کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

آخریمی

۳۱
تیر


می‌گفت:

ببین من آدم دروغ و دغل بافتن نیستم...

نمیگم تو اولیمی، بودن!

قبلِ تو خیلیا بودن، همه شونم وقتی اومدن گمون می‌کردم عشقن، کنارشونم بدک نبود حالم، می گفتم، می‌شنیدم، روزگار می‌گذروندم خلاصه...

نبودناشونم یه چند صباحی حالمو بد می‌کرد اما هرچی بود می‌گذشت!

اما تو نبودنات نمی‌گذره...

تو نبودنات حالمو بد نمی‌کنه، می‌کُشه فقط!

من با خیلیا خندیدم، اما فقط برا توئه که چشمام تر می‌شه، فقط رفتن توئه که به گریه م میندازه حتی فکر و خیالش!

ببین من دروغ نیست توو کارم،

تو اولیم نبودی...

اما به جون مادرم قسم، آخریمی!


| طاهره اباذاری هریس |

  • پروازِ خیال ...

یک طرف...

۳۱
تیر


یک طرف از ناز می بندد لبش راهِ نیاز 

یک طرف جا از برای بوسه خالی می کند


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...

خالی شدن

۳۱
تیر


از جمله کارهایی که انجام دادنش همیشه حالم را خوب می‌کند دور ریختن است. کشوها را باز می‌کنی، چنگ می‌زنی به خرده ریزهای قدیمی، چند لحظه‌ای تماشایشان می‌کنی و می‌بینی این همه وقت/این همه سال بی‌دلیل به اسارت گرفتی‌شان.

فندکی که روشن نمی‌شود، ساعتی که خودش را بازنشست کرده و عقربه‌هایش دیگر نمی‌چرخد، عکس‌های رادیولوژی‌ای که دیگر قرار نیست کسی به تماشایشان بنشیند، کارت ویزیت غریبه‌ها، رژ لب‌های به ته رسیده‌ی سالخورده‌ای که کمرشان به زور می‌چرخد، گوشواره‌های یک لنگه، اسباب بازی‌های آسیب دیده، عکس‌های پرسنلی باستانی، کرم‌های فاسد، سی‌دی‌های خش‌دار، یادگاری‌های کوچکی که هیچ وقت به دست صاحب اصلی‌شان نرسیده، پاکت‌های پاره پوره، شیشه‌های عطرِ خالی و تشنه، کیف‌ پول‌های بی‌پول، زنجیرهای پر گره، داروهای تاریخ مصرف گذشته، پیچ‌های یتیمی که خدا می‌داند یک روز چه چیزی را سفت می‌کرده‌اند.

کیسه‌ی بزرگی بر می‌دارم و اضافی‌ها را تویش می‌ریزم. در کمد را باز می‌کنم و تند تند لباس‌های رنگارنگ را از چوب‌رختی پایین می‌کشم و پرت می‌کنم ته کیسه‌ای که به ناکجا می‌رود.

گالری موبایل را نگاه می‌کنم و تند تند عکس‌های شبیه به هم، دهن‌های کج و کوله، زشتی‌ها، بی‌حالی‌ها، تاری‌ها، غم‌ها و تیرگی‌ها را پاک می‌کنم و دور می‌ریزم.

خالی شدن را دوست دارم. دیدن جای خالیِ بی‌خودی‌ها/مزاحم‌ها/اضافی‌ها لذت‌بخش است.

آخرش فقط باید شایسته‌هایی که مفید و باارزش بودنشان را ثابت کرده‌اند باقی بمانند. چه کسی به این همه آشغال در روزگارش نیاز دارد؟


| آنالی اکبری |

  • پروازِ خیال ...


عشق تمام تاریخ زندگی یک زن

و تنها اپیزودی از زندگی یک مرد است!


| مادام دو استائل |

  • پروازِ خیال ...


نوشتم که از بغض خالی بشم

که خون دلم، توی خودکار بود

درو باز کردم به تنهاییام

که پشتِ درِ خونه، دیوار بود!

 

سر کوه رفتم که خورشید رو

بیارم به رویای شهر سیاه

جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود

نشستم به گریه پس از چند ماه

 

کشیدم توو هر کوچه عکس تو رو

که این شهر غمگینو عاشق کنم

دویدم به سمت زنی که نبود

که رو شونه ی باد، هق هق کنم

 

به سمت جهان باز شد پنجره

بپیچه توی خونه، کابوس و دود

به در زل زدم مثل دیوونه ها

به جز گریه هیچ کس به یادم نبود

 

کدوم دیو دزدید خواب منو؟

کدوم کوه یخ، دستمو سرد کرد؟

کدوم زن به من جرأت عشق داد؟

کدوم گریه آخر منو مرد کرد؟

 

کدوم چوبه ی دار، توو مغزمه

که قایم شدن پشت من مشت هام!

خودم رو کجای خودم کشته ام

که خونی شده کلّ انگشت هام

 

توو این روزهای بد لعنتی

امیدم به رویای عشقه هنوز

که خورشید پا می شه از خواب مرگ

که می ریزه دیوار حتماً یه روز...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


رفتن علت نیست

معلول تمام ماندن هایی ست

که گوشه اتاق فرسوده می شود

از کسی که می خواهد برود

نباید چیزی پرسید

هر کس که پا دارد می رود


من از دقت او در تماشای کوچ درناها

فهمیدم که خواهد رفت

مانعش نشدم

اگر در را می بستم از پنجره می رفت

دست هایش سفید تر شده بودند

می توانستند به بال بدل شوند...


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

گریبان

۳۰
تیر


دستم از تنگی دل وقف گریبان شده است

یاد آن روز که در گردن جانانم بود...


| حزین لاهیجی |

  • پروازِ خیال ...


فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از لبان من

قانون عشق چنین است

باید گذر کنم

" معصوم و پاک تر زِ سیاووش از شعله زار جنگلِ مژگانت "

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از...


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


دستم را گذاشت روی صورت کوچکش و با همان لحن کودکانه گفت: "من تورو بیشتر از همه ی آدمای دیگه دوست دارم"

انگشتم را روی لپ های خنکش حرکت دادم و با دندان هایی که از دوست داشتن زیاد، روی هم فشرده بودم بدون اینکه دهانم تکان زیادی بخورد گفتم: چرا قربونت برم؟

دماغش را بالا کشید و با لحنی معصومانه ای گفت: چون که وقتی سرما میخورم فقط تو منو بوس میکنی...

با دست چپم موهایش را نوازش کردم و گفتم: " الهی قربونت برم من "

و به تو فکر کردم که حتما خیلی دوستم داشتی وقتی بینی سرماخورده ام را شوخیانه با دستمال میگرفتی و دستمال را میگذاشتی توی جیبت...

انگشت اشاره ام را گرفت و ناخن های بلند لاک زده ام را با دقت تماشا کرد و گفت: " آهان بخاطر یه چیز دیگم دوسِت دارم، بخاطر اینکه ناخن هات قشنگه " لبخند زدم و به تو فکر کردم که حتی وقتی ناخن هایم را کوتاه میکردم بازهم دوستم داشتی...

دوید توی آشپزخانه بسته ی پاستیل روی کانتر را برداشت و برگشت توی اتاق، بسته ی پاستیل را جلوی صورتم گرفت و سرش را به علامت تعارف تکان داد، مهربانانه دستم را بالا آوردم و گفتم "مرسی عزیزدلم خودت بخور نوش جان"، روی تخت کنارم نشست و گفت" الان الان فهمیدم که واسه یه چیز دیگم دوسِت دارم " کنجکاوانه نگاهش کردم، بدون اینکه حرفی بزنم خودش ادامه داد "بخاطر اینکه هروقت خوراکیایی که دوست دارم بهت تعارف می کنم برنمیداری " و خندید،

دوباره تو آمدی توی سرم، یاد آن روز توی خیابان رز افتادم، بسته ی لواشک توی دستم بود و داشتم کنارت قدم میزدم، چیزی نمانده بود به آخرش، پلاستیک را از رویش کنار زدم و گفتم " بیا لواشک بخوریم" روی صورتت خنده ی کش داری نشست و گفتی " من که میدونم چقدر عاشق لواشکی، تو بخور من نگات میکنم "، آن روز حواسم نبود دوست داشتن گاهی میتواند از همین چیزها آغاز شود، از همین رفتارهای ظریفِ عاشقانه که چشم هایمان گاهی از دیدنشان به سادگی می گذرد اما امروز خوب میدانم با معیارهای کودکانه اگر دوست داشتن را اندازه بگیریم، اتفاق های بهتری توی دنیا می اٌفتد...

چانه ام را گرفت و گفت: "خاله خاله حالا تو بگو چرا منو بیشتر از همه دوست داری " جٌثه ی کوچکش را توی آغوش گرفتم و گفتم " چون بهم یاد دادی واسه دوست داشتن آدما حتما نباید دنبال دلایل بزرگ بود چیزای کوچیک و قشنگتری هم هست "

بازوهایش را دور گردنم حلقه کرد و گونه ام را بوسید.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

هر صبح

۲۷
تیر


هر صبح

از خواب می پرم

عجله می کنم

دلفین های آبی را به موهایم می زنم

جای لب هایت را بر لب هایم صورتی می کنم

میز را می چینم

صدایت می زنم

بعد به یاد می آورم

از پاییز به بعد

دیگر نبوده ای و من

هر صبح از خواب پریده ام

عجله کرده ام

دلفین های آبی را به موهایم زده ام

جای لب هایت را بر لب هایم صورتی کرده ام

میز را چیده ام

و بعد صدایت زده ام...


| روجا چمنکار |

  • پروازِ خیال ...

خیالت

۲۶
تیر


می نشینم با خیالت چشم می دوزم به در

در هوایت شب به شب از عمر من کم می شود


| پروانه حسینی |

  • پروازِ خیال ...


چیزهایی در سرزمین من

همیشه بسیارند

همیشه هستند!

احزاب

فقر

و لحظه‌های جدایی...


| احمد مطر‌ / ترجمه: قاسم ساجدی |

  • پروازِ خیال ...


تا بسازم باز با این درد غربت بیشتر

کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر


گفتی این حس را ببر از یاد و تنها دوست باش

زخمی ام از عشق، اما از رفاقت بیشتر


پای هم ماندیم تا جایی که عاشق بوده ایم

دوستم داری ولی من بی نهایت بیشتر


درد دارد آمدن وقتی که فکر رفتنی

سوختم با هر وداعت...با سلامت بیشتر


عصرها وقتی خیالت می نشیند پیش من

چای می ریزم برایت...اشک حسرت بیشتر


| سید مهدی ابوالقاسمی |

  • پروازِ خیال ...

برزخ

۱۸
تیر


به نظرم هیچوقت نباید پیش خودت فکر کنی که کسی را خیلی خوب میشناسی، هر چند سال باشد، هر چقدر هم از آشنایی ات گذشته باشد.

بعضی اوقات حرف های بعضی از آدم های درون زندگی مان اندازه ی موج انفجار یک بمب ما را موج زده می کنند.

انقدری که پیش خودت بگویی حتما این آدم را هک کرده اند، نه نه حتما هک کردنش، امکان ندارد این همان آدم قبلی باشد!

می خواستم بگویمش که تو را به خدا کار را از اینی که هست خراب تر نکن، این حرف هایی که نمیدانم داری از کجا می آوریشان را نصف کاره بگذار و فقط برو، من تا همین جایش هم زیادی شنیدم، اما موج حرف هایش نمی گذاشت حرف بزنم و فقط نگاهش می کردم.

سخت ترین درک دنیا زمانی است که بین یک برزخ گیر می کنید.

برزخی که یک طرفش دوست داشتنی ترین موجودی است که تا به حال میشناختی اش

و طرف دیگر دوست داشتنی ترین موجودی است که احساس میکنی هرگز نمیشناختی اش

همین.


|پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

غمگین

۱۸
تیر


غمگینت خواهند کرد،

بسیار هم غمگین

آن وقت حتما مرا به خاطر

خواهی آورد!


| جمال ثریا / ترجمه: بهرنگ قاسمی |

  • پروازِ خیال ...


با هم که باشیم سه تاییم

من، تو و بوسه

بی هم چهار تاییم

تو با تنهایی

من با رنج 


| لطیف هلمت / ترجمه: آرش سنجابی |

  • پروازِ خیال ...


یکی 

دانایی اش را

به خودش می بندد و میان جمع می رود

دیگری نادانی اش را،

هر دو می خواهند ما را بکشند

هر دو غمگین

هر دو نا امید

هر دو بی اختیار


من اما قلبم را در می آورم

جایی شلوغ کار می گذارم و می روم

کمی دورتر

دکمه پیراهنم را فشار می دهم

هوا پر می شود از بوسه

از رنگ های شاد

از خنده های رها


| علیرضا آدینه |

  • پروازِ خیال ...


همه ی زندگیمون درد، همه ی زندگیمون غم

جلوی آینه نشسته م، وسط فکرای درهم

واسه چی ادامه می دم؟ نمی دونم! یا نمی گم!

دیگه هیچ فرقی نداره، بغل تو با جهنم


جلوی آینه نشسته م، خوابم و بیدارم انگار

پشت سر کابوس رفتن، روبروم دیواره، دیوار

پشت سر حلقه ی آتیش، روبروم یه حلقه ی دار

غم اوّلین سلام و آخرین خدانگهدار


خسته ام یه تیکه سنگم، خالی ام یه تیکه چوبم

مث یه قایق متروک، توی دریای جنوبم

جلوی آینه نشسته م، به نبودن مشت می کوبم

دارم از توو پاره می شم، به همه می گم که خوبم!


با تو سر تا پا گناهم، همه چی گندم و سیبه

هوا بدجور سرده انگار، دستای همه تو جیبه

باغمون گل داده امّا هر درختش یه صلیبه

ماهی ِ بیرون از آبم، حالم این روزا عجیبه


جلوی آینه نشسته م، بی سوالم! بی جوابم!

نه چشام وا می شه از اشک، نه می تونم که بخوابم

مث گنجشک توی طوفان، مث فریاد زیر آبم

مث آشفته ی موهات، مث چشم تو خرابم


داشت که انگاری می ترکید، درد دنیا توو سرم بود

منو توو هوا رها کرد، هر کسی بال و پرم بود

روزای بدم که رفتن، وقت روز بدترم بود

این شبانه، این ترانه...گریه های آخرم بود...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


کسی را اگر میخواهید برایش همه باشید، همه بودن برای یکنفر سختی دارد، خستگی دارد اما آخرش توی همان لبخندی که پشت جمله ی " تو جای خالی همه را برایم پر میکنی" روی لب هایش می نشیند آدم را سبک می کند.

بودن نصفه نیمه به هیچ دردی نمی خورد اینکه یک نفر را درست وقتی باید رفیقش باشی تنها می گذاری یا به وقت بیماری کنارش نمی مانی و ناله هایش را به جان نمی خری یعنی نصفه نیمه ای، اینکه وقتی می خواهد از روی جوب بپرد دستش را نمی گیری یا پا به پای دیوانگی هایش لبه ی جدول راه نمی روی، اینکه هم پروازش نیستی و بال پریدنش را با بی تفاوتی می چینی...

نصفه نیمه بودن حال آدم را خراب می کند، درست مثل این است که زندگی یک نفر را بیاندازی تویِ اَلَک، وقت هایی که خودت می خواهی کنارش باشی و دوستش داری را جدا کنی و بقیه را بریزی دور و اصلا هم برایت مهم نباشد توی آن لحظه ها که باید باشی و نیستی چه اتفاقاتی رخ می دهد...

کسی را اگر می خواهید برایش شمع باشید و توی لحظه های غمش بسوزید،

بهار باشید و توی لحظه های شادی اش گل بدهید،

خورشید باشید و ابر دلتنگی را از صورتش بدزدید،

کسی را اگر میخواهید برایش "همه " باشید و توی همه ی لحظه های تلخ و شیرین کنارش بمانید که عشق بدون اینها به دل دادنش نمی ارزد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

در نیزار

۰۷
تیر


در نیزار

پرنده ای اندوهگین می خواند

گویی چیزی را بیاد آورده 

که بهتر بود

فراموش کند.


| تسورا یوکی |

  • پروازِ خیال ...


نگاه کن

این خیابان خلوت

پُر است

از آدم‌هایی که رفته‌اند

و من

که خیابانی خلوتم

نمی‌دانم

از پیری پُر شده‌ام

یا از جوانی خالی


| آرمین یوسفی |

  • پروازِ خیال ...


می‌خواهمت اندازه‌ی ناباوری‌ات، کاش

ما هر دو نگوییم چه اندازه، چه مقدار


تحلیلِ تو تعریف من از عشق، همین است

این اندکیِ اندک و بسیاریِ بسیار


| حوت / مهدی فرجی |

  • پروازِ خیال ...

همه ی مردم

۰۶
تیر


محبوب من!

شما دست روی هر درختی می‌گذارید بهارنارنج می‌شود.

شما نیستید آسمان بی‌حوصله است، درخت انجیر گیج است.

آینه گریه می‌کند. زیرا که هم من و هم آینه هر دو دلتنگیم.

محبوب من!

از دور شما را می‌بینم. آسمان به حرکت درمی‌آید، ابر می‌شود، باران شورانگیزی می‌بارد. غرق باران می‌شوم.

شما که نیستید، ابر سمی می‌بارد. بارانی که مرا زنده می‌کرد، مسموم می‌کند.

محبوب من!

همیشه همه‌ی مردم از دور شما هستند.


| محمدصالح علا |

  • پروازِ خیال ...


فقط تاریکی می داند

ماه چقدر روشن است

فقط خاک می داند

دست های آب، چقدر مهربان!

معنی دقیق نان را

فقط آدم گرسنه می داند

فقط من می دانم

تو چقدر زیبایی


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

اما نشد...

۰۶
تیر


دوست داشتم دوستم داشته باشی، چنان که من میخواهمت، بی وقفه و بی دلیل.

دوست داشتم باد باشم و بپیچم لای گیسوانت به تمنای بوسه های بی گناه.

دوست داشتم دریای تو باشم قویِ سیاهِ مست، که در آغوش من بخرامی بی هراس توفان ها.

دوست داشتم خورشید آذرماه باشم که از پس ابرها به سمت تو قد بکشم، به سمت نوازش کردن شانه های برهنه ات کنار پنجره.

دوست داشتم گنجشک خیس زیر باران باشم که ببینی و دلت ضعف برود و چند ثانیه بعد یادت برود. چند ثانیه یادت بماند.

دوست داشتم فقط امشب را پسر سرماخورده ات باشم که دست بگذاری روی پیشانی ملتهبم، مرا ببوسی و نگرانم باشی.

دوست داشتم کلاغ آواره دور از خانه ای باشم که همیشه و در همه قصه ها راهش به خانه تو برسد، به امن مجاورت تو.

دوست داشتم مردی باشم در فیلمی که دوست داری، مرا هرچند وقت یک بار ببینی. 

دوست داشتم کمی از سهم تو باشم از دنیا، تمام سهم من باشی از دنیا. اما نشد.

نشد، و هیچکس نمی داند در این کلمه کوتاه سه حرفی چه دردها پنهان کرده ام....


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


تو را این قطره‌های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام می‌پوسانَد آهن را...


| حسین زحمتکش |

  • پروازِ خیال ...


بی هوا برگشت سمت من.

چشماش یکم خیس بود. برق میزد. نمیدونم از چیزی ناراحت بود یا مالِ خستگی روز بود. یهو بی مقدمه گفت:

" چیزی به من بگو که هیچ زنی جز من نشنیده باشد..." *

گفتم: یه خال داری توی ابروت، که زیر موها پنهونه، اونم دوست دارم...


| حمید جدیدی |

*سعاد الصباح

  • پروازِ خیال ...

پای رفتن

۰۵
تیر


پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشتم

یادت هست؟

که نروم؟

حال تو رفته ای با پای من؟

یا پای من رفته است با تو؟


| کیکاووس یاکیده |

  • پروازِ خیال ...


پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را 

و شانه‌های محکم و محکم‌تری را


آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق‌ های دوستت دارم‌تری را


من را رها کن، هر چه ‌می‌خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را


با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید 

و زد رقم آینده‌ی درهم‌تری را


تو آخر این داستان باید بخندی 

پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را


من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز 

هر روز می‌بینی منِ مبهم‌تری را


من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا... 

پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


از تو به آسمان شکایت خواهم برد

چگونه توانسته ای، چگونه

که در خود خلاصه کنی

تمامی زنان روی زمین را...


| نزار قبانی / ترجمه: محمد حمادی |

  • پروازِ خیال ...


وسط اتاق دراز کشیدمٌ درحالی که دوتا دستامو پشت سرم قلاب کرده بودم به سقف خیره شدم، اون لحظه فکرام پرنده های کوچولویی بودن که مثل کارتونای بچگی، داشتن دور سرم میچرخیدنٌ قصد فرار کردن نداشتن...دلم خواست جوری تو اون ثانیه ها حل بشم که نه نگرانی های آینده فکرمو مشغول کنه، نه حسرتای گذشته!

واسه همین خودمو به دست لحظه سپردمٌ سعی کردم جز نفس کشیدنم حواسم به هیچی نباشه، نفس کشیدم، اونقدر عمیق نفس کشیدم و هوای خنک پاییزی رو تو ریه هام پر کردم که ترسیدم یهو مثل بادکنک بترکنٌ در و دیوار درونمو زخمی کنن.

توی لحظه حل شدن حس قشنگیه، مثل گذشته کهنه نیست و مثل آینده بوی خامی نمیده، یه حس تازه ست از جنس شادی و بیخیالی. 

وقتی تو لحظه زندگی می کنی به جای اینکه سر شام فکر امتحان چهار روز بعدت باشی، میفهمی گوجه و خیار سالاد چقد باحوصله خورد شده و مادرت موقع غذا خوردن چقدر با دقت تر از همیشه به اعضای خانواده نگاه میکنه تا نظرشونو درباره ی غذا از چهرشون بخونه.

وقتی تو لحظه زندگی میکنی به جای اینکه غصه ی نداشته هاتو بخوری دلت به داشته هات خوش میشه و میگردی دنبال چیزایی که یه روز آرزوت بوده و حالا داریشون، دیگه نمیگی صبر می کنم یه روز بهتر عاشق میشم، روزی که یه کار خوب داشته باشم، درسم تموم شده باشه،  یکی  از همین روزایی که داری می گذرونی تو همین سنی که هستی قفل دلتو باز می کنی و میگی منو ببر همونجا که عشق است!

نمیگی صبر می کنم یکی بیشتر عاشقم باشه، بیشتر از اینی که بخاطرم همه کار میکنه و کنارش که هستم نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره !

حسرت گذشته و چیزایی که از دست دادی نمیخوری و از همین حالا دوباره شروع میکنی...

تو لحظه زندگی کردن باعث میشه هر چیزی رو سر وقت خودش داشته باشی و حواست انقدر به گذشته و آینده پرت نباشه تا از فرصت هایی که برات پیش میاد غافل بشی...

بلأخره یه روزی باید از گذشته و آینده به لحظه هامون برگردیم و بذاریم پرنده ی افکارمون از قفس آزاد بشه...این آزادی به نفع زندگیمونه!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


ظاهراً طول و عرض لبخندم

واقعاً گریه می‌شوم به درون

ظاهراً مثل قبل آرامم

واقعاً قرص می‌شوم به جنون


حالا این‌جا منم با تنهایی

چمدونی که راهیِ سَفره

گور بابای مردم دنیا

توو کتابا جهان قشنگ‌تره


ظاهراً گریه می‌کنم از درد

واقعاً درد می‌کشم از درد

ظاهراً خودکشی نخواهم کرد

واقعاً خودکشی نخواهم کرد...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


سعی کن مرا در قلبت جا دهی

به حافظه ی انسان، اعتباری نیست...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


اندوه؟

چگونه شناخت مرا؟!

نه گل قرمزی بر سینه گذاشته بودم

و نه با او قراری داشتم

من فقط تلاش می کردم

از آخرین اثر مردی که رفته است

رها شوم...


| مرام المصری / ترجمه: سعید هیلچی |

  • پروازِ خیال ...

لبخند بزن

۰۳
تیر


لبخند بزن گرچه دلت پر شده از درد

تا گریه نفهمد به سرت غصه چه آورد...


| امیر اکبرزاده |

  • پروازِ خیال ...


محبوب من! این زنبیلی است که من در صف گذاشته‌ام. اگر این صف به ترتیب حروف الفبایی نام عاشق‌هاست، اسم من عباس کیارستمی است.

اگر به ترتیب ورود به این دنیاست، من حضرت آدمم.

اگر به ترتیب آنهاست که مقتول گشته‌اند، من هابیلم.

اگر به ترتیب قد است، من برج بابلم.

اگر به ترتیب داستان است، من گیلگمشم.

اگر به ترتیب عاشقان است، من فرهادم.

اگر به ترتیب مظلومیت است، من یوسفم.

اگر به ترتیب غزل است، صلاح کار کجا و من خراب کجایم.

اگر به بلندی راه است، من راه ابریشمم.

اگر به بلندی دیوار است، دیوار چینم...

آن که سر صف ایستاده منم.


| محمدصالح علا |

  • پروازِ خیال ...