کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویا شاه حسین زاده» ثبت شده است


من کدامم هستم...؟

پیری ام؟

یا جوانی ام؟

وقتی مرا می بوسی،

به چه می اندیشی؟

پیرزنی را بوسیده ای

که زمانی

زنِ زیبای جوانی بوده؟

یا زنِ جوانِ زیبایی را...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

بالاخره یک روز از اینجا می روم

از مرتب کردن صبح به صبح تخت خوابها

از رژهای ملایم و ضد چروکهای حوالی سی سالگی

از کیفم را بر می دارم و می روم اداره

از آدمهای ماشینهای مجاور

بالاخره یک روز از اینجا می روم

سالها قبل

خیلی سال قبل

یک روز از اینجا می روم

دووور

آنقدر دور

تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد

می فهمی؟

تو تا بحال سالها قبل از اینجا رفته ای

که سالها بعد به اینجا نرسیده باشی ؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


مکالمه های کوتاه...

کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد! 

تا کی سلام کنیم؟

حال هم را بپرسیم؟ 

و به هم دروغ بگوییم که خوبیم؟! 

دروغ هایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند

و صادقانه به هم برسند! 

ما فقط... 

دروغهایمان به هم می رسد! 

من خوب نیستم!!! 

اصلا...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


مرد اگر بودم...

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری، سیگار می کشیدم 

نبودنت دود می شد

و می نشست 

روی بخار شیشه های کثیف قهوه خانه 

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم و انگشتانم را

دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم 

تا بیشتر از یادم بروی 

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما، نامرد هم نیستم

زنم و...نبودنت،

پیرهنم شده است !

| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


بچه که بودم

"پاییز"

با روپوش سرمه‌ ای از راه می‌رسید.

بزرگ‌تر که شدم، پسر همسایه بود...

سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود

مادرش می‌گفت:

گروهبان جریمه‌ اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.

آن وقت‌ ها دوستت دارم را نمی‌ گفتند،

کشیک می‌ دادند...!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

قرار

۰۳
مهر


غم انگیز بود

که خیابان پر بود

از قرارهایی که، 

یکی نیامده بود،

یکی بی قرار و دلشکسته، برگشته بود!

اندوه من اما

از جنس سوم بود...

من با هیچ کس

هیچ کجای این همه شهر

در هیچ کجای این همه خیابان

هیچ قراری نداشتم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


دلم می خواهد چند تن باشم همزمان،

چند تن و همگی زن.

زنانی باشم، همزمان

در چند مکان مختلف

چند زمان مختلف.


یکی از من مثلا  آوازه خوانی باشدکه صدایش غروب ها

وقتی که کارگران در کافه ها ی لب بندر دور هم جمع می شوند 

خستگی را از تنشان در بیاورد 

هر چند دلتنگی شان را دو برابر .


پرستاری باشم همزمان،

که به سربازی مجروح، از امید بگوید.

که قرار نیست صبح فردا را ببیند.

بازیگری باشم که عکسش با چند پونز کوچک 

اندکی

و فقط اندکی

زیبایی به دیوار نمور یک آرایشگاه زنانه بخشیده باشد.


همزمان زنی باشم 

روبروی خودم 

که صورتش را بند می اندازند

و در دلش آرزو می کند زیبایی مرفه هنرپیشه ها را.

بی آنکه بداند عکس ها به سادگی و شکم برآمده اش حسادت می کنند.

دلم می خواهد یکی از خودم در سیاه چادری کوچک به افتادن ناف اولین پسرش فکر کند،

یکی دیگر کلید را از جیب مردش بردارد که غروب ها خودش در را به رویش باز کرده باشد. 

دلم خیلی ها بودن را می خواهد

خیلی جاها بودن را

خیلی وقت ها بودن را...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


تنها دو چشم

تنها دو چشم داشتم

دو دریچه کوچک

و این برای دنبال کسی گشتن

در جهانی که خیلی بزرگ است

کم بود

مرا ببخش

اگر پیدایت نکردم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


بیدار میشوی

به خودت صبح بخیر میگویی

برای خودت چای میریزی

تکیه میدهی به خودت

و فکر میکنی

دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟

و چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود

که بی او

این صبح شهریور

از گلوی آدم پایین نرود؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


بعضی ها را نوشتم ؛

شعر شدند!

بعضی ها را نتوانستم بنویسم ،

اشک شدند!

بعضی ها را اما ؛

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت!

آنها را فقط زیستم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


میتوانی از دوست داشتنم برگردی؟!

دوست داشتن که خیابان نیست

تاکسی بگیری،

بنشینی،

پیشانیت را به شیشه بچسبانی،

آه بکشی و برگردی به پیش از آن...

نه نمی شود!

با دوست داشتنم کنار بیا،

مثل پیرمردها که با لرزش دست هایشان...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


تمام دلخوشیم

زنیست که از من 

توی عکس های قدیمی مان مانده 

از من زنی هنوز

توی آلبوم های کنج کمد با تو خوشبخت است

دست هیچ کس به او نمی رسد

زنی

دستت هنوز دور گردنش

زنی 

دستت تا همیشه دور گردنش

زنی

دستش دور زندگی

به مرگ بگو 

می تواند اگر تو را از او هم بگیرد!

 

| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

فرصت هست

۱۱
تیر


گفتم بیا عکس یادگاری بگیریم

سیاه

سفید

خاکستری 

من روی صندلی چوبی قدیمی بنشینم

تو پشت سرم بایستی و دستهایت روی شانه من باشد. 

گفتی: هنوز فرصت هست

همیشه فرصت هست.

گفتم بیا عکس یادگاری بگیریم 

من شبیه سی سالگی مادرم باشم

تو شبیه روزهایی که هنوز عاشقت بودم

و هر دو بیهوده لبخند بزنیم

به مردی که نمیشناسیمش.

گفتی: همیشه فرصت هست. 

و ندیدی مرگ را که از آن سوی شمشادها

نگاهمان میکرد...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


ابرهایی که توی این عکس‌ اند

تا حالا باید جایی باریده باشند

بی گمان گل‌ های زیادی را رویانده اند

بی گمان یکی از آن گل ها را کسی

برای معشوقه اش برده

و فکر می کنم معشوقه باید

لبخندی زده باشد از شادی

بی آنکه بداند

ما در این عکس

چقدر غمگین بوده ایم!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

من ماده ام

۰۱
تیر


من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

 هر حرفت 

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به حالت سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.


| آوازی برای یک آدم آهنی / رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


درگیر این آشپزخانه ی کوچکم

در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد 

سرزمین هایش را دیده ام

کوههایش را

دریاهایش را

در کتاب جغرافیای دخترم

من اما

همچنان درگیر این آشپزخانه ام

که آسمان کوچکش را

حتی بخار یک فنجان چای هم 

می تواند برایم ابری کند.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

عزیزترین خط

۱۴
خرداد


من این شهر را میشناسم

درست مثل کف دستم

و یادم نمی رود

روی کدام خط این کف دست بود

که دیدمت

و شدی 

یکی از خطوط پیشانیم

عمیق ترین خطم

عزیزترین خط...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


بعضی آدمها برایمان

یک استکان چای داغند

در مسافرخانه ای بین راه

شبی برفی.

بعضی ها 

کبریتی کوچکند

که تاریکی هایمان را روشن کنند

تنها برای چند لحظه ی کوتاه

تنها برای چند لحظه

بعضی ها اما

توی چشمهایمان حلقه می زنند بعد می افتند.

روی گونه های منی حالا

سر می خوری

می رسی به لبهایم

بعضی آدمها چقدر تلخند.


| قرمز همیشه انار نیست / رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

من هیچکسش هستم

۱۶
ارديبهشت


محبوب من

از دوست داشتنم می ترسد

از داشتنم می ترسد

از نداشتنم هم می ترسد

با اینهمه اما

مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست

وطنش بودم اگر

به خاطر من می جنگید

و مادرش اگر

بخاطرم جان...

من اما

هیچکسش نیستم

من هیچکسش هستم 


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

اندوه های زنانه

۲۴
فروردين


اندوه های یک مرد را گاهی

چند نخ سیگار هم می تواند به هم بدوزد و

از لبهایش بشکافد و 

بیرون ببرد از پنجره

اندوه های زنانه اما

خانگی تر ازین حرفها هستند

درست مثل شیشه های مربا

مثل سبزیهای خشک معطر که می کوشند

یک تکه از بهار را

برای زمستان کنار بگذارند


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

دو پیرهن

۲۳
اسفند


ما

دو پیرهن بودیم بر یک بند.

یکی را

باااااد برد.

دیگری را

باران هر روز خیس می کند .


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

شال گردن

۲۰
آبان


حتی ممکن است این شال گردن 

اصلا خوب از آب در نیاید 

و تو را گرم نکند

اما

هر رجی که ناشیانه می بافم

قلب مرا گرم می کند 

و زندگی مان را

من این صحنه را از بچگی دوست داشته ام

زنی که در پاییز 

برای  مردی در زمستان

شال گردن می بافد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

اندوه

۱۹
آبان


اندوه هایمان را پر دادیم

رفتند و 

با جفت هایشان

برگشتند


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

شانه هایم

۱۷
آبان


غم اول از دل آدم آغاز می شود

یا شانه هایش ؟

پس چرا من شانه هایم درد می گیرد 

وقتی که غمگینم؟

نکند دارم بال در میاورم !

 از اندوه ...


| رویا شاه حسن زاده |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم های سیزده سالگی را

روی بخار شیشه ی کلاس کشیدیم

با یک قلب

و حرف اول یک اسم


دوستت دارم های بزرگ تر را

در نامه های عاشقانه نوشتیم

پنهانشان کردیم

_هنوز هم یکی از آن نامه ها آنجاست

من از ترس مادرم

جوری پنهانش کردم که حتی خودم هم نتوانستم پیدایش کنم_


و زنان در حوالی سی سالگی

شاید دیگر 

قلبی روی بخار شیشه نکشند

اما

هنوز هم پر از دوستت دارمند 

چند تا از دوستت دارمهایم را

برایت 

مربای آلبالو درست کرده ام

چند تا را

گرد گرفته ام از اشیا

با یکی از آنها

پیرهنت را اتو کرده ام

و با یکی

با یکی دارم

این شعر را برایت می نویسم.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

نوار زندگی

۱۲
خرداد


به دخترم گفتم

آنها که زندگی شان شبیه صفحه ی مانیتوری است که دارد

نوار قلبی یک مرده را نشان می دهد 

خوشبخت ترند

که من زندگی ام

نوار قلبی یک نفر بود که داشت می دوید

دارد می دود

می دود....


 | رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


زندگی ما

آن قدر هاهم رمانتیک نبود ،

هست ؟

که مثلا عصرهای آرام سه شنبه 

درکافه ی دنجی

باهم قهوه بنوشیم .

که مثلا

اسم های مان را روی ماسه های  ساحل بنویسیم ،

شهرما 

یک دریاچه ی خشک شده بیشتر نداشت 

ندارد 

_آن هم که فقط نمک روی زخم آدم می پاشد_

نه !

زندگی ما رمانتیک نبود 

نیست 

وشهرمان

حتی قطاری ندارد

که از پشت شیشه هایش 

مثل سربازهای فیلم های جنگ جهانی 

برایم دست تکان بدهی.

با این همه اما

گاهی

گاهی که برق می رود

شمع روشن می کنیم

مثل کافه های فیلم های فرانسوی

گاهی هم برای بچه های قطار شهربازی دست تکان می دهیم.

زندگی ما

اصلا رمانتیک نبوده اما 

فردا که فیش آب را پرداخت می کنی 

پشتش را بخوان

زنی در خانه داری 

که شاعر است و می تواند 

با همان جمله ی «دوستت دارم» پشت فیش ها هم غافلگیرت کند.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

زخم

۰۵
خرداد


من زخم های بی نظیری به تن دارم اما

تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان

عزیزترین شان 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 

که هیچ کدامشان 

به پای تو نرسیدند 

به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی

و هر بار

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

گم شدم...

۰۳
خرداد


شبیه مه شده بودی !

نه می‌شد در آغوشت گرفت

و نه آن‌سوی تو را دید !

تنها می‌شد ،

در تو گم شد !

که شدم ...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

یکی من یکی تو

۱۹
ارديبهشت


معامله ای پایاپای

یکی تو

یکی من

یکی من

یکی تو

نمی‌بخشمت

اگر حتی یکی از موهایت بیشتر از من سفید شود

بیا به اندازه ی هم پیر شویم

بیا با هم بمیریم

راستش را بخواهی

من هنوز از مرگ می ترسم

و فکر میکنم با هم مردن

تنها راهی ست که می تواند

ترس آدمی از مرگ را فرو بریزد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


خدا بعضی ها را

از چشمهایشان آفریده

اول چشمهای مرا آفریده مثلا

بعد زل زده توی مردمکهایم

و با خودش گفته

باید چیزی شبیه باران بیافرینم

که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند

بعد 

برای چشمهایم صورتی کشیده

دست

پا

قلب

و گفته این آدم حتما باید زن باشد 

ابر مونثی

که یک عمر ببارد 

گاهی 

سر بر شانه ی کوهی

وگاهی

در عمق تنهایی...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

برای چه اینقدر زنی
که از یاد آن مرد نمیروی
نمیروی زندگی ات را بکنی
ظرف هایت را بشویی
ملافه ات را بتکانی
و آنقدر بچه بیاوری که مادر شوی
اما نه
من مطمئنم
مادربزرگ هم که شدی آن مرد
به تو فکر خواهد کرد
به تو روی نیمکت های پارک
به تو در باجه های بانک
به تو با آن ترانه لعنتی.

| رویا شاه حسین زاده |
  • پروازِ خیال ...

پیامبری مونثم

۲۲
فروردين


پیامبری مونثم

با موهای روشن کوتاه

و اندوه های  تاریک بلند

تا می توانید 

به من ایمان نیاورید!

من خود از بهشتی که وعده می دهم گریخته ام

جایی که فرشته های زیبای زیادی دارد

به درد زنان نمی خورد.

تا می توانید 

به من بخندید

و به اندوههایتان

حتی تا نمی توانید هم بخندید.

جهان اتفاق خنده داری بیش نبوده

و قبر پدرانمان را اگر بشکافیم

نیششان تا بنا گوش باز است.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


ما در شرایط مشابه

زندگی های مشابه

و اتفاقهای مشابه

غصه های نامتشابهی داشتیم

و با بغضهای شبیه به هم 

گریه های متفاوتی

که زندگی بر هر کداممان 

جور تازه ای سخت گرفته بود

سخت.

گذشتیم اما

شاید هم نه

ایستادیم 

تا اتفاقها و زمان از رگ و ریشه مان بگذرد

حالا

غروب فروردین است

کوهها دارند پیش می آیند 

که بایستند در مقابل خورشید 

من 

و این ماهی قرمز جامانده از هیاهوی اسفند 

خیره می شویم به هم

تا در نگاهی شبیه به هم 

قطعا به چیزهای نامشترکی فکر کنیم

رو بروی هر دوی ما هرچند

گلدان بنفشه ی مشترکی هست 

که نمی دانیم

بهار او را به ایوان آورده

یا او بهار را


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


چقدر به چشم من آشنایید !!!

من شما را جایی ندیده ام؟

قبلا

بعدا؟

صف نان؟

اتوبوس؟

شاید هم الست

وقتی خدا از ما 

سوگند می گرفت

که فراموشش نکنیم.

_از خدا پنهان نیست

از شما چه پنهان_

من گاهی فراموشش کرده ام

مثلا همین حالا 

که دارم فکر می کنم

این چشمهای خیس را

کجا دیده ام قبلا

صف نان؟! یا 

یا در صورت خداوند؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...