کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۵۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


پشت خرمن‌ های گندم،

لای بازوهای بید

آفتابِ زرد کم کم رو نهفت

بر سر گیسوی گندم زارها،

بوسه‌ی بدرود تابستان شکفت...


از تو بود،

ای چشمه‌ی جوشان تابستانِ گرم

گر به هر سو خوشه‌ها جوشید و خرمن‌ ها رسید

از تو بود،

از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید...


این همه شهد و شکر،

از سینه‌ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه‌ ی انگور توست،

راستی را

بوسه‌ی تو، بوسه ی بدرود بود...؟

بسته شد آغوش تابستان

خدایا،زود بود....


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

دوست می‌ دارم

۳۰
شهریور


من دلم را که می تپد با تو

ــ گرچه گمراه ــ دوست می‌ دارم

با تو معدود خنده هایم را

ــ گرچه کوتاه ــ دوست می‌ دارم


چشم خود را که دیده بود تو را

دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود

با تو همراه، دوست می‌ دارم


هر کسی را که دارد از تو نشان

همه را فارغ از زمان و مکان

مثل عکس عروسی ات که در آن

شده ای ماه، دوست می‌ دارم


غصه را در پی رمیدن تو

گریه را در پس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو

می کشم آه...دوست می‌ دارم


یادم آمد...غزل که می گفتم

دوست می‌داشتی و می‌خواندی

به همین خاطر است شعرم را

گاه و بی‌گاه دوست می‌ دارم


تو عیار محبتم شده ای

دوستت دوست، دشمنت دشمن.

هرکسی را که دوستت دارد

ناخودآگاه دوست می‌ دارم...


| مهدی شهابی |

  • پروازِ خیال ...


قهوه‌ات را بنوش!

روزنامه‌ات را ورق بزن!


در ستون ادبی،

کسی برایت شعر تازه‌ ای گفته‌ است


در صفحه‌ی حوادث

کسی خودش را با عکس تو

به دست رود سپرده‌ است


و در ورقی دیگر

سیاست‌مداران جهان

فتنه‌ی چشمان تو را

پشت تیترهای درشت بی‌خاصیت، پنهان کرده‌اند

 

اما تو،

قهوه‌ات را بنوش!

به جواب چهارحرفی جدولت فکر کن!

به پیامبری که صدایی خوش داشت و

ستاره‌اش در آسمان تو بی‌فروغ بود


| داوود جهانوند |

  • پروازِ خیال ...


خب آدمی ست دیگر

دلش تنگ می‌شود

حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده

الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟

آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی‌ کنی

از همانجا که گم می ‌شوند

تعدادشان هم کم نیست هی می آیند و می روند

اما این تویی که توی آمدن یکی‌ شان گیر می‌کنی و

وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود...!


| مهسا ملک مرزبان |

  • پروازِ خیال ...


از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت:«کادوی ملیحه رو دیدی؟ یه دست استکان نعلبکی شکسته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع بازکردنش»

همینطور که لباسامو عوض میکردم گفتم:«نه، حواسم نبود».

گفت:«آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کفشاش چه قشنگ ست کرده بود؟»

گفتم:«نه راستش، حواسم نبود».

یکم مکث کرد و باز گفت:«فائزه رو میشناختی؟ اون دختر قد بلنده، همش با ملیحه جیک جیک میکرد، آمریکا طراحی لباس خونده، لباسشو خودش طراحی کرده بود، به نظرم چندان هم قشنگ درنیومده بود، دیدی لباسشو؟»

لم دادم روی مبل گفتم:«نه، حواسم نبود» 

نسرین عصبانی شد گفت:«حواست کجا بود پس تو؟ هی حواسم نبود حواسم نبود» 

گفتم:« من، راستش، ندیدم اونارو اصلا، من حواسم بیشتر پیش شما بود، به آبیِ لباست که به موهای تو میومد چقدر، البته بارها به خودتم گفتم، شما گونی هم بپوشی بت میاد ولی ست کردن دستبندت با رنگ لباست واقعا ایده ی معرکه ای بود. یه چندباری اصلا نشناختمت، حتی تا چند قدمیت اومدم که بهت بگم خانوم ببخشید، شما چی میخوری انقد قشنگی؟ ولی یهو سرتو برگردوندی دیدم عه، اینکه نسرینه، آبیِ دریا پوشیده چیکار؟ نمیگه باد میاد موج میندازه تو پیرهنش یه جماعت غرقش میشن؟ بی ملاحظه ای تو چقد آخه دختر».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


بالاخره تو باید

معشوقه ی دلخواهِ من باشی!

زیبایی، مایحتاج یک زن است

گاهی به آب و دانه نیازمندم

گاهی به زن...

اما عزیزم!

چرا مردها

بعد از ملاقات با معشوقه ی سابق شان

احساس پیری می کنند؟


| ادریس بختیاری |

  • پروازِ خیال ...


دلم می خواهد چند تن باشم همزمان،

چند تن و همگی زن.

زنانی باشم، همزمان

در چند مکان مختلف

چند زمان مختلف.


یکی از من مثلا  آوازه خوانی باشدکه صدایش غروب ها

وقتی که کارگران در کافه ها ی لب بندر دور هم جمع می شوند 

خستگی را از تنشان در بیاورد 

هر چند دلتنگی شان را دو برابر .


پرستاری باشم همزمان،

که به سربازی مجروح، از امید بگوید.

که قرار نیست صبح فردا را ببیند.

بازیگری باشم که عکسش با چند پونز کوچک 

اندکی

و فقط اندکی

زیبایی به دیوار نمور یک آرایشگاه زنانه بخشیده باشد.


همزمان زنی باشم 

روبروی خودم 

که صورتش را بند می اندازند

و در دلش آرزو می کند زیبایی مرفه هنرپیشه ها را.

بی آنکه بداند عکس ها به سادگی و شکم برآمده اش حسادت می کنند.

دلم می خواهد یکی از خودم در سیاه چادری کوچک به افتادن ناف اولین پسرش فکر کند،

یکی دیگر کلید را از جیب مردش بردارد که غروب ها خودش در را به رویش باز کرده باشد. 

دلم خیلی ها بودن را می خواهد

خیلی جاها بودن را

خیلی وقت ها بودن را...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


آرامش آغوش ِ خون‌گرمت

بعد از شب ِ کولاک می‌چسبه!

هرجای این تهران ِ آلوده

عطر ِ تو وحشتناک می‌چسبه!


گاهی دلم می‌گیره از بارون

یا حوصله‌م سر میره از ابرا

با کل این حرفا ولی بازم

بارون و بوی خاک... می چسبه!!


وقتی «حواست نیست» میدونم...

سرگرم ِ آهنگای رستاکی

پاییزه و حق با توئه این بار

پاییز با رستاک می‌چسبه!!


| مجید طاهری |

  • پروازِ خیال ...


ادوارد: میدونی آنا

آدم ها چندین دسته اَن

دسته ای که از تنهایی "فراری" اَن

و تصمیم میگیرن که یکی رو دوست داشته باشن

دسته ی دوم نمی تونن از تنهایی فرار کنن

و از طرف یکی دوست داشته میشن

و دسته ی سوم...

آنا(با لبخند) : و دسته ی سوم چی...؟!

ادوارد : اونا تو هیچ دسته ای نیستن

میدونی آنا

اونا واقعا "تنها"ن


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

خیلی دیر...

۲۸
شهریور


خیلی خوشگل نبود، یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.

اما؛

اما قشنگ می خندید...انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!

راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...چند سالی هم بودیم با هم.

دروغ چرا! همه چی هم خوب بود. دوسم داشت؛ دوسش داشتم.

اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!

یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!

عدسی پخته بود...خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم. 

یکم شور شده بود؛ به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!

ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !

می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛ فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.

اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛ هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛ همه کارم کرد واسه موندنما!

اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛ و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.

واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.

دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.

برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...

فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. با همون تیپ و قیافه!

نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…

گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...

چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.

همین طوری زل زده بودم به صورتش؛

یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛

همون روسری که من براش خریده بودم؛ باورم نمی شد هنوز نگهش داشته باشه!

داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت... 

اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.

یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن

اما...

الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی که حتی توی خونه منتظرم باشه.

می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!

سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.

خیلی دیر...


| نیلوفر زارع |

  • پروازِ خیال ...

بیم فروریختن

۲۸
شهریور


بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی 

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که...

قرار نیست بفهمد دوستش دارد!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


بعد رفتنت

نه آغوش پنجره

اشتیاقی به صبح دارد

نه خلوت شب 

میلی به ماه و ستاره

من مانده ام و پرده های آرام

این اتاق تیره و تارهای عنکبوت...

اینجا احتمال زندگی کم است 

بر نگرد !


| سارا شاهدی |

  • پروازِ خیال ...


«من» در تنم گم است ، تن در تلاطم است

در من ، تمام من ، سو تفاهم است !

من خواب دیده ام ، در خواب مرده ام

از خواب می پرم ، این مرگ چندم است؟!


| رضا افشاری |

  • پروازِ خیال ...


هی چند قدم میرفت، وایمیستاد. هی باز چند قدم میرفت، باز وایمیستاد، پشت سرشو نگاه میکرد ببینه من میرم سمتش، میدوئم دنبالش. من فقط وایساده بودم تعداد قدمای دور شدنشو میشمردم.

چمدوناشو ول کرد دوئید سمت من، تموم قدرتشو توی صداش جمع کرد و گفت:«یه چیزی بهم بگو عباس» گفتم:«چی بگم؟» گفت:«نمیدونم، هرچی. یه چیزی که بدم بیاد ازت. مثلا بگو رنگ لاکت مزخرفترین رنگ دنیاس، نمیاد بهت. بگو کجی، قشنگ نیستی. چشات چپه. هرچی. یه چیزی که ازت بدم بیاد، که بتونم با خیال راحت ولت کنم و برم. من باید برم. اینو من میفهمم ولی دلم نه. همینه که هی میرم که برم، هی باز برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم، باز تورو میبینم، باز پام به رفتن نمیره.»

دستاشو گرفتم توی دستام، آوردم جلوی صورتم، بو کشیدم دستاشو. بهش گفتم:«دستات بوی نرگس میده». خنده ی تلخی زد و گفت:«ولی اینکه چیز بدی نیست عباس». نگاهم روی دستاش بود، گفتم:«چرا. این بدترین چیزیه که تا حالا وجود داشته. این یعنی داری میری، مامان هم وقتی داشت میرفت بوی نرگس میداد، من از عطر نرگس متنفرم».

بعد چرخوندمش سمت در خروجی، صورتمو نزدیک صورتش کردم، دستمو گرفتم سمت پله برقی و گفتم:«ببین چشماتو میبندی، با تموم توانت میدوئی. قدماتو بشمر، به صد نرسیده چشماتو وا کن، روی اولین پله ای که دیدی داره میره بالا وایسا، بعد دیگه تمومه. یه جوری که حتی دیگه یادت نمیاد چیو ول کردی و رفتی. واسه تو که سخت نیست. من ولی بعد از این هربار عطر نرگس  بشنوم، دو تا داغ برام تازه میشه. یکی مامان که رفت و داغ یه خداحافظی درست حسابی رو رو دلم گذاشت. یکیم تو، که هرچی دورتر میشی از من، صبرم کمتر میشه، دلم بیشتر میگیره.»

بعد از اون ماه اومد، سال گذشت، من عاشق زنی شدم که اصلا شبیه تو نیست. شبیه تو راه نمیره، شبیه تو لباس نمیپوشه، شبیه تو منو نمیبوسه. من بعد از آخرین باری که دستاتو گرفتم، بارها و بارها دستامو با هرچی به ذهنم رسیده شستم. ولی باز هربار صورت الهام رو نوازش میکنم، دستامو میگیره، بو میکنه، میگه:«دستاتو خیلی دوست دارم، دستات بوی نرگس میده عباس» من هنوزم دستام بوی نرگس میده پروانه.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


انتظاری ندارم 

که با رژی سرخ رنگ...

قلبت را رو آینه ی اتاق خواب بکشی؛

یادداشت زیبایی روی یخچال بچسبانی؛

یا با دست هات که چشمانم را از پشت گرفته اند

و بسته ای که روبانی بنفش دارد...

غافلگیرم کنی؛


"دوستت دارم"

شکل های گوناگونی دارد

و کافی ست یک صبح 

مرد غمگینی را که روزی کاخ آروزهایت بود...

با بوسه بیدار کنی


باور کن عزیزم 

چشم هایش عطر نان تازه میگیرد

و با گونه های سرخ 

تمام مسیر خانه تا محل کار را

با گنجشکها حرف میزند


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

عریانی

۲۶
شهریور


برهنه می آییم

برهنه می بوسیم

برهنه می میریم

با این همه عریانی

هنوز 

قلب هیچ کس پیدا نیست.


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


موهای خسته شانه ها را دوست دارند!

دیوانه ها دیوانه ها را دوست دارند


صیاد اگر باشی غزل بانوی زیبا

مرغانِ چون من دانه ها را دوست دارند


یک  جفت چشمِ منتظر در خانه باشد

مردان عاشق خانه ها را دوست دارند


چیزی بگو حرفی بزن شیرین زبانم

کم حرف ها پُرچانه ها رادوست دارند!


من گریه دارم گریه..میل شانه ام هست!

چشمان گریان شانه ها را دوست دارند


من شمع بودم سوختم پای تو ای گل

گُل ها ولی پروانه ها را دوست دارند


رحمی به حالِ مادرم کن عاشقم باش

چون مادران دردانه ها را دوست دارند!


تنها نذاری قلبِ تنها مانده ام را 

تا جغدها ویرانه ها را دوست دارند


با دانه ای برگشت اما تف به طوفان

می میرد...آن ها لانه ها رادوست دارند...


| محمود فروتن |

  • پروازِ خیال ...


می‌توانستم دختری باشم از ایل بختیاری که وقت برگشت معشوقش گوشواره‌های سنگی‌اش را به گوش می‌آویزد و‌ با لباس محلی‌اش، به قشنگی تمام دنیا می‌رقصد.

می‌توانستم دختر شاعری باشد که دیوان شعرش بازار همه‌ی شاعران پایتخت‌نشین را کساد کرده است.

می‌توانستم نقاش باشم که روبه‌رویت نشسته‌ است و بی‌آنکه کسی از دلش خبر داشته باشد، صورت مردی را روی کاغذ نقاشی کند.

می‌توانستم نویسنده‌ای باشم که شخصیت اصلی داستانش مرد نداشته‌ای باشد که تحسین و توجه تمام منتقدان را به سمت خودش بکشاند.

می‌توانستم گل‌فروشی باشم که هر صبح قشنگ‌ترین اطلسی‌هایش را برایت کنار می‌گذارد، هر چند که هیچ‌گاه دستانت به آن‌ها نمی‌رسد.

من می‌توانستم خیلی چیزها باشم.

اما من زنی هستم که توی یک شب بلند تابستانی که از فرط خستگی برای صبح لحظه‌شماری می‌کرد، عشق را به خاطرش آوردی!


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


برایم شعر بفرست

حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت

برای تو می گویند...

می خواهم بدانم

دیگران که دچار تو میشوند

تا کجای شعر پیش میروند

تا کجای عشق

تا کجای جاده ای که من

در انتهای آن ایستاده ام!


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


سر چهارراه منتظر کسی بودم که یه ماشین کنارم ترمز کرد و شیشه رو داد پایین و پرسید: «آقا ولیعصر از اینجا خیلی راهه؟»

رفتم نزدیک تر گفتم:«با کی داری میری؟»

گفت:«یعنی چی؟ گرفتی مارو؟ چه فرقی میکنه؟»

گفتم:«ببین من از همینجا تا خود ولیعصر با نسرین میرم سه چار دیقه راهه، همینو با دوستام برم بیشتر طول میکشه ولی بازم خوبه، خیلی دور نیست، میرسیم زود. تنها ولی اگه داری میری آره، خیلی راهه. تو هم که انگار تنهایی. اگه واجبه و باید بری که هیچی، برو. ولی اگه واجب نیست، دور بزن. برو اول دنبال اونیکه هر جاده ای، هر مقصدی، هر جایی که بخوای بری، با اون برات نزدیک تر میشه.»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند

زیاد فکر نکن

فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


دلبندم...

اگر پرسیدند:

چرا موهایت را کوتاه کرده ای

و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی

که ماه ها نگهداری اش کرده بودی

و مانند تابستان سایه ساری خنک

و بویی خوش

در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام

زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.


شاهبانوی من...

اگر با هم به رقص برخواستیم

و فضای پیرامون مان

سرشار از درخشش و نور شد

آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند

که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام برقص

بگذار بازوانم مانند تختخوابی تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند

که من هیچ قصر و غلامی ندارم

و دارای گردن آویز الماسی نیستم

که با آن گردن کوچکت را بپوشانم

با غرور به آنها بگو:

مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


رفتم که با نبودن من شاد تر شوی

آرامشت کجای جهان را گرفته است؟!

با شانه ی زنانه‌ی او باز میکنی...

این بغض لعنتی که پس از من نرفته است


دارد به بند بند دلم حمله میکند...

این حس دلخوری که مرا میخورد مدام

این جای خالی ات که مرا میزند زمین

این عشق لعنتی که نمی آورد دوام...


بس کن عزیز من! به تنم زار میزنی

وقتی که وصله‌ی تن این زن نمیشوی

دیر آمدی، به هم نرسیدیم و فعل ها

گفتند تو مجاب به "رفتن" نمیشوی....


اما دروغ بود، تو را برده بود شعر...

اما دروغ بود، مرا کشته بود درد...

از دور دست ها بغلش میکنم هنوز

مردی که عاشقانه مرا باورم نکرد


از تو گذشته است مرا دوست داری و...

از من گذشته است ولی دوست دارمت

از هم گذشته ایم...وَ این سرنوشت ما است

رفتم عزیز من به خدا می سپارمت


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


گفت: "راستش در واقع برای تو نمی نویسم. دارم کارهایی را یادداشت می‌کنم که دلم می‌خواهد با تو انجام دهم."

کاغذها همه‌جا پخش و پلا بود؛ دور و برش،‌ پایین پاهایش، حتی روی تخت.

یکی از آن ها را همین‌طوری برداشتم:

"پیک‌نیک، چرت بعد از ظهر روی سینه ات، رقص، عطر، تماشای ویترین مغازه‌ها، کباب درست کردن روی زغال،‌ سرک کشیدن به روزنامه‌ای داری می‌خوانی، وراجی، آواز خواندن برای تو، درخواست چیدن ناخن‌هایم، کسل شدن، بهانه گرفتن، قهرکردن، کشیدن ریش‌ات، بازی با موهایت، گوش دادن حرف‌هایت، گرفتن دست‌هایت‌، احساس امنیت کردن، پرسیدن این‌که هنوز دوستم داری یا نه...بچه."

تمام ورق ها را جمع‌ کردم و لبه‌ی تخت نشستم تا ببینم ماجرا چیست.

لبخند می‌زدم، اما در واقع  آن همه انرژی و آن همه شور، زبانم را بند آورده بود.


| من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا |

  • پروازِ خیال ...


نام کوچکم،

مرگ است

نام خانوادگیم 

عشق...

به نامهای مستعار رویا و زندگی هم

آوازه ای دارم،


زنی آمده بود به دیدارم

که چهار نام داشت،

تا مردی را وسوسه کند!

که نامش تنهایی بود.


| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...


نمی توانم با " کمی دوست داشتن "  زندگی کنم

من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم

دوست داشتنِ تمام و کمال

یک جور غرق شدن

یک جور دیوانگی محض

مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری

مثل یک موج سواری داغ، درآشوبِ دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی، با کمی لذت

من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم

یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...

چرا نمی فهمی

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند.


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


مامان زنگ زد گفت:«خوبی؟» گفتم:«نه راستش، یکم صبوریم کمه یکمم بیقراریم زیاده» گفت:«قرارت باز قهر کرده رفته خونه باباش؟» گفتم:«کارشو بلده دیگه، ترشرویی میکنه بعضی وقتا، قاطی فالوده گاهی لیمو لازم است بهرحال» گفت:«واسه شب قرمه سبزی گذاشتم، پاشو برو دنبالش ورش دار بیاید اینجا» گفتم:«اون نمیاد» گفت:«پس خودتم نیا» و قطع کرد. بعضی وقتا واقعا شک میکنم مامان منه یا مامان نسرین.

برای خودم یه لیوان چایی ریختم و نشستم روی مبل. توی این چند روز بارها رفتم توی صفحه ی چت نسرین، یه سری جمله نوشتم، باز پاکشون کردم و گوشی رو انداختم کنار.

اینبار ولی براش نوشتم:«خانوم ببخشید، شما همونی هستی که دلم لک زده لبخندش را؟». سین کرد ولی جوابی نداد. بعد از زایمان طبیعی دردناکترین چیز توی دنیا نادیده گرفته شدنه. اینو بارها به خودشم گفتم، ولی گوش نمیده. باز براش نوشتم:«طرف خونه بابات اینا هوا چطوره؟ اینجا سرد کرده عجیب، انگار که مثلا سیبری، عروقت یخ میزنه. تا شما بودی هوا خوب بود، همینکه رفتی تو کوچه برف نشست». یکم مکث کرد و بعد نوشت:«نه اینجا هوا عالیه. شما هم لباس گرم تنت کن شال گردن بنداز، ایشالا که خیره». 

عصبانی شدم نوشتم:«میخواستم لباس گرم تنم کنم زن نمیگرفتم. بعدشم تو حرف شال گردن زدی باز؟ صدبار نگفتم جای این شال گردنا دستتو دور گردنم بنداز؟» جوابی نداد. بازم همون نقشه ی کثیف بی محلی کردن.

باز براش نوشتم:«هر وقتم که شما میری دیگه هیچی سر جاش نیست. لباسا دیگه تو کمد نیستن مدام گم میشن، چاییا تو کابینتا نیستن، منم سر جای خودم نیستم، شما هم نیستی. من و شما جامون تو بغل همه. مامانم واسه شب قرمه سبزی پخته منتظره. شما هم کم کم دیگه جمع کن بیا که باز دوباره وقتی میای صدای پات از همه جاده ها بیاد».

طول کشید یکم ولی بالاخره نوشت:«هشت و نیم بیا دنبالم» و من خوشحالترین مرد یک ربع مونده به هشت و نیم شب بودم.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...

قَسَم

۲۱
شهریور


باید که عشق را به ستیزش قسم دهی

این تیغ را به قسمت تیزش قسم دهی


حافظ! قسم به شاخ نباتت نمی خورم

سخت است مرد را به عزیزش قسم دهی


| سید سعید صاحب علم |

  • پروازِ خیال ...

آن زن من بودم

۲۱
شهریور


کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که بغض داشت

شانه‌هایِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که نیازِ نوازش داشت

دست‌های تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می‌‌دانستی

زنی‌ که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می‌دانستی

آن زن من بودم


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

بگو بدانم

۲۱
شهریور


بگو بدانم

پیش از من آیا

زنی را دوست داشته ای؟

زنی که در معرض عشق خودش را گم کند؟


بگو 

بگو که زن وقتی که عاشق جنگل یاس میشود

چه برسرش خواهد آمد؟

بگو بدانم

شباهت فریادگون

میان سایه و اصل چگونه است؟

میان چشم و سرمه چگونه است؟

زن برای عشقش بدل به چه خواهد شد؟

نسخه ای برابر اصل؟


چیزی به من بگو

که هیچ زنی جز من نشنیده باشد...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


عشق در لحظه پدید می آید، 

دوست داشتن در امتداد زمان.

این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. 

عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. 

عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. 

عشق فوران می کند ، چون آتشفشان و شره می کند ،چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می شود ،چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.

عشق ویران کردن خویش است، 

دوست داشتن، ساختنی عظیم...!


| نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بى‌گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسى که سهم تو باشد، به دیگران برسد


چه مى‌کنى، اگر او را که خواستى یک عمر

به راحتى کسى از راه ناگهان برسد…


رها کنى، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌‌‌که دوست‌‌‌تَرَش داشته، به آن برسد


رها کنى، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد


گلایه‌‌‌اى نکنى، بغض خویش را بخورى

که هق‌‌‌هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که… نه! نفرین نمى‌‌‌کنم، نکند

به او، که عاشق او بوده‌‌‌ام، زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


| نجمه زارع |

  • پروازِ خیال ...


اگر باید زخمی داشته باشم که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه کنم

زخم‌ ها زیبایند

و زیباتر آن‌ که تیغ را هم تو فرود آورده باشی...


تیغت سِحر است

نوازشت معجزه

و لبخندت تنظیفی از فواره‌‌ی نور

و تیمار داری‌‌ ات کرشمه‌ ای میان زخم و مرهم


عشق و زخم از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا همه انگشت نوازش باش


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...

آینه

۱۹
شهریور


خاله به تصویر خودش درون آینه ی بزرگ روی میز نگاه کرد و گفت:

"شاید بنظرت خنده دار باشه اما من فقط تو آینه هایی به خودم نگاه میکنم که مطمئن باشم خوشگل نشونم میده "

لبخند پر رنگی روی لب هایم نقش بست ،به یاد خودم افتادم ، وقتی درون آینه های مات مدرسه خودم را میدیدم و از خودم بدم می آمد ،  چرا من هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم ؟! چرا هیچوقت نفهمیده بودم  توی بعضی آینه ها نباید به چشمان خودم زل بزنم و از خودم انتظار تصویر فوق العاده ای را داشته باشم !!

اصلأ انگار بعضی آینه ها زیادی با آدم صادقند...شاید هم این زشت و زیبایی جاافتاده درون آینه از نگاه خودمان است که به تصویر توی آینه جان میدهد و رنگی أش میکند !

بعد از دست و پنجه نرم کردن با افکاری که به ذهنم آمده بود از جایم بلند شدم و کنارش نشستم ، میخواستم شانس خودم را امتحان کنم و ببینم آینه ای که اورا زیبا نشان میدهد ، با تصویر من چه میکند .

 به چهره ی رنگ پریده و سرد خودم نگاه کردم و بعد نگاهم به تصویر او گره خورد ، از فرصت پیش آمده استفاده کردم و پرسیدم : خاله جان ، زیباترین تصویری که از خودت دیدی تو کدوم آینه بود ؟!

لبخند پر از ذوق و خوشحالی أش به صورتم تابید ،انگار که از سوالم خوشحال شده باشد به سمت کمدش رفت ،  صندوقچه ی کوچیکی را در آورد و با وسواس و لذت درش را باز کرد ، چند آینه ی کوچک نظرم را جلب کرد ،  با خود گفتم حتمأ خاله درون آینه های زیادی خودش را زیبا  دیده و از هرکدامش تکه ای برای روزهای غم انگیز زندگی أش نگه داشته است !

نگاهم کرد و آینه ی قشنگ طلاکوب شده ای را از صندوقچه بیرون آورد...

"این آینه رو وقتی دبیرستان میرفتم لیلا بهم هدیه داده بود ....اممممم یعنی لیلا که نه ، برادرش "

سرش را پایین انداخت و به تصویر خودش چشم دوخت لبخند تلخش را دیدم و  فهمیدم انعکاس عشق در آینه از خاله یک زن میانسال زیبا میسازد که ناخودآگاه به خاطره هایش برمیگردد و خودش را به زیبایی گذشته می بیند!!

"بعد از اون آینه های زیادی هدیه گرفتم از شوهرم از دوستام .. اما هیچ کدوم منو انقدر زیبا نشون ندادن ، حالا هروقت دلم میگیره و حس میکنم پیر شدم تو این آینه خودمو نگاه میکنم"

به خودم برگشتم و یادم افتاد از تو آینه ای برای روزهای میانسالی أم هدیه نگرفته أم...!

لطفأ وقتی دلت برایم تنگ شد و برگشتی 

با خودت هدیه ای بیاور 

که آینه ای باشد برای روزهای میانسالی أم !!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تنها دو چشم

تنها دو چشم داشتم

دو دریچه کوچک

و این برای دنبال کسی گشتن

در جهانی که خیلی بزرگ است

کم بود

مرا ببخش

اگر پیدایت نکردم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


"دوستت دارم"

در زبان مردان شکل های مختلفی دارد

بعضی ها با یک شاخه گل

بعضی ها با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ

برخی با بوسه ای آتشین در نیمه های شب

عده ای با گفتن:

"خانم، آستینم را تا میزنی؟"

اما

فقط تعداد اندکی از آنها بجای گفتن دوستت دارم، 

برای معشوقه شان شعر می سرایند!

با این تفاوت که می خواهند

تمام دنیا از این دوست داشتن باخبر شوند!


| فریبرز پور شفیع |

  • پروازِ خیال ...

غدیر است

۱۸
شهریور


اَکمَلتُ لَکُم دینکم این دست امیر است

تاریخ نگاران بنویسید غدیر است


| سید سعید صاحب علم |


* عیدتون مبارک دوستانِ جان :) *

  • پروازِ خیال ...


ساعت دوازده شب است. او مولانا می خواند و من رمان ورق می زنم. سرش را از روی کتاب بلند می کند و می گوید:« گرسنه ام. نیمرو بخوریم؟...» می خندم که بخوریم اما تو درست کن. بلند می شود می رود سمت آشپزخانه. همانطوری که روغن را از توی کابینت برمی دارد و توی ماهی تابه می ریزد، می گوید:« خودت حس می کنی چقدر فرق کرده ایی؟ یادت هست از ساعت هشت شب به بعد خوردن تعطیل می شد؟ اگر می خواستی بروی مهمانی از صبح لب به غذا نمی زدی!...»

لبخند می زنم، گذشته با دور تند می آید جلوی چشمانم، سکانس به سکانس، فریم به فریم، از یک جایی به بعد لبخند می زنم، از همان جا که دیگر نه منتقدی هست نه ممیزی. امسال چهل و پنج ساله می شوم اما چهار سال است زندگی می کنم. چهار سال است برای خودم زندگی می کنم. تحسین دیگران برای هیکل و مدل لباس و رنگ موهایم برایم مهم نیست. چهار سال است لباسی که دوست دارم می پوشم حتی اگر چاق تر نشانم دهد، گشاد، رها، آزاد. همان رنگی که دوست دارم، شاد. چهار سال است جاهایی که دوست دارم می روم. با آدم هایی که دوست دارم نشست و برخاست می کنم. برای خودم زندگی می کنم نه دیگران. چهار سال است توی خانه ی ما غذاها اسم ندارند، من غذایی که دوست دارم با هر قانون نانوشته ایی که دارم می پزم. سیب زمینی و تخم مرغ تصمیم نمی گیرند که کوکو شوند برای شام، من هر طور دلم بخواهم کوکو درست می کنم حتی اگر دیگران بگویند این اسمش کوکو نیست.

از یک جایی به بعد آرامش دست خودمان است، خودمان آن را می سازیم. این به هر سازی رقصیدن برای جلب رضایت دیگران خیلی خوب است، هنر آدم های منعطف است، کار هر کسی هم نیست، قبول! اما اگر قرار به رقص است حداقل سازش را خودمان انتخاب کنیم، برای خودمان زندگی کنیم. متراژ خانه و ماشین خوب و کار مناسب و پول زیاد اگر به قصد کور کردن دیگران باشد، رفاه ظاهری هم به همراه بیاورد، آرامش حقیقی نمی آورد. خوشبختی و خوشحالی یک جایی توی دل آدم هاست. همین جا، به همین نزدیکی!

نیمرو رو با همان تابه می گذارد وسط میز. می گوید:« تنهایی نمی چسبید، خوب است که همراهی!...»


| مریم سمیع زادگان |

  • پروازِ خیال ...


جمعه یعنی تو نیستی، اما

خاطراتت به جانم افتاده

گرد مرده به شهر پاشیدند

بختکی بر جهانم افتاده


جمعه یعنی چقدر غمگینم

جمعه یعنی چقدر غمگینی

شعرهایت هجوم تنهایی ست

چشم بستی، مرا نمیبینی...


باز بغض غروب نزدیک است

پیله کرده به جان من یادت

گریه کن تا سبک شوی اما....

به کجاها رسید فریادت؟!


جمعه بس کن! چه کرده ام با تو

که مرا این چنین میآزاری؟؟

چه کنم تا مرا رها بکنی

حرمتم را کمی نگهداری؟!


جمعه یعنی، تو نیستی، هستم

با سیاهی مرگ هم رنگم....

عکس هایت سکوت میبلعند

و برایت چقدر دلتنگم...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

اگر جنگ نبود

۱۷
شهریور


اگر جنگ نبود

تو را به خانه ام دعوت میکردم

و میگفتم:

به کشورم خوش آمدی

چای بنوش خسته ای

برایت اتاقی از گل میساختم

و شاید تو را در آغوش میفشردم

اگر جنگ نبود

تمام مین های سر راه را گل میکاشتم

تا کشورم زیباتر به چشمانت بیاید

اگر جنگ نبود

مرز را نیمکتی میگذاشتم

کمی کنار هم به گفتگو مینشستیم

و خارج از محدوده دید تک تیر اندازان 

گلی بدرقه راهت میکردم

اگر جنگ نبود 

تو را به کافه های کشورم میبردم

و شاید دو پیک را به سلامتیت مینوشیدم

و مجبور نبودم ماشه ای را بکشم

که برای دختری در آنور مرز های کشورم

اشک به بار می آورد

حالا که جنگ میدرد تن های بی روحمان را

برای زنی که

عکسش در جیب سمت چپم نبض میزند

گلوله نفرست.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


این که میدونی سرانجامی نداری باهاش و دل خوش میکنی به بی سرانجامیش...

این که معیار زیبائی میشه برات و دوستت میگه رفیق این کجاش خوشگله...

این که خودش ساکته و هرکی هرچی میگه درباره ش تو دفاع میکنی ازش و تهش میگی البته ربطی به من نداره...

این که مهم نیست که چی داره چی نداره و امیدواری به همه ی چیزایی که قراره با هم بسازین بعدها...

این که به همه میگی هنوز برات زوده اما تا یه عروس و داماد میبینی، خودت با اونو به جاشون تصور میکنی و دلت غنج میره...

این که تا یه بچه ی خوشگل میبینی به پهنای صورت لبخند میزنی و با خودت میگی بچه ی من و فلانیم حسابی خوشگل میشه هاااا...

این که تا حرف عشق و دوست داشتن میشه سکوت میکنی و قلبت تندتر می‌تپه به خاطر راز شیرینی که یه روزی قراره برملا بشه...

این که شبا آخرین اسمی که قبل از خواب میاد توی ذهنت و صبح به محض بیدار شدن میاد رو لبات همونیه که سعی میکنی چیزی ازش نگی توو جمع...

این که آدم با خدا و معتقدیم نباشی به جایی میرسی که توو خلوتت به خودِ خدا بگی: تورو خدا، فقط اونو میخواماااا...

این که از همون جمله ی اول این نوشته حواست پرت یه نفر بود فقط...

به روی خودت نیار

ولی اینارو بهش میگن عشق!


| طاهره اباذری هریس |

  • پروازِ خیال ...

الهه ی ناز

۱۶
شهریور


ناز نفس و صدای هر ساز تویی!

منظور همه از « پر پرواز» تویی!

عمری ست که تصنیف تو را میشنویم!

من مطمئنم «الهه ی ناز» تویی!


| اصغر عظیمی مهر |

  • پروازِ خیال ...

جا نگذارید!

۱۶
شهریور


 آدم‌ها وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند

با خود نمی برند‌‌!

آدم‌ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان‌‌

شعرهایمان‌‌

رویاهای خیس شبانه‌‌مان می مانند‌‌‌

جا نگذارید!

هر چه را که روزی می آورید را

با خودتان ببرید‌

وقتی که می روید

دیگر به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.


| هرتا مولر |

  • پروازِ خیال ...

جنگ های بزرگ

۱۶
شهریور


به من گفت:

به خاطر بسپار

نام کسانی را که با آن ها جنگیده ای

و بگو با کدام اسلحه

زیباتر خواهی جنگید


به او گفتم:

من برای جنگ های کوچک

تفنگ را انتخاب می کنم

و برای جنگ های بزرگ

زن را...


| مهدی اشرفی |

  • پروازِ خیال ...


زل زده بود به چشمام، لب پایینشو میجوید و همونجور زل زده بود به چشمام.

آب دهنم و قورت دادم و نگاهم و از خط نگاهش برداشتم و روی خیابان کنار کافه انداختم. بارون عجیبی میبارید.لعنتی...عجب روز مزخرفی!

قطره ی اشک روی انگشتان گره کردش افتاد.با پشت دست صورتش و پاک کرد. و دوباره با چشمای قرمزش نگاهم کرد.

+برمی گردی؟

دستم و ستون کردم و به خطوط صورتش نگاه کردم.به روزهایی فکر کردم که تمام آرامشم لمس همین خطوط بود و تمام آشوبم از دست دادنشون.

_میدونی... پنج شیش سالم بود عاشق یه اسباب بازی بودم ، هرچی اصرار کردم مامانم برام بخره نخرید.گفت نمی ارزه  و قشنگ نیست و زود خرابش میکنی و این صحبتا.اما پسر عموم خرید.منو پسرعموم بچگی خیلی پیش هم بودیم.جفتمون اون اسباب بازی و دوس داشتیم.مامان من نخرید واسم ولی زن عمو خرید.

یه سال تموم اون اسباب بازی تو دست پسرعموم بود و غرغرای من تو تموم خونه شنیده میشد.صبح.شب...صبح...شب..

هرچی میشد هر دلخوری که پیش میومد من وصلش میکردم به همین نخریدن اسباب بازی و اینا.

بعد چند ماه هم من ساکت شدم هم دیگه اون اسباب بازی از رونق افتاد.نه دیگه دست پسرعموم بود نه تو ویترین مغازه ها تو چشم بود.تولدم که شد دیدم کادوم همون اسباب بازیه.الکی خوشحالی کردم و یه جوری تظاهر کردم انگاری بهترین کادوی دنیاعه..ولی واقعیت و میدونی؟حالم ازش بهم میخورد.وقتی یادم مینداخت چقد بخاطرش گریه کردم چقد الکی الکی دعوا راه انداختم چقد برای دوساعت بازی کردن باهاش منت پسرعموم و کشیدم.دلم میخواس تیکه تیکه شو جدا میکردم مینداختم جلو مامان بابام میگفتم دمتون گرم مرسی که خریدین ولی دیگه به دردم نمیخوره.این وسیله هیچی جز مرور یه سری خاطره ی مزخزف نیست واسم.

از جام بلند شدم.منگ حرفام بود.فنجون قهوه رو سرد و تلخ یه سره خوردم و کیفمو ورداشتم.

برگشتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

_ یه روزی اینقدر عاشقت بودم که حاضر بودم هرکاری بکنم که باشی.عصبانیت دعوا التماس هرچی...ولی تو رفتن و انتخاب کردی و نموندی.حالام نه اینکه حسم نسبت بهت عوض شده باشه نه..فقط خیلی بیشتر از اینکه عاشقت باشم ازت متنفرم.تو چیزی جز مرور یه سری خاطره ی سیاه نیستی واسم.بغض نکن و نپرس که برمیگردی...وقتی از کسی نا امید میشی و تو ذهنت سقوط میکنه، کنار هر فعلی که قرارش میدی یه به درک هم اضافه میکنی.

به درک که رفته به درک که نیست...راستیتش با تموم احترامی که بینمونه، به درک که برگشتی...

اینو گفتم و از کافه زدم بیرون.

لعنتی...عجب روز مزخرفی...


| فاطمه زهرا عباسی |

  • پروازِ خیال ...

غم انگیز نیست؟!

۱۵
شهریور


حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم

کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم

میفهمی؟

میدانی عشق یعنی چی؟

خیال نمی‌کنم بفهمی. هیچکس نمی‌داند من چه حالی دارم، هیچکس...

دلم از تنهایی می‌پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می‌شد.

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید

غم‌انگیز نیست...؟


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

جرأت نمی کنم

۱۵
شهریور


تنها نشسته بود دلم کنج زندگی

در واشد و نشستی و من در به در شدم

تا قبل دیدن تو دلم سر به راه بود 

از در درآمدی و من از خود به در شدم


ای کاش که دل تو و دلتنگیای من 

اندازه ی یه لحظه به همدیگه راه داشت 

دارم نگاه می کنم و راه چاره نیست 

چشم از تو من چگونه توانم نگاه داشت


باید به خواب های خودم دعوتت کنم

لطفت مدام باشه ،قدم رنجه می کنی؟

سعدی نشسته توی سرم ، داد میکشه 

با چون خودی در افکن اگر پنجه می کنی


هی عشوه می فروشی و هی ناز می خرم

می بینمت کنارم و از خواب می پرم 

بیچاره اون که لایق عشقت نبود و نیست 

بیچاره من که پیش تو از خاک کمترم


جرأت نمی کنم که بگم عاشقت شدم

جرأت نمی کنم که به چشمات مستقیم...

معشوقه ی وجیهه ی سعدی! اجازه هست

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم؟


| هانی ملک زاده |


*مصرع پایانی تمامی بند ها غیر از بند چهار از سعدی ست 

مصرع پایانی بند چهار از حافظ است که البته او نیز از سعدی وام گرفته

  • پروازِ خیال ...

سرنوشت

۱۵
شهریور


ترسیده‌ای؟

از که؟

از جهان؟...من جهانت

از گرسنگی؟...من گندمت

از بیابان؟...من بارانت

از زمان؟...من کودکیت

از سرنوشت؟!

آه من هم از سرنوشت می‌ترسم...


| محمد ماغوط / ترجمه: نجمه حسینیان |

  • پروازِ خیال ...


بیدار میشوی

به خودت صبح بخیر میگویی

برای خودت چای میریزی

تکیه میدهی به خودت

و فکر میکنی

دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟

و چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود

که بی او

این صبح شهریور

از گلوی آدم پایین نرود؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

اینترنت

۰۹
شهریور


شما هم از آن هایی هستید که معتقدند انسان دارد عمرش را در اینترنت هدر می دهد؟ شما هم از آنهایی هستید که معتقدند آنهایی که عضو هیچ شبکه اجتماعی نیستند، دارند تند تند کتب خطی و به روزترین مقاله های علمی و جدیدترین رمان ها را می خوانند و تند تند پله های ترقی را بالا می روند و تند تند در شغلشان ترفیع می گیرند و تند تند ورزش می کنند و تند تند "دیتاکس واتر" سر می کشند و تند تند دور دریاچه ای فرضی می دوند و نقشه ی دورهمی های خانوادگی و فامیلی می کشند و توی مهمانی هایشان شعر سعدی می خوانند و باقلوای خانگی می خورند و تند تند گل می گویند و گل می شنوند و هیچکس هم تند تند از روی آخرین جوک های تلگرامی اش روخوانی نمی کند؟

خب، من این طور فکر نمی کنم. اینترنت و این دنیای اصطلاحاً مجازی، جذابترین جایی ست که بشر در طول حیاتش توانسته بسازد. حالا این که هرکس چه استفاده ای از آن می کند به خودش مربوط است. عده ای عمرشان را هدر می دهند (همان کاری که در دنیای اصطلاحاً واقعی می کنند) و عده ای گنجینه را پیدا می کنند و کشف می کنند و می آموزند و ایده می گیرند و چشم هایشان بازتر از قبل می شود و از دیوارها و مرزها رد می شوند و به جایی می روند که هرگز نبوده اند.

من فرق چندانی بین زندگی در دنیای واقعی و مجازی نمی بینم. ما همان آدم ها هستیم. اگر در دنیای واقعی هی در حال امتحان کردن رژیم های مختلف لاغری ایم و از این و آن سراغِ «چی بخورم لاغر شم؟» را می گیریم، در دنیای مجازی پیجِ "لاغری در 10 روز" را دنبال می کنیم. اگر اهل مطالعه ایم، ناشران محبوبمان را دنبال و کتاب های جدیدی پیدا می کنیم. اگر کارمان در شهر، دید زدن این و آن و نظر دادن راجع به لباس و هیکل و قیافه دیگران است، در شبکه های اجتماعی توی صفحه "دختران و پسرانِ فلان" می چرخیم و زیر عکس ها کامنتِ «واه واه چه زشت و چه بد تیپ»‌ و «منم اگه انقد آرایش کنم به این خوشگلی می شم» و «این که همه جاش عملیه» می گذاریم. اگر در دنیای واقعی اهل ورزش کردنیم، در دنیای مجازی ویدئوهای "تمرین در خانه بدون وسایل بدنسازی" را تماشا می کنیم. اگر ذاتاً‌ اهل خاله زنک بازی ایم، در اینترنت هم دنبال مکانی با چنین هدفی می گردیم. 

فحاشانِ دنیای مجازی، خردمندانِ منزه دنیای واقعی نیستند. نقاشان و حکاکان روی آثار باستانی، دنبال کننده ی صفحه ی متروپولیتن نیستند. ما در هر دو دنیا دنبال علایق مان می رویم؛ دنبال چیزی که واقعاً هستیم. حالا گیریم با کمی ظرافت و مخفی کاری بیشتر.

به گمانم این که فکر کنیم اگر شبکه های اجتماعی و کلاً اینترنت وجود نداشت، ما داشتیم به بهترین و مفیدترین شکل ممکن زندگی می کردیم و شاد و خوشبخت و موفق بودیم، بزرگترین فریب خویشتن است. اینترنت و مشتقاتش روی پله ترقی زندگی ما ننشسته اند. اگر این طور فکر می کنید، شکل استفاده تان از این گنجینه را عوض کنید.


| آنالی اکبری |

  • پروازِ خیال ...

کاش نزدیک بودى

۰۹
شهریور


تو آنسوى دریاها زندگى میکنى،

سمتِ دیگر باران 

دورتر از ابرهاى مسافرِ دلگیر !

که به آرامى بر گونه هاى پنجره ات

دست مى کشند و دور مى شوند...

تو را دوست دارم اما

مى دانم این دوست داشتن بى فایده ست،

کاش نزدیک بودى

بقدرى نزدیک

که اندوهِ ندیدن ات را مى شد

تا دربِ خانه ات گریست....


| بهرنگ قاسمی |

  • پروازِ خیال ...

لباس بلند بپوش

۰۹
شهریور


لباس بلند بپوش

لباس بلندی که 

از دور آمدنت را نزدیک تر 

نشان بدهد...


| حسن شیردل |

  • پروازِ خیال ...

رقصیدیم

۰۷
شهریور


کنار هم غزل خوردیم و با خودکار رقصیدیم

هوا رفتیم و مثل ابر ِدر شلوار رقصیدیم


هوا بد بود...روی چشم هامان دود پاشیدند

هوا تاریک شد، در آتش سیگار رقصیدیم


به ما گفتند:ممنوع است،ممنوع است،ممنوع است!

به ما گفتند ممنوع است...با اصرار رقصیدیم!


زمین خوردیم و روی خاک،صدها پا عقب رفتیم

زمین خوردیم و در تاریخ صدها بار رقصیدیم


فعولن فع...تتن تن...فاعلاتُن...دُم تکان دادیم

عقب رفتیم و دراین بحر ناهموار رقصیدیم


تکان خوردیم در نُت های قرمز رنگ یاسایی

مغول خندید... روی دامن اُترار رقصیدیم


بخارا شعله می شد، خون نیشابور نی می زد

عقب رفتیم و روی نیزه ی تاتار رقصیدیم


عقب رفتیم:اسکندر میان صور، دف می زد

عقب رفتیم و بین آتش و دیوار رقصیدیم


عقب رفتیم:ما را قرمطی خواندند، افتادیم...

خلیفه سکه می انداخت، در دربار رقصیدیم


خلیفه دست می زد...ماعجم بودیم، کم بودیم

کنار دجله روی خنجر مختار رقصیدیم


غذا خوردیم و با محمود افغان آشتی کردیم

به حکم باد روی پرچم افشار رقصیدیم


دوباره چشم های لطفعلی خان را درآوردیم

ته فنجان، میان قهوه ی قاجار رقصیدیم


به ما گفتند: مفعولن! به ما گفتند: مفعولن!

و ما هربار افتادیم...

ما هربار رقصیدیم...

.

جلو رفتیم ...تن هامان میان تُنگ جا می شد

پریدیم و نوک منقار ماهیخوار رقصیدیم


میان خون و گِل مارا شبیه گربه رقصاندند

هوا کم بود...درحلقوم بوتیمار رقصیدیم


برای شادمانیِ فلان سلطان غزل خواندیم!

برای میهمانیِ فلان سردار رقصیدیم!


طناب سربه داران را تکان دادیم با لبخند

کلاغانی شدیم و روی چوب دار رقصیدیم


مترسک های غمگینی شدیم و درکنار هم

برای شادی چشمان گندمزار رقصیدیم...


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...