کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۴۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است


گله ها را بگذار!

ناله ها را بَس کن!

روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!

زندگی چشم نداردکه ببیند

اخم دلتنگ تو را...

فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!

تا بجنبیم تمام است تمام...!

مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟!

یا همین سال جدید ؟

بازکم مانده به عید...

این شتاب عُمر است...

من و تو باورمان نیست که نیست!


| فخرالدین موسوی سوادکوهی |

  • پروازِ خیال ...

وقت بهار

۲۹
اسفند


" آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار "

وای از آن سال که بی یار بهارش برسد!


| علی سید صالحی |

  • پروازِ خیال ...


بهار آمد و نیامدی

اما پرستوها

بذر تو را آوردند.

زمین جای مناسبی نبود،

در دلم کاشتمت!


| رضا کاظمی |

  • پروازِ خیال ...

خوش به حالت

۲۹
اسفند


گفتم بیا بشین کنار من یکم تنهایی در کن، خسته نشدی از بس دور اتاق راه رفتی و نرسیدی؟

گفت: بذار خبری ازش نگیرم ببینم اونم خبری ازم نمیگیره؟

گفتم: چی؟

گفت: لامپ آشپزخونه رو روشن گذاشتی؟ نیاد ببینه خاموشه چراغا فکر کنه خوابیدیم بذاره بره.

گفتم: دیگه آخراشه.

گفت: نکنه زیادی لاغریم، قد آغوشش نمیشیم، از ما میزنه بیرون، دیگه مارو نمیخواد؟

گفتم: شام حاضره بیا بشین یه لقمه بخور.

گفت: مرسی، من انقد خودمو خوردم دیگه اشتها ندارم. گفتی چی آخراشه؟

گفتم: اینکه میگی «بذار ازش خبر نگیرم ببینم اونم ازم خبر نمیگیره؟» یعنی دیگه چیزی نمونده برسین به تهش. به نظرم رهاش کن بره.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: هزار بار بهت نگفتم این پسره سُره، سعی نکن با دستات بگیریش؟

گفت: خوش به حالت.

گفتم: تا وقتی جذابی که عادت نشی. تکراری نکن خودتو براش. مثل شطرنج میمونه، نباید بذاری حرکت بعدیتو حدس بزنه.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: زهرمار. چی میگی هی؟ خوش به حال چیم؟

گفت: کسیو دوس نداری، نمیفهمی دوس داشتن یعنی چی.

لقمه تو دهنم ماسید. خواستم سینک ظرفشویی رو پر از آب کنم گردنشو بگیرم فرو کنم تو سینک و بگم: من کل این قدم زدنای بیهوده و پیوسته ی دور اتاقو جزوه شو پاکنویس کردم رو طاقچه س.

دیدم روی دیوار خود عاشق پندارانِ سلیطه سرشت یادگاری نوشتن به چه ارزد؟ به ارزن.

چیزی نگفتم. لیوان آبو گذاشتم پشت لقمه ی ماسیده در گلو.


| محمدرضا جعفری |

  • پروازِ خیال ...


به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار

و من به دیدن تو

چنان در آینه مشغولم

که جهان از کنارم می‌گذرد...


| علی باباچاهی |

  • پروازِ خیال ...

زندگی شاید...

۲۸
اسفند


پدرم دفتر شعری آورد

تکیه بر پُشتی داد

شعر زیبایی خواند

و مرا برد به آرامش زیبای یقین

زندگی شاید

شعر زیبای پدرم بود که خواند...


| سهراب سپهری |

  • پروازِ خیال ...


نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی کشم، این آه از پی آه است


در آسمان خبری از ستاره ی من نیست

که هر چه بخت بلند است، عمر کوتاه است


به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین، ماه است


شب مشاهده ی چشم آن کمان ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است


اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است 


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم

سه شنبه‌ی آخر اسفند

از زیر کرسی تنهایی‌ام

نبودنت را بکشم بیرون

بی‌اندازم کف اتاق

شعر بپاشم روش

کبریت بزنم

و از آتش یک سال انتظار بپَرم...

بهار بی‌حضور تو

کابوس این خواب زمستانی است

دوست دارم

شکوفه، بهانه‌ی تو باشد

تو پیراهن تمام فصل‌ها که در راهند...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...

و عشق...

۲۸
اسفند


آتش

عاشق است که می سوزد

معشوقه تویی 

که از آتش می گذری

و عشق...

مثل چهارشنبه سوری ست

مثل پریدن از روی آتش است...


| بهنام غلامی |

  • پروازِ خیال ...

پیام آور بهار

۲۸
اسفند


همانقدر که نرگس پیام‌آور بهار است، 

تو بهارآور خیالی

گفته بودم؟


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

دست مرا بگیر

۲۸
اسفند


دست مرا بگیر؛ که آب از سرم گذشت!

 خون از رُخم بشوی؛ که تیر از پَرم گذشت...


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...


چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو نفره ی جذابشان بنشینی و عشق کنی از آن همه اشتیاق و علاقه...به تصویر بکشی بوسه هایشان را، به روی کاغذ بیاوری القابی که بهم نسبت میدهند، فداکاری هایی که برای هم می کنند، دوستت دارم هایی که برای هم می آفرینند،

اصلا بعضی ها واقعا شیرین عاشق می شوند و شیرین عاشق می مانند و شیرین زندگی میکنند، این ها به "عشق" اعتبار می بخشند و امید که اگر پایت لرزید و رفتی در حوالی عشق و عاشقی نترسی، دلت خوش باشد که حس خوبی هست، آرامشی هست، علاقه ی جا افتاده ای هست که به این سادگی ها رنگش از روی زندگی روزمره نمی پرد که جایش خیانت بیاید و پنهان کاری و دروغ....

بعضی ها الگوی عشقند انگار، یکجورهایی دل را به هوس می اندازند که عاشق باشد و عاشقی کند، از آن عشق های شیرین ماندنی...

آدم عشق را با نام بعضی ها آغاز می کند و توی جمعی اگر مظلوم واقع شود حرفی برای گفتن دارد، آخر خیلی ها می گویند عشق کدام است، عاشق واقعی کجای دنیا پیدا میشود؟! دلت خوش است ها !!!

آنوقت اگر تو از آن آدم هایی که قشنگ عاشق می شوند توی زندگی ات دیده باشی می گویی عشق هست، من دیده ام از آن واقعی هایش را که مرد برای زنش کتاب می خواند تا خوابش ببرد، ظرف می شوید که دستان بانویش غمگین نباشند و زن برای مردش شعر می گوید و می چسباند روی آینه که یادش بیاورد  چقدر دوستش دارد، کیک می پزد که بگوید اگر تو دوستم داشته باشی هیچ کاری سخت نیست، از آن عاشق هایی که باهم کودکند، باهم بزرگند، برای هم تکیه گاهند و منبع عشق و انگیزه، من دیده ام زوج هایی را که بدون هم مرده اند و عشقشان را هیچ جای این کره ی خاکی جا نگذاشته اند جز در خاطره ی اطرافیانشان، عشق واقعی هنوز هم پیدا می شود، فکر نکن آنها که عشق را به بازی میگیرند برنده اند،

 نه جانم، عشق قدرتمند تر از اینهاست که کسی بتواند آتش به جانش بیاندازند...

همان هایی که خوب عاشقند می دانند!

ما میتوانیم الگوی تازه ای را به قصه های عاشقانه ی دنیا اضافه کنیم!

پس بیا بهم برسیم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

کوی تو

۲۶
اسفند


جز کوی تو دل را نبُود منزل دیگر

گیرم که بوَد کوی دگر، کو دل دیگر؟!


| ظریف اصفهانی |

  • پروازِ خیال ...


باید دلت خوش باشد، وگرنه عید و شادی و تعطیلات در روزها گم‌اند.

باید دوستش داشته باشی وگرنه تنهایی حرف تازه‌ای نیست.

باید دوست داشته شوی، وگرنه بهار همان بهار هر سال است.

باید دلت خوش باشد...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...

چشمانت

۲۶
اسفند


" فی عینیکِ

خلاصةُ حُزنِ البشریَّه... "


در چشمانت 

خلاصه‌ی اندوه انسانهاست...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

خطر

۲۶
اسفند


خندیدن، خطر دیوانه قلمداد شدن را دارد.

گریستن، خطر احساساتی قلمداد شدن را دارد، 

ابراز احساسات، خطر برملاشدن شخصیت را دارد، 

عشق ورزیدن، خطر این را دارد که متقابلا به ما عشق نورزند!

زیستن، خطر مردن را دارد؛ تلاش کردن، خطر شکست را دارد؛

ولی با خطر نکردن، برده‌ای خواهید بود که گرفتار زنجیر قاطعیت شده است و آزادی را به اسارت داده است؛

تنها یک نفر آزاد است، آن که خطر کند... 


| ریچارد لیدر |

  • پروازِ خیال ...

بی آرزو

۲۳
اسفند


صد آرزو به گرد دلم در طواف بود

از حیرتِ جمال تو...بی‌آرزو شدم!


| صائب تبریزی |

  • پروازِ خیال ...

خدای آرزو

۲۳
اسفند


من رسول حسرتم

تو خدای آرزو

تو به ماه رفته ای

من به آه...


| مصطفی حسن زاده |

  • پروازِ خیال ...

کدام آرزو؟

۲۲
اسفند


در استجابت کدام آرزو

از من،

گرفته اند تو را؟!


| زهرا طراوتی |

  • پروازِ خیال ...


ولی فایده اش چیست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه یا بهمان لحظه جور دیگری برگزار شده بود، کار به کجا می‌‌کشید؟

باید برای خودت خوش باشی.

بهترین قسمت روز شب است.

تو کار روزت را انجام داده ای. حالا پاهات را بگذار بالا و خوش باش. من اینجوری می‌بینم.

از هرکس می‌خواهی بپرس.

بهترین قسمت روز شب است...


| کازوئو ایشی گورو / ترجمه: نجف دریابندری |

  • پروازِ خیال ...

زنت باشم

۲۰
اسفند


من چلچراغ خانه ی پیراهنت باشم

روزی کنارت همدمت عشقت زنت باشم


ای وای فکرش را بکن بین همه خوبان

آخر ببینی من فقط وصل تنت باشم


شب های سرد زندگی حتی اگر آید

من همدم دردت چراغ روشنت باشم


می خواهم اینجا باشی و هرشب کنار تو

در حال عشق و مستی و بوسیدنت باشم


من آرزویم بود جای شانه ات بودم

یا اینکه جای دکمه ی پیراهنت باشم


ای کاش من حس لطیف شعر تو بودم

یا کاش می شد بوسه ای بر گردنت باشم 


چیز زیادی از حضور تو نمی خواهم

من قانعم باشی و غرق دیدنت باشم


با اینکه من اسطوره ی فکر و خیالاتم

اما دلم می خواست یک روزی زنت باشم...


| الهه رضایی |

  • پروازِ خیال ...


یک جا هم تصمیم میگیری برای آخرین بار عکسش را نگاه کنی، برای آخرین بار پیام‌ها را بخوانی، به صدایش فکر کنی، چشم‌هایش را به یاد بیاوری، بعد دیگر سراغ مرور خاطراتت نروی و سعی کنی عاقلانه رفتار کنی...

دارم برای بار آخر به خندیدنت فکر می‌کنم!

این بار آخرها چقدر درد دارند.

من این بار آخر را دوست ندارم. می‌خواهم از اول داشته باشمت. جای عکست خودت را.

دارم به خندیدنت فکر می‌کنم. به لب‌هایی که می‌توانست به جای خداحافظی اسمم را صدا بزند، می‌توانست مرا ببوسد.

دست‌هایی که می‌توانست نوازش کند.

قلبی که می‌توانست دوست داشته باشد.

دلم برایت تنگ شده است. این حرف‌ها را نمی‌توانم به کسی بگویم. و تو آنقدر نیستی، آنقدر نیستی که دوباره مجبورم برای بار آخر عکست را نگاه کنم، به صدایت فکر کنم، چشم‌هایت را به یاد بیاورم....

آه! آخر در این حلقه‌ی ادامه دار دیوانه می‌شوم.


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


داشتم دردهایم را می شمردم،

نداشتنت،

نخواستنت،

ندیدنت،

نماندنت...

این "نون" اول فعل ها را

کاش می شد بِکَنی،

جمعشان کنی یکجا؛

بچسبانی به فعل رفتنت...


| رضا کاظمی |

  • پروازِ خیال ...


در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق

یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم

آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...

چرا نگفتم؟

۱۷
اسفند


وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم: عزیزم، این کار را نکن

نگفتم: برگرد، و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه! رویم را برگرداندم

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم

نگفتم: عزیزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم

نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم، چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای، من آن را سد نخواهم کرد...

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم...

نگفتم: اگر تو‌ نباشی زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود،

فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد

اما حالا...تنها کاری که می‌کنم، گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم: بارانی‌ات را درآر

قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم

نگفتم: جاده بیرون خانه، طولانی و خلوت و بی‌انتهاست

گفتم: خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت

او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم...


| شل سیلور استاین |

  • پروازِ خیال ...

غمت

۱۶
اسفند


جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش و دل و جان کشیده‌ام...


| شهریار |

  • پروازِ خیال ...


حتی اگر هرگز

بار دیگر تو را نبینم

احتیاج دارم بدانم که جایی 

در این شهر کثیف ترسناک، 

در گوشه ای از این جهنم سیاه

تو هستی و مرا دوست داری...


| ارنستو ساباتو |

  • پروازِ خیال ...

ته نشین شدن

۱۶
اسفند


همیشه خستگی از انجام دادن کاری نیست، خستگی گاهی از انجام ندادن کاری‌ست؛

کاری که می‌توانسته‌ای و انجام نداده‌ای، نگذاشته‌اند که انجام دهی؛ گویی تمام دنیا غُل و زنجیرت شده که آن کار را انجام ندهی.

خستگیِ انجام ندادن، بسیار کشنده‌تر است، بسیار طولانی‌تر است، بسیار غم‌انگیزتر است.

اصلاً خستگی انجام ندادنِ یک کار، چیزی فراتر از خستگی‌ست؛ و این نوع خستگی، «ته‌نشین شدن» نام دارد. ته‌نشین شدن آدم در خودش. ته‌نشین شدن همه‌ی توان و آرزو و امیدهای آدم در درون خودش.

مثل ته‌نشین شدن ذرات شناور در گودال آبی که سنگی به درونش انداخته باشی.

مثل ته‌نشین شدن دانه‌های خاک‌شیر در یک لیوانِ شیشه‌ای.

از یک جایی به بعد، آدم‌ها هم در خودشان ته‌نشین می‌شوند؛ اما کسانی که ته‌نشین شده‌اند، دوام نمی‌آورند، زنده نمی‌مانند، همان دوران جوانی، زندگی را می‌بوسند و می‌گذارند کنار؛ آن‌ها هم که پوست کُلفت‌ترند و ته‌نشینی در دوران جوانی را تاب می‌آورند، آن را سال‌ها بعد، با چین و چروک‌های صورت و رنگ موهای سرشان پس می‌دهند؛ مثل پدر که چین‌های صورت و رنگ موهایش، خبر از ته‌نشینی بزرگی در او می‌داد که در گوشه‌ای از حیاط آن‌گونه چُمباتمه زده بود.

اصلاً می‌دانید چیست؟ آدم‌هایی که در گوشه‌ای تک و تنها زانوهای خود را بغل می‌کنند و چمباتمه می‌زنند،

همان ته‌نشین‌شدگان هستند؛

همان‌ها که خودشان در خودشان ته‌نشین شده است. 


| بعد از ابر / بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


اگه حس بودن نداری برو

که بود و نبودت عذابه برام

شبا با خیالت قدم میزنم

کمک کن یکم با خودم را بیام


یه عمره که ابری و بارونی ام

یه عمره که می بارمت ،نیستی

زیادن شبایی که کم دارمت

شبایی که کم دارمت نیستی


حواست کجا پرته که نیستی

دروغه که میگی دلت با منه

چراغای تاریک این رابطه

یه عمره که تکلیفشون روشنه


دلم خیلی وقته سیاهه رفیق

دلی که عزادار آیندمه

هنوز خیلی مونده بفهمی چرا

لباس عزا تو تن خندمه


نیازم به گریه شدیده رفیق

یکم شونه واسم امانت بیار

یه خنجر تو مشت و یه مشتم نمک

برا احتمال خیانت بیار


یه رویای دوری یه روز محال

که هرگز حقیقیت نداری رفیق

واسم مثل کوهی پر از دلخوشی

ولی واقعیت نداری رفیق


یکم واقعی تر کنارم بمون

یکم واقعی تر بهم گوش کن

اگه حس بودن نداری برو

منو واقعی تر فراموش کن


| هانی ملک زاده |

  • پروازِ خیال ...

چه دست هایی

۱۵
اسفند


چه دست‌هایی داری،

شبیه بوسه...


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


درخت گفت: دلتنگم 

کاش آزادم آفریده بود، چون تو

انسان گفت: 

اینگونه ناشیانه اگر میدَوم،

ریشه هایم را بریده اند...


| الیاس علوی |

  • پروازِ خیال ...


در شنبه ترین روز جهان از تو سرودم

تا جمعه ترین ثانیه همراه تو بودم


یک هفته پر از هلهله ی نام تو گشتم

یک هفته پراز وسوسه گردید وجودم


گرچه دل تو سخت تر از سخت ترین بود

راهی به دماوندترین کوه گشودم!


از پنجره ی اشک به قلب تو رسیدم

آیینه تَرَک خورد به هنگام ورودم!


با آنکه قناری تر از آواز، تو بودی

من غیر سکوت از لب لعلت نشنودم


نام از تو نبردم نکند شهر بداند

از بس که من از بردن نام تو حسودم!


رودی شده ام وازَده در معرض توفان

از زلزله ی آبیِ این عشق، کبودم!


تو شعرترین شعرترین شعر جهانی

من شاعر گُنگی که فقط از تو سرودم!

 

| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...


گاهی وقت ها که آدم به گذشته نگاه می کند،

می بیند روزهایی که غمگین و عصبی و افسرده به نظر می آمد،

جزو شادترین روزهای زندگی اش بوده است!


| ژرژ سیمنون |

  • پروازِ خیال ...


شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه روبرو عاشق او

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او...


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...


از آخرین باری که سمت کاغذ و خودکارم رفته ام و حس کردم که میتوانم چیزی بنویسم چهارده روز میگذرد.

از آخرین باری که دوستت داشته ام فقط چند ثانیه گذشته است.

آخرین بار همین چند لحظه ی پیش بود. دست راستت را زیر گوش راستت گذاشته بودی و با دهان نیمه باز خوابیده بودی. آب دهانت از روی گونه ات روی بالشت سرازیر شده بود. موهایت در آشفته ترین حالت ممکن دور سرت ریخته بودند. فقط با بالا و پایین رفتن شکمت موقع نفس کشیدن میتوانستم مطمئن شوم که نمرده ای. پاهایت را توی شکمت جمع کرده بودی و تمام فضایی که روی زمین اشغال کرده بودی به صد و چهل سانت هم نمیرسد. به راحتی توی یک بغل سایز متوسط جا میشدی. هیچوقت از هیچ چیزی زیاد نخواستی. همیشه با کم ساخته ای. به جز نون خامه ای. تنها جایی که همیشه از سهم خودت بیشتر برمیداری موقع برداشتن نون خامه ایست.

اگر میتوانستی هیچوقت نمی گذاشتی در این حالت ببینمت. چه خوب که نمیتوانی. این باشکوه ترین تصویری ست که از تو دیده ام. یک موجود صد و شصت و خورده ای سانتی، که در ژولیده ترین حالتش هم کماکان زیباست.

آخرین باری که در سکوت به تماشایت نشسته بودم را به خاطر نمی آورم. امشب اما یک دل سیر نگاهت کردم. وقتی که حواست به من نبود. وقتی که عمیق و آرام خوابیده بودی. که اگر از خواب نپریده بودی و مجبور نشده بودم روی زمین پهن شوم و خودم را به خواب بزنم، حالا میتوانستم با اطمینان بگویم دقیقا شش ساعت و بیست دقیقه است که به تو زل زده ام.


| محمدرضا جعفری |

  • پروازِ خیال ...

برف آمد

۱۴
اسفند


برف آمد که جای پای تو را

بر زمین عمق بیشتر بدهد

برف آمد که با زبان سپید

جغد را از درخت پَر بدهد


از همین قاب مستطیلی شکل

دیده ام ایستگاه آخر را

شیشه‌ها را بخار می‌گیرد

تا نبینم نگاه آخر را


چیزی از آسمان نمی‌خواهم

تو اگر لکه ابر من باشی

زندگی را به گور می‌بخشم

تو اگر سنگ قبر من باشی


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...

بوسه ای بر سر

۱۴
اسفند


بوسه ای بر این سر بدبختی را پاک می کند

سرت را می بوسم.

بوسه ای بر این چشم بی خوابی را می برد

چشمت را می بوسم.

بوسه ای بر این لب عمیق ترین تشنگی را فرو می نشاند

لبت را می بوسم.

بوسه ای بر این سر خاطره را پاک می کند

سرت را می بوسم.


| مارینا تسوتایوا |

  • پروازِ خیال ...


آه از این غربت نزدیک و از آن حسرت دور

عشق در سینه ی من هست و در آغوشم نیست...


| اصغر معاذی |

  • پروازِ خیال ...

او رفته بود

۱۳
اسفند


او رفته بود

و من به این باور رسیده بودم

که قوانین این کشور

به هیچ دردی نمی خورد

وقتی مهمان می تواند وقتِ رفتن

خانه را نیز با خودش ببرد!


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

آنقدر خوبی

۱۳
اسفند


دوست دارم، اینکه گاهی بحث را کِش می دهی

بوسه هایی را که با اصرار و خواهش می دهی


باد می پیچد به خود از حسرتش! وقتی که تو

دست بر مو می بری، آن را نوازش می دهی


عطر شالی لای موها، شرم گل بر گونه ات

چهره ی پاک پری ها را نمایش می دهی


شهر ما شاعر فراوان دارد و تقصیر توست!

آنقدر که سوژه ی ناب سُرایش می دهی


بابل از تبعض ها خسته است...امّا باز شُکر

هستی و این دردها را خوب کاهش می دهی


آنقدر خوبی اگر حاکم شوی بر محکمه

بر تمام مجرمانت حکم بخشش می دهی


| مهدی مهدی زاده |

  • پروازِ خیال ...

زنی تکه تکه

۰۵
اسفند


در خانه ی ما زنی بود

تِکه تِکه! 

دستهایش در آشپزخانه 

چشم هایش دَمِ در 

گوش هایش روی تلفن 

و دلش بیرون از خانه می دَوید... 


| صبا ایزددوست |

  • پروازِ خیال ...


میگه: تو که تازه اومدی بابک! کی قراره بری؟

میگم: همین روزا، چطور مگه مادر؟

میگه: حیف که این گُلا دست و بالمو بستن، وگرنه خودمم باهات میومدم.

میگم: خب گلا رو بسپار دست همسایه بهشون آب بده.

میگه: فقط آب و خاکشون نیس که! این گُلا باید یکی باهاشون حرف بزنه، غصشونو بخوره، مادر میخوان اینا

هیچی نمیگم...

میره دست میزنه به حُسن یوسف

میگه: امروز بهتری انگار

هیچی نمیگم...

میگه: بابک رفتی اونجا هر روز بهم زنگ بزن، میدونم گشنه نمیمونی ولی باید یکی باهات حرف بزنه که دلت نَمیره...

نگاش میکنم

میگم: دیگه نمیرم مادر

نگام میکنه، میگه: چی شد یهو پس؟

میگم: آخه زندگی فقط آب و دونه نیست، مگه نه؟

هیچی نمیگه...

نگاش میکنم؛ میبینم با گوشه چارقدش داره اشکاشو پاک میکنه


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

یک دروغ فاحشم

۰۴
اسفند


من زنم دیوانه‌ام، حتّی اگر گفتم برو

یک دروغ فاحشم، آغوش وا کن بیشتر


| نازنین خواجه |

  • پروازِ خیال ...

غم و رنج

۰۴
اسفند


او گفت: درون قلبت چیست؟

من گفتم: غم و رنج

و او گفت: "بگذار همانگونه بماند، زخم همان جایی ست که نور واردت میشود"


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


کف بالکن نشسته بودم و پاهام رو از لا به لای نرده ها آویزون کرده بودم، یهو صدای پاهاش که روی سرامیک می کشید رو شنیدم، همین طوری که توی تاریکی شب خیره شده بودم به یه لامپ روشن ساختمون رو به رو ای، گفت : باز که بیداری، خوابت نمیاد؟ نشست کنارم گفتم: خواب بد دیدم . فندکشو از کنار نرده برداشت سیگارشو روشن کرد گفت: تعریف کن ببینم .

دستمو بردم توی پاکت سیگارش زیر چشمی نگاهم کرد اومد خط و نشون بکشه واسم با چشماش که نتونست و یه لبخند کج زد، سیگارمو واسم روشن کرد. گفتم : باد میومد، خیلی شدید بود همه چیزو داشت با خودش می برد، با یه متر فاصله رو به روی هم بودیم. میخواستم بیام پیشت تقلا میکردم، زور میزدم، نفسم بند اومده بود، هر یه قدمی که میومدم سمتت باد یه قدم منو مینداخت عقب...

دستش رو انداخت دورم مثل من خیره شده بود به یه لامپ روشن ساختمون رو به رو ای، سرمو تکیه دادم به شونه اش، یه قطره اشک از چشم چپم سر خورد روی پیرهنش، سیگارشو کنار پاهاش خاموش کرد، آروم زیر لب پرسید: میترسی؟ یه قطره از چشم راستم سر خورد تا روی لبم، با بغض گفتم: اگه باد بیاد چی؟ اگه همه چیزو با خودش ببره، حتی تو رو...

سرش رو تکیه داد به سرم، سیگارمو از لای دستم کشید و خاموش کرد.

گفت: میگن آدم هایی که بعده یه مدت طولانی از کما بیرون میان، اولین چیزی که میگن اغلب یه اسمه: مارال، حسین، سارا، وحید، مریم، شیما... ، هرکدوم از این اسم ها ممکنه اولین اسمی باشه که بعد از به هوش اومدن یه آدم هایی با لب های خشک و صدای تیکه تیکه صدا کرده باشن.

باد، بوران، برف، تگرگ، طوفان، سیل، مهم نیست جدا بشیم مهم نیست چی جدامون کنه، حتی مهم نیست هر قدمی که میریم سمت هم یه قدم به عقب هولمون بدن، میدونی میخوام چی بگم؟ دستش رو کشید روی سینه و سرش: تو اینجایی، تو اینجایی. تو اسمی نیستی که یادم بره، یه اسم هایی هست بیشتر از این که اسم یه آدم دیگه باشه اسم تو میشه، واسه این که خودت دوباره زنده بشی، واسه به هوش اومدنت باید صداشون کنی، هر بار هم که به هوش بیام صدات می کنم، حتی اگه تو بالای سرم نباشی.

حالا بخوابیم؟


| مرآجان |

  • پروازِ خیال ...


کجا جا بذارم هوای تو رو؟

چه جوری تظاهر کنم محکمم؟

نفس تا نفس اسم تو با منه

دلم تنگ میشه...منم آدمم


یه جوری نشون کردی احساسمو

که تا آخر عمر وابسته شه

دری که به دیوونگی وا بشه

تو رو از تو میگیره تا بسته شه


به شوق پریدن کبوتر شدم

از آغوش تو آسمون ساختم

واسه لمس آرامشی که نبود

به جای تو جنگیدم و باختم


به جای تو هر روز عاشق شدم

شکستم که باشی به هر قیمتی

تو که دیدی بازی بلد نیستم

چرا اومدی که بری؟! لعنتی


چراهای پی در پی از هر طرف

مثِ پتک هی توو سرم میخوره

"من و تو نداریم" حرف تو بود

یه چاقو کجا دستَشو میبره؟!


فرار از تو و خاطراتت فقط

دلِ تنگمو تنگ تر میکنه

گذشت زمان خیلی خوبه ولی

مسکن یه مدت اثر میکنه...


| سمانه مصدق |

  • پروازِ خیال ...