کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۱۰۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است


من پشت پلک های خودم گریه می کنم

شب را در انتهای خودم گریه می کنم


هم زنده در ملافه فرو می روم به مرگ

هم مرده در رثای خودم گریه می کنم


در منزل جدید خودم چال می شوم

در مجلس عزای خودم گریه می کنم


خود را کنار مرگ به پایان رسانده ام

اینک از ابتدای خودم گریه می کنم


نامه نوشتم از تو به خود گفتمم بیا

در نامه ات برای خودم گریه می کنم


می گویم آه...نامه رسیده...بیا برو....

افتاده ام به پای خودم گریه می کنم


این نامه مملو از مه و ابر است پس چرا

جای تو هم به جای خودم گریه می کنم؟!


من می رود سراغ خودش را بگیرد و

من پشت رد پای خودم گریه می کنم


باران گرفته صحن اتاق مرا بخند...

از شوق پا به پای خودم گریه می کنم


| محمدرضا حاج رستمبگلو |

  • پروازِ خیال ...


شاید اگر من هم غزل سرای قرن هفت یا هشت بودم در زیبایی هایت غرق می شدم. 

اما راستش را که بخواهی زیبایی در انتخاب من کمترین نقش را داشت! 

من عاشق چشم های غمگینت شدم. 

همان فرشته کوچکی که در انتهای چشمت با بغض پنهان شده. 

همان فرشته ای که وقتی در سالن انتظار مطب با دست هایت بازی می کردی، به زمین خیره شده بود. 

یا وقتی دلت خواست مادر تمام جوجه رنگی های دنیا باشی. 

یا آن روز که گل های دامنت را به من معرفی کردی. 

یا وقتی از پنجره به هیچ خیره شده بودی و گفت آه ... همین آه دامنم را گرفت ... عاشقت شدم !


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


کمی از روزهای خوبمان را نگه داشته ام برای مبادا،بغل پنجره ای که منظره اش را میدانی.

کمی از آرامش دست های ظریفت،کمی از صورت ماهت،کمی از عطرِ موهای خیست و تمام خاطراتمان را برای همین روزهای مبادا نگه داشته ام.

از همان روزی که گفتنی ها را نگفتی من تمام جنگ های عالم را به خودم باختم و این جنازه ای که تقلای برگشتن دارد زیرِ خروار خروار خاکی که به سرِ چه کنم هایم ریخته ام دفن است.

پس باران چه؟ پنجره کجا؟ قرار چه وقت؟ غصه چرا؟

نمیدانی جهنم یعنی جایی که یاد باشد و یار نه؟

نمیدانی بغض یعنی ساز باشد اما کوک ‌نه؟

نمیدانی نه؟

این پاییز را قبل از آنکه سرما،برگ درختانش را به خاک و شاعرانش را به خون بکشد برگرد.

نمیدانی نه؟

حتما عاشقت کسی هست،حتما عاشق کسی هستی.

خسته نمی شوی از این همه رفتن و ‌نرسیدن؟ پاییز به چه کاری میایید پس؟کمی هم مثل درخت اناری رسیدن یاد بگیر... کنار مصدرِ ریختنِ برگ و بیدمشک و چای،کمی برگرد پهلوی قند، کمی هم فعل ماندن صرف کن.

عزیزم امروز، روز مباداست.


| امیر مهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...


گفتی: نباید یاد چشمانم بیافتی

هی مثل بختک روی ایمانم ‌بیافتی


گفتی نباید در وجودم پا بگیری

دردی و باید مثل دندانم بیافتی


هی عاشقانه می‌نوشتم از نگاهت

هی قهوه تا در قلب فنجانم بیافتی


می‌خواستم باور کنی تنهایی‌ام را

می‌خواستی از چشم گریانم بیافتی


من اشک را با گریه‌هایم خسته کردم

شاید شبی در راه کنعانم بیافتی


پایان ندارد بی‌قراریهای این مَرد

باید به یاد روز پایانم بیافتی


یک جور آتش میزنم روزی خودم را

کبریت دیدی! یاد چشمانم بیافتی


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...


نیمی از ما باران را دلگیر میدانیم.

چون هیچکدام از ما زیر باران دست های لرزان پیرمردی را نگرفتیم که بار هایش بر دوشش سنگینی میکرد و فقط بار های بر دوشش را نگاهی انداختیم و احساس ناراحتی کردیم و در قدم دوم یادمان رفت،ویا شاید انقدر درگیر خودمان بودیم همچین صحنه ی تاسف باری را هم از دست دادیم.

به جایش در باران دست کسی را گرفتیم که میدانستیم هیچوقت نمیماند و نمیتواند بعد ها برایمان ماندگار شود فقط میشود غمگین ترین خاطره ی بارانی.

من و تو هیچوقت پشت چراغ قرمز روز بارانی از دخترکی که از شدت سرما دستانش یخ زده بود شاخه گل نرگس نخریدیم فقط نگاهشان کردیم و احساس ناراحتی کردیم و زمانی که به چهار راه دوم رسیدیم همه چی یادمان رفت.

ما چراغ قرمز روز بارانی را گذاشته بودیم مخصوص عکس های دونفره که یادمان باشد در روز بارانی دیگر باهم بودیم.

هیچکداممان حاضر نشدیم از غذای خودمان به پدری ببخشیم که در روز بارانی مجبور بود دست خالی به خانه برود و کودکانش باگرسنگی زودتر خوابیده بودند که مبادا شرم را از چهره ی پرغرور پدرانه او ببینند.

ما فقط روز بارانی در فلان کافه ها نشستیم و ساعت ها منتظر فلان چیز محبوبمان شدیم تا آماده شود و در روز بارانی برایمان خاطره شود.

من و تو هیچگاه زیر باران قدم نزدیم تا مفهوم باران را به خوبی درک کنیم.

فقط وقتی از تمام دنیا خسته بودیم با آهنگ محبوبمان بدون چتر زیر باران رفتیم و یاد خاطراتمان افتادیم.

ما خودمان مقصر دلگیری باران هستیم

وگرنه نه باران دلگیر است نه هوای بارانی..


| نرگس حریری |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی

باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟

دستامو دور لیوان چای 

سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، 

_گفتم : هیچکدوم

_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!

گفتم : اگه ماشین زمان داشتم، 

نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.

گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟

گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ

تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای

همینجا پیش تو میموندم


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


عاشق شده ام حال و هوایم خوب است

درد است ..ولی درد برایم خوب است !


آرامش من ! باتو فقط حالم نه

خوابم ؛ نفسم ؛ لحن صدایم خوب است


تشخیص پزشک است کنارم باشی

عطر تو برای ریه هایم خوب است

 

من با تو خوشم ؛ نا خوشی ام چیزی نیست

آنقدر که تاثیر دوایم خوب است


هر بااااااار  فقط عاشق تو خواهم شد

صدبااااار  به دنیا که بیایم ... خوب است؟!


طوفان که نه ؛ بگذار قیامت باشد

من در بغل گرم تو جایم خوب است !


  | مهیا غلامی |


  • پروازِ خیال ...

کوه

۲۹
مهر


مرد باید شبیه ترین چیز به یک کوه باشد

نه کوه کافی نیست 

مرد باید کوهستان باشد

دست هایش کوه 

شانه هایش کوه

اراده اش کوه

قولش کوه

اما دلش ...

دلش باید یک درخت هلو باشد !

وسط کوهستان

که خیال بانو

به شاخه هایش

 آویخته ...


| حسنا میرصنم |

  • پروازِ خیال ...


اصلا یعنی چه دیوار صاف باشد

تا خودِ ثریا باید کج رفت

خشت به خشت یک رابطه را باید کج گذاشت متمایل به مرد

اصلا چه معنی دارد حقوق برابر زن و مرد ، 

توی عشق از اینها نداریم ، عشق عین بی قانونی ست ، عین زن سالاری ست ،

 عشق نجابت مرد است و صلابت زن ، زن را باید بند بند وجودت بطلبد ، زن لوس نمی شود ، سوار نمی شود ، فقط سخت می پذیرد ، دیر تسلیم تو می شود ، باید صبوری کرد ، جنگید ، اصرار ورزید و

کج رفت!

زن را که دوست بداری ، زن که بفهمد در تو نفوذ کرده 

پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید .


| مسعود ممیزالاشجار |

  • پروازِ خیال ...


میگفت از هر جایی که افتادی 

احتمال اش هست که بتوانی دوباره بلند بشوی ،

از هر جایی ،

هر جایی به غیر از چشم ..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


یک روز که دلت گرفته و از پنجره ی اتاقتان بیرون را تماشا میکنی دخترو پسر جوانی را میبینی که خندان و خوشبخت دست هم را گرفته اند و قدم میزنند، یکهو یاد من می اٌفتی که قدم زدن و بستنی خوردن در هوای سرد را دوست داشتم،  سرت را برمیگردانی به همسر زیبایت که دارد لاک جدیدش را تِست میکند نگاه میکنی و میگویی: هوا سرد است برویم قدم بزنیم و بستنی بخوریم؟با ناز پیشنهادت را رد میکند و ازتو درباره ی لاک جدیدش نظر میخواهد ، یاد آن روز می اٌفتی که ناشیانه ناخن هایم را لاک زده بودی و من با اینکه میدانستم قشنگ نشده کلی قربان صدقه ات رفتم و قول دادم همیشه برای لاک زدن از دست های مهربان تو کمک بگیرم .درحالی که کنارش ایستاده ای موهای صاف و بلوندش را نوازش کنی و بگویی :میشود اینبار من برایت لاک بزنم؟اخم هایش درهم برود و از ناشی بودنت ایراد بگیرد.

دستت روی موهایش باشد و فرفری های مشکی موی مرا یادت بیاید.

به اتاق سوت و کور نگاه کنی به رنگ های تیره ی نشسته بر دیوار و صدایم توی گوشت بپیچد که دارم برای اتاق خوابمان نقشه میکشم، از پرده های گل گلی بنفش میگویم که قرار است خودم بدوزم و باید با روتختی مان ست باشد، از طرح ها و رنگ های شادی که باید روی دیوار بزنیم، شمع ها و قاب عکس هایی که خودمان باید درستشان کنیم، از جمله هایی که روی آینه برای هم مینویسیم،  دفترخاطرات مشترکمان و گلدان های رنگی پشت پنجره..

و دلت بیش از پیش بگیرد و یادت بیاید همسرت هیچوقت پیراهن هایت را نپوشیده و با خـل بازی هایش تورا مجبور به خندیدن نکرده است که اگر در این عصر سرد من کنارت بودم عطر عود خانه را برمیداشت و کیکی که باهم درست کرده بودیم توی فِر درحال آماده شدن بود بعدش دوتایی نقاشی میکشیدیم ، برایت شعر میخواندم و سلفی های عجیب و غریب میگرفتیم که بچسبانیم به دیوار خاطره هایمان و به کسی هم ربطی نداشته باشد زندگیمان مثل خاله بازی های دوران کودکی پر از اتفاقات ساده و رنگارنگ است.

همسرت صدایت کند به دریای یخ زده ی چشمانش خیره شوی و عسلی گرم و پر از شیطنت چشم مرا به یاد بیاوری ، لبخند خشکی تحویلش دهی و مثل همیشه از زیبایی أش تعریف کنی و همین برایش کافی باشد اصلا هم مثل من مجبورت نکند از روی دوستت دارم صد بار بنویسی و همه أش را توی آلبوم بچسباند ، اصلا هم نفهمد حالت خوب نیست نفهمد شیشه ی عینکت را مدت هاست پاک نکرده ای ، نفهمد دلت عشق میخواهد..

و زیبایی أش برایت کافی نباشد و هرگز نتواند جای منِ معمولی را برایت پر کند..هرگز! 


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


جیبِ بزرگتر نمیخواهد

چتر هم همینطور

پاییز فقط دلبر میخواهد

با یک خیابان که خشاب اش پر از عشق باشد

و ته مانده های باران

بعد آرام آرام

ماشه را بچکانی روی گونه اش

همین..


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


شانه خالی نمی کنم، زیرا

با تو همواره رو به رو هستم

باش تا صبح دولتم بدمد

شانه خالی نکن، بگو هستم


یا بگو از چه دوستم داری

یا نگو ترک خانه خواهی گفت

هم بگو هم نگو، که من عمری ست

خسته از این بگومگو هستم


بعد ازین رد گریه هایم را

جاده ها چشم بسته میخوانند

چمدان های خسته می دانند

رهسپار کدام سو هستم


من تو را برگزیدم از همه ی

دلبرانی که عاشقم بودند

همه ی عاشقان من اویند

من هم از عاشقان او هستم


خاطرت هست قایقی که شکست

سینه ای از کدام دریا بود

پس به خاطر نگه ندار امروز

سکه ای در کدام جو هستم


مهربان! حرف داشتم با تو

یک جهان حرف داشتم با تو

یک جهان حرف بودم و حالا

عقده ای مانده در گلو هستم


در اتاقی که بی تو قبر من است

روی تختی که جای خالی تو ست

چون تو گرمم نمی کنی کفنم

تو که سردت شود پتو هستم


تو که تنها شوی به غیر از من 

به سراغ کسی نخواهی رفت

من که تنها تر از توام، تنها

با تو محتاج گفتگو هستم 


زنِ شومرده ای ست زندگی ام 

چشم غسالخانه ای دارم

زندگان تمام دنیا را

با همین گریه مرده شو هستم


سرم از آستانه ات خالی ست

جای من روی شانه ات خالی ست

تا ابد نیستی و با این حال 

تا ابد با تو رو به رو هستم


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم...!

گفته بودی که دوستم نخواهی داشت؛

گفته بودی که نفرتی ملول را؛ جایگزین عشق آتیشنت خواهی کرد.

و چیزهای بیشتری هم گفته بودی:

"که روزی خواهی رفت

 که دور خواهی شد

و از هزارتوی خاطرات جا مانده

هیچ یک؛ مانعی برای این گسستگی نیست..."

گفته بودم تا به حال...؟!

که رفتنت و دوری

که نفرت بی کرانت

و  خاکسترِ سردی که از عشق بی مثالت به جا مانده...

حتی خروارها خاطرات کهنه و دوریخته ات،

یقینی ست که از عشق دارم!

گفته بودم تا به حال ...؟!

که دوستت داشته ام

که دوستت دارم

و دوستت خواهم داشت!


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


تو اینجا باشی

تو را ببینم

هر چه تو بگویی همان!

این را گذاشته ام برای وقتی رفتی

وقتی حتی کمتر از حالا دوستم داشتی

وقتی هیچ کس نمی داند چه کار کنم:

"هر که دلارام دید، از دلش آرام برفت"

-ظاهرا نوبت دیوانگی ست

درد من ای

و همدرد نیز هم


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...


حدس میزنم یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شوم همه چیز را فراموش کرده باشم! برای همین همیشه سعی میکنم همه چیز را نوشته باشم. دستور پخت چند غذا، جای قایم کردن پول ها، شماره کارت اعتباری، شماره موبایل و تو را...

پهلوی اسمت نوشته ام: وقتی صدایم میزند انگار یک صفحه قدیمی روی گرامافون شروع به چرخیدن میکند، انگار حسین قوامی شروع کند به خواندنِ "تو ای پری کجایی..."

نوشته ام: دوست داشتنش شبیه قند است وقتی بیفتد در یک استکان کمر باریک شاه عباسی و نرم نرم آب شود و رنگ ببازد به دل... نوشته ام: دستهایش شبیه لانه هستند برای گنجشکِ دستهای من... نوشته ام: باد خنک شبهای توی بالکن خوابیدن چله ی تابستان است، شبیه غروب های حیاط مادر بزرگ وقتی گیلاس و زردآلوهای تازه آب کشیده کنار حوض است و پدر بزرگ مشغول باغبانی باغچه کوچکش است، شبیه شیر گرم است وقتی از سرما در حال لرزیدن باشی، شبیه گرما و امنیت خانه در شبهای برفی و کولاک...

نوشته ام: حواسش هست وقتهای سلفی گرفتن آرنجم را بگیرد که دستم نلرزد! نوشته ام: میشود در نی نی چشمهایش بمیرم وقتی غرق نگاه کردنم میشود... نوشته ام: توی آینه حتی موقع رانندگی بلد است با چشمهایش حرف بزند! نوشته ام: زبان چشمها را بلد است، نوشته ام: حس آمدنش عطر ریحان میدهد... و وای به روزی که می آید... وای به روزی که بیاید...


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


تمام ماجرا همین بود:

روز اول، یک بوسه ى ناگهانى

که هوز مزه اش زیر زبانم است


روز دوم، رسیدیم به اینجا که

"مال منى

تقسیم ات نمى کنم"


روز سوم

تو در ناکجا مشغول و من اینجا

در این فکر که تا چه حد دوستت دارم


روز آخر، روز تولدت

من شبیه این نوشته بودم:

"کاش مال من بودى

کاش مال من بودى

کاش..."

بله چه توهماتى داشتم

که "عشق هرگز نمى میرد"

تمام ماجرا همین بود

براى بار آخر مى گویم

تو را از دور دوست دارم...


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...


جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود

یک فضای خالی

و حتی در بهترین لحظه‌ها

و عالی ترین زمان‌ها

می‌دانیم که هست

بیشتر از همیشه

می‌دانیم که هست 

جایی میان قلب هست

که هرگز پر نمی‌شود 

و ما

در همان فضا

انتظار می‌کشیم

انتظار می کشیم 


| چارلز بوکوفسکی |

  • پروازِ خیال ...


به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم

خیلی مدیونم.

 احساس آسودگی خاطر می‌کنم

وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.

 شادم از این که

خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.

 آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،

آزادی که با آن‌ها دارم،

عشق، نه می‌تواند بدهد،

نه بگیرد.

 

برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،

پای پنجره، جلوی در.

مثل یک ساعت آفتابی صبورم.

می‌فهمم

آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،

و می‌بخشایم

به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.

 

 از دیدار، تا نامه

فقط چند روز یا هفته است،

نه یک ابدیت.

مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،

کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،

کلیساها دیده می‌شوند،

مناظر به چشم می‌آیند.

 

و وقتی هفت کوه و دریا

بین‌مان قرار می‌گیرند،

کوه‌ها و دریاهایی هستند

که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.

 

 از آن‌ها متشکرم

که در سه بعد زندگی می‌کنم،

در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،

با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.

آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند

که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:

«من مدیون‌شان نیستم».

 

| ویسواوا شیمبورسکا |

  • پروازِ خیال ...

خنده بازی

۲۸
مهر


پاییز قشنگی بود ، رو نیمکت سرد و خیس پارک چارزانو نشسته بودیو به نیم رخ صورتم نگاه میکردی ، بدون اینکه به طرفت برگردم خندیدم و گفتم :به چی نگاه میکنی ؟!

بلند خندیدی !!

از خنده ی تو خنده ی منم کش اومد و صدامون تو محوطه ی خلوت پارک پیچید ...

برگشتم طرفتو چارزانو نشستم رو به روت ، هنوزم داشتی میخندیدی ، چشات میخندید ، لبات میخندید ، انگار تو اون لحظه خنده ی تموم آدما تو چشمای تو جمع شده بود و خنده ی تو رو لب های من....

+دلدارجان حالا که افتادی رو دور خنده ، بیا بازی کنیم..

بازم خندیدی ، بدون اینکه جواب بدی دستاتو آوردی بالا و انگشت هاتو چرخوندی ، یعنی "چی بازی"؟!

+خنده بازی ، باید به چشم های هم خیره بشیم و نخندیم ، هرکی بخنده بازندس ، اصن تو میتونی به من نگاه کنی و نخندی؟!

دوباره خندیدم اما خنده ی تو مثل یه پرنده ی گریزون از رو صورتت پرید و رفت .

-آره میتونم نخندم وقتی ...

+وقتی چی؟!

غم تو چهرت مثل بارون نم نم اون روز زار میزد.

-وقتی فکر کنم ندارمت ، وقتی کنارم باشی اما مال من نباشی ، وقتی تموم آرزوهایی که باهم داشتیم با یکی دیگه تجربه کنیم ، وقتی فکر کنم تموم خاطرات خوب این روزا اگه نباشی برام کابوسه...وقتی...وقتی...وقتی!!

دیگه نمیتونستم بخندم ، دلم گریه میخواست ، شاید توأم گریه کردی اما قطره های بارون رو صورتت حواسمو پرت کرد.

چند دیقه سکوت کردم ، از تموم فکرای ترسناکی که به یادت آوردم ترسیدم .

+اصلأ دلدارجان بیا بازی رو عوض کنیم ، هرکی بیشتر خندید برندس ، تو که میتونی وقتی به من نگاه میکنی از ته دل بخندی نه؟؟

خندیدی ، از ته دل خندیدی!!


حالا 

هر وقت

بهم خیره میشی

و لبخند نمیزنی 

میدونم

حتمأ داری به نبودنم 

فکر میکنی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

دنیا ویرانه ی کوچکی ست...

ما یادگرفته ایم که گریستن، بخشی از انسان است...

مثل درد؛

مثل زخم ها،

مثل تنهایی!

ما یادگرفته ایم؛ بگرییم...

چرا که درد و تنهایی و زخم را نمی توان پنهان کرد

چرا که "دوستت دارم" را نمی توان پنهان کرد

و قلب های سرخ حتی

از زیر پیراهن هایمان هم پیداست


حالا تو ای رنج همیشگی

ای صلابت وصف ناپذیر اندوه های پنهانی

به من بگو

اگر دوستت نداشته باشم

چگونه زنده بمانم...؟

که آیا انسان بی درد را می توان آدمی نامید؟


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

حسرت

۲۶
مهر


هرگز نگذارید بو ببرند که بعد از رفتنشان چه بر  شما گذشت.

بگذارید در حسرت یک " دلسوزی آنی‌ "برای شما بمانند.

در حسرت اینکه سرشان را با تامل تکان بدهند و زیر لب بگویند  "ببین با خودش و من چکار کرد"

حتی در حسرت یادآوری آنچه از خوب و بد که گذشت.

یادتان باشد، قدرت در دست شما است که توانایی‌ عاشق شدن و دوست داشتن داشته اید.

یادتان باشد، آدم‌های ضعیف که میروند شایسته ی داشتن قلب و احساسِ  شما نیستند.

یادتان باشد، برگشت، گاهی‌ سقوط به اعماقِ حقارتی دو جانبه است. 

قوی باشید و خوددار و بزرگ.

 آدم‌های غمگین و دلشکسته و رنجور را هیچکس دوست ندارد. 


| نیکی فیروزکوهی |


  • پروازِ خیال ...

هیچ کس

۲۶
مهر


هیچ کس مرا دوست ندارد !

هیچ کس به من توجه نمی کند !

هیچ کس برایم هلو و گلابی نمی خرد !

هیچ کس به من شیرینی و نوشابه نمی دهد !

هیچ کس به شوخی های من نمی خندد !

هیچ کس موقع دعوا به من کمک نمی کند !

حتی ؛ هیچ کس دلش برایم تنگ نمی شود

هیچ کس برایم گریه نمی کند

هیچ کس نمی داند

 که من چه بچه ی خوبی هستم

اگر کسی از من بپرسد که :

 " بهترین دوستم کیست ؟! " 

توی چشمش نگاه می کنم 

و می گویم : " هیچ کس ! "

ولی امشب خیلی ترسیدم

چون بلند شدم و دیدم 

" هیچ کس " نیست !

بلند صدا کردم !

 اما " هیچ کس " جواب نداد !

تاریکی را " هیچ کس " تحمل نمی کنه ...

بلند شدم و به همه جای خونه سر زدم ...

اما هر جایی رو که نگاه کردم ،

فقط یکنفر و دیدم !

و آنقدر گشتم تا این که خسته شدم !

حالا که صبح نزدیکه ؛

ترسی ندارم

چون " هیچ کس " نرفته ...


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...


فراموشت کرده ام

و حالا

همه چیز عادی شده

باران که می بارد

پنجره را می بندم

دیگر یادم نیست

غروب جمعه

چه ساعتی بود !

پاییز را

تنها

از روی تقویم می شناسم !

فراموشت کرده ام 

اما ...

گاهی 

دلم

برای دلتنگ ِ تو شدن

تنگ می شود ...


| مرتضی شالی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

قلب، امن ترین عضو بدن است. و شاید برای همین است که ما همیشه؛ عشق و دردهامان را آنجا پنهان می کنیم. 

اینکه مثل یک راز سربسته؛ در سینه ام پنهانی، چیز عجیبی نیست...!

تو عشقی، تا زنده بمانم

و درد ...

تا مرگ؛ حلاوتی بی حصر داشته باشد.


محبوبم!

فرمانده می گفت: "قلب ها" را نشانه بگیرید. قلب که بشکفد، حتی مُرده ها را هم، به اعتراف وا می دارد.

حالا برای نشان دادنِ تو؛ باید به گلوله های سربی دل خوش کرد!

نترس و ماشه را به سمت قلبم نشانه بگیر...!

نشانه بگیر تا دیده شوی

و عشق و درد را از من بگیری.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


من چیزى را نیمه نمى خواهم

همه ى خوشبختى با تو بودن را مى خواهم

اگر چه فقط یک بوسه باشد

ناراحتى ها را روى هم انبار نکن

بگو

نه در حدى که بترسم

همانقدر که بفهمم

و همانقدر که بتوانم به رویش لبخندى آرام بزنم

من چیزى را نیمه نمى خواهم

مال منى 

تقسیم ات نمى کنم


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...

راه رفتن

۲۶
مهر


راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد.

وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود. 

وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. 

اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی. 

اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی. 

برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابان ها باید راه بروی

و برای از یاد بردنِ آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی. 

وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای. هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه. 

برای توقف بعدی باید راه رفت....


| فریبا وفی |

  • پروازِ خیال ...


رد میشوی ازمن شبیه کوچه ای بن بست

رد میشوی مانند یک آهنگ تکراری

رد میشوی ازاین زنی که دوستت دارد

و میروی دنبال آنکه دوستش داری


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


حواستان باشد در زندگی چه اشتباهاتی میکنید

اشتباه داریم تا اشتباه

هر اشتباهی کردید اشکالی ندارد

اما عاشق آدم اشتباه نشوید

یا شاید بهتر باشد بگویم

اشتباهی عاشق نشوید

آن وقت است که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشود

دیگر فاصله میوفتد بین شما و همه ی دل هایی که برایتان می تپند

دیگر مُهرِ تا اطلاع ثانوی عشق ممنوع میخورد روی دلتان

تا برای همیشه یادتان بماند که اشتباهی عاشق نشوید..!


| ثمین پورآذر |

  • پروازِ خیال ...


میدانی در زندگی گاهی میتوانی سال های سال کسی را ببینی و هم صحبتش باشی ، با او صبحانه بخوری ، سیگار بکشی ، مسافرت بروی ، فیلم ببینی و خیلی از کارهای دیگر و در آخر در یک لحظه احساس کنی هرگز نشناختی اش و دقیقا بلعکس این روایت هم بینهایت برایم موجه به نظر میرسد ، گاهی هم می شود هیچ کدام این کارها را انجام ندهی ، وقت نشود ، دنیا فرصت اش را فراهم نکند و الخ ؛ ولی احساس کنی که آن آدم را بهتر از هر کس دیگری میشناسی و درک اش میکنی.


دونفرشان را از سال ها پیش میشناختم ، از روزهای آفتابی دانشگاه ، از آن سکو های به اندازه ی آن سمت حیاط که نشستن رویشان را هنوز هم با هیچ کاناپه ای در دنیا عوض نخواهم کرد .


اینکه آدم ها چقدر در روابطشان عمیق هستند و چقدر در زندگی شان یکدیگر را پر رنگ میبینیند ، اینکه چقدر نگاه هایشان ، خنده هایشان ، در فکر فرو رفتنشان از روی دوست داشتن است را تنها ما آدم ها باید درک کنیم ، این چیزها سند و مدرک ندارد ، منطقی هم نیست که داشته باشد .


آن سال ها فیسبوک خیلی روی دور بود ، دیوار نویسی های عاشقانه یشان را ورق میزدم و میخواندم ، هر روز برگی جدید بود ، سلیقه ی مردی را میدیدم که جمله ها را با وسواس دلچسب اش انتخاب میکرد و برای او مینوشت . چطور میتوان فهمید یک مرد چقدر عاشق است ؟ از کودک درونش ، مردها هرچقدر عاشق تر میشوند کودک درونشان سرحال تر و پر جنب وجوش تر میشود . عاشقانه هایشان را به واسطه اختراع مارک زوکربرگ میدیدم و میخواندم ، خیلی جاها مرا یاد خودم می انداختند ، یاد روزهای آفتابی ام ، یاد آن عطش تمام نشدنی دوست داشتن .


آدم هایی که فکر میکنند رابطه های خوب همیشه ی خدا 

خوب و پر از اتفاق های لذت بخش است

همیشه لبخند دارد و روزهای آفتابی قد کشیده

همیشه دلتنگی دارد و دل دادگی

 یا آدم های شوخی هستند و یا دیوانه ! 


میدانی رابطه ها نیز مثل ما آدم ها چهارفصل دنیا را تجربه میکنند ، رابطه نیز مثل زندگی هم پاییز برگریزان دارد و هم بهار سرسبز ، هم زمستان سرد دارد و هم تابستان گرم . تا زمانی که غروب و دلگیری پاییز را تجربه نکنی قدر روزهای بلند و طولانی نورانی بهار را نمیدانی ، تا زمانی که سرمای تنهایی زمستان را حس نکنی قدر گرمای حضور تابستانی اش را نمیدانی .  


روزهای ابری رابطه بود، این را میتوانستی از غیبت های طولانی هر دویشان ، از نبودن خنده های از ته دل روزهای قبلشان بفهمی و لمس کنی. نمیدانم چرا اما آن شب جویای احوال دونفرشان شدم ، ناراحتی و سردرگمی از واژه به واژه کلمات اش آویزان بود ،

نمیدانم چرا آنقدر صاف و بی رحمانه به او گفتم : خوشی زده است زیر دلت را.

وجوابی را شنیدم که همیشه به یادش خواهم داشت: آره واقعا فکر کنم خوشی زده زیر دلم .

این جواب را تنها از آدمی میتوانید بشنوید که میفهمد و درک میکند ، عاشق است ، دوست دارد ، نمیخواهد صورت معما را پاک کند بلکه میخواهد یکبار برای همیشه حل اش کند ، نمیخواهد اذیت کند و اذیت شود. کمی سردرگم است ، میخواهد بنشیند و در تنهایی از اول اش همه چیز را یک دور مرور کند ، میخواهد با غول لامروت تکرار و روزمرگی زندگی مبارزه کند. پای قولی که میدهد نمیخواهد بدقول شود . این جواب آدم های بیخیال نیست ، این جواب آدم های این نشد هزار تای دیگر نیست ، آن شب مطمئن بودم که هردویشان از این پاییز ابری به سلامت میگذرند و با بهارشان دوباره و دوباره ملاقات خواهند کرد . برای همین بود که آن شب هیچ چیز دیگری نگفتم .


لذت واقعی روزهای خوب زمانی جلوه میکند که روزهای بد را با همدیگر پشت سر گذاشتید ، لذت گرمای دستانش زمانی در وجودتان طنازی میکند که فقدان حجم دستانش را هم درک کرده باشید و آن زمانی دوست داشتن را از نزدیک ملاقات میکنی که تنها یکبار دنیا را بدون او دیده و تصور کرده باشی .


میدانید در رابطه ها چیزهای زیادی است که با گذر زمان و روزها و سال ها بار سفر میبندند ، چاق تر میشویم ، موهایمان میرود به سمت جو گندمی شدن ، چین چروک به ما سلام میکنند و پله های خانه ما را به نفس نفس زدن وادار میکنند . این طبیعت زندگی ست ، این خارق العاده بودن زندگیست ، اما در این مابین تنها یک چیز است که هیچگاه تغییر نمیکند و آن تفکر و شخصیت ما آدم هاست . خوشا به حال آنهایی که عاشق تفکر و شخصیت یکدیگر میشوند و نه هیچ چیز دیگر .


میدانی سم کشنده روزمرگی و تکرار ، خستگی و تغییر - زورش به هیچکدامشان نرسید ، 

من نه بلکه علم میگوید سمی که آدمی را از بین نبرد تبدیل میشود به پادزهر  و حقیقت این بود که آنها راه دوست داشتن بی قید و شزط و بدون تاریخ انقضا را خوبِ خوب یاد گرفته بودند.

میگوید : 

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه  /  یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه ی زندگی همین است عزیز /  در سایه ی کوه باید از دشت گذشت


| پویان اوحدى |

  • پروازِ خیال ...


یه بارم شده حرفم ُ گوش کن

من ِ لعنتی‌ُ فراموش کن!


کنارم کسی خوب و خوشبخت نیست

برو! رفتن انقدرائم سخت نیست


باید هرچی جا مونده از من؛ یه بار-

برای همیشه بذاری کنار


خرابم... شکسته‌م... مریضم... بدم

تا این‌جای راهم به زور اومدم


مث مرده‌هام پشت میدون ِ مین

من ُ از رو دوشت بذارم زمین


به فکر خودت باش از این‌جا برو

برام سخته تنهایی اما... برو


کسی نیس بپرسه: چرا زود رفت؟!

که قبل از توام هــرکسی بود،

رفت...


| احسان رعیت |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم...

گاه بی دلیل می نویسم؛ روزنامه می خوانم و یا عکاسی می کنم!

بی دلیل میخوابم، بیدار می شوم، به اداره می روم و خرید می کنم!

بی دلیل چای می نوشم و به هنگام گرسنگی، بی دلیل غذا می خورم.

همه ی کارهایم بی دلیل است ...

مثل گریه کردن و خندیدن

مثل تفریح های شبانه با دوستانم.

مثل رقصیدن حتی

حالا اگر به تو فکر می کنم و دوستت دارم...

بخاطر این است که برای این زنده ماندن های بی دلیل...

دلیل محکمی داشته باشم.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


بوسه هاى تو

زانوهایم را سست مى کند

شبیه درختى که خوشحال است

بعد در جنگل جادویى موهایت

تکیه مى دهم به یک آغوش همیشگى

مثل یک رودخانه ى عاشقِ ستاره

حالتى از یک رویاى کهنه

این بار

اما دیگر مى ایستم و مى بوسم ات

درست پیشِ چشمِ همه


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...

ره عشق

۲۳
مهر


جان به کف خنده به لب شعله به دل شور به سر

جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز ...


| مولانا |

  • پروازِ خیال ...

مریم

۲۳
مهر


تقصیر هیچ کس نبود

حتا تقصیر مریم دختر سوسن خانم آرایشگر محل که دست هایش را مچاله کرده بود توی جیب بارانی اش

چند سال پیش یک بار مریم برایش آش نذری آورد و گفت برای تو پخته ام.

اما بین خودمان باشد. مریم حتا بلد نبود نیمرو درست کند چه برسد به آش آن هم از نوع رشته اش.

مریم، هجده سالش بود که به زور کتک روانه ی خانه ی بختش کردند.


قرار بود مریم خوشبخت بشود اما بدبختی سایه اش را انداخته بود روی صورتش... .

قرار بود سوسن خانم برود حج خدا ببیند اما به دلایل سیاسی هیچ کاروانی عازم عربستان نمی شد


قرار بود من عاشق مریم باشم 

مریم هجده ساله دستش می لرزید اما چادرش جیب نداشت به خاطر حرف و حدیث در و همسایه هم که شده نمی توانستم دست هایش را بگیرم 

مریم می لرزید، مریم با لباس سفیدش می لرزید، مریم با رژگونه اش می لرزید، مریم می لرزید با تمام نُقل هایی که روی سرش نقش برف را بازی می کردند.


من به خاطر مریم بندری رقصیدم کوچه را

آن قدر خوب رقصیدم که کبریت ها هم برایم دست می زدند

مریم بوی عطر می داد

من بوی بنزین .


کاسه ی آش را گرفتم تشکر کردم و بعد در خانه را بستم

روی خودم، روی مریم...

نشستم پشت در کبودی زیر چشم مریم را گریه کردم.

مریم نشست پشت در و صورت سوخته ی من را گریه کرد.


| مرحوم سید احمد حسینی |

  • پروازِ خیال ...

حسم به تو

۲۳
مهر


_گفت : بیا اینم جواب آزمایشت، هیچیت نیست!

_گفتم : مگه میخواستی چی نوشته باشه توش؟

_گفت : تو کلی منو ترسوندی، فکر کردم تومور توو مغزته!

این چندمین باره که این همه راهو میکوبم میام اینجا. هر بارم که اومدم دیدم هیچیت نبوده.

_گفتم : حالا چه فرقی میکنه؟

من که زیاد دووم نمیارم. همین روزاس که همسایه ها

بعدِ چن روز نعشم رو توو خونه پیدا کنن.

_گفت : چی میگی تو؟ ایناها، نیگا کن،

نوشته هیچیت نیست!! باور نداری بیا خودت ببین!

گفتم : آزمایشا هیچی نشون نمیده.

هیچ کدومشون نمیدونه چه مرگمه!

_گفت : باشه؛ اصلا فردا میریم یه آزمایشگاه دیگه

تا خیالت راحت شه.

بعدش من برمیگردم کاشان رو پایان نامم کار کنم.

_گفتم : یه آزمایشگاه سراغ نداری که نشون بده

من چه حسی بهت دارم؟


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


برایت آرزوهای ساده می کنم

آرزو می کنم صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی

پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند

آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارم

اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی که لبخندهای مصنوعی بزنی

آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی، آهنگ های خوب گوش کنی

عطر های خوب ببویی

با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست

بودنِ چیزی که دوست داری باشی


| روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


روز های بی خورشید را دوست بدار! 

شب های بی ماه 

هوای بارانی بدون چتر 

و دست های تنها 

آه

دست های 

تنها......!

به عاقبت این خیابان خرده نگیر 

زندگی گاهی 

لب های اوست که بی دوستت دارم 

تمام می شود..... 


| حسین میری |

  • پروازِ خیال ...

جنگ واقعی

۲۳
مهر


بعد تمام شدن یک رابطه جنگ واقعی تازه شروع میشود...

روزهای اول روزهای نذر و نیاز است که الهی به دلش بیافتد و برگردد...

اما چند وقت که میگذرد و خبری از برگشتن نمیشود وقتی می بینی طرفی که زد و شکسته و رفته دارد صاف صاف راه میرود و زندگی اش را می کند نفرین و ناله شروع میشود...

به گفته اطرافیان زمین گرد است، چوب خدا صدا ندارد و انعکاس رفتار هر کس به خودش برمیگردد...

مشاور اما تشخیص منطقی تر و بیرحمانه تری دارد: وابسته ای و مهر طلب و گدای محبت ...

تو تحت تاثیر حرفهای مشاور سعی می کنی بیشتر تقصیر هارو به گردن بگیری، نقطه ضعف هایت را اصلاح کنی و در کنار این کارها خودت را قانع می کنی که طرف مقابلت را در ذهنت رها کنی و ببخشی....

اوضاع کم و بیش آرام و دلتنگ پیش میرود اما آدم زخمی آتش زیر خاکستر است....

در یک لحظه به بادی دوباره شعله ور میشود و... آدم زخمی آدم انتقام است....

همه این ها را گفتم که بگویم ما آدم های از عشق گذشته و به انتقام رسیده ایم...

به زبان نمی آوریم اما تشنه دیدن تقاص پس دادن دیگرانیم... حتی شاید خودمان هم این را ندانیم...

نمیشود گفت حق داریم یا نداریم.... به هر حال می توانیم بگذریم، می توانیم حقمان را بخواهیم...

فقط این را ببینیم که هر روز با این انرژی قدم برمیداریم...

کاش آن ها هم بدانند آتشی که با آن دل کسی را میسوزانند بعید نیست به چادر خودشان هم برسد


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

چشم تو

۲۳
مهر


دنیا همه شعر است به چشمم، اما

شعری که تکان داد مرا "چشم تو" بود...


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


از چشمانت

رد شب را بیرون کن

امروز صبح دیگری ست..

به لبهایت گلهای سرخ بزن,

گردنبندی از مرواریدهای دریا,

ناخن هایت را به رنگ دلم رنگ کن

امروز صبح دیگری ست..

مطمئن باش

من عاشق تو خواهم ماند

تا باز شب بیاید و

کهکشان راه شیری درون وجودت حلول کند...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


رویا نیست که...

دریایی ست برای خودش

آن هم میان یک برگه ی سپید!

موج میزنی به صورتم

و تازه میشوم؛

خط به خط،

نو به نو!

غرق میشوم قافیه به قافیه

ردیف به ردیف!

من

اولین ناخدایی هستم که غرق شدنم آرزوست!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...

نمی فهمم

۲۳
مهر


من شعر پاییز و بهارت را، نمی فهمم!

هستم دلیل حال زارت را، نمی فهمم!

وقتی تو را می خواهم و این را خبر داری،

دلگیری دیوانه وارت را نمی فهمم!!!


| مریم صفری |

  • پروازِ خیال ...


حرف های کوچکی در زندگی هست

که حسرت های بزرگی بر دلت می گذارند،

جملات ساده ای در زندگی هست، که آرزوی دوباره شنیدنشان،

که حسرتِ یک بار دیگر تکرار شدنشان

اشکت را در می آورد.


دلت می خواهد بشنوی شان، از زبانِ همان کس که میخواهی، بشنوی شان...

اما آن کس نیست که دوباره برایت بگوید:

"صبح بخیر عزیزم"

بگوید : "کجایی؟ چرا دیر کردی؟"

بگوید : "بخور، غذایت سرد شد! "

یا اینکه بگوید : "این رنگی بهم می آید؟!"


نیست، نه، آن کس نیست که دوباره برایت تکرار کند:

"چرا به حرف هایم گوش نمی دهی احمق جان"

بگوید : "مردها سر و ته یک کرباس اند"

یا اینکه : "کرم ضد آفتابم را ندیده ای؟"


حرف های ساده ای هست که آرزوهای بزرگت میشوند.

دوس داری یک بارِ دیگر، فقط یک بارِ دیگر بگوید:

"تابستان برویم سفر؟"

"صدای تلویزیون را کم کن"

بگوید: "با خودت سبزی بیاور"

بگوید: "نان هم فراموش نکنی"

"گلدان ها را آب بده"

بگوید: "راستی امروز کمی دیرتر برمیگردم، گفتم نگران نشوی"


خیلی حرف های ساده را دیگر نمی شنوی،

و حسرت دوباره شنیدن شان، جانت را می گیرد.

دلت می خواهد

در عمق خواب باشی،

نصفه شب با آرنج به پهلویت بزند

و با صدای گرفته بگوید:

"یک لیوان آب برایم میاوری؟"


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر روزی بمیرم

تمام کتاب هایی را که دوست دارم

با خودم خواهم برد

قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد

و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم

بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم

دراز می کشم

سیگاری روشن می کنم

وبرای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم

گریه می کنم

اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است

ترس از اینکه

صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگویید:

 بلند شو سابیر 

باید برویم سر کار!

 

| سابیر هاکا |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم...

از چه بگویم!

زندگی تاوان دارد و عشق بیشترینش است.

از چه بگویم که راضی ات کند، از ته دل بخندی...

بعد پیش خودت فکر کنی: شادیِ بزرگی را در چنته ات پنهان کرده ای!

از مرگ...

یا زندگی

از کدام بگویم که عشق زوال ناپذیر باشد و معرفت واژه ای که پلیدی ها را کتمان کند؟!

کتمان کنم؟

چه را؟

آدم ها که همچنان هستند و گربه ها بی هیچ ترسی روی دیوار معاشقه می کنند.

چه را؟

تنهایی که همیشه هست و سایه ها هستند و چیزهای غمگین تری هم هست که دستش را توی پیراهنم کرده!

بدهم؟!

تو میگویی قلبم را بدهم؟

و بی قلب آیا می شود زندگی کرد؟


دوستت دارم 

دوستت دارم

دوستت دارم

هر جور صرفش کنیم؛ طعم تلخ و گسی دارد

که هر چه لب ها را بهم میمالیم... چیز شیرینی عایدمان نمی شود.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


ده بار دیگر خواندنِ مکبث

صدبار دیگر خواندن کوری

از آخر میدان آزادی 

تا اول میدان جمهوری


ما زندگی کردیم و ترسیدیم

در روزهای سرد پرتشویش

در ایستگاه متروی سرسبز

در ایستگاه متروی تجریش


ما عاشقی کردیم و جان دادیم

در کوچه های شهر بی روزن

در کافه های دوُر دانشگاه

در پله های سینما بهمن


ما زندگی کردیم و ترسیدیم

ما زندگی کردیم و چک خوردیم

ما توی هر چاهی فرو رفتیم

ما توی هر شهری کتک خوردیم


مانند یک بارانِ بی موقع

در روزهای اول خرداد

مثل دوتا کبریتِ تب کرده

در پمپ بنزین امیر آباد


مانند یک خنیاگر غمگین

که از صدای ساز می ترسید

مثل کلاغ مرده ای بودیم

که دیگر از پرواز می ترسید


عشق من و تو قطره خونی که

از صورتی نمناک افتاده

عشق من و تو لاک پشتی که

وارونه روی خاک افتاده


عشق من و تو مثل حوضی تنگ

جا کم میاورد و کدر می شد

مانند یک نارنجکِ دستی

در کوچه گاهی منفجر می شد


عشق من و تو مثل گنجشکی

از لانه اش هربار می افتاد

عشق من و تو قاب عکسی بود

که هرشب از دیوار می افتاد


مثل دو تا اعدامیِ تنها

تا لحظه ی آخر دعا کردیم

ما لای زخم هم فرو رفتیم

ما توی خون هم شنا کردیم


ما خاطرات مبهمی بودیم

که روز و شب کمرنگ تر می شد

دیوارها را هرچه می کندیم

سلول هامان تنگ تر می شد


مثل دو ماهیْ قرمزِ مغرور

تا آخر دریا جلو رفتیم

ما عاشقی کردیم و افتادیم

ما عاشقی کردیم و لو رفتیم... 


| حامد ایراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...


تنهایی خوب چیزی ست

منتظر هیچ کس نیستی

نه قول و قراری داری

نه ترسِ از دست دادن

نه رویای بدست آوردن

نه شاکی داری، نه شاکی می شوی از چیزی

همه چیز را ساده می گیری

ساده غذا می خوری

ساده لباس می پوشی

ساده فکر می کنی

هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری، چون مخاطب خاص نداری

در قید و بند رسیدن به خودت نیستی

هر وقت که دلت خواست، و به هر شکل که دلت خواست، میزنی بیرون

و تا هر ساعتی که دلت خواست بیرون می مانی

هیچ کس را در انتظارِ خودت در هیچ جا نداری

بی حسی

و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی

تنهایی خوب چیزی ست

سرِ همۀ قرارها

خودتی و خودت


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


دلم یک عاشقانه به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت و مهربانی أت حسودی میکند و گاهی تورا از دور زیر نظر میگیرد ، حجابش کامل نیست و اعتقادش خیلی چیزها کم دارد .

 بعد یکجور که اصلا فکرش را نمیکنی عاشقم شوی، آنوقت هیچ چیز سر جای خودش نباشد، هر روز که میگذرد بیقراری أت بیشتر شود، با خودت بجنگی که این عشق برای دلت بزرگ است و از تو تا من تفاوت زیادی وجود دارد اما نتوانی فراموش کنی، گریه هایت سودی نداشته باشد و هیچ کاری هم از دستت برنیاید....

مٌحرم از راه برسد با دوست های نزدیکم قرار چادر سر کردن بگذاریم و درست همان روزی که چادر را جایگزین مانتوهای گل گلی أم کرده ام ببینم توی ایستگاه صلواتی ایستاده ای پیراهن مشکی أت مثل همیشه اتو شده و مرتب است سربند روی سرت از همیشه مرد تر نشانت میدهد ، یکهو دلم از لبخند محزونی که به روی آن پسر معلول میپاشی بلرزد و بعد از آن حالم با همیشه فرق داشته باشد...

وقتی  مرا با "چادر " دیدی آنقدر متعجب شوی که اشک روی گونه هایت بنشیند و شانه هایت تکان بخورد....

تو گریه کنی....من گریه کنم...برای همه چیز...برای خودمان...برای عشقی که غیرمنتظره آمد توی دلمان و گره هایش به دست مهربان امام حسین باز شد...

بعدتر همه چیز خوب شود ، مثل معلمی که به دانش آموزش درس یاد میدهد اعتقاداتت را یادم دهی و با جایزه های متفاوتت تشویقم کنی و آنقدر مهربان باشی که خدارا برای داشتنت شکر بگویم و معتقدتر و وفادارتر شوَم.

هر روز برای چادری شدنم عاشق تر شوی اصلأ چادر بشود مظهر عشقمان ، آخر میدانی میخواهم باعث "زهرایی" شدنم تو باشی که همه چیز زندگیمان با همه فرق داشته باشد.!حتی بِهم رسیدنمان...

دلم عاشقانه ای به سبک بچه مذهبی ها میخواهد ، شاید لاکچری و خاص نباشد، شاید پارتی های شبانه و مسافرت های بٌرون مرزی نداشته باشد  اما عاشقانه های عجیبی دارد 

پایدارو خٌداگونِه


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


رابطه ها تمام نمیشوند در واقع رابطه های بعدی

ادامه ی همان رابطه های قبلی اند

شخصیت ها عوض نمیشوند فقط اسم هایشان چهره هایشان نوع طنین صدایشان عوض میشود 

مثل این می ماند  یک فیلم را باز با همان فیلمنامه ی قبلی بسازی 

فقط با ادمهای جدیدتر

دیالوگها همان دیالوگ هاست شخصیت ها همان شخصیت ها...

و پایان نیز مشابه است

شخصیتی که تو را در یک سکانس رها میکند و میرود 

با ادم بعد از تو هم به همینجا میرسد که با تو رسید 

در یک نقطه تمامش میکند

شاید تنها فرقش این باشد آن را در یک لوکیشن جدید در یک فصل جدید میگذارد و می رود 

تا بهانه ای داشته باشد بگوید نه این رابطه با آن قبلی فرق داشت این فیلمنامه با آن فیلم نامه فرق داشت

تا شخصیت یک داستان عوض نشود حتی اگر آدمها و لوکیشن های یک داستان را بارها عوض کنی

باز همان اتفاق می افتد ،در واقع اتفاق ها عوض نمیشود ... فقط اسم ها چهره ها عوض میشود 

و در اخر همه به یک فرجام میرسند


| مهسا مجیدی پور |

  • پروازِ خیال ...

غم عشق

۲۲
مهر


میزی که بدون تو، اداره کُنَدم نیست 

من سخت گرفتارِ گرفتاری خویشم 

تو غرق فراموشیِ قولی که ندادی 

من بی تو ولی غرق وفاداری خویشم 


گرمم به حقوقی که سر برج گرفتم 

تا اُدکلنی اصل برای تو بگیرم 

می خواستم از فال فروش سر کوچه 

فالی جهت وصل برای تو بگیرم 


از موی سرم کم شد و از فِرچه ی کفشم 

پیراهنم از دکمه ی گردن خفه می شد

من کارشناسی که ته کارگزینی 

هی پشت همین شعر نگفتن خفه می شد


با این که تو خارج شدی از دسترس اما 

مشغول همان گوشی خاموش تو بودم 

توبیخ شدم بس که سر کار نرفتم 

از بس که در اندیشه ی آغوش تو بودم 


تو رفته ای و دردِ نمی خواهی امت بود 

من مانده ام و خواهش می خواهمت ای عشق 

این وضع پریشان من، این میز و اداره 

حالا تو بگو من چه کنم با غمت ای عشق...


| عمران میری |

  • پروازِ خیال ...

قربانی

۲۲
مهر


تصورش را بکن

رمانی هزار صفحه ای را

تا انتها بخوانی

و درست در انتهای آن

چشمت به ده صفحه ای بیافتد

که کسی آنرا

از کتاب جدا کرده است

آدمها همین قدر غیرمنتظره میشوند

وقتی بدون هیچ دلیلی

ما را قربانی رفتنشان میکنند ...


| سارا احدى |

  • پروازِ خیال ...


من نمیتونستم یه زن بشم

اینکه همزمان بشه به چند چیز فکر کرد، برای من فکرش هم رنج اوره.

حتما این خیلی سخته که همزمان به ده تا خاطره،  ده تا درد، فکر میکنن

من همین جوریش با یه درد، با یه خاطره از پا در اومدم.


| علی اصغر وطن تبار |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم...

گاه به خانه ی کوچکمان فکر می کنم.

به قاب عکسی که ما را محکمتر از همیشه، کنار هم نگه می داشت. 

درست شبیه یک بیلبورد کوچک، که روی دیوار نصب شده بود و خوشبختی را برایمان تبلیغ می کرد.

خانه، شهر کوچکی بود که آینه... دریا، پنجره ... آسمان، کاناپه ... قرارگاهی عاشقانه و آشپزخانه ... رستورانی بود که تنها میزش را همیشه برای ما رزو کرده بودند.

جای خالی تو، جالی خالی نیمی از آدم هاست، که نیم دیگرش رو به تراس، سیگار می کشد.

بخاطر من نه...!

بخاطر خوشبختی

بخاطر قرار های عاشقانه

بخاطر دریایی زلال

بخاطر آسمان و هوایی پاک

به خانه ات برگرد.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


به خاطر خودت میگویم

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر

تنهایی مهمانی رفتن را

تنهایی سفر رفتن را

تنهایی خرید کردن را

تنهایی خوابیدن را

که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود

از همه این چیزها جا نمانی


به خاطر خودت میگویم

ساز بزن

که انگشتانت به وقت نبودنش

چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد

که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی


به خاطر خودت میگویم

خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی

سبز و روشن و زنده نگه دار

که کاشانه ات آرامشکده ات باشد


به خاطر خودت میگویم

هر روز به آشپزی کردن عادت کن

که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد

که احترام به جسمت را یاد بگیری


به خاطر خودت میگویم

دوستان زیادی داشته باش

که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی

که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود


به خاطر خودت میگویم

ورزش کن

کتاب بخوان

بنویس

موسیقی گوش کن

برقص

که انرژی نهفته در درونت را

به سمت درستی هدایت کنی


به خاطر خودت میگویم

گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت

بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست

که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست


به خاطر خودت میگویم

خودت را ببخش

که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری

حق دوباره شروع کردن را


به خاطر خودت میگویم

ساعتی را در روز نیایش کن

که نترسی

که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی


به خاطر خودت میگویم

خودت را دوست داشته باش

که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود

که وسعت بکر دلت را تصاحب کند

که از آن عبور کند

که تو مالکیت بی قید و شرطتت را

بی قید و شرط واگذار نکنی


به خاطر خودت میگویم

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

خودت را یادت نرود

که از حالا 

برای سال های پیری

دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود 

سر تمام عزیزانتان جدا نشود


برادران شما را یکی یکی نکُشند

میان حرمله ها عمه ای رها نشود


کسی به چشم ترحم نگاهتان نکند

خطاب دختر ساداتتان "گدا" نشود


مباد قسمت طفلانتان شود سیلی

ح س ی ن گفتن طفلی هجا هجا نشود


هوای دست حرامی به مَعجَری نرسد

لگد جواب سوال "مرا کجا..." نشود

 

جوان روانه به میدانِ بی کسی نکنید

شب عروسی دامادتان عزا نشود


در آن میانه شنیدم که کودکی میگفت

عمو اگر که بیفتد، دوباره پا نشود ؟


خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

سر تمام عزیزانتان جدا نشود


| سیدتقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...


- این درخت رو می بینی؟؟  انگار غم همه ی دنیا رو داره به دوش می کشه... 

+ چرا؟ 

- برگ هاش زرد شده...  انگار داره همه ی وجودش رو دونه به دونه از دست میده... نابود شدنشون رو می بینه...  صدای خرد شدن خاطره هاش زیر پای مردم این شهر رو می شنوه و هیچی نمیگه... 

+ به نظرم این درخت خیلی خوشبخته...  کاش ما آدما هم مثل این درخت بودیم... 

- چرا؟؟  

+ چون درخت ها به از دست دادن عادت کردن...  چون اگه زرد بشن،  اگه از روزای خوب و شادشون دور بشن ، اگه از دست بدن مطمئن هستن یه روز که خیلی دیر نیست دوباره سبز میشن ، دوباره به دست میارن و زندگی بهشون بر میگرده ولی ما آدما چی؟ ما وقتی از دست میدیم وقتی زرد میشیم وقتی از روزای خوبمون دور میشیم معلوم نیست کی دوباره میتونیم سبز بشیم... 

- چرا بغض کردی؟ زندگی تو که سبز سبزه

+ آره از بیرون همه زندگیمو سبز میبینن چون رنگش کردم که خودم رو محکم و قوی نشون بدم ولی شبا وقتی خودم هستم و خودم ، فقط رنگ زرد تو زندگیم میبینم...  اونجاست که خاطرات گذشته، خاطرات سبز، رنگ موهات رو سفید می کنه

- چی میشه که زندگیمون زرد میشه؟ 

+ قدر سبز بودنمون رو نمی دونیم ... فکر می کنیم سبز بودنمون همیشگیه

- تو چرا زرد شدی؟ 

+ کسی که سبز نگهم داشته بود رو از دست دادم

- بهت نمیاد کسی رو از دست بدی

+ آدما اونی که نشون میدن نیستن به تو هم نمیاد انقدر سوال بپرسی 

-باشه سوال آخر...  چی شد که از دست دادیش؟ 

+ همیشه اینطوره که چیزی رو که سخت به دست بیاری سخت از دستش میدی...  راحت به دست آوردمش


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


آن روز ها که از شوق هم سقف شدن بی تاب بودی، گفتی دیگر نیاز نیست از هر کتاب دو تا داشته باشیم. و این شد که علاوه بر سقف، آغوش و غم، کتاب هایمان نیز مشترک شد. دیروز که به مسالمت آمیز ترین شکل ممکن تصمیم به جدایی گرفتیم، همچنان دغدغه کتاب هایت را داشتی. به جز سلام و خداحافظی سرد چند بار جمله " این کتاب مال تو بود یا من؟ " 

سکوت این خانه بی سقف را شکست. " غرور و تعصب " را بردی و صد سال تنهایی را گذاشتی. " دزیره " را بردی و بر باد رفته را گذاشتی. "خاطرات مُرده"، که نام نویسنده اش خاطرم نیست را بردی و سررسید خاکستری خاطرات مشترکمان را جا گذاشتی ...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...

معاشقه

۱۴
مهر


معاشقه تنها در رخت‌خواب نیست،

وقتی زنی آستین ِ مردی را به دقت سه تا می‌زند که تا آرنج بالا بیاید 

و آنجا به بستن تکمه‌ای قرار گیرد، 

وقتی مردی در خیابان زانو می‌زند تا بندهای از هم باز شده‌ی کفش ِ زن را دوباره گره بزند، 

به آن نگاه ِ آمیخته از عشق و محبت و رضایت در چهره‌شان بنگر 

که از آستین و کفش شروع می‌شود و پیچک‌وار بر تن ِ محبوب بالا می‌آید و به چهره‌اش پایان می‌پذیرد

که نه، تازه عشقی آغاز می شود ...

نفست را که می‌شمارد و بی‌اختیار لبخند می‌زند، 

دستش را که بی‌هوا می‌آورد و گونه‌ات را پاک می‌کند ، 

بازویت را که هنگام رد شدن از خیابان ناگاه می‌کشد، و هزارها نکته از این معنی که گفتیم و نگفتیم و همین باشد،

آن، معاشقه است ...


| دال دوست داشتن / حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...

خواب یک زن

۱۴
مهر


داشتم حرف می زدم که خوابش برد

صبح فرداش مدام عذرخواهی

وای نفهمیدم اصلا کی خوابم برد

وای ببخشید خسته بودم چشم هایم رفت

ادامه می داد و نمی دانست

برای یک مرد

عاشقانه ترین کاری که یک زن می تواند 

انجام دهد همین خواب است.

همین خواب که یعنی کنارت آرامم

همین خواب که یعنی صدایت خوب است

همین خواب که یعنی شب با تو برایم تمام و 

روز با تو آغاز خواهد شد.

همین خواب ها هستند که به مرد می فهمانند 

یک زن چقدر دوستشان دارد

همین خواب ها که زن گاهی به جای گفتن دوستت دارم ،

انجام می دهد.

مو روی صورت اما 

خنده ای ریز گوشه ی لب پیدا

که یعنی خوابم 

ولی تو باز حرف بزن

ادامه بده لالایی ات را


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


آن جا که قدم زنان دور می شوید و

باخودتان بحث میکنید که وجدانتان آسوده باشد 

و جواب قانع کننده تان میشود :

"هیچکس از نبودن کسی نمیمیرد"

ما هم مثل آدم های دیگر .

با کدام منطق برای خودتان دلیل می آورید؟

آدم مُرده می گوید: ببخشید من مُـــردم !

نه آدم که میمیرد سکوت میکند ...

نگاهش طولانی به جایی خیره می ماند 

آدم که میمیرد

درجواب تمام حرف ها 

فقط سرش را تکان می دهد ،

لبخند میزند.


| مهدیه صالحی |

  • پروازِ خیال ...


چقدر گل بشوی، باد پرپرت بکند

چقدرگریه کنی،گریه لاغرت بکند


چقدر صبر کنی تا بزرگتر بشوی

که دست های پدر،روسری سرت بکند


به گریه از لبِ دیوارِ پیشِ رو بپری

جهان روانه ی دیوارِ دیگرت بکند


به رازهای تنی تازه اعتماد کنی

و یک تصادفِ بی ربط، مادرت بکند


شبیه آهویی گوشه ی طویله شوی

که زندگی بکنی ،زندگی خرت بکند! 


لباس تا شده ای روی بندِ رخت شوی

عبورِ هر ابری روز و شب ، ترت بکند


چقدر صبر کنی تا دوباره پرت شوی

که زندگی یک فنجانِ لب پَرَت بکند


فرار کن طرف مرگ، التماسش کن

فرار کن...شاید مرگ باورت بکند


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

تیمارستان

۱۱
مهر


در من یک تیمارستان وجود دارد

یک تیمارستان با هفتاد تختخواب

هفتاد تختخواب با هفتاد دیوانه

و سخت ترین کار دنیا را من میکنم

زمانی که از من می پرسند : خوبی ؟!

و من باید یک تیمارستان هفتاد تختخوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم

" بله ، امروز خیلی خوبم "


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


من،

از این شهر و آدمهایش

درس زیاد گرفتم...

شاید مهمترینشان

این بود 

که آدم های خوب،

نه همیشه لبخندی به صورت دارند

نه همیشه شاخه گلی به دست!

خوب بودنشان دلیل ندارد،

نمیخواهند سرکیسه ات کنند

یا که برایت نمایش بازی کنند

آنها فقط "خوب" هستند،

و مهمتر از همه،

نیازی ندارند

این خوب بودن را فریاد بزنند!

همین فریاد نزدنشان 

باعث میشود رفتنشان،

ساکت و سرد باشد

طوری که 

تا مدت ها جای رفتنشان درد میکند!

البته خاصیت درس همین است،

تا تمام نشود،

یاد نمیگیری...


| امیررضا لطفی پناه |

  • پروازِ خیال ...


در خیالم

 یک روز دوباره عاشقت میشوم

 و با انگیزه بیدار میشوم،

و یک شب آنقدر نفرینت میکنم 

که صبح با چشم هایِ پف کرده بیدار میشوم.

میبینی؟

حالِ این روزهایم 

حتی بدتر از آن خداحافظیِ نصفه و نیمه شده است...


| سحر رستگار |

  • پروازِ خیال ...


هیچ کس با تو

خوشبخت نشده و نخواهد شد

نه دیگری ِ قبل از من

نه من

و نه دیگری ِ بعد از من

به زندگی هر کسی که پا می گذاری

بدبختی یقه اش را می چسبد

نحسی دامنش را می گیرد

بغض گلویش را هزار تکه می کند

و تنهایی اش

دره ای عمیق و مرگ بار می شود

که دست آخر

با ضربه ای محکم

از جانب دست های تو

در آن سقوط می کند

تو بدشگون ترین عشقی هستی 

که تنها 

یک آدم ِ به تمام معنا بداقبال

دچارت خواهد شد ...


| مهسا مجیدی پور |

  • پروازِ خیال ...


١)

باز او را نشاند پیشِ خودش

سر راهش دوباره دام گذاشت

قهوه آورد زن، تعارف کرد

مرد برخاست، احترام گذاشت! 


زن به چشمان مرد خیره شد و

زیر لب گفت: دوستت دا...بعد

قهوه اش نیمه کاره بود که رفت

جمله را باز ناتمام گذاشت...


٢)

مرد مهمان نواز خوبی بود

خانه را باز آب و جارو کرد

پرده ها را کنار زد، خندید

چای تا دم کشید، شام گذاشت!


حرفها،بوسه ها حرام شدند

شمع ها پشت هم تمام شدند

نیمه شب بود،زن نیامده بود

پشت هم زنگ زد،پیام گذاشت! 


چای ها یک یک از دهان افتاد

ماه کم کم از آسمان افتاد

صبح شد، آب ریخت،در لیوان

چند تایی دیازپام گذاشت! 

٣)

شاعر از رنجِ متن بیرون بود

خواست یک جزءِ داستان باشد

بعد زل زد به بیتِ بالایی

روی این سطر نردبام گذاشت!


از ردیفِ گذاشت بالا رفت

خانه ی مرد، بیتِ سوم بود

چند تا سرفه کرد اولِ سطر

تهِ خط چند تا سلام گذاشت


گفت:این سیب سهمِ دست تو نیست

دستِ کم توی شعر،محکم باش

بی تفاوت به رنگِ قافیه شد

داد زد: کم نیار! آدم باش! 


مرد را سطر بعد پیدا کرد

خواست این شعر را نجات دهد

مگر آن زخمِ کهنه فرصت داد؟

مگر این گریه ی مدام گذاشت؟


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...


رفیق حالش بد بود

دختر آرامبخش تمام این سال ها 

انگار روحش ریشتر ریشتر تکان خورده بود 

به رسم قدیم قرار شد برایش گوش شوم 

در کافه ای که گوش صندلی هایش از درد و دل هایمان پر بود 

رسیده بود که رسیدم 

در آغوش کشیدم باقی مانده اش را

دستم را گرفت و گفت خرابم

از خرابی هایش گفت 

من گوش بودم لالِ لالِ لال

خرابی هایش که تمام شد چشم هایش را دیدم

_ چشم هایی که تمام دریاچه های خُشک جهان را سیراب کرده بود _

گفت تو که همیشه درگیر این یار و اون یاری 

گفت تو که همیشه صدای خنده هات یاد آدماست 

گفت تو که درد نداری 

گفت و 

گفت و

گفت

دستش را سفت تر از تمام این سال ها گرفتم

گفتم سخت میگیری رفیق جان 

دستش را کشید و ‌گفت کاش جایمان عوض می شد تا می فهمیدی 

رفت 

رفتم 

شب جایمان عوض شد 

.

.

.

صبح دق کرد !


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


عشق آتشین من به او را هیچکس ندارد!

از همان اولش هم من جور دیگری به او مینگریستم. 

نگاهی دوباره به او انداختم و آه بلندی در دل کشیدم.

با دل شکسته گفتم : 

" تو کسی را از دست دادی که عاشقت بود! ولی من چه؟! کسی را از دست دادم که هیچ احساسی به من نداشت! "

جمله ای را گفتم که همه میگویند و خود را دلخوش میکنند!


او لبخندی زد، سرش را کج کرد و گفت : 

" تو کسی را از دست دادی که عاشقش بودی و دیگر نمیتوانی با عشق زندگی کنی... هیچکس نمیتواند جای من را برای تو بگیرد!

شاید بتوانی نبودم را با سیگار آغشته کنی ولی مطمئن باش در اوج خوشحالی قطره های اشک ات سرازیر میشود.

اما من میتوانم با هر کسی جز تو باشم و هیچوقت مشکلی نخواهم داشت! "


| صدف سنجابی |

  • پروازِ خیال ...

چهل سالگی

۰۷
مهر


آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می‌کند. 

فکر می‌کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است 

که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. 

اما وقتی به آن می‌رسد می‌بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم‌هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می‌رود و دیگر نمی‌تواند پله‌ها را سه تا یکی کند. 

و از همه بدتر بار خاطره‌هاست که روی دوش آدم سنگینی می‌کند.


| ناهید طباطبایی |

  • پروازِ خیال ...

من یه شعرم

۰۷
مهر


زندگی رو سکوت می‌چرخه

شاعرا با سکوت درگیرن

شاعرا خیلی زود می‌فهمن

شاعرا خیلی زود می‌میرن


من سرم گرمِ عشق و شعرامه

از زمین و زمونه دلسردم

حس گرمی میونِ سینه‌م نیست

برنگرد و نخواه برگردم


من جنونم رو از دلِ داغم

از نگاهای سرد می‌گیرم

عاشقم چون که شعر می‌خونم

شاعرم چون که درد می‌گیرم


سردم و با غرور می‌خندم

خاطراتت رو دور می‌ریزم

من یه مَردم هنوز باور کن

اشکمو با غرور می‌ریزم


من گذشتم بری،ولی بغضم

خونه‌تو سرد می‌کنه واست

من دلم عشق می‌کنه با درد

من سرم درد می‌کنه واست


من یه سنگم که عاشقت بوده

عاشقت با تمومِ بی‌رحمیش

من یه بغضم که دیر می‌ترکم

من یه شعرم که دیر می‌فهمیش


| هانی ملک زاده |

  • پروازِ خیال ...


این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی‌شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه‌وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه‌های تو هربار گریه می‌کنم می‌لرزد

هربار گریه می‌کنم

.

.

.

.

و پیراهن هیچ فصلی خیس‌تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم.


| لیلا کردبچه |

  • پروازِ خیال ...

صبح باش !

۰۷
مهر


صبح باش ! 

کمی بیشتر بخند امروز ,

و کمی بیشتر مهربان باش 

بگذار لبخندت ,

چراغ دلی شود 

و مهربانی ات 

صبح کوچکی 

به قدر مرز شانه های یک نفر...


| معصومه صابر |

  • پروازِ خیال ...


تو پنهان کن خودت را درمیان نقطه ها

اما !!!

بدان من دوستت دارم

سه‌تا‌نقطه

به این معنا :

که تاهستم

که تاهستی

که تاهستند عاشق‌ها

شوم مست ازلبِ لعلت

"اَدر کأساً و ناولها" 


| مرتضی قرائی |

  • پروازِ خیال ...


هر شب قبل از خواب،تمام اشک هایت را مى ریزى 

و به این فکر مى کنى که زندگى ات نمى تواند غیرقابل تحمل تر از "این" باشد...

فردا صبح،

با مادرت مى روى خرید و از بین پارچه هاى نخى و گلدار، سرمه اى و قرمز را انتخاب مى کنى براى دوختن مانتو...

مى نالى از بدون سس بودن ساندویچ قارچ برگرت...

به جوک هاى بى مزه ى خواهرت مى خندى و درست جایى وسط همان خنده ها،یاد شب قبل مى افتى...

حس مى کنى اشک جمع شده توى چشم هایت...

ولى با این همه،مى خندى...

از همان خنده هاى حرص درآور که ابدا واقعى نیستند...

لعنتى...

هیچ چیز توى این دنیا سرجایش نیست


| مریم خسروى |

  • پروازِ خیال ...

سه شنبه

۰۶
مهر


سه شنبه

قلبِ یاقوتی هفته است

تپیدن میداند

نامنظم میشود اگر

تمام شنبه را بغض کرده باشی،

یکشنبه را گریسته باشی،

و دوشنبه را درد کشیده باشی!

سه شنبه را دلگیر کنی

انار میشود

چکه میکند!

هفته سرخ میشود!


| روشنک آرامش |

  • پروازِ خیال ...

بعد تو

۰۶
مهر


بعدِ تو از دو جهان طرد شدم

با خودم، با همگان سرد شدم


بعدِ تو گریه به جانم افتاد

خنده از روی لبانم افتاد


بعدِ تو آینه بلعید مرا

بی تو یک ثانیه نشنید مرا


قلعه ی خاطره ها ویران شد

و زمین قسمتی از زندان شد


در و دیوار به من چنگ زدند

شیشه عمر مرا سنگ زدند


سینه ی سوخته دستم دادند

بعد تو ساده شکستم دادند


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

صعود

۰۶
مهر


برای بوسیدنت 

بر سر پنجه 

بلند می شوم.

برای رسیدن به هر قله ی آرزو 

باید صعود کرد.


| ژیلا نوشین فر |

  • پروازِ خیال ...


در گیرودار 40سالگی بعد از یک روز سخت کاری وخلاصی از ترافیک

به خانه می آیی درب را باز میکنی

منتظر نگاه خندانش هستی

همین هم می شود

همان لبخند همیشگی

که تورا از هر خستگی روزانه رها می کند

به این فکر میکنی که چقد سختی کشیدی

چقد تنهایی کشیدی تا بتوانی این روزها را کنارش باشی و کنارت باشد

کتت را درمی آوری

آبی به صورت میزنی

برایت چای میریزد

از همان هایی که دووس داری و عطر هل دارد

می نشیند کنارت

پیشانی اش را میبوسی

حس داشتن آرامش در کنارش

همانی که همیشه میخواستی

اما ناگهان خانه چقد آرام به نظر می رسد

امروز از آن دخترک بازیگوشه لجبازه همیشگی انگار خبری نیست

سراغ دخترت را میگیری

به اتاقش میروی

میبینی کنج تخت در خودش مچاله شده

کنارش مینشینی

در آغوشش میگیری

به چشمانش نگاه میکنی

قلبت درد میگیرد از این چشمان غم آلود

حال دخترکت را میپرسی

دخترت اما طفره می رود از جواب دادن

و تو همچنان مشتاق دانستن

آخرسر لب باز می کند

می گوید پدر!

من عاشقش بودم اما او عاشقم نبود

مهربان بودم برایش اما او سنگدل ترین بود بامن

و قطره اشک گرمی از گونه اش جاری می شود

پشت انگشتانت را به روی گونه اش میکشی

در یک لحظه انگار زمان از حرکت می ایستد

دلت میلرزد

میروی به بیست سال قبل

گذشته هایی که فراموش کرده بودی یادت می آید

بیست سال قبل...

جایی...

زمانی...

روزی...

مکانی...

دختری گفته بود دوستت دارم و تو گفته بودی دوستت ندارم

دختری مهربان بود برایت و تو نهایت سنگدلی را بااو داشتی...

آری...

تو او را در بیست سال پیش جا گذاشتی

اما

دنیا عجیب تکرار می شود....


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


چه فرقی می کند

خورشید از کدام طرف بیرون بیاید

من

هر روز جای خالی ات سلام می دهم

صورتم را تر و خشک می کنم

و به چیزهایی که برای از دست دادن ندارم

فکر می کنم

به تو

به تو

به تو

حالا به نظرت خنده های من در عکس

به کدام بیماری روانی مربوط است؟


| آبا عابدین |

  • پروازِ خیال ...

چه خوب!

۰۶
مهر


چه خوب که این پتو را دارم

چه خوب که لیوانم پر از چای است

چه خوب که سیگارم دود میکند

چه خوب که خوابم نمی آید

چه خوب بود اگر خوابم می آمد؛


چه خوب که این لب تاپ فکسنی را دارم

چه خوب که انگشتانم تایپ می کنند

چه خوب که تنها هستم

چه خوب بود اگر تنها نبودم؛


چه خوب که فردا تعطیلم

چه خوب که پس فردا کار میکنم

چه خوب که الان خوبم

چه خوب که گاهی خوب نیستم؛


چه خوب که این کلمه هست

خوب

خوب

خوب

این کلمه

فشنگی ست که در خشاب اسلحه ی ناامیدی می گذارم ...


| علیرضا میراسدالله |

  • پروازِ خیال ...

رنگی رنگی

۰۶
مهر


در و دیوار دنیا رنگی است

رنگ عشق

خدا جهان را رنگ کرده است

رنگ عشق

و این رنگ همیشه تازه است 

و هرگز خشک نخواهد شد


از هر طرف که بگذری

لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت 

و رنگی خواهی شد


اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ 

شاد باش و بی پروا بگذر،

که خدا کسی را دوست تر دارد

 که لباسش رنگی‌تر است ! ...



| عرفان نظر آهاری |

  • پروازِ خیال ...


میخوام از جنگ ‌بنویسم،

 به زن میرسم

میخوام از مرد بنویسم،

 به زن‌ میرسم

میخوام از درد بنویسم،

 به زن ‌میرسم

میدونی آدما همیشه از دغدغه هاشون مینویسن

مثلا انسان اولیه روی دیوار غار،

گاو کشید.

برای انسان گمشده در مدرنیته،

برای انسانی که لا به لای ماشین ها داره جون میده

چه دغدغه ای قشنگ تر از عشق؟

میخوام از عشق بنویسم

به زن میرسم


| علی اصغر وطن تبار |

  • پروازِ خیال ...


دو نفری که عاشق همن، باید همدیگه رو به یه اندازه دوست داشته باشن. 

وقتی یکی، اون یکی رو بیشتر دوست داره و تند تند در عشقش پیش میره، 

مثل وقتیه که دو نفر دارن یه فرش رو لوله میکنن و یکی تند تند میپیچه و اون یکی عقب میفته. 

نتیجه‌ش یه فرشه که نافرم پیچیده شده. 

هر از گاهی دوست‌داشتن همدیگه رو بررسی کنین.

 گاهی لازمه ترمز کنید تا اون بهتون برسه.

 

| محبوبه دری |

  • پروازِ خیال ...


گفتم عقب بایست! نمی خواهم!

من مثل دره ای ته این راهم

ما هیچ وقت، هیچ کجا با هم...

با بوسه هاش بست دهانم را


| فاطمه اختصاری |

  • پروازِ خیال ...


بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد از نزدیک ببینم ات،

آدم همیشه فکر میکند هنوز وقت هست، اما خب همیشه هم اشتباه میکند.


بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد صدایت را بشنوم؛

اما فکر میکنم اگر صدایت را می شنیدم،

تو را در یک خیابان شلوغ، میان آن همه جمعیت تشخیص می دادم.


بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز عکسی از تو به دستم نرسید؛

اما باور کن مطمئنم تمام عکس هایی که در زندگی دیده ام، هیچ کدامشان تو نبوده ای.

بزرگ ترین افسوسم این است که هیچوقت شماره تلفن ات را پیدا نکردم.

اگر شماره ات را داشتم، قول میدهم چیزی از وضعیت آب و هوا نمی پرسیدم، یا از نتیجه بازی های آخر هفته ی لیگ.

یک راست میرفتم سر حرف هایی که دوستشان داری.

.

بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز نفهمیدم کجا زندگی می کنی

شاید آنجا هستی که دختران چشم های بادامی دارند

و یا در کشوری زندگی می کنی که زن ها نقاب می زنند

یا مثلا آنجا که خانم ها موهای بلوندشان را نمی پوشانند.

حتی میتوانی آنجا زندگی کنی که زن ها دامن های چین دار قرمز می پوشند و با کفش های پاشنه بلندشان، رقص تانگو را خوب بلدند،

اما خوب می دانم که چشم های تو آبی ست

و لبخندت با تمام لبخندها فرق می کند.

.

بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز اسم ات را ندانستم،

اما خب شک ندارم که اسم ات "دریا" ست.

اسم های دیگری هم شاید داشته باشی،

مثلا شاید در خانه "ایمیلی" صدایت کنند، یا "ویرجینیا" و یا حتی "سوفیا".

شاید هم اسمی عربی یا ترکی داشته باشی.

اسم های کوردی هم خیلی به تو می آیند،

اما خب راستش را بخواهی، اسم تو "دریا" ست

و تو نمی توانی اسمی غیر از این داشته باشی.


افسوس های بزرگی در زندگی دارم،

اما راستش را بخواهی

بزرگ ترین افسوسم این است که تو هنوز به دنیا نیامده ای

و شاید هم آمده و رفته ای ...

.

بزرگ ترین افسوسم این است

که من و تو

هیچ وقت

مال یک زمان نبودیم "دریا" ...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

شاعر شدم

۰۵
مهر


شاعر شدم...

که وقتی با موی پریشان

در آغوشم  پرسه میزنی

شعر مردان غریبه را

زیر گوش ات زمزمه نکنم!


اشعار آن ها ارزانی  معشوقه شان

برای مژه های  مست تو

حرف های این مرد شنیدنی تر است...

در آن صبحی که گویی

ناشتا شرب خمر کرده

در آن صبحی که دیشب اش....

غرق در رویای خود..

موهایت را میبافته

در حالی که

روی زانوهایش آرام گرفته بودی...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست

من غلط کردم نگفتم!دین و ایمانم تویی


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

مد

۰۵
مهر


زن ها وقتی زیاد چشم به راه ِ 

نشستن جوجه انگشت هایی مردانه ،

روی شاخ و برگ گیسو شان می مانند،

کلافه از این نداری و نبودن

یک روز 

دست به تبر می برند و 

به جان جنگل گیسو می افتند .

طوری که ما خیال می کنیم مد بوده لابد 

که از ریشه زده

غافل از این که بی نوا

مرد و مردانه 

خودش را شبیه نداشته اش کرده،

که معلوم نشود،

این چهره چهره ی همانی ست که نیست.

مردها ولی صبورترند

آن قدر در انتظار بوسه ی دلخواه می مانند

که زیر پای لبشان علف می روید

ما ولی باز فکر می کنیم مد بوده لابد 

طرف ریش گذاشته

غافل از این که بی نوا

خواسته معلوم نشود

اجاق بوسه نداشته که روی لبهایش 

لحاف کشیده سرما نخورند .

من فکر می کنم  مد 

همیشه دلش برای فقر سوخته

به ویترین  ها نگاه کنی می فهمی

لباس ها 

طوری پاره پوره اند 

که هیچ فقیری

احساس نداری نکند 

و نفهمیم که دارد که ندارد

یا همین عینک دودی

هم به کار پوشاندن گریه و اشک می آید

هم به چشم های کبود می ماند


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


چند ورق مه

می پیچم لای روزنامه

و به پستخانه می روم

می خواهم این وقتِ صبح را

به نشانی ات پست کنم

نفس نفس زدنِ آسمان را

که پایین آمده تا روی صورتِ زمین

برای تو که فکر می کنی

فاصله ها را نمی شود برداشت...


| رضا جمالی حاجیانی |

  • پروازِ خیال ...


من و همسر سابقم بعد از اینکه هواپیمای لندن به پاریس به زمین نشست، از هم طلاق گرفتیم!

وقتی هواپیما از لندن بلند شد، یاد حرف مادرم افتادم، مادرم یکی از مهماندارهای پر سابقه خطوط هوایی بود، اون قدر به هواپیما علاقه داشت که تمام مثال های زندگی رو از هواپیما می زد.

اون می گفت یک مرد باید مردونگیش رو توی چاله های هوایی نشون بده، درست زمانی که هواپیما به شدت داره تکون می خوره و معلوم نیست چند دقیقه بعد تو شعله های موتور هواپیما داره جزغاله میشه یا اینکه داره پاستا با سس آلفردو میل می کنه، اون وقته که باید دست همسرش رو محکم بگیره و با اعتماد به نفس بگه، عزیزم، نگران نباش!

سختی های زندگی هم درست مثل همینه...

اما تنها چند دقیقه بعد از این که هواپیمای ما لندن رو ترک کرد، افتادیم توی یه چاله هوایی!

شوهر بزدل من پاهاش به شدت می لرزید، شلوارش را کاملا خیس کرده بود، لپ هاش گل افتاده بود و در حالیکه محکم دسته های صندلی رو گرفته بود فریاد می زد، خلبان! خلبان! الان سقوط می کنیم؟

اون زمان بود که دستش رو گرفتم و بهش گفتم، عزیزم، نگران نباش، به زودی می رسیم پاریس و دیگه هیچ وقت ما هم رو نمیبینیم!

تو چی؟ از چاله های هوایی می ترسی؟

+خب،من هیچ وقت دوست نداشتم سوار هواپیما بشم!

اما نه از ارتفاع می ترسیدم نه از سقوط کردن.

فقط وسط تکان های شدید چاله های هوایی کسی رو نداشتم که دستش رو محکم بگیرم و بهش بگم، عزیزم، نگران نباش!

چاله های هوایی تنهاییم رو محکم تر می کوبه تو سرم!


| آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی/  روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


میدونی ، این مشاور خانواده  تو تلویزیون اون دفعه میگفت که توی هر کاری که انجام میدین عشق داشته باشین ، مثلا دیدین که مامانا چقدر غذاشون خوشمزه ست ، چون توش عشق و محبت هست ، ممکنه غذای رستوران از بهترین مواد هم پخته بشه اما باز غذای مامان یه چیز دیگه ست . 

یا تو زیر زمین خونه ی مامان جون اینا یه صندوقچه هست که هیچکی تا حالا ندونسته توش چیه هر بار میگفت یه مشت سند و ایناست. اما همین که آقا جون بهش حس خوبی نداشت یعنی اون سندا فقط خوشایند خانم جون بوده . 

حتی اون روز که عمو داشت پسرشو نصیحت میکرد ، گفت یادت باشه که مرد مشکلاتشو میذاره پشت در و وارد خونه میشه . هیچوقت مشکلاتتو واسه اهالی خونه نذار .. 

میدونی داشتم فکر میکردم ، وقتی یه آدم میاد تو زندگی ت ، وقتی پریشان حالی ت واسه اونه ، وقتی خواب و خوراک و دین و ایمانت اون میشه ، دیگه حالا هی آدم بهتر ، حالا هی خوشکل تر و خوشتیپ تر ، تو هنوز دلت پیش اون غذای مامانه ست ، هنوز دلت پیش همونیه که عشق و به پاش ریختی . 

یا صندوقچه ی زیر زمین قلبمون ، هر چقدر هم سخت ، باید خاطرات و توش بریزیم و قفلش کنیم  ، هر کی هم گفت که چی تو صندوقه ، بخندیم و بگیم هیچی یه مشت سنده . یه مشت سند که هر کدومش واسه ادعای اینکه قبلا کسی رو دوست داشتیم کافیه . 

جدا از همه ی این ها ، تو باید فراموش کنی ، آدمی و که از همه ی بهتر هاشم بهتره ، تو باید کلید اون صندوقچه رو بعد از قفل کردن بندازی دور دورا ، چون مرد تو به جای آنکه مشکلاتش را پشت در بذاره و تو خونه بیاد .. خاطرات رو پشت در گذاشت و از خونه رفت ..


| مهتاب خلیفپور |

  • پروازِ خیال ...


چه بوسیدنی است

زنی آلوده به سردی و سکوت

که دل و دست اش

درمانِ بی آرامی های من است


انار سرخی شده ام

در تبِ رسیدن

در انتظارِ شنیدنِ نامم

میانِ شعرهای بُرَنده اش

و دعوت شدن به بوسه های خونین اش

من روی زمینِ دل نشین ترین دردها

خانه ساخته ام


| بهنود فرازمند |

  • پروازِ خیال ...


ما چقدر با هم خاطره های قشنگ نداریم..

یا مثلا چقدر کافه نرفتیم

ما چقدر با هم چای نخوردیم!

فیلم ندیدیم و

 نخندیدیم

آه لعنتی 

ما چقدر با هم خوش نگذراندیم

شهر بازی و تئاتر و سینما نرفتیم

چقدر در آغوش هم از رویا ها و دلواپسی هایمان نگفتیم

ما چقدر همدیگر را نوازش نکردیم و

از دلتنگی هایمان برای هم شعر نخواندیم

ما چقدر عکس سلفی نداریم

و چقدر از کتاب های تازه خوانده ی مان برای هم نگفتیم

چقدر دست هایمان را در هم جفت نکردیم 

از ترس اینکه جدایمان نکنند!

چقدر جلوی آیینه همدیگر را بغل نکردیم و به تصویرمان در آیینه لبخند نزدیم و حسرت نکشیدیم 

که این لحظه تا ابد ادامه پیدا کند!

می دانی چیست؟!

ما خیلی کار های نکرده داریم

من فکر می کنم

 بهتر باشد که برگردی...


| نیاز خاکی |

  • پروازِ خیال ...


مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش


می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم


از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!


دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف...


| فاطمه اختصاری |

  • پروازِ خیال ...


ای ماه مهر! زهر هلاهل! 

باز آ که زنگ های ثلاثه

روزی هزاربار بمیرند


تا کودکان به وقت دبستان

از ترس امتحان نهایی

با نمره ی چهار بمیرند


ای ماه مهر! ماه بداخلاق!

با ایده های محکم و خلّاق

ما را بزن به خط کشی از چوب

ما را بزن به ترکه ی مرطوب 

تا در درون کودک دیروز

مردان بی شمار بمیرند


در این کلاس های رفوزه

لای کتاب های عجوزه

ما چیستیم بر درِ کوزه؟


سقّای عِلم! دست بجنبان

تا گوش های تشنه به دستِ

چَک های آبدار بمیرند


حمّالِ کوهِ پرسش و پاسخ

در جزوه های باطله بودند

        

حمّال تست های گران و

اعقاب گیجِ قافله بودند


حق داشتند آن همه قاطر

زیر فشار بار بمیرند


از رنج های دود شونده

تا خرتناق کام گرفتند


با دود از کتانی چینی

یک عمر انتقام گرفتند


تا حدِّ مرگ، نشئه ی نشئه

ماندند تا خمار بمیرند


یک مشت خطبه خوانده شوند و  

یک مشت نطفه بسته شوند و

هی ماشه ها چکانده شوند و

سربازها به شکل جنین ها

در خاکریزهای درونِ

زن های باردار بمیرند


مادر! مدادْقرمز من کو؟

کو لقمه های نان و پنیرم؟


آخر چطور بیست بگیرم؟

وقتی که دست های فقیرم

فردای درس آن همه باید

در جستجوی کار بمیرند


روزی هزاربار بگو آب

روزی هزار بار بگو نان


مادر! مرا ببر به دبستان

تا روی شاخه های جوانم

گنجشکهای توی دهانم

روزی هزاربار بمیرند


دل بادبادکی ست حصیری

آهی که می وزد دل ما را

تا اوج می بَرد به اسیری


با هر نخِ بریده شهیدی ست

دل های رفته را بگذارید 

در اوج افتخار بمیرند


ای گریه قبضه های تفنگت!

وقتش رسیده است که دیگر 

زندانیان زبر و زرنگت

در موسم تعلُّم و تعلیم

با آخرین گلوله ی تقویم

در لحظه ی فرار بمیرند


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


یکی از همین شب ها

بدون شب بخیر برای همیشه رفت...

نمیدانم تا ابد حسرت این شب بخیر به دلم میماند یا نه...

فقط این را میدانم هر شب قبل خواب بدجور در گوشم زمزمه میشود

که به جای شب بخیر یکی از همین شب ها گفت:

من دوستت ندارم...


| نرگس حریری |

  • پروازِ خیال ...

دردم

۰۳
مهر


دردم همه در مصرع بعد است:

من ماندم و او رفت و نیامد...


| ادیب امینی |

  • پروازِ خیال ...


حالا که فکر میکنم میبینم واقعا او را نداشتم! 

حتی برای لحظه ای...

هیچ خاطره ی بخصوصی به یاد ندارم که بگویم! 

هیچ خیابان یا پارکی نیست که با او قدم زده باشم...

یا مثلا کافه ای که در آن قهوه خورده باشیم و درباره ی آینده و آرزوهایمان صحبت کرده باشیم...

در هیچ شهر بازی سوار بر رنجر نشدیم...

اصلا هیچ هیجانی را تجربه نکردیم!

لعنتی ما حتی یک عکس دو نفره هم با هم نداشتیم!

هیچ چیزِ مشترکی بین ما نبود!

هیچ چیز...

پس این حالت جنون وار در این نقطه از زندگی از کجا آمده است؟

اینکه هرکس و هرچیزی مرا به یاد او می اندازد...

کافه که میروم یاد فلان خاطره یمان در کافه می افتم...

کافه ای که هیچگاه نرفتیم!

نیمکتی در دنج ترین جای پارک میبینم و یاد صحبت های دو نفریمان بر روی آن نیمکت می افتم...

پارکی که هیچگاه نرفتیم!

فلان لباس را که میپوشم یاد فلان تیپم در فلان رستوران با او می افتم...

رستورانی که هیچگاه نرفتیم!

لعنتی تو خیلی زود رفتی...

اصلا انگار امده بودی که بروی!

بروی و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی...

آمدی... حسرت دستانت را بر دلم گذاشتی و رفتی...

حسرت ذوب شدنم پس از هر نگه ساده ی تو...

حسرت نوشیدن یک فنجان قهوه در کنار هم...

دلم عجیب تنگ است...

برای کسی که هیچ خاطره ای با او نداشتم!

برای کسی که نمیشود حتی برای لحظه ای او را داشته باشم!

لعنتیِ دوست داشتنیِ من

برایت دلم عجیب تنگ است...


| سمانه مصطفایی |

  • پروازِ خیال ...

ببخشید

۰۳
مهر


ببخشید که ناگهان پیدایم شد

ببخشید که حس خوبى به تو دارم؛

ببخشید که بد بودم، کم بودم، یا دیر رسیدم؛

که انتظار زیادى از تو دارم؛

ببخشید که حتى

هر چند لحظه اى کوتاه

نتوانستم بگویم دوستت دارم؛

ببخش و در یک قدمىِ دوست داشتن

این پا و آن پا نکن؛

دیگر نمى خواهم فعل هایم ماضى شوند؛

نمى خواهم "دوستت دارم"، "دوستت داشتم" شود؛

در هر حال اما،

ببخشید که من دوستت دارم...


|بهنود فرازمند|

  • پروازِ خیال ...