کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۶۰ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است


از آخرین باری که کسی رو دوست داشتم چیز زیادی یادم نیست

از آخرین باری که کسی دوست داشتنش، دلخواهِ من باشه هم همینطور!

خب مهمه! یکی که بلد باشه آدمو!

دوس داشتنش به دلت بشینه. حرف زدنش، نگاهاش، بوی عطرش‌‌‌....

خلاصه یادم نیس دیگه!

میدونی؟ حس می‌کنم یه آدم هزار ساله‌م که اوایل جوونیش یکیو دوس داشته، بعدم هیچی به هیچی...

فکر کرده حالا اگرم نشد، نشد. فکر کرده حالا یکی دیگه میاد به جاش...ولی نیومد

همین شد که دیگه حالمون خوب نشد

دیگه تنهای تنهای تنها موندیم

بعد ‏یهو به خودمون اومدیم، دیدیم وصله‌ی هیچکی نیستیم

اونایی که دوس داریم دوسمون ندارن

اونایی که دوسمون دارنو دوس نداریم

میفهمی چی میگم؟


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


تو را قدر غزل های اصیلم دوستت دارم

به تعداد اَبَر مردان ایلم دوستت دارم


به حد شرم زیبای عروس ناب ایرانی ...

به حد جمله ی "آیا وکیلم..؟ "دوستت دارم


| راضیه فولادوند |

  • پروازِ خیال ...


دنیای تاریکی به تَن دارم !

پس مانده های درد یعنی من

رفتی و پای رفتنت ماندم

با هرچه دارم

مرد

یعنی من...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

جنایت

۲۹
مهر


آن‌گاه که مردی به زبان نمی‌ آورد 

زنی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن زن را.


و آن‌گاه که زنی به زبان می‌ آورد 

مردی را دوست دارد 

همه چیز را از دست می‌دهد 

حتی آن مرد را.


در عشق 

سکوت جنایت مرد است 

و حرف زدن جنایت زن...


| شهرزاد الخلیج |

  • پروازِ خیال ...


توی سلف دانشگاه نشسته بودیمو مشغول حرف زدن.

از پنجره بیرونو نگاه کردم؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید.

نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به دستم و انگار گرماش رخنه میکرد توی تمام جونم.

یکی از بچه ها پرسید: چرا پائیزو دوست دارین؟

همه ساکت شدن...یکی از بچه‌ها گفت: به خاطر بارونش...!ببین؛ الانم داره میباره! یکی از مزیتای پائیز اینه که دیگه از بارونش بیزار نیستی و برعکس! دلت میخواد همش بباره...!

یکی دیگه گفت: به‌ خاطر برگ درختا! اون موقع که نصفش نارنجیه نصفش سبز!

همه درحال بحث دراین مورد بودن که یهو تو گفتی: به‌خاطر بوی انار و گلپر!

همه خندیدن...!

لبخند ملیحی زدی و با آرامش، چایی دارچینتو سرکشیدی

میدونستم مثل بقیه قرار نیست جوابای کلیشه‌ای و تکراری بدی...میدونستم چقدر با بقیه فرق داری...!

من گفتم: بوی انار و گلپر؟

سرتو تکون دادی و خندیدی و دستاتو گرفتی جلوی چشمات

از کارت خندم گرفت!

با صدا خندیدم و تو پرسیدی: خب... چرا میخندی؟ اصلا بگو خودت چرا پائیزو دوست داری؟

خندمو خوردم. رفتم تو فکر. چی باید میگفتم؟

میگفتم چون مانتوی زرشکی که میپوشی خیلی بهت میاد!؟ یا اینکه میگفتم رنگ خاکستری آسمون با رنگ چشمات ست میشه؟

یا اصلا همین که میشینی رو به روی منو با آرامش چایی دارچینتو سر میکشی و گاه گاهی لبخند ملایمی تحویلم میدی؟

میگفتم اصلا تو خود پاییزی؟ همونقدر قشنگ و دوست داشتنی؟

چایی توی فنجون سرد شده بود. کنار گذاشتمش

آه بلندی کشیدم ، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

دلبره...دلبر...!


| نگار قاسمی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که هستی 

بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام


دوستت دارم 

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

بلکه برای آنچه که از من می سازی 


دوستت دارم 

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی


دوستت دارم

چون دست بر دل فسرده ام می نهی، 

زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی

بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند 


دوستت دارم 

چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم 

کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد 


دوستت دارم 

چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای 

فراتر از هر سرنوشتی

شادی را به من ارزانی داشتی 

این همه را هدیه داده ای

بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی

به این کار توانا گشته ای

چون خود بوده ای 

شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد 


| روی کرافت |

  • پروازِ خیال ...


از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه‌ ات دادم

باز یادم نبود دل کندی

یادم آمد، به گریه افتادم


نیستی تو، جهان پر از خالی‌ ست

خالی از عشق، خالی از همه چیز

مثل تنها قدم زدن وسطِ

عصرِجمعه حوالیِ  پاییز...


باز هم آن سوال تکراری

چه شد از من دلت برید اصلا؟

تو چه گفتی که از تو برگشتم؟

من چه کردم دلت گرفت از من؟


کاش می‌شد به قبل برگردم

سرنوشتم عوض شود شاید

کاش تنها برای من بودی

تا جهان جای بهتری باشد...


| اهورافروزان |

  • پروازِ خیال ...


مرد اگر بودم...

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری، سیگار می کشیدم 

نبودنت دود می شد

و می نشست 

روی بخار شیشه های کثیف قهوه خانه 

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم و انگشتانم را

دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم 

تا بیشتر از یادم بروی 

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما، نامرد هم نیستم

زنم و...نبودنت،

پیرهنم شده است !

| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعت تو،دل مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...

کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رد اشک را از گونه هایت بزدایم...

کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...

آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...


| چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...

بى ‌تو

۲۶
مهر


خودم‌ را بى ‌تو دلخوش ‌می کنم ‌جانا به‌ هر نوعی

گَهى ‌با اشکِ جانفرسا، گَهى ‌لبخندِ مصنوعی


| هوشنگ ابتهاج |

  • پروازِ خیال ...


میگویند نباید منتظر آدمِ رفته نشست اما...

من میدانم که یکی از همین شبها برمیگردی

با دسته گلِ نرگس

میگویی : "ببخشید...ترافیک بود"

و من همان جا

همه ی این سالهای انتظار را میبخشم...

بگذار بگویند دیوانه ای ؛

میدانم یکی از همین شبها که کلید بیندازم

بوی نرگس پیچیده درون خانه...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


بیا لباس هم باشیم و

دکمه دکمه روی تن هم بوسه بدوزیم

دلم می خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطر تنمان گیج شود

و آغوش ، نفهمد چه کسی 

آن یکی را بیشتر از آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی ها

که نمی دانی تار عاشق تر است یا پود، خوشم می آید


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


دروغ گفتن هم حدى دارد

راستش،

عاشق نشده ام هرگز...

مزه شکلات مى دهد؟

یا گریه؟

یا دلشوره هاى مدام؟


| مهدیه لطیفى |

  • پروازِ خیال ...


بیچاره پاییز ، دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند. خودمانیم، تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد.

سیاست " تابستان " را هم ندارد که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سوزناک بزند.

بیچاره...بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد. 

او  " پاییز " است ، رو راست و بخشنده...

ساده دل، فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدم ها بریزد، روزی ؛ جایی ؛ لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند. خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند... 

یکی به این پاییز بگوید 

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگ هایت میگذارند و میگذرند...

تنها یادگاری که برایت میماند " صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست "


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


ناز کنی نظر کنی، قهر کنی ستم کنی

گر که جفا گر که وفا، از تو حذر نمیشود

داغ که دارد این دلم، داغ تو و خیال تو

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود


| مولانای جان |

  • پروازِ خیال ...


دوجین کار سرم ریخته

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود!


| ایلهان ترک |

  • پروازِ خیال ...

ترس

۲۲
مهر


امروز خم شدم توی آینه و به دختر رنگ پریده ای که روبرویم ایستاده بود و داشت رژ لب می زد گفتم

تو یک دختر سی و یک ساله ی ترسویی!

نوشتن این جمله زیاد راحت نبود اما راستش را بخواهید من بیشترِ زندگی ام را صرف ترسیدن کرده ام

ترس اینکه نکند یک موقع بابا بفهمد که به جای کلاس کنکور با فلانی و فلانی و فلانی می رویم کافی شاپ و بلند بلند می خندیم

ترس اینکه نکند مامان بفهمد این ترم مشروط شده ام

ترس اینکه نکند فلان پسری که دوستم دارد تهدید هایش را عملی کند و خـودش را بُکُشد

نکند خواب هایم واقعی باشند و یک هواپیما که دارد اوج میگیرد و ما داریم از پایین برایش دست تکان می دهیم یک دفعه سرعتش کم و کمتر شود و سقوط کند روی سَرمان

اینکه نکند مامان و بابا طوریشان بشود

سال ها که گذشت ترس هایم تغییر کردند...

ترس از خیابان خلوت و مَرد های موتورسوار

بالا رفتن سن شناسنامه ام و وحشت عقب ماندن از بقیه ی آدم ها

ترس از دست دادن مردی که باورش نمیشد دوستش دارم

ترس از شصت سالگی و تنها ماندن

ترس از ازدواج کردن

ترس از مادر نشدن

ترس از ارتفاع و هزار تا ترس دیگر به لیست کابوس هایم اضافه شد...

حالا اینجا ایستاده ام

بعد از ترم های متوالی مشروطی و خنده های بلند به جای کلاس های کنکور بی نتیجه

و خودکشی پسرِ جوانی که فکر می کرد عشق یک نوع رنج کشیدن است...

اینجا ایستاده ام

یک سال بعد از رفتن مردی که من دوستش داشتم و او باور نکرده بود...

اینجا ایستاده ام

بعد از افتادن از یک ارتفاع بلند و جانِ سالم به در بردن...

اینجا ایستاده ام و هنوز زنده ام

هنوز موهایم را از پشت می بندم

و هنوز وسط مجلس عزا خنده ام میگیرد

میبینید ترس هایم هنوز من را نکُشته اند!

اما راستش را بخواهید هیچوقت نمی توانم بگویم که به اندازه ی نوزده بیست ساله های دیگر زندگی کرده ام، به خودم یک عمر جوانی بدهکارم، یک عمر بی خیالی مطلق و تکرار این جمله توی آینه که تو از همه ی این ترس ها بزرگتری احمق! باید سر خودم داد بزنم که می شود بگذاری کمی زندگی کنم؟ باید خودم را جمع و جور کنم. بروم توی سرمای پاییز توی رودخانه ای جایی فرو بروم توی آب و ترس هایم را پهن کنم تا آب با خودش ببرد!

می دانید موضوع این است که باید باور کنم که قهوه هیچوقت توی شکر حَل نمی شود!


| پرستو بابا اوغلی |

  • پروازِ خیال ...

تمام روز

۱۹
مهر


بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...


هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود

چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز


زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز


در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز


گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم

با یک نوار خالیِ کاست تمام روز


«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...

«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز


| نجمه زارع |

  • پروازِ خیال ...


برق رفته بود

از تاریکی استفاده کردم

تا جای خودم را با تو عوض کنم

صبح،

نان تازه خواهی خرید

و مرا دوست خواهی داشت...


| کیانوش خانمحمدی |

  • پروازِ خیال ...


میبینی!

از "تو" زیباتر است

از "تو" عاشق تر

از "تو" صادق تر حتی!


مشکل از من است که جز تو

زنی دیگر...

صرفا زنی دیگرست

نه بیشتر...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


نوشته بود «7 میلیارد نفر روی کره زمین زندگی می کنند و تو هنوز فکر می کنی تنهایی؟»

برای همه مان پیش آمده که دوره ای، زمانی، روزی حس کنیم که تنهاترین انسان زمین هستیم و هیچکس کنارمان نیست. برای همه مان پیش آمده که یک دفعه بیفتیم روی مود لوس بازی و زانوی غم به بغل بگیریم و فکر کنیم تا ابد تنها خواهیم ماند و تنها خواهیم مرد. وقتی این جملات را به زبان می آوریم شاید دست کم 4-5 نفر کنارمان باشند اما در آن لحظه بودن آنها اهمیتی ندارد. ما از شکل دیگری از تنهایی حرف می زنیم و این را خودمان می دانیم. خودمان می دانیم که منظورمان وجود کسی است که دیدنش روحمان را گرم کند و لب هایمان را به لبخند زدن تشویق کند و قلبمان را مجبور کند تندتر بتپد. کسی که وجودش هم آرامش را به زندگی مان بیاورد و هم هیجان را. هم بشود با او در سکوت نشست و هم با او با صدای بلند قهقهه زد.

بیشتر ما فکر می کنیم "مردم" فقط همین 10-20 نفر آدم تکراری و احتمالاً کسل کننده ای هستند که ما هر روز می بینیم و به اجبار با آنها در ارتباطیم. بیشتر ما وقتی از خوبی و بدی یا خوش سلیقگی و بد سلیقگی یا دانایی و کم خردی آدم ها حرف می زنیم، منظورمان همین تعداد محدود آدم های دور و بر خودمان است. بیشتر ما همه عمر فراموش می کنیم که زمین بزرگتر از این چهارگوش تکراری ایست که خودمان را اسیرش کرده ایم. بیشتر ما در چهارگوشی کوچک به دنیا می آییم، در همان چهارگوش کوچک بزرگ می شویم و زندگی می کنیم و در همان چهارگوش کوچکِ غم انگیز می میریم و تمام می شویم. بیشتر ما فکر می کنیم زندگی همین است. از خانه مان، از خیابان مان، از محل کارمان، از آدم های دور و برمان بیزاریم اما هر روز با اخم و قلبی فشرده به استقبال فردا می رویم تا باز بیزارتر از قبل شویم و شب ها جلوی آینه برای خودمان آه می کشیم و می گوییم زندگی همین است؛ چرند.

آدم های کمی هستند که می فهمند درخت نیستند و مجبور نیستند تا ابد در خاکِ خشکیده یک گوشه پارکی متروک باقی بمانند تا خشک شوند. آدم های کمی هستند که درخت نبودنشان را باور می کنند و سوار اولین وسیله نقلیه ممکن می شوند و خود را می سپارند به راه، به دریا، به تنگه، به اقیانوس، به آسمان. آدم های کمی هستند که بلدند خانه، محله، فضا و اطرافیان نامطلوبشان را عوض کنند و پا به جایی بگذارند که هرگز نبوده اند. آدم های کمی هستند که باور دارند هیچ قاضی ای برایشان حکم حبس ابد صادر نکرده. آنها می روند. آنقدر می روند تا بالاخره خانه شان، عشق واقعی شان را پیدا کنند. خانه کجاست جز جایی که در آن شاد و خوشحالی؟ یک نگاه به کره زمین بنداز؛ حتماً یکی از این 7 میلیارد انسان دارد دنبال تو می گردد. 


| آنالی اکبری |

  • پروازِ خیال ...

کوته

۱۴
مهر


گفتمش کوته مکن گیسو که این عمر من است

گفت کوته بهتر آن عمری که بر مو بسته است!! 


| حسین بیضایی |

  • پروازِ خیال ...

هزاربار!

۱۴
مهر


یک بار برایم نوشتی دوستت دارم،

من هزار بار خواندمش، هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت

هزار بار نفس در سینه ام برید

هزار بار در وجودم ریشه کرد!

انگار که هزار بار شنیده ام، انگار که هزار بار نوشته ای...

یک بار در آغوشت کشیدم،

هزار بار خوابش را دیدم،

هزار بار تب ﮐﺮﺩﻡ، هزار بار آرام گرفتم

انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای!

تو یک بار دروغ گفتی، 

من دروغت را هزار بار تکرار ﮐﺮﺩﻡ،

هزار بار رویا ساختم، هزار بار باور کردم

انگار خانه ام را روی آب ساخته باشم!

تو یک بار نبودی، 

من هزار بار دنبالت گشتم،

هزار بار خاموش بودی

هزار بار به در بسته خوردم!

هزار بار دلم گرفت،

انگار که تمام هزارانم را باخته باشم..

و اما یک باره

در دلم فرو ریختی 

و من که تو را هزار بار زندگی کرده بودم هزار بار مردم!

تو همیشه همان یک بودی، 

یک دوستی، یک تب، یک رابطه، یک تجربه

و این من بودم که از" یک" هزار ساخته بودم!


| هیلا صدیقی |

  • پروازِ خیال ...

بوسه ی مرد

۱۴
مهر


رعنا بی مقدمه می پرسد: 

《به نظر تو ممکن است مردی زنی را ببوسد بی آنکه او را دوست داشته باشد؟》

سرخ می شود، ترلان نمیداند.

فیروزه تازه از راه رسیده و لباسهایش را عوض می کند؛

《چه چیزی را بیلمیرم ؟》

ترلان جدی ولی آهسته سوال را تکرار می کند انگار چند لحظه پیش آن را از کتابی پیدا کرده است

فیروزه عرق آلود است و تازه نفس:

《تمام مردهایی که این کار را می کنند، همان لحظه، آن زن را دوست دارند.  اگر نداشته باشند خودشان را وادار به چنین کاری نمی کنند. همان موقع مردها خیلی پراحساس اند. اما فردای آن روز می توانند آدم دیگری بشوند.》

صدایش را بلندتر می کند طوری که مینا هم بشنود 

《چیزی که زنها نمی بینند یا نمی خواهند ببینند. فکر می کنند آنها هم مثل خودشانند که ساعتها توی ذهنشان با این چیزها ور بروند و اسیر بشوند. برای مردها یک بوسه فقط یک بوسه است ولی زنها شصت تا چیز دیگر از آن می سازند !》


| ترلان / فریبا وفی |

  • پروازِ خیال ...


خوب می‌دانم

که من اولین زن زندگی توام

اما

شیطانی که هر روز صبح

با ما قهوه می‌نوشد

همواره مرا تشویق می‌کند

تا از تو بپرسم

«دومی چه کسی‌ ست؟!»


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


باران گرفته است کنارِ نبودنت...

باران گرفته است همان جا که نیستی!

تکرار میکنم که کمی بیشتر بمان...

تکرار میکنی که نباید بایستی!


از خاطراتِ گرمِ تنت دور میشوم...

از خنده های مثلِ منت دور میشوم...

از روز های بد شدنت دور میشوم...

نزدیک میشوم به شبی که گریستی!


پاییز پشتِ خنده ی مان داد میکشد!

دستِ مرا خیالِ تو در باد میکشد...

در من...کسی شبیه تو فریاد میکشد:

حالا کجای شهر و در آغوش کیستی؟!


بغضت گرفته گوشه ی جایی که خالی است...

بغضت گرفته در بغلی که خیالی است...

بغضت گرفته...بوی کسی این حوالی است!

با بغض میروی و نباید بایستی...


| محمد فروهر |

  • پروازِ خیال ...

وطنم

۱۳
مهر


به من گفت

در آنچه برایم خواهی نوشت زین پس

"محبوبم" را بردار

"زن" را بردار

"زیباییِ زن" را هم

"دوستت دارم" را بردار

"گنجشک، ماه، گل ها، باد، درخت و هر آنچه که همواره بوده است" را بردار

"جادویِ واژه ها" را بردار

"تعاریف کلیشه ای" را بردار

و مرا چون خدایانی که می پرستند

چون چیزهایی که فراموش نخواهند شد

که واحد اند و بی جایگزین...

خلاصه و جاودانه بنویس

برایش نوشتم:

"وطنم"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

گوزن زخمی

۱۲
مهر


تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!

آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.

خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.

بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.

وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.

نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.

حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.

میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.

خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.

از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...


| روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


همیشه در خیال من ز شعله گرم تر تویی

چه گرم دوست دارمت اجاقِ سرد اگر تویی


| سیمین بهبهانی |

  • پروازِ خیال ...


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران گونه‌های گلگونم را می‌خواهند

تو حتی موهای سفیدم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها لبخندم را می‌خواهند

تو حتی اشک‌هایم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها سلامتی‌ام را می‌خواهند

تو حتی مردنم را هم دوست داری.


| هان یونگ‌اون / ترجمه: سینا کمال آبادی |

  • پروازِ خیال ...


+منو نگاه کن...قهری؟

_قهرم

+خودتو زدی به اون راه؟

_خودمو زدم به اون راه.... اما میدونی...

+آره میدونم

_چیو؟

+که خودتو به هر راهی بزنی ختم میشه به من...

_خودمو به هر راهی میزنم ختم میشه به تو...مشخصا به چشمات!

+بگو شب بخیر خوابم ببره

_نمیگم

+چرا؟

+بیدار بمونی

_چرا؟

+چون من خوابم نمیاد

_بیدار میمونیم

+بیدار میمونیم

.

.

"خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد

دل ضعفه ای ست که جان در جانِ آدم نمیگذارد!

اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند

حالی ست لاتوصیف!

خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!

وقتی یار لب نزدیک می آورد

بوسیدن وظیفه میشود!

و هنگامی که آغوش باز میکند

چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...

و اگر که بیخواب شود

راهی جز بیدار ماندن نیست...."


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

نگهم دار

۱۱
مهر


اگر می خواهی نگهم داری

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

ببین دارم می روم

گرمای دستت هنوز می تواند نگهم دارد

لبخند هم جذبم می کند، شک نکن

اگر می خواهی نگهم داری اسمم را صدا بزن

مرزهای شنوایی خط هایی تیز هستند

تیز و از پرتو آفتاب باریکتر

اگر می خواهی نگهم داری شتاب کن

داد بزن وگرنه صدایت به من نمی رسد

شتاب کن، خواهش می کنم

اگر رفته باشم چه سود از واژه های تلخت

چه سود از آنکه زمین را برنجانی

با نوشتن اسم پریده رنگم بر روی شن

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

نگاه کن که دارم می روم

نفس به نفس من بده

آنگونه که غریق را نجات می دهند

امید زیادی نیست، دیرزمانی تنهایی با من بوده ست

اما نگهم دار، خواهش می کنم

نه برای من، برای خودت


| هالینا پوشفیاتوفسکا / ترجمه: ضیاء قاسمی |

  • پروازِ خیال ...


شاید برای یکبار هم که شده باید این حس را تجربه کنی

اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی...

قطعا اول باور نمی کنی

به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی...

وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده...

تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی...

با خودت میگویی من زشتم، من کمم...

و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است...

این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشَت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی...

میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود...

روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچکس مهم نیستی....

می شکنی...

و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی... آنقدر بشکنی تا بالاخره روزی از تکه های شکسته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی...

دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی...

تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی...

آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان...

موفق ترین کسی ست که هر روز خود را می ستاید؛

این را همیشه یادت باشد.


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند

نفس روضه بریده ست خدا رحم کند


تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت

دشمنت تار ، تنیده ست خدا رحم کند


ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات

دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند


وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند

رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند


مادرش داد علی را ببری آب دهی

حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند


از همین لحظه که هنگام خداحافظی است

قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند


از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر

صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند


| کاظم بهمنی |

  • پروازِ خیال ...

نذر

۰۸
مهر


به دل

به دست

به جان

مَحرَمم بودی

و رفتنت

به عَلَم

به مرثیه

به زنجیر

مُحَرّمم شد...

امید آمدنی هست

به نذر

به نذر

به نذر...؟


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


ناگهان ولوله شد صف شکنی پیدا شد

شاه با هیبت بی خویشتنی پیدا شد


"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

ناگهان زآتش و خون شیرزنی پیدا شد


هر طرف رفت از آن چشمه ی خونی جوشید

هر کجا روی نمود اهرمنی پیدا شد


کودکی بر سر خود دست نوازش می خواست

دستی افتاده جدا از بدنی پیدا شد


و شهادت که سراغ از ملک الموت گرفت

ملک مویه کن موی کنی پیدا شد


خون هفتاد و دو ملت به زمین ریخته بود

آسمان پل زد و بیت الحزنی پیدا شد


این چه بیت الحزنی بود که یعقوب نداشت

این که از هر طرفش پیرهنی پیدا شد


اشک را طاقت این قصه ی جانسوز نبود

چلچراغی علمی سینه زنی پیدا شد


شرح این واقعه را محتشمی می بایست

هر طرف کنگره ای انجمنی پیدا شد


| بهمن بنی هاشمی |

  • پروازِ خیال ...


بخواب محبوبم

بخواب و اندوه شب را به من بسپار!

از اختران تابناک

گوشواره های خوشه ای شکل،

از قرص ماه 

نگینی برای سینه ریز،

از تکه ابرها

شالی گرم و حریرگونه

و از سیاهی شب

سُرمه دانی برایت خواهم ساخت

تا بامدادان که برخاستی

زیبایی ات

چیز بیشتری به روشنی روز بیافزاید.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


زنی که قادر است با صدای کفتر چاهی و قورباغه ها به وجد بیاید

زنی که با یک استکان چایی تازه دمش می تواند حال همه افراد خانواده را خوب کند 

زنی که می تواند مولانا گوش کند و خیاطی کند

زنی که می تواند با خدا گپ بزند و قهوه بنوشد 

زنی که میتواند آنقدر ترانه بوی باران را بخواند 

که گندمزار گیسوانش بوی باران بگیرد 

زنی که میتواند وقت ظرف شستن بدون غیبت به دریا و جنگل برود

زنی که می تواند با صدای بلند فکر کند 

همان زنی است که هیچکس نمی تواند او را شکست دهد!


| نسرین بهجتی |

  • پروازِ خیال ...


دوست داشتنِ تو

کشف یک قاره است، بی نقشه

سفر به آمازون است، بی اسلحه

رفتن به سیبری ست، بی پوست خرس.

دوست داشتن تو

عبور از رود نیل است بی قایق

نبرد در جنگ نُرماندی ست، بی سنگر

بودن در خط استواست، بی آب، بی غذا.


دوست داشتن تو

باز کردن شیر گاز است، به هنگام خواب

پریدن از پنجره ی طبقه ی پنجم یک خانه.

دوست داشتن تو

دوئل است، بی آنکه بدانی رقیبت زودتر برگشته.


دوست داشتن تو

تیغ است

گذشتن از میدان مین.

دوست داشتن تو

قوطیِ کبریت

بطری بنزین

یک بسته ی بزرگ قرص.


دوست داشتن تو

خطرناک است

کُشنده است

جان فرساست.


بگذار جور دیگری برایت بگویم؛

دوست داشتن تو

عبور یک اتوبوس از دره است، بی چراغ

بالا رفتن از صخره است، بی طناب.

دوست داشتن تو

گذشتن از مرز کشوری بیگانه است

بی آنکه حواسم به سرجوخه ها باشد

به برجک های دیدبانی

به تفنگ هایی که درست

پشت جمجمه ام را نشانه رفته اند


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!


صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت اوّلین هماغوشی


از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


از سر عادت نیست

که وقتی میروی

تا دم در همراهی ات میکنم

و بعد تا آخرین چشم انداز

تا جایی که سر میچرخانی

لبخند می زنی

مبهوت رفتنت می شوم باز

آخر چیزی از دلم کنده می شود

که می خواهم با چشمهام نگهش دارم

لعنت به رفتنت که قشنگ می روی!


از سر عادت نیست

که هیچوقت باهات خداحافظی نمی کنم

عشق من!

رفتنت همیشه یعنی برگشتن


از سر عادت نیست

که وقتی برمی گردی

حتی موهای سرم میخندد

هیچ چیزی دل انگیزتر از برگشتنت نیست

نارنجی! تو که نمی دانی

وقتی برمی گردی

دنیا پشت سرت بی رنگ می شود


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛

جز وقتی که یک عمر مزه دوست داشته شدن را نچشیده باشی،

جز وقتی که روز تولدت یک روز باشد مثلِ همه روزها،

جز وقتی که آرامشِ کسی تو آغوشِ تو خلاصه نشده باشد...

معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛

جز وقتهایی که میفهمی نخندیدن هایت بغض تو گلویِ کسی نمی آورد،

جز وقتهایی که صورتت از اشک خیس شده و خبری از دستی برای پاک کردن اشکهایت نیست

و بی حوصلگی هایت هیچ خریدار ندارد...

معمولی بودن آنقدرها هم بد نیست؛

ولی معمولی بودن برایِ کسی که خاص ترین آدمِ زندگی توست

بد نیست،غم انگیز است...


| فاطمه جوادی |

  • پروازِ خیال ...

یاد تو را

۰۵
مهر


گرچه تو دوری از برم، همره خویش می برم

شب همه شب به بسترم یاد تو را، به جای تو


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم،

گاهی که حواسم پرت سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی می‌افتد و فکرم پی خاطره ای میرود‌،

دست‌هایم به عادت بیست و چند ساله دو فنجان قهوه درست می‌کنند...

خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است!


| یک روز مانده به عید پاک / زویا پیرزاد |

  • پروازِ خیال ...


تو را به رسم خویش دوستت دارم

آرام و سربزیر و فروتن

چو بیدی مجنون

که بادهای آوار را


تو را به رسم خویش دوستت دارم

صبور و گرم و صمیمی

چو خورشید صبحگاهی

که نرمینه ی سحر را


تو را دوست دارم

به رسم سبزینه ها

به رسم دیرینه ی انتظار...

به رسم خزه ای سمج

که آغوش سخت سنگ را


دوستت دارم

تو را به رسم نامی عشق

تو را بسان خویش دوستت دارم

بسان جاری رود

که بیکران آبی دریا را


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم  سر صبح خروس خوان ، وقتی که تو همچنان خودت را با پتو کادو پیچ کرده ای و سهم من از پتو فقط یک بیستم آن است آرام از تخت پایین بیایم ، دستگیره ی اتاق را بکشم سمت پایین و بعد در را آرام ببندم که مبادا صدای در بتواند بیدارت کند ، شال و کلاه کنم ، بروم سنگک تازه بگیرم ، با قیچی تکه تکه اش کنم ، برایت از آن نیمرو هایی درست کنم که زرده اش از جایش جمب نخورده است ، از همان هایی که میگفتی شبیه پرچم ژاپن است ، برایت یک سینی خوش رنگ و خوشمزه درست کنم و بعد با همان خنده ای که همیشه میگفتی وقتی روی صورتت مینشیند مدهوش کننده است با نهایت سر و صدا وارد اتاق شوم و بهترین صبحانه ی دنیا را روی تخت برایت سرو کنم و بعد خودم برم آنطرف تخت چهار زانو بنشینم و دستم را بزنم زیر چانه ام و صبحانه خوردنت را توأم با مالیدن چشم های پف کرده ات را تماشا کنم  و در دلم بگویم کاش میشد زندگی را در همین سکانس، در همین نقطه، در همین صبحانه Puase میکردم و تا جایی که عمر داشتیم همین لحظه را زندگی میکردیم .

دوست دارم حالا که بساط عکاسی مهیاست و سلفی روز به روز بیشتر دارد مُد میشود ، ما از قافله عقب نمانیم و هر جای خوش آب و هوا ، هر جای رنگاوارنگی که گیر آوردیم ، هر رستورانی که رفتیم و غذای خوشمزه خوردیم ، هر جایی که دیدیم دارد خیلی بهمان خوش میگذرد تا جایی که زمان و تعجب مردم دوروبرمان مجال میدهد عکس بگیریم.

داخل یکی از پیاده روهای خلوت شهر حوالی ساعت دو یا سه بعدازظهر زمانی که از ناهار دونفرمان داریم بر میگردیم به سمت خانه که قسمت شیرین تر زندگی مان را شروع کنیم دستانم را تا میتوانم محکم گره بزنم در دستانت و راه به راه عکس بگیرم از خودمان ، مثلا بخواهیم عکس بگیریم و دوربین روی فیلمبرداری تنظیم شده باشد ، تو نمیدانی این فیلم های ناخواسته و اتفاقی سال هایِ سال بعد چه لذتی دارد نگاه کردنشان . طوری که انگار در ماشین زمان سفر کرده ای و دوباره به همان روز برگشته ای و داری زندگی اش میکنی ..

دوست دارم با تو بنشینم و یک بار دیگر هر ده فصل فرندز را ببینم ، ببینم و بخندم ، ببینم و ببوسمت ، ببینم و موهای لعنتی ات را نوازش کنم ، سرت را شیره بمالم و همچنان که تو غرق در اپیزود دلخواهت در فصل هشتم هستی من تلویزیون و فرندز را رها کنم و غرق شوم در قیافه ی احمقانه ی دوست داشتنی تو ، و فقط من میدانم چه لذتی دارد تورا دید زدن زمانی که حواست جای دیگری ست . آن لحظه من میدانم که چقدر خودت هستی ، زمانی که حواست جای دیگری است و من محو تماشای تو هستم فقط یک سوال در دنیا مطرح میشود و آن سوال این است که چطور میتوان عاشق تو نبود ؟

دوست دارم یکسال تمام برای روز تولدت برنامه ریزی کنم ، هی نقشه بریزم و تغییرش بدهم ، هر شب موقع خواب به این فکر کنم که آن روز را چطور برگزار کنم که تو خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی ، که تو نفس ات از خوشحالی از سینه ات در نیاید ، آنقدری که سال های سال بعد وقتی پا به سن گذاشته ایم و در مسیر مسافرت جاده ای مان هستیم ، همانطور که داری با فلاکس برایم چای میریزی هی آن روز را به یاد بیاوری ، به یاد بیاوری بخندی و من چنان از سر رضایت به تو لبخند بزنم و نگاهت کنم که اندازه ی همه ی این سال ها سر بروم از سر شوق و خوشبختی!

میدانی زندگی کردن میتواند شگفت انگیز ترین اتفاق این دنیا باشد،

چیزهای زیادی دوست داشتم و دارم، فکرهای دیوانه کننده ای را پروراندم، بهشان پر و بال دادم

چیزهای زیادی را پیش بینی کردم، ساختم، باختم، نا امید شدم، امیدوار شدم 

چیزهای زیادی را در آینده مان طراحی کردم، حاصل سال ها ذوق و جوانی ام

اما مشکل کار اینجا بود که در تمام اینها تو را لازم داشتم، تو را

و رفتن تو تنها اتفاقی بود که هرگز فکرش را نکرده بودم .

همین


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


بچه که بودم

"پاییز"

با روپوش سرمه‌ ای از راه می‌رسید.

بزرگ‌تر که شدم، پسر همسایه بود...

سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود

مادرش می‌گفت:

گروهبان جریمه‌ اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.

آن وقت‌ ها دوستت دارم را نمی‌ گفتند،

کشیک می‌ دادند...!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

نقش ها

۰۴
مهر


هرگاه نقش کبوتری را کشیدی

درختی برایش مهیّا کن

تا لانه‌ اش را روی آن بسازد


نقش کوهی را که کشیدی

برفی نیز روی آن بباران و بباران

تا تنها نباشد


نقش رودی را که کشیدی

دو ماهی نیز در آن رها کن

تا حوصله‌اش سر نرود


نقش کودکی را که کشیدی

کیفی پر از کتاب بر شانه‌ هایش بیاویز

تا تفنگ به دوش گرفتن را یاد نگیرد


درخت خشکی را نیز که بریدی

از آن قلمی بساز

نه قنداق تفنگ و قفس

تا پرنده‌ها آزرده نشوند و کوچ نکنند.


| لطیف هلمت |

  • پروازِ خیال ...


عشق ویرانگر او در دلم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است


بیستون بود دلم...عشق چه آورده سرش

که به ارگ بم ویران شده پهلو زده است؟


مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز

من پریشانم و او گیره به گیسو زده است


دامنش دامنه های سبلان است...چقدر

طعم شیرین لبش طعنه به کندو زده است


مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش

از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است


ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است


تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتی باز فقط حرف دو پهلو زده است!


| عبدالمهدی نوری |

  • پروازِ خیال ...

صدای تو

۰۳
مهر


پاییز...

یک نوار کاست قدیمی است 

که یک طرفش 

با صدای باران پر شده 

یک طرفش با صدای تو...


| جلال حاجی زاده |

  • پروازِ خیال ...

قرار

۰۳
مهر


غم انگیز بود

که خیابان پر بود

از قرارهایی که، 

یکی نیامده بود،

یکی بی قرار و دلشکسته، برگشته بود!

اندوه من اما

از جنس سوم بود...

من با هیچ کس

هیچ کجای این همه شهر

در هیچ کجای این همه خیابان

هیچ قراری نداشتم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


آدم بیست درصدی کیست؟ 

آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“. 

کسی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد، ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود

و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.

 آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند؟

یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن... 


| محبوبه دری |

  • پروازِ خیال ...


میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...

آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوای سردِ سرد را...مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه  را پایین بیاورم، باد بخورم، سرما بخورم 

نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم: پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند، باید نفس بکشم نفس...

بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم: ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم...

چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!

اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم

لذت دارد پاییز را تنها گذراندن؟ 

لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش...اتفاق های دل انگیز و خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...

راستی دیگران، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

برو!

۰۲
مهر


باید از کدوم طرف می‌رفتم

تا به خاطرات تو بر نخورم؟

به کدوم رابطه تن می‌دادم

تا ته‌ش دوباره خنجر نخورم!


کاش خودخواه‌تر از این بودم

به خودم جای تو فک می‌کردم

هردفعه وسوسه می‌شدم به عشق

به بدی‌های تو فک می‌کردم


جایی غیر گوشه‌ی تنهایی

بعد رفتنت پناه من نبود

عشق ِ تو نقشه‌ی قتل ِ من‌و داشت

چیزی جز گریه سلاح من نبود...


به کسی تکیه نکردم تا عشق

رو سرم دوباره آوار نشه

زخم‌مو تازه نگه داشتم تا

اشتباه کهنه تکرار نشه


به غمی که دادی عادت کردم

روی زخمای تنم دست نکش

مث آتیش ِ پس خاکستر

ساکتم! رو دهنم دست نکش


تو از اون همه غم و تنهایی

هیچی توی خاطرت نیست...برو

عشق من! دیگه توی این خونه

هیچ کسی منتظرت نیست،برو...


| احسان رعیت |

  • پروازِ خیال ...


چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، شکست...

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه کسی که بود، رفت

کسی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


اشتباه آخرمان این بود

آغوشمان را تا کردیم گذاشتیم در چمدان هایمان،

تا همدیگر را، بغل نکنیم...

دست هایمان را در گلدان کاشتیم،

تا برای هم دست تکان ندهیم...

و دهانمان را ریختیم برای پرنده ها

تا از هم خداحافظی نکنیم...


بعد با پاهایی که خودش را روی زمین می کشید

تا به معشوقه اش برگردد

بی رحمانه، همدیگر را ترک کردیم...


اشتباه آخرمان این بود:

میخواستیم پایان این داستان باز بماند

شاید یک روز

تنهایی مارا به هم برگرداند

تا دوست داشتنمان را ازهم پس بگیریم!


چمدان را در راه دزدیدند

و آغوشمان سهم غریبه ای شد که دوستش نداشتیم...

دست هایی که در خاک دفن کرده بودیم،

تازه جوانه زده بود،

که یادمان افتاد چشم هایمان را در آخرین دیدار جا گذاشته ایم...


عشق چیزی از ما باقی نگذاشت،

ما اما، دینمان را به عشق ادا کردیم...

هرجای دنیا پرنده ای بخواند،

دهان ماست

که از بغض هایمان شعر گفته است


| اهورافروزان |

  • پروازِ خیال ...


و این همه

زیبایی و غم...

تقصیر تو نیست...

به مادرت "پاییز"

رفته ای


 | حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

شانه

۰۱
مهر


گفت..."حمید"، بریم بیرون بگردیم؟

گفتم الان که بیرونیم!

گفت نه! بریم یه جا که خیلی آروم باشه، یه جایه قشنگ

یه جایی که دلمو قرص کنه.

همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم، شروع کردم به فکر کردن! کجا می تونستم ببرمش؟! جایی که هم قشنگ باشه

هم دلشو قرص کنه و هم بنزین ماشینم تموم نشه

یواش سرشو خم کرد. گذاشت رو شونه ام. بزور می تونستم  دنده رو عوض کنم...

چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم، عقب و جلو کشید...

تا خوب جاگیر شه؛

بعد آروم گفت:"رسیدیم"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی

بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی


| عطار نیشابوری |

  • پروازِ خیال ...

پاییز شده

۰۱
مهر


پاییز شده...دختر بچه همسایه روبرویی امسال میره کلاس اول. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای...


زمستون شده...برف سنگینی باریده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته...


بهار شده...خودمو توی خونه زندونی کردم. روزی چند بار زنگ خونه جیغ میکشه. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادآوری کنن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم...


تابستون شده...برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن فیلم های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این فیلم ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی...

پاییز شده...پاییز شدم...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...