کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید مهدی موسوی» ثبت شده است

شکست...

۳۰
مهر

 

دیوار مست و پنجره مست و اطاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است

رویای « تو » مقابل « من » گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاشه ای پـست

 

رویای « من » مقابل « تو » تو که نیستی!

[ دکتر بلند شد...و مرا روی تخت بست ]

دارم یواش واش...که از هوش می رَ...رَ...

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست، دست می کنی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!

یا علم یا که عقل...و یا یک خدای خوب...

« باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟! »

 

من از...کمک!...همیشه...کمک!...خسته تر...کمک!

[ مامان یواش آمد و پهلوی من نشست ]

« با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ... »

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

 

| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


نوشتم که از بغض خالی بشم

که خون دلم، توی خودکار بود

درو باز کردم به تنهاییام

که پشتِ درِ خونه، دیوار بود!

 

سر کوه رفتم که خورشید رو

بیارم به رویای شهر سیاه

جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود

نشستم به گریه پس از چند ماه

 

کشیدم توو هر کوچه عکس تو رو

که این شهر غمگینو عاشق کنم

دویدم به سمت زنی که نبود

که رو شونه ی باد، هق هق کنم

 

به سمت جهان باز شد پنجره

بپیچه توی خونه، کابوس و دود

به در زل زدم مثل دیوونه ها

به جز گریه هیچ کس به یادم نبود

 

کدوم دیو دزدید خواب منو؟

کدوم کوه یخ، دستمو سرد کرد؟

کدوم زن به من جرأت عشق داد؟

کدوم گریه آخر منو مرد کرد؟

 

کدوم چوبه ی دار، توو مغزمه

که قایم شدن پشت من مشت هام!

خودم رو کجای خودم کشته ام

که خونی شده کلّ انگشت هام

 

توو این روزهای بد لعنتی

امیدم به رویای عشقه هنوز

که خورشید پا می شه از خواب مرگ

که می ریزه دیوار حتماً یه روز...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


همه ی زندگیمون درد، همه ی زندگیمون غم

جلوی آینه نشسته م، وسط فکرای درهم

واسه چی ادامه می دم؟ نمی دونم! یا نمی گم!

دیگه هیچ فرقی نداره، بغل تو با جهنم


جلوی آینه نشسته م، خوابم و بیدارم انگار

پشت سر کابوس رفتن، روبروم دیواره، دیوار

پشت سر حلقه ی آتیش، روبروم یه حلقه ی دار

غم اوّلین سلام و آخرین خدانگهدار


خسته ام یه تیکه سنگم، خالی ام یه تیکه چوبم

مث یه قایق متروک، توی دریای جنوبم

جلوی آینه نشسته م، به نبودن مشت می کوبم

دارم از توو پاره می شم، به همه می گم که خوبم!


با تو سر تا پا گناهم، همه چی گندم و سیبه

هوا بدجور سرده انگار، دستای همه تو جیبه

باغمون گل داده امّا هر درختش یه صلیبه

ماهی ِ بیرون از آبم، حالم این روزا عجیبه


جلوی آینه نشسته م، بی سوالم! بی جوابم!

نه چشام وا می شه از اشک، نه می تونم که بخوابم

مث گنجشک توی طوفان، مث فریاد زیر آبم

مث آشفته ی موهات، مث چشم تو خرابم


داشت که انگاری می ترکید، درد دنیا توو سرم بود

منو توو هوا رها کرد، هر کسی بال و پرم بود

روزای بدم که رفتن، وقت روز بدترم بود

این شبانه، این ترانه...گریه های آخرم بود...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را 

و شانه‌های محکم و محکم‌تری را


آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق‌ های دوستت دارم‌تری را


من را رها کن، هر چه ‌می‌خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را


با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید 

و زد رقم آینده‌ی درهم‌تری را


تو آخر این داستان باید بخندی 

پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را


من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز 

هر روز می‌بینی منِ مبهم‌تری را


من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا... 

پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


ظاهراً طول و عرض لبخندم

واقعاً گریه می‌شوم به درون

ظاهراً مثل قبل آرامم

واقعاً قرص می‌شوم به جنون


حالا این‌جا منم با تنهایی

چمدونی که راهیِ سَفره

گور بابای مردم دنیا

توو کتابا جهان قشنگ‌تره


ظاهراً گریه می‌کنم از درد

واقعاً درد می‌کشم از درد

ظاهراً خودکشی نخواهم کرد

واقعاً خودکشی نخواهم کرد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

لعنت به فاصله

۲۷
فروردين


غم‌هایمان خلاصه‌ ی تاریخ است 

لبخندها و شادی مان زوری


ای کاش شانه های غمت بودم 

لعنت به مرز و فاصله و دوری


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

زخم کهنه

۱۳
بهمن


مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته‌ای و نمی روی از یاد...

عاقبت مرد قصه خورد زمین

«عشق»، کنج پیاده‌ رو افتاد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


خوابی و نمی خوابم

در این شب طولانی

ای روزنه ی امّید

در صفحه ی پایانی


می چرخی و می چرخم

از این شب بی امّید

تا صبح فراموشی

تا تجربه ی خورشید


خاموشی و در صحبت

دوری و به من نزدیک

امنیّت آغوشی

در طول شب تاریک


در جاده ی بی مقصد

رفتیم و گریزی نیست

دنیای مرا گشتند

جز عشق تو چیزی نیست!


گفتند که باید رفت

گفتند که برگردم

در اینهمه شک، تنها

ایمان به تو آوردم


پایان شب من باش

چون جای درنگی نیست

جز عشق برای ما

پایان قشنگی نیست....


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

شیشه‌اش مثل آسمان کِدر است

ساعت هشت شب اگر برسی

یک نفر روی تخت، منتظر است


بغلش می‌کنی و می‌خوابی

با تنی که همیشه تکراری ست

توی حمّام گریه خواهی کرد

زندگی شکلی از خودآزاری ست


وسط آینه نگاهت به

بدنی بی‌قواره می‌افتد

حوله را می‌کشی بر اندامت

نفسش به شماره می‌افتد


لحظه را داد می‌کشد از تو

پوستت در میان خاموشی

می‌روی در اتاق‌خواب خودت

با تنفّر لباس می‌پوشی


می‌روی توی هال و بر یک مبل

می‌نشینی برای ویرانی

بعد فنجان چای با سیگار

مثل هر شب کتاب می‌خوانی


صبح بیدار می‌شوی از خواب

وسط مبل و گیجی خانه

هی صدا می‌زنیش بی‌پاسخ

رفته شاید بدون صبحانه


وسط قرص‌هات می‌گردی

با نگاهی کلافه از سردرد

پشت هم هی شماره می‌گیری

او که ردّ تماس خواهد کرد


گوشی‌ات را به پَرت می‌کوبی

می‌نشینی جلوی تلویزیون

بی‌توجّه به هیچ برنامه

در سرت راه می‌روی به جنون


بعد سیگار می‌کشی با بغض

بعد سیگار می‌کشی با درد

می‌روی توی آشپزخانه

گوشت را تکّه تکّه خواهی کرد


بعد موزیک می‌گذاری تا

وسط رقص و گریه می‌میری

می‌روی پای گوشی تلفن

با خشونت شماره می‌گیری


نه که دلتنگ باشی و عاشق

به سرت می‌زند فقط گاهی!

تو که می‌فهمی و نمی‌فهمی

تو که می‌خواهی و نمی‌خواهی


قرص هی پشتِ قرص می‌بلعی

همه‌چی توی خانه مغشوش است

با تهوّع شماره می‌گیری

ظاهراً دستگاه خاموش است!


تن مهم نیست...واقعاً سخت است

روح آدم پر از نیاز شود!

می‌روی توی آشپزخانه

تا مگر شیر گاز، باز شود


می‌روی روی مبل و می‌خوانی

آخرین صفحه‌ی کتابت را

گاز در متن خانه می‌پیچد

تا بگیرد یواش، خوابت را


نه به سردرد فکر خواهی کرد

نه به تنهاییِ اساطیری

نه به فردی نیاز خواهی داشت

تو همین‌جای شعر می‌میری...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

در تو آرامش است و لبخند است

ساعت از هشت رد شده دیگر

و مهم نیست ساعتت چند است...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!


از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی


از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!


از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!


از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم


بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...


از سر زدن به خانه ام مابین ِ رفتن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات


می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم


رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده


پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی


از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت


از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!


بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم


از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها


باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را


باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم


من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...


بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!


صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت اوّلین هماغوشی


از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

نیستم!

۲۷
تیر


شاید از صبح، یک زن تنها

بالشش را گرفته در آغوش

شاید از صبح، گریه می کرده

یک نفر پشت گوشی خاموش


شاید از صبح، دوستی شاعر

خون چکیده ست از سر ِ قلمش

شاید از صبح، مادرم با بغض

روسری را گره زده به غمش


شاید از صبح، جمله ای نصفه

بعدِ افسوس و کاش... منتظر است

شاید از صبح، گربه ای کوچک

پای ظرف غذاش منتظر است


شاید از صبح گریه می کرده

توی یک واگن سریع السیر

اوّلین روزهای بی خبری

آخرین انتظار ِ صبح به خیر


شاید از صبح بوده زیر سِرُم

یک طرفدار با تنی بی حس

نرسیده به هیچ جا و کسی

شاید از صبح، آخرین اس ام اس


شاید از صبح، گوشه ی گنجه

بغض کرده عروسکی ساکت

شاید از صبح، آخرین شعرم

همه جا پُر شده در اینترنت


شاید از صبح می زده باران

بر سر روزهای تابستان

شاید از صبح گشته دنبالم

پدرم توی چند قبرستان


شاید از صبح، اسم من بوده

وسط هر مقاله ی بی ربط

شاید از صبح، گریه دار شده

کلّ آهنگ های داخل ضبط


شاید از صبح، آسمان ابری ست

خون گرم است آنچه می بارد!

شاید از صبح، دشمن سابق

باز حس کرده دوستم دارد!!


شاید از صبح، شاید از قبلاً

شهر، در اختیار ابلیس است

شاید از صبح، شاید از قبلاً

یک نفر رفته، بالشی خیس است


شاید از صبح، آخرین امّید

جمله ای محض ِ دلخوشی بوده

شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل

دختری فکر خودکشی بوده


شاید از صبح، پای یک تلفن

مرد، سیگار بوده با سیگار

مرکزِ ثقلِ شایعات منم!

خبرم رفته داخل اخبار


شاید از صبح نیستم امّا

کف و دیوار خانه ام خونی ست

شاید از صبح، گفتن ِ اسمم

داخل شهر، غیرقانونی ست!


شاید از صبح، بوسه ای در باد

آخرین شکل ارتباط شده

شاید از صبح، در نبودن من

کلّ دنیا تظاهرات شده!


نیستم! تو نشسته ای آرام

ظاهراً وضع زندگی عالی ست!

نیستم! جشن عید فطر شده!

همه ی شهر، غرق خوشحالی ست


نیستم! هیچ چی عوض نشده

غیر اسمی که داخل گوشی ست

نیستم! یا نبوده ام هرگز

زندگی حاصل فراموشی ست


نیستم! مثل آخرین بوسه

نیستم! مثل لحظه ی تردید

نیستم! مثل جمله ای غمگین

که نوشتیم با مداد سفید


نیستم! مثل جنّ زیر پتو

نیستم! مثل چیزهای غلط

نیستم! مثل رد شدن از شهر

مثل یک مرد ناشناس فقط...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


دلخسته ام از شب، بیزار از نورم

این روزها دیرم، این روزها دورم


مانندِ هر سالیم، هستیم و خوشحالیم!

با اینکه مجبوری، با اینکه مجبورم


از روبرو مسدود، از پشت سر مسدود

راهی نخواهد بود، ماهی ِ در تورم


با گریه می خوابی، با گریه بیدارم

با موش ها خوبی! با سوسک ها جورم!


هستی در آغوشم، هستم در آغوشت

مأمور و معذوری، مأمور و معذورم


زنده ولی مرده، در خانه ای کوچک

مرده ولی زنده، مدفون ِ در گورم


با بغض می خندی، با خنده خواهم رفت

تلخ است منظورت، تلخ است منظورم


من اشک می ریزم، تو شام خواهی پخت

تو اشک می ریزی، من ظرف می شورم...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

کسی نمی آید

۱۶
خرداد


شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!


که هی سه نقطه بچینی اگر...ولی...شاید...

کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

چرا عاشقم شدی؟

۱۵
ارديبهشت


و زن نگاه کرد ؛

به مردی که دوست داشت…

و عاشقش ؛

که چیزی از آن مرد کم نداشت!


و زن سوال کرد: 

"چرا عاشقم شدی ؟!

آنوقت روزگار تو ،

اینقدر غم نداشت " 


و مرد گریه کرد: 

"چرا عاشقش شدم؟"


و مرد گریه کرد: 

"چرا دوستم نداشت؟!…"


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

دو، سه !

۲۶
اسفند


دو زن داشتم از دو تا مرد که...

دو تا گریه ی تحت پیگرد که...


دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود


سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی


بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی


سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام


سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من


زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی


سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست


جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار!


تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت


ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش


حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه!

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دو زن داشتم توی یک قلب با...

دو زن مثل دو قطب آهنربا!


سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من


سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم!

سه دیوانه در عصر بمب و اتم


بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی


دو زن داشتم توی یک خانه که...

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که...


سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوری ها ...


| سیدمهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


ناگهان زنگ می زند تلفن،

ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی

سر ِ من روی دامنت باشد


بکشی دست روی تنهاییش،

بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی،

واقعا عاشق تنت باشد


روبرویت گلوله و باتوم،

پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی...

بهترین دوست دشمنت باشد!


دل به آبی آسمان بدهی،

به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی...

دوستت عاشق زنت باشد!


چمدانی نشسته بر دوشت،

زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی

مقصدِ راه آهنت باشد


عشق، مکثی ست قبل بیداری... 

انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت،

تیغ هم روی گردنت باشد


خسته از «انقلاب» و «آزادی»،

فندکی درمیاوری شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی،

توی سیگار «بهمنت» باشد......


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

حس کن مرا

۲۶
بهمن


حس کن مرا در دوستت دارم درِ گوشَت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا؛ حس کن مرا

که مثل تو تنهام...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


نه به فکر تصاحبش هستی

نه به دنبال یه هماغوشی

واسه حرفاش منتظر میشی

صبح تا شب کنار یه گوشی


بغلش می کنی از اونور خط

وسط حرف های ناگفته

بغلش می کنی و مطمئنی:

اتفاق بدی نمی افته...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته

با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته


خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر

برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر


بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن

بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر


پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر

ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر


برخاستن... خیس از عرق... رقصنده در آتش

با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش!


لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر

برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر...


رؤیای فرضی ساختن در خانه ای فرضی

بیدار ماندن بی تو روی بالشی قرضی


از برنمی گردم به شک/ افتادن از بالا

دلتنگی ِ بدجورتر! حتی همین حالا!!


چرخیدن از چرخیدن از من دُور هی من که...

با رقص کاغذها میان گردش پنکه


با رقص در آغوش مشتی مست و دیوانه

شب خانه رفتن در کنار چند بیگانه


با مغز خالی، جیب خالی، سینه ای خالی...

در حسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی


خوابیدن و برخاستن در شهر بی خنده

انسان بی امروز، در رؤیای آینده


سیگار نصفه در میان باد پاییزی

و تو که داری مثل سابق اشک می ریزی...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]


از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد


از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریه می کنی زیر پتو یواش


از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم


از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار می کشی


از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم


از خواب می پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...


از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است


از خواب می پری از داغی پتو

بالا می آوری... زل می زنی به او...


از خواب می پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین


از خواب می پری شب های ساکت 

مجبور عاشقی! محکوم رابطه!


از خواب می پرم از تو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...


از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد


از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای  لباس هام


از خواب می پری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...


[از خواب ها پرید در تخت دیگری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


داری از هوش میری از سردرد

توی لب‌هات باز حس داری

باز لبخند می‌زنی به چشاش

که نفهمه که استرس داری


خواب و بیدار بودنت زجر

همه‌ی زندگیت کابوسه

اون ولی قول داده توو شعراش

برمی‌گرده به آخرین بوسه


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


اون گوشه داره اشک می ریزه

می دونه که رو گریه حسّاسم

بوی تنش تو خونه پیچیده

من، این زن ِ غمگینو میشناسم


می شینه پیشم مثل هر روز و

با قرص و بوسه فال می گیره!

می گم: نمی فهمی دوسِت دارم؟!

می گه: برای عاشقی دیره


میگه که دنیا جای خوبی نیست

هر کی که می فهمه غمی داره

می گم برای عشق، این خونه

دیوارهای محکمی داره


ترساشو می چینه توی ساکش

من مشت می کوبم به آینده

می گه: می دونی خیلی دیوونه م!

می بوسمش تو گریه و خنده


می بینمش که سمت در می ره

با چشم های قرمز ِ خونی

می گه تو حرفامو نمی فهمی

می گه تو دردامو نمی دونی


هر صبح که پا می شم از کابوس

خوابیده تو آغوش و احساسم

می ره که توی گریه برگرده

من این زن غمگینو میشناسم!


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم


شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم


همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم !!


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

کاشکی

۱۵
ارديبهشت


کاشکی آخر این سوز بهاری باشد

کاشکی در بغلت راه فراری باشد


کاشکی بد نشود آخر این قصه ی بد

کاشکی باز بخوابیم، ولی تا به ابد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...