نباشد...؟!


| الیف شافاک |

  • پروازِ خیال ...

" دلتنگم "

۱۲
مرداد


" دلتنگم "

گفتنی هایم

همین قدر کوتاه اند

و همین قدر عمیق !


| جمال ثریا |

  • پروازِ خیال ...


گفتند:

چه سان است عشق تو؛

تویی که پیکرت برف است وُ

اویی که چشمش آفتاب؟

گفتم:

عشق من

آب شدن در پیشگاه اوست؛

پیوسته

پی در پی

بی پایان


| کژال ابراهیم خدر / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


- به من بگو ببینم او را چگونه دوست داری؟

+نلی، این چه سوال احمقانه ایست؟ همان طوری که دیگران همدیگر را دوست دارند .

-نه، این جواب قانع کننده ای نبود. جواب حسابی بده‌.

+من زمین زیر پاهای او و هوایی که استنشاق می‌کند دوست دارم.

هر چیز را که دست می‌زند و هر سخنی را که بر زبان می‌آورد دوست دارم.

نگاه‌هایش را، تمام حرکاتش را و خودش را هر طور که هست و همان طور که هست تمام و کمال دوست دارم.

حالا این دلیل کافی است یا نه؟


| بلندیهای بادگیر / امیلی برونته |

  • پروازِ خیال ...

خوابیده ای

۰۸
مرداد


یک روز بر گونه این مملکت

یک بوسه

و بالای سرش

یک یادداشت می گذارم

و می روم :

" آنچنان زیبا خوابیده ای که دلم نیامد بیدارت کنم... "


| عزیز نسین |

  • پروازِ خیال ...


عمرم را سپری کردم 

در حالی که در دستی قلم و در دست دیگر کفن داشتم 

در دستی کلاشینکف و در دست دیگرم گل سرخ بود

در دستی گذرنامه و حافظه‌ام را 

و در دستی دیگر بلیت هواپیما و آرزوهایم را برداشتم 

اینک، می‌خواهم همه این چیزها را به دریا بریزم 

و با دو دست 

تو را در آغوش کشم 


| رقص با جغد / غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیباتر شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا انگشتانم از طلا شوند 

و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد 


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیر و رو شوم 

تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یک نخل

بگو! دل دل نکن ...


بگو دوستم‌ داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌ 

تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌

و فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌

 

بگو دوستم‌ داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند

و واژگانم‌ الهی‌ شوند

عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌ 

دل دل نکن‌ 

این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌

و بیافرینم!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


برایت رویاهایى آرزو مى کنم تمام نشدنى

و آرزوهایى پر شور

که از میانشان چند تایى برآورده شود

برایت آرزو می کنم که فراموش کنى

چیزهایى را که باید فراموش کنى

برایت شوق آرزو مى کنم

آرامش آرزو مى کنم

برایت آرزو مى کنم که با پرواز پرندگان بیدار شوى

و یا با خنده ى کودکان

برایت آرزو مى کنم که دوام بیاورى

در رکود، بى تفاوتى و ناپاکى روزگار

مهمتر از همه

آرزو مى کنم که خودت باشى...


| ژاک پرل |

  • پروازِ خیال ...


می خواهم بمیرم!

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم

و در جهانی برخیزم

که همسایگان یکدیگر را بشناسند.

و مردم،

همه رنگ ها را دوست بدارند.

می خواهم در جهانی برخیزم

که عشق به قیمت لبخند باشد.

مردان نَمیرند،

زنان نگریند،

و همه ی کودکان، پدران خود را بشناسند.

عدالت باغی باشد،

که مردم در آن سیب های یکسان بخورند

و یکسان بمیرند.

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم،

که هیچ انسانی، بیش از یک بار نمیرد!


| ژاک پره ور / ترجمه: احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...


روزی که به مردی برخوردی

که یاخته های تنت را به شعر بدل کند،

و با پیچش موهایت شعر بسازد،

روزی که به مردی برخوردی،

که قادرت کند مثل من

با شعر حمام کنی،

سرمه بکشی،

و موهایت را شانه کنی،

آن روز می‌گویم، تردید نکن!

با او برو؛

مهم نیست مال من باشی یا او 

مهم این است مال شعر باشی...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


کوچک بودن بسیار زیباست 

درست مثل لب‌های تو 

و از آن زیباتر

چهار لب شرمگین

بر روی هم 


آری دوستت دارم 

چنان با احتیاط

مثل «شاید»

چنان باورنکردی

مثل «آری»

و چنان طولانی

مثل «تا چه پیش آید»

پیش از آن که شب 

بر سرانگشتانم 

به سرانجام برسد. 


| هرمان دکونیک / ترجمه: نیلوفر شریفی |

  • پروازِ خیال ...

زرد

۱۹
خرداد


تو همون حدسِ اول

رنگِ مورد علاقه مو درست گفت. 

ولی بین خودمون بمونه،

تا وقتی که داد بزنه " زرد " من  اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم!

وقتی دیدم اونقدر هیجان زده ست و مث ِ بچه ها لبخند میزنه بهش گفتم درست حدس زدی.

از اون به بعد دیگه هیچوقت به زرد مثِ قبل نگاه نکردم.

حالا دیگه زرد تو همه چیز هست،

یه جورایی میتونم تو این رنگ زندگی کنم! 


| تیاگو کریا / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...

کلید یا چکش؟!

۱۷
خرداد


مادر می گوید

درون هر زنی اتاق های قفل شده ای هست،

آشپزخانه های لذت،

اتاق خواب های اندوه

و حمام های بی علاقگی.

مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،

گاهی وقت ها با چکش!


| وارسان شایر / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...


در قاب عکس ببین

‏تنهایی دو نفره‌ام را.

‏یکی

‏آن من

‏که نگاهم می‌ کنی

‏دیگری

‏منی که تنهایش گذاشته‌ ای.


‌| شُکری اِرباش / ترجمه: سیامک تقی‌ زاده |

  • پروازِ خیال ...


و عرب ها

روزی خواهند دانست

که پیامبری را کشتند

آنها حتما یک روز می فهمند

که پیامبری را کشتند

مردی که یک زن را پیامبر بداند حتما خدایی است که عینک جنسیت را از چشم هایش برداشته است

وقتی کیفش را

از میان خرابه های انفجار به دستم دادند

و من پاسپورت

بلیط هواپیما و ویزایش را دیدم،

دانستم که با بلقیس زندگی نمی کردم!

من همسر یک رنگین کمان بودم!


وقتی زن زیبایی می میرد،

زمین تعادل خود را از دست می دهد!

ماه صدسال عزای عمومی اعلام می کند

و شعر بیکار می شود.


| نزار قبانی |


+ برای همسرش بلقیس الراوی که در حادثه انفجار در بیروت کشته شد.

  • پروازِ خیال ...


اگر تو موسیقی بودی

بی وقفه به تو گوش می‌سپردم

و اندوهم به شادی بدل می‌شد


| آنا آخماتووا |

  • پروازِ خیال ...

جمهوری احساس

۱۰
خرداد


می خواهم عاشق شوم

تا دنیا را تبدیل به پرتقال کنم

و آفتاب را بدل به فانوسی برنجی

می خواهم عاشق شوم

تا پایان دهم

پلیس را...

مرزها را...

بیرق ها را...

زبان ها را...

رنگ ها را...

نژادها را...

محبوب من،

می خواهم تنها برای یک روز

دنیا را بگردانم تا جمهوری احساس را بنا کنم !


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

برایم بنویس

۲۴
ارديبهشت


برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟

برایم بنویس، چطوری می‌خوابی؟ جایت نرم است؟

برایم بنویس، چه شکلی شده‌ای!

هنوز مثلِ آن وقت‌ها هستی؟

برایم بنویس، چه کم داری! بازوانِ مرا؟

برایم بنویس، حالت چطور است! خوش می‌گذرد؟

برایم بنویس، آن‌ ها چه می‌کنند! دلیری‌ات پابرجاست؟

برایم بنویس، چه می‌کنی! کارت خوب است؟

برایم بنویس، به چه فکر می‌کنی! به من؟

مسلماً فقط من از تو می‌پرسم!

و جواب‌ها را می‌شنوم

که از دهان و دستت می‌ افتند

اگر خسته باشی، نمی‌توانم باری از دوش‌ات بردارم.

اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.

و بدین‌سان گویا از جهان دیگری هستم

چنان‌که انگار فراموش‌ات کرده‌ام...


| برتولت برشت / ترجمه: علی عبداللهی |

  • پروازِ خیال ...


نگذارید زنانِ زیبا

ترانه های غمگین بخوانند!

این سه درد 

وقتی کنار هم می ایستند

بیشتر می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


آوازِ ترانه های غم انگیز را

بگذارید زنان زیبا بخوانند

این سه درد

وقتی کنار هم می ایستند

کامل می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای!

نکند اندوه

آن روی دیگر شادمانی ست؟


| شکری ارباش / ترجمه: سیامک تقی‌زاده |

  • پروازِ خیال ...

جذابیت ازدواج

۳۰
فروردين


تا حد شرم‌آوری، جذابیت ازدواج خلاصه می‌شود در ناخوشایند بودن تنهایی.

لزوما تقصیر شخص ما نیست.

ظاهرا کل جامعه مصمم است تجرد را تا حد ممکن رنج‌آور و یاس‌آور جلوه دهد:

به محض اینکه دوران بی‌قیدوبندی مدرسه و دانشگاه تمام می‌شود،

پیدا کردن همدم و صمیمیت به طرز دل سردکننده ای سخت می‌شود؛

زندگی اجتماعی، ظالمانه حول محور زوج‌ها می‌چرخد؛

دیگر کسی نمی‌ماند که به او زنگ بزنیم یا باهم بیرون برویم.

پس چندان تعجبی ندارد که اگر کسی را بیابیم که اندکی معقول باشد، دودستی به او بچسبیم!


| سیر عشق / آلن دوباتن |

  • پروازِ خیال ...

من پر از دیگرانم

۲۴
فروردين


من دیگر معنای کلمه‌ی تنهـایی را

در نمی‌ یابم

در نظر من تنها بودن

یعنی کس دیگری نبودن.

من پر از دیگرانم


| مائده‌ های زمینی / آندره‌ ژید |

  • پروازِ خیال ...

کنارت هستم

۰۹
فروردين


چیزی به من بگو

مثل بهار...

مثلا شکوفه کن!

و یا ببار

مانند رحمتی بر درونم!

یا رنگین کمان باش و

روحم را در آغوش بگیر

چیزی بگو

فراتر از حرف باشد

جانم را لمس کند

چیزی بگو

مثلا " کنارت هستم" ...


| تورگوت اویار |

  • پروازِ خیال ...


عشق‌ ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌ گیرد

بی آن‌ که دریابم.

جزیره‌ ای‌ ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی‌ست ناگفتنی...تعبیرناکردنی...

به‌ راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویرانگر؟

یا اراده‌ ی شکست‌ ناپذیر خداوند؟

تمام آن‌ چه دانسته‌ ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌ که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌ اندیشد.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


زن ها به جنگ نمی روند

فقط موقع خداحافطی

با نگاه شان به مردها می گویند

زنده بمانید و برگردید

خانه ای برای آرام گرفتن

قلبی برای دوست داشتن

و امیدی برای بزرگ شدن

در انتظار شماست

و همه مردها برای برگشتن به خانه است

که می جنگند

حالا یا با خستگی های شان 

یا با دشمن!


| لطیف هلمت / ترجمه: رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


در آخرین نامه ات از من پرسیده بودی

که چه سان تو را دوست دارم؟

عزیزکم، همچون بهار

که آسمان کبود را دوست دارد.

همچون پروانه ای در دل کویر

یا زنبوری کوچک در عمق جنگل

که به گل سرخی دل داده است

و به آن شهد شیرین اش.

آری، من اینگونه تو را دوست دارم.

همچون برفی بر بلندای کوه

یا چشمه ای روان در دل جنگل

که تراوش ماهتاب را دوست دارد

عزیزکم

آنگونه که خودت را دوست داری

آنگونه که خودم را دوست دارم

همانگونه دوستت دارم


| شیرکو بیکس / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


رنگ شب به موهایم زدم

روز پاکش کرد

رنگ بهار به خودم زدم

پاییز آمد و پاکش کرد

شادی رنگ خودش را بر من زد

ناامیدی آمد و پاکش کرد

رنگ غرور را بالا کشیدم

که ترس آمد و پاکش کرد

تنها رنگی که وا نرفت

و پاک نشد

رنگ دوست داشتن بود...


| شیرکو بیکس / ترجمه: محمد مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ ات

از بازی‌های کودکانه‌ ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش برف می‌سوزد!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


کدامِ شما بعضی وقتها دیوانه نشده ؟

کدامِ شما دور و بر یک خانه

به هوای دیدن یک آدم خاص با ماشین دور نزده ؟

کدامِ شما دائم به یک کافه خاص سر نزده ؟

یا با سماجت به یک عکس کهنه زل نزده ؟

کدامتان برای انتخاب هر کلمه ی یک نامه جان نکنده

و یک ایمیل دو خطی را چهار ساعت طول نداده ؟

تلفن را نگاه نکرده و دعا دعا نکرده که طرفش زنگ بزند؟

کدامِ تان شب را بی تاب بیدار نمانده؟

منظورم این است که

محض رضای خدا

یک عشق و عاشقی به من نشان دهید

که دیوانه وار نباشد...


| جس والتر |

  • پروازِ خیال ...


دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد

نه آبی، نه شرابی

دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود

و تماشای غروب از پنجره نیز

تو با خورشید زندگی می‌ کنی

من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است

برای من، دوستی وفادار و ظریف

برای تو دختری سرزنده و شاد

اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌ بینم

تویی که بیماری‌ ام را سبب شده‌ای

دیدارها کوتاه و دیر به دیر

در شعر من فقط صدای توست که می خواند

در شعر تو روح من است که سرگردان است

آتشی برپاست که نه فراموشی

و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود

و ای کاش می‌ دانستی در این لحظه

لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.


| آنا آخماتووا / ترجمه: احمد پوری |

  • پروازِ خیال ...


نه در نگاه اول،

بلکه عشق در آخرین نگاه است...

زمانی که می خواهد از تو جدا شود

آن گونه که به تو می نگرد

به همان اندازه دوستت داشته است!


| ناظم حکمت |

  • پروازِ خیال ...


وقتی‌ که‌ پُشت‌ِ فرمان نشسته ام 

و سَرت را‌ روی‌ شانه‌ هایم می گذاری

ستار‌گان‌ از مدارشان‌ می‌گریزند!

آرام‌ پایین‌ می‌ آیند

بر شیشه‌ها سُر می‌خورند،

ماه‌ فرود می آید تا بر شانه ات بنشیند

در این هنگام سخن‌ گفتن‌ زیباست‌...

سکوت‌ هم‌!

حتی گُم‌ شدن‌ در جاده‌های‌ زمستان،

و راه‌های‌ پَرت‌ِ بی‌تابلو هم 

دلپذیرست... 


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


در سال ۱۸۰۹ بتینا برای گوته نوشت:

"تمایل شدیدی دارم که شما را برای همیشه دوست بدارم".

این جمله‌یِ به‌ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید.

از کلمه‌یِ عشق مهم‌تر، کلمه‌هایِ "همیشه" و "تمایل" است!

آنچه بین آن دو جریان داشت، عشق نبود، جاودانگی بود...


| جاودانگی / میلان کوندرا |

  • پروازِ خیال ...

زنان

۰۲
دی


زنان

با یک دست 

گهواره را تکان میدهند 

و با دست دیگر 

دنیا را...


| ناپلئون بناپارت |

  • پروازِ خیال ...


نامه ای که نوشتی هرگز نگرانم نکرد...

گفته ای بعد از این مرا دوست نخواهی داشت!

اما...

نامه ات

چرا انقدر طولانی است؟

تمیز نوشته ایی...

پشت و رو دوازده برگ ؛

این خودش یک کتاب کوچک است!

هیچ کس برای خداحافظی

نامه ای چنین نمی نویسد!

نامه ات

نگرانم نکرد...


| هاینریش هاینه |

  • پروازِ خیال ...


انتظار سخت است،

فراموش کردن هم سخت است،

اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی،

از همه سخت تر است!


| پائولو کوئلیو |

  • پروازِ خیال ...

شهر ِ تو

۱۳
آذر


همه ی شهرهای دنیا

در نقشه ی جغرافیا

به نظرم نقطه های خیالی اند

مگر یک شهر

شهری که در آن عاشق ات شدم

شهری که بعد از تو وطنم شد...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

صورتِ تو

۰۴
آذر


صورت تمام مردان، مرا یاد تو می‌ اندازد؛

و صورتِ تو

یاد تمام جهانم...


| محمود درویش |

  • پروازِ خیال ...


مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم

این آسودگی را آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

با آن ها آرامم و آزادم

با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و نه گرفتنش


دم در

چشم به راه شان نیستم

شکیبا، تقریبا مثل ساعت آفتابی

چیزهایی را که عشق در نمی یابد می فهمم

چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد، می بخشم


از دیداری تا نامه ای

ابدیت نیست که می گذرد

تنها روزی یا هفته ای


سفر با آنان همیشه خوش است

کنسرت شنیده شده

کلیسای دیده شده

چشم انداز روشن

و هنگامی که هفت کوه و رود

ما را از یک دیگر جدا کند

این کوه و رودی ست

که از نقشه به خوبی می شناسی شان


اگر در سه بعد زندگی کنم

این انجام آنان است

در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی

با افقی ناپایدار


خودشان بی خبرند

چه زیاد دست خالی می برند

عشق در مورد این امر بحث انگیز

می گفت دینی به آنان ندارم


| ویسلاوا شیمبورسکا |

  • پروازِ خیال ...

شوخی بود

۰۳
آذر


دیوانه‌وار پشت سرش دویدم

از پله‌ها پایین رفتم

فریاد زدم: شوخی بود، باور کن

از پیش من نرو 

لبخندی ترسناک چهره‌اش را پوشاند

به سردی گفت:

در باد نایست، سرما می‌خوری...


| آنا آخماتوآ / ترجمه: احمد پوری |

  • پروازِ خیال ...


عزیزترین، عزیزترینم

تو را عذاب می‌دهم. خواهش می‌کنم عزیزم مرا ببخش! یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیده‌ای.

من در واقع خسته نیستم ولی بی‌حس و سنگینم و نمی‌توانم کلماتِ مناسب را پیدا کنم.

آنچه می‌توانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...

زندگی خیلی دشوار و غم‌انگیز است.

چطور آدم می‌تواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟

با چنین وضعی آیا بوسیدنِ تو امکان پذیر است؟

آیا کاغذِ ناقابل را ببوسم؟

اگر اینطور باشد که می‌توانم پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.


| نامه به فلیسه / فرانتس کافکا |

  • پروازِ خیال ...

می بوسمت

۲۸
آبان


می بوسمت

بدون سانسور...

و می گذارمت تیتر درشت روزنامه

آن جا که حروفش را

بی پروا چیده اند

و خبرهایش را محافظه کارانه

و من همیشه

زندگی را آسان گرفته ام

عشق را سخت...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

مسافر همیشه همسفر من...؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


کس نبود که فال قهوه‌ی مرا بگیرد

و نداند که تو محبوبِ منی!

کس نبود که در دستم کف‌ بینی کند

و حروف چهارگانه‌ ی نامت را کشف نکند...!

هر چیزی را می‌ توان تکذیب کرد

جز رایحه‌ی زنی که دوست می‌ داریم

همه چیز را می‌توان پنهان داشت

جز گام‌ های زنی که در درونِ ما می‌پوید.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


چون دوستت میدارم

مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.

چون دوستت میدارم

مجبور نیستی خود را محدود کنی

به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم

می توانی در خودت ببالی

چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت

می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی

چون دوستت میدارم

می توانی آنچه هستی باقی بمانی

و آنچه نیستی شوی...


| مارگوت بیکل |

  • پروازِ خیال ...


گاهی زود می رسم 

مثل وقتی که به دنیا آمدم

گاهی اما خیلی دیر

مثل حالا که عاشق تو شدم در این سن و سال

من همیشه برای شادی ها دیر می رسم

و همیشه برای بیچارگی ها زود

و آنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است

و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است


من در گامی از زندگی هستم

که بسیار زود است برای مردن

وبسیار دیراست برای عاشق شدن

من بازهم دیر کرده ام


مرا ببخش محبوب من

من بر لبه عشق هستم

اما مرگ به من نزدیکتر است.


| عزیز نسین / ترجمه: رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

دارم از یک شهر حرف میزنم!

تو سرزمین منی!

صورت و دست های کوچکت،

صدایت،

من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

جنایت

۲۹
مهر


آن‌گاه که مردی به زبان نمی‌ آورد 

زنی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن زن را.


و آن‌گاه که زنی به زبان می‌ آورد 

مردی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن مرد را.


در عشق 

سکوت جنایت مرد است 

و حرف زدن جنایت زن...


| شهرزاد الخلیج |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که هستی 

بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام


دوستت دارم 

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

بلکه برای آنچه که از من می سازی 


دوستت دارم 

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی


دوستت دارم

چون دست بر دل فسرده ام می نهی، 

زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی

بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند 


دوستت دارم 

چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم 

کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد 


دوستت دارم 

چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای 

فراتر از هر سرنوشتی

شادی را به من ارزانی داشتی 

این همه را هدیه داده ای

بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی

به این کار توانا گشته ای

چون خود بوده ای 

شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد 


| روی کرافت |

  • پروازِ خیال ...


دوجین کار سرم ریخته

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود!


| ایلهان ترک |

  • پروازِ خیال ...


خوب می‌دانم

که من اولین زن زندگی توام

اما

شیطانی که هر روز صبح

با ما قهوه می‌نوشد

همواره مرا تشویق می‌کند

تا از تو بپرسم

«دومی چه کسی‌ ست؟!»


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران گونه‌های گلگونم را می‌خواهند

تو حتی موهای سفیدم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها لبخندم را می‌خواهند

تو حتی اشک‌هایم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها سلامتی‌ام را می‌خواهند

تو حتی مردنم را هم دوست داری.


| هان یونگ‌اون / ترجمه: سینا کمال آبادی |

  • پروازِ خیال ...

نگهم دار

۱۱
مهر


اگر می خواهی نگهم داری

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

ببین دارم می روم

گرمای دستت هنوز می تواند نگهم دارد

لبخند هم جذبم می کند، شک نکن

اگر می خواهی نگهم داری اسمم را صدا بزن

مرزهای شنوایی خط هایی تیز هستند

تیز و از پرتو آفتاب باریکتر

اگر می خواهی نگهم داری شتاب کن

داد بزن وگرنه صدایت به من نمی رسد

شتاب کن، خواهش می کنم

اگر رفته باشم چه سود از واژه های تلخت

چه سود از آنکه زمین را برنجانی

با نوشتن اسم پریده رنگم بر روی شن

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

نگاه کن که دارم می روم

نفس به نفس من بده

آنگونه که غریق را نجات می دهند

امید زیادی نیست، دیرزمانی تنهایی با من بوده ست

اما نگهم دار، خواهش می کنم

نه برای من، برای خودت


| هالینا پوشفیاتوفسکا / ترجمه: ضیاء قاسمی |

  • پروازِ خیال ...

نقش ها

۰۴
مهر


هرگاه نقش کبوتری را کشیدی

درختی برایش مهیّا کن

تا لانه‌ اش را روی آن بسازد


نقش کوهی را که کشیدی

برفی نیز روی آن بباران و بباران

تا تنها نباشد


نقش رودی را که کشیدی

دو ماهی نیز در آن رها کن

تا حوصله‌اش سر نرود


نقش کودکی را که کشیدی

کیفی پر از کتاب بر شانه‌ هایش بیاویز

تا تفنگ به دوش گرفتن را یاد نگیرد


درخت خشکی را نیز که بریدی

از آن قلمی بساز

نه قنداق تفنگ و قفس

تا پرنده‌ها آزرده نشوند و کوچ نکنند.


| لطیف هلمت |

  • پروازِ خیال ...


محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند

زیاد فکر نکن

فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


دلبندم...

اگر پرسیدند:

چرا موهایت را کوتاه کرده ای

و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی

که ماه ها نگهداری اش کرده بودی

و مانند تابستان سایه ساری خنک

و بویی خوش

در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام

زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.


شاهبانوی من...

اگر با هم به رقص برخواستیم

و فضای پیرامون مان

سرشار از درخشش و نور شد

آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند

که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام برقص

بگذار بازوانم مانند تختخوابی تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند

که من هیچ قصر و غلامی ندارم

و دارای گردن آویز الماسی نیستم

که با آن گردن کوچکت را بپوشانم

با غرور به آنها بگو:

مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


گفت: "راستش در واقع برای تو نمی نویسم. دارم کارهایی را یادداشت می‌کنم که دلم می‌خواهد با تو انجام دهم."

کاغذها همه‌جا پخش و پلا بود؛ دور و برش،‌ پایین پاهایش، حتی روی تخت.

یکی از آن ها را همین‌طوری برداشتم:

"پیک‌نیک، چرت بعد از ظهر روی سینه ات، رقص، عطر، تماشای ویترین مغازه‌ها، کباب درست کردن روی زغال،‌ سرک کشیدن به روزنامه‌ای داری می‌خوانی، وراجی، آواز خواندن برای تو، درخواست چیدن ناخن‌هایم، کسل شدن، بهانه گرفتن، قهرکردن، کشیدن ریش‌ات، بازی با موهایت، گوش دادن حرف‌هایت، گرفتن دست‌هایت‌، احساس امنیت کردن، پرسیدن این‌که هنوز دوستم داری یا نه...بچه."

تمام ورق ها را جمع‌ کردم و لبه‌ی تخت نشستم تا ببینم ماجرا چیست.

لبخند می‌زدم، اما در واقع  آن همه انرژی و آن همه شور، زبانم را بند آورده بود.


| من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا |

  • پروازِ خیال ...

بگو بدانم

۲۱
شهریور


بگو بدانم

پیش از من آیا

زنی را دوست داشته ای؟

زنی که در معرض عشق خودش را گم کند؟


بگو 

بگو که زن وقتی که عاشق جنگل یاس میشود

چه برسرش خواهد آمد؟

بگو بدانم

شباهت فریادگون

میان سایه و اصل چگونه است؟

میان چشم و سرمه چگونه است؟

زن برای عشقش بدل به چه خواهد شد؟

نسخه ای برابر اصل؟


چیزی به من بگو

که هیچ زنی جز من نشنیده باشد...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

اگر جنگ نبود

۱۷
شهریور


اگر جنگ نبود

تو را به خانه ام دعوت میکردم

و میگفتم:

به کشورم خوش آمدی

چای بنوش خسته ای

برایت اتاقی از گل میساختم

و شاید تو را در آغوش میفشردم

اگر جنگ نبود

تمام مین های سر راه را گل میکاشتم

تا کشورم زیباتر به چشمانت بیاید

اگر جنگ نبود

مرز را نیمکتی میگذاشتم

کمی کنار هم به گفتگو مینشستیم

و خارج از محدوده دید تک تیر اندازان 

گلی بدرقه راهت میکردم

اگر جنگ نبود 

تو را به کافه های کشورم میبردم

و شاید دو پیک را به سلامتیت مینوشیدم

و مجبور نبودم ماشه ای را بکشم

که برای دختری در آنور مرز های کشورم

اشک به بار می آورد

حالا که جنگ میدرد تن های بی روحمان را

برای زنی که

عکسش در جیب سمت چپم نبض میزند

گلوله نفرست.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

جا نگذارید!

۱۶
شهریور


 آدم‌ها وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند

با خود نمی برند‌‌!

آدم‌ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان‌‌

شعرهایمان‌‌

رویاهای خیس شبانه‌‌مان می مانند‌‌‌

جا نگذارید!

هر چه را که روزی می آورید را

با خودتان ببرید‌

وقتی که می روید

دیگر به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.


| هرتا مولر |

  • پروازِ خیال ...

سرنوشت

۱۵
شهریور


ترسیده‌ای؟

از که؟

از جهان؟...من جهانت

از گرسنگی؟...من گندمت

از بیابان؟...من بارانت

از زمان؟...من کودکیت

از سرنوشت؟!

آه من هم از سرنوشت می‌ترسم...


| محمد ماغوط / ترجمه: نجمه حسینیان |

  • پروازِ خیال ...

مردم می فهمند

۰۸
مرداد


مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

تا ابد

۰۷
مرداد


اگر...

اگر زنی گفت که تا همیشه دوستت دارد

تو بهترین مردان هستی

و پیش از تو کسی را نداشته است

و پس از تو نیز کسی را نخواهد داشت

گفته اش را باور نکن

زیرا برای زنان یک دقیقه یعنی همیشه ی تا ابد


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

چقدر دیر

۰۲
مرداد


چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم

توی خیابان با هم روبرو می شویم.

تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری 

فقط کمی جا افتاده تر شده ای...

قدم هایم آهسته تر می شود...

به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!

درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...

و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.

هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...

تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...

می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!

می دانم به چه فکر می کنی!

من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!

چقدر دیر کرده ای!

چقدر دیر ایستاده ام!

چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم

قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...

تو اما هنوز ایستاده ای...

خداحافظی‌ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشت‌ها بدترند. 

حضور عینی انسان نمی‌تواند با سایه‌ درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!


| آدم‌کش کور / مارگارت آتوود |

  • پروازِ خیال ...


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

مردی زنی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی مردی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی و مردی

کسی که 

دوست‌شان داشت را دوست نداشتند.


روزی، روزگاری

اتفاقی افتاد

و احتمالاً همان یک بار بود:

مردی و زنی

همدیگر را دوست داشتند.


| روبر دسنوس |

  • پروازِ خیال ...


بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست هم باشیم

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج سخنی خوش

محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی ؟

چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد

نمی اندیشی ؟


دوست من باش

دوست من باش

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو

بر روی سبزه ها راه بروم

و با هم کتاب شعری بخوانیم

من ، همچون زنی ، خوشبخت می شوم که تو را بشنوم

ای مرد شرقی

چرا فقط مجذوب چهره ی منی ؟

چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی

و عقلم را نمی بینی ؟

من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم

چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی ؟

چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی ست ؟


دوست من باش

دوست من باش

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری

و کاخها را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی

و کلیدهای ماه را به من ببخشی

نه، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمیهایم کوچکند

دلم می خواهد ساعتها

ساعتها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم

دلم می خواهد وقتی که اندوه در من ساکن می شود

و دلتنگی به گریه ام می اندازد

صدای تو را از توی تلفن بشنوم


دوست من باش

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبارعاشقانه خسته شده ام

دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد

تو را به خدا

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند ؟

چرا مرد شرقی

زن را مثل یک تیکه شیرینی

و جوجه کبوتر می بیند

چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند

و به خواب می رود ؟

 

| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم...

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شادتر می خواهم 

با من یا بی من...

بی من اما شادتر اگر باشی

کمی، فقط کمی!

ناشادم...


و این همان عشق است 

عشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد...


خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست،

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد مى خواهم...


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...


دست هایت خیلی مهربانتر از تواَند

دست هایت مانند کنده ی درختی ست

که من هنگام غرق شدن به آن می چسبم 

دست هایت مانند بخاری اند

که من هنگام سرد شدن به آنها نزدیک می شوم و گرم می شوم 

ای مردی که به صداقت دست هایت می بالی

اگر روزی از روزها آنها را در کافه های بین راه دیدی

سلام مرا به آنها برسان و بگو دوستشان دارم.


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

تب مى کنم، عرق مى کنم، مى لرزم

جان مى دهم هزار بار

مى میرم و زنده مى شوم

پیش چشم هاى تو

تا بگویم: دوستت دارم

اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

آخرین بار آن

از همیشه سخت تر است...


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


شما چه طور می‌توانید بگویید که عاشق یک نفر هستید؛ 

در صورتی که هزاران نفر در دنیا وجود دارند که شما به آن‌ها بیش‌تر عشق می‌ورزیدید، اگر آن‌ها را ملاقات می‌کردید؟

اما هرگز نکردید.

ما باید بپذیریم که عشق، تنها،

نتیجه‌ی یک رویارویی‌ ست.


| چارلز بوکفسکی |

  • پروازِ خیال ...


اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار

نه زیر خطی از سایه ی روشن .

اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار

و خاکستری و سبز و طلاییو درهم .

روز دوستم بدار

شب دوستم بدار

و در بامداد با پنجره‌ ای باز!

اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن

تمام و کمال دوستم بدار 

یا اصلا دوستم ندار .


| هوگو ماوریس کلاو |

  • پروازِ خیال ...

سرزمین من

۱۴
تیر


با من از دست هایت

از پیشانی ات 

و از آفتاب تندی که بر آن می تابد 

از پیراهنت بگو

که باد 

به سینه ات می چسباند آن را

وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای

و فکر زمستان پیش رو

که به گرمای آغوش من می کشاندش.

بوی گندم ویرانم می کند

بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند

با من از خاک مزرعه ات حرف بزن

و بگذار

شعرهایم

تب تند تنت را داشته باشد

تب خاکی را که سرزمین من است.

 

| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...


آن‌چه را عاشقانه دوست می‌داری،

بیاب،

و بگذار تو را بکُشد. 

بگذار خالی‌ ات کند،

از هرچه هستی.

بگذار بر شانه‌هایت بچسبد،

سنگینت کند،

به سوی یک پوچی تدریجی.

بگذار بکشدت

و باقیمانده‌ات را ببلعد.

زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،

دیر یا زود

اما چه بهتر که آن‌چه دوست می‌داری،

بکشدت.


| چارلز بوکفسکی / ترجمه: مهیار مظلومی |

  • پروازِ خیال ...

انگشتانش

۳۰
خرداد


چه چیزی می تواند بدتر از این باشد

که انگشتانش

آخرین چیزهایی باشند

که از او باقی می مانند

برای مردی که جز نواختن نغمه های عاشقانه

چیزی نمی داند؟

می ترسم آن روز بیاید

دو سوی میدان را گلوله ها فتح کرده باشند

و من

از میان پوکه های خالی فشنگ

انگشتان نیمه جان تو را بیابم

که هنوز میل نواختن دارند.


| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...

جهان سوم

۲۹
خرداد


چون عشق نزد ما

احساسی درجه سه است،

و زن

شهروندی درجه سه است.

و کتاب های شعر

کتابهایی درجه سه‌اند

به همین خاطر ما را؛

مردم جهان سوم می‌نامند...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

عشق

۲۸
خرداد


زنان عشق را، رمان می‌خواهند.

مردان، داستان کوتاه !


| دافنه دوموریه |

  • پروازِ خیال ...

وفا

۲۷
خرداد


تو مانند کودکانی محبوبِ من!

که هرقدر به ما بدی کنند بازهم دوستشان داریم...

عصبانی شو!

حتی وقتی عصبانی می‌شوی دوست‌داشتنی هستی...

عصبانی شو!

که اگر موج نبود دریاها نبود...

طوفان باش... 

ببار...

که قلب من همیشه تو را می‌بخشد.

عصبانی شو!

من مقابله به مثل نخواهم کرد

که تو کودک بازیگوشِ پرغروری هستی

چگونه با این کودکی

از پرندگان انتقام می‌گیری؟

اگر روزی از من دل‌زده شدی

برو

و من و سرنوشت را متهم کن

اما من، 

همین من،

اشک و اندوه برایم بس است

که سکوت خودْ عظمتی است !

و اندوه خودْ عظمتی است...

اگر ماندن خسته‌ات می‌کند

برو

که زمین،

زنان و بوی خوش دارد

و سیاه‌چشمان و سبزچشمان...

و هر وقت خواستی مرا ببینی

و هر وقت مثل کودکان!

به مهربانی‌ام احتیاج داشتی،

هر وقت که خواستی به قلب من برگرد...

که تو هوای زندگانی من!

و آسمان و زمین منی...

هر طور می‌خواهی عصبانی شو

هر طور می‌خواهی برو

هر وقت می‌خواهی برو...

اما حتماً یک روز برمی‌گردی

روزی که شاید فهمیده باشی !

وفا چیست...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

وطن

۲۶
خرداد


هر بار 

که ‌ترانه ای ‌برایت سرودم 

قومم‌ بر من تاختند!

که چرا برای میهن شعری نمی‌سرایی؟

 و آیا زن چیزی‌ به جز‌ وطن است...؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر فرداروزی،

آن‌ها که مارا باهم دیده‌اند،

پرسیدند او که ‌بود؟

خیلی دقیق از من نگو

مختصر بگو؛

باقی عمر من است او...


| جمال ثریا |

  • پروازِ خیال ...


فقط یک بار حس کردم یک نفر درکم کرد..

تازه با ربه کا بهم زده بودم و حالم خیلی بد بود ،

توی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بهم ریخته ام ..

ماجرای دعوای با ربه کا و جدا شدنمان را برایش تعریف کردم ..

و او در جواب به من نگفت همه درد دارند ،

نگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم می کند ،

نگفت جنبه ی مثبت زندگی را ببین، نگفت که تقصیر خودم است ،

بحث مارکوس ، نقاش فلج سر کوچه آگوستین را پیش نکشید،

فقط چهره اش را در هم کشید و گفت « آخ... »

همین . انگار خوب می فهمید که همین درد ساده و پیش پا افتاده ، چقدر دارد آزارم می دهد ..

تنها باری که حس کردم کسی درکم کرد، همان یک بار بود ...

همان یک بار


| شب بخیر آقای رئیس جمهور / ژاک پریم |

  • پروازِ خیال ...

آسمان من تویی

۱۳
خرداد


از من می پرسند 

آسمان چه رنگی است؟ 

آبى

سرخ 

کبود؟ 

من از آنها می خواهم 

سوالشان را از تو بپرسند 

برای اینکه آسمان من تویی.


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

می ترسم بگویم

۱۱
خرداد


می ترسم،

می ترسم

به آنکه دوست می‌ دارم

بگویم

"دوستت دارم".

بی تردید؛

شراب که از سبو

سرازیر شود

اندکی از آن کاسته می‌شود!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"

"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"

ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.

" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "

"و خواهش دوم چیست؟"

می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.

خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.

می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهان شان می کردم.


| ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد / پائولو کوئلیو |

  • پروازِ خیال ...

همیشه آبی

۳۱
ارديبهشت


عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد. 

یک روز جامدادی‌ اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.

می‌دانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌ ای بود، فقط من و خودکارها.

وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،

می‌خواستم بگویم برای این‌که او آبی می‌نویسد.

همیشه آبی...


| جزء از کل / استیو تولتز |

  • پروازِ خیال ...


ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﮐﻨﺪ .

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ.

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ!

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ.

ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ،

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ! "ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ"

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ .  ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ

ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞﺷﻮﺩ.

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ !

ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم ...


| پائولو کوئلیو |

  • پروازِ خیال ...


شاخه‌ی عشق را شکستم

آن را در خاک دفن کردم

و دیدم که

باغم گل‌ کرده‌ است

کسی نمی تواند عشق را بکشد

اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال‌هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد

با جوی ها می درخشد

و غوطه‌ور در آب

برق می زند


خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه‌ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری

دلم بر نوک انگشتانم می رقصید


عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌ است

چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می درخشند

و چرا لبهایم از صبح روشن‌ترند


می خواستم این عشق را تکه‌تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید

و دست‌هایم در عشق به دام افتادند

حالا مردم می پرسند که من زندانی کیستم


| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه : محسن عمادی |

  • پروازِ خیال ...

چیزهایی که نگفتم

۱۱
ارديبهشت


وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست 

نگفتم : عزیزم، این کار را نکن

نگفتم : برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید : دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم


حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

نگفتم : عزیزم ، متاسفم ،

چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم 

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است 

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای 

من آن را سد نخواهم کرد


حالا او رفته و من

تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود 

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد

اما حالا ، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را درآر ...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی ، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم .


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


پیشانی‌ام را می‌بوسی

و قسم می‌خوری

آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت

می‌گویی این‌بار که برگشتم

برایت کلبه‌ای می‌سازم

بر لب رودخانه‌ای دور

روزها به شکار آهوان کوهی می‌روم

و از درز سنگ‌های سخت

گل‌های نایابی را می‌چینم

که تو دوست داری به موهایت بیاویزی

می‌گویی بخند

تمام می‌شود این جنگ!

باور می‌کنم حرف‌هایت را

همان‌طور که هزار بار دیگر باور کرده بودم

دریغ اما

آخرین عشق همان‌قدر ناممکن است که آخرین گلوله!


| شکریه عرفانی |

  • پروازِ خیال ...


از در بالا رفتم

پله‌ها را باز کردم

لباسِ خوابم را خواندم

و دکمه‌هایِ دعایم را بستم

ملافه را خاموش کردم

و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم

آخ!...از دیشب که مرا بوسید

همه‌چیز را

قاطی کرده‌ام


| رومن لنسکی |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم

وقتی من بمیرم و خورشید را ترک گویم

و به موجود دراز غم انگیز نه چندان دلچسبی مبدل شوم

مرا در آغوش می گیری و بغل می کنی ؟

بازوانت را به دور اندام من حلقه می کنی ؟

آنچه سرنوشتی ظالمانه مقدر ساخته ، بی اثر می کنی ؟

اغلب به تو می اندیشم

اغلب به تو می نویسم

نامه هایی احمقانه ی سرشار از لبخند و عشق را

سپس آن ها را در آتش پنهان می کنم

شعله ها بیشتر و بیشتر زبانه می کشند

تا برای اندک زمانی در زیر خاکستر به خواب روند

عزیزم

چون به درون شعله خیره می شوم

درمانده می مانم

آیا باید بترسم که بر سر قلب تشنه ی عشق من چه خواهد آمد ؟

اما تو هیچ عنایت نمی کنی

که در این دنیای سرد و تاریک

من تنهای تنها می میرم


| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه :کامیار محسنی |

  • پروازِ خیال ...

زن باش!

۲۵
فروردين


زنانه می‌خواهمت

تا امکان زندگی در سرزمین‌مان ادامه یابد

تا امکان حضور شعر در قرن‎مان ادامه یابد

برای این که ستارگان و زمان ادامه یابند

و کشتی‌ها و دریا و حروف الفبا ادامه یابند

تا تو زن هستی، 

ما خوبیم

زنانه می‌خواهمت 

برای اینکه تمدن زنانه است

برای اینکه شعر زنانه است

خوشهٔ گندم زنانه است

شیشهٔ عطر زنانه است

پاریس 

در بین شهرها زنانه است

و بیروت 

با زخم‌هایش زنانه باقی می‌ماند

به نام آن‌ها که می‌خواهند شعر بنویسند

زن باش!

به نام آن‌ها که می‌خواهند به عشق بپردازند

زن باش!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

اگر دست من بود

۱۹
فروردين


بانوی من

اگر دست من بود

سالی برای تو می‌ساختم

که روزهایش را

هرطور دلت خواست کنار هم بچینی

به هفته‌هایش تکیه بدهی

و آفتاب بگیری!

و هرطور دلت خواست

بر ساحل ماه‌های آن بدوی.

بانوی من

اگر دست من بود

برایت پایتختی

در گوشه‌ی زمان می‌ساختم

که ساعت‌های شنی و خورشیدی

در آن کار نکنند

مگر آنگاه که

دست های کوچک تو

در دستان من آرمیده‌اند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

درس مهم

۱۵
فروردين


وقتی کسی مرا ناراحت میکند یا به چالش میکشد یا مشمئز میکند از خود میپرسم این فرستاده شده تا چه درس مهمی را به من یاد بدهد ؟…

در این لحظه فاقد کدام ویژگی شخصیتی و روانی هستم که باعث شده متحمل درد و رنج شوم ؟

انسانهای کند ذهن و کم هوش به شما صبر و بردباری می آموزند.

انسانهای عصبانی ، آرامش و خونسردی را می آموزند.

انسانهای تحقیر گر ، عزت نفس را به شما می آموزند.

انسانهای بی احساس ، عشق بی قید و شرط را می آموزند.

انسانهای لجباز، انعطاف را به شما می آموزند.


| باربارا دی انجلیس |

  • پروازِ خیال ...


هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.


اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی

که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش

از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟


دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟


- ولی پاسخشان را می‌دانم.

- نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.


بسیار شگفت‌زده می‌شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست

بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.


هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

جلو راهشان را می‌گرفت

و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و

کنار می‌جهید.


علائم و نشانه‌هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی‌شان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟


چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده

که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.

چمدان‌هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.


بالاخره هر آغازی

فقط ادامه‌ایست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه آن باز می شود.

 

| ویسلاوا شیمبورسکا |

  • پروازِ خیال ...

او دو زن دارد

۱۲
فروردين


او دو زن دارد

یکی بر روی تختش می خوابد

دیگری بر روی بستر رویایش .

او دو زن دارد

که او را دوست دارند ،

یکی در کنارش پیر می شود 

دیگری جوانی اش را به او هدیه می کند

و می گذرد .

او دو زن دارد

یکی در قلب خانه اش

دیگری در خانه ی قلبش .


| مرام المصری |

  • پروازِ خیال ...

عشق و باران

۱۰
فروردين


سراپا خیس

از عشق و باران

در پاسخ شان چه خواهی گفت

اگر بپرسند

آستینت را

کدام یک تَر کرده است؟!


| ایزومی شیکیبو |

  • پروازِ خیال ...


لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش

خود را زیبا کن

بر موهایت اطلسی بزن

آن را که در نامه فرستاده بودم

و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن

امروز، نه ملال نه اندوه

امروز،محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد

چونان پرچم انقلاب!


| ناظم حکمت / ترجمه: احمد پوری |

  • پروازِ خیال ...