کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۲۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است


دلم باران

دلم دریا

دلم لبخند ماهی ها

دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور

دلم بوی خوش بابونه می خواهد

دلم یک باغ پر نارنج

دلم آرامش تُرد و لطیف صبح شالیزار

دلم صبحی

سلامی

بوسه ای

عشقی

نسیمی

عطر لبخندی

نوای دلکش تار و کمانچه

از مسیری دورتر حتی

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد

دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند

دلم آوازهای سرخوش مستان بی دل

نیمه شب ها زیر پوست مهربان شب

دل ای دل گفتن شبگردهای عاشق دیروز

دلم دنیای این روز من و ما را

به لطفِ غسلِ تعمیدِ کشیشِ عشق

از اول مهربان تر شادتر آبادتر

حتی بگویم زیرو رو وارونه می خواهد

دلم تغییر می خواهد...


| بتول مبشری |

  • پروازِ خیال ...


مثل دو کوه، ساکت و سنگین کنار هم،

سر روی شانه‌های هم و سوگوار هم


ما هر چه می‌کشیم از این عشق می‌کشیم

کاری نداشتیم وگرنه به کار هم


قسمت نبود پیچک آغوش هم شویم

دسته گلی شدیم، به روی مزار هم


دارایی‌ام تو بودی و من هم نداری‌ات،

یک عمر ساختیم به دار و ندار هم


حالا کنار جاده به این دلخوشیم که

دستی تکان دهیم برای قطار هم


منظومه‌ی من و تو به پایان رسیده است

سیاره‌مان چه دور شده از مدار هم


یک روز می‌رسد که شبیه غریبه‌ها

سنگین و سخت می‌گذریم از کنار هم


| بهروز آورزمان |

  • پروازِ خیال ...


چه طور به لب هایم،

چه طور به دست ها

و به چشم ها 

غیر از دوست داشتن تو 

می شود درسی داد! 

دانستنی های آدمی

جز جای خالی یک آغوش

همه از یاد رفتنی هستند...


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

آهم

۲۹
بهمن


آهم که هزار شعله در بر دارد

صد سلسله کوه را ز جا بر دارد

من رعدم و می ترسم اگر آه کشم

سرتاسر آسمان ترک بر دارد


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...


همه‌ی ما توسط کسانی که دوستمان داشته‌اند، 

ساخته و باز ساخته شده‌ایم؛ 

ما اثر افراد اندکی هستیم که در عشقشان به ما سماجت به خرج داده‌اند...


| فرانسوا موریاک |

  • پروازِ خیال ...


بچه که بودم کفشهای خواهرم را قایم میکردم که نرود. تازه شوهر کرده‌بود. نه هم‌سن و هم‌بازی من بود، نه برایم قصه میگفت و نه هیچ رابطه‌ خاصی بین‌مان بود. ولی «بود». در خانه بود-خانه‌خودمان-و حالا که رفته بود،معنی‌ش این میشد که دیگر «نبود». جای «بود»ش خالی میماند. عین هر بار که می‌آمدند من کفش هایش را قایم میکردم و هربار مادرم میگفت «اذیت‌شون نکن. بذار برن؛ بازم میان» و هربار خواهرم به کفشهاش میرسید و میرفت و من میماندم و حوضم.

همین خواهرم که داشت میرفت،مادرم گفت «داری میری»و گریه کرد. پشت‌بندش ماهم گریه کردیم. چیزی نگفتیم و گذاشتیم برود. خواهر دوم‌ام که میخواست برود،من منتظر بودم ببینم مادر کی برایش گریه می کند. سر صبحانه بود؛ روز جمعه. صبحانه روزجمعه قاعدتا باید وعده خوشایندی باشد‌به‌ شرطی که مادر آدم بی هوا نگوید «تو هم داری میری» و نزند زیر گریه که پشت‌بندش ما هم گریه کنیم و لقمه‌های خیس‌اشک را تندتند قورت بدهیم.

بعد شد نوبت خودم. شش،هفت سال گذشته‌ بود و من بارها صحنه‌ای که مادرم باید می گفت «تو هم رفتی بالاخره؟» و بعدش می زد زیر گریه را در ذهنم کارگردانی کرده‌بودم. راستش نگران بودم نکند این سکانس برای من اتفاق نیفتد! که افتاد.

حالا ربع‌قرنی از شبانه‌های کفش‌قایم‌کنی می گذرد. خواهرم گاهی می گوید «چقده سنگ‌دل شدی،دلت برای ما‌هم تنگ بشه بابا!» و صدایش، صدای آدمی‌ست که هم دل‌تنگ‌ است هم دلش میخواهد دل کسی برایش تنگ باشد. من می‌آیم که بگویم مرا معلم‌هجرِ تو سنگ‌دلی آموخت، خواهر! می‌آیم بگویم وقتی داشتی یادم می دادی که‌ نباید کفشهات را قایم کنم، من هم داشتم یاد می گرفتم که آد‌م‌ رفتنی، رفتنی‌ست؛ حتی بدون کفش. داشتم یاد می گرفتم به جای خالی آدمها عادت کنم. داشتم یاد میگرفتم باید «بگذارم» بروند دنبال کارشان،عشق‌شان،زندگی‌شان. داشتم یاد می گرفتم مثل سنمارِ معمار، همیشه یک آجر استثنایی بگذارم توی دیوار بلند قصر رابطه. که روزی اگر دیدم دارند از بالای همان قصر پرتم می کنند پایین، جای آن یک آجر را -که با کشیدنش تمام قصر فرو میریزد و رابطه ویران میشود- فقط من بدانم و بس. و بکشم‌ش. می‌آیم بگویم خواهر! آدم‌ها دو چیز را خیلی خوب یاد می گیرند: به خودشان دروغ بگویند و خیلی به دلشان محل نگذارند.

خواهرهایم گاهی دل‌تنگ من میشوند. شاید برای من، خانه، برای جای خالی‌مان گریه هم بکنند. اما به‌هم که می رسیم،خیلی از دلتنگی نمی گوییم.آدمی که جای خالی زیاد دیده‌ باشد، به رفتن آدم‌ها عادت کرده‌ باشد و دل‌تنگی را یاد گرفته باشد، خیلی حرف نمی‌زند؛کلا. سکوت می کند،لبخند می زند،چای می نوشد و در سکوت دلش را می گذارد که خودش با خودش کنار بیاید.


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


نبین به چهره جوان مانده‌ام...دلم پیر است

من از شکست و شکست از صدای من سیر است


تو را قسم به عزیزت که پیش من دیگر

نگو که شیر، اگر پیر هم شود شیر است


کسی مرا نپسندید و باز می‌چرخم

که این حکایتِ تلخِ چراغِ آژیر است...


چه قدر خاطره‌ی ناتمام دارم من!

که اسم تک تکشان حکمت است و تقدیر است


مرا امید به یک اتفاق تازه نده

برای خیلی از این اتفاق‌ها دیر است...


من از نماز به این نکته‌اش رسیدم که

سلام وقتِ خداحافظی چه دلگیر است!


| سید سعید صاحب علم |

  • پروازِ خیال ...


گفت:  آدما دو جور گریه دارن؛

وقتی که خیلی غمگینن و وقتی که خیلی خیلی غمگینن.

گفتم: خب مگه اینا فرقی هم دارن؟

گفت: آره؛ دومی دیگه اشک نداره...


| بعد از ابر / بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


من حتی بلد نبودم بگم دوسِت دارم جاش می‌نوشتم دوست دارمت!

ولی کاش می‌دونستی پشت همه سلام‌ها، کجایی‌ها، رسیدی خبرم کن‌ها، مراقب خودت باش‌ها،

حتی خنده ها و سکوت‌ها و راه رفتن‌ها، چقدر، چقدر، چقدر، دوست دارمت...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...

شما جان منی

۱۶
بهمن


مثل یک معجزه ای، علت ایمان منی

همه هان و بله هستند و شما جان منی


| صبا زمانی |

  • پروازِ خیال ...


ما خواستیم زندگیِ خوبی داشته باشیم و به همدیگر گفته بودیم «خداحافظ».

ما خواسته بودیم آن یکی مواظبِ خودش باشد و هنوز به موقع پایمان را رویِ پدالِ ترمز می‌گذاشتیم، مسواک می‌زدیم، فیلم می‌دیدیم، به دوست‌هامان می‌گفتیم همه چیز رو به راه است. ما به همدیگر گفته بودیم خداحافظ و زیرِ پاهامان خالی بود.

خواب می‌دیدم دندانمان تویِ دستشویی می افتد. ما به همدیگر می‌گفتیم خداحافظ اما غذایِ مورد علاقه‌مان را هنوز دوست داشتیم. ما شب‌ها از بغض دماغمان پُر میشد، قلبمان می گرفت اما فرداش هنوز نگران بودیم تیمِ محبوبمان گل نخورد. ما به همدیگر می‌گفتیم خداحافظ... گریه را هُل می‌دادیم توی دندان هامان اما حواسمان به تاریخِ بیمه‌ی ماشین بود، ما کلاهمان را حوالیِ هم ول می‌کردیم و سراغش نمی رفتیم، اس ام اس هامان پاک می‌شد.

ما کتاب های قرض گرفته را پس می‌فرستادیم، ما مشت می‌زدیم به قلبمان، اما هنوز رأسِ ساعت به باشگاه می رفتیم. ما دیگر به هم فحش نمی دادیم، داد نمی‌زدیم. ما دیگر بوس نمی‌فرستادیم، توی ترافیک نمی‌ماندیم، باهم نمی‌خوابیدیم. ما گفته بودیم خداحافظ، رسمی دست داده بودیم. ما اسمِ هم را تویِ گلومان قورت دادیم، نگاه نکردیم. دیگر بویِ هم را دوست نداشتیم، وقتی از هم می‌نوشتیم فعل هامان ماضی بود. حسرت داشتیم، آه‌مان در می‌آمد، اما هنوز قیمتِ تورهای تفریحی را چک می‌کردیم، کانال های خبری‌مان میوت نبود.

ما گفتیم: «زندگیِ خوبی داشته باشی، خداحافظ»... توی دلم فکرکردم لابد نمی‌شود. گفتم حتما از گریه می‌میرم، خانه‌مان را آب می برد. گفتم اگر تولدم بشود و نباشی زنده نمی‌مانم، دیگر نمی‌خندم، همه‌اش آهنگ‌های غمگین گوش می‌کنم، با کسی نمی پلکم. اما زندگی همیشه همانجور پیش می‌رود که می‌خواهد.

زندگی هنوز قبض می‌فرستد درِ خانه‌ات که مجبور شوی پاهات ‌را کنی تویِ کفش، زندگی هنوز موجودیِ حسابت را اس ام اس می‌کند، به مادرت می گوید دقیقه‌ای چهل بار زنگ بزند، زندگی به بازیگرِ محبوبت فیلم‌نامه‌های جدید می‌دهد، کتابِ نویسنده‌ی مورد علاقه‌ات را چاپ می‌کند. زندگی فشارِ خون پدرت را بالا می‌برد، دوست هات را توی تصادف می‌گیرد، شغلِ جدید برایت پیدا می‌کند.

زندگی همه چیز را آنطور پیش می‌برد که می‌خواهد و ما که به همدیگر گفته بودیم خداحافظ؛ بعدِ مدت‌ها با صدایِ آرام و گمشده به هم زنگ می‌زنیم و می‌پرسیم: « این مدت چطور گذشت؟! »


| الهه سادات موسوی |

  • پروازِ خیال ...

کاش می شد...

۱۵
بهمن


کاش می‌شد نگهت دارم؛

تا روزی که

هر دو بمیریم...!


| بلندی‌های بادگیر / امیلی برونته |

  • پروازِ خیال ...


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش

مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟

مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟

گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است

یکی نبود جهان کبود سهم من است

و کوه نعره زد اینک: صعود سهم من است

به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم

علاج واقعه را در سفر نمی بینم

به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم

و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟

قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟

یکی بُرید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟

رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


وقتی تو یه رابطه عشق میذاری و دوست داشتنت رو خرج می‌کنی، 

ترسناک‌ترین جمله‌ای که میتونی ازش بشنوی "تا قسمت چی باشه" است.

عزیز دل،  

من قبلا" بخاطر همین یه جمله روزها خودخوری کردم و شب‌ها بیدار موندم....

حرف من این نیست که به قسمت اعتقاد ندارم اما 

اینو خوب تجربه کردم که قسمت مسولیت اشتباهای مارو به گردن نمی‌گیره

و ما فقط خودمون با این جمله گول میزنیم و منتظر می‌مونیم تا فرصت‌هامون از دست بره.

دیگه هیچوقت به دختری مثل من نگو "تا قسمت چی باشه"

دلم میخواد اگه خواستنی در کار هست توی گوشم فقط بخونی "چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد"

من توی منتظر بودنت واسه "قسمت شدن یا نشدن" به نخواستنت میرسم و دست دلمو می‌گیرم و میرم.


| سامیه ش |

  • پروازِ خیال ...


خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی؟


| سیمین بهبهانی |

  • پروازِ خیال ...


اما بیایید یک چیزی در گوش‌تان بگویم:

رفتن، نبودن، نباید زیاد طول بکشد.

نباید عادت شود.

نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد.

نباید گذاشت دل به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید.

آدم نباید آن‌قدر برود و دور شود که از مدار جاذبه‌ی کسانی که دوستش دارند خارج شود.

بگذارید در گوش‌تان بگویم:

آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد.

آدمی که یک بار تا سر حد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد.


| حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...

گناه

۱۴
بهمن


ما گناه را نمیبینیم

مگر آنکه زنی مرتکب آن شود!


| غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


آدم دل که بست، دوست دارد دو نفر بشود. یک نفر زندگی کند، و یک نفر مدام بایستد دلبرکش را نگاه کند، همانطور که دارد کارهای ساده روزمره می کند.

زنی که دارد شالش را آویزان میکند که چروک نشود. مردی که دارد شلوار جینش را در می آورد تا لباس راحت بپوشد. زنی که می رقصد. مردی که دارد ریشش را می زند، و آیینه بخارگرفته را با دست پاک می کند. دارد سالاد درست می کند، نه با مهارت یک سرآشپز فرانسوی، با یک سادگی دلچسب و با یک لبخند شرقی. دارد موهایش را می بافد که وقتی می خوابد نریزد روی صورتش. دارد چای می نوشد، داغ است و لبش می سوزد و زیر لب فحش می دهد. دارد همانطور که روی مبل خوابیده، جواب مسیج کسی را می دهد. دارد در خانه را با دقت قفل می کند، دارد سوار تاکسی می شود، دارد ماشینش را پارک می کند، دارد پشت چراغ قرمز با خواننده همصدایی می کند، دارد به دختر کوچولوی ماشین کناری لبخند می زند. 

آدم دوست دارد دلبرش را ببیند، در تمام ساعات و در همه حال. دوست دارد صدایش را بشنود که حرفهای ساده می زند. همین سلام ها، خوبی ها، بد نیستم های ساده و گیرا. همین واژه های ساده که در ترکیب با آن صدای خاص غزل می شوند. 

زن و مرد که ندارد دلتنگی. آدم دل که بست، در تمام ثانیه های روز نفسش بند آمده. میان همه وقایع، بهانه های مختلف پیدا می کند تا سرگشتگی خودش را، خستگیش را، کلافگیش را فریاد بزند. بدون این که کسی بتواند بفهمد تمام این بند آمدن نفس، از آوار بغض سنگین بیرحم دوری است.

راستش را گفت روباه، راستش را گفت وقتی با صدایی که بغض خشدارش کرده بود به شازده کوچولو گفت: آدم اگر گذاشت اهلیش کنند، کارش به دیار اسرارآمیز اشک خواهد کشید... 


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


به دنبال این نبود که بفهمد 

آیا این عشق دوطرفه است یا نه...

فقط می‌توانست به نقل از گوته بگوید:

" دوستت دارم. آیا به تو ربطی دارد؟ "


| ژان کوکتو |

  • پروازِ خیال ...


هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود.

زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند.

اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند.

این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد.

حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... 

اما چرا...همیشه یک استثنا وجود دارد.

و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست!


| مکالمه غیر حضوری / علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...

زخم کهنه

۱۳
بهمن


مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته‌ای و نمی روی از یاد...

عاقبت مرد قصه خورد زمین

«عشق»، کنج پیاده‌ رو افتاد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

چه می دیدی؟

۰۱
بهمن


تو در پنجره‌ ها چه می‌ دیدی

که برایت دلداری‌ ای نداشتم؟


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...