کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نازنین عابدین پور» ثبت شده است


دستم را گذاشت روی صورت کوچکش و با همان لحن کودکانه گفت: "من تورو بیشتر از همه ی آدمای دیگه دوست دارم"

انگشتم را روی لپ های خنکش حرکت دادم و با دندان هایی که از دوست داشتن زیاد، روی هم فشرده بودم بدون اینکه دهانم تکان زیادی بخورد گفتم: چرا قربونت برم؟

دماغش را بالا کشید و با لحنی معصومانه ای گفت: چون که وقتی سرما میخورم فقط تو منو بوس میکنی...

با دست چپم موهایش را نوازش کردم و گفتم: " الهی قربونت برم من "

و به تو فکر کردم که حتما خیلی دوستم داشتی وقتی بینی سرماخورده ام را شوخیانه با دستمال میگرفتی و دستمال را میگذاشتی توی جیبت...

انگشت اشاره ام را گرفت و ناخن های بلند لاک زده ام را با دقت تماشا کرد و گفت: " آهان بخاطر یه چیز دیگم دوسِت دارم، بخاطر اینکه ناخن هات قشنگه " لبخند زدم و به تو فکر کردم که حتی وقتی ناخن هایم را کوتاه میکردم بازهم دوستم داشتی...

دوید توی آشپزخانه بسته ی پاستیل روی کانتر را برداشت و برگشت توی اتاق، بسته ی پاستیل را جلوی صورتم گرفت و سرش را به علامت تعارف تکان داد، مهربانانه دستم را بالا آوردم و گفتم "مرسی عزیزدلم خودت بخور نوش جان"، روی تخت کنارم نشست و گفت" الان الان فهمیدم که واسه یه چیز دیگم دوسِت دارم " کنجکاوانه نگاهش کردم، بدون اینکه حرفی بزنم خودش ادامه داد "بخاطر اینکه هروقت خوراکیایی که دوست دارم بهت تعارف می کنم برنمیداری " و خندید،

دوباره تو آمدی توی سرم، یاد آن روز توی خیابان رز افتادم، بسته ی لواشک توی دستم بود و داشتم کنارت قدم میزدم، چیزی نمانده بود به آخرش، پلاستیک را از رویش کنار زدم و گفتم " بیا لواشک بخوریم" روی صورتت خنده ی کش داری نشست و گفتی " من که میدونم چقدر عاشق لواشکی، تو بخور من نگات میکنم "، آن روز حواسم نبود دوست داشتن گاهی میتواند از همین چیزها آغاز شود، از همین رفتارهای ظریفِ عاشقانه که چشم هایمان گاهی از دیدنشان به سادگی می گذرد اما امروز خوب میدانم با معیارهای کودکانه اگر دوست داشتن را اندازه بگیریم، اتفاق های بهتری توی دنیا می اٌفتد...

چانه ام را گرفت و گفت: "خاله خاله حالا تو بگو چرا منو بیشتر از همه دوست داری " جٌثه ی کوچکش را توی آغوش گرفتم و گفتم " چون بهم یاد دادی واسه دوست داشتن آدما حتما نباید دنبال دلایل بزرگ بود چیزای کوچیک و قشنگتری هم هست "

بازوهایش را دور گردنم حلقه کرد و گونه ام را بوسید.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


کسی را اگر میخواهید برایش همه باشید، همه بودن برای یکنفر سختی دارد، خستگی دارد اما آخرش توی همان لبخندی که پشت جمله ی " تو جای خالی همه را برایم پر میکنی" روی لب هایش می نشیند آدم را سبک می کند.

بودن نصفه نیمه به هیچ دردی نمی خورد اینکه یک نفر را درست وقتی باید رفیقش باشی تنها می گذاری یا به وقت بیماری کنارش نمی مانی و ناله هایش را به جان نمی خری یعنی نصفه نیمه ای، اینکه وقتی می خواهد از روی جوب بپرد دستش را نمی گیری یا پا به پای دیوانگی هایش لبه ی جدول راه نمی روی، اینکه هم پروازش نیستی و بال پریدنش را با بی تفاوتی می چینی...

نصفه نیمه بودن حال آدم را خراب می کند، درست مثل این است که زندگی یک نفر را بیاندازی تویِ اَلَک، وقت هایی که خودت می خواهی کنارش باشی و دوستش داری را جدا کنی و بقیه را بریزی دور و اصلا هم برایت مهم نباشد توی آن لحظه ها که باید باشی و نیستی چه اتفاقاتی رخ می دهد...

کسی را اگر می خواهید برایش شمع باشید و توی لحظه های غمش بسوزید،

بهار باشید و توی لحظه های شادی اش گل بدهید،

خورشید باشید و ابر دلتنگی را از صورتش بدزدید،

کسی را اگر میخواهید برایش "همه " باشید و توی همه ی لحظه های تلخ و شیرین کنارش بمانید که عشق بدون اینها به دل دادنش نمی ارزد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


وسط اتاق دراز کشیدمٌ درحالی که دوتا دستامو پشت سرم قلاب کرده بودم به سقف خیره شدم، اون لحظه فکرام پرنده های کوچولویی بودن که مثل کارتونای بچگی، داشتن دور سرم میچرخیدنٌ قصد فرار کردن نداشتن...دلم خواست جوری تو اون ثانیه ها حل بشم که نه نگرانی های آینده فکرمو مشغول کنه، نه حسرتای گذشته!

واسه همین خودمو به دست لحظه سپردمٌ سعی کردم جز نفس کشیدنم حواسم به هیچی نباشه، نفس کشیدم، اونقدر عمیق نفس کشیدم و هوای خنک پاییزی رو تو ریه هام پر کردم که ترسیدم یهو مثل بادکنک بترکنٌ در و دیوار درونمو زخمی کنن.

توی لحظه حل شدن حس قشنگیه، مثل گذشته کهنه نیست و مثل آینده بوی خامی نمیده، یه حس تازه ست از جنس شادی و بیخیالی. 

وقتی تو لحظه زندگی می کنی به جای اینکه سر شام فکر امتحان چهار روز بعدت باشی، میفهمی گوجه و خیار سالاد چقد باحوصله خورد شده و مادرت موقع غذا خوردن چقدر با دقت تر از همیشه به اعضای خانواده نگاه میکنه تا نظرشونو درباره ی غذا از چهرشون بخونه.

وقتی تو لحظه زندگی میکنی به جای اینکه غصه ی نداشته هاتو بخوری دلت به داشته هات خوش میشه و میگردی دنبال چیزایی که یه روز آرزوت بوده و حالا داریشون، دیگه نمیگی صبر می کنم یه روز بهتر عاشق میشم، روزی که یه کار خوب داشته باشم، درسم تموم شده باشه،  یکی  از همین روزایی که داری می گذرونی تو همین سنی که هستی قفل دلتو باز می کنی و میگی منو ببر همونجا که عشق است!

نمیگی صبر می کنم یکی بیشتر عاشقم باشه، بیشتر از اینی که بخاطرم همه کار میکنه و کنارش که هستم نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره !

حسرت گذشته و چیزایی که از دست دادی نمیخوری و از همین حالا دوباره شروع میکنی...

تو لحظه زندگی کردن باعث میشه هر چیزی رو سر وقت خودش داشته باشی و حواست انقدر به گذشته و آینده پرت نباشه تا از فرصت هایی که برات پیش میاد غافل بشی...

بلأخره یه روزی باید از گذشته و آینده به لحظه هامون برگردیم و بذاریم پرنده ی افکارمون از قفس آزاد بشه...این آزادی به نفع زندگیمونه!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


روی صندلی فلزی روبه روش نشستم و به دست هاش که توی هوا می چرخید نگاه کردم، انگار داشت با کسی که نبود حرف می زد، با دختری که می گفتند عاشقش بوده اما یکهو به سرش می زند، زندگی hش را ول می کند و می رود با کسی که هیچکس نمی داند کیست...

از جاش بلند می شود و درحالی که پیراهن آبی اش را مرتب می کند و شلوارش را بالا می کشد به طرفم می آید، پاهام را صاف کنار هم می گذارم و دستم را توی هم قلاب می کنم، بدون اینکه حرفی بزند می نشیند کنارم، سرم را می چرخانم و به سیگاری که از توی جیبش بیرون زده نگاه می کنم.

"اینجا سیگار کشیدن ممنوع نیست؟ " دستش را می گذارد روی جیبش، سرش را به چپ و راست می چرخاند و وقتی پرستارها را نمی بیند سیگار را بین لب هاش می گذارد و بدون اینکه روشنش کند چشمانش را ریز می کند و کام محکمی از سیگار خاموش می گیرد و با دهانی نیمه باز جواب می دهد:

"ممنوعه ولی وقتی ندونی چرا دیگه هیچی برات فرق نمیکنه " به صندلی تکیه می دهم "حتما واسه اینکه ضرر داره دیگه " با دو انگشت سیگار را از روی لب هاش برمی دارد و با حالتی که انگار مراقب است خاکستر سیگار شلوار آبی اش را سوراخ نکند دستش را روی زانوهاش می گذارد " شاید! ولی دونستن ضرر نداره، کاش آدم بدونه، کاش آدم بدونه اگه کسی میره چرا میره، اگه چیزی بده چرا بده، کاش همه ی سوالا جواب داشته باشه "...

از جاش بلند می شود و می خواهد برود پیش رفقایش که آن طرف تر برای خودشان بزن و برقص راه انداخته اند، نیم خیز می شوم و جوری که واضح بشنود می گویم "میشه سیگارتو بدی ادامشو من بکشم؟! " دستش را جلو می آورد و آرام می گوید "نسوزی، داره تموم میشه " سیگار را از لای انگشت هاش برمی دارم و سرم را به علامتِ خیالت راحت تکان می دهم، به رفتنش نگاه می کنم،  توی زندگی خیلی ها را دیده ام که جواب سوال هاشان را نمی دانستند، جواب تغییر ناگهانی آدم ها را وقتی همه چیز خوب بود، جواب چراهایی که سالها به زندگیشان گره خورده بود اما نمی توانستند پیدایش کنند.

رفتنش که تمام شد به سیگار توی دستم نگاه کردم و زیر لب گفتم "کاش آدم ها را با چراهایشان تنها نگذاریم، کاش قبل از رفتن به آنها فرصت بدهیم رو به رویمان بنشینند، سوال هایشان را بپرسند، اشک هایشان را برایمان بریزند، فریادهایشان را بزنند و غصه هایشان را بخورند، بعد همه چیز را تمام کنیم! این سوال های بی جواب آدم را دیوانه می کنند ..."

قطره اشکی از چشم هام می افتد روی دستم، سیگار دارد می سوزد و دودش توی چشم هام را پر می کند.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

عاشقای بی رحم

۰۶
ارديبهشت


یه روزی تو زندگیم فکر می کردم آدما هیچوقت نمیتونن نسبت به کسی که یجای زندگیشون عاشقش بودن بی رحمی کنن،

فکر می کردم ته تهش وقت رفتن یه نگاه عاشقانه ی غمگین به معشوقشون می ندازن و با گونه های خیس از اشک میرن که خاطره بشن،

اما اشتباه میکردم چون عاشقا هم آدمن و همه ی آدما یه دل بی رحمِ خاموش تو وجودشون دارن که وقت رفتن روشن میشه و با یه نیشخند وحشتناک همه ی خاطره هارو فرو میریزه ...

وقتی دست تو دست یکی دیگه مسیری که تا رسیدن به من اومده بودی رو می رفتی، نیشخند وحشتناکتو دیدم و تازه اون موقع بود که فهمیدم همه ی آدما میتونن بی رحم باشن ولی عاشقای شکست خورده بیشتر، خیلی بیشتر...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

تکه ای از آسمان

۰۳
ارديبهشت


دست هام را می گیرد و می گوید: این کارها برای دست های تو بزرگند تو باید بروی توی اتاق روشنت میان گٌل بارانِ پنجره و رنگ زیبای خیال هات، به خودت فکر کنی به ناخن هات که رنگ لاکش پریده و به موهات که پناهگاه دست های منند، به دست هات که زٌمختیِ دست های مرا توی خودشان گم مکنند...بانوجان به خودت فکر کن چون تو زینت منی مثل گٌل برای ساقه اش!

نخودی می خندم و از توی گِل های باغچه میایم بیرون، دمپایی آبی ام را گِل برداشته و تا روی انگشت هایم آمده...

چین دامنم را می گیرم و شوق شوق نگاه به روی مردانگی اش می تابانم و فریادانه می گویم: می روم خانه را روشن کنم که وقتی آمدی بهترین شعر امروزم را برایت بخوانم، مراقب چشم هایت باش خورشیدجان...

شبیه بچه هایی که از مدرسه برمیگردند به سوی خانه میدوم و چین دامنم توی هوا پرواز می کند.

دست هاش را بالا می گیرد و میگوید: مرد شده ام که برای شادی هات بجنگم جان دلم، بخند و زندگی ام را روشن نگاه دار...

توی دلم می گویم: زن شده ام که برای روشنایی زندگی ات دلبری کنم!

دستم را باز می کنم و هوای شرجی اطرافم را در آغوش می گیرم، خوشبختی گاهی میتواند همینقدر ساده باشد.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

خودکشی

۲۷
فروردين


آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دم غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آب حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد.

آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی که منتظر مرگ باشن از یه جایی به بعد زندگیش دیگه هیچ چیز قشنگی نداشت، ساعت ها روی صندلی می نشست و به قاب عکس آقاجون نگاه می کرد، آخرم یه روز جسم بی جونشو روی همون صندلی درحالی که قاب عکس آقاجون از دستش افتاده بود پیدا کردن.

آقاجون که مرد عزیز برای کشتن خودش یه مشت قرص رو باهم نخورد، با تیغ رگشو نزد، خودشو از سقف آویزون نکرد اما خودکشی کرد، ازون خودکٌشیا که دل میکَنی از همه ی قشنگیای دنیا و چیزایی که دوسشون داری، ازونا که روزی صدبار به خودت میگی "دیگه بعد از اون هیچ چیز قشنگی تو دنیا وجود نداره "...

کی میدونه که درد این خودکشی چقدر بیشتر از مردن یهوییه، یهو که می میری تو یه لحظه همه چی تموم میشه اما وقتی زنده میمونی و ذره ذره واسه مردن و عذاب دادن خودت از دلبستگیا و قشنگیای دنیا میگذری روحت شکنجه میشه، اصلأ تو میدونی چند هزارتا آدم تو این دنیا هستن که به سیم آخر زدن و درحالی که زنده ن و نفس میکشن خودکشی کردن؟! دلشونو با انتخاب آدمی که عاشقش نیستن کشتن، روحشونو با بودن کنار کسایی که دوس ندارن، علایقشونو بخاطر فداکاری های اجباری، آیندشونو با نگفتن حرفایی که باید می گفتن...

تو میدونی تهِ همه ی این خودکٌشیا یه لحظه ی عذاب آور هست که توش یه لبخند تلخ تحویل خودت میدی، یه گوشه می شینی و به تموم شدن دنیات نگاه میکنی، درست مثل عزیزجون...

نه تو اینا رو نمیدونی ولی من، وقتی به اجبار داشتی می رفتی خودکشی کردنتو دیدم با همون لبخند تلخ!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


چقدر بعضی آدم ها قشنگ عاشق میشوند، آنقدر قشنگ که دوست داری یکجای زندگی دو نفره ی جذابشان بنشینی و عشق کنی از آن همه اشتیاق و علاقه...به تصویر بکشی بوسه هایشان را، به روی کاغذ بیاوری القابی که بهم نسبت میدهند، فداکاری هایی که برای هم می کنند، دوستت دارم هایی که برای هم می آفرینند،

اصلا بعضی ها واقعا شیرین عاشق می شوند و شیرین عاشق می مانند و شیرین زندگی میکنند، این ها به "عشق" اعتبار می بخشند و امید که اگر پایت لرزید و رفتی در حوالی عشق و عاشقی نترسی، دلت خوش باشد که حس خوبی هست، آرامشی هست، علاقه ی جا افتاده ای هست که به این سادگی ها رنگش از روی زندگی روزمره نمی پرد که جایش خیانت بیاید و پنهان کاری و دروغ....

بعضی ها الگوی عشقند انگار، یکجورهایی دل را به هوس می اندازند که عاشق باشد و عاشقی کند، از آن عشق های شیرین ماندنی...

آدم عشق را با نام بعضی ها آغاز می کند و توی جمعی اگر مظلوم واقع شود حرفی برای گفتن دارد، آخر خیلی ها می گویند عشق کدام است، عاشق واقعی کجای دنیا پیدا میشود؟! دلت خوش است ها !!!

آنوقت اگر تو از آن آدم هایی که قشنگ عاشق می شوند توی زندگی ات دیده باشی می گویی عشق هست، من دیده ام از آن واقعی هایش را که مرد برای زنش کتاب می خواند تا خوابش ببرد، ظرف می شوید که دستان بانویش غمگین نباشند و زن برای مردش شعر می گوید و می چسباند روی آینه که یادش بیاورد  چقدر دوستش دارد، کیک می پزد که بگوید اگر تو دوستم داشته باشی هیچ کاری سخت نیست، از آن عاشق هایی که باهم کودکند، باهم بزرگند، برای هم تکیه گاهند و منبع عشق و انگیزه، من دیده ام زوج هایی را که بدون هم مرده اند و عشقشان را هیچ جای این کره ی خاکی جا نگذاشته اند جز در خاطره ی اطرافیانشان، عشق واقعی هنوز هم پیدا می شود، فکر نکن آنها که عشق را به بازی میگیرند برنده اند،

 نه جانم، عشق قدرتمند تر از اینهاست که کسی بتواند آتش به جانش بیاندازند...

همان هایی که خوب عاشقند می دانند!

ما میتوانیم الگوی تازه ای را به قصه های عاشقانه ی دنیا اضافه کنیم!

پس بیا بهم برسیم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


فلانی سلام، امروز که دارم برایت می نویسم خندانم و چشم هام چیزی از روزهای گذشته کم ندارد،

چیزی که میگفتی اگر بروی با خودت میبری و نبردی، یعنی نگذاشتم که ببری،

نگذاشتم دست رویاهام را بگیری و بیندازیشان یک جای دور و برق توی چشم هام را کم کنی که بعد از تو بنشینم یک گوشه، زانوی غم بغل بگیرم و آنقدر اشک بریزم که شعله ی نگاهم به تاریکی پیوند بخورد و هیچ یادم نیاید قبل از آن اتفاق، آهویی بودم که دویدن برایش کم بود و دلَش میخواست بال دربیاورد و توی غروب های دل انگیز زمستان تا اٌفق پرواز کند،

نگذاشتم از یادم ببری عشق تا همیشه میتواند راهش را توی دل آدم پیدا کند و زندگی مثل لمس گلبرگ های یاس لطیف است، که هنوز چیزهایی توی دنیا هست و آدم را به نفس کشیدن وصل میکند و طعم مربای بهارنارنج مادربزرگ را میدهد که شیرین است و عطرش داستان عشق های اساطیری را یاد آدم می آورد،

نگذاشتم دلم را مچاله کنی و بگذاری لای روزنامه های میز کارت که بود و نبودشان برایت فرقی نداشت و اگر نبودند خیال میکردی باد قاصدکی را از مقابلت برده و میخواهد به یک نفر دیگر بسپاردش،

نگذاشتم چون دوست داشتن اگر آنی باشد که باید، کم نمی آید و نیمه ی راه مثل خون جریان یافته از زخم های آدمی تمام نمیشود، مثل قلب خون را میگیرد و میچرخاند که آدم را سرپا نگهدارد، که عشق اگر بودنش به حادثه ای بند باشد عشق نیست و تمام شدنش چیزی از چشم های آدم کم نمی کند...

راستی از چشم های من نه اما، از چشم های تو چیزی کنار من جا نمانده است؟!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


دیر یا زود عاشق یکی مثل من میشی،

یکی که مثل همه ی دخترا دلش برای رنگ صورتی ضعف نمیره و رنگ آبی رو دوست داره،

یکی که با همه ی گٌل گلیای دنیا رفیقه و بعضی شبا خواب میبینه پوستش گل گلی شده،

یکی که شکموعه و از هیچ غذایی بدش نمیاد، که عاشق کله پاچه و خوئَک و دل و جیگره، که لجبازیاش میخندونتت و وقتی هیجان زده میشه اختیار صداش دست خودش نیست...

دیر یا زود یه نفرو پیدا میکنی با موهای فرفری و پوست گندمی که ساده لباس میپوشه و کتونی دوست داره و همیشه تو کیفش آلوچه و لواشک هست،

یکی که وقتی خوشحاله دلش میخواد لا به لای شکوفه های گیلاس بخوابه و روی چمن های پارک قِل بخوره، که تیکه کلامای خاص خودشو داره و گاهی با حسادتاش کلافه ت میکنه، 

یکی که از درو دیوار و سنگ و کوچه و خیابون عکس میگیره و از شکار هیچ صحنه ای نمیگذره،

یکی که آنشرلی وار احساساتی میشه و روزی هزاربار ازت میپرسه "موهام قرمز باشه قشنگ میشم نه؟"

دیر یا زود میفهمی که ته تهش به یکی مثل من برمیگردی، به یکی که منو بهت یادآوری کنه چون فراموش کردن آدمایی مثل من سخته، خیلی سخت!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه میکردم " میگم تو گلفروشی کار کردن چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ساکت است مثل پِتوس ها که کاری به کار کسی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند،

سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود...

" سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب "

چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ " 

گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود "

بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پرپر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پرپر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه"

خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک میرقصد "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی "

میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

تموم شدن

۰۵
آبان


آقا منصور همسایه ی خوبی نبود، یعنی ازون همسایه ها بود که نمیخواست کسی رو اذیت کنه اما سعی میکرد همه چی باب میل خودش باشه، واسه همین کسی دوسش نداشت، خودشم زیاد با کسی گرم نمیگرفت و سر صحبتو باز نمیکرد اما وقتی مریض شد انگار یه آدم دیگه بود، اونقدر مظلوم شده بود که دیگه کسی یادش نمیومد یه روزی بچه ها رو بخاطر بازی تو کوچه دعوا کرده و واسه جای پارک ماشین به کسی نیش و کنایه زده، همینم باعث شد اونقدر خوب تو ذهن همه تموم بشه که وقتی رفت دلتنگش بشن و بگن جاش تو کوچه چقدر خالیه...

میدونی چی میخوام بگم؟!

میخوام بگم تموم شدن با تموم شدن خیلی فرق داره، یه وقتا تموم میشی ولی اونقدر از خودت کینه تو دلِ اونیکه براش تموم شدی میذاری که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای خوب بود؟! این همونی بود که یه روزی با خوبیاش دنیارو رنگی میکرد؟!

یه وقتام اونقدر تو لحظه ی تموم شدن خوبِ خوبی که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای بد بود؟! همونی بود که بخاطرش بارها مٌردم و زنده شدم؟!

من میگم تموم شدن با تموم شدن فرق داره چون تصویری که تو لحظه های آخر از خودت تو ذهن طرف مقابل بجا میذاری یه عمر باهاشه آخه خاطره یِ تموم شدن با بقیه ی خاطرات آدما یه تفاوت بزرگ داره، آدما تو لحظه های آخر خودِ خودشون میشن، خودِ خوب یا خودِ بدشون چون میدونن دیگه بعدی وجود نداره، میدونن رفتار الانشون هیچ تأثیری تو آینده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه پس از هرچی تا اون لحظه بودن جدا میشن و واقعیتشونو نشون میدن اما سالها بعد آدمی که براش تموم شدن میتونه تصویر خوبشونو تو لحظه های آخر به یاد بیاره و بگه کاش هیچوقت تموم نشده بود، میتونه تصویر بدشون رو به یاد بیاره و بگه چقدر خوب که تموم شد...

راستی، چقدر خوب که تموم شدی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


گوشی را با لبخند گذاشت رویِ گوشش، صداش را صاف کرد و بدون خستگی گفت: سلام خانوم خانوما...بله قربان دارم میام خونه...چشم میخرم...ببخش که امروز دیر شد...قربون مهربونیات...میبینمت خدافظ! 

دستم را گذاشتم پشت کمرم، کف پایم را چسباندم به دیوار مترو مثل آنهایی که ذوق کرده باشند لبخند زدم و توی خیالم خانوم خانومارا زنی ساختم که وقتی گوشی را گذاشته توی آینه به خودش لبخند زده، موهاش را روی شانه هاش ریخته و با رژ گونه ی هلویی مورد علاقه ی همسرش لپ هاش را گٌل انداخته و لبش را آلبالویی کرده، زیر لب آهنگ " من یه پرندم آرزو دارم تو یارم باشی" را خوانده و توی موهیتویِ خنکی که برای مردش درسته کرده چند برگ نعنا ریخته و با دامن چین دارش توی خانه رقصیده...

توی خیالم خانوم خانوما زنی شاد است که مردش دوستش دارد و میداند برای خوشحالی اش باید مهربان باشد!

سرم را می چسبانم به دیوار، صدای زنی از روی صندلی زرد انتظار می آید" بخدا هیچی نمیفهمه، مرتیکه ی الدنگ صبح تا شب خونه خوابیده انگار نه انگار زندگی خرج داره، بخدا دیگه طاقت ندارم ده ساله ازدواج کردیم مثل مردا با خون دل دارم کار میکنم، بخدا دیگه..."

صدایِ حرکت چرخ های قطار روی ریل ها که می آید از جایش بلند میشود، ساک پر از لوازم آرایشش را برمیدارد و رو به زن کناری اش میگوید " من دیگه برم، شاید تو این قطار یه قرون کاسب شدم " قطار که می ایستد پشت سرش وارد میشوم، بی درنگ صدایش را نازک میکند و میگوید " خانوما، خانوم گلایی که خسته و کوفته دارن میرن خونه، لوازم آرایشی دارم، بخرید و خودتونو واسه همسرای عزیزتون خوشگل کنید و دلشونو ببرید، خانوما همه ی لوازم آرایشا زیر قیمت مغازه "

به زن هایی که اطرافم ایستاده اند نگاه میکنم، دلم میخواد همه یشان لااقل برای یک نفر توی دنیا خانوم خانوما باشند، 

بدون حسرت، بدون دلبری های آرایشی، بدون غم...

سرم را برمیگردانم و صدایش میکنم " خانوم خانوما، یه بسته پَدِ لاک پاک کن برام میاری؟! "


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز ، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...

حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه" 

حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری 

دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


مثل آهنگ خارجیایی که دوسشون داشتم اما معنیشونو نمیدونستم بودی برام، مثل وصله ی ناجورِ زندگی آقاجون که هروقت با عزیز حرفش میشد میگفت یه عمر گذشته اما هنوزم وصله ی ناجوری، هنوزم مثل همون روزایی و عوض نشدی...

نمیدونم اون روزا عزیز چجوری بود اما شبیه تو بود گمونم، دوس داشتنش قطع و وصل میشد، رفت و آمد داشت، کم و زیاد داشت!

وصله ی ناجور بودی اما ناجور بودنتم قشنگ بود، میومدی بِهِم، قَدِت به قَدَم، وَزنِت به وَزنَم، رنگ چشات به رنگ چشام اما دنیات ... دنیات رنگ دنیای من نبود، من میگفتم آبی تو میگفتی سیاه، من میگفتم دیوونه بازی تو میگفتی عاقل بودن، هی من میگفتم، هی تو میگفتی. انقدر گفتم و گفتی تا یه روز که آقاجون با عزیز دعواش شده بود و با بغض نگام کرد، تنم لرزید، یهو گفت: جایی که فهمیدی یکی وصله ی ناجور زندگیته ول کن برو، آدمارو به امید عوض شدنشون نمیشه نگه داشت، نمیشه چون نه عوض میشن و نه انصافه عوضشون کنی، با هیچکس به امید عوض شدنش نمون باباجان، منو عزیزت وقتی ازدواج کردیم خیلی بهم میومدیم اما همه ظاهرمونو میدیدن، هیچکس نمیدونست از دلِ من تا دلِ عزیزت چقدر فاصله ست، فاصله ای که هیچوقت پر نشد! واسه من دیگه دیره این حرفا ولی تو که اول راهی، هرجا فهمیدی دل و دنیاتون دوره وِل کن برو دختر، ول کن برو...

آقاجون راست میگفت، من نمیتونستم عوضت کنم تا بشی وصله ی جورِ زندگیم، نمی تونستم چون دنیات به دنیام نمیومد، چون کنار هم بودنه آدمایی که دنیاشون مثل هم نیست، زندگیشونو پشت هاله ای از غَم حبس میکنه...

حالا میفهمم 

گاهی واقعا دوست داشتن کافی نیست، 

به چیز بیشتری نیازه، چیزی به اسم هم دنیا بودن...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


من بهتر از هرکسی تو رو شناخته بودم ، انقدر که میدونستم وقتی عصبانی میشی تعداد پلک زدنت تو هر دقیقه چقد بیشتر میشه،

یا وقتی بادمجون میخوری سمت چپ دهنت میسوزه و اذیتت میکنه،

میدونستم رنگ زرد رو وقتی پررنگ باشه دوس داری و زرد کم رنگ حالتو بد میکنه،

شاید عجیب باشه اما اینم میدونستم که وقتی کتاب میخونی باید دور و برت مرتب باشه و قبلش دستاتو بشوری...

خب من میدونستم چون تورو حفظ بودم، اصن میدونی چیه ؟! من یه دفترچه با جلد زرد پررنگ داشتم که نکته های مهمتو یاد داشت کنم، هرچی که بین حرفات بهش اشاره کردی رو نوشتم حتی اون روز که بخاطر رفتنت داشتم گریه میکردم، اون روزم حواسم بهت بود...گفته بودی مدل گریه کردنت شبیه منه اما اشکای تو از انتهای چشمت می چکه روی گونه هات!

اینا کافی نبود واسه اینکه بهت ثابت بشه من خیلی تورو بلدم و کنارم خوشبخت میشی ؟!

وقتی گفتی ما همدیگرو نمی فهمیم من فهمیدم بلد بودن این نیست که بدونم وقتی بادمجون میخوری کدوم سمت دهنت میسوزه، بلد بودن یعنی بلد باشی ناز کنی، بی تفاوت باشی 

اهمیت ندی

وابسته نشی...

بعد تو اینا رو خیلی خوب بلدم...خیلی خوب!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

جنگیدن

۲۳
مرداد


با حرص سرش فریاد زدم و گفتم: مگه دوسش نداشتی؟ پس چرا نجنگیدی؟ پس چرا دوست داشتنت اینقدر زود تموم شد؟

با صدایی که غم ازش میبارید گفت: دوست داشتن تموم نمیشه فقط از یجایی به بعد دیگه زیاد نمیشه، خودش نذاشت زیاد بشه، خودش نخواست، میفهمی؟!

نمیفهمیدم، نمیتونستم نَجَنگیدن رو بفهمم، نمیتونستم و به تمومِ دوست داشتن هایی فکر کردم که در لحظه ی ابرازشون متوقف شدن،

به تموم دوست داشتن هایی که بدونِ ذَره ای جنگیدن نیمه ی راه موندنو بال و پر نگرفتن، که اگه میگرفتن تهِ تهِش اونقدر  قشنگ بودن که رنگِ عشق دنیارو پٌر کنه و آدمای بلاتکلیفِ نیمه ی راه مونده رو از انتظار نجات بده...

از جام بلند شدم و رفتم سمتِ پنجره: خودش نخواست؟ تو چه میدونی از خوشحالیاش وقتی فهمید دوسش داری؟ تو چه میدونی از بدحالیاش که تا یه نه ازش شنیدی، رفتی و تموم!! دوست داشتن واسه آدمایی مثلِ تو شبیهِ تیر تو تاریکیه، که پرت میشه و مهم نیست به هدف بخوره یا نخوره ... متأسفم که نجنگیدی و از دستش دادی، متأسفم که اون با کسی ازدواج کرد که دوسش نداشت اما مثلِ تو ترسو نبود!!

کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون، بارون میومد، قدم های تندم بجایی میرفت که نمیدونستم کجاست اما خیالم جایی بود که میدونستم

به تموم نه هایی که واسه امتحان کردنِ آدما گفتم فکر کردم، به تموم دوست داشتن هایی که جلویِ چشمام پَرپَر شد و نصفه نیمه موند، به خودم، به نجنگیدش...

رو به روی آینه ی پشت ویترین مغازه وایستادم و به تصویر یه آدم بلاتکلیف نگاه کردم، گوشیمو برداشتم و براش نوشتم...

آدمی که واسه دوست داشتنش می جنگه اما نمیشه، هیچوقت شرمنده ی خودش نیست چون تلاششو کرده اما تو....دیگه منتظر نمیمونم که برام بجنگی و ثابت کنی دوسم داری فقط خواستم بگم دوست داشتن نصفه نیمه خیلی غم انگیزه،خیلی!!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


از من به تو نصیحت، از دوست داشتن هایی که بهت ابراز میشه واقعی ترینشونو برای روز مبادا کنار بذار، چون یه روزی همین دوست داشتن به دادت میرسه و از گرداب غصه نجاتت میده، یه روزی همین دوست داشتن امیدِ روزایِ ناخوشیت میشه و زنده نگَهِت میداره.

دلِ آدم بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن مثلِ گلی که تو تاریکی مونده پژمرده میشه و میمیره، نذار دِلِت تو تاریکی بمونه، نگو قوی أم همه چیزو تنهایی تحمل میکنم و به کسی احتیاج ندارم، نگو چون اگه کوهم باشی گاهی وقتا دلت یه جویبار میخواد که روحتو صیقل بده و حالتو خوب کنه...نگو تنهایی راحتم ، نزن این حرفو! 

باید یه دوست داشتنی باشه که تهِ دعوات با راننده تاکسی تو دلت بگی بجاش فلانی دوسم داره، یه دوست داشتنی باشه که وقتی لباسِ گرون قیمتی که پشت ویترین میبینی نمیخری لبخند بزنی و بگی بجاش فلانی دوسم داره، یه دوست داشتن که بشه جایگزین تموم نداشته هات تا به اعتبار بودنش مثلِ کوه جلویِ هر حس بدی وایستی و بگه "بجاش فلانی دوسم داره "

جایِ دوست داشتن که تو زندگیت خالی باشه یهو کم میاری، یهو بعد جرو بحث با دوستت میزنی زیر گریه، بعدِ شکست خوردن تو کارت احساس ناامیدی میکنی، بعدِ درک نشدن از طرف دیگران میشکنی...

یه دوست داشتنی باید باشه که وقتِ خوشحالی همراهِ ذوق و شوقت باشه و وقتِ غم اون دستی باشه که دستتو میگیره تا زمین نخوری

میدونی دلبر، زندگی بدون دوست داشتنت خیلی چیزا کم داره پس بیا و همیشه دوسم داشته باش، همیشه...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

ابراز علاقه

۲۹
ارديبهشت


داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:

-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."

گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....

چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم،  یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...

نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....

ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


از تهِ دِل خندید و با دست زد به شونَم !

بهش گفتم: هنوزم عادت داری وقتی میخندی کسی که کنارت وایستاده رو بزنی؟!

دوباره خندید .

بیشتر دقت کردم و دیدم یه چیزی از خندیدنش کم شده یادم افتاد قبلا که میخندید دستشو میگرفت جلویِ صورتش، اونوقتا میگفت وقتی میخندم بینیم بزرگ دیده میشه واسه همین اینکارو میکنم.

گفتم: اما دیگه عادت نداری موقعِ خندیدن دستتو بگیری جلو صورتت، نه؟!

به فِنجونِ کنار دستش نگاه کردو از سرِ آسودگی یه نفس عمیق کشید:

وقتی عاشق کسی میشی و مطمئنی اونم عاشقته دیگه برات چه فرقی میکنه جلویِ دیگران چجوری بخندی ، چه فرقی میکنه جایِ آبله ی گوشه ی چشمت با لیزر از بین نره ، چه فرقی میکنه خسته که میشی زیر چشات گود می اٌفته و تیره میشه .... تویِ عشق فقط نظرِ یک نفر مهمه ، وقتی اون میگه قربون خنده هات برم برام کافیه ، وقتی میگه خستگیاتم قشنگه یعنی دیگه نظرِ هیچکس مهم نیست!

عشق به آدم اعتماد بنفس میده، من دیگه اون دخترِ خجالتیِ بی اراده نیستم من با عشق کامل شدم .

انگار که تازه متوجه نگاهِ خیره ی من شده باشه پرسید: عاشق نشدی نه؟!

بدون اینکه حرفی بزنم اَبروهامو انداختم بالا و لبخند زدم ...

گفت: پس هنوز ناقصی 

خندید و یه ضربه ی دیگه به شونَم زد!!

به چشمایِ درخشانٌ حالِ خوبش نگاه کردم ،  گوشیمو برداشتم و از صفحه ی سیاهش خودمو دیدم

تو دلم گفتم چقدر آدمِ ناقص خسته تَر از بَقیه ی آدماست!! 

هنوز داشت میخندید....


| نازنین عابدین پور |


‌ 

پ.ن: عشق ،

اگر چه می سوزاند،

اما جلای جان نیز هست.

لحظه ها را رنگین می کند.


| محمود دولت آبادی |

  • پروازِ خیال ...


میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی،  لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...

آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوای سردِ سرد را...مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه  را پایین بیاورم، باد بخورم، سرما بخورم 

نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم: پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند، باید نفس بکشم نفس...

بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم  بگویم: ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم...

چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!

اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم  آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم  را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم

لذت دارد پاییز را تنها گذراندن؟ 

لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش...اتفاق های دل انگیز و خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...

راستی دیگران، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

آینه

۱۹
شهریور


خاله به تصویر خودش درون آینه ی بزرگ روی میز نگاه کرد و گفت:

"شاید بنظرت خنده دار باشه اما من فقط تو آینه هایی به خودم نگاه میکنم که مطمئن باشم خوشگل نشونم میده "

لبخند پر رنگی روی لب هایم نقش بست ،به یاد خودم افتادم ، وقتی درون آینه های مات مدرسه خودم را میدیدم و از خودم بدم می آمد ،  چرا من هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم ؟! چرا هیچوقت نفهمیده بودم  توی بعضی آینه ها نباید به چشمان خودم زل بزنم و از خودم انتظار تصویر فوق العاده ای را داشته باشم !!

اصلأ انگار بعضی آینه ها زیادی با آدم صادقند...شاید هم این زشت و زیبایی جاافتاده درون آینه از نگاه خودمان است که به تصویر توی آینه جان میدهد و رنگی أش میکند !

بعد از دست و پنجه نرم کردن با افکاری که به ذهنم آمده بود از جایم بلند شدم و کنارش نشستم ، میخواستم شانس خودم را امتحان کنم و ببینم آینه ای که اورا زیبا نشان میدهد ، با تصویر من چه میکند .

 به چهره ی رنگ پریده و سرد خودم نگاه کردم و بعد نگاهم به تصویر او گره خورد ، از فرصت پیش آمده استفاده کردم و پرسیدم : خاله جان ، زیباترین تصویری که از خودت دیدی تو کدوم آینه بود ؟!

لبخند پر از ذوق و خوشحالی أش به صورتم تابید ،انگار که از سوالم خوشحال شده باشد به سمت کمدش رفت ،  صندوقچه ی کوچیکی را در آورد و با وسواس و لذت درش را باز کرد ، چند آینه ی کوچک نظرم را جلب کرد ،  با خود گفتم حتمأ خاله درون آینه های زیادی خودش را زیبا  دیده و از هرکدامش تکه ای برای روزهای غم انگیز زندگی أش نگه داشته است !

نگاهم کرد و آینه ی قشنگ طلاکوب شده ای را از صندوقچه بیرون آورد...

"این آینه رو وقتی دبیرستان میرفتم لیلا بهم هدیه داده بود ....اممممم یعنی لیلا که نه ، برادرش "

سرش را پایین انداخت و به تصویر خودش چشم دوخت لبخند تلخش را دیدم و  فهمیدم انعکاس عشق در آینه از خاله یک زن میانسال زیبا میسازد که ناخودآگاه به خاطره هایش برمیگردد و خودش را به زیبایی گذشته می بیند!!

"بعد از اون آینه های زیادی هدیه گرفتم از شوهرم از دوستام .. اما هیچ کدوم منو انقدر زیبا نشون ندادن ، حالا هروقت دلم میگیره و حس میکنم پیر شدم تو این آینه خودمو نگاه میکنم"

به خودم برگشتم و یادم افتاد از تو آینه ای برای روزهای میانسالی أم هدیه نگرفته أم...!

لطفأ وقتی دلت برایم تنگ شد و برگشتی 

با خودت هدیه ای بیاور 

که آینه ای باشد برای روزهای میانسالی أم !!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! 

مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! 

مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی ...!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب، باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند!! 

وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی ام گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه ام کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع...

سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم.

نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند!

من معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر من را با تمام نابلدی هایم خیلی دوست دارد...خیلی !!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

ترسِ عوض شدن

۰۶
مرداد


سرشٌ با لبخند برگردوند و به قابِ چوبیِ قهوه ای رنگی که اطرافش با کاشی هایِ ریزو رنگارنگ پوشیده شده بود چشم دوخت.

_" این قابٌ میبینی؟! اینو روزای اولی که تازه باهم آشنا شده بودیم بهم هدیه داد . روزیکه اومد پیشم تا اینو بهم هدیه بده دستاش پر از زخم بود میگفت خودش این قابٌ درست کرده ، کاشیای رنگارنگشم ازینور اونور جَمع کرده و با دستایِ خودش به تیکه های کوچیک درآورده و اینو ساخته ، میگفت اولین عکس دونفرمونو وقتی عاشقم شدی میذاریم تو این قاب ..."

وقتی اینکارو کرد انقدر بنظرم رمانتیک اومد که نتونستم مقاومت کنم ، تا قبل از اون عاشقش نبودم یَنی با نگاهِ اول دِلمو نبرده بود اما میدونست چجوری ویرونَم کنه ، کم کم اومد و موندنی شد و اولین عکس دونفره ی بعد از عاشق شدنمو گذاشتیم تو اون قاب.

از  جاش بلند شد ، قابٌ از دیوار برداشت و ادامه داد "اما بعد از اینکه بِهَم رسیدیم ..."

هنوز حرفش تموم نشده بود که کلید تویِ قفل در چرخید و در باز شد .

صدای سلامِ مردونه تو خونه پیچید.

از جام پاشدم و سلام کردم ، جوابمو داد و رو به همسرش که قاب هنوز تو دستش بود گفت: باز اون قابِ مسخره دستته که ، هشت سال از وقتی برات درستش کردم میگذره هر کی میاد اونو نشونش میدی ...

نگاهِ غمگینِ زن تو کاشی های دور قاب گم شد.

زیاد اونجا نموندم و خیلی زود برگشتم خونه ، فهمیده بودم ماجرا چیه و چرا گاه و بی گاه صدای گریَش تو راه پله می پیچه اما یه چیزو نفهمیده بودم اینکه چرا خیلیا واسه بدست آوردن یه نفر تلاش میکنن اما وقتی بدستش آوردن یادشون میره ازش نگهداری کنن ، یادشون میره این همون آدمه ، همونی که بعضی شبا بخاطرش گریه کردن ، از نبودنش ترسیدن و خودشونو براش به آب و آتیش زدن که داشته باشنش ...

کاش یه روزی همه ی آدما یاد بگیرن بِهَم رسیدن تازه شروعه عشقه نه پایانش 

کاش یاد بگیرن از همون اول خودِ واقعیشون باشن نه یه آدمِ ایده آل که وقتی از داشتنِ عشقشون مطمئن شدن شروع کنن به عوض شدن ....

با صدایِ گوشی حواسم به اطرافم جمع تر شد ، خودش بود پیامک زده بود و از دلتنگی گفته بود . براش نوشتم : دلتنگم نباش چون من الان غم دارم ، غمِ عوض شدنتو ، غمِ اینکه مثلِ مردِ خونه ی همسایه بالایی وقتی بهم رسیدیم بشی اونیکه نمیشه دوسش داشت ، غم دارم دلبر ، غم دارم ...

چیزی که نوشته بودم براش فرستادم ، سرمو به سمت در برگردوندم صدای گریه از راه پله میومد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

صراط عشق

۳۱
تیر


از خیلی ها شنیده بودم و خیلی جاها خوانده بودم ، آدم ها موجودات غیر قابل تغییر و لجبازی هستند که هیچوقت نمیشود روی تغییر دادنشان حساب کرد ، من اما فکر میکنم "عشق" این اعجوبه ی ناشناخته قدرت انجام هرکاری را دارد ، اگر نداشت این همه آدمِ عاشق برای رضایت معشوقه ی شان عوض نمیشدند ، از تیپ و رنگ لباس گرفته تا بعضی اخلاق ها و رفتارها که گاهی حتی مادران هم از تغییرشان ناامید میشوند ، مثلأ خود تو ، چقدر برای اینکه بیشتر دوستت داشته باشم آبی پوشیدی و مدل موهایت را عوض کردی ، یا برخلاف میلت آهنگ های مورد علاقه ی مرا گوش دادی و شعرهایی که دوست داشتم از حفظ برایم خواندی ، راستی تو که از بعضی غذاها بدت می آمد چرا همیشه چیزهایی که من دوست داشتم با اشتها میخوردی و حرفی نمیزدی؟!! از خیس شدن هم بدت می آمد اما تمام روزهای بارانی که کنارت بودم بدون چتر می آمدی زیرباران و برایم شعر سهراب را زمزمه میکردی و از لباس خیس به تن چسبیده و موهای بهم ریخته أت چندشت نمیشد .

یا منی که لجبازترین دختر فامیل بودم بخاطر تو خیلی هارا از زندگی أم حذف کردم ، طرز لباس پوشیدنم را مطابق میل تو تغییر دادم ، دیرتر عصبانی شدم ، کمتر آرایش کردم ، فوتبال دوست نداشتم اما بخاطرتو ...

میبینی عشق چه قدرتی به آدم میدهد؟! یکهو پا میگذاری روی تمام چیزهایی که سالها راضی به تغییرشان نبودی ، هر کسی نداند خودت که بهتر میدانی از چه چیزهایی بخاطر هم دست کشیدیم و به چه چیزهایی علاقمند شدیم .

اصلا همه ی عاشق ها به دست معشوقه هایشان تغییر میکنند

خوب میشوند 

بد میشوند 

پیر میشوند 

جوان میشوند..!

"عشق" قدرت انجام هرکاری را دارد 

حتی تغییر دادن مردها و زن هایی که به هیچ صراطی مستقیم نیستند 

جز صراط "عشق" !!

مارا به صراط عشق بسپارید ، خودمان عوض میشویم.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

دیوونگی

۲۹
تیر


داشتم کاج هامو از کوچیک به بزرگ مرتب میکردم اما گوشم بحرفای مامان گرم بود.

- دِ آخه دختر این پسره هم تحصیلات داره هم کارش آبرومندانَس ، با اصالته ، مردِ زندگیه ، ظاهرشم که خوبه ، تو دیگه چی میخوای از یه آدم که بشه همسرت؟!

یکی از کاج هارو از تو قفسه برداشتم و دقیق تر لَمسِش کردم ، بدون اینکه برگردم گفتم :

"دیوونگی " 

مامان که از حرفم چیزی نفهمیده بود نشست رو تخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

_ دیوونگی .... از کِی تاحالا دیوونگی شده معیارِ انتخابِ همسر؟!

با بغضی که تو صدام شکسته بود گفتم .

_ از همون وقتی که بخاطر طرز فکرم خیلیا بهم خندیدن ، از همون وقتی که عمو گفت رفتارت بچگونه ست ، از همون وقتی که ..... میدونی مامان ، یجایی از زندگی هست که دیگه حالت با اتفاقای عادی خوب نمیشه ، حالت با یه سرویسِ طلا ، با یه لباسِ پرنسسی قشنگ ، با یه گلدونِ لوکسِ گرون قیمت خوب نمیشه ، یجایی از زندگی به چیزای بیشتر ازین نیاز داری ، به یه آدم که به این کاج ها نگه آت و آشغال ، به یه آدم که از نگات بفهمه الان دلت میخواد یه عالمه بادکنک داشته باشی ، دلت میخواد سٌرسٌره بازی کنی ، لباسای جینگول مینگولٌ گل گلی بپوشی ... یکی که نگه زشته ، نگه در شأن ما نیست ، نگه چرا موزیک باکس گوشیت پر از تصنیف و آهنگایِ سنتیِ ، میدونی مامان من نمیتونم یه زندگی داشته باشم که توش فقط لباس بخرم و غذا درست کنم و هفته ای یه کتاب نخونم ، نقاشی نکشم ، از هرچیزی که بنظرم جذابه عکس نگیرم ، نمیتونم طاقت بیارم اگه همسرمم مثل همه ی آدما بهم بگه چرا از درو دیوار و پنجره های مسخره عکس میگیری. میخوام وقتی یه پنجره ی قشنگ دید وایسته بگه بریم عکس بگیریم؟! وقتی یه کتاب جدید خریدم بگه باهم بخونیم؟! وقتی دلم گرفت بگه نون پنیر درست کنیم بریم امامزاده نذری بدیم؟! وقتی به تونل رسیدیم بگه جیغ بزنیم؟! میدونم رویاییه اما صبر میکنم براش ، واسه وقتی که جیغ بزنم و بگم آخه کی مثِ تو پایه ی دیوونه بازی های منه و اون بخنده و من دلم قَنج بره واسه دیوونگیاش ... خیلی قشنگه نه؟!

سرمو برگردوندم و لبخند زدم 

مامان از ذوقِ رویایِ شیرینِ من خوابش برده بود...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم و سر ذوق میام ، دلم میخواد یه نفر باشه که ذوقمو تو چشماش نقاشی کنه ، مثل من بخنده و دست نوازش رو سرِ شکوفه ها بکشه ، دوسشون داشته باشه و واسه بودنشون خدارو شکر کنه!

اصلا من فکر میکنم ما آدما بیشتر از غصه هایِ گاه و بی گاه دوس داریم شادی ها و حس های خوبمونو با کسی درمیون بذاریم مثلا وقتی از چیزی خوشحالیم و مارو سر ذوق میاره با اشتیاق و لبخند برای کسی تعریف کنیم و انقد بگیم و بگیم تا آتیش دلمون خاموش بشه و آروم بگیریم...بماند که خیلی چیزارو به آدمای عادی نمیشه گفت، مثلا نمیشه از بین تعداد زیاد دوستات یه نفرو انتخاب کنی و بی مقدمه بگی "هی فلانی امروز اولین شکوفه ی بهارو دیدم ، نمیدونی چقدر حالم رو خوب کرد و مهر بهارو تو دلم انداخت راستی من از ریختنِ گلبرگ هایِ لطیف شکوفه ها میترسم ، دوس ندارم گلبرگا بریزن اما مربایِ شکوفه ی بهار نارنج رو خیلی دوس دارم. مامانم میگه سرنوشت گلبرگا با دل سپردن به باد گِره خورده ، امان ازین دلسپردن ها!

شاید گفتن این حرفا بدون مقدمه و یهویی عجیب و مسخره باشه اما آدما واسه ذوقاشون نباید مقدمه چینی کنن ،باید یهویی بیان کنار یکی بشینن و بگن و بگن و بگن...

حضور آدم های خاص و متفاوت برای زندگی لازمه ، آدمی که بیشتر از تمام کسایی که میشناسی شبیهت باشه و احساسِ تو از دریچه هایِ بسته و باز لحظه هات بفهمه ...

این روزها که هیاهویِ اومدنِ بهار به شهرو آدماش زندگی بخشیده ، دنبال یه آدم خاص میگردم که صدایِ شکوفه هارو بشنوه و بزاره براش از ریختن گلبرگ ها بگم ، از مربای بهار نارنج ، از بویِ تازگیِ لباسام ، از اومدنا و رفتنا ...

دنبال کسی که بعد از تموم شدن حرفام، لبخند مصنوعیِ آدمایِ عادی رو نداشته باشه ...

اصلا 

دنبال تو میگردم 

کجایِ این شهر

ایستاده ای؟!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


صدایِ رد شدنِ موهایِ زٌمختِ صورتَش از زیرِ ناخٌن هایِ نه چندان بٌلندَش دادِ عزیزخانٌم را دَرآوَرد ، دعوایِشان لحظه ای بودٌ صٌلحشان مثلِ آشتی هایِ دورانِ کودکی ساده ، با یک لیوان چای یا یِک "حاج آقا نمازَت قَضا نشوَد " جلویِ بی اعصابی هایشان نقطه میگذاشتندٌ میرفتند سَرِ خط!

حاجی بابا دستش را دراز کردٌ مٌتکایِ عزیز خانٌم را از زیرِ تٌشک هایِ سفید  برداشت ، نِگاهَش را تویِ خانه گرداندٌ مٌتکا را گذاشت زیرِ سَرَش!

 تازه دِلَش گرم شده بود و چشمهایَش داشت رنگِ آرامشِ یک ظهرِ تابستانی را میدید که صدایِ عزیزخانٌم از تویِ حیاط پِلک هایَش را گٌشود!

 با یک حرکت مٌتکا را  کنار زد و سرش را رویِ زمین رَها کرد میدانست عزیز از هرچه بٌگذَرد از مٌتکایِ قرمزِ مَخملی أش  نمیگٌذرد

 سالهایِ سال بود حاجی بابا دِلش میخواست مٌتکایِ قرمز را برایِ خودش داشته باشد ، میگٌفت رویَش مثلِ هوایِ سَبلان سرد است و بویِ بهار میدهد عزیزخانٌم هم میگفت بهار موهایِ من است که تویِ زمستانِ زندگیِ تو سفیدَش کرده أم ، سَبلان منم که خونَم دیگر مثل جوانی هایَم گرم نیست و چِله ی تابستان هم از سَرما لَرزَم میگیرد نه این مٌتکایِ بی رنگ و رو که سالهایِ سال سردرد هایِ مرا درونِ خودش حَبس کرده است ! 

ما به حرف هایشان میخندیدیم ، میخندیدیم و فکر نمیکردیم شاید حاجی بابا رویَش نمیشود موهایِ عزیز را بو بِکِشد و سرمایِ دست هایَش را تویِ گرمایِ عشقش حَل کند که مبادا عزیزخانٌم بگویَد سرِ پیری و معرکه گیری؟! از ما دیگر گذشته پیرمَرد ... برایِ همین دلش که تنگ میشٌد مٌتکا را بهانه میکرد و با عطرِ بهار خوابَش میبٌرد!

عزیز که رفت ،  حاجی بابا مٌتکایِ قرمزِ مخملی را شِش دانگ به نام خودش زد و آنقدر رویِ سبلانِ سرد و عطرِ بهارانه أش گریه کرد که خیلی زود مثلِ دامن عزیزخانٌم گٌل داد و تمام شد .


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


چشمایِ روشنش تو تاریکی هوا و قرمزی چراغ ترمزِ ماشینِ جلویی عصبی بنظر میرسید ، میدونستم از ترافیک سنگین دمِ غروب کلافه شده ، بوق های متوالی،  دنده ای که با حرص جا به جا میکرد و نفس های عمیقش بهم میگفت باید واسه آرامشش کاری کنم ، به دستاش که رو دنده بود نگاه کردم و دستمو گذاشتم رو دستش ، خواستم بفهمه حواسم بهش هست مثلِ تمامِ وقتایی که با اینکار بهش اطمینان داده بودم کنارش هستم و حالشو میدونم. 

نگاهش از رو به رو کَنده شد ، اول زٌل زد به دستم بعد به صورتم نگاه کرد و خندید.

یادِ حرفِ عزیزجون افتادم، همیشه میگفت مَرد جماعت همین که بدونه هواشو داری دِلش به زندگی گرم میشه و آرامش میگیره ، به مَردِت نشون بده حواست بهش هست مادر...

حواسم بود ، به عصبانیتش ، به خستگیاش ، به بندِ ساعتش که سابیده شده بود ، دٌکمه ی پنجم پیراهنش که لَق میزد ، آلارم خسته کننده ی گوشیش ، حتی وقتی با عشق بهم نگاه میکردٌ نشون میدادم حواسم بهش نیست ، حواسم بود ...

از عزیز جون یاد گرفته بودم آرامش دادن و اطمینان بخشیدن آمپول نیست که به طرف مقابل تزریق  کنی داستان نیست که تو گوشش بخونی و انتظار داشته باشی خودش بفهمه هواشو داری ....

باید نشونش بدی ، حتی اگه اندازه ی گذاشتن دستت روی دستش ساده باشه !

گاهی

دستتو رویِ دستم بذار

من این آرامشِ

دو نفره رو دوست دارم.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


برایش نوشتم "خوبی؟"

جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" 

فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من"

 گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "

جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداشتمٌ برای کسی که نمیدانستم کیست نوشتم ، گاهی قربان صدقه أش رفتم ، گاهی برایش گریه کردم و گاهی قهر....

یادِ مادربزرگ اٌفتادم که وقتی دِلَش میگرفت برای پدربزرگ انار دانه میکرد و فصلِ انار اگر نبود دانه های تسبیحِ پدربزرگ را چند دور می چرخاند و برای سلامتی أش صلوات میفرستاد...

یادِ عمه مریم افتادم که وقتی دِلَش میگرفت برایِ همسرش کیکِ شکلاتی می پٌختٌ رویش را با خامه و کمپوتِ سیب تزئین میکرد...

یادِ رویا خانوم که وقتی دَلَش میگرفت برایِ مَردَش پیراهن هایِ چهارخانه میدوختٌ اشک هایش را لابه لای تارو پودهایِ پارچه جا میگذاشت...

یادِ تمامِ زن هایی که دِلگرفتگی هایشان را به عشقِ مَردی فراموش میکنند و با خودم گفتم همه ی زن ها باید مَردی را داشته باشند که وقتی دِلشان گرفت گوشه ای بنشینند  اَخم هایِ پیراهنش را باز کنند ، برایش انار دانه کنند ، کیک بپَزَند ، سلامتی أش را از خدا بخواهند و به یادش رٌژِ لبِ قرمز بزنند و لاک هایِ رنگی...

نبودنِ یک مَرد تویِ زندگی هَر زَنی میتواند شروعِ تمامِ دلگرفتگی های دنیا باشد...

برایِ همین است که میگویم همه ی زن ها باید مردی را داشته باشند 

یا در کنارشان

یا در 

خیالشان....


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

مادرانه

۱۴
بهمن


اصلأ فکر سبزی خریدن و پاک کردنش افتاده بود تویِ سَرم که تورا بیشتر به یادم بیاورد...

که وقتی سبزی های پلاسیده و پر از گِل را می آورم خانه ، با خودم بگویم چقدر گول خورده ای تا یاد گرفته ای همیشه سبزی های تَرو تازه بخری و بلد باشی تمیز بشوریشان ...

برنج را سوزاندم تا یادم بیاید غذایت که سوخت چقدر نگران شدی که مبادا بویِ سوختگی ناراحتمان کند و غذایمان را دوست نداشته باشیم...

تمام سعیَم برای درست کردن غذای خوشمزه بی نتیجه ماند که توی دلم بگویم ، هیچوقت نمیتوانم مثل تو آنقدر در پختن غذا مهارت پیدا کنم که با چشمم میزان نمک و فلفل غذا را بسنجم ..

بی حوصله پای ظرفشویی ایستادم و ظرف هارا شٌستم که دلم برایت تنگ شود و با غصه پیش بندت را در آغوش بگیرم و ببوسم...

خٌرمالو خوردم که مطمئن بِشَوَم تو که نباشی هیچکس حواسش نیست هر کداممان به چه چیزی حساسیت داریم ..

تنها ماندم که یادم بیاید چقدر تنها مانده ای تا چراغ خانه با وجودت روشن باشد و هرجا که هستیم مطمئن باشیم یک نفر منتظرمان است..

اصلأ ...

حرف های زیادی توی دلم بود که فقط به تو می توانستم بگویم ، اتفاق های زیادی تعریف نشده باقی ماند که فقط تو مشتاق شنیدنشان بودی ، خستگی های زیادی درونم جا خوش کرد که تو فقط درکشان میکردی ...

اصلأ از کارِ خانه کلافه شدم که بفهمم چقدر مسئولیت روی شانه هایت بود اما محکم ایستادی که ما نرنجیم و به دغدغه هایمان اضافه نشود !!

اصلأ غر نزدم ، لجبازی نکردم ، لوس نبودم ، خودم را صبور و قوی نشان دادم که شب ، وقتی برق ها را خاموش کردم ، کم بیاورم،  گریه کنم و با خود بگویم شاید تو هم خیلی وقت ها کم آورده ای و منتظر خاموش شدن برق ها مانده ای تا اشک بریزی...

اصلأ همه ی این اتفاق ها افتاد که بفهمم چقدر بیشتر از همیشه دوستت دارم مادر مهربانم


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

خوشی کوچولو

۰۸
بهمن


وارد مترو شدم و به دَری که قرار بود تا ایستگاه آخر بازنشه تکیه دادم وقتی مترو شلوغه و جا واسه نشستن نیست،  همین تکیه دادن به درو دیوارم کم از نشستن رو صندلی نداره واسه همین کلی براش ذوق کردم، مثلِ آدمایی که خیلی خوش شانسَن به خودم آفرین گفتم و از درون خندیدم ...

مثِ وقتی که سرِ امتحان تو لحظه های آخر جوابِ یه سوال یادم اومد و جایِ خالی باقی مونده تو برگمو پر کردم یا اون لحظه ای که بسته ی آدامسو باز کردم و وقتی داشت می افتاد رو هوا گرفتمش یا حتی اون موقع که استاد داشت شعر کوچه ی فریدون مشیری رو میخوند و یجاشو فراموش کرد ، ادامشو من خوندم...

آدما خیلی وقتا از درون میخندن ،  از درون خندیدن ینی دلت میخنده و صدای این خنده تو کوچه پس کوچه های رگ و منافذ استخونت جوری می پیچه که حالِ روحِت عوض میشه...

من "خوشی کوچولو"صداشون میکنم ، همین حسایِ ریزو درشتی که دِلِ آدمو میخندونه ، همین که به راننده اتوبوس پولِ خورد میدی و با نگاهش ازت تشکر میکنه ، همین که تا یه بچه میبینی از تو کیفت یه چیزی براش پیدا میکنی که سرِ ذوق بیارتش ، صدایِ گرفته ی اول صبحِتو ضبط میکنی و هِی گوش میدی ، بیسکوییت مادرو تو آبجوش لِه میکنی و بویِ شیرین بچگی تو تک تک سلولای بدنت رسوب میکنه....

همینا که دِلتو قِلقِلَک میده و با زبونِ بی زبونی میگه "دنیا هنوز خوشکِلیاشو داره"... هوایِ این کوچولوهایِ قشنگِ زندگیتونو داشته باشید !

اصن وقتی تو رو دیدم 

و دلم خندید 

فهمیدم تو از همین خوشیایی

کوچولویی 

اما دِلمو میخندونی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تازه رسیده بودم ، طبق عادت همیشگی أم بعد از ورود به خانه خودم را تویِ آینه بَرانداز کردم و چشمم افتاد به شال گردنـی که دورِ گردنم جامانده بود .

گوشی را برداشتم و برایش نوشتم "باز هم از خودَت چیزی پیشِ من جا گذاشتی که از یادم نروی؟!

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که جواب داد: اینها که چیزی نیست من دلم را پیش تو جاگذاشته أم بانو...

عاشقانه خندیدم و شال گردنِ قرمزش را روی رَخت آویزِ اتاق آویزان کردم ، نمیتوانستم فکرش را نکنم انگار یک تکه از وجودش را با خود به خانه آورده بودم که اینقدر زنده و واقعی کنارِ خودم حِسَش میکردم ، چشم باز میکردم میدیدَمَش، چشم میبستم فکر میکردم کنارم نشسته و دارد نگاهم میکند ، کتاب میخواندم صدایِ "ای جان" گفتنش توی گوشم میپیچید ، نفس میکشیدم عَطرَش حالم را دگرگون میکرد!!

خوب بلد بود چه کار کند که از یادِ آدم نرود ، آنقدر از خودش خاطره و حرف و خاص بودن به جا گذاشت که به بودنش در تمامِ روزها و لحظه هایم عادت کردم، حتی وقتی برای مصاحبه به فلان شرکت رفته بودم یا وسط امتحان سختِ فیزیک و مسائلِ مغناطیس داشتم به او فکر میکردم.

بعضی ها خیلی خوب بلدند تویِ لحظه های آدم جریان داشته باشند حتی وقتی نیستند و مدت ها از نبودنشان میگذرد اصلا هم فکر نمیکنند آن سویِ این به یاد ماندن ها یک نفر دارد همراهشان زندگی میکند...

حالا مدت هاست که نیست و ردِ بودنش جوری درونِ زندگی أم جامانده که هیچ بودنی ، نبودنش را جبران نمیکند ...!

به یاد ماندنی های عزیز

اگر

کاری میکنید 

که فراموش نشوید 

لطفا همیشه بمانید 

چون آن آدم

بعد از شما 

آدمِ سابق نمیشود.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


یجایی از زندگی هست که فقط یه رفیق میتونه کنارِ آدم بمونه ، همونجایی که بداخلاقی و پرخاشگری همرو ازت دور میکنه و بی حوصلگی مهمونِ ذهنِ پر آشوبت میشه ، همونجایی که خودتم از خودت خسته میشی و با ترس بهش میگی اگه توأم از پیشم بری من دیگه تمومم با خنده بغلت میکنه و بهت اطمینان میده که هست ، همونجایی که با بی میلی داری به حرفِ کسایی که ازشون دلِ خوشی نداری گوش میدی دستتو میکشه و به یه بهونه ای میبرتت که ازشون دور باشی و وقتی بهش میگی مرسی که نجاتم دادی لبخند میزنه و میگه خنگِ خودمی تو...

آره فقط یه رفیقِ که میتونه بفهمه چند وقته حالِت عوض شده و ازت بپرسه چرا و با اینکه پراکنده و پاره پوره براش توضیح میدی بگه همچین حسی رو تجربه کرده و دلتو اونقدرررر گرم کنه که حس کنی خورشیدو کنار خودت داری...

فقط یه رفیقِ که میگه چون درکت میکنم هرچقد دوس داری غٌر بزن ، کله پوک باش ، گریه کن و نترس من کنارت هستم ...

یه رفیقِ که با دیدن مِنوی گرونِ فلان رستوران میتونی بهش چشم غٌره بری و بگی پول ندارم و دوتایی کلی بخندید ...

یا اون روزایی که حالت خوش نیست و نمیتونی جوابِ کسی رو بدی فقط یه رفیق میتونه پٌشتت وایسته و جلوی دیگران ازت دفاع کنه...

این رفیق مثِ کف دست میشناستت ، میدونه شبا تا کِی بیداری ، روزا تا کِی خواب..

میدونه رژِ لبایِ روشن دوس نداری و فلان کِرِم به پوستت نمیسازه ، تو جمع باهات رمزی حرف میزنه و یهو دوتایی میزنید زیر خنده...

میذاره تیکه ی بزرگ ساندویچ مالِ تو باشه، برات گلِ سر میخره ، خواهر صدات میکنه ، میدونه از غذاها مثلا قیمه رو بیشتر از همه چی دوس داری ،  به فلان خواستگارت چرا جواب منفی دادی و تارِ مویِ سفیدِ جلویِ موهات نشونه ی کدوم غمته..

من میگم این حق تموم آدماس که یه رفیقِ خوب داشته باشن ،

یکی که بتونن کنارش خودشون باشن ،

اونایی که ندارن باید حقشونو از دنیا بگیرن ...

تو حق منی رفیق ، میدونی؟! 

حقِ منی!!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


آدم گاهی دِلَش نه عشق میخواهد نه دوست داشتن های آتشین و رنگـارنگـی که هرکسی آرزوی تجربه کردنش را دارد ، دِلش نمیخواهد کسـی برایش مهربان باشد و صبح به صبح با پیام ها و تماس های محبت آمیز بیدارش کند ، دِلَش نمیخواهد مدام نگران باشد و برای آینده ی نامعلومِ این دوست داشتن ها غصه بخورد ، از دنیای شیرینِ تنهایی أش فاصله بگیرد و خوشی های دوستانه أش را با یک آدمِ دیگر تقسیم کند...

آدم گاهی دِلَش فقط تنهایـی میخواهد و یک جای دِنج که بتواند به وسعتِ تمام غصه هایی که از تنها نبودن به دِلَش نشسته است، گریه کند و بعد از آن برای خودش باشد، بدون حس های مزاحم و ناامیدکننده دوست داشتنش را به اطرافیانش هدیه کند ، با دوستانش وقت بگذراند، با خانواده أش و خودش را بیرون بکشد از مردابِ دوست داشتن های عجیب و غریب این روزها که همیشه یک جایَش مثلِ درِ خانه ای قدیمی می لَنگَد و هیچ کاری هم نمیشود برایشان کرد.

اصلا همه ی آدم ها یکجایی ، بعد از مدت ها تنها نبودن نیاز دارند به آغوشِ تنهاییِشان برگردند و خیلی چیزهارا دوباره بسازند ، روحِ خسته و احساسات ویران شده یشان را ، عقایدشان را، اعتمادشان را ...

نیاز دارند تویِ خیابان های شلوغ شهر تنها قدم بزنند ، تنها خرید کنند و تنها تویِ کافه ای بنشینند و به حالِ خوبشان بخندند ، از شنیدن هیچ تجربه ی عاشقانه ای حسرت نخورند و قَلبشان به تَپِش نَیوفتد ، گوشه ای از پارک بایستند و به بازی بچه ها خیره شوند ، دنبال اهدافشان باشند و برای به تحقق پیوستنشان بِجَنگند، هروقت دلشان خواست گوشی را خاموش کنند و بدون هیچ استرسی دل به زندگیِ واقعی بسپارند، شیطنت هایشان را بگذارند تویِ کیفشان و با خود به همه جا ببرند، برایِ خودِ خودشان نفس بکشند و شاد بودن را با تمام وجود حس کنند.!

تمام آدمها یکجایی از زندگیشان باید به تنهایی هایشان برگردند و برای خودشان باشند، اگر به اینجای زندگی برسید"تنها" بودن اصلا وضعیت خوفناکی نیست!!

.......

هروقت لازم دانستید

به تنهایی هایتان برگردید

خیلی وقتها 

تنها نبودن 

به غم و غصه هایش نمی ارزد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


من از اینکه موهای فِری داشتم همیشه متنفر بودم ، اصلأ این موج های ناهموارو حلقه های کَج و مَعوَج  هیچ جوره توی کَتَم نمیرفت ، دلم موی صاف میخواست که پَر بکشد توی هوا و دلبری بلد باشد ... موهای فر را چه به دلبری ، اصلأ پرواز بلد نیستند که بخواهند دلبری کنند.

گاهی از دم اسبی های پٌر فرازو نشیب موهای فرفری أم کلافه میشدم و حسادت یکجوری می افتاد به جانم که ساعت ها برای صاف کردنشان وقت میگذاشتم اما فایده ای نداشت ، فوق فوقش یک ساعت دوام می آورد و بعد مثل سیم تلفن درهم میپیچید و مثل اولش میشد...

خواهرم اما موهای صاف و پٌرپشتی داشت ، از آنهایی که وقتی دست رویش میکشیدی حس لمس ابریشم به دستانت هدیه میشد ، بافتن موهای مرتب و صافَش هم خیلی لذت بخش بود... اما موهای خودم، دلم برای موهای خودم میسوخت ، با اینکه انواع و اقسام نرم کننده ها را به موهایم میزدم ،  بازهم نه آنقدر نرم بود که حس لمس ابریشم را داشته باشد نه آنقدر صاف که کسی دلش بخواهد بنشیند و باحوصله و عشق ببافدشان ، برایم سخت بود که فرفری های حجیم زیر مقنعه را جمع و جور کنم و موج های طولانی را از دریای خٌروشانَش بگیرم، برای همین همیشه دلم میخواست موهایم کوتاه باشد ، 

اما از یک جایی به بعد آنقدر بزرگ شده بودم که به بلند بودنشان احتیاج داشته باشم ، فرفری بودنش از همان جا بیشتر به چشم آمد که بلندی أش به کمرم رسید ، دیگر دوست داشتنشان برایم محال بود...سخت جمع و جورشان میکردم...

دلم میخواست مثل خیلی ها از زیر چتری موهایم ، دنیا را ببینم و باد را دوست خود بدانم، میخواستم اما نمیشد این فرفری های خشن نمیخواستند چتر باشند و زیباترم کنند!! اما یک روز بارانی 

از لا به لای پیچ و تاب  موهای باران خورده أم تو را پیدا کردم...

تویی که میگفتی همیشه توی خیالت عاشق یک دختر مو فرفری بودی ای ، 

کسی که توی شعرهایت با موی باز قدم بزند و پیچ و تاب موهایش باد را گمراه کند ، 

دختری شبیه من که با دست مهربانت به موج های خروشان موهایش آرامش ببخشی....

میدانی من حالا موهایم را خیلی دوست دارم 

و فکر میکنم چقدر خوشبختم که مرا از موهای فرفری أم شناختی و عاشقم شدی!!

دختران مو فرفری 

شاعران زیادی 

برای خودشان دارند...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تو فکر میکنی عاشق بودن را بلد نیستی چون نمی توانی برایم کادوهای گران بخری و در بهترین رستوران ها و کافه ها تولدم را جشن بگیری ، دوستان جنس مخالفم را دعوت کنی و در مقابلشان ببوسی أم که نشانشان بدهی عاشقی تا به عاشق بودنت حسودی کنند و دلشان بسوزد... نمیتوانی ماشین های مدل بالا بخری که تفریح هایمان را شیرین تر کنی ، نمیتوانی لباس های مارک بپوشی و عطرهایی بزنی که بویش تا مدت ها توی خیالم باشد و مدام تورا به یادم بیاورد ، نمیتوانی ساعت های گران بخری و لحظه های دوریمان را دقیق تر بشماری...نمیتوانی وعده ی لباس های خارجی و سفرهای عجیب غریب را به من بدهی!!...

براى همین همیشه میگویی عاشق های خوب میتوانند برای معشوقه هایشان کارهای بزرگی انجام دهند و سورپرایزهای عجیبی تدارک ببینند....!!

من اما فکر میکنم تو عاشق خوبی برای من هستی ، آنقدر خوب که بتوانم دوست داشتنت را فریاد بزنم و به بودنت افتخار کنم.... عاشق خوبی هستی چون میتوانی هربار که دیدی أم دست خالی نیایی ، شاخه گلی برایم بخری و خوراکی ها و کتاب های مورد علاقه أم را توی کیفت قایم کنی تا بگردم ، پیدایشان کنم و جیغ های بنفش بکشم ، میتوانی پا به پای شیطنت هایم بدوی و به نفس نفس بیوفتی اما گلایه نکنی ، خرابکاری هایم را با عشق ببینی ، در مقابل عصبانیتم لبخند بزنی و بگویی چقدر عاشق تر میشوی وقتی سرت داد میزنم و مرا بزور بخندانی، تو میتوانی مرا تحسین کنی، قربان صدقه أم بروی و جوری دوستم داشته باشی که دفترخاطراتم پر باشد از خاطرات خوبی که برایم ساختی ، آرزوهایی که از روی دلم برداشتی و برآورده شان کردی ،میتوانی برایم لباس های گلدار بخری و نگهشان داری وقتی عروست شدم بپوشم و کلی ذوق کنی ، میتوانی برایم کتاب بخوانی و یادداشت های عاشقانه بنویسی ، برایم بادکنک های رنگی بخری و آنطور که دوست دارم نگاهم کنی ، بی انتظار و صادقانه...

تو عاشق خوبی هستی چون آنقدر  امنی که میتوانم وقت و بی وقت غصه هایم را به مهربانیت بسپارم و گاهی پیشت خوب نباشم ، لباس های نامرتب بپوشم ، آرایش نکنم ، از خستگی چشم هایم نترسم ،گریه کنم ، ادای بچه های لجباز را دربیاورم و وقتی از فکر های مسخره أم میگویم نگران از دست دادنت نباشم...

تو حتمأ عاشق خوبی هستی 

که مرا 

با تمام 

نامهربانی هایم 

واقعی دوست داری!!

......

عاشق های خوب 

گاهی جز عشقی واقعی چیزی نمیتوانند داشته باشند...

تنهایشان نگذارید !!!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

بلاتکلیفی

۲۷
آبان


آروم آروم قدم برمیداشتم و به ویترین مغازه ها نگاه میکردم ، حالم از بلاتکلیفی بد بود.

پشت ویترین یه مغازه وایستادم و به لباس آبیِ روشنی که داشت نگام میکرد ، نگاه کردم ، ازش خوشم اومد وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم اون لباسو نشونم بده ، وقتی تو دستم گرفتمش جنسش اونی نبود که میخواستم اما وارد اتاق پٌرٌو شدم و پوشیدمش ، بهم نمیومد.

وقتی رفتم بیرون نگاهِ منتظر فروشنده مجبورم کرد بگم "اونجور که فکر میکردم نبود" ، فروشنده لبخند زدو چندتا لباس دیگم نشونم داد انقدر گفت و تعریف و تمجید کرد که با تمام بی حوصلگی مجبور شدم یکی دیگه از اونارو پٌرٌو کنم ، تویِ آینه به خودم نگاه کردم با این لباسِ تیره خیلی غمگین تر بنظر میرسیدم ، دلم واسه نگاه منتظرش میسوخت و خجالت میکشیدم برم بیرون و بگم اینم نپسندیدم ، گونه هام از خجالت قرمز شده بود....

اصرار فروشنده واسه خرید و حال الانم خیلی بنظرم آشنا اومد ،  یادم افتاد وقتی باهات آشنا شدم قصدم خریدن دلت بود آخه میدونی تو از دور همونی بودی که میخواستم درست مثل اون لباس پشت ویترین ، اما وقتی بیشتر شناختمت فهمیدم اشتباه میکردم خوب بودی اما بِهٍم نمیومدی...

وقتی گفتم میخوام برم تو مثل فروشنده ی مغازه هر چیز خوبی داشتی نشونم دادی ، مهربونیت دو برابر شد ، وقت بیشتری برام گذاشتی اما من بجای اینکه نظرم عوض بشه شرمنده تر شدم و بعد از اون بخاطر این موندم که دلم برات میسوخت و نمیتونستم بگم خریدار نیستم و میخوام برم ...

با صدای فروشنده که بخاطر تأخیر زیادم نگران شده بود به خودم اومدم ، اشکامو پاک کردم و رفتم بیرون ، نگاه متعجبشو که دیدم گفتم نمیخوامش و قبل اینکه حرفی بزنه از مغازه رفتم بیرون .

 گوشیمو در آوردم و برات نوشتم :تَرَحٌم و رودربایسی هیچوقت دلیل خوبی واسه انجام دادن کاری که دوس نداری نیست ، وقتی بخاطر دلسوزی پیش کسی بمونی بهش ظلم کردی دیگه نمیتونم بهت ظلم کنم... خدانگهدار!!

نفس عمیق کشیدم ، بلاتکلیفی مث یه پرنده از زندگیم پر کشیده بود...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


پشت هر مرد موفق

زنیست که صبح ها قبل از همسرش از خواب بیدار میشود ، برایش صبحانه آماده میکند و با بوسه و آرزوهای خوب به خدا میسپاردش...

که بعد از رفتنش ، با عشق لباس هایش را اتو میکند و با عطری که دوست دارد روی چوب لباسی می آویزد...

وقتی ظهر شد ، گوشی را برمیدارد پیامکی مینویسد و میگوید "بدون تو هیچ چیز از گلویم پایین نمیرود " و به شام مورد علاقه ی همسرش فکر میکند و لباس زیبایی که به تازگی خریده است و میخواهد بپوشد...

بیکار که میشود کتاب میخواند و توی دفترخاطرات مشترکشان از عشقی مینویسد که هر روز بیشتر میشود و هردویشان را وفادارتر میکند...

به زمان آمدن همسرش که نزدیک شد ، زیباترین لباسش را میپوشد و موهایش را می بافد ، صدای زنگ که می آید میرود سراغ در ، آرام بازش میکند و همسرش را در آغوش میگیرد ، بعد با لیوان شربت کنارش مینشیند و از روزی که در خانه گذراند می گوید و شعر تازه أش را میخواند.

پشت هر زن خوشبخت 

مردیست که 

عاشقانه دوستش دارد ،

که روزهای تعطیل زودتر از بانویش بیدار میشود ، نان تازه میخرد و صبحانه را آماده میکند ، برای بیدار کردن همسرش پرده هارا کنار میزند و نور را به مهمانی چهره ی پر آرامشش میبرد ، موهایش را نوازش میکند و می بوسد.

ناهار را در کنارش درست میکند و مدام قربان صدقه ی مهربانی أش میرود ، بعد از شستن ظرف ها به گوشی همسرش که توی اتاق است پیامک میدهد "خانوم زیبایی که دلتان خرید میخواهد و هوس عکاسی کرده اید ، لطفأ لباس هایتان را پوشیده و برای رفتن آماده شوید "

وقتی همسرش می آید و با ذوق در آغوش میگیردش ، میخندد و دست توی دست میروند که خوشبختیشان را با آدم ها تقسیم کنند.

برای همسرش لباس های گلدار انتخاب میکند و توی اتاق پرو با چشمک میگوید "چقدر زیباتر شدی " هردو عاشقانه به هم نگاه میکنند و با دستانی پر از عشق میروند پاتوق همیشگیشان شام میخورند و بعد می آیند خانه.

"پشت هر زندگی عاشقانه ای 

مرد موفق

و زن خوشبختیست که 

برای عاشق ماندن تمام تلاششان را  میکند" !


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


نشسته بودم توی آشپزخانه و کتابی که به تازگی همسرم برایم هدیه خریده بود ورق میزدم ، صفحه ی اولش را که با یک بیت شعرِ مِهربان تزئین کرده بود بارها خواندم و خوشبختی مثل خون در رگ هایم جریان گرفت .

صدای دخترم که مرا صدا میزد از اتاق به گوشم رسید ، از جایم بلند شدم و کنار گاز ایستادم ، به قٌرمه سبزی خوش رنگی که درحال آماده شدن بود نگاه کردم و به طرف اتاق رفتم ، روی زمین نشسته بود ، شانه ی عروسکی اش را به طرفم گرفت.

_مامانی موهامو شونه کن

با مهربانی روی زمین نشستم و روی پایم نشاندمش ، تار موهای صاف و لطیفش مثل ماهی از دستم میلغزید و روی گردنش میریخت ،  قربان صدقه اش رفتم و از برنامه ی تفریح آخر هفته برایش حرف زدم و هردو ذوق کردیم و برای مردِ مهربان خانه یِ مان بوسه فرستادیم. 

شانه زدن موهایش که تمام شد مٌشت بسته اش را مقابلم گرفت.

_میخوام اینو بزنی به موهام ، دعوام نکن اما از تو جعبه ی قهوه ای تَه کمد برداشتمش..

با لبخند او را به باز کردن مٌشتش ترغیب کردم و از دیدن گلِ سرهای فراموش شده ای که تو برایم خریده بودی جا خوردم. 

نخواستم توی ذوقش بزنم، گلِ سرهای ظریف نقره ای را به موهایش زدم و از جایم بلند شدم و اتاق را ترک کردم روی مبل نشستم و به تمام آن روزها فکر کردم،  دوستم داشتی و این تنها چیزی بود که از تو به یادگار مانده بود ، دفترِ یادداشتم را از رویِ میز مقابلم برداشتم و نوشتم چه خوشبخت باشیم چه نباشیم تمام آدمهای فراموش شده ای که در گذشته جامانده اند یک روز ، حتی برای لحظه ای به زندگیمان برمیگردند ، یا خودشان یا خاطراتشان...قطره اشکی که به مژه هایم چسبیده بود روی دفتر چکید.

بویِ تَه گرفتن قٌرمه سبزی تمام خانه را پر کرده بود...با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم و شعری که همسرم برایم نوشته بود زمزمه کردم ،  تمام زندگی أم عطرِ آرامش و خوشبختی گرفت...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ، آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ، مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟

من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...

تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.

اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ،  کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...


راستی جانِ دلم

حتی وقتی حال حوصله ات ابریست

دوستت دارم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


یک روز که دلت گرفته و از پنجره ی اتاقتان بیرون را تماشا میکنی دخترو پسر جوانی را میبینی که خندان و خوشبخت دست هم را گرفته اند و قدم میزنند، یکهو یاد من می اٌفتی که قدم زدن و بستنی خوردن در هوای سرد را دوست داشتم،  سرت را برمیگردانی به همسر زیبایت که دارد لاک جدیدش را تِست میکند نگاه میکنی و میگویی: هوا سرد است برویم قدم بزنیم و بستنی بخوریم؟با ناز پیشنهادت را رد میکند و ازتو درباره ی لاک جدیدش نظر میخواهد ، یاد آن روز می اٌفتی که ناشیانه ناخن هایم را لاک زده بودی و من با اینکه میدانستم قشنگ نشده کلی قربان صدقه ات رفتم و قول دادم همیشه برای لاک زدن از دست های مهربان تو کمک بگیرم .درحالی که کنارش ایستاده ای موهای صاف و بلوندش را نوازش کنی و بگویی :میشود اینبار من برایت لاک بزنم؟اخم هایش درهم برود و از ناشی بودنت ایراد بگیرد.

دستت روی موهایش باشد و فرفری های مشکی موی مرا یادت بیاید.

به اتاق سوت و کور نگاه کنی به رنگ های تیره ی نشسته بر دیوار و صدایم توی گوشت بپیچد که دارم برای اتاق خوابمان نقشه میکشم، از پرده های گل گلی بنفش میگویم که قرار است خودم بدوزم و باید با روتختی مان ست باشد، از طرح ها و رنگ های شادی که باید روی دیوار بزنیم، شمع ها و قاب عکس هایی که خودمان باید درستشان کنیم، از جمله هایی که روی آینه برای هم مینویسیم،  دفترخاطرات مشترکمان و گلدان های رنگی پشت پنجره..

و دلت بیش از پیش بگیرد و یادت بیاید همسرت هیچوقت پیراهن هایت را نپوشیده و با خـل بازی هایش تورا مجبور به خندیدن نکرده است که اگر در این عصر سرد من کنارت بودم عطر عود خانه را برمیداشت و کیکی که باهم درست کرده بودیم توی فِر درحال آماده شدن بود بعدش دوتایی نقاشی میکشیدیم ، برایت شعر میخواندم و سلفی های عجیب و غریب میگرفتیم که بچسبانیم به دیوار خاطره هایمان و به کسی هم ربطی نداشته باشد زندگیمان مثل خاله بازی های دوران کودکی پر از اتفاقات ساده و رنگارنگ است.

همسرت صدایت کند به دریای یخ زده ی چشمانش خیره شوی و عسلی گرم و پر از شیطنت چشم مرا به یاد بیاوری ، لبخند خشکی تحویلش دهی و مثل همیشه از زیبایی أش تعریف کنی و همین برایش کافی باشد اصلا هم مثل من مجبورت نکند از روی دوستت دارم صد بار بنویسی و همه أش را توی آلبوم بچسباند ، اصلا هم نفهمد حالت خوب نیست نفهمد شیشه ی عینکت را مدت هاست پاک نکرده ای ، نفهمد دلت عشق میخواهد..

و زیبایی أش برایت کافی نباشد و هرگز نتواند جای منِ معمولی را برایت پر کند..هرگز! 


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

خنده بازی

۲۸
مهر


پاییز قشنگی بود ، رو نیمکت سرد و خیس پارک چارزانو نشسته بودیو به نیم رخ صورتم نگاه میکردی ، بدون اینکه به طرفت برگردم خندیدم و گفتم :به چی نگاه میکنی ؟!

بلند خندیدی !!

از خنده ی تو خنده ی منم کش اومد و صدامون تو محوطه ی خلوت پارک پیچید ...

برگشتم طرفتو چارزانو نشستم رو به روت ، هنوزم داشتی میخندیدی ، چشات میخندید ، لبات میخندید ، انگار تو اون لحظه خنده ی تموم آدما تو چشمای تو جمع شده بود و خنده ی تو رو لب های من....

+دلدارجان حالا که افتادی رو دور خنده ، بیا بازی کنیم..

بازم خندیدی ، بدون اینکه جواب بدی دستاتو آوردی بالا و انگشت هاتو چرخوندی ، یعنی "چی بازی"؟!

+خنده بازی ، باید به چشم های هم خیره بشیم و نخندیم ، هرکی بخنده بازندس ، اصن تو میتونی به من نگاه کنی و نخندی؟!

دوباره خندیدم اما خنده ی تو مثل یه پرنده ی گریزون از رو صورتت پرید و رفت .

-آره میتونم نخندم وقتی ...

+وقتی چی؟!

غم تو چهرت مثل بارون نم نم اون روز زار میزد.

-وقتی فکر کنم ندارمت ، وقتی کنارم باشی اما مال من نباشی ، وقتی تموم آرزوهایی که باهم داشتیم با یکی دیگه تجربه کنیم ، وقتی فکر کنم تموم خاطرات خوب این روزا اگه نباشی برام کابوسه...وقتی...وقتی...وقتی!!

دیگه نمیتونستم بخندم ، دلم گریه میخواست ، شاید توأم گریه کردی اما قطره های بارون رو صورتت حواسمو پرت کرد.

چند دیقه سکوت کردم ، از تموم فکرای ترسناکی که به یادت آوردم ترسیدم .

+اصلأ دلدارجان بیا بازی رو عوض کنیم ، هرکی بیشتر خندید برندس ، تو که میتونی وقتی به من نگاه میکنی از ته دل بخندی نه؟؟

خندیدی ، از ته دل خندیدی!!


حالا 

هر وقت

بهم خیره میشی

و لبخند نمیزنی 

میدونم

حتمأ داری به نبودنم 

فکر میکنی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


دلم یک عاشقانه به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت و مهربانی أت حسودی میکند و گاهی تورا از دور زیر نظر میگیرد ، حجابش کامل نیست و اعتقادش خیلی چیزها کم دارد .

 بعد یکجور که اصلا فکرش را نمیکنی عاشقم شوی، آنوقت هیچ چیز سر جای خودش نباشد، هر روز که میگذرد بیقراری أت بیشتر شود، با خودت بجنگی که این عشق برای دلت بزرگ است و از تو تا من تفاوت زیادی وجود دارد اما نتوانی فراموش کنی، گریه هایت سودی نداشته باشد و هیچ کاری هم از دستت برنیاید....

مٌحرم از راه برسد با دوست های نزدیکم قرار چادر سر کردن بگذاریم و درست همان روزی که چادر را جایگزین مانتوهای گل گلی أم کرده ام ببینم توی ایستگاه صلواتی ایستاده ای پیراهن مشکی أت مثل همیشه اتو شده و مرتب است سربند روی سرت از همیشه مرد تر نشانت میدهد ، یکهو دلم از لبخند محزونی که به روی آن پسر معلول میپاشی بلرزد و بعد از آن حالم با همیشه فرق داشته باشد...

وقتی  مرا با "چادر " دیدی آنقدر متعجب شوی که اشک روی گونه هایت بنشیند و شانه هایت تکان بخورد....

تو گریه کنی....من گریه کنم...برای همه چیز...برای خودمان...برای عشقی که غیرمنتظره آمد توی دلمان و گره هایش به دست مهربان امام حسین باز شد...

بعدتر همه چیز خوب شود ، مثل معلمی که به دانش آموزش درس یاد میدهد اعتقاداتت را یادم دهی و با جایزه های متفاوتت تشویقم کنی و آنقدر مهربان باشی که خدارا برای داشتنت شکر بگویم و معتقدتر و وفادارتر شوَم.

هر روز برای چادری شدنم عاشق تر شوی اصلأ چادر بشود مظهر عشقمان ، آخر میدانی میخواهم باعث "زهرایی" شدنم تو باشی که همه چیز زندگیمان با همه فرق داشته باشد.!حتی بِهم رسیدنمان...

دلم عاشقانه ای به سبک بچه مذهبی ها میخواهد ، شاید لاکچری و خاص نباشد، شاید پارتی های شبانه و مسافرت های بٌرون مرزی نداشته باشد  اما عاشقانه های عجیبی دارد 

پایدارو خٌداگونِه


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

زمونه عوض شده

۱۰
شهریور


اگه زمونه عوض نشده بود الان منو تو داشتیم باهم زندگی میکردیم ، 

یا اصلأ چمیدونم شاید یه بچه هم داشتیم که پا به پامون دیوونه بازی دربیاره و خوشبختیمونو کامل کنه!

اما زمونه عوض شده بود از همون وقتی که ما باهم آشنا شدیم ، 

هرچی تو گفتی و من گفتم ، گفتن زمونه عوض شده...! 

اصلأ عوض شدن زمونه به ما چه ربطی داشت ، تو یه خونه داشتی تو جنوبی ترین نقطه ی تهران ، 

درسته درب و داغون بود اما از حق نگذریم از بی خونگی خیلی بهتر بود باید با مامانت زندگی میکردیم ، 

وقتی بابام فهمید با فریاد گفت زمونه عوض شده ، شما دوتا هنوز بچه اید و نمیفهمید بی پولی یعنی چی تازه دیگه کسی با مادرشوهر زندگی نمیکنه ، فک و فامیل اگه بفهمن چی میگن ؟!

تازه اون وقت بود که فهمیدم زمونه به دست فک و فامیل و در و همسایه عوض میشه 

دوس داشتم برم یقشونو بگیرم و بگم دست از سر "زمونه" بردارید اما ...!

خواهرم میگفت با آدم بی پول نمیشه زندگی کرد الان نمیفهمی خونه ی کوچیک و بوی نم یعنی چی ، 

نمی فهمی پول و امکانات چه اهمیتی تو زندگی داره... 

راست میگفت ، از وقتی تو رفتی چند سال گذشته زمونه خیلی عوض تر شده ، منم عوض شدم 

بعد از اون دیگه کسی رو اندازه ی تو دوس نداشتم ،

چقدر دلم میخواست  مثل مادربزرگ که عاشق پدربزرگ بود پای بی پولیات وامیستادم ، 

با سختیای زندگی کنار میومدم اما عشق تو رو داشتم...

ما خیلیارو بخاطر عوض شدن زمونه از دست دادیم 

اصلأ از وقتی زمونه عوض شد و آدما عوض شدن  همه چی خراب شد 

همه چی !


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


بعضی روزها 

حال آدم یک جور عجیبی خوب است

خوب که میگویم 

نه اینکه مشکل نباشد ها

نه ...

خوب یعنی خدا دستش را میگیرد

مقابل غم ها 

میگوید "امروز بنده ام باید خوشحال باشد ، سراغش نیایید"

و تو هی ذوق میکنی

از خوشی های کوچک زندگی ات

از اتفاقاتی که انتظارش را نداری و میشود ...

گفتم انتظار ، یادم آمد 

هر روزی که بی انتظارو شاکر 

چشم گشودم "حالم خوب بود "

خوب که میگویم 

نه اینکه به تمام آرزوهایم رسیده باشم ها !!.نه...

خوب یعنی خدا را رأس آرزوهایم قرار دادم 

و همه چیز را به او سپردم ...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


قابلیت سرچ در فضای مجازی برای آدم هایی که 

یکباره یاد کسی آن دور دورهای ذهنشان می افتند ، معجزه ی بزرگیست ! 

اینکه یک آدم فراموش شده را بعد از سالها به یاد بیاوری و دلت بخواهد حداقل بدانی اکانتی با نام خودش توی اینستاگرام ها و تلگرام ها و برنامه های این چنینی دارد یا نه... 

که اگر داشت ، عکسش را بعد از این همه سال ببینی و با تغییرات زندگی أش آشنا شوی..خاطراتت را مرور کنی و شاید کمی هم اشک بریزی..!!

اسم و فامیلش را به صورت های متفاوت تایپ میکنی و سرچ وسرچ و سرچ... 

اینطور وقت ها معمولأ آدم ناکام می ماند و هیچ شخص آشنایی  پیدا نمیکند 

حالا شاید برحسب اتفاق توی این سرچ های پی در پی یک تشابه اسم وجود داشته باشد 

و برای چند لحظه تا یاد آوری چهره ی شخص مورد نظر قلبت تپش های تند تری را تقبل کند 

اما در اکثر مواقع بعد از دیدن عکس فرد ناشناس است و امید نا امید... 

اگر هم از عکس خودش برای پروفایل استفاده نکرده باشد که اوضاع بدتر است و دو دل میمانی!.

حتمأ برای همه ی ما یکبارش پیش آمده  ، آن آدم فراموش شده ی ناگهان به یاد آمده را همه ی ما داشته ایم ، 

شاید دوست دوران مدرسه ، عشق دوران نوجوانی، همکلاسی دوران دانشگاه ، فامیلی که در خارج از کشور اقامت دارد یا آدم های گمشده ی دیگری که حالا شاید اکانتی هم داشته باشند اما با نام مستعاری که ما نمیدانیم و نمیتوانیم حدس بزنیم... 

شاید این ندانستن خیلی بهتر از این باشد 

که با همین سرچ کوتاه عشق اولت را پیدا کنی و هزار خاطره توی ذهنت زیرو رو شود ، 

اگر عکس پروفایلش ، خودش باشد که مینشینی با دقت نگاهش میکنی ، 

نگاه میکنی که بفهمی در این مدت طولانی چه بر سر زندگی أش آمده و چقدر تغییر کرده است  

اما اگر عکس دو نفره باشد  یا مثلأ روی پروفایلش نوشته باشد "این ِرل  " یا چمیدانم از همین جمله های معروف عاشقانه ؛ چه غمی را باید به جان بخری...شاید سالهای سال هم گذشته باشد اما داغش دوباره تازه میشود و چند روزی حال و روزت را تلخ میکند...

میدانم این قابلیت سرچ ، با تمام خوبی ها و بدی هایش شاید اشک خیلی ها را در آورده باشد ، خیلی های عاشق را....که از دنیای واقعی جاماندند و برای دیدن معشوقشان دست به جستجوهای مجازی زدند!! 

فکر میکنم بهتر باشد برای یوزرهایمان اسم های خودمان را انتخاب کنیم ، شاید یک روز 

یک نفر 

به یادمان افتاد و خواست پیدایمان کند...

.....

لطفأ 

اسمت را

هرجا که میروی 

با خودت ببر

یک روز 

دلتنگت خواهم شد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

بزنم به تخته ، عشق جدید چقدر به زندگی أت می آید...
چهارخانه های پیراهنت بزرگتر بنظر میرسند و خنده هایت با دوام تر ، 
نه اینکه فکر کنی حسادت میکنم ها  نه ، اتفاقأ وقتی بر خلاف میل تو ، 
توافق کردیم برویم دنبال زندگی هایمان و  رفتیم ، 
گل های پیراهن من هم شکفت و عطر بهار لبخندم توی کوچه ها پیچید 
و های و هوی تنهایی أم به گوش آسمان و پرنده هایش هم رسید...
اما...اما همه چیز به اینجا ختم نشد ، بعد از مدتی عشق در من جان گرفت ، 
مثل یک بیماری پنهان و بدون نشانه که یکباره خودش را نشان میدهد و آدم را از پا در می آورد.! 
شاید باور نکنی اما از پا در آمدم ، 
تازه فهمیدم چقدر از دوست داشتنت زیر پوستم جریان داشت اما متوجهش نبودم ، 
تازه فهمیدم آن گل های شکفته و های و هوی ، آرامش قبل از طوفان عشق بوده و قرار است بلایی به جانم بیاندازد که درمانش از دست هیچ طبیبی برنمی آید جز تو ، 
اما آنقدر دیر عاشقت شدم که نتوانی بدادم برسی... 
من که نخواسته بودم دوستت نداشته باشم ، 
نخواسته بودم تورا به پای دوست نداشتنم بسوزانم...
اصلأ تقصیر من نبود که عشق با رفتنت آغاز شد و ویرانم کرد فقط آمدم بگویم 
هیچ حسرتی بزرگتر از این نیست که دیر بفهمی عاشق کسی بوده ای....
حسادت نمیکنم اما...
آدم عاشق که این حرف ها سرش نمیشود...
.....
تا دیر نشده 
عشق را 
در خودتان پیدا کنید
قبل از اینکه 
آدمها برای همیشه 
از کنارتان بروند...

| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


ما زن ها با خود ، چه کردیم که صبح ها بجای تحسین خودمان در آینه چروک صورتمان را ، لکه ی جدید روی گونه هایمان را ، سیاهی دور چشم هایمان را دیدیم و خیلی وقت ها از خودمان بدمان آمد ...

از خودمان خسته شدیم و از مورد توجه قرار نگرفتن  ترسیدیم ، آنقدر ترسیدیم که باورمان شد باید برای دوست داشته شدن ، صورتمان چروک نداشته باشد ، لکه های گونه هایمان از بین بروند ، ابروهایمان همیشه  تمیزو قرینه باشد ، صبح ها به محض بیدار شدن از خواب آرایش داشته باشیم ،  زیبا شویم ، عمل کنیم ، خودمان نباشیم ، آنقدر از دوست داشته نشدن ترسیدیم که یادمان رفت زن ها هم حق دارند بعضی روزها خودشان باشند ، با صورتی رنگ پریده و خسته ، با چشم هایی بدون آرایش و ریز ، با ابروهای پر و لب هایی بی رنگ، با هرچیزی که برای خودشان است اما زیبای زیبا...

یادمان رفت برای خودمان زندگی کنیم ، تصویرمان را در آینه ببوسیم ، عاشق خودمان باشیم حتی با خال نا به جای روی پیشانی و لکه های کهنه ی مانده بر پوست ...

غم انگیز است که آینه ها میتوانند کابوس خیلی از زن ها باشند ، زن هایی که فکر میکنند خود واقعیشان زیبا و دوست داشتنی نیست و نباید از خودشان عکس بگیرند ، نباید با دقت به چشم ها و لب ها و ابروهایشان نگاه کنند چون میتوانند  ایراد های عجیب و غریب از خودشان بگیرند و به بد عکسی خود ایمان بیاورند ...بلأخره یکجای کار باید این کابوس به پایان برسد ...

کم کم باید صبح که بیدار شدیم ، به صورت بدون آرایش و تمیزمان در آینه لبخند بزنیم ، موهایمان را صاف و ساده شانه کنیم، از خودمان عکس بگیریم و به لبخندهای عمیقمان افتخار کنیم، حتی اگر خسته بودیم بازهم مطمئن باشیم دوست داشتنی ترین موجود دنیا زنیست که زیبایی أش را باور دارد ...

بلأخره یک روز 

زن ها باید 

با آینه ها آشتی کنند !


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...