کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۱۳۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


عاشق زنی مشو

که می اندیشد،

که می داند،

که داناست،

که توان پرواز دارد،

به زنی که خود را باور دارد!

عاشق زنی مشو که

هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،

که قادر است جسمش را به روح بدل کند...

و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!

(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)

و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،

و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!

عاشق زنی مشو که

پُر،

مفرح،

هشیار،

نافرمان

و جوابده است!

پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی!

چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی...

چه با تو بماند یا نه...

چه عاشق تو باشد یا نه...

از اینگونه زن

بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!


| مارتا ریورا گاریدو |

  • پروازِ خیال ...

غلط

۲۸
آبان

یه خونه که با شهر کارى نداشت
یه کوچه که آروم و بُن بست بود
یه گلدون سفالى پر از عطر یاس
هوایى که از بوى گل مست بود

تو رد مى شدى خونه گُر مى گرفت
صداى قدم هات و تا مى شنید
دل پنجره باز مى شد تو باد
غم از پشت شیشه سرک مى کشید

غلط کردى عاشق شدى لعنتى !
غلط کردى این پرده رو پس زدى
یه رویا ازت تو سرم داشتم
غلط کردى به رویاهام دس زدى

من و پنجره حالمون خوب نیست
چه آرامشى پشت این پرده بود
بگو خاطراتت از اینجا برَن
ببینم ! کسى دعوتت کرده بود ؟

خودت اومدى ، رفتنم حقته
با اصرار و خواهش نمى خوام تورو
همون حالِ خوبم گرفتى ازم
چه تصمیم خوبى گرفتى ! برو

غلط کردى عاشق شدى لعنتى !
غلط کردى این پرده رو پس زدى
یه رویا ازت تو سرم داشتم
غلط کردى به رویاهام دس زدى

| ترانه سرا و خواننده: رستاک حلاج |

  • پروازِ خیال ...


+ تو هنوز حاضر نشدی؟ 

- کاش می شد نیام...  اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم

+ حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟ 

- ببینمش که چی... ببینم با این و اون میگه و می خنده و میرقصه و منم مثل یه مجسمه نگاش کنم و حرص بخورم

+ باز شروع شد...  خوب اون علم غیب نداره که بدونه چی تو دلته... صد بار بهت گفتم حرف برای زدنه...  حرف برای گفتنه...   حرف اگه تو دل بمونه خوره ی جونت میشه... هر چی دیرتر بگی گفتنش سخت تر میشه...  یه روز به خودت میای که دیگه حرفی واسه گفتن نداری  یا اگه داری دیگه کسی نیست که حرفتو بهش بزنی ...

- بیرون گود نشستی و میگی لنگش کن...  می فهمی چقدر سخته...  می دونی اگه بگم و واکنشه اون چیزی نباشه که من می خوام چقدر خورد میشم ... ولش کن اصلا نمی خوام راجبش حرف بزنم

+ حرف حرف میاره...  پس گوش کن... خیلی سال پیش اون وقتا که دورم خیلی شلوغ تر از الان بود ، وسط تمام آدم های رنگ و وارنگی که واسه چند شب میومدن تو زندگیم ، یه جایی که فکرشو نمی کردم گیر اوفتادم... هیتلر دیگه کیه؟!  اون اگه اراده می کرد با چشماش یه دنیا رو فتح می کرد... نمی دونم چجوری ولی عوض شده بودم...  زرق و برق هیچکسی روم اثر نداشت ... چشم و دل و مغزم جای دیگه ای بود... هر کی منو میدید می گفت مگه اون چی داره؟  اون احمقا ندیده بودنش تا بفهمن با دست خالی هم میشه کسی رو نابود کرد ...

- بعدش چی شد...  بهش گفتی؟ 

+ یه شب خودمو تو انباری حبس کردم...  تو یه انباری دو در یک تا صبح قدم زدم... آفتاب که بیرون زد،  رفتم سراغش...  تو چشماش زل زدم ... نمی دونم چجوری بودم که ترسیده بود بهم گفت چیزی مصرف کردی؟  گفتم آره فکر و خیالتو...  فهمید...تو چشمام زل زد با یه لبخند که از بدشانسیم هیچ داوینچی نبود اونجا تا ثبتش کنه،  بهم گفت به نظرت ما می تونیم با هم باشیم...  نگاش کردم و گفتم معلومه که نه...  فقط خواستم بدونی...  فقط خواستم حرفی تو دلم نمونه همین...  

+ خوب تو که بهش نرسیدی پس چه فایده داشت این گفتن؟ 

- فایدش این بود که به زندگی برگشتم...  تونستم دوباره زندگی کنم...  حرفی گوشه ی دلم نموند که هر شب خوره ی جونم بشه...

  تو ماشین منتظرتم زود بیا


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


سیصد و شصت و پنج روز عجیب با قطاری از این مسیر گذشت

سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت


سیصد و شصت و پنج صبح سپید، صبح‌خیزی به صد هزار امید

سیصد و شصت و پنج شام سیاه، رنگ سلول یک اسیر، گذشت


ساعتی در ضیافت حافظ، ساعتی با روایت بیدل

ساعتی در برابر جنگل ساعتی در دل کویر گذشت


ساعتی نور و رنگ و موسیقی، ساعتی آه و اشک و دلتنگی

ساعتی شوق یک تبسم گرم، ساعتی صبرِ ناگزیر، گذشت


رشته‌های سپید مویم را هر زمانی بلندتر دیدم

گفتم: ای وای، ماه نو آمد... ولی این روزها چه دیر گذشت


زندگی یک قطار مضطرب است، به همین اضطراب، عادت کن

اگر از ابتدای آبان رفت، اگر از انتهای تیر گذشت


| محمدکاظم کاظمی |

  • پروازِ خیال ...


ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻡ

ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﻤﯿﺪﻫﻢ

ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ

ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﻢ.

ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ.


ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﻧﺪ

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،

ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ

ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.


| ﮐﺎﺭﻝ ﺳﻨﺪﺑﺮﮒ / ﺗﺮﺟمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


این طوری که نمیشود؛

یعنی هیچ وقت یادِ من نیوفتادی؟

هیچ وقت دلت برای من تنگ نشد؟ 

مثلا دل تنگ آن بستنیِ شکلاتی وسطِ میدآنِ شهر...

یا هیچ وقت یادت نیامد که باهم رفتیم کوه تا غروبِ جمعه را از بالای کوه ببینیم؟

نمیشود ک عزیز دلم؛

یعنی هیچ جای زندگیت چایی نخوردی که یادِ کافه یِ دنجِ خیابانِ ۲۴ بیوفتی؟

یآ قهوه ی ترک که بخواهی مثل آن شب ها تا صبح کتابِ لعنتی را تمام کنی که داستانش موقع خواب نصفه نیمه نماند؟

هرجور که فکر میکنم نمیشود عزیز دلم...

اصلا بگو با لباس سورمه ای ت چه کردی؟

همان که عصربهاری با یک باران دل چسب باهم خریدیم و به تنت می آمد...

اصلا قبول...این ها هیچ!!!

چطور هنوز در آن خانه نفس میکشی؟چطور خیابان های شهر را بالا پایین میکنی؟

چطور وقتی در تمام این سالها هیچ خبری از تو نیست؟

یعنی هیچ کدامشان من را یادت نمی آورد؟

یعنی هیچ کدآم زل نمی زنند به چشم هایت و بپرسند: لعنتی ؛ شما که دونفر بودین...از اون یکی چه خبر؟فراموشش کردی؟


| فاطمه زهرا عباسی |

  • پروازِ خیال ...

بلاتکلیفی

۲۷
آبان


آروم آروم قدم برمیداشتم و به ویترین مغازه ها نگاه میکردم ، حالم از بلاتکلیفی بد بود.

پشت ویترین یه مغازه وایستادم و به لباس آبیِ روشنی که داشت نگام میکرد ، نگاه کردم ، ازش خوشم اومد وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم اون لباسو نشونم بده ، وقتی تو دستم گرفتمش جنسش اونی نبود که میخواستم اما وارد اتاق پٌرٌو شدم و پوشیدمش ، بهم نمیومد.

وقتی رفتم بیرون نگاهِ منتظر فروشنده مجبورم کرد بگم "اونجور که فکر میکردم نبود" ، فروشنده لبخند زدو چندتا لباس دیگم نشونم داد انقدر گفت و تعریف و تمجید کرد که با تمام بی حوصلگی مجبور شدم یکی دیگه از اونارو پٌرٌو کنم ، تویِ آینه به خودم نگاه کردم با این لباسِ تیره خیلی غمگین تر بنظر میرسیدم ، دلم واسه نگاه منتظرش میسوخت و خجالت میکشیدم برم بیرون و بگم اینم نپسندیدم ، گونه هام از خجالت قرمز شده بود....

اصرار فروشنده واسه خرید و حال الانم خیلی بنظرم آشنا اومد ،  یادم افتاد وقتی باهات آشنا شدم قصدم خریدن دلت بود آخه میدونی تو از دور همونی بودی که میخواستم درست مثل اون لباس پشت ویترین ، اما وقتی بیشتر شناختمت فهمیدم اشتباه میکردم خوب بودی اما بِهٍم نمیومدی...

وقتی گفتم میخوام برم تو مثل فروشنده ی مغازه هر چیز خوبی داشتی نشونم دادی ، مهربونیت دو برابر شد ، وقت بیشتری برام گذاشتی اما من بجای اینکه نظرم عوض بشه شرمنده تر شدم و بعد از اون بخاطر این موندم که دلم برات میسوخت و نمیتونستم بگم خریدار نیستم و میخوام برم ...

با صدای فروشنده که بخاطر تأخیر زیادم نگران شده بود به خودم اومدم ، اشکامو پاک کردم و رفتم بیرون ، نگاه متعجبشو که دیدم گفتم نمیخوامش و قبل اینکه حرفی بزنه از مغازه رفتم بیرون .

 گوشیمو در آوردم و برات نوشتم :تَرَحٌم و رودربایسی هیچوقت دلیل خوبی واسه انجام دادن کاری که دوس نداری نیست ، وقتی بخاطر دلسوزی پیش کسی بمونی بهش ظلم کردی دیگه نمیتونم بهت ظلم کنم... خدانگهدار!!

نفس عمیق کشیدم ، بلاتکلیفی مث یه پرنده از زندگیم پر کشیده بود...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


لطفا به بند اول سبابه ات بگو

یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود

از بُخل، زنگ خانه ی من سکته می کند

دستت اگر کمی متمایل به در شود


در می زنی که وارد تنهایی ام شوی

اما بعید نیست زمانی که می روی

در از خودش جلای وطن گفته، مثل من

در جستجوی در زدنت دربه در شود


گفتی بیا و سر بکش از استکان من

لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من

گفتم بیا و دست بکش از دهان من

این زهر مار عرضه ندارد شکر شود


این بچه لاک پشتِ نگون بخت سال هاست

از تخم در می آید و سوی تو می دود

اما مقدر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه ی دریا دمر شود


نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!


هر نطفه ای که دوست ندارد ورم شود

پس من ورم شدم_ورمی در درون تو_

تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو

همراه قد کشیدن من بیشتر شود


گفتم پسر شوم که تو را آرزو کنم

هی جان به سر شوم که تو را آرزو کنم 

پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو

از شرم ناتوانی خود جان به سر شود


دستت مبارک است که چَک می زند به گوش

دستت مبارک است که می آورد به هوش

عیسای دست های مبارک! بزن مرا...

تا مرده ای به زنده شدن مفتخر شود!


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحت

منم و یک دل دیوانه ی، خاطر خواهت


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


در زندگی تاریخ هایی هست، که نمی توانی فراموششان کنی. تاریخ هایی هست که زمان و مکان را برایت متوقف می کنند.

تاریخ هایی که مثل همه ی تاریخ های دیگر تقویم ات، تنها چند عدد معمولی اند، اما این عددها برای تو با همه ی عددهای دیگر فرق دارند،

و فرق این عددها را تنها تو می دانی، نه هیچ کس دیگر.

این ها تاریخ هایی هستند که با هیچ تاریخ دیگری عوضشان نمی کنی، 

تاریخ هایی که حتی حاضر نیستی 

یک عدد آنها را با هزاران عدد دیگر عوض کنی.

این تاریخ هایی هستند که بی کم و کاست می خواهی شان، 

نه یک عدد کمتر، نه یک عدد بیشتر؛ 

درست همان را می خواهی که بود.

این ها تاریخ هایی هستند که رنگ و بو دارند، 

که صدا و تصویر دارند، 

که به خودشان عطر می زنند، 

همان عطر همیشگی را هم می زنند.

تاریخ هایی که میتوانی لمسشان کنی، در آغوششان بکشی، با آن ها حرف بزنی، به آنها خیره شوی، و وقتی نگاهت به اعدادشان بیفتد، ضربان قلبت را تند کنند و نفس ات را بند بیاورند.

این ها تاریخ هایی گریه و لبخند دارند، 

تاریخ هایی هستند که بغض ات را می شکنند، 

که لَجَت در می آورند

تاریخ های که با آنها قهر می کنی، آشتی میکنی

که با آنها دعوا می کنی

که مدت ها سراغشان نمی روی

که وانمود میکنی دیگر نمی شناسی شان؛

اما هرگز

اما هرگز فراموششان نمی کنی، 

چرا که برای همیشه 

گوشه ی کاغذ تقویم ات را تا زده اند.


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

قرمز

۲۶
آبان


در بین جمعیـت گُم ات کردم

سالِ هزار و سیصـد و گریه

سالی که قبل از عیدِ نوروزش

یک شالِ قرمز کرده ای هدیه ...


هر روز دنبالِ تو میگردم

آخر به غربـت میکشد کارم

دقت کنی میبینی ام در شهر

یک شالِ قرمـز بر سرم دارم ...


لعنت به من که دوستت دارم

لعنت به قرمـزهای بعد از تو

دیروز ها همراه من بودی

لعنت به این فـردای بعد از تو ...


میخواستم بال و پـرم باشی

یک تاجِ گل روی سرم باشی

عاشق کنی کلِ جهانم را

آن نیمه ی بهـترترم باشی ..


اما نشد .. رفتی.. امان از عشق

من هم برایت شعـر میریسم

پاییـز غوغا میکند اینجا

هر شب به یـادِ رفتنت خیسم ...


پس لرزه های رفتنت را هم

بردار و از این شهر راهی شو

هی خواستم مالِ خودم باشی

اصلا اسیرِ هر که خواهی شو !


مِهرِ زیادی هم زیان دارد !

میخواهمت میخواهمت کشک است

بیرون برو از عمـقِ احساسم

در را به روی عشـق خواهم بست ...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

رژ لب قرمز!

۲۶
آبان


زن

افسردگی اش را

پشتِ رژ لب قرمزش پنهان می کند

مرد

پشتِ هم خوابگی های همیشگی

با زنانی با رژ لب قرمز!

و " تنهایی"

هرگز کوله پشتی بر کتف نمی‌اندازد!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


می‌دونی ؟

از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا می‌گذره؛

فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته... ، وقتی نشستم رو به روش دستمو چجور بذارم زیر چونم و باکدوم زاویه بخندم که بیشتر دلش بلرزه!

قشنگ بودن خوبه ها؛ ولی تهِ تهش اونی می‌مونه که داغون و خسته و لهتم دیده.

عرق ریزون تابستون با آرایش ریخته و موهای فر خورده و صورت خیس و کلافه، باهاش دوئیدی، باهاش خندیدی، باهاش غر زدی به هرچی گرما و آفتاب کوفتیه و برف ریزون زمستون با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شال‌گردن که ازش فقط دوتا چشم مونده دلت گرم شده کنارش.

می‌دونی؟

آدم مگه چی ازین دنیا می‌خواد جز اینکه یه نفر داغون و له و خستشو هم بخواد؟ که داغون و له و خستم که باشه بتونه باهاش بخنده و مهم نباشه اگه ریملش ریخته

یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده 

و با معشوقه‌های با پرستیژ توی کتابا، زمین تا آسمون فرق داره! آدم ته تهش تنهاییش رو با اونی تقسیم می‌کنه که خیالش راحته کنارش هرجوری هم که باشه،"خودشه"

وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بازیِ "کی از همه قشنگتره؛ من من من من" راه انداختن. حالا تو با آروم‌ترین صدایی که از خودت سراغ داری بپرس

"کی از همه‌ی دنیا بیشتر منو می‌خواد؟"

به شرفم قسم، اگه بلندتر از همه داد نزدم:

من...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


من آدولف هیتلر هستم!

اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، 

نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.

من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.

خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، 

اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!

سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، 

جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...

می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟

اون می تونست کل دنیا رو بگیره!


| قهوه سرد آقای نویسنده/  روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


آب بـُرده ست مرا با دامن ...بپـران خـوابِ مرا با سیلـی!

"ترس" یعنی تو جوان باشی و من ، یک زن ِ چادری ِ زنبیلی...


من، به اندازه ی تن ها ، تنها...گیر کردم ته ِ بن بست ِ جنون

تـــو ، شریک ِ همـه ی بسترها ! باهمه خلق ِ خدا فامیلی ..


مرض ِ راضی ِ مرز ِ تو شدن ،اصل ِ خود- داری و خود-دوری نیست؟

تو کــه هر روز ِ خدا ، در من گیر ..تو که بی مرگی و بی تعطیلی ..


زن ِ برفی ، تب ِ دوری دارد .. آشپزخانه به باران نزدیک...

تو نیایـــی، به دلت خواهد ماند داغ ِ این بستنی ِ وانیلی !


درک کن ! فاحشه ها باکره اند! خانه امن است اگر در باز است ..

گاه مجبــوری ، اگر مختاری ! مثل مــادرشدن ِ تحمیلی ...


زخم بر زخمه ... نشد، زخمه به زخم !من به ساز ِ تو برقصم تا کی؟؟

باز مجروح ِ تو ، مهجور از تو ...دلـم و قافیـه هایم نیلی..


شب ِ ما ، از سر ِ خط ، ساختگی ست ..نقش ِ دیوار شدن کم دارد !

قدِ یک پنجـــــره ،  خورشیدی  کـن  !  خسته ام  از  قفس ِ تاویلی ..


سی و یک ساله شدم..سی مرغم ، که به یک تیر ، می افتم از خون...

بــــه  تمنـــای  شکار ِ  تــــو  شدن ،  منم  و  پاشنه ی  آشیلی!


زن ، گذشت از سی و آب از سر ، تا توی آغوش تو ماهی بشوم ..

همسرم  پشت  به  من  خوابیده .. بغلم  کن  تو  که  عزراییلی !


| طاهره خنیا |

  • پروازِ خیال ...


مرا ترجیح بده

به قدم زدن و غرق شدن در موسیقی

به خندیدن؛

رقصیدن؛

مرا ترجیح بده به این کتاب ها

به داستان ها؛

به نشستن و از باران گفتن ...

مرا ترجیح بده !

به لذت استشمام عطر اقاقی ها

به تماشای غروب

به بافتن رویا

مرا ترجیح بده به زندگی

به خواب به مهتاب

مرا به همه ی دنیا ترجیح بده

من ارزشش را دارم !

تنها منم که تو را بدون مرز

بدون حد

بدون قانون دوست دارم !

مرا ترجیح بده به خواندن همین جملات ....


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...


من اندوهگین نیستم !

خود اندوهِ عالمم .

و سرزمینی در سینه‌ام گریه می‌کند...


| غادة السمان |

  • پروازِ خیال ...


"آقا بازکنید لدفا"

از همون پشت در جواب داد: "من نامه ای ندارم اشتباه، اومدید به سلامت!"


رفتم جلو و نگاهِ مرد پستچی انداختم، قبل اینکه درست حسابی فکر کرده باشم دیدم دفترو امضا کردم و نامه رو گرفتم. شاید بعد از کنجکاویِ اینهمه سال.. نمیدونم. چپوندمش زیر چادر و با آرنج درو زدم. درو محکم باز کرد و شاکی داشت میگفت "مگه نگفتم اشتبا اومدی" که چشمش افتاد به من. قیچی باغبونی دستش بود و عرق از پیشونیش میریخت. چشامو انداختم پایین و کاسه ی آش نذریو گرفتم سمتش: "شرمنده انگار بد موقع مزاحمتون شدم، نذریه..". از حالت شوکه که دراومد، کاسه رو از دستم گرفت و یه لبخند خسته زد: "اختیار دارید. دستتون درد نکنه؛ مرضیه عاشق آش رشتس"


لبخند زدم. مرضیه.. مرضیه رو هیچکی ندیده بود؛ اکرم خانوم میگفت ازین زنای توو خونه بشین و آفتاب و مهتاب ندیدس. اکرم خانوم همسایه رو بروییشون بود؛ تعریف میکرد که بعضی شبا میبیندشون که دوتایی سوار ماشین میشن و میرن دور دور؛ غیر اون دیگه هیچوقت از خونه بیرون نمیاد. بچه نداشتن. اکرم خانوم میگفت مرضیه اجاقش کوره؛ برا همینم از خونه نمیاد بیرون، افسردگی داره.. حرف اکرم خانوم که پیچید و پیچید، آقا مرتضی شد مرد نمونه ی محل؛ که شب به شب با دست پر و روی خوش و لب خندون میرفت خونه. اکرم خانوم میگفت مرد به این میگن به خدا! ببین چطور پای زنش مونده! تازه ماه به ماهم با شاخه گل و شیرینی و کادو میره خونه! خوش بحال زنش. اکرم خانوم که بین خانوما رشته کلامو دست میگرفت، بلاخره یه جا از سر و ته حرفش میخورد به خوشبختی مرضیه. مرضیه ی اجاق کوری که تا حالا هیچکی ندیده بود..


آقا مرتضی قیچیو که گرفت بالا، حواسم دوباره برگشت سرجاش:

"ببخشید من با این سر و وضع اومدم دم در؛ بهاره و دلمشغولیِ رسیدن به باغچه ها. مرضیه عشق میکنه با این باغچه ها؛ نمیشه از زیرش در رفت".

و خودش ریز خندید. نمیدونم چیشد که از دهنم پرید: "آخی.. حالا خونه ان مرضیه خانوم؟"

"آره. مرسی واسه آش. کاسه رو میارم براتون."


و بدون مکث درو کوبید به هم. مات و مبهوت خیره شدم به در آبی و قدیمی خونشون. پاکت نامه رو از زیر چادر کشیدم بیرون و مستاصل نگاش کردم.. دست خودم نبود؛ سرشو پاره کردم که از توش یه عکس افتاد پایین. خم شدم برش داشتم. عکس یه دختر بچه ی سبزه و نمکی با موهای بافته ی قهوه ای روشن بود. لپاش چال داشت؛ محو خندش شده بودم.. دوباره نگاهی انداختم به پاکت و تیکه کاغذ کوچیکی که مونده بود تهش. برای اکرم خانوم که سرشو از پنجره روبرویی کشیده بود بیرون دست تکون دادم و خیره شدم به نامه. کلمه هاش انگار توی سرم زنگ میزد:


"ببینش چقدر بزرگ و ناز شده مرتضی؛ دیگه نمیتونم جواب نبودنتو بدم بخدا.. بس نیست مادر؟ آخه سر زا رفتن مرضیه تقصیر این بچس؟ گناه داره مرتضی؛ بخدا گناه داره.. کاش حداقل اندازه ی گل و گیاهات دوسش داشتی"


صدای قیچی باغبونی و آواز آروم مرتضی از توی حیاط میپیچه به هم:

"ای همه گلهای از سرما کبود

خنده هاتان را که از لب ها ربود

روزگاری شام غمگین خزان

خوشتر از صبح بهارم می نمود.."

راهمو میکشم سمت خونه و نامه ی مچاله شده ی کف دستم بی صدا میفته کف جوب...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم

دوری...

و این دوری چون پس لرزه های زلزله ای خانمان برنداز

استخوان هایم را می لرزاند

بگو چند تَرَک بردارم ؟

چند بار فرو بریزم ؟

تا باور کنی که خانه های سست

آسیب پذیرترند

خانه؟

می پرسی کدام خانه؟

من روستای کوچکی بودم در دوردست ها

که هر بار کسی در تن ام خانه ای ساخت...!

شانه هام

از آن یک زوج عاشق بود با دیوارهای کاهگلی و سقفی چوبی

دست هام

مدرسه ای که دوست داشتن می آموخت

پاهام

پلی معلق؛ که رودِ خروشان روستا را امن تر می کرد

و سینه ام...

آه سینه ام

خانه ی تو بود که با هر نفس

بادی خنک را از پنجره های تنها اتاقی که داشتیم به سمت تو می وزاند

تو با موهای باز زیباتر بودی

تو با موهای باز زیباتر بودی

تو با موهای باز ...

کسی بیاید این پنجره ببندد

کسی بیاید و این قلب را که پس لرزه های زلزله ای مهیب را نوید می دهد...

بردارد

و با خودش به شهر ببرد

به کشوری که محبوبم رو به پنجره ای باز

با موهای باز زیباتر است...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

مونالیزا

۲۱
آبان


می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟

دزدی!

شاید باورت نشه، قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه کسی آن چنان نمیشناختش، 

یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی داره و به راحتی می دزده، 

احمقانه نیست؟ 

از فرداش همه می گفتن وای خدای من،

مونالیزا دزدیده شده؟

مونالیزا...

مونالیزا...

بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه، 

حتی کافکا هم رفته بود، 

در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد! عجیبه، نه؟ 

منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست، 

من میگم هرچیزی که ناگهانی از دست بره،

 ارزشمند میشه و مردم می پرستنش.


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


یک زن از عشق تو جان داد، ولی خاک نشد

تلخیِ حادثه از ذهنِ خدا پاک نشد


در غم مُردن او آینه‌ی ماتِ اتاق

همنشینِ ِ رُژ وُ سنجاقِ سر وُ لاک نشد


روحیاتش که به هم ریخت شبی زد به سرش

بی صدا بود جنونش وَ خطر ناک نشد!


گرچه می‌خواست همه خاطره‌ها را ببرد

سهم او بیشتر از ظرفیت ِ ساک نشد


از سر سادگی‌اش بود... به تو رو آورد ...

باورت داشت و یک ثانیه شکّاک نشد


آن قَدَر مُرد برایت که تو را مرد کند !

چشم تو هرگز از این مرثیه نمناک نشد


| صنم نافع |

  • پروازِ خیال ...


پشت هر مرد موفق

زنیست که صبح ها قبل از همسرش از خواب بیدار میشود ، برایش صبحانه آماده میکند و با بوسه و آرزوهای خوب به خدا میسپاردش...

که بعد از رفتنش ، با عشق لباس هایش را اتو میکند و با عطری که دوست دارد روی چوب لباسی می آویزد...

وقتی ظهر شد ، گوشی را برمیدارد پیامکی مینویسد و میگوید "بدون تو هیچ چیز از گلویم پایین نمیرود " و به شام مورد علاقه ی همسرش فکر میکند و لباس زیبایی که به تازگی خریده است و میخواهد بپوشد...

بیکار که میشود کتاب میخواند و توی دفترخاطرات مشترکشان از عشقی مینویسد که هر روز بیشتر میشود و هردویشان را وفادارتر میکند...

به زمان آمدن همسرش که نزدیک شد ، زیباترین لباسش را میپوشد و موهایش را می بافد ، صدای زنگ که می آید میرود سراغ در ، آرام بازش میکند و همسرش را در آغوش میگیرد ، بعد با لیوان شربت کنارش مینشیند و از روزی که در خانه گذراند می گوید و شعر تازه أش را میخواند.

پشت هر زن خوشبخت 

مردیست که 

عاشقانه دوستش دارد ،

که روزهای تعطیل زودتر از بانویش بیدار میشود ، نان تازه میخرد و صبحانه را آماده میکند ، برای بیدار کردن همسرش پرده هارا کنار میزند و نور را به مهمانی چهره ی پر آرامشش میبرد ، موهایش را نوازش میکند و می بوسد.

ناهار را در کنارش درست میکند و مدام قربان صدقه ی مهربانی أش میرود ، بعد از شستن ظرف ها به گوشی همسرش که توی اتاق است پیامک میدهد "خانوم زیبایی که دلتان خرید میخواهد و هوس عکاسی کرده اید ، لطفأ لباس هایتان را پوشیده و برای رفتن آماده شوید "

وقتی همسرش می آید و با ذوق در آغوش میگیردش ، میخندد و دست توی دست میروند که خوشبختیشان را با آدم ها تقسیم کنند.

برای همسرش لباس های گلدار انتخاب میکند و توی اتاق پرو با چشمک میگوید "چقدر زیباتر شدی " هردو عاشقانه به هم نگاه میکنند و با دستانی پر از عشق میروند پاتوق همیشگیشان شام میخورند و بعد می آیند خانه.

"پشت هر زندگی عاشقانه ای 

مرد موفق

و زن خوشبختیست که 

برای عاشق ماندن تمام تلاششان را  میکند" !


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

گذشته اش

۲۰
آبان


داشت بهم میگفت:

روزی کسی را پیدا خواهی کرد

که گذشته ات برایش اهمیتی ندارد، چون که او 

می خواهد آینده تو باشد...

یکدفعه از خواب پریدم و تنها حسم این بود که این فرد کسى نیست جز خودم، 

و من باید گذشته کسى را که دوستش دارم, فراموش مى کردم...

زیر او قرار است عشق ابدی من باشد!


 | چند زندگى به رنگ صورتى کثیف / مازیار تهرانی |

  • پروازِ خیال ...


ماندن "مرد" می خواهد.

پشت کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد. 

مردانگی به منطقی بودن نیست. 

عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد. 

احساس امنیت "مرد" می خواهد. 

شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد.

مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست. 

مردانگی اصلا به مرد بودن نیست! 

ماندن "مرد" می خواهد. 

ساختن "مرد" می خواهد. 

بودن "مرد" می خواهد.

بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد،

و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...

شال گردن

۲۰
آبان


حتی ممکن است این شال گردن 

اصلا خوب از آب در نیاید 

و تو را گرم نکند

اما

هر رجی که ناشیانه می بافم

قلب مرا گرم می کند 

و زندگی مان را

من این صحنه را از بچگی دوست داشته ام

زنی که در پاییز 

برای  مردی در زمستان

شال گردن می بافد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

فال

۲۰
آبان


کاش

امروز سر یکی از چهار راه ها

یکی از این فالگیر ها

جلویت را میگرفت و میگفت

به به

چه چشمهایی

چه خانم زیبایی

ماشا الله، بترکد چشم حسود!

بیا...

بیا بگذار فالت را بگیرم!

بعد تو هم بگویی باشد!

به شرطی که حرفهای قشنگ بزنی برایم!

پیر زن فالگیر با محبت میگوید:

با من!

نگران نباش!

کف دستت را ندیده

شروع کند که وااااای

اینجا را ببین

چقدر مهربان است!

چقدر دوستت دارد!

اصلا...

برایت میمیرد!

آخ خانم جان اذیتش نکن

کمی مهربان باش!

ابروهایت را هفتی،هشتی کن و بگو!

جلل الخالق!

چه کسی را؟

پیر زن با مهربانی میگوید

ای مااادر جااان...

این روزها مرد زندگی کم پیدا میشود

مردی که تو را نفس بکشد!

پس هوایش را داشته باش

باز میخندی!

پیر زن میگوید اگر هست مراقب عشقت باش

و اگر نیست زود میرسد!

با لبخند مهربان همیشگی ات خدا حافظی میکنی و میپرسی خب

حالا این عشق خیالی چقدر برایم آب خورد؟

فالگیر میگوید هیچی

فدای چشمهای عسلی ات مادر!

سپید بخت شوی!

به سلامت ....

کاش با تعجب و لبخند از چهار راه که رد شدی...

پیر زن دنبال من بگردد در شلوغی جمعیت!

بیاید و بگوید پسرم خوب بود؟

کاری کردم یک دل نه ، صد دل عاشقت شود!

و من با نگرانی بگویم عالی بودی مادر!

عالی!

و به این فکر کنم که چرا به جای یک چرخ، چهار چرخ ماشینت را پنجر کرده ام!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...


صبحت بخیر آفتابم! دیشب نخوابیدی انگار

این شانه ها گرم و خیسند، تا صبح باریدی انگار...


دنیای تو یک نفر بود... دنیای من خالی از تو...

من در هوای تو و تو، جز من نمی دیدی انگار


هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد

تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار


گفتم که حالِ بدم را، فردا به رویم نیاور

با خنده گفتی: تو خوبی... یعنی که فهمیدی انگار


تا زود خوابم بگیرد، آرام...آرام...آرام…

از عشق گفتی، دلم ریخت، اما "تو" ترسیدی انگار


گفتی: رها کن خودت را، پیشم که هستی خودت باش!

گفتم: اگر من نباشم!؟ با بغض خندیدی انگار


صبح است و تب دارم از تو، این گونه ها داغ و خیسند،

در خواب، پیشانی ام را، با گریه بوسیدی انگار...


| اصغر معاذی |

  • پروازِ خیال ...


به واقع

دوست داشتنی در کار نیست!

و ما ناچارا

به یکدیگر ‌پناه می بَریم.

گاهی از ترس

گاهی از تنهایی

و بیشتر اما

برای پر کردن جای خالی کسی که  قبلا و اشتباهی

دوستش میداشتیم ...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


راستی این رازِ جگرسوز، این حیات چیست؟

آدمیان به هم می رسند 

و سپس همچون برگ هایی که به دستِ باد بیفتند از هم جدا میشوند.

چشم ها بیهوده می کوشند 

که شکل چهره و بدن و حرکاتِ کسی را که آدم دوست دارد در خود نگه دارند، 

لیکن پس از گذشت چندین سال دیگر حتی به یاد نمی آورند که چشمان او آبی بود یا سیاه!


| زوربای یونانی |

  • پروازِ خیال ...


همین که دوستت دارم

همین که داغ بر دل

هر دو در این دنیا 

هم زخم و هم رازیم

یعنی خوشبختم

یعنی خوشبختی

دستهایت را سجده می‌کنم 

قرارمان باشد به وقت بیقراری‌ها

سر من روی شانه‌ات آرام 

موهایم خیس شود از اشک

و مرا تا خانه ابدیمان همراهی کنی

و من سر از سجده بر نمی‌دارم که دستانت مُهر لبانم به وقت پرستیدن توست

خاک را تو بر سرم بریز

من شهد لبانت را با خود تا هر دو جهان به کندوان زمان می‌برم

دستانم داستان دستانت را دست به دست روایت می‌کند و باز سر از سجده بر نخواهم داشت

تا قنوت از سر بگیری

آندم که هوای چشمان خوشبختمان در یک تلاقی 

بی هیچ ابری بارانیست!

خاک را تو بر سرم بریز

خاک را تو بر سرم بریز

دستهای تو خوشبختیم را مرسولند!


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...

بوستانم

۲۰
آبان


وقتی تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو

وقتی تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

و تابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آیند

 وچشمه ها سرشار می شوند

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم

گمان می کنند که بوستانم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

سه نقطه!!

۲۰
آبان


ای دلبر من ! ای قد و بالات سه نقطه!

ای چهره ی تو در همه حالات سه نقطه...


لب بووووق دهن بووووق تمام سر و تن بووووق!

اصلا چه بگویم که سراپات سه نقطه...


برخیز و میان همگان جلوه گری کن!

حال همه در حال تماشات سه نقطه...


با دشمن خود یاری و با یار چو دشمن!

ای آنکه تولا و تبرات سه نقطه...


آخر به زری یا ضرری یا که به زوری

میگیرم از آن گوشه ی لبهات سه نقطه...


چشم من و گیسوی تو... نه!! چادر تو: خوب!

دست من و بازوی تو... نه!! پات: سه نقطه...


"تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت"

این بخش خطرناک شده ، کات ! سه نقطه...


آخر چه بگویم که توان چاپ نمودن!

ای بر پدر کل ادارات ...


| هادی جمالی |

  • پروازِ خیال ...

من یک زنم

۲۰
آبان


عاقد گفت عروس خانوم وکلیم ؟

گفتند عروس رفته گل بچینه، دوباره پرسید وکیلم عروس خانوم ؟

عروس رفته گلاب بیاره

عاقد گفت : برای بار سوم میپرسم ؛ عروس خانوم وکیلم ؟

عروس رفته

عروس رفته بود !!

پچ پچ افتاد بین مهمانها، شیرین 13 سالش بود

وراج و پر هیجان، بلند بلند حرف میزد و غش غش میخندید.

هر روز سر دیوار و بالای درخت پیدایش میکردند. 

پدرش هم صلاح دید زودتر شوهرش بدهد !

داماد بد دل و غیرتی بود و گفته بود پرده بکشند دور عروس.

شیرین هم از شلوغی استفاده کرده بود و چهار دست و پا از زیر پای خاله خانباجی ها که قند می ساییدند، زده بود به چاک .

مهمانی به هم ریخت؛

هر کس از یک طرف دوید دنبال عروس مهمانها ریختند توی کوچه..

شیرین را روی بام همسایه پیدا کردند، لای طنابهای رخت

پدرش کشان کشان برگرداندش سر سفره ی عقد.

گفتند پرده بی پرده ! 

نامحرمها رفتند بیرون کمال محکم مچ دست شیرین را سفت نگه داشت.

عاقد گفت اسغفرالله برای بار دهم میپرسم وکیلم؟

پدر چشم غره رفت و مادر پهلوی شیرین را نیشگون ریز گرفت.

عروس با صدای بلند بله را گفت و لگد زد زیر آینه...

زن ها کل کشیدند و مردها به هم تبریک گفتند.

کمال زیر لب غرید که آدمت میکنم جوووجه و خیره شد به تصویر خودش در آینه ی شکسته...

فردای عروسی شیرین را سر درخت توت پیدا کردند !

کمال داد درختها را بریدند سر در دیوارها هم بطری شکسته گذاشتند

به درها هم قفل زدند ...

اسم عروس را هم عوض کردند و کمال گفت چه معنی داردکه اسم زن آدم شیرینی و شکلات باشد !!

شیرین شد زهره.

زهره تمرین کرد یواش حرف بزند. کمال گفت چه معنی دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم !

آنهم طوری که دهانت تکان نخورد.

طوری هم راه برو که دستهایت عقب جلو نرود به اطراف هم نگاه نکن فقط خیره به پایین یا روبرو.

زهره شد یک آدم اهنی تمام و عیار. فامیل ها گفتند این زهره یک مرضی چیزی گرفته

آن از حرف زدنش ،آن از راه رفتنش.

کمال نگران شد، زهره را بردند دکتر 

دکتر گفت یک اختلال نادر روانی است !!

همه گفتند از روز عروسی معلوم بود یک مرگش میشود

الان خودش را نشان داده.

بستریش که کردند کمال طلاقش داد ...

خواهر ها گفتند دلت نگیره برادر!

زهره قسمتت نبود . برایت یک دختر چهارده ساله پسندیده ایم به نام شربت!!


| من یک زنم / صدیقه احمدی |

  • پروازِ خیال ...


میدانی زندگی بخودی خودش اتفاق کسل کننده ای است 

چون بادکنک گازی در آن شخصیت مهمی بحساب نمی آید

یا هیچ وقت پیش نمی آید که در آن باران برگر و سیب زمینی ببارد

درخت پیتزا هم که ندارد

در آن با کیک شکلاتی هم که نمیشود وصلت کرد

کوالا ها هم در آن رییس جمهور نمی شوند که همش بخوابیم

ازینها که بگذریم

توی هر کوچه ای شهربازی ندارد

صبح شنبه دارد

مدرسه دارد

و غروب جمعه

عروسک هایت هم هیچ وقت حرف نمی زنند

هروقت هم دلت بخواهد باران نمی بارد

فروشگاه بال فروشی هم ندارد کمی پرواز کنیم

خانه هایش هم که پولی ست

برای رسیدن گوجه سبز و بهار هم دست کم باید یک سال صبر کنی

تازه بدتر از همه

مدام در آن دل خدارو میشکنیم

و

عشق جزیی از آن است نه تمامش

همه اینها را گفتم که بگویم :

زندگی بخودی خود چیز بیخودی ست 

اما نه وقتی تو هستی

نه وقتی تو میخندی ...


| حسنا میرصنم |

  • پروازِ خیال ...


یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته، وقتی ساعت به دو نزدیک شد فقط باید خوابید!

من حدس می زنم بعد از ساعت دو شب یه هورمونی تو بدن ترشح میشه که من اسمش رو گذاشتم هورمون اصل کاری، وظیفش هم اینه که بهت جیگر میده تا دیوونه بازی در بیاری، یه جورایی رهات می کنه!

اون وقت می تونی بعد از چند سال به کسی که دوسش داری بگی دوست دارم، یا اینکه بگی دلم واست تنگ شده، کاری که هیچ وقت نمی تونی ساعت هفت صبح انجام بدی!

واسه همین تلاش کردم شب ها قبل ساعت دو بخوابم تا درگیر این هورمون اصل کاری نشم.

اما مگه زندگی بدون کارهای خارق العاده جذاب میشه؟


| آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنویی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

نمیدانم...

۱۹
آبان


نمیدانم کجای این ماجرا به اشتباه عاشقت شدم..

نمیدانم کجای کار متوجه شدم از تو عاشق ترم..

نمیدانم کی بود حس کردم تو آنقدر که باید دوستم نداری..

نمیدانم کجای قصه بود که از دست دادمت..

نمیدانم برای چندمین بار فهمیدم از من دوری،خیلی دور..

نمیدانم چه کسی جایم را پر میکند و من کی به همان یک نفری که همیشه از حضورش ترس داشتم عادت میکنم..

عادت..؟؟؟!!!

نه تنها چیزی است که نمیتوان عادت کرد!!! من در آن لحظه بی صدا در خودم میمیرم و بعد از آن رسم زندگی کردن را هم نمیدانم..!!!


| نرگس حریری |

  • پروازِ خیال ...


آنکه اولین بار عشق 

می ورزد

هرچند ناکام، باز هم خداست

اما آنکه باز هم عاشق 

می شود

دیوانه است

منِ دیوانه عاشق شده ام

یک بار دیگر، 

بی عشقی متقابل

خورشید و ماه و ستاره می خندند

من هم می خندم و

 می میرم...


| هاینریش هاینه |

  • پروازِ خیال ...


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﭼﻮﻧﺎﻥ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺗﺎﺭﯾﮏ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻣﻦ

ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ

ﺍﮔﺮ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﺑﺎﺷﯽ

ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ !

ﺑﺎﺯ

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ..

ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻄﻠﻖ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻭ ﻋﺸﻘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ

ﺩﺭ ﺑﺪﻧﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﺑﯽﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ؟

ﯾﺎ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ - ﺩﺭ ﮐﺠﺎ؟

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﻋﻘﺪﻩ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ .

ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﻢ

ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ

ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺴﺘﻦ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ !

ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ...


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...


پدربزرگ میگفت:

انتظار کار مرد نیست!

یک دل قوی میخواهد که در تن مرد قرارش نداده اند!

زن باید باشد

تا انتظار  را تاب بیاورد... مرد؛ هزارو یک جور فکر میکند و در آخر می اندازدش دور...

زن اما ، می ماند

به هر جان کندنی می ماند...


| سپیده امیدی |

  • پروازِ خیال ...

دلم گرفت...

۱۹
آبان


هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت


امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...


| مجید ترکابادى |

  • پروازِ خیال ...

اندوه

۱۹
آبان


اندوه هایمان را پر دادیم

رفتند و 

با جفت هایشان

برگشتند


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


گفته بودم باران‌های پاییزی، قشنگ ترین اتفاق عاشقانه دنیا هستند؟!

نگفته بودم؟!

اما تو مثل همیشه به استناد منطق‌های مسخره.ات، فکر کردی باید ساعت رفتنت را توی پاییز، آن هم توی این هوای بارانی کوک کنی!!

من خوبم عزیزم...

باور کن خوبم! 

فقط کفش‌های کتانی‌ام موقع راه رفتن توی خیابان پر از آب می‌شود.... هنوزم مثل قبل، مثل دخترهای شلخته‌ای که تو دوست‌شان نداری، جوراب‌های خیسم را می‌اندازم روی بخاری....

چه کار کنم عزیزم....؟! ترک عادت مرض است....

مگر نیست؟!

هنوز مثل آن موقع‌ها، بعد از باران خودم‌ را میرسانم خانه!

بعد زل میزنم به صفحه گوشی تا نامت روی صفحه گوشی خودش را نشان بدهد.

چقدر بوسیده‌امت پشت همین صفحه مستطیلی....

چقدر ادای آدم‌های سرماخورده را درآورده‌ام تا تو نگرانم شوی‌ و بگویی:

بارون کار خودش رو کرد...سرما خوردی!!

بعد من پقی بزنم زیر خنده که عزیزم.... باران که سرما ندارد... باران عشق دارد!!!

نگران نباش عزیزم!!

من خوبم.... بدون سرماخوردگی!

فقط زیر باران، گرد و خاک میرود توی چشمم.... وگرنه به قول تو، دختر خوب که گریه نمیکند.

من خوبم هم‌نفس جان!

فقط این گوشی لعنتی، دیگر نام کسی را به روی خودش نمی آورد...


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...

طعنه

۱۹
آبان


ما برایش جان فدا کردیم و او با طعنه گفت


چیز دندان گیر مرغوبی نداری بیشتر...؟


| سجاد شهیدی |

  • پروازِ خیال ...


از پدرم پرسیدم

بابا

ما برای چه مدرسه می رویم؟

گفت خواندن و نوشتن یاد بگیریم

گفتم که چه؟

گفت

که دعا بخوانیم تا خدا برایمان کاری کند

و وقتی جواب نداد

برای رییس جمهور نامه بنویسیم


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


کافه ی هفت راس ساعت هفت

روبه رویم نشسته ای بی حرف

پشت شیشه هوای تابستان

روی مویت نشسته  کوهی برف


کافه ی هفت... راس ساعت تو

رو به رویم نشسته ای دلتنگ

مثل موسیقی است چشمانت

نت به نت گریه های دولاچنگ...


کافه ی هفت... راس تنهایی

راس میزی که گم شدی پشتش

فکر کردم که جا به جا شده است

حلقه ام در کدام انگشتش...


استکانت پر است از چایی

میخورد گرگ گریه جانت را.

نصفه سیگار نیمه آشوبم...

هم بزن بغض استکانت را


حرف رفتن نبود، میدانم

هفت ماه است از تو بی خبرم

کافه ی هفت سرپناه من است

شاید از غصه جان به در ببرم...


من، دوتا صندلی... دوتا چایی

کافه ی هفت... راس ساعت هفت

رو به رویم کسی نمیشیند.....

نیست...

یعنی رفت...

یعنی رفت..


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

خیر

۱۹
آبان


راستش فرقی نمی کند 

که گلبرگ های کوکبِ توی دستانم ...

زوج اند یا فرد !

" دوستت دارم "...

مثل پدربزرگ 

که وقتی می خواست 

بی بی را به خواسته ای ترغیب کند 

دانه های تسبیح تماما 

"خیر ... " استخاره می شد.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


باز شروع کرد از گذشتش گفت ..

بهش گفتم : "تو با گذشتت زندگی میکنی 

میدونی ! دو نفر هستن که هیچ وقت گذشته هاشونو نمیتونن فراموش کنن ...

یکی اونی که بهش بد کردن ... عاشق بوده بهش بد کردن... از عشق فراریش دادن ...خسته شده ! یه آدم خسته از گذشته ،  خیلی طول میکشه تا خوب بشه ! "

آروم در گوشم گفت : "دسته دومی رو نگفتی ؟"

گفتم : "میخوای بدونی ؟ 

اونایی که به اون دسته اولیا بد کردن ... خیلیم بد کردن ... رفتن ، وقتی که نباید می رفتن  ... هیچ حسی نداشتن ، درست وقتی که باید عاشق میشدن ... 

میدونی شاید اولیا حالشون خوب بشه ولی دومیا تا آخر عمر ، گذشتشون رو زندگی میکنن !"


| شاهین شیخ الاسلامی |

  • پروازِ خیال ...


وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﺷﻌﺮ را ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﻧﯽ 

ﯾﻌﻨﯽ دﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ 

ﺟﺎی دﯾﮕﺮی ﺑﻨﺪ اﺳﺖ...

 اﺻﻼ اﮔﺮ ﺑﺨﻮاﻧﯽ ﻫﻢ 

ﻣﮕﺮ ﮐﻠﻤﺎت

 ﻓﺮو ﻣﯽ روﻧﺪ در ﺳﯿﻤﺎن؟

 مگر ﻣﯽ ﺷﻮد ﺧﻨﺪﯾﺪ ﺑﻪ اﺣﺘﻤﺎل ﭼﻨﺪ آﺟﺮ؟

 ﻣﺮا ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮم

 وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ داﻧﻢ 

"دﯾﻮار" اﺳﺘﻌﺎرﻩ ﻧﯿﺴﺖ ...

ﺧﻮد ِ دﯾﻮار اﺳﺖ


| علی اسدللهی |

  • پروازِ خیال ...


دختر که سیگار نمیکشد..

مرد که گریه نمیکند..

کدامتان از درونش آگاهید..کدامتان یک شب از زندگیش را تجربه کرده اید..کدامتان هرشب برای خودتان آرزوی مرگ کرده اید و صبح از بیدار شدن و شروع دوباره ترسیده اید..؟!

گاهی باید مرد بود و مردانه اشک ریخت.

گاهی باید زن بود و زنانه سیگار هارا پشت هم دود کرد.

هم مرد گریه کردن هایش منطقی است.

هم زن سیگار کشیدن هایش.


| نرگس حریری |

  • پروازِ خیال ...


تو دیوانه نیستی

اما چیزهایی هست 

که باید یاد بگیری

اینکه توی خواب راه نروی 

توی راه 

به کسی که دوستش داشته ای 

بَر نخوری

وتوی کسی که دوستش داشته ای

دنبال چیزهایی که گم کرده ایی نگردی 


| علیرضا آدینه |

  • پروازِ خیال ...

خط لبت

۱۷
آبان


هرچه غم بود بیا پشت سرت جا بگذار

به موازات لبم خط لبت را بگذار


| عمران میری |

  • پروازِ خیال ...

شانه هایم

۱۷
آبان


غم اول از دل آدم آغاز می شود

یا شانه هایش ؟

پس چرا من شانه هایم درد می گیرد 

وقتی که غمگینم؟

نکند دارم بال در میاورم !

 از اندوه ...


| رویا شاه حسن زاده |

  • پروازِ خیال ...

باران

۱۷
آبان

شست باران ، همه ی کوچه خیابان ها را

پس چرا مانده غمت بر دل ِ بارانی ِ من ؟

| معصومه صابر |
  • پروازِ خیال ...


تولد من

برمى گردد

به سالهاى پنجاه و برف

به روزهایى که خدا تدارک تو را مى دیدند

بارها در گوش چپم زمزمه کردند:

بگو

بگو

بگو

من اما هى اسم تو را تکرار مى کردم

و مى دانستم

روزى روزگارى

در یکى از اتوبوس هاى اصفهان تو را خواهم بوسید

شبى که بدنیا آمدم

ربابه قابله گفت:

این پسر قلبش را جا گذاشته است

تشت زائو را گشتند

مادر را گشتند

بعدها تو در جنوب بدنیا آمدى

با قلب کوچکى در مشت

پرستار مى گفت:

براى زندگى یک قلب بس است

تو اما گریه مى کردى

و مى دانستى

با یک قلب

فقط مى شود تا سر کوچه رفت

روز تولدت

یکى از مردمک هایم را در مى آورم

جاى خالى روى گونه ات مى کارم

تو اول نامت مریم نبود

بعدها وقتى چشم هایت درشت تر شد

وقتى قلبى را که در مشت بود فشردى

وقتى ربابه قابله گفت:

این پسر از دست مى رود

وقتى مادر

با تمام گلبول هایش جیغ مى زد

یا قاضى الحاجات

من داشتم به اسم کوچک تو فکر مى کردم

به این که یک روز زاینده رود خشک مى شود

و همه مى بینند

سنگى که به آب پرت کردى

سنگ نبود

مى بینند جوى نازکى از خون دامنت را گرفته

براى تولدت کارى نمى شود کرد

جز اینکه این روزها

به خاطرت

یک بار دیگر بدنیا بیایم.


| علیرضا نوری |

  • پروازِ خیال ...


چرا من؟... خب! چرا نه؟ من شما را... راستش خانم!

(همین اوّل چه آسان ناگهان شد دست و پایم گم)


چرا تو؟ خب نمی‌دانم!... نمی‌دانی؟!... نه! می‌دانم!

ولی آخر چگونه منطقی شرحش دهم خانم؟!


منی که شاعرم خیر سرم، لالم! در این فکرم،

چه می‌گویند یعنی این مواقع باقی مردم؟


چه می‌گویند از حسّی که چیزی فوق تفسیر است؟

گمانم باز پرسیدی برای دفعه‌ی دوّم،


چرا من؟... شک ندارم خوب می‌دانی چرا، امّا

دلت می‌خواهد از من بشنوی که...


| رضا احسان پور |

  • پروازِ خیال ...


دستهایت را که

گم کردم

به دیوارها

آگهی زدم :

از یابنده تقاضا می کنم

بمیرد ...!!!


| زانیار برور |

  • پروازِ خیال ...

لبو

۱۷
آبان


داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...

فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام. گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. 
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... 
فقط سرد بود....

| مرتضی برزگر |
  • پروازِ خیال ...


اگر توانِ ماندنت نیست

کسی را در آغوش نگیر

که سکوت می کند

تا صدای نفس هایت را بشنود

کسی را در آغوش نگیر

که زود در تو محو می شود 

که زود عادت می کند

کسی را در آغوش نگیر 

که از عشق رنجیده 

و پناه می خواهد  

هرگز شبی بارانی 

پرنده را پناه نده

که در تو حبس می شود

که آسمان را فراموش می کند


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

درد

۱۶
آبان


کاش درد 

آنقدر کوچک می‌شدکه 

پشتِ میزِ یک کافه می‌نشست 

 چای می‌خورد

ساعتش را نگاه می‌کرد

و با عجله می‌گفت : خداحافظ ... 


| تارا محمدصالحی |

  • پروازِ خیال ...


نشسته بودم توی آشپزخانه و کتابی که به تازگی همسرم برایم هدیه خریده بود ورق میزدم ، صفحه ی اولش را که با یک بیت شعرِ مِهربان تزئین کرده بود بارها خواندم و خوشبختی مثل خون در رگ هایم جریان گرفت .

صدای دخترم که مرا صدا میزد از اتاق به گوشم رسید ، از جایم بلند شدم و کنار گاز ایستادم ، به قٌرمه سبزی خوش رنگی که درحال آماده شدن بود نگاه کردم و به طرف اتاق رفتم ، روی زمین نشسته بود ، شانه ی عروسکی اش را به طرفم گرفت.

_مامانی موهامو شونه کن

با مهربانی روی زمین نشستم و روی پایم نشاندمش ، تار موهای صاف و لطیفش مثل ماهی از دستم میلغزید و روی گردنش میریخت ،  قربان صدقه اش رفتم و از برنامه ی تفریح آخر هفته برایش حرف زدم و هردو ذوق کردیم و برای مردِ مهربان خانه یِ مان بوسه فرستادیم. 

شانه زدن موهایش که تمام شد مٌشت بسته اش را مقابلم گرفت.

_میخوام اینو بزنی به موهام ، دعوام نکن اما از تو جعبه ی قهوه ای تَه کمد برداشتمش..

با لبخند او را به باز کردن مٌشتش ترغیب کردم و از دیدن گلِ سرهای فراموش شده ای که تو برایم خریده بودی جا خوردم. 

نخواستم توی ذوقش بزنم، گلِ سرهای ظریف نقره ای را به موهایش زدم و از جایم بلند شدم و اتاق را ترک کردم روی مبل نشستم و به تمام آن روزها فکر کردم،  دوستم داشتی و این تنها چیزی بود که از تو به یادگار مانده بود ، دفترِ یادداشتم را از رویِ میز مقابلم برداشتم و نوشتم چه خوشبخت باشیم چه نباشیم تمام آدمهای فراموش شده ای که در گذشته جامانده اند یک روز ، حتی برای لحظه ای به زندگیمان برمیگردند ، یا خودشان یا خاطراتشان...قطره اشکی که به مژه هایم چسبیده بود روی دفتر چکید.

بویِ تَه گرفتن قٌرمه سبزی تمام خانه را پر کرده بود...با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم و شعری که همسرم برایم نوشته بود زمزمه کردم ،  تمام زندگی أم عطرِ آرامش و خوشبختی گرفت...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

فرصت نشد

۱۵
آبان


حق با تو بود عمر خوشی ها دراز نیست 

فرصت نشد تمام تو باشد تمام من ...


| ناصر حامدی |

  • پروازِ خیال ...

معصومی...

۱۵
آبان


معصومی...

مثل ترس ارتکاب اولین گناه

ترس انفجار اولین بوسه

فاجعه ی اولین آغوش!

معصومی...

مثل عشق!

معصومی مثل فرشته ای جا مانده از بهشت!

معصومی مثل باران

مثل گندم

مثل پاییز!

معصومی مثل من...

که نشستم و تمام این دروغ ها را به موهایت بافتم!

معصومی مثل فرشته ای که برای دل شکستن ساختم!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...


می توانم نامت را در دهانم

و تو را

در درونم

پنهان کنم...

گل با بوی خود چه می کند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم، تو را در حرکات دستهایم،

موسیقی صدایم

وتوازن گام هایم

می بینند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


با حرکت ظریف دستش، کل موهای لطیفش را ریخت یک طرف صورتش و گفت:

خب چیکار کنیم؟ دست خودمون نیست. یه وقتا فکر میکنیم دوسمون ندارین. همه ی وجودمون میشه قلب و هی میکوبه. غرغرامون شروع میشه. چشممون به عکس العملتون بعد از زخم زبونامونه. هرچی بگین، هر رفتاری کنین میشه جواب همون "دیگه دوسم نداره"های توی مغزمون.


دستم را زیر چانه ام زدم و موشکافانه نگاهش کردم.

حرف هایش را ادامه داد: حالا شما چیکار میکنین؟ بعد از شنیدن حرفا و دلخوریامون عصبانی میشین، یا سرمون داد می کشین، یا میذارین میرین، بعد ما هم مطمئن میشیم دوسمون ندارین. کل وجودمون میمیره.

خودم را نمیدیدم، اما مطمئن بودم چشمانم گرد شده و ابروهایم بالا پریده اند. این موجود لطیف که گاهی از یک مامور اعدام مصمم تر میشد، همه ی احساساتش را با نیش و کنایه به جانم میریخت تا بداند دوستش دارم یا نه؟؟! و بعد هم انتظار داشت گیج و عصبانی نشوم؟


مستأصل نگاهم را دوختم به صورتش.

- خب؟ پس بفرمایید وقتی یه ریز دارین به خاطر تصوری که خودتونم میدونید اشتباهه، سرمون غرغر میکنین و میگین دوستون نداریم، در حالی که میدونین داریم، باید چیکار کنیم؟ عصبانی نشیم؟


با کلافگی جوری نگاهم کرد که انگار مردها خنگ ترین موجوداتی هستند که تا به الان خلق شده اند.


- ما از کجا باید بفهمیم دوسمون دارین وقتی مدام بدخلقی می کنین؟ وقتی یهو ساکت میشین و هرچی دلیلشو میپرسیم هیچی نمیگین؟ وقتی ناراحتیمونو میبینین و به جای اینکه از دلمون درارین و بگین دوسمون دارین، بدخلق تر میشین و مواخذه مون می کنین؟ وقتی...


جمله ی آخرش کلید شد و قفل مغزم را باز کرد.

همین طور که داشت با ناراحتی مثل مسلسل همه ی حرف های دلش را به زبان می آورد، بی هوا پریدم در آغوشش کشیدم و بوسه ای محکم بر پیشانی اش زدم.


چند ثانیه ساکت و مبهوت نگاهم کرد. بعد چشمانش را بست، سرش را به شانه ام تکیه داد و با آرامش گفت: حالا شد!


| آنا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

خیاطی

۱۵
آبان


من چه میدانستم

خیاطی برای یک زن

انقدر واجب است!

یک زن

باید خیاط باشد

تا بتواند

چشم‌های مردی را به

قامت لحظه‌های دلتنگی‌اش

بدوزد...


| فاطمه بهروزفخر |


  • پروازِ خیال ...

خوشبختی

۱۵
آبان


ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻘﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩ

ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ؛ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ .

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ،

ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﻋﻄﺮ ﺍﻭﺳﺖ

ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺠﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...!


| سردار اُزکان |

  • پروازِ خیال ...


عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، 

نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟

گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!

یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقع ها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.

- اونموقع ها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.

نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یه بار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..

میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!

لپای بی جونش گل میندازن: اون موقع مثل الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اون موقع ها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..

آقاجونت که میخورد و میخندید

پاییز نبود دیگه بهار میشد..!


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


دل بسته‌ام به عطر تنت توی کوچه‌ها

دل بسته‌ام به زخم به‌جا مانده در خودم

بی حرفِ پیش، زندگی‌ات پابه‌پای کیست؟

من در سکوت توی خودم زیر و رو شدم


بعد از تو گریه لای نفسهای لعنتی

بعد از تو بغض، خاطره‌ها را رها نکرد

بعد از تو درد بر در و دیوار خانه ماند

حتی خدا به حال بدم اعتنا نکرد


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...


تو از پیتزای قارچ و گوشت خوشت می آمد و

 همیشه قهوه ی فرانسه را بدون شکر میخوردی.

هر ماه یکبار برای چکاپ دکتر خانوادگیتان ویزیتت می کرد و

 ویولون زدن از تفریح های سالمت به شمار میرفت.

ولی من از هرچه پیتزا بود حالم به هم میخورد!

و نمیتوانستم بدون شکر قهوه بخورم.

 آخرین باری هم که دکتر رفتم دو سال پیش بود 

که توی تصادف پای چپم شکست و

 با اورژانس مرا به بیمارستان رساندند. راستش را هم بخواهی 

همیشه ویولون و گیتار و سه تار را با هم اشتباه میگیرم!

 می گفتی: 

"ما برای هم ساخته نشدیم ... 

ما اصلن واسه هم نیستیم ... 

ما به هم نمیخوریم!"

آنچه شواهد نشان میداد این بود که تو راست میگفتی.

 دردناک بود که تو راست میگفتی ...

 تلخ ...

 تلخ تر از همه ی قهوه هایی که بدون شکر خورده بودی.

راست میگفتی و

 من هم حرفی برای گفتن نداشتم ...

 حرفی برای گفتن نداشتم و

 تو رفتی.

رفتی و

 من توی این چند روز هیچ قهوه ای را با شکر نخورده ام.

مرا روی یک تخت خوابانده اند،

دستانم را بسته اند

 و هر روز یک دکتر می آید 

و مرا چکاپ میکند ...

راستی!

 امشب شام پیتزای قارچ و گوشت داریم ...


| کامل غلامی |

  • پروازِ خیال ...


خیلی زود عاشق هم شدیم . مثل بیشتر عشق ها ، تقریبا بی دلیل.

یعنی ، حتی اگر دلیلی داشته باشد ، من دلیلش را بخاطر نمی آورم. تنها دلیلی که به خاطر می رسد انگشتان افسانه است. 

من به طرز احمقانه ای ناگهان عاشق دست ها و انگشتهای او شدم. 

در واقع اول انگشتهایش را دیدم و بعد صورتش را.

دست راستش را گذاشته بود روی پیشخان کتاب خانه و داشت با دست چپ چند تار مو را که روی گونه ی راستش افتاده بود زیر روسری اش می گذاشت.

همه ی این ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید . حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دستش را پایین آورد و من می توانستم نیم رخش را ببینم، هنوز محو دست ها بودم.

داشتم فکر می کردم_ یعنی حس می کردم_ که این انگشت ها به خاطر ظرافت و زیبایی و انحنای نرم و معصومیت تا مرز تقدس شان شایسته ی دوست داشتن اند. 

همان لحظه بود که عاشقش شدم.


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...

غم

۱۵
آبان


سلامی صمیمی تر از غم ندیدم


به اندازه ی غم...تورا دوست دارم!


| قیصر امین پور |

  • پروازِ خیال ...


خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ، آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ، مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟

من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...

تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.

اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،  کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...


راستی جانِ دلم

حتی وقتی حال حوصله ات ابریست

دوستت دارم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


این عادلانه نیست !

جنازه ى من روى عکس هایت افتاده ؛ 

بعد چشم هاى تو آزادانه در خیابان هاى شهر پرسه مى زنند !

 آقاى پلیس ... 

دستش را نه ،چشمانش !

چَشم گیرش کنید !


 | امیررضا زند |

  • پروازِ خیال ...


هی اشک من و شانه ی دیوار، نشد که !

تو، عشق،  پدر، دلهره، اخطار، نشد که !


از عشق بگویی و تب دیدنم، اما

بر آمدنت اینهمه اصرار، نشد که !


من بند به بندم به قرار تو بیاید

هر روز کنی بودنم انکار، نشد که !


از وحشت رسوایی خود خسته بگویم

تردید من، انگار نه انگار،  نشد که !


دنیای مرا برق نگاه تو بگیرد

هی بگذردم کار من از کار، نشد که !


دلداده ی خندیدن تو باشم و هربار

لبخند، ولی از سر اجبار، نشد که !


وقت سفر از درد نبود تو بگویم

هربار بگویی فقط این بار، نشد که !


تو دور شوی باز بماند ته فنجان

یک عاقبت خسته و تبدار، نشد که !


من، بی تو، خطر، خود کشی و حادثه،از مرگ

هر شب بدهد یک خبر اخبار نشد که


باید که از این مهلکه راحت شوم این بار

هی اشک من و شانه ی دیوار، نشد که!


| مریم صفری |

  • پروازِ خیال ...


شب ها کنارم بنشین

از دنیای مردانه ات بگو

از قرارهایی که می گذاری

و از حساب و کتاب هایی که می کنی!

من هم برایت چای می ریزم

و لحظه شماری می کنم

حواست پرت شود

اشتباهی نگاهم کنی 

و از دهانت بپرد،

بگویی:

"راستی حال تو خوب است؟"


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

نرو...

۱۴
آبان


وقتی می گویی نرو

از آن گاه که می گویی بیا

بیشتر دوستت دارم

نمی دانم و هرگز هم نخواهم فهمید

" نرو "

از

" بیا "

چرا این گونه غمگین تر است!


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

آغوش مرد

۱۴
آبان


چرا فکر می کردم مردی که انقدر عاشقانه می نویسد 

می تواند عاشق خوبی هم باشد ؟

یا شاید بهتر باشد بپرسم ، آن مردی که انقدر عاشق است 

کجای تو نفس می کشد ؟

دنیای دخترانه ی من تصور می کرد 

تو مثل نوشته هایت به دنبال ساختن عاشقانه های

ناب می گردی ...

تو دیوانه ی عطر موهایم می شوی

و خودت را در کافه ایی که همیشه با من می روی

جا می گذاری !

منِ دیوانه خیال می کردم 

مردی که همه ی عکس هایش با قلم و کاغذ است 

فراموشی بلد نیست و 

مثل قهرمان داستان هایش تا آخرین نفس

برای معشوقه اش می ماند !

من اما حالا می فهمم مردی مثل تو 

که خوب می نویسد 

یک برزخ مطلق است ...

وقتی برایت می خواند دلت می خواهد 

تا در آغوشش پیر شوی 

اما وقتی قلم و خودکارش را کنار می گذارد

دلت می خواهد تمام راهی را که آمدی 

با پاهای برهنه ات برگردی .

من امروز یک مرد سیبیل کلفت که 

وزن و قافیه و شعر را نمی فهمد 

ولی مثل پدر بزرگم عاشقی را بلد است ، می خواهم .

مثل پدر بزرگ که بی مادر جان 

صبحانه و شام ، از گلویش پایین نمی رود 

و همه ی لباس هایی که برایش می خرد گل دار است !

من عاشق دستای زبر و همان اخم پدر بزرگم

که از وقتی مادرجان مریض است نمی گذارد جز خودش

کسی مراقب او باشد ...

پدر جان نگاه ما زن ها را خوب میفهمد !!!

حتی چند روز پیش که نبودنت در چشمانم رخنه کرده بود 

سرم را روی پایش گذاشت با همان نگاه پر ابهتش 

از زیر زبانم حرف کشید .

ازش پرسیدم :

" پدر جان آدم برای رفتن چقدر باید مطمئن باشد ؟! "

لبخند زد و گفت :

" مغزِ فندوقِ من ، مردها هیچ وقت نمی گذارند هوای رفتن به سر زنی بزند که دوستش دارند ... مرد های عاشق زن محبوبشان را بین دو راهی ماندن و رفتن نمی گذارند ،

همه ی راه های پیش پای یک زن به آغوش مردش باز می گردد ! 

مگر مادر بزرگت را نمی بینی که با این حالش هم دلش نمی آید برود ... . "


| ساینا سلمانی |

  • پروازِ خیال ...


آدم که عاشق شد

گرما نمیفهمد

آدم که عاشق شد

من، من نمیفهمد...


طوفان نمیفهمد

سرما نمیفهمد

چیزى نمیفهمد  

اصلا نمیفهمد...! 


| علیرضا آذر |

  • پروازِ خیال ...


شنیده ام چشم به راه باران پاییزی

کنار پنجره اتاقت می نشینی و بوسه بر سیگار می زنی

خوش به حال سیگارها

شنیده ام تنهایی به کافه می روی

خیابان ها را متر می کنی

بی دلیل می خندی

شنیده ام خواب هایت زمستانی شده اند

روزهایت کوتاه، موهایت کوتاه...

راستی، کنار همیشگی هایت، شب های تنهایی، دلتنگ من هم می شوی؟


| روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


خورشید

زنی است با پیراهن طلایی!

هر روز

میز صبحانه را می چیند

از پرده ها عبور میکند

و با نوازش گونه هایت

تو را به زندگی برمیگرداند...


جنگل

زنی است با موهای سبز!

باد که می وزد، دست های تو را به یاد می آورد

و هربار بغض میکند

گنجشک ها از میان گیسوانش

کوچ میکنند


دریا

زنی است با گوش واره های صدفی!

که وقتی ترکش کردی

خودش را درون گریه هایش غرق کرد


زمین

زنی ست با رد پاهای بسیار روی تنش

که گوشه ای از خیابان نشسته است

زیر باران

که دامنش را باز کرده

تا به انسانیت امان بدهد...


خورشید زنی است

که وقتی دوستش نداشتی

فکر کرد چاقو به جز تکه کردن گوشت

چه کار دیگری بلد است؟!

بعد پاشید روی آسمان

چکید روی کوه

چکید روی تنهایی اش

و غروب کرد...

همه ی این زن ها منم

که پاییز را به گردنم انداخته ام

و حیات از پیرهنم کوچ کرده است...

همه ی این زن ها منم

و فکر میکنم

اگر کسی گریه هایم را نبید خوش بخت ترم


خدا مرد است

که زن هارا دوست دارد

که مرا دوست دارد

خدا باید مرد باشد...

که همیشه برای پاک کردن اشک هایم

دیر می رسد...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


" کمرنگ یا پر رنگ؟ " برای چند ثانیه تمام پیکر ترمینال جنوب توسط سوز باد شمالی فتح شد. 

فروشنده دوباره پرسید " چای کمرنگ یا پر رنگ؟ " آروم گفتم پر رنگ ... پر رنگ ...

از اون دور دیدمت. سراسیمه و پریشان. 

از دیدن این همه آشفتگی تمام منظره فرارت از خونه واسم تداعی شد. 

نفس نفس می زدی و سعی می کردی در مقابل لجبازی کوله پشتی تا گلو پر مقاومت کنی. 

پرسیدی " ژولیده ام. نه ؟ " لبخند زدم. 

از جیبت یه رژ لب سرخ در آوردی و روی لبت کشیدی. پر رنگ ... پر رنگ ...

مسافر های 7:45 تهران سوار شن. هیچی نمی گفتی. هیچی نمی گفتم. روبروی در اتوبوس ایستادی. 

نگاهم کردی و گفتی: هنوز دوستم داری؟ 

گفتم: پر رنگ ... پر رنگ ...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


چگونه بی منی و شانه می زنی مو را؟

خمار می کنی از سرمه چشم جادو را


به اشتیاق کدامین قرار می ریزی

به رود آینه ها آبشار گیسو را ؟


دوباره مست قدم می زنی و می گیری

 به دست های ظریفت کدام بازو را؟ 


مجاب می کنی از فرط دلسپردگی ات

کدام گوشه ی پنهان لبان ترسو را؟


کجاست گرمی آغوش بی منت که چنین

گرفته ام به بغل در غمت دو زانو را؟


غریب ماندم و بی آسمان ندانستی

فضای تنگ قفس می کُشد پرستو را؟


پس از تو خیره به چشمی شدن حرامم باد

چگونه بی منی و بوسه می دهی او را؟


| محمد حسین قمری |

  • پروازِ خیال ...


یه بار نشست روبروم، چایی نباتشو هم زد و گفت "میترسم یه روز اذیتت کنم"

گفتم "خب نکن!"

گفت "عمدی که نه! ولی میترسم اذیت شی"

گفتم "نترس! از چی باید اذیت شم؟!"

دوباره چاییشو هم زد، هم زد، هم زد...

دیدم حرف نمیزنه، گفتم "نباتت آب شد، چاییتو بخور"

گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"

گفتم "نه! بخوای بری میری دیگه! واسه چی بترسم؟!"

گفت "ولی من میترسم! میترسم خسته شی بری و بازم دوست داشته باشم..."

فقط نگاش کردم

بغض کرده بود

دیگه حرفی نزد، فقط چاییشو خورد و رفت...

حس کردم سردمه...

خودمو بغل کردم

رفتنش ترسناک بود

نبودنش ترسناک تر...

به خودم گفتم "تو از چی میترسی؟؟"

بعد زل زدم به صندلی خالیت

زل زدم به نداشتنت

گفتم "من فقط میترسم، یک روز از خواب بیدار شم و ببینم دیگه دوستت ندارم..."


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

قلب کوچک من

۱۴
آبان


حالا که قلب کوچکِ من توی مشت توست

اندازه کن، ببین که چه مقدار من توام... 


| حسن حسن پور |

  • پروازِ خیال ...

جانا...

۱۴
آبان


ﺟﺎﻧﺎ

ﻣﺮﺩ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭﻡ

ﮐﺎﺵ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"

اﯾﻨﻬﻤﻪ ﺑﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﻧﺒﻮﺩ.


ﺟﺎﻧﺎ

ﭼﻘدﺭ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ،

ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ: "ﺩﺍﺷﺘﯽ؟؟؟"

ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ:

ﺩﺍﺭﻡ.


ﺟﺎﻧﺎ

ﻣﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮐﻮﯾﺮ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ؟

ﻣﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ،

ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ: ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟

ﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ:ﻫﻤﯿﺸﻪ

ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﯽ ﺷﻤﺎﺭﻡ... ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺏ...


ﺟﺎﻧﺎ

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ

ﻓﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ

ﻣﺎﺿﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ

"ﺩﺍﺭﻡ" ﻫﺎ، "ﺩﺍﺷﺘﻢ" ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ



ﺟﺎﻧﺎ

ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ...

ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺮﮔﺲ ﻫﺎﯼ ﺧﺸﮏ ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ

ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺮﮔﺲ ﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ

ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯿﭙﺮﺳﯽ: ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟

ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻧﺪﺍﺭﯼ

ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﻝ

ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺎﻟﻢ

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


حرف های مرا نمی فهمی

چشم های  مرا نمی خوانی

قول دادم که عاشقت باشم 

عشق کردی مرا برنجانی


داغ دیدم نگاه سردت را 

عشق کردی که عاشقم بکنی 

گفته بودم که سوخت خواهم داد

سایه ات را اگر که کم بکنی


حال من بی تو حال خوبی نیست 

مرده ام خسته ام غمم آهم 

هر کسی جز تو خوب میدانست

خاطرت را زیاد میخواهم 


گفته بودم که مرد می مانم

عاقبت گریه اتفاق افتاد

قلبم از اشتیاق خالی شد

زندگی از دل و دماغ افتاد


درد من را سلامتی می داد

غصه را زهرمار می کردم 

تو اگر دل نمی بریدی من 

با خدا هم قمار می کردم


میل با تو پریدنم بود و

دل ندادی و پرپرم کردی

دفن کردی غرور من را با 

خاک هایی که بر سرم کردی


خودکشی اتفاق خوبی بود 

که به آغوش مرگ راهم داد

خام بودم که فکر می کردم 

زندگی را شکست خواهم داد


رفتنت ماجرای تلخی بود

مرده ام بس که مرگ شیرین است

منِ بازنده را تماشا کن

آخر عاشقت شدن این است


| هانی میک زاده |

  • پروازِ خیال ...

تو نمیترسی؟

۱۴
آبان


من نگرانم، دلم میسوزد

از اینکه چند سال بعد عکسِ دو نفره ام را برایت ایمیل کنم 

و تو با روشنفکریِ مسخره ای از صمیم قلب برایم آرزوی خوشبختی کنی،

من میترسم از اینکه دلم بخواهد

سر به تنِ آن شخصِ کناری ات نباشد

و مجبور باشم لبخندِ احمقانه ای بزنم و

بگویم به هم میایید .

آن موقع حتما هم من خوشبختم هم تو، 

و یکی را هم داریم

که کاملا با هم تفاهم داریم 

و دیگر حتی بحث هایِ نصفِ و نیمه نداریم،

اما همیشه  یک جایِ کارمان میلنگد

که پنجشنبه ها به بهانه یِ دلتنگی برای مادر بزرگ در گوشه یِ خانه مان اشک میریزیم و 

جمعه ها را به بهانه یِ دلگیری روز جمعه

 کلِ روز را با بی حوصلگی میگذرانیم. 

باور کن من میترسم

تو نمیترسی؟ 


| سحر رستگار |

  • پروازِ خیال ...

اورژانس

۱۴
آبان


یک روز مثل دیوانه ها

روی یک برگه نوشتم

قلب شما

کاغذ را تا زدم و

گستاخ تر از همیشه

رفتم جلوی دختری که دوستش داشتم

صدایم را شبیه آلن دلون کردم و

گفتم

ببخشید خانم زیبا

با شما

بله شما

می شود به من بگویید این آدرس مربوط به کجاست؟

راهم را گم کرده ام

می شود بگویید چطور باید بروم اینجا؟

یادش به خیر

آن روز متعجب

با دو انگشت برگه را گرفتی

خواندی و

زود برش گرداندی

ریز خندیدی

سر تکان دادی.

عینکم را درآوردم

چشم هایم دوباره آدرس قلب تو را پرسید

با همان لحن

با کمی مکث...

تو مرا خوب می شناختی

می دانستی چقدر دوستت دارم

زیاد هم بدت نمی آمد از من اما

آن لحظه برای این که همکلاسی هایت

چیزی نفهمند

همین طوری

شاید محض حفظ آبرو

به آدرسی اشاره کردی

گفتی بروید دو کوچه آن طرف تر

خیابان فلان

سر سومین کوچه

بیمارستان فلان

بخش اورژانس

گفتم بخش اورژانس؟

همه ناگهان خندیدید و رفتید 

من ماندم و کاغذی که له می شد.

آن روز از طرز برخوردت خوشم نیامد

انتظار داشتم

ناز کنی

ناسزا بگویی

ولی با طعنه نگویی مریضم

از جوابت عصبانی بودم

فکر کن بروی به کسی بعدِ کلی کلنجار

متفاوت بگویی دوستت دارم

او هم بی خیال بگوید طوری نیست

خوب می شوی

آن موقع چه به روزت می آید؟

خوب می شوی؟

نه

من خوب نشدم

حالم چند روز خراب بود

آن قدر از دستت عصبانی بودم

که دیگر پی ات را نگرفتم

چند سالی هم گذشت تا فراموش شدی

اما حالا حس عجیبی دارم

دخترم مریض شده

آمده ایم بیمارستان

اتفاقا همان اورژانس که تو با تمسخر

نشانی اش را داده بودی

اما این جا

اکنون

خودم انگار بیشتر به هم ریخته ام

مردی که

دم در با یونیفرم ایستاده

دارد از بازنشستگی اش می گوید

مردی که

کمی به تو شباهت دارد

چشم هایش برایم آشناست

فرم صورتش.

شال سرش کنی

می شود تو ولی با ریش سفید

می خندم اما کمی گیجم

نمی دانم

درست مطمئن نیستم که 

ارتباطی بین این بیمارستان

بین این مرد و آن نشانی باشد

ولی یک جمله در دهانم می چرخد

خب مسخره چرا همان موقع نگفتی

پدرم حراست آن جاست؟

چرا نگفتی برو با او حرف بزن؟

می دانی آن روز چقدر فحشت دادم؟

چرا نگفتی آدرس رسیدن به دختری که 

دوستش داشتم 

از این جا

از این اورژانس می گذشت؟


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


روز خوب که در نمیزنه بیاد داخل

روز خوب که ازجعبه شانس درنمیاد

روز خوب که یکی از روزهای هفته نیست درمسلسل ناگزیر تقویم طلوع کند

روز خوب که سر برج نیست خود بخود، البته گاهی باناز وکرشمه بیاد

قبض آب وبرق و... نیست که وقت و بی وقت ، وقتی خسته ازسرکاربرمیگردی از شکاف در آویزون باشه

روز خوب که ...

نه! 

روز خوب راباید ساخت

باید نوازشش کرد

باید آراست وپیراست

باید به گیسوهاش گلهای وحشی صحرایی زد

باید عطر دلخواهش رو خرید

گل دلخواهش رو روی میز گذاشت

شعر دلخواهش رو سرود

باید نازش را کشید

به رویش خندید

روزخوب را باید خلق کرد

وبعد در آغوش آرام یک روز خوب لذت دنیا را چشید ...


| رویا صدر |

  • پروازِ خیال ...

رک بگو!

۱۲
آبان


رک بگو! عاشق این بی سر و پایی یا نه؟ 

درک تقریبا و انگار و حدوداً سخت است 


| حامد محمدی نسب |

  • پروازِ خیال ...


می دانم

فایده‌ای ندارد

فایده‌ای ندارد

به تلفن چشم بدوزم

هر از گاهی بروم پشت پنجره

پرده را کنار بزنم

یا با هر صدای آشنایی

سر برگردانم

فایده‌ای ندارد

درست مثل این‌که

به گل‌های پیراهنم

آب بدهم !


| ساره دستان |

  • پروازِ خیال ...


به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی

قانونِ رابطه ها این است:

مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...

تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!

اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!

این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...

حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...

نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!


| طلا آرام |

  • پروازِ خیال ...


پاییز

یک دختر ناشی بیشتر نیست

که نمی داند چطور باید عاشق باشد!

سردی و گرمی اش را پنهان می کند که غافلگیر شوی

بی هوا می زند زیر گریه که نازش را بکشی

و کاری می کند که همیشه بگویی:

چه زود غروب شد.

پاییز سیندرلایی ست که باید کفش های نارنجی اش را تا قبل از رفتن خورشید در بیاورد. نمی بینی که شب هایش چقدر شبیه زمستان هاست؟

پاییز اگر آدم بود

زن تنهایی می شد که اگر سایه ی زیر گونه های استخوانی اش را نمی دیدی، دیگر هیچ وقت برایت روشن نمی پوشید ...

به خیالت این فصل چرا اینقدر زود می گذرد؟


| سارا کنعانی |

  • پروازِ خیال ...


نبودن تو 

فقط نبودن تو نیست

نبودن خیلی چیزهاست

کلاه روی سرمان نمی‌ایستد،

شعر نمی‌چسبد،

پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد،

نمک از نان رفته،

خنکی از آب

ما بی تو فقیر شده‌ایم!


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

موی تو

۰۶
آبان

مواج و دلفریب و پریشان و بی کران

از موی تو نوشتم و دریا به خود گرفت...

| صادق داوری |
  • پروازِ خیال ...


میدان گلسار را که رد میکردیم ، میرسیدیم به خیابان قد بلند تختی ، آن سال ها زیاد آنطرف ها  میرفتیم. خرید ، قدم زدن و کرایه فیلم های سِگا دلایل محکمی بودند که ما را به آن خیابان وصله میزدند . همان اول اول های آن خیابان یک نوشت ابزار فروشی بود. 

یک ویترین شیشه بند آلمینیومی دو طبقه داشت ، در انتخاب اجناسی که برای فروش می آورد بسیار با سلیقه بود . من همه ی وسایل مدرسه ام را از آنجا میخریدم .


تابستان قبل از سال دوم ابتدایی بود که چشمم به آن مداد تراشِ آخرین مدلِ قرمز رنگِ توی ویترین افتاد ، از آن مداد تراش های بزرگ که یک هندل برایشان تعبیه شده بود ، از همان هایی که مداد را شسته و رُفته درست مثل روز اولی که از کارخانه بیرون آمده بود میتراشید . 

همان یکی بود که با غرور خاصی وسط در وسط ویترین نشسته بود. چند بار به مادرم گفتم که برایم بخردش. هر دفعه به مادر نشانش میدادم ، عین پسرهایی که دارند عکس یارشان را نشان مادر میدهند . مادر قول داد مدرسه که شروع بشود مدادتراش را برایم میخرد ، اما من هر شب ترس این را داشتم که کسی از راه برسد و مداد تراش قرمز زیبایم را بخرد و دیگر هیچوقت مال من نشود . هیچوقت هم به آنجایش فکر نمیکردم که بچه جان این مداد تراش که آخری اش نیست. آقای فروشنده هم که یک دانه از این ها نیاورده است برای فروش ، به اندازه کافی از این ها دارد پس نگران نباش و این خاصیت بچگی بود .


یک روز با مادر رفته بودیم خرید. از دم در خانه حرف مداد تراش را میزدم ، میخواستم کار را در همان روز و قبل از باز شدن مدارس یکسره کنم ، به مغازه که رسیدیم دست مادرم را با تمام زورم کشیدم تا مسیرمان را مایل کنم به سمت ویترین اش و چند ثانیه بعد ، جلوی ویترین بودیم. چند لحظه مداد تراش را نگاه کردم و بعد مادر به مانند دفعات متعدد گذشته گفت باید صبر کنی ، مهر ماه مال خودت میشود .


با اخم نگاهش کردم ، با حالت قهر رفتم آنطرف تر و سر کوچه ای که بغل مغازه بود ایستادم ، مادرم نگاهم کرد و من با همان حالت اخم سر برگرداندم و به سمت ته کوچه رفتم ، اصلا نمیدانستم که چرا دارم به طرف ته کوچه میروم یا اصلا چرا باید اینکار را انجام بدهم. وقتی به ته کوچه رسیدم منتظر بودم مادرم بیاید سر کوچه و نگاهم کند - منتظر صدایش بودم که بگوید بیا برویم دیر میشودها ، 

منتظر ماندم ، چشم به سر کوچه منتظر ماندم  اما مادر نیامد ، 

هر چقدر زمان بیشتر میگذشت من بیشتر میترسیدم .

آن روز مادرم دیگر نیامد سر کوچه 

دیگر نگاهم نکرد 

صدایم هم نکرد 

آن روز مدادتراش را هم بدست نیاوردم ؛ 

اما میدانی یک درس بزرگ را خوبِ خوب یاد گرفتم

آن روز فهمیدم که همه ی آدم ها در زندگی تحمل شان تمام شدنی است

همه ی آدم های خوب و مهربانی که میشناسیم

همان هایی که موقع خوردن یک لیوان چای بین این خیل عظیم نگرانی در دنیا ، تنها نگرانی یشان سوختن زبان توست

همان هایی که همیشه حواسشان به آدم هست

همان هایی که تنها زمانی به تو خیره نگاه میکنند که تو حواست به هیچ کجای دنیا نیست

همان هایی که در هوای بارانی چترت میشوند و در ظِلّ آفتاب سایبانت

آن روز فهمیدم همه ی آدم ها یکجایی و یک زمانی به تنگ می آیند ، 

خستگی بر آنها فائق میشود 

طاقتشان طاق میشود و یک روز بدون هیچ کارِ اضافه ای

بدون هیچ گله و شکایتی ، بدون هیچ اخم و تهدیدی میگذارند و میروند

درست به همین راحتی و به همین سادگی

میدانی فکر میکنم در زندگی ، همه ی رفتن ها را به واسطه ی واژه ی "امید"میتوان گذاشت به حساب یک روزی برگشتن ، به حساب یک روزی از نو درست شدن


همه ی رفتن ها ؛ به غیر از رفتن از روی خستگی .. 

از روی به تنگ آمدن ..

از روی ناچاری ..

همین.


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


با پرنده های بی وطن بپر

روی خطّ ِ صاف زندگی نکن

وزن زندگی صدای قلب توست:

فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلُن !


گوشه ی اتاق خود نشسته ام...

آسمان به شیشه برف می زند

از سر نیاز ،دوست می شوم

با پرنده ای که حرف می زند !


بحث می کنم تمام هفته با

یک مگس که روی شانه ی من است

پشت یک درخت ،راه می روم

در جزیره ای که خانه ی من است


مرگ با طناب بهتر است یا...

فکر کن ! کمَند انتخاب ها

خسته می شوم ،دراز می کشم

باز روی فیلم ها ،کتاب ها :


شب رسید و جنگ و صلحِ تولستوی

حاصلی به غیر خرّ و پف نداشت

پرده ی نهایی ِنمایش است

طاقتِ غم مرا چخوف نداشت


کشته های "اینک آخرالزمان"

راه می روند در زمینِ من

پشت شورشِ همیشه بی دلیل

باز مرده است جیمز دین ِ من


با پرنده جرّ و بحث می کنم

می پرد رفیق روزهای سخت...

گوشه ی جزیره گریه می کنم

روی شانه های آخرین درخت...


فرصتی نمانده ،پرت می کنم

نامه ها پُرند زیر پای من....

بطریِ شکسته غرق می شود

گریه می کنند نامه های من


شعر از همیشه مهربان تر است

هیچ کس به شعر ،شک نمی کند

با امید شعر زندگی نکن

شعر می کُشد ،کمک نمی کند...


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

عطری آشنا

۰۶
آبان


چند روز دیگر، شاید چند ماه دیگر یا شاید هم چند سال دیگر، بالاخره هم را می بینیم 

و از کنار هم آرام می گذریم، من چشم هایم را می بندم تا مبادا نگاهم بلرزد، 

اما در لحظه گذشتن یکباره تمام وجودم می بویدت، 

عطری آشنا، عطر خنده هایت، عطر نگاهت، عطری لبریز از خاطرات خوب...

تو می روی و من سرشار از عطر تو می مانم.

گیریم که نگاه، گناه باشد، بوییدن که گناهی ندارد، دارد؟


| هنگامی که باران پیانو می نوازد / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


سارا: من اینروزا خیلی خسته ام؛

گاهی فکر میکنم که حال هیچ کاری رو ندارم...

باب: این همیشه هم بد نیست. 

مثلا وقتی که محکم بغلت کردم؛ تا می تونی خسته باش عزیزم.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


قدِّ یک خاطره گهگاه کنارم بِنِشین

نه عزیزم! خبری نیست.. از آن دور ببین


گریه ی مرد عجیب َست، ولی حادثه نیست

غرق رویای خودش بود..غریبانه گریست


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...