کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۹۱۶ مطلب با موضوع «شاعران مرد» ثبت شده است


در این جادوی شب پوشیده از برگِ گلِ کوکب 

دلم دیوانه بودن با تو را می خواست 


| مهدی اخوان ثالث |

  • پروازِ خیال ...

آخرین

۲۵
مرداد


شاید این آخرین شبی باشد، که تو را از ته دل بوسیدم

که زِ تک‌شاخه‌ی لب‌های تو، این‌چنین بوسه‌ی داغی چیدم


شاید این آخرین تنی باشد، که مرا دور خودش می‌تابد

که مرا در طلبش می‌میرد، که مرا عاشق خود می‌یابد


چشم من در پسِ این تاریکی، مات و مبهوت نگاهت هر دم

شاید این آخرین دمی باشد، گردِ چشمان تو من می‌گردم


دست تو در هوس دستانم، دست من در حریم گیسویت

در هوای تن تو بی‌تابم،گم شدم در تب و تاب مویت


آخرین سایه‌ی ما تودرتو، آخرین پیچش تو در بدنم

آخرین شب که چنان می‌پیچی که تن داغ تو باشد کفنم


تو نمیدانی چرا هر لحظه، قوس لبخند تو را می‌بوسم

که چنان با تو و بی‌تو امشب، که از این فکرِ مُدام می‌پوسم


تب آغوش تو و بغض من، کاش می‌شد به بَرَت جان بدهم

که پس از ترک تو باید به ابد، به دلم جای تو تاوان بدهم


شاید این انتهای خودخواهیست که دلم خواست آخرین باشی

که دلم خواست بدترین باشم، که دلم خواست بهترین باشی


| محمد مشایخی |

  • پروازِ خیال ...

آغوش تو

۲۵
مرداد


مهم نیست دریا

سَر خورشید را زیر آب کند

مهم نیست آسمان

ماه را سر به نیست کند

و ستارگان را بتارانَد 

من به خدایی دل سپرده ام

که در پوست تو زندگی می کند!

 

شبها که بادها

در روح من تنوره می کشند

در بندر شانه هایت لنگر می اندازم

و سر بر سخت ترین صخره می گذارم

تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس

خاموش شود

و در سکوت، آغوش تو

چون کِشتی سرنگونی

در مه فرو رَود !


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

تکه های تو

۲۴
مرداد


این که عاشق دست‌های زنی هستم در محل کار

از سر اجبار است

این که عاشق چشم‌های زنی در تلویزیون

موهای زنی در مجله

ابروی زنی در محله

تکه تکه کرده‌اند تو را بمب‌ها

و من مجبورم تکه‌های تو را

در زنان دیگر دوست بدارم.


| قسمتی که دیده نمی شود / ارسلان جوانبخت |

  • پروازِ خیال ...


رفتن، همین فعل به ظاهر ساده و سطحی

پاهای من را بی تو دائم در سفر می خواست

می خواستم پیشت بمانم تا ابد اما 

او با تو بودن را برایم مختصر می خواست


هی التماسش کردم و گفتم که من برگی

از یک درخت ریشه دارم خاک من اینجاست

در چشمهای نانجیب اش خواندم این نامرد

تا ریشه ات را برکند از جا تبر می خواست


دست مرا از شاخه هایت کند بعد از آن

مانند برگی خسته در بحبوحه ی طوفان

با اینکه با خود برد از تبریز تا تهران

اما از این هم دوریم را بیشتر می خواست 


می خواست سردرگم بمانم بی تو سردرگم

پس رفتم و پیدا شدم در خلوت مردم

اما ندانستم که زهر نیش این کژدم

من را به دور از دیگران و لال و کر می خواست


گفتم خدا را شکر هجران بهتر از وصل است

با درد دوری عشق بازی می کنم با شعر

و تازه فهمیدم که تاب داغ هجران، هم

مرد کهن می خواست و هم گاو نر می خواست


آری کم آوردم در این بحران کم آوردم

بعد از تو من فورا به جایت همدم آوردم

یک جفت مرغ عشق همراه دو تا گلدان

چون بار سنگین غمت چندین نفر میخواست


گاهی مرور خاطرات دور و شیرینت

لبخند تلخی می نشاند گوشه ی لبهات

یادش بخیر آن روزها جایی اگر می رفت

در انتخاب روسری از من نظر می خواست


من روزهای تلخ را رد کرده ام دیگر

حالم به زور قرص و شربت بهتر از قبل است

آن روزها جایی اگر هم شعر می خواندم

آه از نهاد حاضران در جمع بر می خواست


| مهدی مهدوی |

  • پروازِ خیال ...


ای که در خلوت من

بوی تو پیچیده هنوز

یاد شیرین تو

تا مرگ همآغوشم باد

ابرِ تاریکم و

از گریه ی اندوه پُرم

حسرت دیدنِ خورشید

فراموشم باد...!


| نادر نادرپور |

  • پروازِ خیال ...


هرکه را

به هرشکلی که دوست داری

دوست داشته باش،

اما من را

به آن شکلی

که بوسه هایش فراوان است و

خنده هایش بسیار...


| حمید رها |

  • پروازِ خیال ...

کوه شِن

۱۸
مرداد


غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟

فرض کن کوه شِنی طعنه‌ی طوفان خورده...!


| مجتبی سپید |

  • پروازِ خیال ...

تا دوست دارمت

۱۷
مرداد


تا دوست داری ‌ام

تا دوست دارمت

تا اشک ما

به گونه ی هم می‌چکد زِ مهر

تا هست در زمانه یکی جان دوستدار

کِی مرگ می‌تواند

نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟


|‌ سیاوش کسرایی |

  • پروازِ خیال ...

تو را چیدم

۱۶
مرداد


تو را چیدم،

دستهایم بوی زندگى گرفت.


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

گوشه تنهایی

۰۸
مرداد


بی تو هر شب منم و گوشه تنهایی خویش

پای در دامن غم، سَر به گریبان ملال


| هلالى جغتایى |

  • پروازِ خیال ...


در این هستى غم‌انگیز،

وقتى حتى روشن کردن یک چراغ ساده‌ى دوستت دارم،

کام زندگى را تلخ مى کند...

وقتى شنیدن دقیقه‌اى صدای بهشتى‌ات،

زندگى را تا مرزهاى دوزخ مى‌لغزاند...

دیگر نازنین من، چه جاى اندوه؟

چه جاى اگر؟ چه جاى کاش؟

این حرفِ آخر نیست!

به ارتفاعِ ابدیت "دوستت می دارم"

حتى اگر به رسم پرهیزکارى‌هاى صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم...!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


تو چنان به دل نشستی که بُرون نمیتوان کرد

مهِ شب سپید و جانم سیَه و تو ماهِ آنی...!


| امیر شاپوریان |

  • پروازِ خیال ...

عصر یک مرداد

۰۱
مرداد


بیایی آرام توی فکرم

ریز ریز

از توی سرم

بیاورمت پایِ قندانِ

روی میز

پشت به پنجره ی اتاق

بریزیمت توی استکان چایم

مثل دانه های هل 

مثل تکه های دارچین 

مثل لیمو های امانی

که بمانی 

بریزم و سربکشم تمام تو را

که مثل مزه ی خوبِ چایِ عصر یک مرداد

بمانی برای روزهای سرد بهمن ماه...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


قرار بود پرنده به دنیا بیایم،

هنوز آسمان را قدم نزده، آواز نخوانده،

مادرم کوچ کرد و تنهایم گذاشت.

قرار بود درخت به دنیا بیایم،

اما، درختی را می شناختم

که دیوانه شد

از اینکه هر شب در رویایش

جنگل سبزی در آتش می سوخت...!

قرار بود آب شوم،

اما پیش از من رودها به دریا رفتند و باز نگشتند

و من شنیده بودم

رودها فرزندان دریا هستند!

نمی دانم کدام فرشته

اذان را اشتباهی در گوش چپم خواند که انسان شدم!

حالا کارگری هستم

که هر روز با پرنده ها

بیدار می شود

آواز می خواند

و بر آسمان خراش ها 

پرواز را با هواپیماها تمرین می کند!

با این وجود سخت دلتنگم از اینکه

دوستانم ؛

درخت، پرنده، یا آب شده باشند!


| سایبر هاکا |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم

از من نپرس 

اجناس کدام مغازه زیباتر بود

من تمام مدت

در شیشه ی ویترین ها

خودمان را تماشا میکردم


| علیرضا قاسمیان خمسه |

  • پروازِ خیال ...


امشب دلم از آمدنت سرشار است

فانوس به دست کوچه‌ی دیدار است

آن‌گونه تو را در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...


آرامبخش ها حافظه ام را پاک کرده اند

اما دلم می گوید

من کسی را

بسیار دوست می داشتم.


| محمد برقعی |

  • پروازِ خیال ...

دختر

۲۳
تیر


لب های سرخ و طرّه ی افشان که جای خود

دنیا غزل نداشت اگر دختری نبود...


| محمدمهدی درویش زاده |

  • پروازِ خیال ...

کو کو...

۲۲
تیر


حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد،

فقط می گوید: 

کو کو...


| محمدرضا عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...

کجایی؟!

۲۲
تیر


ما شعله های سرکش اندوه بودیم

آدم به آدم‌ می رسد ما کوه بودیم


گشتم تمام خانه ها را در ندیدم

زندانی از وابستگی بدتر ندیدم


پایان این دیوانگی ها ناگوار است

چیزی که جاماند از تو در من انتظار است


ابریم و غیر از گریه ی پنهان نداریم

حرفی برای هم به جز باران نداریم


رفتی خیابان زیر پای شهر گم شد

تصویر تو در سایه های شهر گم شد


این شهر شیرین های شیرین کار دارد

فرهادهای کوه کن بسیار دارد


اما یکی شیرین شهرآشوب من نیست

این چهره های کاغذی محبوب من نیست


ای همقطارِ آخرین رویا کجایی؟

ای بی تو من مجنون بی لیلا کجایی؟


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


می خواهم بمیرم!

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم

و در جهانی برخیزم

که همسایگان یکدیگر را بشناسند.

و مردم،

همه رنگ ها را دوست بدارند.

می خواهم در جهانی برخیزم

که عشق به قیمت لبخند باشد.

مردان نَمیرند،

زنان نگریند،

و همه ی کودکان، پدران خود را بشناسند.

عدالت باغی باشد،

که مردم در آن سیب های یکسان بخورند

و یکسان بمیرند.

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم،

که هیچ انسانی، بیش از یک بار نمیرد!


| ژاک پره ور / ترجمه: احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

شیشه‌اش مثل آسمان کِدر است

ساعت هشت شب اگر برسی

یک نفر روی تخت، منتظر است


بغلش می‌کنی و می‌خوابی

با تنی که همیشه تکراری ست

توی حمّام گریه خواهی کرد

زندگی شکلی از خودآزاری ست


وسط آینه نگاهت به

بدنی بی‌قواره می‌افتد

حوله را می‌کشی بر اندامت

نفسش به شماره می‌افتد


لحظه را داد می‌کشد از تو

پوستت در میان خاموشی

می‌روی در اتاق‌خواب خودت

با تنفّر لباس می‌پوشی


می‌روی توی هال و بر یک مبل

می‌نشینی برای ویرانی

بعد فنجان چای با سیگار

مثل هر شب کتاب می‌خوانی


صبح بیدار می‌شوی از خواب

وسط مبل و گیجی خانه

هی صدا می‌زنیش بی‌پاسخ

رفته شاید بدون صبحانه


وسط قرص‌هات می‌گردی

با نگاهی کلافه از سردرد

پشت هم هی شماره می‌گیری

او که ردّ تماس خواهد کرد


گوشی‌ات را به پَرت می‌کوبی

می‌نشینی جلوی تلویزیون

بی‌توجّه به هیچ برنامه

در سرت راه می‌روی به جنون


بعد سیگار می‌کشی با بغض

بعد سیگار می‌کشی با درد

می‌روی توی آشپزخانه

گوشت را تکّه تکّه خواهی کرد


بعد موزیک می‌گذاری تا

وسط رقص و گریه می‌میری

می‌روی پای گوشی تلفن

با خشونت شماره می‌گیری


نه که دلتنگ باشی و عاشق

به سرت می‌زند فقط گاهی!

تو که می‌فهمی و نمی‌فهمی

تو که می‌خواهی و نمی‌خواهی


قرص هی پشتِ قرص می‌بلعی

همه‌چی توی خانه مغشوش است

با تهوّع شماره می‌گیری

ظاهراً دستگاه خاموش است!


تن مهم نیست...واقعاً سخت است

روح آدم پر از نیاز شود!

می‌روی توی آشپزخانه

تا مگر شیر گاز، باز شود


می‌روی روی مبل و می‌خوانی

آخرین صفحه‌ی کتابت را

گاز در متن خانه می‌پیچد

تا بگیرد یواش، خوابت را


نه به سردرد فکر خواهی کرد

نه به تنهاییِ اساطیری

نه به فردی نیاز خواهی داشت

تو همین‌جای شعر می‌میری...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

در تو آرامش است و لبخند است

ساعت از هشت رد شده دیگر

و مهم نیست ساعتت چند است...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


مردی لبهای زنی را بوسید،

به قدر یک بوسه

از اندوه جهان کم شد.


| ای لیا |

  • پروازِ خیال ...

شعر

۱۷
تیر


شعر، پیر جوانی‌ام شده است 

گریه‌ی ناگهانی‌ام شده است 

گونه‌ی استخوانی‌ام شده است 

آنکه من عاشق خودش هستم 

عاشق شعرخوانی‌ام شده است!


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...

صدایم کن

۲۱
خرداد


اگر تو نامم را صدا نزنی

صداهایی که می شنوم

چه فرقی خواهند داشت با سکوت؟

اگر تو نامم را صدا نزنی

چه فرقی خواهم داشت

با آن ها که هرگز به دنیا نیامده اند؟

چه فرقی خواهم داشت با دیگران؟

چه فرقی خواهم داشت با خودم؟

صدایم کن

صدایم کن تا بدانم چه کسانی نیستم!


| کیانوش خان محمدی |

  • پروازِ خیال ...

هجر تو

۲۱
خرداد


ای که نزدیکتر از جانی و پنهان زِ نگه

هجر تو خوشترم آید زِ وصال دگران


| اقبال لاهوری |

  • پروازِ خیال ...

جهان محو شد

۱۸
خرداد


مرد گفت: اگر به این گل نگاه کنی؟

زن نگاه کرد، گل آتش گرفت

مرد گفت: اگر به این نسیم گوش کنی؟

زن گوش کرد، نسیم دیوانه شد

مرد گفت: اگر لبخند بزنی،

زن لبخند زد. جهان محو شد...


| عباس نعلبندیان |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی هزارساله خسته‌‌ام

از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می‌گویم حالا نه

صبر می‌کنم وقتی آمدی


از این اجاق خاموش

این قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها

این شراب که هنوز بازش نکرده‌ام

گیلاس‌های خاک گرفته

بشقاب‌های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می‌گذاشتی

خودم که بهانه‌جو شده

از این انتظار خسته‌ام


همینجا نشسته‌ام بر زمین و فکر می‌کنم

چه خوب که زمین گرد است عشقِ من

می‌روی

آنقدر می‌روی که باز

آنسوی زمین می‌رسی به من...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

احیا

۱۳
خرداد


زیرکانه قانعت کردم که یک قرآن بس است

تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی


| سید ایمان زعفرانچی |

  • پروازِ خیال ...


جایِ تو را زنِ دیگری پر کرده

زنی که من هم جای شوهرش را پر کردم

گله ای نیست من عادت دارم

تو هم زیاد به دلت بد راه نده

مرد تو هم روزی زنی غیر از تو را دوست می داشت

مثل تو که قبل از او دلبسته در باز کردن من بودی...

حال این شهر زیاد خوب نیست

شهری که هیچ کدام از آدم ها

عشقِ اول هم نیستند...

آن چنانی که تو

آن چنانی که من

آن چنانی که همه ی آدم ها...!


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دل من!

۱۲
خرداد


دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوارِ اتاق و سرِ کارش هستی

آخرین شاعرِ دیوانه‌تبارش هستی

دل من! ساده کنم، دار و ندارش هستی


دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگُذری

دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری


دوستت دارد و یک بند تو را می‌خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می‌خواهد

همه‌ی زندگی ات چند؟ تو را می‌خواهد

دل من! گند زدی... گند! تو را می‌خواهد


شعر را صرف همین عشقِ پریشان کردی

همه‌ی زندگی‌ات را سپرِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی


دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگیِ محض است این

دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین


مست از رایحه‌ی کوچه‌ی نارنجستان 

دوستش داری و مبهوت شدی در باران 

دوستش داری و سرگیجه‌ای و سرگردان 

دل من! آن دلِ آرامِ مرا برگردان


لب تو از لب او شهد و عسل می‌خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می‌خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می‌خواهد

دل من! این همه خوان، رستمِ یل می‌خواهد


دوستش داری و رؤیای تو جان خواهد داد 

همه ی زندگی‌ات را به فلان خواهد داد 

فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟ 

دل من! عشق به تو شست نشان خواهد داد!


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...


که اینچونین است محبوبم!

در شهر من، باران

شهر تو سرد و پوشیده از برف

گویی آسمان...

پیام‌بَر حرف های ماست به یکدیگر!


ولی تو خوب گوش کن!

هر قطره

واژه ای ست بریده از گلویم

که از بخار رمیده در سرمایی استخوان شکن

به شکل ابرهایی سرگردان

تو را صدا میزنند


عزیزترینم!

در بخار آخری که از پنجره ی اتاق

به بیرون دمیدم

جمله ای بود وصف ناپذیر!

و تو آن را سحرگاهان

به هنگامه ی نوازش ابرها و خورشید

در شمایل رنگین‌ کمانی شکوهمند

خواهی دید.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


دوستش می‌ دارم

چرا که می‌ شناسمش

به دوستی‌ و یگانگی‌...

هنگامی‌ که دستان مهربانش را 

به دست می‌ گیرم

تنهایی‌ غم‌ انگیزش را در می‌ یابم...

اندوهش

غروبی‌ دلگیر است، در غُربت و تنهایی‌

همچنان که شادی‌ اش

طلوعِ همه‌ ی آفتاب‌ هاست...


| احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...

نیایش

۲۹
ارديبهشت


الهی!

هیچ دری را به حال خود وا مگذار 

و آبروی هیچ پرده ای را به دست باد مسپار

وگرنه پنچره ها دق می کنند

از داغ دختری که هر شب

در بستر یک دریا می خوابد.


خدایا!

هرگز کسی را برای گریستن

محتاج چشمان همسایه‌اش نکن

دوچشم زخمی همیشه گریان

لابه‌لای روسری مادران

نازل کن برای روزهای مبادا


پروردگارا!

به حق این ماه و برکه

مسیر مهاجرت مرغابی ها را

به نور مهتاب روشن کن و 

غریزه‌ ی ماهی آزاد را

مستدام بدار تا ابد


خدای من!

باد را از چمنزار

گرده را از گل

لقاح را از زنبور

و عشق را از آدمی باز پس نگیر


خدای ما!

فکر گلوله که به سرمان می‌زند

تیر می کشند قلب‌ها

سرها را با قلب‌ها مهربان‌تر کن

 و سرگرممان نکن جز به مهربانی


آفریدگارا!

کلمه را رفتاری نو بیاموز

نسل آهو را با چاقو

مرد را با درد

و زن را با تن

از قافیه‌ها ریشه‌کن بگردان و 

بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا


خداوندا!

سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را

بانیان ملاقات و بوسه قرار بده

و به مرزبانان

آوازی مشترک عطا بفرما


خدایا!

مگذار گران تمام شود این شعر

پس به انبار غلات 

گندم ارزانی فرما

و ضمانت چاقوها را

فقط در آشپزخانه‌ها بپذیر.


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

پا نکشم زِ کوی تو!

۲۷
ارديبهشت


ای که همه نگاهِ من، 

خورده گره به روی تو 

تا نرود نفس زِ تن، 

پا نکشم زِ کوی تو...!


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

چو بوی تازه ی نان به وقت افطار

دوستت دارم

چو عطر تند پدربزرگ به وقت نماز

دوستت دارم

چو یاس های ترمه ی بی بی

چو شب بو های باغچه ی حیاط

چو گلبرگ سرخ میان کتاب

دوستت دارم

و هر بار بجای گفتنش؛

بو میکشم

تمام عطرهای جهان را

که از تن ات

بارها جا گذاشته ای


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

چه بسیارند

۲۷
ارديبهشت


چه بسیارند گل هایی که می‌شناسم

اما

نامشان را نمی‌دانم

چه بسیارند گل‌ هایی که نمی‌شناسم

اما

نامشان را می‌دانم

نه می‌شناسمت

نه نامت را می‌دانم

ای که از همه گل‌ها بیشتر دوستت دارم


| ضیاء موحد |

  • پروازِ خیال ...

به تو مایلم

۲۳
ارديبهشت


به تو مایلم

به تو مایلم

مثل سوى شعله

که به باد

یا موج 

که به ساحل

به تو مایلم

مثل زندگى که به مرگ


| علیرضا روشن |

  • پروازِ خیال ...


پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


ای دعای درخت زردآلو وقتی شاخه‌اش شکسته بود...

ای عطر خوش زعفران در بازارچه‌ های قدیمی مسقف

ای غم همه ی آدم‌ ها که مسافر مشهد می شوند،

و حاجات بزرگ را در کوپه های کوچک قطار جا می‌دهند...

ای خاطره‌ های معطر

که ‌موهبت سادگی و رنج ما هستید...

اینها همه اشکال دیگر علاقه است !

درخت زردآلو‌

وقتی خیالِ تو پر از شکوفه شود

آیا من‌ هم رستگار می شوم؟

من گریستن و بخشیدن را از یاد نبردم 

از یاد نبردم

که خرده‌ های خاطره

مثل رگه‌ های طلا 

در میان سنگ‌ها با ارزش است...

از یاد بردن کار ساده‌ای نیست !

هیچ شالیکاری

عطر برنج را فراموش نمی‌کند...

من تماشا را از یاد نبردم

و رنگ صدایت را با ابرهای دیگر اشتباه نگرفتم

به‌خودم گفتم :

باران‌

تعلیم مدام گریستن است...


| سید رسول پیره |

  • پروازِ خیال ...


نگذارید زنانِ زیبا

ترانه های غمگین بخوانند!

این سه درد 

وقتی کنار هم می ایستند

بیشتر می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


آوازِ ترانه های غم انگیز را

بگذارید زنان زیبا بخوانند

این سه درد

وقتی کنار هم می ایستند

کامل می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای!

نکند اندوه

آن روی دیگر شادمانی ست؟


| شکری ارباش / ترجمه: سیامک تقی‌زاده |

  • پروازِ خیال ...


اشکِ یک برگ،روی یک گلدان

اشکِ یک قطره روی یک کاشی

گریه ی بی صدای یک گنجشک

وسطِ خونِ حوضِ نقاشی


گربه ی ایستاده بر دیوار

گرمِ آوازهای زیرِ لبی

گوشه ی حوضِ خشک می رقصند

چند تا بچه ماهیِ عصبی


آن طرف لای درزِ آجرها

میهمانی هرشبِ دوسه موش

لشگرِ سوگوارِ مورچه ها

نعشِ یک سوسک را گرفته به دوش


مادرم باز قصه می گوید

قصه از سرزمینِ دیو و پری

از صداهای گُنگ می ترسم

گرچه خالی ست خانه ی پدری


در اتاق و حیاط می چرخند

کودکی های باد برده ی من

گوشه ی حوض، رخت می شوید

باز مادربزرگِ مُرده ی من...


زندگی هست،زندگی جاری ست

زندگی باز مهربان شده است

پدر از کارخانه برگشته ست

پدرم سال ها جوان شده است...


تا دویدم به سمت شان، هر یک

مثل یک پرده ی سپید شدند.

گریه کردم، تکانشان دادم

گوشه ی خانه ناپدید شدند


هی صدا می زنم، ولی انگار

هیچ کس نیست یا نمی شنود

هی صدا می زنم، کسی انگار

حرف های مرا نمی شنود


هی صدا می زنم: کجا رفتید؟

خانه ی ما چقدر سرد شده

از صداهای گُنگ می ترسد

پسر کوچکی که مرد شده


مثل یک برّه، برّه گی کردم

دستِ آخر نصیبِ گرگ شدم

گریه کردند مرده هایی که

روی پاهایشان بزرگ شدم...


می روم...کوچه تنگ تر شده است

نیمی از روزِ سرد شد سپری

سایه ها پشت شیشه منتظرند

گرچه خالی ست خانه ی پدری


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

روایت یک عشق

۲۱
ارديبهشت


چشمانت راز شب اند و گیسوانت شرم خورشید،

پلک هایت که می‌خیسند، 

شب را می‌گویند: بیا...!

و مژه هایت که بر می‌خیزد،

طلای لطف و نورِ صبحِ پاکند،

برف کوهساران،

وام سپیدی سینه‌های تو است...

و نجابت گیاهان،

دست خواهش ایشان از عصمتِ نا شکننده‌ ی تو،

به شوق صدای تو پرندگان می‌خوانند

و به تپش قلبِ عاشق تو، پرندگان عاشق می‌شوند

لبخندی بزن که جهان دوباره فدا شود!

کلامی بگو که جهان یک باره شراب شود،

دستی برآر که خلقت از تکوین بماند!

تا که در آیی و شکفتن آغاز شود...


| عباس نعلبندیان |

  • پروازِ خیال ...

من بودم و تو

۱۶
ارديبهشت


روح سحری، ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه‌ی روزهای «من بودم و تو»

آن قدر ندیدمت که دیدن داری


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...

بگو چکار کنم؟

۱۵
ارديبهشت


بگو چکار کنم؟

بگو چکار کنم؟

با فلفلی که طعم فراق می دهد

با دردی که فصل را نمی شناسد

با خونی که بند نمی آید

بگو چکار کنم؟

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چو سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند


دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است


| غلامرضا بروسان |

  • پروازِ خیال ...


مگر خدا

وعده ی گیسوانی مثل گیسوی تو را

در بهشت آن هم به برگزیدگانی

از نیکوکاران نداده بود؟

پس تو اینجا چه می کنی؟

یا خدا بخشنده تر شده

یا من رستگار شده ام

اما قیامت که نشده

تو قیامت به پا کرده ای...


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


وقتی گریبانِ عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازَل می آفرید...!


وقتی زمین نازِ تو را در آسِمان‌ها می کشید...!

وقتی عطش طعمِ تو را با اشک‌هایم می چشید


"من عاشقِ چشمت شدم"  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود...

آن دَم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد...!

آدم زمینی‌تر شد و عالَم به آدم سِجده کرد


من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...

فراموشم مکن

۳۰
فروردين


آرزوهایت بلند بود

دست های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی.


| حافظ موسوی |

  • پروازِ خیال ...

نترس!

۳۰
فروردين


دستت را به من بده

نترس !

باهم خواهیم پرید...

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ

تو از روی بوته هایی که بارانْ پَرَست...


امید و علاقه ی من از تو ،

اندوه و اضطراب تو از من 

واژه‌ها، کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو ،

سکوت، هراس و تنهاییِ تو از من

حضور، حیات و حوصله‌ی من از تو ،

تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من

هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو ،

درد، بلا و بی کسی‌های تو از من...


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...

نِگه دوست

۳۰
فروردين


ویرانه دل ماست که با هر نِگه دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فُرو ریخت


| سعدی |

  • پروازِ خیال ...


در حضور دیگران می گویم

تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم

چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از درد سر به دور باشیم

نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من

و در این بازی شکست می خورم

و باز می گردم


زیرا که شب نمی تواند، 

حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند،

حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

در دو سوی هم

۲۹
فروردين


من و تو

در دو سوی هم

چای نوشیدیم

تقصیر ما نبود اگر

میز را

به پهنای زمان چیده اند.


| سقف ها / یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

نام تو را...

۲۶
فروردين


نه عزیزم!

به تو فکر نمی کنم

"زیبایی" ات مستدام ولی...

آبی بود که از سرم گذشت تا نام تو را با خودش ببَِرد!


"تنهایی" گاه

با اعمال شاقه همراه است:

شکستن آینه ای که بارها در آن خندیدیم

شکستن گلدان ها

شکستن پنجره، میز، صندلی ها

اگر نه قول شکستنی نیست

حرفی ست که از شکم سیری زیاد بهم تعارف می کنیم!


حالا فقط "سَر" نیست

دلم‌ را به دریا زده ام

تا آب هر آنچه هست، با خودش بِبَرد

دوست داشتن را بِبَرد

خاطرات خانه را بِبَرد

گیره ی سیاه جا مانده ات را بِبَرد

نام تو را ...

نام تو را ...

نام تو را ...

نامت اما

ماهی قزل آلایی ست که دوست دارد

بر خلاف آب شنا کند...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


من خسته ام و طاقت آزار ندارم

با اینکه تو را دارم، انگار ندارم


یک عمر به پای تو و تصمیم تو ماندم

یک بار بمان گرچه من اصرار ندارم


ای رفته و برگشته و برگشته و رفته

من حوصله ی این همه تکرار ندارم


می گفت رفیقی که مرا دوست نداری

دیگر به خدا قدرت انکار ندارم


هر لحظه خود آزاری و خود سوزی و افسوس

از ترس خودم جرأت اقرار ندارم


چون عطر تو آواره شدم کوچه به کوچه

سقفی که شود بر سرم آوار ندارم


ای جان به لب آمده ی بوسه نداده

راهی شده ام، مهلت بسیار ندارم


سیگار به سیگار به ته می رسم انگار

راهی به جز این مردن کش‌دار ندارم

سیگار به سیگار به سیگار به سیگار... 


|‌ صابر قدیمی |

  • پروازِ خیال ...

درد جاودانگی

۲۴
فروردين


مردان برای جاودانگی می جنگند

ماه را فتح می کنند

می نویسند

کشور گُشایی می کنند

می کُشند و کُشته می شوند…

اما زنان برای جاودانگی کافی ست

معشوقِ شاعری شوند

تا نام و یادشان را در شعر

جاودانه کند !


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

جهان با من است

۱۲
فروردين


تو را دارم ای گل، جهان با من است

تو تا با منی، جان جان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی‌ کران با من است


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

نهضت عظیم بازویش

۱۲
فروردين


در نهضت عظیم دو بازویش

من گریه ام گرفته که آخر

آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم ؟


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...

پدر یعنی...

۱۱
فروردين


پدر یعنی شرف یعنی عشیره

پدر یعنی برند یک قبیله


| مهدی تاجیک |

  • پروازِ خیال ...

غم او

۰۹
فروردين


گر نگنجید به ظرفم غم او، خُرده مگیر

من یکی قطره وسامانِ غمشْ دریا بود...


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...

یک دیوار غمگین!

۰۹
فروردين


چگونه عاشقت نباشم

وقتی به من تکیه می کنی

روی شانه ام اشک می ریزی

و روی سینه ام قلب می کشی،

ای کاش خواندن می دانستم

تا بفهمم روی تنم چه می نویسی

ای کاش آغوش داشتم

تا برای همیشه می ماندی

اما من فقط یک دیوارم

یک دیوار غمگین!

که نمی داند سرش را به کجا بکوبد


| سامان اجتهادی |

  • پروازِ خیال ...

چنان پُرم از تو

۰۷
فروردين


اگر اسم این حسى که به تو دارم

عشق است

هیچوقت قبلا عاشق نبوده ام

مرا به دیدن جسمانى تو 

هیچ نیازى نیست!

چنان پُرم از تو ،

چنان پُر

که بیشتر شبیه شوخى زیبایى هستم!


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


جان من را گرفتی و رفتی

در خیابان تا ابد بن بست

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


در خیابان تا ابد بن بست

اخم کردی به من زمستان شد

خواستم تا ببوسمت اما

این سعادت نصیب باران شد


خوش به حال کسی که با لبخند

در کنارت نظر به آیِنه کرد

آن که نبض تو توی دستش بود

دکتری که تو را معاینه کرد


کاش جشن تولدت باشم

عمر من را هزار باره کنی

هر کسی از علایقت پرسید

کاش می شد به من اشاره کنی


نامت ای خوب اگر دلآرامست

دل ما را که خوب آشفتی

با همان قلب سرد و بی احساس

جالب اینجاست شعر می گفتی

.

.

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


| احسان رشیدی |

  • پروازِ خیال ...


دنبال دو کلمه می‌ گشتم

دو کلمه مانند پچ‌پچِ دو برگ در گوش هم

یا زمزمه‌ ی دو لب در جست‌ و جو ی یک بوسه

دنبال دو کلمه می‌ گشتم

مانند دو گوشواره که آویزه‌ی گوشت کنم،

کلمات صف کشیدند

دسته دسته

دستبند تو شدند

کلماتی که دستت را دوست می‌ داشتند، 

تو چنگ زدی

از هم گسیختی

رشته‌ ی کلمات را

در هم ریختی

فرو انداختی

هر یک را به گوشه‌ای...

دنبال یک کلمه می‌ گردم

یک کلمه‌ی خاموش

مانند یک بوسه !

که جمع کند همه‌ی کلمات را

روی لب‌های تو...


| شهاب مقربین |

  • پروازِ خیال ...

گفته بودم؟

۰۳
فروردين


دوست داشتن تو

زیباترین گلی ا‌ست

که خدا آفریده؛

گفته بودم؟!


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


منم آن شاخه ى پُر بار که ناگه شب عید

به سرش بى خبر آوارِ تگرگ آمده بود!


| مرتضی درویشی |

  • پروازِ خیال ...


یک نفر گفت خدا کاش که عاشق بشوم

شد و در پیچ و خم عشق خدا را گم کرد


| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...

اما افسوس

۲۸
اسفند


اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

دوباره به دهکده بر می گشتم

و با دسته گلی در دست

همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

می دانستم چه کارهایی بکنم

که مرا دوست بداری

به آبی چشم هایت مروارید می ریختم

چمن را زیر پایت پهن می کردم

اما افسوس

نمی شود از بهار، پیراهن برید

نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد

سوزن در تن درخت کار نمی کند

و به بارانی که می بارد نمی شود دکمه دوخت


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

مطمئن باش

۲۷
اسفند


تو درختی! خودت نمی‌دانی

دخترِ چشم زاغِ مو مشکی

مطمئن باش بعدِ هر باران

تکیه گاهِ هزار گنجشکی


مطمئن باش بعدِ این باران...

مطمئن باش چتر این مردی

مطمئن باش! چون که من را هم

اتفاقا تو مطمئن کردی!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...


این روزها

هر کسى به کارى مشغول است

پدر

حساب هاى آخر سال را جمع مى‌زند

مادر

نشسته است کنار تنگ بلور تا بهار بیاید

و برادرم

در راه رفتن به دانشگاه بزرگ تر مى‌ شود

من اما

یک گوشه نشسته‌ ام

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم...


| نیما معماریان |

  • پروازِ خیال ...

ضربان

۲۶
اسفند


حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من

مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت


| مهدی رحیمی |

  • پروازِ خیال ...

.


انگار که خداوند

معشوقه ای داشته باشد،

انکار که معشوقه اش

ترکش کرده باشد

انگار که خداوند تو را

در لحظه ی تنها شدنش آفریده باشد

زیبایی تو

غم انگیز است...


| علیرضا قاسمیان خمسه |

  • پروازِ خیال ...

تقویم بهار

۲۴
اسفند


بیا موهای زمستان را شانه کنیم...

سردی دست هایش را

بسپاریم به دل های گرم مان...

بهار،

دختری ست با موهای پریشان

عاشق اش باش...

پیشانی اش را ببوس

ستاره های شب را

یک به یک بباف به گیسوان

این مسافر خسته از راه...

برای یک بار هم که شده

مهر را بنشان در تقویم بهار.

شکوفه ای باش

رها شده از اسارت برف.

جوانه ای باش

پر از لبخند خدا.


| علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...

اندوه بشر

۲۴
اسفند


اِی مَلائِک که به سَنجیدن ما مشغول اید،

بنویسید که اندوه بشر بسیار است...


|‌ حامد عسکری |

  • پروازِ خیال ...


در این روزهای آخر اسفند

وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را

به احترام بنفشه ها

از سر بر می دارد,

تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را

از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را

با روزنامه های بد خبر دیروز 

برق بینداز

تا تعبیر خواب های اردیبهشتی ات

راه زیادی نمانده است...


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


دلم به دست های تو خوش بود

به اینکه این بهار

پاییز را از لباس هایم می تکانی.

به اینکه خط به خط دستم

پر از دست خط تو باشد.

به اینکه قول دست هایت را

ـ ده بار تمام ـ به انگشت هایم داده ام.


دلم به چیزهای ساده ای خوش بود

به بوییدن گل های سرت

بافتن موهات

به اینکه برای حتی یک بار

گره روسری ات با سر حرف من باز شود.


چقدر داشتن چیزهای ساده سخت است.

مثل یک مار بی دست و پا

که هیچ وقت نتوانست برای معشوقه اش نامه ای بنویسد

یا دست کم یک بار برایش دستی تکان بدهد

می پیچم به دور خودم

به دور خودم می پیچم

و دلم برای دلم می سوزد.


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...

بوی بهشت

۲۳
اسفند


می دانی از وقتی

دلبسته ات شده ام...

همه جا

بوی بهشت می دهد؟


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

زلف زیبا

۲۲
اسفند


گردنت کج می‌شود،یک شهر می‌ ریزد به هم

تا که می‌ ریزد چنین آن زلف زیبا یک طرف


| قاسم صرافان |

  • پروازِ خیال ...


شعرِ واقعی تویی مادر!

زمانی که دست هایت ، 

قافیه هایی دلنوازند،

آرامند و آرام می کنند؛


شعرِ واقعی تویی مادر،

در هنگامه صبح،

که عطر خوشِ بهارِ نارنج 

از گوشه روسری ات 

در فضای خانه ،

وقتی می خندی ، می پیچد...

و خورشید از لا به لایِ 

دندان هایت طلوع کرده؛ 

گرما می بخشد...


شعرِ واقعی تویی مادر،

که شعر در برابر تو زانو می زند،

وقتی فرزندی را،

تنها یادِ آغوشت،

شاعر کرده است...


| سید طه صداقت |

  • پروازِ خیال ...

رنگ دگر

۱۷
اسفند


دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پُرست

"عشق" در هر گذری رنگ دگر می ریزد...


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

من و تو ایستاده ایم!

لبهایت تکان می خورد 

صدایت را نمی شنوم 

ولی به گمانم می خواهی بروی...

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

لبهایت همچنان تکان می خورد...

اتریش , تحصیلات , موسیقی , دانشگاه !

کلماتت از ورای ذهنم می گذرند

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... نرو ...

تو هم فریاد میزنی ! باید بروی !

انگار که یادت رفته است که دست در دست هم به تمام " باید "های دنیا قی کردیم...

این چه بایدیست که اکنون گریبانمان را گرفته است ؟!

حرفهایت تمام شده است

پشتت را به من می کنی

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو... نرو...

تو می روی !

من به جای قدمهایت خیره می شوم...


نمی دانم نیمه های شب است یا میانه ی صبح شاید هم ظهر باشد !

جایی شبیه فرودگاه ایستاده ام...

از خودت هم زودتر رسیده ام 

تو می آیی !

چمدان در دستت دنیای مرا ویران می کند !

مرا میبینی فریاد میزنی

صدایت را نمی شنوم ولی آشفتگی از چهره ات پیداست !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: نرو ... شیدا نرو ...

تو لبخند میزنی !

لابد می خواهی با خاطره ای خوش از هم جدا شویم

نمی دانی که بعد از تو هیچ خاطره ای مرا خوش نیست !

صدایی در گوشمان می پیچد:

مسافران پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به قسمت انتظار !

تو میروی !

من به زمین می افتم

ضجه می زنم ...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !

( فردی در گوشم زمزمه میکند: دیگر نمی آید ! )

فریاد میزنم: شیدا نرو ... شیدا نرو ...

از پشت شیشه برایم دست تکان می دهی...

زمان ایستاده است...

پس چرا عقربه ها حرکت می کنند ؟!

صدایی منحوس در گوشم میپیچد:

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

به مقصد اتریش

تهران را ترک می کند !

دنیای مرا ترک می کند !


جایی شبیه خیابان شریعتی...

جایی شبیه دو راهی قلهک...

ایستاده ام !

خاطراتم را مرور میکنم 

نمی دانم چند سال است که رفته ای

تقویم می گوید سه سال

ولی دروغ می گوید

مگر می شود این همه دلتنگی را در سه سال گنجاند ؟!

نمی دانم کجایی

نمی دانم اتریش هم خیابانی چون شریعتی

و دیوانه ای چون من دارد یا نه ؟

( فردی در گوشم زمزمه میکند : دیگر نمی آید ! )

دروغ می گوید !

می دانم که بالاخره می آیی !

پرواز شماره ی 743 !

( این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکنم ! )

عاقبت به تهران باز میگردد 

من دوباره به فرودگاه می آیم

تو از میان پنجره ها می آیی

چمدانت پر از دلتنگی و حسرت است

من بغلت می کنم...

می بویمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

می بوسمت...

مامور حراست فرودگاه مرا چپ چپ نگاه می کند !!

ولی برایم مهم نیست 

دست در دست هم به خانه می آییم !

هه ! چمدانت را در فرودگاه جا می گذاریم !!


خیابان شریعتی...

دو راهی قلهک...

پیرمردی سیگار به دست ایستاده...

به زمین خیره شده است

لابد خاطراتش را ورق می زند...

سنی ندارد !

تقویم می گوید بیست و سه سال

ولی دروغ می گوید !

مگر میشود این همه خستگی را 

در بیست و سه سال گنجاند ؟!

پیرمرد زیر لب می گوید :

پرواز شماره ی 743 !!!

( به گمانم این عدد را هیچ گاه فراموش نمیکند ! )

به کنارش می روم و  آرام در گوشش زمزمه میکنم :

" دیگر نمی آید " !


| پرواز شماره ى ٧٤٣ دیگر نمى آید / حسام افسری |

  • پروازِ خیال ...


خرمن گیسویت را نمی خواهم

و کمان ابرویت را

یا نرگس چشم

یا غنچه ی دهان

یا قامت سرو

یا لب لعل

و ماه صورتت را

نمی خواهم

آه، 

اگر چیزی هست 

برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح

صدایت صدایت صدایت

تنها صدایت از پشت تلفن راه دور.


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!


از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی


از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!


از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!


از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم


بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...


از سر زدن به خانه ام مابین ِ رفتن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات


می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم


رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده


پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی


از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت


از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!


بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم


از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها


باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را


باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم


من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...


بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


گوش می ‌دهم 

به صدای رودی که درحرف ‌هایت جریان دارد

مهربان شده‌ای

و مرا انقدر شاعر کرده ‌ای

که می ‌توانم 

شاخه ‌ی جدا شده

از درخت باشم

اما دوبار شکوفه بدهم...


| بهنام مهدی نژاد |

  • پروازِ خیال ...

من هیچ کَسم

۱۱
اسفند


بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم

من هیچ کَسم یا که درین خانه کسی نیست؟


| بیدل شیرازی |

  • پروازِ خیال ...

انسانم

۱۰
اسفند


برای دیدن تو

اگر رودخانه بودم، برمی‌ گشتم

اگر کوه بودم، می‌ دویدم

اگر باد بودم، می‌ ایستادم

اما انسانم

و بارها برای دیدنت

برگشته، دویده، ایستاده ام...


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...


لبخند بزن دلبر، لبخند تو شیرین است

دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکین است


| محمدجواد سرخه |

  • پروازِ خیال ...

افسرده

۲۳
بهمن


افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست

افسرده آن دلی ست که از هم نفس گرفت


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

سهم من از تو

۲۲
بهمن


چقدر پاهای کوچکت به تو می‌ آیند

وقتی در بزرگراه قدم می‌ زنی

و ناخواسته پل‌ های عابر پیاده را هوایی می‌ کنی

از خانه به خیابان می‌ آیی

بی اینکه بدانی

زنان زیبا چه بلایی بر سر جهان می‌ آورند

پس طوری از پله‌ها پایین بیا

که قیمت دلار بالا نرود

بگذار واقعیتی را با تو در میان بگذارم

در خاورمیانه

مردها یا عاشق می‌شوند

یا انقلاب می‌کنند

حالا بگو

سهم من از تو

از سرزمینی که برای آن جنگیده‌ ام چیست؟


| حامد یعقوبی |

  • پروازِ خیال ...


نامش برف بود...

تنش برفی

قلبش از برف

و تپشش

صدای چکیدن برف بر بام های کاهگلی...

و من او را

چون شاخه ای که زیر بهمن

شکسته باشد

دوست می داشتم...


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...

رود

۱۹
بهمن


تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما، مسیر رفتنش را جا گذاشت


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

غروب‌ ها

۱۰
بهمن


خوو کُن به تنهایی؛

 وقتی غروب‌ ها

 تنها سهمِ تو از خورشیدند...!


| رضا کاظمی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت‌ می‌دارم‌

تو به‌ زندگی‌ می‌ مانی‌

به‌ نوشیدن‌ جرعه‌ ای‌ آب‌ در فاصله‌ ی‌ دو رؤیا

به‌ بوییدن‌ عطرِ یکی‌ نامه‌ْ پیش‌ از گشودنش‌

به‌ سلام هر سپیده‌ دم‌

به‌ فرونشاندن‌ عطش‌ اطلسی‌ ها

به‌ زنگ‌ بی‌هنگامِ تلفن‌

با خبری‌ گوار یا ناگوار


| یغما گلرویی |

  • پروازِ خیال ...

آه از تو

۱۰
بهمن


اِی مَرا شب همه شب ناله‌ ی جانکاه از تو

غافل از ناله‌ ی شب‌ های مَنی، آه از تو...


| حیدر هروی |

  • پروازِ خیال ...


و چه قدر خسته‌ ام از «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته‌ام از سؤال‌ های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا

دلم تنگ می‌شود گاهی،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو « فنجان قهوه ی داغ »

سه « روز تعطیلی در زمستان »

چهار « خنده‌ ی بلند »

و پنج « انگشت » دوست داشتنی!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


در سمت توأم

دلم باران، دستم باران

دهانم باران، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم...

هر اذانی که می وزد

پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند...

هر اسم تو را که صدا می زنم 

ماه در دهانم هزار تکه می شود...

کاش من همه بودم !

کاش من همه بودم 

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ،

کفش های ماه را به پا کرده ام...

دوباره عازم توأم...

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند 

از شادی من است،

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...

زندگی همین حالاست... 


| محمد صالح علا |

  • پروازِ خیال ...


جمعه مرد بی معشوقه ایست

با پیرهنی چروک ،

که تنهایی اش را ؛

لای شعرهایش 

پک میزند.

فقط عصرها،

کمی خاکستری تر…


| محسن حمزه |

  • پروازِ خیال ...


شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست...


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

موهای تو

۰۱
بهمن


باز عاشقت شدم؛

داشتم آهنگی گوش می‌ دادم

که شبیه موهای تو بود


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


زمان زیادی می خواهم

برای فراموش کردن تو

اما فقط یک ثانیه می خواهم

تا به یاد بیاورم

پاییز پارسال

بیست و هشتم آبان ماه

رنگ سنجاق به موهایت

سبز بود


| محمد برقعی |

  • پروازِ خیال ...