کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۱۱۴۷ مطلب با موضوع «شاعران مرد» ثبت شده است

مُژه هایت

۰۵
بهمن

 

چشمهایت دو ابر باران زاست

روی گونه ات ترانه می بارد

چشم هایت دو کاسه ی صبر است

سال قحطی سراب می کارد

چشم هایت دو کاسه ی چینی ست

ترس های شکستنی دارد

 

آای بانوی معنی ممتد

مژه هایت رقیب مثنوی است

مژه هایت دو تیغ کافر کش

مثل چاقوی قتل کسروی است

مژه هایت دو لات چاقوکش

مثل شعبان عصر پهلوی است

 

| علی محمدی شوپی |

  • پروازِ خیال ...

رویاها

۰۵
بهمن

 

رویاها

زیباتر از آنند که

حقیقت داشته باشند

به رویا می‌مانی

دور و دست نیافتنی

 

| سایبر هاکا |

  • پروازِ خیال ...

تنها او

۰۴
بهمن

 

در نگاهش پرنده ای را دیدم

که به آرامش رسیده بود

دهانی که فیروزه ای حرف می زد

و بهار را خوشبو می کرد،

زندگی آنقدر به او نزدیک بود

که می توانستم رفتار باد را در قلبم لمس کنم

می توانستم صمیمیت باغ را

در میان شاخه ها حس کنم،

تنها در دست های او کلمه

به رهایی می رسید

و دلتنگی در صدایش به بار می نشست

 

| بهنام مهدی نژاد |

  • پروازِ خیال ...

 

من کسی را از خودم دیوانه‌تر می‌خواستم

سر نمی‌پیچید اگر یک روز سر می‌خواستم

 

اهل عشق و عاشقی، اهل تمنا، اهل درد

این چنین دیوانه‌ای را همسفر می‌خواستم

 

می‌نشستم روبه‌رویش روبه‌رویم می‌نشست

لحظه‌های عاشقی از او نظر می‌خواستم

 

او قدح در دست و من جام تمنایم به کف

هر چه او می‌داد من هم بیشتر می‌خواستم

 

من کجا؟ در می‌زدن سودای خیامی کجا؟

من پی جامی دگر جامی دگر می‌خواستم

 

هر زمان هر جا که می‌افتادم از مستی به خاک

تکیه می‌کردم به می از خاک برمی‌خاستم

 

بارها فرموده؛ روزی خواستی از من بخواه

من تو را می‌خواستم روزی اگر می‌خواستم 

 

گوشه‌ای دنج و تو و جام می و قدری نگاه

از خدا چیز زیادی را مگر می‌خواستم؟

 

| محمد سلمانی |

  • پروازِ خیال ...

کدام عاشق

۰۴
بهمن

 

کدام عاشق را دیده ای

که چشم هایش

زیباتر از صورت معشوق نباشد؟

 

| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

پیش از این...

۰۳
بهمن

 

پیش از این گفته بودم:

من و تو

چون دو خط موازی نداریم

هیچ هنگام دیدار،

حتی در سرانجام  آن بیکرانه...

لیک امروز بینم همه جا

بر لب عاشقانی که خوانند

آن ترانه،

در کنار توام جاودانه...

 

| محمدرضا شفیعی کدکنی |

  • پروازِ خیال ...

ای غم

۰۳
بهمن

 

نسبت شاعری به من دادی

کاش دشنام می‌فرستادی!

«عاشقم»، عاشقی که در غم عشق

لذتی یافت بهتر از شادی

منِ تنها اسیر تنگم و تو

ماهی آب‌های آزادی ... ‌

از پریزادگان و سنگدلان

دل ربودی و آدمیزادی

گرچه یادی نمی‌کنی از من

رفتی و تا همیشه در یادی

سایه‌ات را خدا نگه دارد

ای غم ای نعمت خدادادی!

| سالیان / سجاد سامانی |

  • پروازِ خیال ...

 

باید گریه کنم

اما نه برای فاجعه

برای اینکه بازمانده را، نجات یافته می‌دانند...

 

| معین دهاز |

  • پروازِ خیال ...

 

صبح

که خانه را ترک می‌کنم، جوانم

و شب،

پیر به خانه باز می‌گردم با اندوهی هزار ساله

چهار دیواری خانه‌ام،

آرام و صبور

پذیرای پیرمردی است که

سحرگاهان جوان برمی‌خیزد.

 

| عباس کیارستمی |

  • پروازِ خیال ...

حال مرا دید

۰۲
بهمن

 

حال مرا دید و کمی آهسته تر رفت

با من مدارا کردنش را دوست دارم

 

| هاتف مهدی قنبری |

  • پروازِ خیال ...

جنگ شاید...

۰۲
بهمن

 

ﻣﺎ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﻢ،

ﻣﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪﻩ ﺍﯾﻢ

ﺑﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﺰﻧﯿﻢ،

" ﺟﻨﮓ "

ﺷﺎﯾﺪ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﺎﻡ ﮔُﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ...!

 

| محمد افندیده |

  • پروازِ خیال ...

 

سمت من بیا

دست‌هایت را دور گردنم حلقه کن

و زمین را از زیر پایم بکش

آن وقت خواهی دید

فاصله‌ی میان اولین پرواز و سقوط

برای هیچ پرنده ای

با مرگ پر نمی‌شود

 

| حافظ عظیمی |

  • پروازِ خیال ...

 

چشم تو منظره ای بکر که دیدن دارد

زلفت آراسته ات دست کشیدن دارد

 

گردنت شاخه ی جان و دل ما را مانَد

لب تو میوه ی سُرخیست که چیدن دارد

 

عشق، گفتن دگر از جانب من تکراریست

شرح این قصه فقط از تو شنیدن دارد

 

زندگی بی تو چنان بار گرانی بر دل

تو گمانت نرود تاب کشیدن دارد

 

یک جهان شعر ولی شاعر بی ذوقم من

لذتی هست،اگر با تو چشیدن دارد

 

نه فقط شهر تو که بر همه دنیا بستم

بی تو این چشم کجا میل به دیدن دارد

 

| بهزاد حیدری |

  • پروازِ خیال ...

 

تو که تنها امید انقلابی های تاریخی

تو که صد یاغی دلداده در کوه و کمر داری!

تو که سربازهای عاشقت در جنگ ها مُردند

ولی در لشکرت سربازهایی بیشتر داری

تو که در انتظار فتح یک آینده ی خوبی

بگو از حال من در روزهای بد خبر داری؟

 

خبر داری که ماهی- قرمزِ غمگین مان دق کرد؟

خبر داری که سرما زد، درخت سیب مان افتاد؟

خبر داری تنم مثل اجاق مرده ای یخ کرد؟

تمام بوسه هایم، بی تو سُرخورد از دهان افتاد

خبر داری که بعد از رفتنت پرواز یادم رفت؟

دلم گنجشک ترسویی شد و از آشیان افتاد

 

نگاهم کن! منم! تنها درخت "باغ بی برگی"

که با لطف تبرها دوستانِ مُرده ای دارم

منم سرباز پیر "پادشاه فصل ها پاییز"

که در جنگ زمستان، "گوش سرما بُرده" ای دارم!

صدایت می کنم با "پوستینی کهنه بر دوشم"

دل اندوهناکی، "سنگِ تیپاخورده"ای دارم!

 

نمی خواهم ببینم زخم های سرزمینم را

دلم خون است زیر چکمه های روس و عثمانی

زمستان می رسد با لشکری از برف، از طوفان

کجا مخفی شوم در این جهان رو به ویرانی؟

کجای سینه ام پنهان کنم عشق بزرگت را

که قلب کوچکی دارند شاعرهای آبانی!

 

برای من بگو خواب کسی را باز می بینی؟

کسی آیا کنارت هست در رویای بعد از من؟

بگو آیا برای کشف یک لبخند می میرند؟

چگونه دوستت دارند آدم های بعد از من؟

چگونه گریه ی دیروز را از یاد خواهی برد؟

به آغوش که عادت می کنی فردای بعد از من؟

 

کلاغ فربه از شاخ هزارم یادمان انداخت

که بالای درختان جای گنجشکان لاغر نیست

کف پاهایمان در ردّپای ترکه ها گم بود

بدون مشق فهمیدیم یک با یک برابر نیست

ازین تکرار در تکرار در تکرار غمگینم

اگرچه زندگی خوب است، اما مرگ بهتر نیست؟

 

| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

 

به زندان می‌برد زنجیر گیسویت اسیران را

و چشمانت به هم زد خشکی قانون زندان را

 

چه زیبا می‌تکانی دامنت را باز با عشوه

به دنبالت کشاندی خاطر مردی غزلخوان را

 

زمستان بعد تو پیراهنی از برف می‌پوشد

و لب هایت تداعی می‌کند چایی گیلان را

 

دل ناقابلی دارم به پای عشق می‌ریزم

تب آئینه و نان را، همه پیدا و پنهان را

 

نسیمی گیسوانت را تکان داد و سپس دیدم

فرو پاشیدن شیرازه‌ی انسان و شیطان را

 

لب ایوان برای دیدنت هر صبح می‌آیم

به پایت می‌تکانم قالی ایوان و باران را

 

تویی بانوی دریاها که از امواج موهایت

به دریا می‌دهی آرامش آغوش طوفان را

 

مرا با بغضهایم باز هم تنها رها کردی

نمی‌دانم نشان کوچه‌های گیج تهران را

 

| فرزاد فتحی |

  • پروازِ خیال ...

یلدا

۳۰
آذر

 

می رفت _باشکوه تر از شب_

همراه گیسوان بلندش

تا باغ های روشن فردا

"یلدا !"

 

| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

شور یلدا

۲۹
آذر

 

 

شور یلدا، شوق تو، شمع و گل و پروانه تو

فال حافظ، گرمی این محفل مستانه تو

 

مطرب و مِی،عود و چنگ و بزم احساسات من

تا سحر هم خانه ی این شاعر دیوانه تو

 

| مرتضی شاکری |

 

  • پروازِ خیال ...

طرّه

۲۸
آذر

 

طرّه از پیشانی ات بردار ای خورشید من

در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام!

 

| علیرضا بدیع |

  • پروازِ خیال ...

 

ما نسل بوسه ‌های ممنوع بودیم.

عشق را میان لب ‌های هم

پنهان کردیم تا نمیرد.

بعد از ما، شما

نسل آزادی بوسه در خیابان خواهید بود.

عشق را

با لب ‌هایتان فریاد بزنید،

تا زندگی کند...

 

| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...

با تو

۱۶
آذر

 

خندید و گفت: با تو هوا عاشقانه نیست!

باران گرفت،گفتمش" آیا نشانه نیست...؟ "

 

| محمد شیخی |

  • پروازِ خیال ...

کُشت!

۱۴
آذر

 

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت

| علی اشتری |

  • پروازِ خیال ...

 

زخم هایت را دوست بدار

و برای عمیق ترینش نامی انتخاب کن!

نامی که درخور است و شکوهمند

نامی که در هیچ کتابی خوانده نشد

در هیچ شعری سروده نشد

و در هیچ آوازی شنیده...

 

او را شاهزاده خطاب کن

ملکه؛ امپراطور و یا فرمانده ای شجاع

چرا که او زیباست

و در کشاکش رنج هایی که دیده‌ای

سربازی ست که بر گردنش

تاجی از گل های سرخ

آویخته اند!

 

| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

گریه کردم

۱۲
آذر

 

هر جا که حرفت شد همان دَم گریه کردم

خود را به یک گوشه کشاندم گریه کردم

 

جاى تو غم را بو کشیدم با نوازش

بر روى زانویم نشاندم گریه کردم

 

هر روز خوابیدم که شب بیدار باشم

هر شب نشستم شعر خواندم گریه کردم

 

باران که زد با بغض پشت رُل نشتم 

در التهاب شهر راندم، گریه کردم

 

تا آشنایى دیدم از حال تو پرسید   

جایت سلامت را رساندم، گریه کردم

 

تار سفیدى بین موها دیدم امروز

آنقدر بر خود خیره ماندم، گریه کردم...!

 

| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...

 

بسیار سال ها گذشت تا بفهمم

آن که در خیابان می گرید،

از آن که در گورستان می گرید

بسیار غمگین تر است

سال ها گذشت

من از خیابان های بسیار و از گورستان های بسیاری گذشتم

تا فهمیدم

آن که حتی در خلوت خانه ی خویش

نمی تواند بگرید

از همه اندوهناک تر است

 

| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

 

ما هر دو یکی هستیم

و از تو راه رهایی نیست،

باید تو را در آغوش بگیرم

و به این فکر کنم

وقتی باران بر دریا می بارد

اول دریا خیس می شود یا باران...؟

 

| علیرضا طالبی پور |

  • پروازِ خیال ...

 

یا ز آه نیمه شب، یا از دعا، یا از نگاه
هر چه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

 

| ملک الشعرای بهار |

  • پروازِ خیال ...

شکست...

۳۰
مهر

 

دیوار مست و پنجره مست و اطاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است

رویای « تو » مقابل « من » گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاشه ای پـست

 

رویای « من » مقابل « تو » تو که نیستی!

[ دکتر بلند شد...و مرا روی تخت بست ]

دارم یواش واش...که از هوش می رَ...رَ...

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست، دست می کنی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!

یا علم یا که عقل...و یا یک خدای خوب...

« باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟! »

 

من از...کمک!...همیشه...کمک!...خسته تر...کمک!

[ مامان یواش آمد و پهلوی من نشست ]

« با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ... »

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

 

| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

من می دانم

۳۰
مهر

 

من می‌دانم

که اندوه من برابر است 

با اندوه سواری که 

صدای سم اسبش را

با صدای خرد شدن آهسته خرد شدن برگ‌ها

اشتباه می‌کنند

با شب‌بویی که تاریکی‌ خود را 

از دست می‌دهد

با نارنجی که تنها بر میز است...

 

| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...

 

خانه‌ات سرد است؟

خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم 

ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار

و به آسمانم روانه کن...

بسیار تاریکم!

 

| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...

 

چه حاجت است به این شیوه دلبری از من؟

تو را که از همه‌ی جنبه‌ها سَری از من

 

درخت خشکم و هم صحبت کبوترها

تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پَری از من

 

اجاق سردم و بهتر همان که مثل همه

مرا به خود بُگذاری و بگذری از من

 

من و تو زخمی یک اتفاق مشترکیم

که برده دل پسری از تو، دختری از من

   

گذشت فرصت دیدار و فصل کوچ رسید

دم غروب، جدا شد کبوتری از من

 

نساخت با دل آیینه‌ام دل سنگت

تویی که ساختی انسان دیگری از من

 

چه مانده از تو و من؟ هیزم تَری از تو

اجاق سوخته‌ی خاک بر سری از من

 

چه مانده باقی از آن روز؟ دختری از تو

چه مانده باقی از آن عشق؟ دفتری از من

 

| علیرضا بدیع |

  • پروازِ خیال ...

لبخند

۱۱
مهر

 

دهانت لبخند

ابروانت لبخند

انحناهایت لبخند

و دست هایت

که مثل بال های سفید کبوتر

وا می شوند و بر هم می افتند

لبخند می زنند...

 

| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...

مستی

۲۵
شهریور

 

خدا کند مستی به اشیا سرایت کند

پنجره ها

دیوارها را بشکنند

و تو

همچنان که یارت را تنگ می بوسی

مرا نیز به یاد بیاوری

 

| الیاس علوی |

  • پروازِ خیال ...

چه کار کنم؟

۲۴
شهریور

 

بارها شُسته ای...نخواهد رفت

ردّ خون من است روی تن ات

نعش یک ببر منقرض شده ام

وسط بیشه زار پیرهن ات

 

عشق، دور است...بی سرانجام است

قطره ای آب، قبل از اعدام است

گریه ات دام، خنده ات دام است

منطقی نیست دوست داشتن ات!

 

خاطرات تو را قطار کنم؟

ناسزا بشنوم، فرار کنم؟

تو بگو عشق من! چه کار کنم

با تو و عاشقان بد دهن ات!

 

با سرانگشت های خسته ی من

مهربان شو کتاب ممنوعه

سهم چشمان بی قرار من است

سطرهای نخوانده ی بدن ات!

 

صلح کردیم و زنده دفن شدیم

جنگ پیدایمان نخواهد کرد

گرچه از زیر خاک بیرون است

دست سربازهای بی کفن ات...

 

| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

ای تن بی سر

۱۸
شهریور

 

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه عطری که درش گم شده باشد

 

| سعید بیابانکی |

  • پروازِ خیال ...

 

شاعر در این زمانه ی تنها

دلشوره ی تمام قرون است

در سرزمین ماه گرفته

ساعت همیشه راس جنون است

 

آن سوی پرده های حصیری

هوهوی تازیانه می آمد

از کوچه های سرخ زمستان

تنهایی ام به خانه می آمد

 

تنهایی ام زنی است که هر شب

همخوابه ی تمام صداهاست

یک زن که از تمام جهانش

چیزی به جز سکوت نمی خواست

 

تاریکی تمام زمینم

غربت کش عبور زمانم

تنها مگر به سیلی سیلاب

خود را از این جنون بتکانم

 

من پیشگوی فاجعه بودم

دیوانه ای که غار خودش بود

در سالنی به وسعت هستی

تنها در انتظار خودش بود

 

| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...

 

ضربان پایت را می شنوم

در سینه ام راه می روی

ترجیح میدهم که تنها بمانم

به تلویزیون خیره شوم

کتاب بخوانم

پیاده روی کنم

بخوابم

تلویزیون تو را نشان می دهد

کتاب ها تو را می خوانند

پیاده روها تو را قدم می زنند

خواب ها تو را می بینند

 

عزیزم!

همه از اینجا رفته اند

تو که تنهاترین مرغابی جهانی

چرا از من مهاجرت نمی کنی؟

 

| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...

 

هربار یک مصیبت تازه

این غم که رفت، یک غم دیگر

در سینه ات عزای عمومی ست

هربار یک مُحرّم دیگر!

 

اندوه کودکی، غم پیری ست

افسوس روزهای جوانی ست

شاعر بمان که اشک بریزی

در سینه ی تو تعزیه خوانی ست!

 

پشت سرت گذشته ی تاریک

آینده امتداد سیاهی

راهت نداده اند به بازی

مانند کودکی سرِ راهی

 

از دانه های کوچک تسبیح

بیهوده راه چاره گرفتی

چرخاندی و دوباره بد آمد

صد بار استخاره گرفتی

 

بگذار تا موذّنِ بی خواب

با چهره ای عبوس بخواند

چیزی به آفتاب نمانده

فرصت بده خروس بخواند

 

یاغی شدی و ایل و تبارت

به خونت اعتماد ندارند

مُردی و دختران قبیله

نام تو را به یاد ندارند

 

ای کور خواب دیده، چه سخت است

کابوس های گُنگ ببینی

این که نهنگ باشی و خود را

یک دفعه توی تُنگ ببینی

 

فصل سپید و سرخ شدن نیست

باید که سبز و کال بیفتی

یک صفحه شعر باشی و هربار

در سطل آشغال بیفتی

 

در بشکه های نفت فرو کن

خط های شعر تازه ی خود را

راهی به جز فرار نمانده

آتش بزن جنازه ی خود را

 

از میله های یخ زده رد شو

وقتی برای خواب نمانده

پرواز کن پرنده ی بیمار

چیزی به آفتاب نمانده...

 

| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...


به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟

تو بیقراری دلهای بیقرار، چه دانی؟


نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی

تو مست باده ى نازی، از این دو کار، چه دانی؟


تو چون شکوفه ى خندان و من چو ابر بهاران

تو از گریستن ابر نوبهار چه دانی؟


چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته

ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟


درون سینه نهانت کنم زدیده ى مردم

تو قدر این صدف ای دُرّ شاهوار، چه دانی؟


تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم

ز بید این چمن ای سرو باوقار چه دانی؟


تو خود عنان کش عقلی و دل به کس نسپاری

زمن که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟


|رحیم معینی کرمانشاهی |

  • پروازِ خیال ...

خاطره

۰۹
مرداد


خاطره ها 

گاه و بی گاه 

می آیند 

کنارم می‌نشینند 

می‌خندند

گریه می‌کنند

اما پیر نمی‌شوند


| محمدرضا عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...

خوابم نیست

۰۸
مرداد


تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه

تا صبح بیدارم خیالم هست و خوابم نیست


| عبدالجبار کاکایی |

  • پروازِ خیال ...

رژ قرمز بزن!

۰۷
مرداد


رژ قرمز بزن

و برو میان شکوفه‌های انار پنهان شو

من هم چشمهایم را می‌بندم

و برای پیدا کردنت

تمام شکوفه‌های باغ را می‌بوسم!


| رحمان نقی زاده گرمی |

  • پروازِ خیال ...

و باران

۰۳
مرداد


اشک،

ژاله‌ی روی برگ...

و قطره ی آبی که از شیر می چکد؛

کدام یک زودتر به دریا می رسد؟


به هر شکلی که حساب می کنم

من انتخاب تو نبوده‌ام

و باران

اجتماع مردانی ست که دوستت دارند.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

صبر کردم

۰۲
مرداد


زخم خوردم، صبر کردم؛ داغ دیدم، صبر کردم...

سالها اندوه تنهایی چشیدم، صبر کردم!


خواستی از دوستانم بگذرم، من هم گذشتم

دشمن دیرینه‌ام را با تو دیدم، صبر کردم...


گفتم آیا وصل نزدیک است؟ گفتی: «خوش خیالی»!

طعنه‌ای تلخ از لبی شیرین شنیدم، صبر کردم...


از دلیل گریه‌ام پرسیدی و بغض گلویم

آمدم پاسخ بگویم، لب گزیدم، صبر کردم...


دل شکستن، بی وفایی، دل به او بستن، جدایی

هر چه کردی من فقط آهی کشیدم، صبر کردم...!


| سجاد سامانی |

  • پروازِ خیال ...

یک طرف...

۳۱
تیر


یک طرف از ناز می بندد لبش راهِ نیاز 

یک طرف جا از برای بوسه خالی می کند


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...


نوشتم که از بغض خالی بشم

که خون دلم، توی خودکار بود

درو باز کردم به تنهاییام

که پشتِ درِ خونه، دیوار بود!

 

سر کوه رفتم که خورشید رو

بیارم به رویای شهر سیاه

جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود

نشستم به گریه پس از چند ماه

 

کشیدم توو هر کوچه عکس تو رو

که این شهر غمگینو عاشق کنم

دویدم به سمت زنی که نبود

که رو شونه ی باد، هق هق کنم

 

به سمت جهان باز شد پنجره

بپیچه توی خونه، کابوس و دود

به در زل زدم مثل دیوونه ها

به جز گریه هیچ کس به یادم نبود

 

کدوم دیو دزدید خواب منو؟

کدوم کوه یخ، دستمو سرد کرد؟

کدوم زن به من جرأت عشق داد؟

کدوم گریه آخر منو مرد کرد؟

 

کدوم چوبه ی دار، توو مغزمه

که قایم شدن پشت من مشت هام!

خودم رو کجای خودم کشته ام

که خونی شده کلّ انگشت هام

 

توو این روزهای بد لعنتی

امیدم به رویای عشقه هنوز

که خورشید پا می شه از خواب مرگ

که می ریزه دیوار حتماً یه روز...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


رفتن علت نیست

معلول تمام ماندن هایی ست

که گوشه اتاق فرسوده می شود

از کسی که می خواهد برود

نباید چیزی پرسید

هر کس که پا دارد می رود


من از دقت او در تماشای کوچ درناها

فهمیدم که خواهد رفت

مانعش نشدم

اگر در را می بستم از پنجره می رفت

دست هایش سفید تر شده بودند

می توانستند به بال بدل شوند...


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

گریبان

۳۰
تیر


دستم از تنگی دل وقف گریبان شده است

یاد آن روز که در گردن جانانم بود...


| حزین لاهیجی |

  • پروازِ خیال ...


فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از لبان من

قانون عشق چنین است

باید گذر کنم

" معصوم و پاک تر زِ سیاووش از شعله زار جنگلِ مژگانت "

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از...


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


تا بسازم باز با این درد غربت بیشتر

کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر


گفتی این حس را ببر از یاد و تنها دوست باش

زخمی ام از عشق، اما از رفاقت بیشتر


پای هم ماندیم تا جایی که عاشق بوده ایم

دوستم داری ولی من بی نهایت بیشتر


درد دارد آمدن وقتی که فکر رفتنی

سوختم با هر وداعت...با سلامت بیشتر


عصرها وقتی خیالت می نشیند پیش من

چای می ریزم برایت...اشک حسرت بیشتر


| سید مهدی ابوالقاسمی |

  • پروازِ خیال ...


یکی 

دانایی اش را

به خودش می بندد و میان جمع می رود

دیگری نادانی اش را،

هر دو می خواهند ما را بکشند

هر دو غمگین

هر دو نا امید

هر دو بی اختیار


من اما قلبم را در می آورم

جایی شلوغ کار می گذارم و می روم

کمی دورتر

دکمه پیراهنم را فشار می دهم

هوا پر می شود از بوسه

از رنگ های شاد

از خنده های رها


| علیرضا آدینه |

  • پروازِ خیال ...


نگاه کن

این خیابان خلوت

پُر است

از آدم‌هایی که رفته‌اند

و من

که خیابانی خلوتم

نمی‌دانم

از پیری پُر شده‌ام

یا از جوانی خالی


| آرمین یوسفی |

  • پروازِ خیال ...


می‌خواهمت اندازه‌ی ناباوری‌ات، کاش

ما هر دو نگوییم چه اندازه، چه مقدار


تحلیلِ تو تعریف من از عشق، همین است

این اندکیِ اندک و بسیاریِ بسیار


| حوت / مهدی فرجی |

  • پروازِ خیال ...

همه ی مردم

۰۶
تیر


محبوب من!

شما دست روی هر درختی می‌گذارید بهارنارنج می‌شود.

شما نیستید آسمان بی‌حوصله است، درخت انجیر گیج است.

آینه گریه می‌کند. زیرا که هم من و هم آینه هر دو دلتنگیم.

محبوب من!

از دور شما را می‌بینم. آسمان به حرکت درمی‌آید، ابر می‌شود، باران شورانگیزی می‌بارد. غرق باران می‌شوم.

شما که نیستید، ابر سمی می‌بارد. بارانی که مرا زنده می‌کرد، مسموم می‌کند.

محبوب من!

همیشه همه‌ی مردم از دور شما هستند.


| محمدصالح علا |

  • پروازِ خیال ...


فقط تاریکی می داند

ماه چقدر روشن است

فقط خاک می داند

دست های آب، چقدر مهربان!

معنی دقیق نان را

فقط آدم گرسنه می داند

فقط من می دانم

تو چقدر زیبایی


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


تو را این قطره‌های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام می‌پوسانَد آهن را...


| حسین زحمتکش |

  • پروازِ خیال ...

پای رفتن

۰۵
تیر


پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشتم

یادت هست؟

که نروم؟

حال تو رفته ای با پای من؟

یا پای من رفته است با تو؟


| کیکاووس یاکیده |

  • پروازِ خیال ...


پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را 

و شانه‌های محکم و محکم‌تری را


آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق‌ های دوستت دارم‌تری را


من را رها کن، هر چه ‌می‌خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را


با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید 

و زد رقم آینده‌ی درهم‌تری را


تو آخر این داستان باید بخندی 

پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را


من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز 

هر روز می‌بینی منِ مبهم‌تری را


من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا... 

پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


ظاهراً طول و عرض لبخندم

واقعاً گریه می‌شوم به درون

ظاهراً مثل قبل آرامم

واقعاً قرص می‌شوم به جنون


حالا این‌جا منم با تنهایی

چمدونی که راهیِ سَفره

گور بابای مردم دنیا

توو کتابا جهان قشنگ‌تره


ظاهراً گریه می‌کنم از درد

واقعاً درد می‌کشم از درد

ظاهراً خودکشی نخواهم کرد

واقعاً خودکشی نخواهم کرد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


سعی کن مرا در قلبت جا دهی

به حافظه ی انسان، اعتباری نیست...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...

لبخند بزن

۰۳
تیر


لبخند بزن گرچه دلت پر شده از درد

تا گریه نفهمد به سرت غصه چه آورد...


| امیر اکبرزاده |

  • پروازِ خیال ...


محبوب من! این زنبیلی است که من در صف گذاشته‌ام. اگر این صف به ترتیب حروف الفبایی نام عاشق‌هاست، اسم من عباس کیارستمی است.

اگر به ترتیب ورود به این دنیاست، من حضرت آدمم.

اگر به ترتیب آنهاست که مقتول گشته‌اند، من هابیلم.

اگر به ترتیب قد است، من برج بابلم.

اگر به ترتیب داستان است، من گیلگمشم.

اگر به ترتیب عاشقان است، من فرهادم.

اگر به ترتیب مظلومیت است، من یوسفم.

اگر به ترتیب غزل است، صلاح کار کجا و من خراب کجایم.

اگر به بلندی راه است، من راه ابریشمم.

اگر به بلندی دیوار است، دیوار چینم...

آن که سر صف ایستاده منم.


| محمدصالح علا |

  • پروازِ خیال ...

پیشکش

۲۶
خرداد


ماهی تنهای تُنگم، کاش دست سرنوشت

برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش...


| سجاد سامانی |

  • پروازِ خیال ...

شلیک

۲۶
خرداد


شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود.

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی...


| گروس عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...


ای رفته از بر ما...ما گفته همچو سعدی

«خوش می‌روی به تنها، تن ها فدای جانت»


| سیف فرغانی |

  • پروازِ خیال ...

مگر جانی؟

۲۱
خرداد


مگر جانی که هر گَه آمدی ناگَه برون رفتی؟

مگر عمری که هر گَه می‌روی دیگر نمی‌آیی؟


| هلالی جغتایی |

  • پروازِ خیال ...

دوست میدارم

۲۰
خرداد


‍ من دلم را که می تپد با تو

گرچه گمراه دوست می‌دارم

با تو معدود خنده هایم را

گرچه کوتاه دوست می‌دارم


چشم خود را که دیده بود تو را

دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود

با تو همراه، دوست می‌دارم


هر کسی را که دارد از تو نشان

همه را فارغ از زمان و مکان

مثل عکس عروسی ات که در آن

شده ای ماه، دوست می‌دارم


غصه را در پی رمیدن تو

گریه را در پس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو

می کشم آه...دوست می‌دارم


یادم آمد...غزل که می گفتم

دوست می‌داشتی و می‌خواندی

به همین خاطر است شعرم را

گاه و بی‌گاه دوست می‌دارم


تو عیار محبتم شده ای

دوستت دوست، دشمنت دشمن

هرکسی را که دوستت دارد

ناخودآگاه دوست می‌دارم...


| مهدی شهابی |

  • پروازِ خیال ...

نام تو

۱۹
خرداد


نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را

تا خون بَدل به باده شود در رگان من


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


و تو

هر جا و هر کجای جهان که باشی

باز به رویاهای من بازخواهی گشت

تو مرا ربوده٬ مرا کشته

مرا به خاکستر خواب ها نشانده ای

هم از این روست که هر شب

تا سپیده دم بیدارم

عشق همین است در سرزمین من

من کشنده ی خواب های خویش را

دوست می دارم!


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...


بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از باد

ای فاتح بی لشگر من خانه ات آباد


تا کی بنویسم که تو می آیی و هر بار

قولِ "سرِ خرمن بدهی" ، دست مریزاد


حافظ به تمسخر به دلم گفت فلانی

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد


دور از تو فقط طعنه خور مردم شهرم

مجنونم و یک شاعر دیوانه ی دل شاد


دستم به جدایی برسد، رحم ندارم

بد شد " گذر پوست به دبّاغ نیفتاد "


با اینکه دلم گفته مدارا کنم اما

ای داد از این دوری و از عشق تو بی داد


تلخ است اگر دوری شیرین به خدا شکر

این قرعه ی عشق است که افتاده به فرهاد...


| آرش مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

وصال

۱۲
خرداد


به خواب نیز نمی‌بینمش 

چه جای وصال...


| حافظ |

  • پروازِ خیال ...


من کمی گیج، کمی مات...کمی مبهوتم!

زنده‌ای مُرده در این خالیِ پُر تابوتم

به کسی ربط ندارم...به خودم مربوطم!

می‌روم دل بکنم! از سر و سامان خودم...


می‌روم سینه‌ی این پنجره‌ها را بِدرم!

هرزه‌ها را بجَوم! گوشه‌ی قبرم بچرم!

و برای تن تنهای خودم سر بخرم!

مثل چنگیز رسیدم به خراسان خودم...


جام دنیا به سر میز که خالی آمد!

هفتصد سال به کنعان چه زوالی آمد!

دور این دایره (بودیم) و سوالی آمد...

بار دیگر زده‌ام دست به کتمان خودم!


بار دیگر شده‌ام ملحدِ در زیر لحد!

بی‌تفاوت شده‌ام من که در این حبس ابد...

میکنم قافیه را در دل این شعر...سقط!

من به بن بست رسیدم ته دالان خودم!


کاسه‌ی خون جگر مانده درون سینی!

انفجاری شده‌ام در حرم بی‌دینی!

مادرم! زنده بمانم؟! تو که خود می‌بینی...

نیزه‌ای می‌زنم امروز، به قرآن خودم!


سر سجاده‌ی این قوم، نجس‌کاری شد!

همه‌ی شهر، گرفتار خودآزاری شد...

توشه‌ی رفتن من، خالیِ پُرباری شد!

من که محکوم شدم! از سر عصیان خودم....


(( در نمازم خم ابروی کسی نیست ولی

سر من خسته به زانوی کسی نیست ولی

سینه‌ام چاک به چاقوی کسی نیست ولی

مثل قندیل نشستم به زمستان خودم! ))


من کمی نفت...کمی شعله....کمی هم دودم!

جاده‌ای رو به نهایت شده و مسدودم!

زندگی جبر عجیبی ست! چرا من بودم؟!

که زغالی شده‌ام بر سر قلیان خودم...


| امیر شکفته |

  • پروازِ خیال ...

نخواستنت

۱۰
خرداد


بگو بمیر؛ بمیرم، تو همچنان هستی

بگو نباش؛ نباشم، تو جاودان هستی

مرا بکش، به خدا جانِ جانِ جان هستی

مرا نخواستنت آخر رفاقت بود...


| محمد سعید میرزایی |

  • پروازِ خیال ...

بوسه ی صبح

۱۰
خرداد


اگر صبح زودتر از من

بیدار شدی،

بوسم کن.

اما اگر من

زودتر بیدار شدم

بر سینه ات

منتظر همان بوسه؛

می میرم...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

ترک عالم

۰۸
خرداد


من ترک عالمى زِ براى تو کرده‌ام

از من مشو براى دل آن و این جُدا


| قدسی مشهدی |

  • پروازِ خیال ...


برایم آفتابگردانی پست کن

همراه با کمی بوته های یاس

و اطلسی البته!

من تاریکم عزیزم

گوشت و پوست و استخوانم

با پاییز عجین شده است

و نور و عطر و رنگ از آن توست!

به پستچی ها اعتماد کن

و با گل هایی که گفتم

کمی از زیبایی ات را درون پاکت بریز


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

صلح و جنگ

۰۸
خرداد


درباره‌ی صلح شعر گفتیم

اما در آخر

بر سر اینکه شعر چه کسی زیباست

با هم جنگیدیم...


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

فرق خونین

۰۳
خرداد


می روی با فرق خونین پیش بازوی کبود

شهر بی زهرا که مولا! قابل ماندن نبود


با وضو آمد به قصد لیلة الفرقت، علی(ع)

ابن ملجم در شب احیا چه قرآنی گشود...


| قاسم صرافان |

  • پروازِ خیال ...

گیسوان سیاه

۰۲
خرداد


به گیسوان سیاهت کلاف می‌گویند

به شانه‌های بلند تو قاف می‌گویند


نشسته دشنه‌ی گیسو به زیر روسریت

حجاب کن به حجابت غلاف می‌گویند


قبول کرده‌ام این را که عاشقت هستم

بـه گریه‌های بلند اعتراف می‌گویند


تجمعی که اساسا به موت وابسته‌ست

به سر به زیری من اعتکاف می‌گویند


گذشته از خط قرمز لبت، خبر داری

به رنگ قرمز تند انحراف می‌گویند؟


"هزار وعده‌ی خوبان یکی وفا نکند"

تو فرق میکنی آخر خلاف میگویند


قبیله‌ام به زبان مولف تاتی

همیشه فاصله ها را شکاف می‌گویند


| فؤاد میرشاه‌ولد |

  • پروازِ خیال ...

وصل تو

۰۱
خرداد


یا بفرما به سرایم

یا به فرما به سر آیم

غرضم وصل تو باشد

چه تو آیی چه من آیم...


| کشکول طبسی |

  • پروازِ خیال ...

راز من

۳۱
ارديبهشت


رازی دارم

که حجمش بزرگتر از سینه ام است

حتی بزرگتر از تن!

سعی می کنم مخفی اش کنم

سعی می کنم "تو" را پنهان کنم از این و آن

مثل امروز

که صدایت از گوش هایم بیرون می ریخت...و نشد

دیروز

که دست هایت از زیر آستینم...

و روز قبل

موهایت را پشت یقه، زیر کلاه بارانی ام...

رازی دارم

و بیش از تو 

منم که دارم برملایت می شوم


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

غیر از من

۳۱
ارديبهشت


خوانده بودم از محبت خار هم گل می‌شود

شد ولی دستی به غیر از من گلابش را گرفت... 


| نیما درویش |

  • پروازِ خیال ...

تو

۲۸
ارديبهشت


که اگر بنویسم "تو"

شعر را به شعر افزوده ام


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...


چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی


ز تو دارم این غم خوش به جهان از این چه خوشتر

تو چه دادیَم که گویم که از آن به‌اَم ندادی


چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین

به از این درِ تماشا که به روی من گشادی


تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟


همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی


ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی


به سرِ بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی


به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


| هوشنگ ابتهاج |

  • پروازِ خیال ...

بی صاحب

۱۱
ارديبهشت


‏غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را...

دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...


مگر نیامده بودی که یار من بشوی؟

قرار من بشوی، بی قرار من بشوی


کبوترانه نشستی به دام پاره من

به عمد پر نزدی تا شکار من بشوی


قرار شد که بمانی کنار من شب و روز

که ماه منحصری بر مدار من بشوی


قلندرانه بریدم از این جهان که فقط

خودت پلی به خداوندگار من بشوی


شدم پیامبری ناگزیر و خانه به دوش

به شوق این که تو هم یار غار من بشوی


کدام وعده سبب شد به من رکب بزنی؟

رفیق دشمن بی اعتبار من بشوی


تبر کشیدی و آخر به جانم افتادی

تویی که آمده بودی بهار من بشوی


| مرتضی خدمتی |

  • پروازِ خیال ...

ممکن شو

۰۹
ارديبهشت


ای معشوق

ای محال صادق!

ممکن شو... 

شانه‌هایم 

عطش بوسه‌های تو را کم دارند 

غافلگیرم کن... 


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...

دِل

۰۹
ارديبهشت


دل ازان دورتر افتاده که واصل باشد

یار وحشی تر از آن است که در دل باشد


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...

از تو حرف می زنم

۰۹
ارديبهشت


از تو حرف میزنم

چنان نوبرانه میشوم

که بهار هم

دهانش آب می افتد...


| احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید


شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟


روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه ی رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم


کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت


اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او


این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر


بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود


پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست


این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به


نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی


مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است


بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر


تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود


چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود


ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم


تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند


یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش


به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را


در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند


باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری


گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت


حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند


| وحشی بافقی |

  • پروازِ خیال ...

به شما نیازمندم

۰۸
ارديبهشت


به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیازمندم...


| عمران صلاحی |

  • پروازِ خیال ...

تو آن لحظه‌ای!

۰۸
ارديبهشت


شاهد بوده‌ای،

لحظه‌ی تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه می‌نوشد پرنده؟

تو آن لحظه‌ای! 

تو آن تیغی!

تو آن آبی!

من آن پرنده بودم...


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...

آیینه ی نگاهت

۰۸
ارديبهشت


ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 

بیداری ستاره در چشم جویباران 


آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 

لبخندِ گاه گاهت صبح ستاره باران


| محمدرضا شفیعی کدکنی |

  • پروازِ خیال ...

کلید صبح

۰۷
ارديبهشت


دست‌های تو، کلید صبح است

که سوی مشرق می‌چرخد

و سپیدی را

از پس نرده‌ی 

سایه روشن

به سوی پنجره‌ها 

می‌خواند...


| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...

در صف خوبان

۰۶
ارديبهشت


خوش آنکه در صف خوبان نشسته باشی و من

نظر کنم به تو، نازم به انتخاب خودم... 


| بهجت دهلوی |

  • پروازِ خیال ...

با تو نبودم

۰۶
ارديبهشت


همیشه از خود می‌پرسم:

چرا لحظاتی را که با تو نبودم، با تو نبودم؟


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ؟

ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭼﺮﺍ

ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﻢ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ ﻣﺪﺍﻡ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﯽﭼﺮﺧﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ

ﺩﺭ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ

ﻋﺸﻖ ﻣﻦ!

ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭﺍﺩﯼ ﭼﻨﺪﻡ ﺑﻮﺩ...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می‌ریزند و

مرزها رنگ می‌بازند

درختان به خیابان می‌آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می‌نشینند

و پرندگان سوار می‌شوند

و به همه‌ی همشهریان

تخمه‌ی آفتابگردان تعارف می‌کنند.


| محمدرضا عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...


بیا مثل باران هوایی شویم

پُر از لحظه های رهایی شویم


ازاین تیرگی خسته شد قلب ما

بیا عازم روشنایی شویم


وفادار باشیم با یکدگر

که تا دشمن بی وفایی شویم


سکوت من و تو پُر از نیستی است

صدایی پر از هم صدایی شویم


به آیینِ آیینه ها رو کنیم

برای رفیقان فدایی شویم


بپیچان دلت را میان غزل

بیا عشق من! مومیایی شویم


به درگاه باران نیایش کنیم

بیا این سحر را خُدایی شویم...!


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

که برده دلت را؟

۰۴
ارديبهشت


سؤال کردی و گفتی: بگو که برده دلت را؟

‏دلم بده که بگویم جواب مسئله‌ی تو...


| محتشم کاشانی |

  • پروازِ خیال ...

باهم چه خوش نمایند

۰۳
ارديبهشت


قربانِ آن بناگوش، وان برقِ گوشواره

با هم چه خوش نمایند، آن صبح و این ستاره


| کلیم کاشانی |

  • پروازِ خیال ...