کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عباس معروفی» ثبت شده است

بوسه ی صبح

۱۰
خرداد


اگر صبح زودتر از من

بیدار شدی،

بوسم کن.

اما اگر من

زودتر بیدار شدم

بر سینه ات

منتظر همان بوسه؛

می میرم...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ؟

ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭼﺮﺍ

ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﻢ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ ﻣﺪﺍﻡ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﯽﭼﺮﺧﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ

ﺩﺭ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ

ﻋﺸﻖ ﻣﻦ!

ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭﺍﺩﯼ ﭼﻨﺪﻡ ﺑﻮﺩ...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

پیام آور بهار

۲۸
اسفند


همانقدر که نرگس پیام‌آور بهار است، 

تو بهارآور خیالی

گفته بودم؟


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

دلتنگی یعنی...

۱۸
شهریور


دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز

به خنده‌های بی‌دلیلت در راه خانه

نگاه‌‌های "مال خودمی"ا‌ت در جمع

دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویده‌ ات

و غوطه‌ور شدن در طعم لب ‌هات

دلتنگی یعنی چشم‌‌های تو امشب سرخ بود

و چشم‌‌های من خیس...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی هزارساله خسته‌‌ام

از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می‌گویم حالا نه

صبر می‌کنم وقتی آمدی


از این اجاق خاموش

این قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها

این شراب که هنوز بازش نکرده‌ام

گیلاس‌های خاک گرفته

بشقاب‌های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می‌گذاشتی

خودم که بهانه‌جو شده

از این انتظار خسته‌ام


همینجا نشسته‌ام بر زمین و فکر می‌کنم

چه خوب که زمین گرد است عشقِ من

می‌روی

آنقدر می‌روی که باز

آنسوی زمین می‌رسی به من...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

گفته بودم؟

۰۳
فروردين


دوست داشتن تو

زیباترین گلی ا‌ست

که خدا آفریده؛

گفته بودم؟!


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

بوی بهشت

۲۳
اسفند


می دانی از وقتی

دلبسته ات شده ام...

همه جا

بوی بهشت می دهد؟


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


«... هیچکس نمی‌توانست به عمق چشمهاش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم.

اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آن می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند.

آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسانتر از بوئیدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند.

و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟

آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟

آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ گاه دچار تردید نشود.

نه. او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ کهنه، تنها ظاهر را نداشت.

این پوشش‌ها را که از تنش برمی‌داشتنی، آفتابت طلوع می‌کرد.»


| سمفونی مردگان / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

موهای تو

۰۱
بهمن


باز عاشقت شدم؛

داشتم آهنگی گوش می‌ دادم

که شبیه موهای تو بود


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

مرد باش

۲۶
آذر


+ مرد باش، می فهمی؟

_ مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند، این یادت باشد.

+ هم بچه باش، هم مرد، اما مال من باش.


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


آمد کنارم نشست،

سرش را به دامنم گذاشت،

پاهاش را دراز کرد و چشم هاش را بست:

«کارم از تکیه گذشته دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.»


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


از سر عادت نیست

که وقتی میروی

تا دم در همراهی ات میکنم

و بعد تا آخرین چشم انداز

تا جایی که سر میچرخانی

لبخند می زنی

مبهوت رفتنت می شوم باز

آخر چیزی از دلم کنده می شود

که می خواهم با چشمهام نگهش دارم

لعنت به رفتنت که قشنگ می روی!


از سر عادت نیست

که هیچوقت باهات خداحافظی نمی کنم

عشق من!

رفتنت همیشه یعنی برگشتن


از سر عادت نیست

که وقتی برمی گردی

حتی موهای سرم میخندد

هیچ چیزی دل انگیزتر از برگشتنت نیست

نارنجی! تو که نمی دانی

وقتی برمی گردی

دنیا پشت سرت بی رنگ می شود


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

غم انگیز نیست؟!

۱۵
شهریور


حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم

کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم

میفهمی؟

میدانی عشق یعنی چی؟

خیال نمی‌کنم بفهمی. هیچکس نمی‌داند من چه حالی دارم، هیچکس...

دلم از تنهایی می‌پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می‌شد.

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید

غم‌انگیز نیست...؟


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟

دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: "در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. 

مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. 

زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. 

گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت... شیرین بود، ادامه دادند ..."


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


مگر نمی‌گویند که هر آدمی یکبار عاشق می‌شود؟

پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز می‌کنی

دل می‌بازم باز؟

چرا هربار که از کنارم می‌گذری نفست می‌کشم باز؟

چرا هربار که می‌خندی

در آغوشت در به در می‌شوم باز؟

چرا هر بار که تنت را کشف می‌کنم

تکه‌های لباسم بال درمی‌ آورند باز؟

گل قشنگم

برای ستایش تو

بهشت جای حقیری ست

با همین دست‌های بی‌ قرار

به خدا می‌رسانمت


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

مرا یادت هست؟

۳۱
ارديبهشت


گفت:«مرا یادت هست؟»

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،

چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟

و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟!


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


گفته بودم؟

گفته بودم بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست؟

بودن،

بی تو قشنگ نیست

عشق من!

قشنگ تویی

قشنگ آفرینش لبخندترین شادی دنیا در چشم‌های توست

قشنگ یعنی دست‌های من

که از عطر نارنج‌هات

مستی از سرش نمی‌پرد

قشنگ یعنی لب‌های تو

که یک باغ آلبالوی رسیده را

در آن شهید کرده‌اند

قشنگ یعنی شانه‌های من

که دست‌های تو را عزیز می‌کند

تو نوزاد شرق بنفشه‌ای

بلوغ شاه‌پسند ساق گندم

چه فرقی دارد؟

کافی ست ببینم چه پوشیده‌ای

تو آنی

صدای یک باغ پرنده‌ای

تو خنده‌ای

بی تو جهان گریه می‌کند

نارنجی!

بیا


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

آه چه بی بَها شدم

۱۱
ارديبهشت


خواب نمیبَرد مرا ؛ یار نمیخَرد مرا

مرگ نمیدَرد مرا ؛ آه چه بی بَها شدم


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


در نور شمع

زن تری ؛

در آفتاب صبح که چشم باز میکنی !

فرشته تر

و من

بین این دو زیباییِ باشکوه !

عاشقانه آونگ شده ام ...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

منتظر

۰۵
بهمن


خودم را آراسته ام

گفتی که ظهر می آیی

و من یادم رفت بپرسم

به افق تو یا من ؟

و تو یادت رفت بگویی

فردا یا روزی دیگر ؟

چه فرقی می کند ؟

خودم را آراسته ام

عطر زده و منتظر

با لباسی که خودت تنم کرده ای ...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


"دوستت دارم" را

در دستانم می‌چرخانم

از این دست به آن دست.

پس چرا

هر وقت می‌خواهم

به دستت بدهم نیستی؟


چرا اینجا نیستی

تا "دوستت دارم" را

از جنس خاک کنم،

از جنس تنم،

و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟

بگذار "دوستت دارم" را

از جنس نگاه کنم

از جنس چشمانم

و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...