کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

 

ضربان پایت را می شنوم

در سینه ام راه می روی

ترجیح میدهم که تنها بمانم

به تلویزیون خیره شوم

کتاب بخوانم

پیاده روی کنم

بخوابم

تلویزیون تو را نشان می دهد

کتاب ها تو را می خوانند

پیاده روها تو را قدم می زنند

خواب ها تو را می بینند

 

عزیزم!

همه از اینجا رفته اند

تو که تنهاترین مرغابی جهانی

چرا از من مهاجرت نمی کنی؟

 

| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...

 

هربار یک مصیبت تازه

این غم که رفت، یک غم دیگر

در سینه ات عزای عمومی ست

هربار یک مُحرّم دیگر!

 

اندوه کودکی، غم پیری ست

افسوس روزهای جوانی ست

شاعر بمان که اشک بریزی

در سینه ی تو تعزیه خوانی ست!

 

پشت سرت گذشته ی تاریک

آینده امتداد سیاهی

راهت نداده اند به بازی

مانند کودکی سرِ راهی

 

از دانه های کوچک تسبیح

بیهوده راه چاره گرفتی

چرخاندی و دوباره بد آمد

صد بار استخاره گرفتی

 

بگذار تا موذّنِ بی خواب

با چهره ای عبوس بخواند

چیزی به آفتاب نمانده

فرصت بده خروس بخواند

 

یاغی شدی و ایل و تبارت

به خونت اعتماد ندارند

مُردی و دختران قبیله

نام تو را به یاد ندارند

 

ای کور خواب دیده، چه سخت است

کابوس های گُنگ ببینی

این که نهنگ باشی و خود را

یک دفعه توی تُنگ ببینی

 

فصل سپید و سرخ شدن نیست

باید که سبز و کال بیفتی

یک صفحه شعر باشی و هربار

در سطل آشغال بیفتی

 

در بشکه های نفت فرو کن

خط های شعر تازه ی خود را

راهی به جز فرار نمانده

آتش بزن جنازه ی خود را

 

از میله های یخ زده رد شو

وقتی برای خواب نمانده

پرواز کن پرنده ی بیمار

چیزی به آفتاب نمانده...

 

| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

 

چگونه فراموش کنم

که جوانی من

چطور سرد و خاموش گذشت؟

چه راه ها

دوشادوش آن کس رفتم

که اصلا دوستش نداشتم

و چه بارها دلم هوای آن کس کرد

که دوستش داشتم

حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام

دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم

اما آن بوسه های نگرفته و نداده

آن نگاه های نکرده و ندیده را

چه کسی به من باز خواهد داد؟

 

| آنا آخماتووا / ترجمه: احمد پوری |

  • پروازِ خیال ...

به تو بازگردم

۱۰
مرداد


به من بیاموز

چگونه عطر به گل سرخش بازمی‌گردد

تا من به تو بازگردم...

مادر

به من بیاموز

چگونه خاکستر، دوباره اخگر می‌شود

و رودخانه، سرچشمه

و آذرخش‌ها، ابر

و چگونه برگ‌های پاییز دوباره به شاخه‌ها بازمی‌گردد

تا من به تو بازگردم مادر...


| غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟

تو بیقراری دلهای بیقرار، چه دانی؟


نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی

تو مست باده ى نازی، از این دو کار، چه دانی؟


تو چون شکوفه ى خندان و من چو ابر بهاران

تو از گریستن ابر نوبهار چه دانی؟


چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته

ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟


درون سینه نهانت کنم زدیده ى مردم

تو قدر این صدف ای دُرّ شاهوار، چه دانی؟


تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم

ز بید این چمن ای سرو باوقار چه دانی؟


تو خود عنان کش عقلی و دل به کس نسپاری

زمن که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟


|رحیم معینی کرمانشاهی |

  • پروازِ خیال ...

تمام و کمال

۱۰
مرداد


اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار

نه زیر خطی از سایه‌ روشن

اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار

و خاکستری و سبز و طلایی و درهم

روز دوستم بدار

شب دوستم بدار

و در بامداد با پنجره‌‌ای باز

اگر دوستم داری مرا تکه ‌تکه نکن

تمام و کمال دوستم بدار 

یا اصلا دوستم ندار...


| هوگو ماوریس کلاوس |

  • پروازِ خیال ...


+ چرا رنجم می‌دهی؟

- چون دوستت دارم.

+ نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشی اش را می‌خواهیم نه رنجش را...

- وقتی کسی را دوست داریم تنها یک چیز را می‌خواهیم. عشق را، حتی به قیمت رنج!


| ایتالو کالوینو / ترجمه: مهدی سحابی |

  • پروازِ خیال ...

چقدر دیگه؟

۰۹
مرداد


نشستم توو تاریکی این اتاق

که دنیام بعد تو رنگی نشد

یه جوری به این خونه حس داشتی

که تا وقتی بودی کلنگی نشد


نشستم به حرفات فک می کنم 

به احساسی که ریشه هامو سوزوند 

به ساکی که از توو کمد کوچ کرد

به چتری که روو چوب لباسی نموند


نگو خاطراتی که دارم ازت

یه روز درد دوری رو کم می کنه

هنوزم به عکسات زل می زنم

هنوزم چشات اذیتم می کنه 


من عادت ندارم لباسی به جز

لباسی که دوس داشتیو تن کنم

فقط کافیه اسم تو برده شه 

که سیگارو برعکس روشن کنم


چقد بگذره تا تو یادم بری؟  

چقد دیگه این تلخیو کش بدم؟  

کدوم کافه توو شهر، لطفا بگو 

کجا خنده هاتو سفارش بدم؟  


| کسری بختیاریان |

  • پروازِ خیال ...

خاطره

۰۹
مرداد


خاطره ها 

گاه و بی گاه 

می آیند 

کنارم می‌نشینند 

می‌خندند

گریه می‌کنند

اما پیر نمی‌شوند


| محمدرضا عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...

بافتن

۰۸
مرداد


دلم که می گیرد، قلاب را برمیدارم و شروع به بافتن میکنم.

همینطور می بافم و می بافم تا غصه هایم کمرنگ تر شوند.

یک وقت هایی زیر لیوانی می بافم.

یک وقت هایی شال گردن، یک وقت هایی هم رومیزی و چیزهای دیگر.

بعد می نشینم زل میزنم به چیزی که بافته ام.

و با خودم فکر میکنم یک فرش گرد باید غم بزرگی بوده باشد.


| نیلوفر نیک بنیاد |

  • پروازِ خیال ...

خوابم نیست

۰۸
مرداد


تا شب هراسانم غرورم هست و شورم نه

تا صبح بیدارم خیالم هست و خوابم نیست


| عبدالجبار کاکایی |

  • پروازِ خیال ...

رژ قرمز بزن!

۰۷
مرداد


رژ قرمز بزن

و برو میان شکوفه‌های انار پنهان شو

من هم چشمهایم را می‌بندم

و برای پیدا کردنت

تمام شکوفه‌های باغ را می‌بوسم!


| رحمان نقی زاده گرمی |

  • پروازِ خیال ...

و باران

۰۳
مرداد


اشک،

ژاله‌ی روی برگ...

و قطره ی آبی که از شیر می چکد؛

کدام یک زودتر به دریا می رسد؟


به هر شکلی که حساب می کنم

من انتخاب تو نبوده‌ام

و باران

اجتماع مردانی ست که دوستت دارند.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

صبر کردم

۰۲
مرداد


زخم خوردم، صبر کردم؛ داغ دیدم، صبر کردم...

سالها اندوه تنهایی چشیدم، صبر کردم!


خواستی از دوستانم بگذرم، من هم گذشتم

دشمن دیرینه‌ام را با تو دیدم، صبر کردم...


گفتم آیا وصل نزدیک است؟ گفتی: «خوش خیالی»!

طعنه‌ای تلخ از لبی شیرین شنیدم، صبر کردم...


از دلیل گریه‌ام پرسیدی و بغض گلویم

آمدم پاسخ بگویم، لب گزیدم، صبر کردم...


دل شکستن، بی وفایی، دل به او بستن، جدایی

هر چه کردی من فقط آهی کشیدم، صبر کردم...!


| سجاد سامانی |

  • پروازِ خیال ...


مگر چه می خواهم از وطن؟

جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده.

چه می‌‌خواهم؟

جز تکه‌ای آ‌فتاب و

بارانی که آهسته ببارد،

جز پنجره‌ای که

رو به عشق و آزادی گشوده شود،

مگر چه خواستم از وطن

که از من دریغش کردند.

آه ای میهن مغموم

وطن از پا افتاده

بدرود

بدرود...

| شیرکو بیکس |

  • پروازِ خیال ...