کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نیکی فیروزکوهی» ثبت شده است


زن زیبایی نیستم

موهایی دارم سیاه

که فقط تا زیر گردنم می آید وَ

نه شب را به یادت می آورد

نه ابریشم

نه سکوت شاعرانه

نه حتی خیالِ یک خواب آرام...

پوست گندمی دارم

که نه به گندم می مانَد 

نه کویر...

وَ چشم هایی دارم

که گاهی سیاه می زنَد

گاهی قهوه ای 

وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم

عسلی می شوند و گاهی خیس...

دست هایم...

دست هایم...

دست هایم مهربانند

و هر از گاهی برای تو

به عشق تو شعر می نویسند...

مرا همین طور ساده دوست داشته باش

با موهایی که نوازش می خواهند

و دستهایی که نوازشت می کنند

و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

آن زن من بودم

۲۱
شهریور


کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که بغض داشت

شانه‌هایِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که نیازِ نوازش داشت

دست‌های تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می‌دانستی

آن زن من بودم


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


همه زن ‌ها را با من مقایسه می‌‌کرد. این می‌‌شد که دیگر نه کسی‌ را می‌‌بوسید، نه می‌‌پرستید.

ترسِ از دلبستگی دوباره که گرچه شیرین بود ولی‌ دردی کشنده داشت، آنهم هر روزه... 

وحشتِ وابستگی به نفس‌های کسی‌ که بی‌ خیالِ نفس‌های او حتی بالا نمی‌‌آمد.

انتظار...دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را شمردن برای نزدیک شدن به قلبی که اگر به اسمِ او و برای او نمی‌‌تپید، مرگ را بیشتر دوست داشت....

حقیقتاً در دنیا چند نفر مثلِ من وجود دارند یا خواهند داشت که آموخته باشند دوست داشتن بی‌ هیچ توقعی اصیل‌ترین و بنیادی‌ترین حسِ موجود در یک رابطه است؟

چند نفر در دنیا وجود دارند که می‌‌دانند  ماندگار‌ترین عشق ورزی‌ها از آمیخته شدن بی‌ بدیلِ سر انگشتانِ  مردی شیفته با گیسوانِ آشفته ی زنی‌ دل سپرده، آغاز می‌‌شود؟ 

چند نفر در دنیا می‌‌توانستند از ضربان قلب دیگرى بفهمند چقدر خسته است یا چطور در پیچ و خم‌های روزگار وامانده است؟

چیزی که زیاد بود، زن بود....ولی‌ این عشق...این قلبِ لبریز از بودنِ خودش...و دست هایی‌ سرشار از لمسِ خوبِ خوبِ دستانش...اینها را حتی اگر می‌‌توانست پیدا کند، باز من نبودم... 

چنین بی‌ پروا...چنین پر شور...چنین عاشق.

زنی‌ بودم که در هر بوسه، مردش را می‌‌پرستید...


| همه مادران به بهشت نمی روند / نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


اگر یک روز آن چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، 

چمدانت رو ببندی و بی‌خبر، و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی پشت سرت را هم نگاه نکنی‌

برو...با خیال راحت این کار رو بکن...مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد!

ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند...

چه شد ؟؟؟ مگر مُردیم ؟؟؟ 


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


دلتنگى قوى ترین، واقعى ترین و زیباترین حس دنیاست.

خوش بخت ترین آدمها کسانى هستند که کسی را در زندگى و جایی در قلبشان دارند برای دلتنگ شدن. 

هر بار که قلبم در سینه مى لرزد. 

هر بار که عطش دیدار دوباره تو نفسگیرتر از روزهاى قبل مى شود. 

هر بار که مست لحظه های با تو هستم فکر مى کنم 

چقدر خوشبختم.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


عشق

زنی‌ ‌ست که حواسش به هیچکس نیست

گوشواره‌ هایش را یکی‌ یکی‌ در می‌‌آورد

سرش را به یک طرف خم می‌کند

تا شانه‌هایش پر شود از سیاهی موهایش

دستش را می‌‌برد تا دکمه‌های لباسش را باز کند.


عشق مردیست

که آخرین پُک محکمش را به سیگارش میزند

و آرام...خیلی‌ آرام

زن را در آغوش می‌کشد

درست زمانی‌ که

زن حواسش به هیچکس نیست.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


همیشه آخرین سطر برایش می نوشتم روزی بیا که برای آمدن دیر نشده باشد...

می‌نوشتم روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم، که هنوز دوستم داشته باشی...

می‌نوشتم در نبودنت به تمام ذرات زندگی کافر شده ام جز ایمان به برگشت تو...

امروز برای شما می‌نویسم یقینا آمده است

ولی روزی که من از هراس دیوارها خانه را که نه،

خودم را ترک کرده بودم...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

از آن روز‌ها

۲۶
خرداد


روز‌هایی‌ هم هست که چشم می‌‌دوزی به چشمِ زندگی‌ !

و با همه ی حرمتش تحقیرش می‌‌ کنی‌ 

از آن روز‌هایی‌ که مجهول بودن هر چیزی...هر چیزی...حتی خودت....غنیمتی است...

از آن روز‌هایی‌ که دلت می‌خواهد قید دنیا را با تک تک آدم‌هایش بزنی

قید سایه‌ای را بزنی‌ که چنان یک نواخت در تو تکرار می‌‌شود...

از آن روز‌هایی‌ که بی‌ هیچ آشفتگی‌، کفش‌هایت را پا میکنی‌، سر را در یقه‌ ی بارانی ات فرو میبری ، دست میدهی‌، به دست جیبهای همیشه رفیقت ، بی‌ خیال شمارش معکوسِ لحظه‌هایت می‌‌شوی، بی‌ خیال چشم‌های روز و شب نشناسی ، که حتی در خیال و رویا هم دوره ات می‌‌کنند. 

پر از تمّنایِ یک آرزو، پر از تمّنای یک روزِ خوب ، دوست داری گوشهایت پر شوند از یک صدای آشنا...!

صدای کسی‌ که بی‌ دریغ دوستت داشت ، کسی‌ که بی‌ دریغ دوستش داشتی...


| نیکی فیروز کوهی |

  • پروازِ خیال ...


زن‌ها وقتی‌ خوشحالند لباس‌های زیبا می‌‌پوشند

وقتی‌ خوشحال ترند گوشواره آویزان می‌‌کنند

غمگین که باشند با موهایشان ور میروند

 تنها که باشند کفش می‌‌خرند، کتاب می‌خرند، قهوه زیاد می‌‌خورند

دلتنگ که باشند عینک سیاه بزرگ می‌‌زنند، و دور از چشمِ دنیا، با واژه‌های تلخ، جمله‌های قشنگ می‌‌سازند

دلگیر که می‌‌شوند...فرق می‌کند، گاهی‌ با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند، گاهی‌ با کتابی در دست، کنجِ یک کافه،  بی‌ خیالِ  حضورِ چشم‌های کنجکاو با موهایشان بازی میکنند...

حالا اگر تو مردی باشی‌ که در هر شرایطی با همان لباس ساده، با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جابجا میکنی‌، با  همان حالتِ خودمانی همیشگی‌ و دست‌هایی‌ که بیشتر وقت‌ها تکلیفشان را نمی‌دانند به دیدن زنِ محبوبت بروی ، از کجا خواهی‌ فهمید در درون این موجودِ آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پر جذبه می‌‌دهد؟

چگونه زمان در لحظه ی درد می‌‌ایستد تا به وقتِ تنهایی بغض را به سلاخی چشم‌های منتظرش بفرستد؟ چگونه خواهی‌ فهمید زنی‌ که تا مرز جنون به معجزه ی رویا ایمان دارد، از پشتِ عینکِ سیاهش دیوانه وار دوستت دارد؟


| در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت / نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


همه ی زخم‌ها یک روز خوب می‌‌شوند. 

بعضی‌‌ها زود تر، بی‌ درد تر، بی‌ هیچ ردّی از بین می‌‌روند. یک روز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی اثری از آن نیست. 

متوجه می‌‌شوی خیلی‌ وقت است به آن فکر نکرده ای. یکروز دیگر آنجا نیست. 

بعضی‌ زخم‌ها عمیق ترند. ملتهبند. درد دارند. با هر لمسِ بی‌ هوا، سوزشی از زبری روی زخم شروع می‌‌شود، ریشه می‌‌زند به اعصاب دستانت، به اعصابِ زانوانت، به شقیقه ها، به ماهیچه‌های قلبت، به چشمانت، به کیسه‌های اشکی گوشه ی چشمانت. شب ها، به پهلوی راست می‌‌خوابی‌ و مواظبی زخمت سر باز نکند. روز‌ها روی آن را خوب می‌‌پوشانی. دلت نمی‌خواهد کسی‌ زخمت را ببیند. دلت نمی‌خواهد کسی‌ چیزی بپرسد. می‌‌دانی آنجاست، ولی‌ با همه درد و سوزشش دلت می‌خواهد فراموشش کنی‌. 

یکروز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی از زخم‌هایت تنها خط‌های کج و معوج صورتی رنگی‌ مانده و از درد‌هایت یک یادآوری محو از حسی که مدت‌ها گریبان گیرت بود و حالا دیگر نیست. دیگر نیازی به پنهان کردن هیچ چیزی نداری. از خانه بیرون می‌زنی‌. نفسی تازه میکنی‌. دیگر از خودت و زخم‌هایت نمی‌‌ترسی‌. از آدم‌هایی‌ که زخمی ات می‌‌کنند نمی‌‌ترسی‌. می‌دانی که همه ی زخم‌ها دیر یا زود خوب می‌‌شوند.... 

حتی آنهایی که از عزیزترین‌هایت خورده ای.


| همه ی مادران به بهشت نمی روند / نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

فرصتی نبود

۲۸
ارديبهشت


فرصتی نبود

لحظه‌اش که رسید

نه به دست‌هایش فکر می‌‌کردم

نه آخرین نگاهش

نه رفتنش

نه حتی آرزوی ماندنش

تنها به زمینی‌ که باید دهان باز می‌‌کرد

و با قساوتِ تمام می‌‌بلعید

کسی‌ را که نمی‌دانست، پس از این لحظه

با خودش چه باید بکند.


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

پس باید چه کنیم؟

۱۶
فروردين


نازنینم !

دوست داشتم برایت بنویسم دلت را به هیچ چیزی خوش نکن ... 

نمی‌توانم ... معتقدم به دلخوشی‌های کوچک که لحظه‌های بزرگ را می‌‌سازند.

دوست داشتم بنویسم دل به هیچکس نده. 

دوست داشته باش ولی‌ عاشق نشو ... 

نمی‌‌توانم .. خوب می‌‌دانم زندگی‌ با عشق سخت است، بدونِ عشق سخت تر

دوست داشتم بنویسم بی‌ تفاوت باش، بی‌ خیال، به هیچ چیزی در دنیا فکر نکن ...جراتش را ندارم 

اگر  همین یک کار را هم نکنیم. اگر با خودمان خلوت نکنیم. اگر گهگاهی افکار و تخیلاتِ خود را به مبارزه نکشیم، 

پس باید چه کنیم ؟!


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


به اندازه ی یک فنجانِ قهوه

به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود

از خودش گفت، از قصدِ آمدنش، از چرایِ رفتنش

ساده بود و صمیمی‌

لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی‌ انتها غریب

قهوه‌اش را خورد، دستم را فشرد و رفت

ماجرایِ عجیبی ‌ست بودنِ ما آدم ها

یک نفر برایت چند دقیقه وقت می‌‌گذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می‌‌کند

برای یک نفر، عمری وقت می‌‌گذاری. همان کسی‌ که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، دنیایی را خراب کند

با تاسف نمی‌نویسم

برای بیدار شدن، برای شروع‌های تازه، هرگز دیر نیست

قهوه‌های تلخ، آدم‌های تلخ، روز‌های تلخ، الزاماً به معنی‌ پایانی تلخ نیست

هنوز هم معتقدم ... برای وارد شدن به دنیای دیگران، باید به اندازه یک فنجان قهوه برایشان وقت گذاشت.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

کوپه

۱۰
فروردين


همیشه اولین کوپه

از آن‌ِ زنی‌ ‌ست

که از اندوهِ چشمان مردی خسته می‌گریزد

همیشه آخرین ایستگاه

از آن‌ِ مردی ‌ست

که روزگارش بی‌ حضور مو‌های سیاهِ زن

قطاری را میماند

که عشق را

در اولین کوپه اش

با خود می‌‌برد.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


به مردی که دیر به خانه می‌‌آید

در آغوشم نمی‌‌گیرد

نوازشم نمی‌‌کند

شعری نمی‌‌گوید

شعری نمی‌‌خواند

مرا نمی‌بیند

مرا نمی‌‌خواهد

به مردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد بگویید

با وعده‌های سالیانِ پیشِ ما چه کرده است ..؟


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


زنان، 

خدایانی زیبا و زیرک اند

در بهشتِ هر زَنی‌ 

جهنمی هست 

که روحت را به آتش میکشد ...

با این حال 

اگر قرار است عمرت دو روز باشد 

بگذار در دستان هوس آلود زنی‌ باشد 

که زندگی‌ را 

همان طور که هست عرضه می‌کند

عشق و ناکامی با هم،

این یعنی‌ تمام زندگی ....


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


آدمهای زیادی به دیدارت خواهند آمد،

دستت را می فشارند، روی ماهت را می بوسند

و صمیمانه ترین تبریکات قلبی شان را نثارت می کنند،

ولی... هیچکدام مثل من گوشه مبل خانه ات کز نمی کند، هیچکدام برایت شعر نمی نویسد،

هیچکدام شعر نمی خواند.


من زیرکانه دردم را پشت دود سیگارم پنهان می کنم

و با صدایی که بطور غم انگیزی می گیرد،

برایت می خوانم از غربتم در شهرهای دور،

از غربتت همین نزدیکی ها، از دور بودنت،

از این سالیان سال، از این یک سال دیگر هم،

از این تولدها،

از این جشنهای بدون من، از این جشنهای بدون تو،

از آروزهایی که برایت داشتم، از آرزوهایی که برایت دارم،

از آرزوهایی که پشت دستم را داغ کرده ام

و دیگر نخواهم داشت،

از وعده های دروغ ..

اینکه سال بعد می آیم و هرگز نیامدنم،

اینکه سال بعد منتظرم میمانی و منتظر نماندنت.


من روی ماهت را می بوسم،

صمیمانه ترین تبریکات قلبی ام را تقدیمت می کنم

و مصرانه وعده میدهم سال بعد، همین موقع می آیم،

تو میخندی

و میدانی نمی آیم ...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


مادرم به بختِ سپیدِ دخترانش فکر می‌کند

خواهرم به آفتاب

به روز‌های خوب

به خوشبختی‌

به زن بودن برای مردِ زندگی‌ ا‌ش

من اما به سفر‌های دور

به در هیچ کجای دنیا بودن

به نداشتنِ کسی‌ که مالِ من نیست

به آغوشِ مردی که اسب‌های وحشی گیسوان مرا رمانده است

به گریز

گریز از پیکری بی‌ پرهیز

گریز از اندیشه‌های عریان 

گریز از زنی‌ که رویایش با مادرش یکی‌ نیست

که از روز‌های خوب

بازگشتِ دوباره مردی را می‌‌خواهد

که نه آفتاب را می‌فهمید

نه خوشبختی‌ را می‌‌دانست

نه حتی ماندن را بلد بود 

من ... یک دیوانه ى تمام عیارم ....


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


من آدم استقلال بودم. آدمِ روی پای خود ایستادن.هرگز از سختی‌ها و رنج‌هایی‌ که می‌‌کشیدم، صحبتی‌ نمیکردم. سکوت برای من قدرتِ خاص  خودش را داشت. آه و ناله آدم را حقیر می‌کند. آه و ناله هر کسی‌ را، هر روحِ بزرگواری را کوچک و حقیر می‌‌کند. اینکه دیگران چگونه در موردِ من فکر می‌‌کنند اهمیتِ زیادی نداشت، شاید چون در آن خانه کسی‌، دیگری را نمی‌دید یا حتی به دیگری فکر نمیکرد، اما خودم در مقابلِ خودم باید بزرگ می‌‌ماندم. بزرگ , قوی و سرشار.

 با اینحال گاهی‌ آرزو می‌‌کردم کسی‌ درد‌های بی‌ انتهای مرا از من بگیرد. کسی‌ حالم را بپرسد، کسی‌ پای دردِ دل‌هایم زانو بزند، دستی‌ به شانه‌ام بخورد، حرفی‌ از روز‌های خوب، از روشنایی، از قلب‌های معتبر بشنوم. گاهی‌ آرزو می‌‌کردم کسی‌ انگشتش را محکم روی آن رگ گردنم که همیشه درد می‌‌کند بگذارد و تا می‌‌تواند فشار دهد. آنقدر که نبضِ هر چه التهاب است زیر انگشتانش برای همیشه بخوابد.

جایی‌ خوانده بودم که درد آدم را بزرگ می‌‌کند و روح را صیقل میدهد و تجربه را زیاد می‌کند. هیچ جا ننوشته اند که درد با یک زن ، با یک مادر چه می‌‌کند.

مادران درد کشیده یا زود می‌میرند، یا برای همیشه می‌‌روند، یا می‌‌مانند با چشمانی که رنگِ بی‌ تفاوتی‌ گرفته است و دستانی که زیر ناخن‌هایش جز خستگی‌ چیزی نمیروید ، و گیسوانی که رقص بر شانه‌های زنانه را به خاطر نمی‌‌آورند. مادرانی بی‌ هیچ آرزویی، با ‌دنیایی کوچک. دنیایی بسیار بسیار کوچک

هیچکس از مادرانی که به بهشت نمی‌ روند چیزی ننوشته


| نیکی فیروز کوهی |

  • پروازِ خیال ...

مى لرزد

۰۸
بهمن


پنجره را باز مى کنم

دلتنگى سر مى خورد داخل اتاق

صورتم را آب مى زنم

دلتنگى مى چسبد گوشه راست اینه 

لباس مى پوشم

دلتنگى مى خزد زیر پیراهنم

مى نشیند روى سینه ى چپم

سردش مى شود

مى لرزد

مى لرزد

مى لرزد


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


حرمت نگه می‌‌دارم

اگر نه باید تو را

عاشقانه‌های تو را

خاطرات تو را

می‌بستم به بد و بیراه

بایداصالت  تو را

می‌ بستم به نانجیب‌ترین حرف‌هایِ  رایجِ  کوچه و خیابان

فحشِ  آدم و عالم را می‌‌کشیدم به عشقِ  بی‌ صاحبت

روز‌های بی‌  پدر مادرِ  تنهایی‌

شب‌های لا مروت بی‌ خوابی‌

غروب‌های نحسی که صدای اذان بلند میشود

صدای نفرین‌های مادرم بلند میشود

سایه ی نبودنت قد می‌‌کشد

و من تلخ ترین بغض دنیا را تا ته حیاط می‌‌کشم

تا آبرویت را پیش هر کسی‌ نریزم

خدااااااایِ  من!!!!

با این همه بدی

چقدر هنوز دوستش دارم


| نیکى فیروزکوهى |

  • پروازِ خیال ...


یک روز صبح بیدار می‌شوی

و حس می‌‌کنی‌

چقدر دوست‌اش داری

و خدا

از خیلی‌ دورترها

دلش برای جای خالی‌ کسی‌ 

که دیگر نیست

می‌‌گیرد...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی

کاش هر کدام از ما

در همان سالها پیش مانده بودیم

کاش پس از این سالهای دورِ دورِ 

تصویر هامان

از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد

کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب

آغوش باز نمیکرد

سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد

کاش آن آرامش گم شده

هرگز باز نمی‌‌گشت

کاش بوسه ات

طعمی غریب و تلخ داشت

کاش مارا گریزی بود

از دوست داشتن

کاش شانه به شانه ی هم

در قاب روی طاقچه می‌ماندیم

آنوقت

نیازی به درکِ این آدم‌های تازه

با پیراهنی آغشته به عطر‌های تازه، نبود

هر کدامِ ما

زندگی‌ خودش را داشت

تو، با زنی‌ شبیهِ من

من، با مردی شبیهِ تو


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


و کاش پشتِ انبوهِ خاکستری پنجره

زنی‌ را می‌‌دید

ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد

که مثلِ  فروغ

بوسه می‌طلبید

و باران

و آغوشی بی‌ قرار

و کاش خاطره ی باغِ

از هجوم هیچ کلاغی نمی‌ترسید

کاش هیچکس نمی‌ترسید


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

حسرت

۲۶
مهر


هرگز نگذارید بو ببرند که بعد از رفتنشان چه بر  شما گذشت.

بگذارید در حسرت یک " دلسوزی آنی‌ "برای شما بمانند.

در حسرت اینکه سرشان را با تامل تکان بدهند و زیر لب بگویند  "ببین با خودش و من چکار کرد"

حتی در حسرت یادآوری آنچه از خوب و بد که گذشت.

یادتان باشد، قدرت در دست شما است که توانایی‌ عاشق شدن و دوست داشتن داشته اید.

یادتان باشد، آدم‌های ضعیف که میروند شایسته ی داشتن قلب و احساسِ  شما نیستند.

یادتان باشد، برگشت، گاهی‌ سقوط به اعماقِ حقارتی دو جانبه است. 

قوی باشید و خوددار و بزرگ.

 آدم‌های غمگین و دلشکسته و رنجور را هیچکس دوست ندارد. 


| نیکی فیروزکوهی |


  • پروازِ خیال ...


نازنینم !

از تو دور .... از خانه دور ... از خودم دورم

دلم تنگ است

برای خانه پدری

برای گلدان‌های شمعدانی کنار حوض

برای بوی زعفران شله زرد‌های نذری

برای باغبان پیر که پشت درخت بید یواشکی سیگار می‌کشید

برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه

برای خواب روی پشت بام, یک شب پر ستاره

برای پریدن از روی جوب

برای ایستادن در صف نانوایی

برای خوردن یک استکان کمر باریک چایی

برای قند پهلویش

برای پنیر و گردویش

برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه

برایِ هیاهویِ بچه‌ها پشت دیوار هر خونه


خانه پدری یک بهانه بود

دلم برای کودکی‌هایم

دلم برای نیمه ی گم شده ام

دلم برای خودم تنگ شده است

دلم بی‌ نهایت ، بی‌ نهایت برای تو تنگ  شده است

کجایی‌ تو ؟؟


| نیکى فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


سفرهای تنهایی همیشه بهترند

کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی

قهوه ات را می‌‌خوری

سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد

به مقصد که رسیدی

کیف و بارانی ات را بر میداری

به غریبه ی کنارت سری تکان می‌‌دهی‌

و می‌‌روی

همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن‌ نمی‌کشی

همین که از دردِ خداحافظی به خود نمی‌‌پیچی‌

همین که تلخی‌ یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری

همین یعنی‌

سفرت سلامت


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


حرفِ رفتن که می‌‌شود

هزار چوپانِ دروغ گو پشتِ چشمانم کمین می‌‌کنند

هزار نفر به جایِ من می‌‌گویند

به جهنم که می‌‌روی

بعد هزار نفر در دلم مؤمن می‌‌شوند

دعا می‌‌کنند

که حرفِ رفتن

فقط کارِ چوپان‌های دروغ گوی چشمانت باشد 


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


دلم برای خنده‌های بی‌ دلیل

برای شادمانی‌هایِ بی‌ سبب 

برای بی‌ ریا بودن

دلم برای روز‌های خوشِ

زندگی‌ تنگ شده است


دستم را بگیر

و به من بگو

چگونه در گرگ و میشِ این

روزگارِ پر بالا و پایین

ِ همیشه خاکستری

هنوز می‌‌توانم بخندم ؟؟؟


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

آخرین بار

۰۴
خرداد


آن لحظه که قلبم می‌ایستد

به تو فکر می‌‌کنم

به لحظه‌ای که خبردار می‌‌شوی

حلقه‌های اشک در چشمانت

دستی‌ که بر سینه ات می‌‌فشاری

سری که بر شانه ی معشوقت میگذاری

چشمانم را می‌‌بندم

به چشمانِ تو فکر می‌‌کنم

چشمانت را می‌‌بندی

به آخرین بار

به آخرین نگاهِ من فکر می‌‌کنی‌

برای آخرین بار صدایت می‌‌زنم

میدانم

فرسنگ‌ها دور از من

سرت را بر میگردانی

می‌ ایستی

 یک دقیقه سکوت مى کنى

به احترام قلبی که بخاطرت می‌ایستد


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


روزِ خوبی است فردا ...

تو آخرین سیگارت را می‌کشی

برایِ  آخرین بار فکر‌هایت را می‌‌کنی‌

آخرین نامه ی من را پاره می‌ کنی‌

آخرین نامه ی خودت را می‌نویسی

آخرین نگاه را به این خانه میکنی‌

چمدانِ  کوچکت را بر میداری

هوا بارانی است

و تو ....نمی‌روی

روز خوبی است

فردا ...


| نیکی‌ فیروزکوهى |

  • پروازِ خیال ...

بین ما

۰۱
خرداد


با محبوبم در یک شهر زندگی‌ می‌‌کنم

بین ما

چند خیابان 

چندین خانه

یک پل هوایی

دریاچه‌ای کوچک

و صد‌ها هزار آدمند

 

| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

قلب نیست لعنتی !!

۱۹
ارديبهشت


قلب نیست لعنتی !!!

چیزی است در دلم 

آویخته به بندی

تاب می‌خورد بینِ بغض‌هایِ من

و درد‌هایِ  زندگی‌

نه می‌‌ایستد که مرا راحت کند

نه می‌تپد که ماتمِ تو را کم کند.


 | نیکى فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


سر بگذار بر دردِ بازوانِ من

دستِ نگاهم را بگیر

مرا دچارِ حادثه‌ای کن

که با عشق نسبت دارد !

من عجیب از روزگار رنجیده ام ..


| نیکی فیروز کوهی |

  • پروازِ خیال ...

عاشقان چنین اند

۳۱
فروردين


از سرزمینی می‌‌آمد

که مردمانش

دوستت دارم را

با دوست داشتنی‌ترین لهجه‌ها می‌‌گفتند

و دلی‌ اگر می‌لرزید

یا کنارِ عشق بود

یا به راهِ عشق

و هر بار که دلش می‌شکست

ریسه می‌‌رفت

می‌خندید

بوسه‌ای میداد

و می‌‌گفت

عاشقان چنین اند

بی‌ رحمانه می‌‌سوزند

بی‌ رحمانه تر‌ می‌‌سازند


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


به کوه

به دشت

به بیایان 

به باغ همسایه 

به هر کجا قدم گذاشتم

یکى داشت

به عشق کسی ، چیزی، جایی، آرزویی سبزه ها را گره مى زد

خدای من!!!

آدمها پر شده اند از گم کرده ها

کدام سیزده قرار است روزگار خالی ما بدر شود؟


| نیکى فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


میروم

بغض خواهی‌ کرد

اشک‌ها خواهی‌ ریخت

غصه‌ها خواهی‌ خورد

نفرینم خواهی‌ کرد

دوست ترم خواهی‌ داشت

یک شب فراموشم میکنی‌

فردایش به یادت خواهم آمد

عاشق تر خواهی‌ شد

امید خواهی‌ داشت

چشم به راه خواهی‌ بود

و یک روز

یک روزِ خیلی‌ بد

رفتنم را  برایِ همیشه

 باور خواهی‌ کرد

ناامید خواهی شد

و من برایت چیزی خواهم شد

مثلِ یک خاطر ه ی دور

تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور

و من در تمام این مدت

غصه‌ها خواهم خورد

اشک‌ها خواهم ریخت

خودم را نفرین خواهم کرد

تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود

و امید خواهم داشت به  پایداریِ عشق

و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست

 نخواهی فهمید 

درکم نخواهی کرد

 صحبت از عاشق بودن نیست ... صحبت از عاشق ماندن است

گاهی‌ برایِ اثباتِ عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم .


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


می‌ گفت آدم‌ها گنجشک‌های حیاط پشتی‌ خانه تان نیستند که برایشان دانه بپاشی،

به هر روز آمدنت  عادتشان بدهی‌.

گاه و بیگاه روی پله‌ها بنشینی برایشان درد دل کنی‌ 

یا چشم‌هایت را ببندی و در خلسه ی مالیخولیایی خودت به جیک جیکشان گوش کنی‌.

بعد یکروز حوصله‌ ‌ات سر برود. 

خسته از شلوغی، خسته از بودنشان ، راحت را بکشی بروی.

آدم‌ها حتی مثل گنجشک‌ها نیاز به کیش کیش ندارند. می‌‌روند اما با دلی‌ شکسته...


| نیکی‌ فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شعرها نوشته ام

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...