کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۸۷۳ مطلب با موضوع «شاعران مرد» ثبت شده است


وقتی گریبانِ عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازَل می آفرید...!


وقتی زمین نازِ تو را در آسِمان‌ها می کشید...!

وقتی عطش طعمِ تو را با اشک‌هایم می چشید


"من عاشقِ چشمت شدم"  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود...

آن دَم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد...!

آدم زمینی‌تر شد و عالَم به آدم سِجده کرد


من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...

فراموشم مکن

۳۰
فروردين


آرزوهایت بلند بود

دست های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی.


| حافظ موسوی |

  • پروازِ خیال ...

نترس!

۳۰
فروردين


دستت را به من بده

نترس !

باهم خواهیم پرید...

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ

تو از روی بوته هایی که بارانْ پَرَست...


امید و علاقه ی من از تو ،

اندوه و اضطراب تو از من 

واژه‌ها، کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو ،

سکوت، هراس و تنهاییِ تو از من

حضور، حیات و حوصله‌ی من از تو ،

تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من

هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو ،

درد، بلا و بی کسی‌های تو از من...


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...

نِگه دوست

۳۰
فروردين


ویرانه دل ماست که با هر نِگه دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فُرو ریخت


| سعدی |

  • پروازِ خیال ...


در حضور دیگران می گویم

تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم

چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از درد سر به دور باشیم

نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من

و در این بازی شکست می خورم

و باز می گردم


زیرا که شب نمی تواند، 

حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند،

حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

در دو سوی هم

۲۹
فروردين


من و تو

در دو سوی هم

چای نوشیدیم

تقصیر ما نبود اگر

میز را

به پهنای زمان چیده اند.


| سقف ها / یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

نام تو را...

۲۶
فروردين


نه عزیزم!

به تو فکر نمی کنم

"زیبایی" ات مستدام ولی...

آبی بود که از سرم گذشت تا نام تو را با خودش ببَِرد!


"تنهایی" گاه

با اعمال شاقه همراه است:

شکستن آینه ای که بارها در آن خندیدیم

شکستن گلدان ها

شکستن پنجره، میز، صندلی ها

اگر نه قول شکستنی نیست

حرفی ست که از شکم سیری زیاد بهم تعارف می کنیم!


حالا فقط "سَر" نیست

دلم‌ را به دریا زده ام

تا آب هر آنچه هست، با خودش بِبَرد

دوست داشتن را بِبَرد

خاطرات خانه را بِبَرد

گیره ی سیاه جا مانده ات را بِبَرد

نام تو را ...

نام تو را ...

نام تو را ...

نامت اما

ماهی قزل آلایی ست که دوست دارد

بر خلاف آب شنا کند...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


من خسته ام و طاقت آزار ندارم

با اینکه تو را دارم، انگار ندارم


یک عمر به پای تو و تصمیم تو ماندم

یک بار بمان گرچه من اصرار ندارم


ای رفته و برگشته و برگشته و رفته

من حوصله ی این همه تکرار ندارم


می گفت رفیقی که مرا دوست نداری

دیگر به خدا قدرت انکار ندارم


هر لحظه خود آزاری و خود سوزی و افسوس

از ترس خودم جرأت اقرار ندارم


چون عطر تو آواره شدم کوچه به کوچه

سقفی که شود بر سرم آوار ندارم


ای جان به لب آمده ی بوسه نداده

راهی شده ام، مهلت بسیار ندارم


سیگار به سیگار به ته می رسم انگار

راهی به جز این مردن کش‌دار ندارم

سیگار به سیگار به سیگار به سیگار... 


|‌ صابر قدیمی |

  • پروازِ خیال ...

درد جاودانگی

۲۴
فروردين


مردان برای جاودانگی می جنگند

ماه را فتح می کنند

می نویسند

کشور گُشایی می کنند

می کُشند و کُشته می شوند…

اما زنان برای جاودانگی کافی ست

معشوقِ شاعری شوند

تا نام و یادشان را در شعر

جاودانه کند !


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

جهان با من است

۱۲
فروردين


تو را دارم ای گل، جهان با من است

تو تا با منی، جان جان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی‌ کران با من است


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

نهضت عظیم بازویش

۱۲
فروردين


در نهضت عظیم دو بازویش

من گریه ام گرفته که آخر

آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم ؟


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...

پدر یعنی...

۱۱
فروردين


پدر یعنی شرف یعنی عشیره

پدر یعنی برند یک قبیله


| مهدی تاجیک |

  • پروازِ خیال ...

غم او

۰۹
فروردين


گر نگنجید به ظرفم غم او، خُرده مگیر

من یکی قطره وسامانِ غمشْ دریا بود...


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...

یک دیوار غمگین!

۰۹
فروردين


چگونه عاشقت نباشم

وقتی به من تکیه می کنی

روی شانه ام اشک می ریزی

و روی سینه ام قلب می کشی،

ای کاش خواندن می دانستم

تا بفهمم روی تنم چه می نویسی

ای کاش آغوش داشتم

تا برای همیشه می ماندی

اما من فقط یک دیوارم

یک دیوار غمگین!

که نمی داند سرش را به کجا بکوبد


| سامان اجتهادی |

  • پروازِ خیال ...

چنان پُرم از تو

۰۷
فروردين


اگر اسم این حسى که به تو دارم

عشق است

هیچوقت قبلا عاشق نبوده ام

مرا به دیدن جسمانى تو 

هیچ نیازى نیست!

چنان پُرم از تو ،

چنان پُر

که بیشتر شبیه شوخى زیبایى هستم!


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


جان من را گرفتی و رفتی

در خیابان تا ابد بن بست

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


در خیابان تا ابد بن بست

اخم کردی به من زمستان شد

خواستم تا ببوسمت اما

این سعادت نصیب باران شد


خوش به حال کسی که با لبخند

در کنارت نظر به آیِنه کرد

آن که نبض تو توی دستش بود

دکتری که تو را معاینه کرد


کاش جشن تولدت باشم

عمر من را هزار باره کنی

هر کسی از علایقت پرسید

کاش می شد به من اشاره کنی


نامت ای خوب اگر دلآرامست

دل ما را که خوب آشفتی

با همان قلب سرد و بی احساس

جالب اینجاست شعر می گفتی

.

.

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


| احسان رشیدی |

  • پروازِ خیال ...


دنبال دو کلمه می‌ گشتم

دو کلمه مانند پچ‌پچِ دو برگ در گوش هم

یا زمزمه‌ ی دو لب در جست‌ و جو ی یک بوسه

دنبال دو کلمه می‌ گشتم

مانند دو گوشواره که آویزه‌ی گوشت کنم،

کلمات صف کشیدند

دسته دسته

دستبند تو شدند

کلماتی که دستت را دوست می‌ داشتند، 

تو چنگ زدی

از هم گسیختی

رشته‌ ی کلمات را

در هم ریختی

فرو انداختی

هر یک را به گوشه‌ای...

دنبال یک کلمه می‌ گردم

یک کلمه‌ی خاموش

مانند یک بوسه !

که جمع کند همه‌ی کلمات را

روی لب‌های تو...


| شهاب مقربین |

  • پروازِ خیال ...

گفته بودم؟

۰۳
فروردين


دوست داشتن تو

زیباترین گلی ا‌ست

که خدا آفریده؛

گفته بودم؟!


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


منم آن شاخه ى پُر بار که ناگه شب عید

به سرش بى خبر آوارِ تگرگ آمده بود!


| مرتضی درویشی |

  • پروازِ خیال ...


یک نفر گفت خدا کاش که عاشق بشوم

شد و در پیچ و خم عشق خدا را گم کرد


| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...

اما افسوس

۲۸
اسفند


اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

دوباره به دهکده بر می گشتم

و با دسته گلی در دست

همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

می دانستم چه کارهایی بکنم

که مرا دوست بداری

به آبی چشم هایت مروارید می ریختم

چمن را زیر پایت پهن می کردم

اما افسوس

نمی شود از بهار، پیراهن برید

نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد

سوزن در تن درخت کار نمی کند

و به بارانی که می بارد نمی شود دکمه دوخت


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

مطمئن باش

۲۷
اسفند


تو درختی! خودت نمی‌دانی

دخترِ چشم زاغِ مو مشکی

مطمئن باش بعدِ هر باران

تکیه گاهِ هزار گنجشکی


مطمئن باش بعدِ این باران...

مطمئن باش چتر این مردی

مطمئن باش! چون که من را هم

اتفاقا تو مطمئن کردی!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...


این روزها

هر کسى به کارى مشغول است

پدر

حساب هاى آخر سال را جمع مى‌زند

مادر

نشسته است کنار تنگ بلور تا بهار بیاید

و برادرم

در راه رفتن به دانشگاه بزرگ تر مى‌ شود

من اما

یک گوشه نشسته‌ ام

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم...


| نیما معماریان |

  • پروازِ خیال ...

ضربان

۲۶
اسفند


حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من

مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت


| مهدی رحیمی |

  • پروازِ خیال ...

.


انگار که خداوند

معشوقه ای داشته باشد،

انکار که معشوقه اش

ترکش کرده باشد

انگار که خداوند تو را

در لحظه ی تنها شدنش آفریده باشد

زیبایی تو

غم انگیز است...


| علیرضا قاسمیان خمسه |

  • پروازِ خیال ...

تقویم بهار

۲۴
اسفند


بیا موهای زمستان را شانه کنیم...

سردی دست هایش را

بسپاریم به دل های گرم مان...

بهار،

دختری ست با موهای پریشان

عاشق اش باش...

پیشانی اش را ببوس

ستاره های شب را

یک به یک بباف به گیسوان

این مسافر خسته از راه...

برای یک بار هم که شده

مهر را بنشان در تقویم بهار.

شکوفه ای باش

رها شده از اسارت برف.

جوانه ای باش

پر از لبخند خدا.


| علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...

اندوه بشر

۲۴
اسفند


اِی مَلائِک که به سَنجیدن ما مشغول اید،

بنویسید که اندوه بشر بسیار است...


|‌ حامد عسکری |

  • پروازِ خیال ...


در این روزهای آخر اسفند

وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را

به احترام بنفشه ها

از سر بر می دارد,

تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را

از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را

با روزنامه های بد خبر دیروز 

برق بینداز

تا تعبیر خواب های اردیبهشتی ات

راه زیادی نمانده است...


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


دلم به دست های تو خوش بود

به اینکه این بهار

پاییز را از لباس هایم می تکانی.

به اینکه خط به خط دستم

پر از دست خط تو باشد.

به اینکه قول دست هایت را

ـ ده بار تمام ـ به انگشت هایم داده ام.


دلم به چیزهای ساده ای خوش بود

به بوییدن گل های سرت

بافتن موهات

به اینکه برای حتی یک بار

گره روسری ات با سر حرف من باز شود.


چقدر داشتن چیزهای ساده سخت است.

مثل یک مار بی دست و پا

که هیچ وقت نتوانست برای معشوقه اش نامه ای بنویسد

یا دست کم یک بار برایش دستی تکان بدهد

می پیچم به دور خودم

به دور خودم می پیچم

و دلم برای دلم می سوزد.


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...

بوی بهشت

۲۳
اسفند


می دانی از وقتی

دلبسته ات شده ام...

همه جا

بوی بهشت می دهد؟


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

زلف زیبا

۲۲
اسفند


گردنت کج می‌شود،یک شهر می‌ ریزد به هم

تا که می‌ ریزد چنین آن زلف زیبا یک طرف


| قاسم صرافان |

  • پروازِ خیال ...


شعرِ واقعی تویی مادر!

زمانی که دست هایت ، 

قافیه هایی دلنوازند،

آرامند و آرام می کنند؛


شعرِ واقعی تویی مادر،

در هنگامه صبح،

که عطر خوشِ بهارِ نارنج 

از گوشه روسری ات 

در فضای خانه ،

وقتی می خندی ، می پیچد...

و خورشید از لا به لایِ 

دندان هایت طلوع کرده؛ 

گرما می بخشد...


شعرِ واقعی تویی مادر،

که شعر در برابر تو زانو می زند،

وقتی فرزندی را،

تنها یادِ آغوشت،

شاعر کرده است...


| سید طه صداقت |

  • پروازِ خیال ...

رنگ دگر

۱۷
اسفند


دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پُرست

"عشق" در هر گذری رنگ دگر می ریزد...


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

من و تو ایستاده ایم!

لبهایت تکان می خورد 

صدایت را نمی شنوم 

ولی به گمانم می خواهی بروی...

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

لبهایت همچنان تکان می خورد...

اتریش , تحصیلات , موسیقی , دانشگاه !

کلماتت از ورای ذهنم می گذرند

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

تو هم فریاد میزنی ! باید بروی !

انگار که یادت رفته است که دست در دست هم به تمام " باید "های دنیا قی کردیم...

این چه بایدیست که اکنون گریبانمان را گرفته است ؟!

حرفهایت تمام شده است

پشتت را به من می کنی

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو... نرو...

تو می روی !

من به جای قدمهایت خیره می شوم...


نمی دانم نیمه های شب است یا میانه ی صبح شاید هم ظهر باشد !

جایی شبیه فرودگاه ایستاده ام...

از خودت هم زودتر رسیده ام 

تو می آیی !

چمدان در دستت دنیای مرا ویران می کند !

مرا میبینی فریاد میزنی

صدایت را نمی شنوم ولی آشفتگی از چهره ات پیداست !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... شیدا نرو ...

تو لبخند میزنی !

لابد می خواهی با خاطره ای خوش از هم جدا شویم

نمی دانی که بعد از تو هیچ خاطره ای مرا خوش نیست !

صدایی در گوشمان می پیچد:

مسافران پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به قسمت انتظار !

تو میروی !

من به زمین می افتم

ضجه می زنم ...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: شیدا نرو ... شیدا نرو ...

از پشت شیشه برایم دست تکان می دهی...

زمان ایستاده است...

پس چرا عقربه ها حرکت می کنند ؟!

صدایی منحوس در گوشم میپیچد:

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به مقصد اتریش

تهران را ترک می کند !

دنیای مرا ترک می کند !


جایی شبیه خیابان شریعتی...

جایی شبیه دو راهی قلهک...

ایستاده ام !

خاطراتم را مرور میکنم 

نمی دانم چند سال است که رفته ای

تقویم می گوید سه سال

ولی دروغ می گوید

مگر می شود این همه دلتنگی را در سه سال گنجاند ؟!

نمی دانم کجایی

نمی دانم اتریش هم خیابانی چون شریعتی

و دیوانه ای چون من دارد یا نه ؟

( فردی در گوشم زمزمه میکند : دیگر نمی آید ! )

دروغ می گوید !

می دانم که بالاخره می آیی !

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

عاقبت به تهران باز میگردد 

من دوباره به فرودگاه می آیم

تو از میان پنجره ها می آیی

چمدانت پر از دلتنگی و حسرت است

من بغلت می کنم...

می بویمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !!

ولی برایم مهم نیست 

دست در دست هم به خانه می آییم !

هه ! چمدانت را در فرودگاه جا می گذاریم !!


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

پیرمردی سیگار به دست ایستاده...

به زمین خیره شده است

لابد خاطراتش را ورق می زند...

سنی ندارد !

تقویم می گوید بیست و سه سال

ولی دروغ می گوید !

مگر میشود این همه خستگی را 

در بیست و سه سال گنجاند ؟!

پیرمرد زیر لب می گوید :

پرواز شماره ی 743 !!!

( به گمانم این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکند ! )

به کنارش می روم و  آرام در گوشش زمزمه میکنم :

" دیگر نمی آید " !


| پرواز شماره ى ٧٤٣ دیگر نمى آید / حسام افسری |

  • پروازِ خیال ...


خرمن گیسویت را نمی خواهم

و کمان ابرویت را

یا نرگس چشم

یا غنچه ی دهان

یا قامت سرو

یا لب لعل

و ماه صورتت را

نمی خواهم

آه، 

اگر چیزی هست 

برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح

صدایت صدایت صدایت

تنها صدایت از پشت تلفن راه دور.


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!


از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی


از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!


از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!


از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم


بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...


از سر زدن به خانه ام مابین ِ رفتن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات


می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم


رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده


پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی


از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت


از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!


بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم


از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها


باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را


باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم


من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...


بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


گوش می ‌دهم 

به صدای رودی که درحرف ‌هایت جریان دارد

مهربان شده‌ای

و مرا انقدر شاعر کرده ‌ای

که می ‌توانم 

شاخه ‌ی جدا شده

از درخت باشم

اما دوبار شکوفه بدهم...


| بهنام مهدی نژاد |

  • پروازِ خیال ...

من هیچ کَسم

۱۱
اسفند


بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

من هیچ کَسم یا که درین خانه کسی نیست؟


| بیدل شیرازی |

  • پروازِ خیال ...

انسانم

۱۰
اسفند


برای دیدن تو

اگر رودخانه بودم، برمی‌ گشتم

اگر کوه بودم، می‌ دویدم

اگر باد بودم، می‌ ایستادم

اما انسانم

و بارها برای دیدنت

برگشته، دویده، ایستاده ام...


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...


لبخند بزن دلبر، لبخند تو شیرین است

دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکین است


| محمدجواد سرخه |

  • پروازِ خیال ...

افسرده

۲۳
بهمن


افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست

افسرده آن دلی ست که از هم نفس گرفت


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

سهم من از تو

۲۲
بهمن


چقدر پاهای کوچکت به تو می‌ آیند

وقتی در بزرگراه قدم می‌ زنی

و ناخواسته پل‌ های عابر پیاده را هوایی می‌ کنی

از خانه به خیابان می‌ آیی

بی اینکه بدانی

زنان زیبا چه بلایی بر سر جهان می‌ آورند

پس طوری از پله‌ها پایین بیا

که قیمت دلار بالا نرود

بگذار واقعیتی را با تو در میان بگذارم

در خاورمیانه

مردها یا عاشق می‌شوند

یا انقلاب می‌کنند

حالا بگو

سهم من از تو

از سرزمینی که برای آن جنگیده‌ ام چیست؟


| حامد یعقوبی |

  • پروازِ خیال ...


نامش برف بود...

تنش برفی

قلبش از برف

و تپشش

صدای چکیدن برف بر بام های کاهگلی...

و من او را

چون شاخه ای که زیر بهمن

شکسته باشد

دوست می داشتم...


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...

رود

۱۹
بهمن


تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما، مسیر رفتنش را جا گذاشت


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

غروب‌ ها

۱۰
بهمن


خوو کُن به تنهایی؛

 وقتی غروب‌ ها

 تنها سهمِ تو از خورشیدند...!


| رضا کاظمی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت‌ می‌دارم‌

تو به‌ زندگی‌ می‌ مانی‌

به‌ نوشیدن‌ جرعه‌ ای‌ آب‌ در فاصله‌ ی‌ دو رؤیا

به‌ بوییدن‌ عطرِ یکی‌ نامه‌ْ پیش‌ از گشودنش‌

به‌ سلام هر سپیده‌ دم‌

به‌ فرونشاندن‌ عطش‌ اطلسی‌ ها

به‌ زنگ‌ بی‌هنگامِ تلفن‌

با خبری‌ گوار یا ناگوار


| یغما گلرویی |

  • پروازِ خیال ...

آه از تو

۱۰
بهمن


اِی مَرا شب همه شب ناله‌ ی جانکاه از تو

غافل از ناله‌ ی شب‌ های مَنی، آه از تو...


| حیدر هروی |

  • پروازِ خیال ...


و چه قدر خسته‌ ام از «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته‌ام از سؤال‌ های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا

دلم تنگ می‌شود گاهی،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو « فنجان قهوه ی داغ »

سه « روز تعطیلی در زمستان »

چهار « خنده‌ ی بلند »

و پنج « انگشت » دوست داشتنی!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


در سمت توأم

دلم باران، دستم باران

دهانم باران، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم...

هر اذانی که می وزد

پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند...

هر اسم تو را که صدا می زنم 

ماه در دهانم هزار تکه می شود...

کاش من همه بودم !

کاش من همه بودم 

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ،

کفش های ماه را به پا کرده ام...

دوباره عازم توأم...

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند 

از شادی من است،

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...

زندگی همین حالاست... 


| محمد صالح علا |

  • پروازِ خیال ...


جمعه مرد بی معشوقه ایست

با پیرهنی چروک ،

که تنهایی اش را ؛

لای شعرهایش 

پک میزند.

فقط عصرها،

کمی خاکستری تر…


| محسن حمزه |

  • پروازِ خیال ...


شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست...


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

موهای تو

۰۱
بهمن


باز عاشقت شدم؛

داشتم آهنگی گوش می‌ دادم

که شبیه موهای تو بود


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


زمان زیادی می خواهم

برای فراموش کردن تو

اما فقط یک ثانیه می خواهم

تا به یاد بیاورم

پاییز پارسال

بیست و هشتم آبان ماه

رنگ سنجاق به موهایت

سبز بود


| محمد برقعی |

  • پروازِ خیال ...

بهشت

۲۸
دی


اما براى آن کسى

که عاشقانه دوستش داشت،

بهشت

همانجا بود که کنار هم بودند...


| سیدمحمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

چمدانت

۲۱
دی


از چمدانت بیش از خودت گلایه دارم

آنقدر بزرگ بود

که همه روز های خوبم را بردی

آنقدر کوچک بود

که همه خاطراتت را جا گذاشتی...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


طفلی به نام ِ شادی، دیری ست گم شده ست

با چشم های روشنِ براق

با گیسویی بلند، بتِ بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشانِ ما:

یک سو خلیجِ فارس

سوی دگر، خزر...!


| محمدرضا شفیعی کدکنی |

  • پروازِ خیال ...


صورتت شعر است و هر یک تار زلفت مصرعی

شعر را یک مصرع پیچیده زیبا می کند...


| ماشالله دهدشتی |

  • پروازِ خیال ...


گُلِ محمدیِ من، مَپرس حالِ مرا

به غم دُچار چنانم، که غم دُچارِ من است!


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


گوشی را بردار

و در نهایت بی اهمیتی مرا بگیر

ببین هنوز دلت مرا می خواهد؟

هنوز انتظارم برایت شیرین است؟

به قدر چند بوق کوتاه صبر کن

من دارم صدایی را پس از 

یک عمر گریه صاف می کنم!


| محمد برقعی |

  • پروازِ خیال ...


ماجرای من و تو، باور باورها نیست

ماجرایی است که در حافظه‌ی دنیا نیست 

 

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم

ذات عشقیم که در آینه‌ ها پیدا نیست


تو گمی درمن و من درتو گمم، باورکن

جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست


شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم

با دلم طاقت دیدار تو، تافردا نیست


من و تو ساحل و دریای همیم، اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست...


| محمدعلی بهمنی |

  • پروازِ خیال ...


اگر پادشاه بودم

خنده ات را سرود ملی می کردم،

تا سربازانی جسور داشته باشم،

و مردمانی مست،

من دیوانه ام...


| محسن فریدونی |

  • پروازِ خیال ...


خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم!

منزلی امن‌ تر از گوشه‌ ی تنهایی نیست...


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...


بعد از تو

خندیدن را فراموش نکرده ام

اما دلم برای اشک هایم

در کنار تو تنگ شده...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


اندوه عزیز

دوستت دارم

مثل آن درخت

ولی ببین

آن درخت که همانجا ایستاده

و من دوستش دارم 

نیامده در قلبم بنشیند

ریشه بدواند 

برای همیشه بماند


| سینا به منش |

  • پروازِ خیال ...

خوشحالی

۰۵
دی


دیروز وقتی کنارت بودم

احساس پرنده ای را داشتم که در کنار آدم ها

امنیتی وصف ناپذیر داشت!

احساس گلی را که چیده نشد

و جاماند از گلفروشی ها و گلدان های بلورین

حس می کردم درختی خوشبختم

که جاده، دیگر از او عبور نخواهد کرد

و گاه خودم را رودی آزاد می دیدم

بی هیچ  سد و معبری...


دیروز وقتی کنارت بودم 

چون جشنِ روزهایِ استقلال،

احساس شادمانی می کردم!

چون بزرگداشت سربازی ملی، احساس غرور

و طالع ام به شکلی ستودنی 

داشت رقم می خورد 

  

چه خوب که یافتمت

دیروز احساس آدمی را داشتم 

که حالا،  آدمیان را دوست دارد

و عشق بی آنکه بفهمم 

اندوه و تنهایی ام را

سرزنش کنان

به دور دست ها فرستاده بود.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


آمیزه ی سرشت منی تو، فرمان سرنوشت منی تو

جبری و در مقابله با تو، دل حق اختیار ندارد...


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم رک بگویم

بوسه های محکمتری می خواهم

خوب که نوشیدیم

وقتی به موهای پریشان ات رسیدم

بوسه ی داغ و محکم می خواهم

و هیجانِ رقصی که فریاد بزند:

ما همدیگر را دوست داریم...

دیگر بهتر از این نمی توانم دردم را بگویم،

تو که خوب ترینی!

من بوسه های محکم می خواهم...


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...

فراق

۰۲
دی


لحظه وصل به یک چشم زدن میگذرد

این فراق است که هر ثانیه اش یکسال است


| محمد شیخی |

  • پروازِ خیال ...

زمستان

۰۱
دی


به تکرار یک فصل دائم رسیدم

زمستان

زمستان

زمستان

زمستان


| علیرضا آذر |

  • پروازِ خیال ...


زمستان سختی پیش روست...

خوب میدانم؛  

و این بوسه های گرم

"مبادا"یی ست

برای"روز"های سردتر

که روی پیشانی ات 

ذخیره میکنم !


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

طول یلدا

۳۰
آذر


طول موهایت شبیه طول یلدا می شود

هر زمانی گیره را از موی خود وا می کنی


| مسعود محمدپور |

  • پروازِ خیال ...


برایم آفتابگردانی پست کن

در پاکتی مهر و موم

تا روشنی در میان راه هدر نرود!

آدرس همان همیشگی ست

و " من النور الی الظلمات..." را

تمام پستچی ها بلدند!


بیش از آنچه فکر کنی تاریکم

و هر چه به پاهایم نگاه می کنم

چیزی نمی بینم...

دست هایم را نمی بینم

خودم را نمی بینم

و چشم هام گذرگاهی مرزی ست

تا محموله ی نور

به مقصدش برسد


برایم آفتابگردانی پست کن

همراه با کمی بوته های یاس

و اطلسی البته!

من تاریکم عزیزم

گوشت و پوست و استخوانم

با پاییز عجین شده است

و نور و عطر و رنگ از آن توست!


به پستچی ها اعتماد کن

و با گل هایی که گفتم

کمی از زیبایی ات را درون پاکت بریز


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

آوارم

۲۵
آذر


بی تو آوارم و بر خویش فرو ریخته ام

ای همه سقف و ستون و همه آبادی من


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری


| سعدی |

  • پروازِ خیال ...


کاش برخیزم و چون شعله

برقصم در باد

تا ببینی که دلِ سوخته،

آنی دارد...

گَردِ خاکسترِ این رقص،

ببخشم بر باد

وَه که این مُرده به عشقِ تو،

چه جانی دارد...


| علی حدیدی |

  • پروازِ خیال ...


مثل دیوانگی ریزش پاییز رسیدی

اتفاقی که نشستم، سر آن میز رسیدی

ننشستی،

فقط از دور تماشا کردی

ناگهان چشم من افتاد به چشمت،

همه جا سبز که نه،

زرد که نه،

آبی شد...

شکل این منظره

جذاب ترین صحنه ی مهتابی شد

تو اگر ماه نبودی

تو اگر خوش قدم و محکم و خودخواه نبودی

دلم عاشق می شد...؟


| نیما رودینی |

  • پروازِ خیال ...


درخت که می شوم

تو پاییزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن


| گروس عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...


در عطر فروشی ها

در گل فروشی ها و کتاب فروشی ها

و هر جا که نشانی از درختان و گل هاست...

ناخودآگاه می گریم!


تو را بسان سبزینه ها

دوست دارم

بسان رُستن به وقت رستگاری

و باران

که می تواند طراوتی دو چندان را

به زیبایی ات بیافزاید!


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

وای همه

۱۲
آذر


گر با دگران به ز منی وای به من

ور با همه کس همچو منی وای همه


| ابوسعد ابوالخیر |

  • پروازِ خیال ...


گفته بودم زیباتر از تمام ستارگانی هستی

که سینمای جهان کشف کرده است

حالا هزار سال نوری دور شده از من

و هزار بار زیباتر.

حتی از آدمک برفی

شال و کلاهی بر جا می ماند و هویج کبودی بر چمن زرد،

اما به یادگار از تو

نمانده در این خانه هیچ

جز سرمای قلب یخ زده ات.

آسمان و هر چه آبی ِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگها که هدر رفتند

و تو نشدند.


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود

آب سرمست است وقتی از تنت رد می شود

 

من که دورم از تو اما خوش به حال هر نسیم

وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود

 

| اصغر عظیمی مهر |

  • پروازِ خیال ...


هیچ چیز به اندازه تنهایی

غم انگیز نیست

تنهایی نام بیهوده ی زندگی است

وقتی بیداری خسته و غمگینی

وقتی میخوابی کابوس می بینی

وقتی تنهایی سردت می شود

انگار برف

روی استخوان شانه هایت نشسته باشد


تنهایی

جهنم نامتعارفی است

جهنمی با آتش سرد

میان شعله ها از سرما یخ میزنی


تنهایی هول آور است

پر از ظلمت و ناشناختگی

مثل خانه ای متروک در حاشیه جنگل

عبور نسیمی از لابلای علف ها

می تواند از ترس دیوانه ات کند


وقتی تنهایی

به همه چیز و همه کس پناه می بری

پخش می شوی در کوچه و خیابان

به جاهایی می روی که نباید بروی

به آدم هایی سلام می کنی که نباید

تنهایی درنگ در سنگ است

حرف زدن از یاد آدم می رود


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


سر به سر، طومار زلفت، شرح احوال من است

مو به مو فهمیده ام این مصرع پیچیده را..


| نجیب کاشانی |

  • پروازِ خیال ...


خوش اقبالی‌ ست ،

پنجره‌ای که رو به صدای باران

باز می‌شود...

گاهی آدمی

باید یادِ گریه‌هایش بیفتد...


|‌ سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...

اشک

۰۶
آذر


در وصالت اشک شوق و در فراقت اشک غم

پشت و روی سکه ی من هر دو یک تصویر داشت


| ماشاالله دهدشتی |

  • پروازِ خیال ...


داشت برایم شعر میخواند

که پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم:

بوسه دارید؟

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد!

تکرار کردم شما بوسه دارید!؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند!

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی!

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم؛

گل کند،شکوفه بزند،بهار برسد!

از آن بوسه ها که تا ماه ها لبهایم را بچشم و با لبخند بگویم چقدر شیرینی!

خندید...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد!

خندید و با لب بسته دیوانه خطابم کرد!

بلند گفت: دوستت دارم مجنون جان!

و من از خوشی میان شعری که میخواند

قافیه در قافیه،ردیف شدم!

زندگی انگار این بود؛

دو مصرع،کنار هم،یک شاه بیت!

با طعم بوسه!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...


چو قناری به قفس ؟ یا چو پرستو به سفر؟

هیچ...من چو یک کبوتر، نه رهایم، نه اسیر


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

فرار

۰۲
آذر


نفرین به جنگ

که عادتمان داد

با شنیدن هر صدای غیر منتظره‌ ای

تا می‌توانیم فرار کنیم

هر صدایی

حتی

صدای قلبی که

با دیدن تو

به تپش افتاد...


| مهدی باجلان |

  • پروازِ خیال ...


چه خیال است، که دیوانه و شیدا نشویم؟

بوی مُشکیم، محال است که رسوا نشویم

عشق، ما را، پی کاری به جهان آورده است

ادب این است، که مشغول تماشا نشویم...


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...

جنگ نرم

۰۱
آذر


جنگ نرم

یعنی

دونفر سر این که کدام آن یکی را

بیشتر دوست دارد

به جان هم بیفتند.


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

سهم طبیعت

۳۰
آبان


نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید

طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


خورشید برای من

ساعت هفت غروب طلوع می کند

آن هم از پشت میز یک کافه

یعنی وقتی تو را می بینم...

روز من از حضور تو شروع می شود

شب من از غیبت تو...

کاری کن

روزهایم بلند باشند

من از شب ها می ترسم...!


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

پرده‌ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 


 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


خرمن سوخته‌ی ما به چه کارش می‌خورد 

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 


رفت و از گریه‌ی توفانی‌ام اندیشه نکرد 

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 


 بُوَد آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند

 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 


 سایه آن چشم سیه با تو چه می‌گفت که دوش

 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


| هوشنگ ابتهاج |

  • پروازِ خیال ...


گفتی چه کسی؟ درچه خیالی؟ به کجایی؟ 

بی‌تاب توأم ،محو توأم ،خانه‌ خرابم


| بیدل دهلوی |

  • پروازِ خیال ...


ای که گفتی جان بِده تا باشدَت آرام جان

جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز...


| حافظ |

  • پروازِ خیال ...


ببین چقدر نزدیک تواَم

به اندازه چند گام شاید

به قدر فاصله ی عبور دو تن از کنار هم

و گم شدن صدایی در صدای دیگر!

جایی که مرز، دیگر هوا نیست

آمیختن است در هم

که تنفس دو آدمی در هم می آمیزد

جبهه ای سرد و گرم در هم می آمیزد

رعد و باران و آدم ها در هم می آمیزد


محبوب من!

ببین چقدر نزدیک تواَم

ببینمت اگر

ببینی ام اگر

کداممان بارانیم

کداممان...

رعدی که خواهد زد و رفت؟!


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


از حباب نفسم می فهمم

چیزی از من ته دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب؛

بدنم در بدنت جا مانده...


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


این چه دردی ست که ای عشق به ما بخشیدی؟

این چه دردی ست هم از مرگ هم از "جان" دوریم...


| محمد عزیزی |

  • پروازِ خیال ...


تا وقتى که ازم دورى همینم

یه دیوونه، یکى که زخم خورده

کسى که زندگیشو گریه کرده

کسى که زندگیشو آب بُرده


بهت گفتم برى نابود مى شم

مى دونستى و از من دل بریدى

نمى دونم از این راهى که رفتى

به اون چیزى که مى گفتى؛ رسیدى!


مى دونستى ولى چیزى نگفتى

مى دونستى ولى مغرور بودى

همون اندازه که وابسته بودم

همون اندازه از من دور بودى...


هنوزم فکرِ ﺗو اینجا باهامه

فقط با فکر ﺗو آروم مى شم

نمى میمیرم ولى هر روز دارم

به مرگ و زندگى محکوم مى شم


شبامو با خیالِ ﺗو مى خوابم

همه روزامو پاىِ ﺗو مى شینم

ﺗو مى دونى تمومِ زندگیمى

تا وقتى که ازم دورى همینم...


| احمد امیرخلیلی |

  • پروازِ خیال ...