کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۲۹ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است


زمان گذشت و عقربه ی خسته ی ساعت کهنه ی روی دیوار ترک خورده ی خانه ی کوچکمان دوازده را نشان داد.

بساط آجیل و هندوانه و انارهای سرخ را چیدیم روی میز معرق کاری شده ی وسط اتاق که با رو میزی گلدوزی شده اش بدجور تو چشم میزد.

بعد حافظ خواندیم و مثنوی. لطیفه می گفتیم و ریسه می رفتیم با خنده های کودکانه ی دل درد آور. بعد نگاهی به ساعت می انداختیم و توی دلمان می گفتیم کاش نگذرد، کاش عقربه ی لعنتی به خواب رود.

این ها را که گفتم داستان نبود جانان من.

خواستم خوب که گرم خاطره شدی، لپ های گل انداخته ات را ببوسم و بلند ترین دوستت دارم سال را برایت تکرار کنم...تا خود خود صبح.

بعد بلند شویم و بزنیم به خیابان، بی چتر، بی ترس، بی درد.

با بلندترین عشق دنیا !


| مهدی صادقی |

  • پروازِ خیال ...


انار بودیم...

به هم که می رسیدیم

جانمان، ترک بر می داشت

تو از خنده...

و من سینه چاکی که باز غیرتی شده!


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

دانه دانه

۲۸
آذر


بمان! انار برایت شکسته ام که غمم را...

به این بهانه برای تو دانه دانه بگویم!


| محمد رفیعی |

  • پروازِ خیال ...


گاهی هم قشنگ حرف بزنیم، کمی قشنگ‌تر!

بگوییم: «میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!» و از دوست‌مان بگوییم که خوشحال بوده است.

فقط خوشحال بوده‌ها، اما ما این‌جور می‌گوییم که حال خودمان هم خوش شود...

در وصف حالی که داشته‌ایم بگوییم: طربناک

در وصف جایی که بوده‌ایم بگوییم: فرح‌بخش

بگوییم: برگ‌ها به رقص درآمدند!

بگوییم: آسمان بازی‌اش گرفته بود!

بگوییم: باران داشت گونه‌هامان را نوازش میکرد!

بگوییم: «گیسوهایش رنگ شب بودند» و موهای یار را گفته باشیم که تیره بوده فقط!

اما وقتی این‌ جور صداشان می‌زنیم، ما را کشیده‌اند و برده‌اند به خیالِ عشق‌بازی با یار در یک شب تار...

بگوییم: دلم برایت رفت...

بگوییم: دردت به جانم...

بگوییم: دوستت دارم! یک جور بگوییم دوستت دارم که قشنگ‌ترین دوستت دارم دنیا باشد.


| حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...

بیا

۲۳
آذر


نیامدی که مبادا بمیرم از شادی

بیا که مرگ بِهْ از انتظار می باشد... 


| ملا طغرا مشهدی |

  • پروازِ خیال ...


هر روز با تکه های تو

در آینه پیدا می شوم

پازل هزار پاره ی من

تو را چیدم

شکل خودم را یافتم!


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


اما مگر قانون این نبود

که هر آنچه دیر می آید،

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟

عادت کرده ایم

به نداشتن ها

و شاید به اندوه...

آری

تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم...


| جمال ثریا |


  • پروازِ خیال ...

یک دریا...

۲۲
آذر


پدر بزرگم هروقت میخواست کثرت چیزی را بیان کند

می گفت:"یک دریا..."

مثلا می گفت: نمی دانی فلانی یک دریا پول دارد!

کی می رسد روزی که 

تو رو به رویم بایستی،

زل بزنم به چشمانت و بگویم:

" فلانی نمی دانی من، تو را یک دریا دوست دارم!"


| شقایق عباسی |

  • پروازِ خیال ...

دیوانه ام

۲۱
آذر


در سوگ تو بغضم را، آتش زدم و سوختم

وصله پس هر وصله، حسرت به دلم دوختم


در خاطره‌ای نزدیک، مفقود شدم با تو

پُک میزدم از سیگار، من دود شدم یا تو؟


شوریده سر و مغموم، تاریکم و نا امید

در مسلخ تو گیرم، در پیله‌ی خود تبعید


از پرسه‌ی تو در من، هربار شبی‌تر شد

در کنج دلی متروک، آغوش تو از بر شد


با هر نَفَسی از خود بیگانه‌ترم کردی

 دیوانه‌ترین بودم، دیوانه‌ترم کردی


دیوانه‌ام و خواهند از شهر برانندم

من عاشق اینم که دیوانه بخوانندم...!


| محمد مشایخی |

  • پروازِ خیال ...

سنجاق سر

۲۱
آذر


سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد

فقط همین را می داند

چگونه 

وقتی تو می آیی زیباترم کند...


| الهام اسلامی |

  • پروازِ خیال ...


" و لأنّک تحبنی فأن العالم صار اکبر

و السماء أوسع

و البحر اکثر زرقة

و العصافیر اکثر حریة

و أنا ألف ألف مرة أجمل... "


و از آن روی که مرا دوست داری

جهان بزرگ‌تر شد

و آسمان گسترده‌تر شد

و دریا نیلگون‌تر شد

و گنجشکان آزادتر شدند

و من هزار هزار بار زیباتر شدم...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


به رغمِ خویش

مقصود من از خدا تویی

در آغوش گرفتن تمام دوست‌داشتنی‌ها

و باقی، تاسی است که می‌ریزند...


با دستان تو همراه می‌شوم

لبانت را می‌بوسم

هر جا که باشی لمست می‌کنم

و باقی، همه پنداری است


| لویی آراگون |

  • پروازِ خیال ...


مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی

بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد...


مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد

پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد...


حالِ من؟! حالِ غرورِ شاعرِ فَحلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر بـه بادش داده باشد...


شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد...


شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد...


حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است

مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که

نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد...


شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد...


شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش؟!

شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد...


| علی اکبر یاغی تبار |

  • پروازِ خیال ...


+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها"

- ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟

+ تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن...

- پس قلب منم همرنگ تو شده..!!


| محمد عسکری ساج |

  • پروازِ خیال ...


دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه میکردم " میگم تو گلفروشی کار کردن چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ساکت است مثل پِتوس ها که کاری به کار کسی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند،

سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود...

" سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب "

چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ " 

گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود "

بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پرپر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پرپر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه"

خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک میرقصد "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی "

میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

دلا...

۱۹
آذر


دِلا خَموشی چرا..؟!

چو خُم نجوشی چرا..؟!

بُرون شد از پَرده راز

تو پَرده پوشی چرا..؟!


| عارف قزوینی |

  • پروازِ خیال ...


چه می شد اگر خدا

آن که خورشید را

چون سیب درخشانی در میانه‌ی آسمان جا داد،

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد

و کوه ها را بر افراشت،

چه می شد اگر او، حتی به شوخی

مرا و تو را عوض می کرد

مرا کمتر شیفته

تو را زیبا کمتر

 

| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


منصفانه نیست کسی که این‌گونه قلبت را در هم شکسته است،

هنوز این همه زیبا و خیره کننده باشد

و صورتش تنها چیزی باشد که

بیش از هر چیزی در دنیا دوست داری ببینی...


| ادی السید / ترجمه: زهرا طراوتی |

  • پروازِ خیال ...


من یک زنم

‏و آدم وقتى زن باشد

‏جز آنچه در قلبش دارد

‏همه چیز را فراموش مى‌کند.


‏⁧| لاله مولدور |

  • پروازِ خیال ...


تو که آیینه ی حلب داری

خون عشاق روی لب داری

از زمین و زمان طلب داری

دامن تنگ یک وجب داری


شب نشینی امشبت چند است؟!

از لبت تا به غبغبت چند است؟!


تو که سِحر سیاه را بلدی

رگ خواب سپاه را بلدی

سبکی، وزن کاه را بلدی

رقص مخصوص شاه را بلدی


می گذاری ملیجک ات باشم

توی دربار، طلخک ات باشم


اینکه یک جای دنج می خواهی

گریه ی روی لنج می خواهی

اینکه یک جفت فنچ می خواهی

اینکه قرص برنج می خواهی


خواستی زود شوهرت بدهند

به همان خائن خرت بدهند


زلف خود را یله نگه داری

از دل من گله نگه داری

بین ما فاصله نگه داری

چله با چلچله نگه داری


من همه جوره راغب ات هستم

دورم اما مواظبت هستم


| شهرام میرزایی |

  • پروازِ خیال ...


عاشقت نشده‌ام که نداشته باشمت، که بگذارم بروم، که رفیق نیمه راه باشم.

عاشقت نشده‌ام که رویاهایت را با جان طلب نکنم و در غم و لبخندت شریک نباشم.

عاشقت نشده‌ام که ذوقت را موقع شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم و حال عاشقانه‌ات را با بوسه و آغوش نخرم.

عاشقت نشده‌ام که بنویسی و نخوانم، بزنی زیر آواز و مست نشوم، از آینده بگویی و بگویم هیس!

من عاشقت شده‌ام که عاشقت کنم، که عاشقت بمانم.

من تو را برای آنچه که هستی، برای گریه و لبخندت دوست می‌دارم و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می‌خوانی، کلماتت وقتی که می‌نویسی، نگاهت وقتی که به چشمان من است، دستانت وقتی که شمعی روشن می‌کند، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می‌دهد نیست.

برایم سعدی بخوان تا رفیق این همه سال عاشقی‌مان باز بگوید که من بی روی تو آرامم نیست. که من از عهد آدم تو را دوست دارم و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت، عاشقم شدی.

تو عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت.

به آخرش فکر نکن، چون این قصه پایان ندارد. چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی‌‌ است که بین و تو میفتد.


| مانگ میرزایی |

  • پروازِ خیال ...

مطمئنی؟

۰۸
آذر


رو به رویت چه لذتی دارد؛

صحبت از حرف های تکراری !

مطمئنم که دوستت دارم؛

مطمئنی که دوستم داری...؟!


| محمد شریف |

  • پروازِ خیال ...

ببوس مرا

۰۸
آذر


لب هایم‌ 

این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس

قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن 

قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ  از تمایل و برخورد

قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا


ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن

در حسد ِ بلند ِ تار مویی آویخته از یقه هنگام خداحافظی

ببوس مرا و فراموش کن چقدر بودن از پاهای تو کدورت داشت 

 

من بچه بودم و دستهایم گماشته بود به نوشتن

چه‌ میدانستم از بسامد بوسه در شرح آب؟

از گزِش دندان در حجامت لبها چه میدانستم من؟

من بچه بودم و دستهایم گرفتنِ مادر را بلد بود در مساحت مُشتی چادر

و آن لجِ زنانه ی شور انگیز را 

در ربایش شهوت هیچ مردی فرا نگرفته بودم


ببوس مرا بعد از این همه سال 

که نگویم؛ دستهایم اگر گرفتن بلد بود...

که نگویم؛ کنار آمده ام 

و در کجاوه کرامتِ کلماتم زنی نباشد جز من برای تو


لبهایم را ببوس ای باشنده ی شورانگیز 

این ماهیچه های مطبوع به وزن آب را 

در مدارای اینکه؛

من هم از آفرینش لبهایم متوقعم! 


| سپیده مختاری |

  • پروازِ خیال ...


هرگز نمی توان

گل زخم های خاطره ای را زِ قلب کَند

که در این سیاه قرن

بی قلب زیستن

آسان تر است زِ بی زخم زیستن،

قرنی که قلب هر انسان

چندین هزار بار کوچک تر است

از زخم های مزمن و رنجی که می کشد...


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


امیر بر خلاف هیکل نسبتا درشتش، قلب کوچیکی داره لیلا.

و من اخبار موثق دارم که تموم حجم این قلب کوچیک رو چشمای تو، دستای تو، موهای تو، و هرچیز متعلق به تو پر کرده. و اگه برات سوال میشه که این چیزا رو من از کجا میدونم؟ باید بگم من و امیر بیشتر از هر کس دیگه ای توی این دنیا، خشتکمون برای همدیگه پاره س. رفیق وعده های قبل و بعد خرمنیم. مخفی از هم نداریم. من شاید داشته باشم، ولی امیر نه. انقدر فضای قلبش از تو پر شده که اگرم بخواد، چیزی رو نمیتونه که توو دلش نگه داره.

اونروز که با موهای نمدار سبز شده بودی جلوش ، که منتظر بودی یه چیزی بهت بگه، یه چیزی که بتونی روزتو باهاش بسازی. ولی همینطور وایساده و بر و بر نگات کرده. آخرشم گفته «بجنب، خشک نکردی هنوز موهاتو؟ دیر شد». تعریف کرد برام. گفت میخواسته از موهای نمدارت بگه. از عطر گندمزار باران خورده ی پاشیده روی گردنت. گفت خواسته بگه «تو تار و پودت بوی شالی میدهد، عطر باران شمالی میدهد» ولی نتونسته. با منم که حرف میزد نمیتونست. من از لا به لای حرفاش اینارو فهمیدم. سالها سر و کله زدن با آهن و فولاد توی مغازه ی آهنگری، زبونشو مثل دستاش سفت و سخت کرده. مثل من نمیتونه با کلمات ور بره و نرم ترین جمله ها رو پیدا کنه.

یه بار یکی بهم گفت کسی که همزمان با چند نفره لاشیه. امیر با دخترای زیادی بوده لیلا. ولی هیچکدوم همزمان با هم نبودن. مشکل امیر اینه که نمیتونه نگه داره. دستش لیزه، هرکیو که میاد دوست داشته باشه مثل ماهی از توی دستش سُر میخوره و میره.

آخرین پیامی که براش فرستاده بودی رو نشونم داد. امیر لاشی نیست لیلا، ناشیه. نمیتونه دوست داشتنی هاشو پیش خودش نگه داره. تو رو هم نتونست.


| محمدرضا جعفری |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

همان‌گونه که شب، ماه را

دوستت دارم

همان‌گونه که صبح، آفتاب را

دوستت دارم

مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در

دوستت دارم

مثل حبس من با تو تا ابد

در یک اتاق دربسته

حتی بی پنجره!

تنها من و تو

این چنین دوستت دارم تو را...


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

دلم رفت

۰۷
آذر


در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

باور نمی کردم به آسانی دلم رفت


از هم سراغش را رفیقان می گرفتند

در وا شد و آمد به مهمانی، دلم رفت


رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد!

پرسید: شعرت را نمی خوانی؟ دلم رفت


مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت

مانند یک طفل دبستانی دلم رفت


من از دیار منزوی، او اهل فردوس

یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت


ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد

زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت


ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش

اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت


دیگر دلم ـ رخت سفیدم ـ نیست در بند

دیروز طوفان شد، چه طوفانی...رفت...


| کاظم بهمنی |

  • پروازِ خیال ...

شب گردی

۰۱
آذر


مرد نوشت: گلوت حساسه به گرد و خاک، اگر درد گرفت لیموترش و لیموشیرین رو قاطی کن با عسل، اول صبح یه لیوان بزن به بدن روبراه میشی. لباس گرمم ببر، اونجا شباش سرده باز نری سرما بخوری تحفه. شارژر اصلیت رو نبر، جا میذاری دوباره حرص میخوری. شال روشن بهت خیلی میاد رنگی رنگی ببر، اما دو تا تیره هم بردار اگه خواستین محله های قدیمی شهرو بگردین اونجا هنوز بافتش سنتیه. بهش بگو حتما قبل از این که بخوابی ماچت کنه، لوس نکبت. بگو گردنتو بوس کنه، چهار بند انگشت زیر گوش چپت رو. قبل از توئم نخوابه، بیخواب میشی تو. صبحونه سرشیر نخور با اون معده ضعیفت، جوگیر نشی؟ لوسیون بدن ببر، ضدآفتابت جا نمونه تو کشوی دراور. اگه شب راهی شدین تو رانندگی نکن، زرتی خوابت میبری دور از جون یه طوریتون میشه خوابالوی خوشمزه. 

بعد، انگار از خواب بیدار شده باشه، همه چی یادش اومد. همه رو پاک کرد. به جاش نوشت: حرفی نمونده دخترک، گفتنی ها رو گفتیم، حرف عقلت درست تر بود خوب کردی گوش کردی. سفر خوش بگذره. من شمارتو پاک کردم، توام پاک کن. ببخش که بلاکت میکنم.

بعد موبایلشو خاموش کرد. راه افتاد بره شب گردی، روح سرگردون کوچه های خلوت بی عابر بشه. و سعی کرد همونطور که مشاور یادش داده به یه دلفین حامله فکر کنه، نه به زنی ظریف، که روی صندلی کنار راننده خوابش برده، و نور آفتاب از همیشه زیباترش کرده. زیبا و بوسیدنی. در انتظار تماس لبهای گرم کسی که.... 


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


شکفته بادا لبان من

که نیمه‌ماهِ نیمرخانِ تو را

شبانه می‌بوسند.

فدای تو

دو چشم من

که چشم‌های تو را خواب دیده‌اند.

ببینمت! 

تو کجایی که چهره‌ات باغی‌ست،

که از هزار پنجره نور می‌وزد هر صبح!


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...