کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب


در این جادوی شب پوشیده از برگِ گلِ کوکب 

دلم دیوانه بودن با تو را می خواست 


| مهدی اخوان ثالث |

  • پروازِ خیال ...


مگر چند سالت است؟

که چشم هایت چون شراب هزار ساله مست میکنند و گونه هایت مثل دختر های چهارده ساله رنگ میگیرند.

حرف هایت گاهی مثل پسر های بیست ساله پر از شور و اشتیاق است، و گاهی مثل پدربزرگ هایمان، پر از مردانگی و قدرت

وقت هایی که من میخندم، میشوی همان مرد سی ساله ای که احساسش را فقط از چشم هایش میفهمی و وقت هایی که اشک میریزم، میشوی همان پسر شانزده ساله ی بی قراری که ادای آدم بزرگ ها را در می آورد!

اصلا چطور میشود فهمید که تو خنده هایت را از کدام قرن آورده ای؟

که هر لبخند کوچکی، یک جهان را را فرو میریزد. و من عاشق این جهان به هم ریخته ام!

و مهم تر از همه ی این زیبایی هایت، وقت هاییست که من را درک میکنی

تو آنقدر من را میفهمی، که گاهی از خودم میپرسم: مگر چند سالت است؟

اما بعد میگویم: اصلا مهم نیست چند سالت باشد

من به اندازه ی هزار سال دوستت دارم...


| دلارام شریفی |

  • پروازِ خیال ...


می ترسم نتوانم بگویم...

تمام کلماتِ جهان را به آب می ریزم

مثل مادر موسی...

خدا کلمه ی دوستت دارم را نجات می دهد

مثل موسی...

و به مادرش بر می گرداند 

مثل تو...


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

آخرین

۲۵
مرداد


شاید این آخرین شبی باشد، که تو را از ته دل بوسیدم

که زِ تک‌شاخه‌ی لب‌های تو، این‌چنین بوسه‌ی داغی چیدم


شاید این آخرین تنی باشد، که مرا دور خودش می‌تابد

که مرا در طلبش می‌میرد، که مرا عاشق خود می‌یابد


چشم من در پسِ این تاریکی، مات و مبهوت نگاهت هر دم

شاید این آخرین دمی باشد، گردِ چشمان تو من می‌گردم


دست تو در هوس دستانم، دست من در حریم گیسویت

در هوای تن تو بی‌تابم،گم شدم در تب و تاب مویت


آخرین سایه‌ی ما تودرتو، آخرین پیچش تو در بدنم

آخرین شب که چنان می‌پیچی که تن داغ تو باشد کفنم


تو نمیدانی چرا هر لحظه، قوس لبخند تو را می‌بوسم

که چنان با تو و بی‌تو امشب، که از این فکرِ مُدام می‌پوسم


تب آغوش تو و بغض من، کاش می‌شد به بَرَت جان بدهم

که پس از ترک تو باید به ابد، به دلم جای تو تاوان بدهم


شاید این انتهای خودخواهیست که دلم خواست آخرین باشی

که دلم خواست بدترین باشم، که دلم خواست بهترین باشی


| محمد مشایخی |

  • پروازِ خیال ...


همه سهم یک نفر بودن خوب است، قشنگ است و هروقت که به آن فکر کنی یک لبخند آبی می آورد روی لب هایت اما...

ترس دارد. ترس از دست دادن...ترس خوب نبودن.

ترس کم شدن سهم آدم از کسی یا پیش کسی، ترس از دست دادن همان داشته قبلی، ترس پشیمان شدن حتی...!

همه سهم یک نفر بودن جرئت می خواهد! جرئت بیخیال شدن!

بیخیال بعد و بیخیال قبل...

جرئتِ فقط نگاه کردن به یک متر جلوی رو و قشنگی هایش

جرئتِ بیخیال بعضی چیزها، بعضی کس ها، بعضی کارها شدن

جرئتِ فراموش کردن غصه ها لااقل موقتی و بلند بلند قهقهه زدن...!

همه سهم یک نفر بودن عین دو روی یک سکه است.

می شود مثلا با همان یک نفر ولو بشوید روی چمن ها و قاشق شکولاتی صبحانه فندقی تان را هی پر کنید و لیس بزنید و با لب های کاکائویی بخندید،

می شود دمر خوابیده باشید روی چمن ها و زل بزنید به طلوع آفتاب و غصه هایتان را مرور کنید و بوی پهن گاو بگیرید. درست به همین سادگی...!


| نیلوفر نیک بنیاد |

  • پروازِ خیال ...

آغوش تو

۲۵
مرداد


مهم نیست دریا

سَر خورشید را زیر آب کند

مهم نیست آسمان

ماه را سر به نیست کند

و ستارگان را بتارانَد 

من به خدایی دل سپرده ام

که در پوست تو زندگی می کند!

 

شبها که بادها

در روح من تنوره می کشند

در بندر شانه هایت لنگر می اندازم

و سر بر سخت ترین صخره می گذارم

تا آنگاه که سوسوی آن دو فانوس

خاموش شود

و در سکوت، آغوش تو

چون کِشتی سرنگونی

در مه فرو رَود !


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

هزار هزار

۲۴
مرداد


هزار تنهایی در من است

هر کدامشان دلگیر تر

هزار دوستت دارم در من است

هر دانه اش ناگفتنی تر

هزار بار بمان

هزار بار خواهش

در من تکرار شده است

عزیزِ از دست رفته ام

به باد سپرده ام عطرت را بیاورد

به حافظه ام سپرده ام خاطراتت را حک کند روی قلبم

تو میروی اما من تنها نیستم

هزار تو در من است

هر کدامش رفتنی تر...


| مهسا معظمی |

  • پروازِ خیال ...

تکه های تو

۲۴
مرداد


این که عاشق دست‌های زنی هستم در محل کار

از سر اجبار است

این که عاشق چشم‌های زنی در تلویزیون

موهای زنی در مجله

ابروی زنی در محله

تکه تکه کرده‌اند تو را بمب‌ها

و من مجبورم تکه‌های تو را

در زنان دیگر دوست بدارم.


| قسمتی که دیده نمی شود / ارسلان جوانبخت |

  • پروازِ خیال ...


رفتن، همین فعل به ظاهر ساده و سطحی

پاهای من را بی تو دائم در سفر می خواست

می خواستم پیشت بمانم تا ابد اما 

او با تو بودن را برایم مختصر می خواست


هی التماسش کردم و گفتم که من برگی

از یک درخت ریشه دارم خاک من اینجاست

در چشمهای نانجیب اش خواندم این نامرد

تا ریشه ات را برکند از جا تبر می خواست


دست مرا از شاخه هایت کند بعد از آن

مانند برگی خسته در بحبوحه ی طوفان

با اینکه با خود برد از تبریز تا تهران

اما از این هم دوریم را بیشتر می خواست 


می خواست سردرگم بمانم بی تو سردرگم

پس رفتم و پیدا شدم در خلوت مردم

اما ندانستم که زهر نیش این کژدم

من را به دور از دیگران و لال و کر می خواست


گفتم خدا را شکر هجران بهتر از وصل است

با درد دوری عشق بازی می کنم با شعر

و تازه فهمیدم که تاب داغ هجران، هم

مرد کهن می خواست و هم گاو نر می خواست


آری کم آوردم در این بحران کم آوردم

بعد از تو من فورا به جایت همدم آوردم

یک جفت مرغ عشق همراه دو تا گلدان

چون بار سنگین غمت چندین نفر میخواست


گاهی مرور خاطرات دور و شیرینت

لبخند تلخی می نشاند گوشه ی لبهات

یادش بخیر آن روزها جایی اگر می رفت

در انتخاب روسری از من نظر می خواست


من روزهای تلخ را رد کرده ام دیگر

حالم به زور قرص و شربت بهتر از قبل است

آن روزها جایی اگر هم شعر می خواندم

آه از نهاد حاضران در جمع بر می خواست


| مهدی مهدوی |

  • پروازِ خیال ...

نهنگ مرده

۲۳
مرداد


میدونی، نهنگا خیلی بدبختن

هرچی گریه کنن دل دلبرشون واسشون نمیسوزه

فکر میکنه آب دریاست رو‌ صورتشون.

اینه که یهو نهنگه دلش میپُکه میاد میشینه تو ساحل و میمیره.

من میدونم.

من خودم یه نهنگ مرده ام...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ 

ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ 

ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ 

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ...کوتاه کوتاه ﮐﻨﻢ

ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ 

همین که با یک موزیک شاد برقصم

با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم

و همنوایی کنم با دلنوازترین سرود زندگی

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺁﺑﯽ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ 

ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ 

ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ

ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ

ﺁﺳﺎﻥ بخندم

ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ 

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ 

و اگر تو هم مانند من یک زنی

خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن!

برای خودت گاهی هدیه ای بخر!

وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری احساس سربلندی می کند

آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی

یادت باشد...برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ...


| تهمینه میلانی |

  • پروازِ خیال ...

جنگیدن

۲۳
مرداد


با حرص سرش فریاد زدم و گفتم: مگه دوسش نداشتی؟ پس چرا نجنگیدی؟ پس چرا دوست داشتنت اینقدر زود تموم شد؟

با صدایی که غم ازش میبارید گفت: دوست داشتن تموم نمیشه فقط از یجایی به بعد دیگه زیاد نمیشه، خودش نذاشت زیاد بشه، خودش نخواست، میفهمی؟!

نمیفهمیدم، نمیتونستم نَجَنگیدن رو بفهمم، نمیتونستم و به تمومِ دوست داشتن هایی فکر کردم که در لحظه ی ابرازشون متوقف شدن،

به تموم دوست داشتن هایی که بدونِ ذَره ای جنگیدن نیمه ی راه موندنو بال و پر نگرفتن، که اگه میگرفتن تهِ تهِش اونقدر  قشنگ بودن که رنگِ عشق دنیارو پٌر کنه و آدمای بلاتکلیفِ نیمه ی راه مونده رو از انتظار نجات بده...

از جام بلند شدم و رفتم سمتِ پنجره: خودش نخواست؟ تو چه میدونی از خوشحالیاش وقتی فهمید دوسش داری؟ تو چه میدونی از بدحالیاش که تا یه نه ازش شنیدی، رفتی و تموم!! دوست داشتن واسه آدمایی مثلِ تو شبیهِ تیر تو تاریکیه، که پرت میشه و مهم نیست به هدف بخوره یا نخوره ... متأسفم که نجنگیدی و از دستش دادی، متأسفم که اون با کسی ازدواج کرد که دوسش نداشت اما مثلِ تو ترسو نبود!!

کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون، بارون میومد، قدم های تندم بجایی میرفت که نمیدونستم کجاست اما خیالم جایی بود که میدونستم

به تموم نه هایی که واسه امتحان کردنِ آدما گفتم فکر کردم، به تموم دوست داشتن هایی که جلویِ چشمام پَرپَر شد و نصفه نیمه موند، به خودم، به نجنگیدش...

رو به روی آینه ی پشت ویترین مغازه وایستادم و به تصویر یه آدم بلاتکلیف نگاه کردم، گوشیمو برداشتم و براش نوشتم...

آدمی که واسه دوست داشتنش می جنگه اما نمیشه، هیچوقت شرمنده ی خودش نیست چون تلاششو کرده اما تو....دیگه منتظر نمیمونم که برام بجنگی و ثابت کنی دوسم داری فقط خواستم بگم دوست داشتن نصفه نیمه خیلی غم انگیزه،خیلی!!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


همین که مرا می‌فهمی

و اجازه می‌دهی قلبم بر گودیِ دستت آرام بگیرد،

خوب است.

همین که می‌گویی "می‌روم"

و شبیهِ آمدنت قدم برمی‌داری...


| آغوشی برای یک سفر طولانی /‌ سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


دست می بَرم بین خاطرات

به روزهای دور 

و تکه ای بیرون میکشم

صدای خنده ی تو از پنجره بیرون می زند

ظهرِ گرمترین روز تابستان است

درست همان لحظه که عشق

شبیه افتادن سیب های درخت در حوض

به قلب هایمان افتاد،

تکه تکه از خاطرات بیرون میکشم

شاخه های خشکیده ی رُز

پیراهن های گلدار

سنجاق های سر

بیت بیت شعرهای عاشقانه

ترانه های قدیمی

بادبادک های رنگی

شمع های تولد

رقص های دونفره

اشک ها

لبخند ها

تمام اولین ها

بهار، باران، برف، کوچه، تابستان، پرسه، شب...

تمام میشود

دستهایم خالی باز می گردند

و صدای خنده ی تو آرام آرام از گوشه ی دَر بیرون می رود

راستی، عشق دروغ عجیبی است

که هیچکس نه از گفتنش پشیمان است

و نه از شنیدنش...

دستهایم را از خاطرات بیرون می کشم

و رسالت حرف های در گلو مانده را

به چشمهایم می سپارم...


| هانی محمدی |

  • پروازِ خیال ...

دنبال من نگرد

۲۰
مرداد


دنبال من نگرد قصه تمام شد

آن شب سکوت من ختم کلام شد

دنبال من نیا من خانه نیستم 

با راز این سفر بیگانه نیستم

دنبال من نگرد این یک ترانه نیست

از تو بریده ام رفتن بهانه نیست


دیگر تمام شد: عالیجناب من!

طعم غلیظ عشق ماسید در دهن!

سردابه سکون از جنس من نبود

تعبیر خواب من ساکن شدن نبود

من یک قلندرم نه لات دربه‌در

من روح جنگلم نه ناجی بشر!


دنبال من نگرد دنبال من نیا

من رشد کرده ام از کوچه تا خدا

روی حصیر آب بر سقف صد کتاب 

پرواز می کنم آزاد و بی نقاب

دنبال من نگرد دیگر تمام شد

آن شب سکوت من ختم کلام شد


| عطسه‌های نحس / اندیشه فولادوند |

  • پروازِ خیال ...

مزرعه

۲۰
مرداد


پیراهن آنا بدون آستین بود با یک یقه ی کاملا گرد و آویزان.

ادوارد خیره بود.

بند پیراهنی که آن را روی شانه های آنا محکم نگه می داشت رو به بازوی خالی اش رها شده بود. درست مثل یک درخت بید که از سنگینی باد سر بزیر بود.

حالا فاصله ی بین گردن، شانه و بازوی آنا را می توانست به مزرعه ی پدربزگش تشبیه کند.

مزرعه ای که محصول زرین گندمش را کاملا درو کرده بودند.

یک زمین صاف و یکدست. زمینی تشنه و محتاج باران...!

ادوارد خم شد و شانه ی آنا را بوسید.

طوری که از محل بوسه اش، زنبقی بنفش شروع به روییدن کرد.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


کوشیدم تو را به آخر دنیا تبعید کنم

چمدا‌‌‌نهایت را آماده کردم

برایت بلیط سفر خریدم

در اولین ردیف کشتی برایت جا رزرو کردم

وقتی کشتی حرکت کرد

اشک در چشمانم حلقه زد

تازه فهمیدم در اسکله‌ام

تازه فهمیدم آنکه به تبعید می‌رود 

منم

نه تو... 


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

نمی فهمی

۱۹
مرداد


میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی

به چشمم بعد تو اشک روان دارم نمی فهمی


هنوز اینجا کسی با یاد تو شبها نمیخوابد

درون سینه ام درد گران دارم نمی فهمی


برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را

ز دلتنگیِ تو داغی نهان دارم نمی فهمی


اگر چه نو بهارم، رد نکرده سِن من از سی

ولی از هجر تو قدی کمان دارم نمی فهمی


لبالب از غمم، لبخند پر دردم نمی بینی

دلی پیر و ولی روی جوان دارم نمی فهمی


هوایت آتشی هر شب زند بر جان پر دردم

و هر شب در دلم آتشفشان دارم نمی فهمی


| پروانه حسینی |

  • پروازِ خیال ...

سال های بعد

۱۹
مرداد


سالهای بعد من نه اون زن گوشه گیر و تنهای تو قصه هام !

نه اون زنی که ازدواج کرده و اسم تورو گذاشته رو پسرش و هرشب به تو فکر میکنه !

سالهای بعد من یه زن موفقم ! یه زنی که تغییر کرده !

اونقدر موفق شده که تو هرجا بشینی مجبور باشی اسمشو بشنوی !

زنی که همه جا وقتی بخوان از یه آدم خوشبخت یاد کنن به اون اشاره میکنن ! 

سالهای بعد وقتی با همسر و بچه هات رو میز غذاخوری نشستی و ناهار میخوری اسم منو از زبون دختر کوچیکت میشنوی که منو الگوی خودش قرار داده.

سالهای بعد وقتی همسرت رو بغل میکنی

بدون اینکه بخوای ذهنت کشیده میشه به گذشته ها

با خودت فکر میکنی چی شد که اون دختربچه ضعیف تبدیل شد به این زن قوی و موفق !

من اما سالهای بعد شاید حتی اسمت رو هم بخاطر نیارم !

سالهای بعد زنی ام که قدم به قدم به آرزوها و هدفاش نزدیکتر میشه

و از تو و فکر کردن بهت دورتر...

اما یه چیز رو از من همیشه به یادگار داشته باش !

یه زن تا وقتی خودش بخواد زنده میمونه و زندگی میکنه !

تا وقتی که خودش بخواد...


| نورا مرغوب |

  • پروازِ خیال ...


هر شب این موقع از خودم میپرسم اسم شما روی زبان من چه میکند؟

دم به دم اسم شما از روی لبم پاک میکنم 

ولی باز باز آواز شما را میخوانم.

هر شب هر شب دهانم بوی اسم شما را میدهد. 

یاد شما در سینه ی من چکار میکند؟


| محمد صالح علا |

  • پروازِ خیال ...


ای که در خلوت من

بوی تو پیچیده هنوز

یاد شیرین تو

تا مرگ همآغوشم باد

ابرِ تاریکم و

از گریه ی اندوه پُرم

حسرت دیدنِ خورشید

فراموشم باد...!


| نادر نادرپور |

  • پروازِ خیال ...


هرکه را

به هرشکلی که دوست داری

دوست داشته باش،

اما من را

به آن شکلی

که بوسه هایش فراوان است و

خنده هایش بسیار...


| حمید رها |

  • پروازِ خیال ...

کوه شِن

۱۸
مرداد


غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟

فرض کن کوه شِنی طعنه‌ی طوفان خورده...!


| مجتبی سپید |

  • پروازِ خیال ...

تا دوست دارمت

۱۷
مرداد


تا دوست داری ‌ام

تا دوست دارمت

تا اشک ما

به گونه ی هم می‌چکد زِ مهر

تا هست در زمانه یکی جان دوستدار

کِی مرگ می‌تواند

نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟


|‌ سیاوش کسرایی |

  • پروازِ خیال ...


بالاخره طاقتم تموم شد و پرسیدم: پس دلیل این رفتارای ضد و نقیضش چیه؟!

دکتر گفت: راستشو بخوای من فکر می‌کنم اون بیشتر از اینکه دلش برای خودت تنگ شده باشه، دلتنگ اون حسیه که با تو تجربه کرده؛ دلش برای حال و هوای اون روزاش تنگ شده ...

انگار زمان برام وایساد! نمی‌دونستم ناراحت باشم از اینکه دلتنگ من نمیشه، یا خوشحال باشم از اینکه حس‌هایی رو با من تجربه کرده که هنوزم حسرت تکرارشونو داره! آخه مگه میشه دلتنگ خودش نشی ولی دلت برای روزایی که با هم داشتید پَر بکشه؟!

چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. همه‌ی این چند سال از ذهنم گذر کرد، یادم اومد از خدا خواسته بودم، حداقل سهم من از بَندَش این باشه که اگر جایی یاد من افتاد با خودش بگه: حیف! چه روزایی بود...

لبخند زدم، به خواستم رسیده بودم. من کاری با روح و جسمش کرده بودم که بعد چند سال تمنای حسی رو داشت که هیچ کسی جز من نمی‌تونست براش تکرار کنه! خب خودش همیشه می‌گفت: “من دیوونه ی آرامشی‌ام که کنار تو دارم...!”

بیین جانم! حالا همه عالم و آدم هر چی می‌خوان بگن، ولی حرف من اینه: تو وقتی دلتنگ حس و حال بعضی لحظه هات میشی، که قبلش دلتنگ همون آدمی شده باشی که لحظه‌هاتو ساخته! شاید بتونی تا همیشه جلو بقیه انکارش کنی ولی من خوب می دونم پشت اون نگاه معصومت چه خبره.


| منیره سادات حسینی |

  • پروازِ خیال ...


آنا (با لبخند): تو دیونه ای ادوارد

ادوارد: بخاطرِ خنده هاته آنا

من عاشق رقص کولی هام؛

میخندی...

صدای پایکوبی شونو

بارها می شنوم


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

من و تو

۱۶
مرداد


اگر قلبِ من

چشمان تو را نمی‌پرستید

اکنون "سبز" را چه کسی می‌فهمید؟

اگر از نرمیِ گوش‌هایت نمی‌نوشتم

اکنون گوشواره‌ها

چه‌سان از لاله‌ی گوش‌ها آویزان بودند؟

اگر نامت را در زمین نمی‌کاشتم

آنگاه هیچ باغ گل سرخی وجود می‌داشت هرگز؟

اگر قلبم برای تو اشک نمی‌ریخت

زمین هرگز چشمه و دریا و رودخانه ای داشت اینک؟

اگر دوستت نمی‌داشتم

کسی عشق را می‌شناخت آیا؟

اگر ما

اگر من و تو

یک دیگر را عاشق نبودیم

چه کس می‌فهمید

وصال چیست

جدایی کدام است؟


| لطیف هلمت / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

تو را چیدم

۱۶
مرداد


تو را چیدم،

دستهایم بوی زندگى گرفت.


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

آنی که...

۱۶
مرداد


یک بار هم زنگ زده بودم منزل نقى‌زاده

اسمش فرامرز بود و با یکى دیگر که هیچ یادم نیست، سه نفرى روى یک نیمکت مى‌نشستیم.

مادرش که گوشى را برداشت،اسمش یادم رفت،

_منزل نقى‌زاده؟

از بابام یاد گرفته بودم بگویم منزلِ فلانى

مادرش شاکى و عصبى گفت:با کى کار دارین؟

_ با...پسرتون .

_ کدومشون؟

تک پسر بودم و فکر اینش را نکرده بودم که در یک خانه شاید بیش از یک پسر وجود داشته باشد.

شاکى‌تر و عصبى‌تر پرسید:کدومشون؟ با کدومشون کار دارى؟

هول شدم. یادم نیامد که مثلن بگویم اونى که اول راهنمایى‌ست.

من‌من‌کنان گفتم : « اونى که موهاش فرفریه، حرف بد مى‌زنه، قشنگ مى‌خنده...» 

اونى که قشنگ مى‌خندید خانه نبود...تق !

فردایش گفت: «من قشنگ مى‌خندم؟» و ریسه رفت...

من حرصم درآمده بود چون دفتر مشقم را نیاورده بود، ولى از قشنگ خندیدنش خنده‌ام گرفت .

بعدترها فکر کردم آدم باید هر از گاهى اسم هم‌ خانه‌ هایش را، رفقایش را، بغل ‌دستى هایش را فراموش کند، بعد زور بزند توى سه جمله توصیف‌شان کند ؛

بدو بدو بگوید مثلا 

آنى که خنده‌اش قشنگ است،

آنى که حرف زدنش مثل قهوه‌ ی تازه دم است،

آنى که سین ‌اش حال عاشقى دارد!


| حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...

چطور می شود

۱۶
مرداد


چطور می شود پوست 

غم را نشان بدهد 

لب خودش را گول بزند 

و چشم 

بگوید اتفاقی نیفتاده است  

سخت است پنهان شدن در لایه ای نرم 

و آسان است مخفى شوى پشت دیواری 

که به تلنگری فرو می ریزد 

آجری بردار 

و دور شو 

گریه ی های زن می تواند

در صدر اخبار

از فاجعه ای 

جهان را سیاه پوش کند


| الینا نریمان |

  • پروازِ خیال ...


زندگی یعنی

از هر چیزی 

مقداری به جا می‌ماند...

دانه‌های قهوه در شیشه،

چند سیگار در پاکت،

و کمی درد در آدمی.


| تورگوت اویار |

  • پروازِ خیال ...


یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم

از بس گم ام روی زمین دیگر نمیگنجم


پس می زند حتی قطار زندگی من را 

پُربارم و در کوپه ی آخر نمی گنجم


ته مانده ی بغض غریب فصل پاییزم

انقدر سنگینم که در آذر نمیگنجم


تا بی نهایت میبرم اندوه رفتن را

سیل ام که در این چشمهای تر نمی گنجم


حجم وسیع خاطرات داغ و پرشورم  

سر می روم دیگر درون سر نمیگنجم


هر تکه ام آهنگ جنگ تازه ای دارد

صدها من ام درقاب یک پیکر نمیگنجم


وا مانده ام مابین پرسشهای بی پاسخ

یک مشت تردیدم که در باور نمیگنجم


| مریم ناظمی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

ای پاره‌ای از من

ای تمام من

ستاره‌ی پیشانی‌ام


دوستت دارم

پهناورتر از هر گستره

دورتر از هر امتداد

پاک‌تر از هر اعتراف

شدیدتر از باران مصیبت


دوستت دارم

و می‌دانم

که رهسپاری به سویت را نمی‌توانم

اگرچه به سویت می‌آیم


قلب تو

راه مستقیم من است

که به سویش در حرکتم

می‌آیم

اگرچه مرگ من و مرگ تو در این باشد


دوستت دارم

تا تمام خستگی‌ها را تبعید کنم

و با تو تمام سختی‌های بُرنده‌ی راه را به مبارزه فراخوانم

که من

پرنده‌ی یتیم عشق را

که خوابی سنگین داشت

بیدار کرده ام...


| ریتا عوده / ترجمه: بابک شاکر |

  • پروازِ خیال ...


دلم را که مرور میکنم

تمام آن از آن توست... 

فقط نقطه ای از آن خودم، 

روی آن نقطه هم

میخ میکوبم

و قاب عکس تو را می آویزم.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


اولین باری که تو زندگیم چیزی رو جا گذاشتم هنوز یادمه.

آخرای زمستون بود ولی هوا می گفت بهار شده. یه شال گردن مشکی داشتم که مادر بزرگم واسم بافته بود. اون روز وقتی رسیدم سر کلاس مثل همیشه گذاشتمش تو جا میزی. زنگ آخر که خورد فراموش کردم اصلا شال گردن دارم، تو کلاس جاش گذاشتم و وقتی فهمیدم که نزدیکای خونه بودم. نمی دونم چرا ولی برنگشتم. گفتم این هوا که شال گردن نمی خواد. فردا میرم سراغش!

فردای اون روز زمستون به خودش اومد و هوا عجیب سرد شد.‌ تازه فهمیدم چی رو جا گذاشتم چون بهش احتیاج پیدا کرده بودم! تا رسیدم مدرسه رفتم سراغ جا میزیم. نبود! همه جا رو دنبالش گشتم خبری از شال گردنم نبود. مدام فکر می‌کردم که اگه همون موقع می رفتم سراغش شاید هنوز داشتمش. چند روز بعد یه شال گردن خریدم که فقط شبیه شال گردنم بود. ولی هیچوقت اون حس خوب رو بهش نداشتم.

بعد از این همه سال خوب می دونم که ما آدم ها خیلی وقتا داشته هامون رو جا می ذاریم، چون فکر می‌کنیم بهشون احتیاج نداریم. فکر می کنیم همیشه سر جاشون می مونن و هر وقت بریم سراغشون هستن. اما وقتی زندگیمون زمستون میشه و تو نبودشون سرما رو حس می‌کنیم تازه می فهمیم که گاهی برای دنبالشون گشتن خیلی دیره...خیلی... 

اما مهم ترین چیزی که تو زندگیم جا گذاشتم شال گردن نبود. خودم بودم. من الان فقط شبیه چیزی هستم که دوست دارم باشم. باید زودتر خودم رو پیدا کنم چون درست جایی هستم که به بودنم احتیاج دارم، تو اوج سرما .


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


فرقی نمی‌کند

کدام لبه‌ی چاقو تیزتر است

یا کدام مایع مشتعل‌تر 

زنی که نگاهش را از سوختن کبریت برنمی‌دارد

سوخته است

زنی که روی چاقو مکث می‌کند

رگش را بریده است

و او که

با چمدانش خلوت می‌کند

 رفته است...


| نسرین شفیعی |

  • پروازِ خیال ...

زیر و رو

۱۳
مرداد


در مقابل تغییراتی که خداوند 

در مسیرت قرار می‌دهد؛

به جای مقاومت تسلیم باش! 

بگذار زندگی نه بر خلاف تو،

که همراهت جاری شود

نگران نباش که،

«زندگی‌ام زیر و رو می‌شود...!» 

از کجا می‌دانی زیر زندگی‌ات،

بهتر از روی آن نباشد...؟!


| الیف شافاک |

  • پروازِ خیال ...


سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد

که بی "تو" بغض شوم دست‌های گرمت را...

که حسرتم بشود لمس کردن موهات...

که تن کنم کت خاکستریِ چرمت را...

 

"تو" را مدت یک روز و چند ساعتِ تلخ

ندیدمت جز در چشم‌های راننده

که ناگهان وسط جاده عاشقم شده بود...

میانِ بغض خراسانیِ دو خواننده!


دو چشمِ قهوه‌ایِ رنگ چشم‌های خودت

چرا دروغ بگویم؟ نگاهِ گرمی داشت...

و تووی آینه با چشم‌هاش می‌خندید

و مثل "تو" کتِ خاکستریِ چرمی داشت

 

"تو" را بغل کردن در نهایت احساس

میانِ وحشیِ پر اضطرابِ بازوهاش

و بوسه چسباندن رویِ التهاب لبش

و دست بردنِ با عشق بر سر و موهاش

 

به چیزهای زیادی که تووی فکرم بود

به عاشقت شدن و بعد از آن، رها شدنم

به چشم‌هات؛ به مو‌هات؛ به طنین صدات

به در نهایتِ وابستگی جدا شدنم...

 

به شکل‌های زیادی "تو" را بغل کردم

به شکل‌های زیادی،  ولی جواب نداد!

نه عشق، نه بوسه، نه نگاه، نه آغوش...

به چشم‌هام کسی جز خود "تو" خواب نداد


به شکل‌های زیادی "تو" را بغل کردم

دلیلِ خود کشیِ این زنِ جوان بودی!

سوار بر اتوبوسی که از "تو" دورم کرد

"تو" چشم‌های تمام مسافران بودی


| مهتاب یغما |

  • پروازِ خیال ...


میان ترسهای پرشماری که مبتلایشان هستیم؛

شاید دریده ترین و هولناک ترین و عجیب ترینش ترس از "دوست داشته شدن" باشد. ترس از شنیدن دلم برایت تنگ شده. ترس از شنیدن میخواهمت...

چطور میتوانی برای دستی که به شوق نوازش به سمت سرزمین صورتت می آید توضیح بدهی که داری شراره های آتش را می بینی به جای نرمی نوازش؟

چطور می توانی به لبانی که شوق بوسیدن دارند توضیح بدهی سالهاست می دانی پس هر بوسه ای دریاچه مذاب دوری نشسته؟

چطور شرح بدهی هر دوستت دارم که شنیده ای تازیانه فراق شده به جان تکیده ات؟

چگونه شرح بدهی در جهان غمبار تاریکت جایی برای شب پره های نورپرست خندان نیست؟

چگونه گریختنت از آغوشهای امن را توجیه کنی، برای کسی که در هیچ آغوش امنی بدترین زلزله عمرش را تجربه نکرده است؟ 

تازه آخرش هم کم می آوری. سنگ که نیستی، آدمی. یک دوستت دارم می شنوی با لهجه ای که تو را رام می کند، تن می دهی به بازی تازه ای که می دانی سهمت از آن کمی مرهم است و بسیاری درد. و بعد، یک شب که بی مرهم و بی طاقت نشسته ای کنج دنج سرداب تنهایی، به سرت می زند یک گوشه دنیا بنویسی میان همه ترسهای دنیا، کبودترینش سهم ما شد، هراسِ دوست داشته شدن...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...

" دلتنگم "

۱۲
مرداد


" دلتنگم "

گفتنی هایم

همین قدر کوتاه اند

و همین قدر عمیق !


| جمال ثریا |

  • پروازِ خیال ...


گفتند:

چه سان است عشق تو؛

تویی که پیکرت برف است وُ

اویی که چشمش آفتاب؟

گفتم:

عشق من

آب شدن در پیشگاه اوست؛

پیوسته

پی در پی

بی پایان


| کژال ابراهیم خدر / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


می دونی محاله یه روز صبح یکی درِ خونه رو بزنه یه جعبه بگیره جلوی آدم و بگه بفرما حال خوب!

حال خوب ساختنیه.

دست کن ته خورجین دلتنگیا و زخما و بالا پایینای زندگیت، یه کم حال خوب از توش بکش بیرون.

نمیگم آسونه

نمی گم اشتباه نکن، زمین نخور، اشک نریز، کم نیار

نمی گم جلوی یه حسرتایی رو می شه گرفت

نمی گم همیشه‌ی خدا علی بی غم باش، که نمیشه؛

اصلا غم واسه اینه که به آدم عمق بده.

به قول یه بنده خدایی که می گفت درست بعد از اتفاق بود که فهمیدم اون لحظه ها که خنده میسر بود باید از ته دل و با صدای بلند می خندیدم، چه حیف که کم خندیدم!

اونایی که از عمق زخم هاشون شادی بیرون کشیدن قدر لحظه لحظه‌ی زندگی رو بیشتر دونستن.

نه که فکر کنی از بدو تولد آدم های قدرتمندی بودن، نه... اونا این قدرت رو بعد از هر زخمی، ذره ذره در خودشون پرورش دادن.

در لحظه هایی که امکان حال خوب رو داری حضور داشته باش، براش سنگ تموم بذار.

دنیا همیشه بلبشوئه، بهونه واسه دلگیری زیاده و فرصت کم،

تنهایی از رگ گردن به آدم نزدیکتره و انتظار هیچ دردی رو دوا نمی کنه؛

فقط خودتی که می تونی پازل بعضی لحظه هارو جوری بچینی که یه کم عشق کنی.

یادت نره که هر چقدر دنیا سخت بگیره حق توئه که توش عشق کنی،

حق گرفتنیه

حال خوب ساختنیه


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

گوشه تنهایی

۰۸
مرداد


بی تو هر شب منم و گوشه تنهایی خویش

پای در دامن غم، سَر به گریبان ملال


| هلالى جغتایى |

  • پروازِ خیال ...

هنگام رفتن

۰۸
مرداد


وقتی تصمیم به رفتن می‌گیری

هیچ چیزی غم‌انگیزتر از

تکرارِ بی‌رحمانه‌ی صدایی نیست

که بی وقفه می‌پرسد

کجای جهان از رفتنت تهی خواهد شد؟


| سپیده بیگدلی |

  • پروازِ خیال ...


- به من بگو ببینم او را چگونه دوست داری؟

+نلی، این چه سوال احمقانه ایست؟ همان طوری که دیگران همدیگر را دوست دارند .

-نه، این جواب قانع کننده ای نبود. جواب حسابی بده‌.

+من زمین زیر پاهای او و هوایی که استنشاق می‌کند دوست دارم.

هر چیز را که دست می‌زند و هر سخنی را که بر زبان می‌آورد دوست دارم.

نگاه‌هایش را، تمام حرکاتش را و خودش را هر طور که هست و همان طور که هست تمام و کمال دوست دارم.

حالا این دلیل کافی است یا نه؟


| بلندیهای بادگیر / امیلی برونته |

  • پروازِ خیال ...

خوابیده ای

۰۸
مرداد


یک روز بر گونه این مملکت

یک بوسه

و بالای سرش

یک یادداشت می گذارم

و می روم :

" آنچنان زیبا خوابیده ای که دلم نیامد بیدارت کنم... "


| عزیز نسین |

  • پروازِ خیال ...


در این هستى غم‌انگیز،

وقتى حتى روشن کردن یک چراغ ساده‌ى دوستت دارم،

کام زندگى را تلخ مى کند...

وقتى شنیدن دقیقه‌اى صدای بهشتى‌ات،

زندگى را تا مرزهاى دوزخ مى‌لغزاند...

دیگر نازنین من، چه جاى اندوه؟

چه جاى اگر؟ چه جاى کاش؟

این حرفِ آخر نیست!

به ارتفاعِ ابدیت "دوستت می دارم"

حتى اگر به رسم پرهیزکارى‌هاى صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم...!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


تو چنان به دل نشستی که بُرون نمیتوان کرد

مهِ شب سپید و جانم سیَه و تو ماهِ آنی...!


| امیر شاپوریان |

  • پروازِ خیال ...


عمرم را سپری کردم 

در حالی که در دستی قلم و در دست دیگر کفن داشتم 

در دستی کلاشینکف و در دست دیگرم گل سرخ بود

در دستی گذرنامه و حافظه‌ام را 

و در دستی دیگر بلیت هواپیما و آرزوهایم را برداشتم 

اینک، می‌خواهم همه این چیزها را به دریا بریزم 

و با دو دست 

تو را در آغوش کشم 


| رقص با جغد / غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


"کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟" اینو گفت و نگاهشو دزدید! اصراری نداشتم نگاهم کنه، ترجیح میدادم بدون توجه به حضورم راحت گریه کنه.

جواب سوالشو نمیدونستم، گفتم "وقتی بچه بودم، مادرم بهم گفت خیلی مواظب خودت باش، حواست باشه وقتی با وسایل نوک تیز کار می‌کنی دستاتو نبُری.  هروقتم جاییت بُرید یه ذره زخمتو فشار بده که خون بیاد، وگرنه آلودگی میره تو خونت و مریض میشی! مادرم عاقل بود، میدونست هرچقدرم مراقب باشی بلاخره یکجایی خودت رو زخم و زیلی می‌کنی!" از یادآوری حرفای مادرم حس خوبی بهم دست داد. چیزی نگفت ولی می‌دونستم داره گوش میده..... "به نظرم وقتی روحت زخم میشه، گریه کردن مثل همون فشار دادن زخمِ تازه میمونه. نباید بذاری کهنه بشه. هروقت دردت اومد باید گریه کنی. هرچیزی یک وقتی داره. حتی گریه کردن! اگه دیر بشه اون زخم با تمام درد و آلودگیش تو بدنت موندگار میشه. نمیدونم کجا میشه یک دل سیر گریه کرد، ولی هروقت دلت گرفت، هروقت دردت اومد، همونجا بزن زیر گریه"

- نگاه مردم اذیتم میکنه! چی فکر میکنن؟

گفتم " مردم مهم نیستن. اونا دردی که تو میکشی تحمل نمیکنن"

بعد یکهو دلم گرفت، من هیچ‌وقت انقدر شجاع نبودم که به‌موقع گریه کنم.

دلم گرفت واسه روزایی که دردو تو خودم زندانی کردم. وقتایی که زخم خوردم و زخممو فشار ندادم...

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "به نظرت، کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟"


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

عصر یک مرداد

۰۱
مرداد


بیایی آرام توی فکرم

ریز ریز

از توی سرم

بیاورمت پایِ قندانِ

روی میز

پشت به پنجره ی اتاق

بریزیمت توی استکان چایم

مثل دانه های هل 

مثل تکه های دارچین 

مثل لیمو های امانی

که بمانی 

بریزم و سربکشم تمام تو را

که مثل مزه ی خوبِ چایِ عصر یک مرداد

بمانی برای روزهای سرد بهمن ماه...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


قرار بود پرنده به دنیا بیایم،

هنوز آسمان را قدم نزده، آواز نخوانده،

مادرم کوچ کرد و تنهایم گذاشت.

قرار بود درخت به دنیا بیایم،

اما، درختی را می شناختم

که دیوانه شد

از اینکه هر شب در رویایش

جنگل سبزی در آتش می سوخت...!

قرار بود آب شوم،

اما پیش از من رودها به دریا رفتند و باز نگشتند

و من شنیده بودم

رودها فرزندان دریا هستند!

نمی دانم کدام فرشته

اذان را اشتباهی در گوش چپم خواند که انسان شدم!

حالا کارگری هستم

که هر روز با پرنده ها

بیدار می شود

آواز می خواند

و بر آسمان خراش ها 

پرواز را با هواپیماها تمرین می کند!

با این وجود سخت دلتنگم از اینکه

دوستانم ؛

درخت، پرنده، یا آب شده باشند!


| سایبر هاکا |

  • پروازِ خیال ...


گفتم:

میدونی؟

کاش زندگی عین یه نوار کاست بود...

گفت:

نوار کاست؟

چطور مگه؟

گفتم:

چون اگه هر جاشو دوس داشتی،

میشد با یه خودکار برش گردونی عقب...

گفت:

آخه مشکل اونجاست

اگه این کاستو برگردونیش عقب،

فقط قسمتای قشنگش نمیاد که،

همه چیش برمیگرده عقب

دوباره باید بشینی ببینی برای لبخندی که الان میزنی،

قبلش چقد گریه کردی...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم

از من نپرس 

اجناس کدام مغازه زیباتر بود

من تمام مدت

در شیشه ی ویترین ها

خودمان را تماشا میکردم


| علیرضا قاسمیان خمسه |

  • پروازِ خیال ...


یک/ گفت میدونی این نویسنده ای که تازه مرده خودکشی کرده؟ گازو باز گذاشته و تموم. گفتم میدونم، نگران نباش، خونه من پنجره زیاد داره نمیشه با گاز خودکشی کنم. غش غش خندید. گفتم وقتی الکی میخندی زشت میشی. گفت تو همیشه زشتی. گفتم واسه همینه که دوستم نداری. گفت دارم، خر. گفتم نه، فقط نگرانم میشی. نگران میشی نباشم، کسی نباشه نگرانش بشی. گفت باز شروع نکنا، من با بچه ها بیرونم، شب زنگ میزنم حرف میزنیم، خب؟ گفتم خب. من می دونستم زنگ نمیزنه، اون هم می دونست من با گاز خودکشی نمیکنم. داشتیم دوستانه خداحافظی می کردیم، تا بازی بعدی.


دو/ گفت من اون وقتا دوست داشتم از تو یه دختر داشته باشم. گفتم دیره حالا، بذار فردا صحبت می کنیم ببینیم چیکار میشه کرد. خندید، گفت تو جدی هم میشی؟ گفتم ظهرها، دو تا چهار. گفت میدونی هیشکی اندازه تو منو تو زندگیم نخندونده؟ گفتم میدونم. واسه همینه که نمیشه از من دختر داشته باشی. گفت وا. گفتم والا. دلقکها پدرهای خوبی نمیشن، همه دنیا سیرکشونه، هیچی رو جدی نمی گیرن، یهو می بینن پیر شدن هیچ گهی نشدن. واسه همین یه جا باید از سیرک اخراجشون کنی، بری زن اون مدیر سیرک بشی که خارجی بلده. گفت وقتی تلخ میشی ها، اَه، حالم ازت به هم میخوره. گردنشو بوسیدم گفتم خوابیم مثلا، هی حرف نزن بیدار میشیم. سرشو قایم کرد تو گودی بین شونه و گردن من. خوابید. بوی موهاش مستم کرد، ولی هیچی نگفتم. خوابیدم.


سه/ چند قرن پیش بود؟ کی یادشه؟ گفت من آخر همین ماه دارم میرم. هیچی نگفتم. گفت انتخاب خودم که نیست، مجبورم، اینجا میشه آخه زندگی کرد؟ هیچی نگفتم. گفت دق نده منو. چیکار میشد کرد که نکردم؟ هیچی نگفتم. چشماش پر شد، خالی شد، هیچی نگفتم. گفت یه کلمه بگو منو می بخشی. خم شدم کف دست راستشو بوسیدم، هیچی نگفتم. ماه داشت از پشت دریاچه شورابیل بالا می اومد، گفت یه شعر میخونی برام؟ هیچی نگفتم. هیچی نگفت. ماه خودشو کشوند تا وسط آسمون، بی رنگ و بی رمق. خودش هم می دونست هیچ جای دنیا رو روشن نکرده.


چهار/ گفت تو خودت خبر نداری، اما من هرشب تو بغل تو میخوابم تو خیالم. واژه هاتو تن می کنم، نوشته هاتو می پوشم، میخوابم تو بغلت. نگاه کردم به مسیجش، خواستم بگم بابا صاحب حسن، دست بردار. دلتو گرفتی دستت، هر ده دقیقه یه بار به یه خر تازه می بندیش، ما رو چیکار داری این وقت شب؟ نگفتم. گفتم شب خوش، ممنونم که می خونی.


پنج/ گفت موهام ریخته زشت شدم؟ گفتم زشت بودی تو. خم شدم بین ابروهاشو بوسیدم. گفت سر خاک من گریه نکنین. تو نذار بچه ها گریه کنن. اصلا نیاین. گفتم باشه بابا، هی ور ور. هی اون گفت، من گفتم. منو خندوند، خندوندمش. پرستار اومد آمپول آرامبخشش رو زد که بره برای عمل. گفت من برنمیگردم به این اتاق و این بو و این تخت، گفتم غلط میکنی. برنگشت. سرخاکش گریه نکردیم. مارال سازدهنی زد، بقیه حرمت قولی که داده بودیم رو نگه داشتیم. همیشه با خودم فکر میکنم اون موقع که پرسید حالا که موهام ریخته زشت شده باید می گفتم نه بابا قرص قمر، زشت نمیشی تو که، همین که بخندی دل دنیا آب میشه.


شش/ علی تو فیلم "چیزهایی که هست نمی دانی" میگه: من همینجوریم. همیشه وقتی باید یه کار مهمی بکنم، یهو هیچ کاری نمی کنم. منم همینجوریم. همیشه وقتی میخوام یه چیز مهمی بگم، یهو هیچی نمیگم.


هفت/ شب بخیر، شب...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


امشب دلم از آمدنت سرشار است

فانوس به دست کوچه‌ی دیدار است

آن‌گونه تو را در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...


آرامبخش ها حافظه ام را پاک کرده اند

اما دلم می گوید

من کسی را

بسیار دوست می داشتم.


| محمد برقعی |

  • پروازِ خیال ...


ما قول های زیادی به هم داده بودیم،

مثلا قول داده بودی چشم هایت برای من باشد و خنده هایت فقط دل من را به قَنج بیاورد، من گونه های نرمم را برای تو کنار بگذارم، تو چالِ دیوانه کننده‌ات را برای من، من صدایم را که زیر لب شجریان می خواند و تو صدای ظریفت که اسمم را ترانه می کند، من شانه هایم را برای تو و تو غرق شدن در موهایت را برای من، من بازوهایم را برای چرخانَدنت زیر باران، تو دست هایت را برای بازی کردن روی صورتِ من،

مثلا قول داده بودیم که طَپش قلب تو شب ها لالایی من باشد و شمردن نفس های من بازی تو برای خواب رفتن،

قول داده بودی من روز را برایت رنگین کمان کنم، آوردن چای با من، گذاشتن موسیقی و بلند خواندن کتاب با تو،

مثلا قول داده بودیم تو برای من باشی من برای تو، من تو را تا آخر دنیا دوست داشته باشم و تو من را،

و من حالا نمی دانم که تو کجایی، چه می کنی، برای که هستی و به چه کسی قول می دهی

و ما آدم ها چقدر بد قولیم .


| مسعود ممیزالاشجار |

  • پروازِ خیال ...


نهال: خوشحالی ؟

حامد: واسه چی ؟

نهال: اینکه دادگاه رو بردی...

حامد: کاش تو رو می بردم !


فیلم: نارنجی پوش

  • پروازِ خیال ...


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیباتر شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا انگشتانم از طلا شوند 

و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد 


بگو دوستم‌ داری‌ تا زیر و رو شوم 

تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یک نخل

بگو! دل دل نکن ...


بگو دوستم‌ داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم 

بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌ 

تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌

و فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌

 

بگو دوستم‌ داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند

و واژگانم‌ الهی‌ شوند

عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌ 

دل دل نکن‌ 

این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌

و بیافرینم!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


تنها تو میتوانستی

از میان کلمات مبهم

اسمم را صدا بزنی

و قطره های باران را بشماری

تنها تو میتوانستی

صدای خمیازه ی آفتاب

بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی

و بر سر گل های باغچه قسم بخوری

تنها تو میتوانستی 

مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم بشناسی

و منتظر باشی تا جنگ تمام شود

تنها تو میتوانستی

مانند روز عید زیبا باشی


| شکوه رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


از راه گم شدم که به راهم بیاوری

بنشین قضاوتم کن! از این پس تو داوری!


بگذار تا نقاب تو را دربیاورم

تو، از خودم به گریه‌ی من مبتلا تری


روح توام! کبود و شکسته، غریب و سخت

رنج توام! نزول عذابی سراسری


من انکسار روح توام در مقام شعر...

بی یار، بی قرار، نه عشقی، نه باوری!


در انتظار دیدن دنیا بدون جنگ

در جست و جوی یک سر سوزن برابری


از عدل قصه مانده و از دوستی جنون

در چاه گم شده‌ست رسوم برادری


اینجا جهان توست به دوزخ خوش آمدی

بگذر از آفریدن این زخم سرسری


حرفی بزن دفاع کن از خلقت خودت

با این سکوت کفر مرا درمیاوری!


کفر مرا ببخش، من آیینه‌ی توام

تکثیر غم به وسعت دنیای دیگری...


بگذار جای ما و تو یک شب عوض شود

شک می‌کنم اگر که تو ایمان بیاوری!


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


عشق قائل به زمان و مکان نیست،

به هست و نیست هم!

ساده تر بگویمت،

بودی دوستت داشتم...

نیستی؛

هنوز هم دوستت دارم!


| طاهره اباذری هریس |

  • پروازِ خیال ...


باز شروع کرد از گذشتش گفت..

بهش گفتم: تو با گذشتت زندگی میکنی!

میدونی! دو نفر هستن که هیچ وقت گذشته هاشونو نمیتونن فراموش کنن

یکی اونی که بهش بد کردن!

عاشق بوده بهش بد کردن. از عشق فراریش دادن، خسته شده! یه آدم خسته از گذشته خیلی طول میکشه تا خوب بشه...

آروم در گوشم گفت: دسته دومی رو نگفتی؟

گفتم: میخوای بدونی؟

اونایی که به اون دسته اولیا بد کردن! خیلی ام بد کردن

رفتن، وقتی که نباید می رفتن...هیچ حسی نداشتن، درست وقتی که باید عاشق میشدن

میدونی، شاید اولیا حالشون خوب بشه 

ولی دومیا تا آخر عمر، گذشتشون رو زندگی میکنن!


| شاهین شیخ الاسلامی |

  • پروازِ خیال ...

دختر

۲۳
تیر


لب های سرخ و طرّه ی افشان که جای خود

دنیا غزل نداشت اگر دختری نبود...


| محمدمهدی درویش زاده |

  • پروازِ خیال ...


ما دختر شدیم تا طره طره شب را به دستان قدرتمند معشوق بکشانیم...

دختر شدیم تا چین چین دامنمان امن ترین جای دنیا باشد برای سری که پر از دردسر است...

دختر شدیم تا 

سمبل زیبایی و احساس 

سمبل رقص و طراوت،

و پر از شور و اشتیاق برای عاشق بودن باشیم.

صورتی ترین احساسات دنیا از آن ماست

اصلا بهار آغاز نمی شود 

مگر آن روزی که دختری 

جلوی آینه لب هایش را همرنگ توت فرنگی کند

یا زیر درختانی که به عشق آذین بسته شده اند

شکوفه های گیلاس را لای موهایش بکارد...


| لیلا خوشنویس |

  • پروازِ خیال ...


کنار من باش

حتی اگر بهار نیاید

حتی اگر پرنده‌ای نخواند

حتی اگر زمستان طولانی

اگر سرما نفس گیر

حتی اگر روزگارمان پر از شب

پر از تاریکی‌

باز یکی‌ با نفس هایش

عشق را صدا می‌‌زند.


دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من!

بیا بودن را اراده کنیم

بیا از سرِ انگشتانِ این احساس آویزان شویم

لبریز و مست تاب بخوریم

دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من!

بیا شگفتی دوست داشتن را

به سینه هامان بسپاریم

بیا ساده باشیم

ساده باشیم و عاشق.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


از من به تو نصیحت، از دوست داشتن هایی که بهت ابراز میشه واقعی ترینشونو برای روز مبادا کنار بذار، چون یه روزی همین دوست داشتن به دادت میرسه و از گرداب غصه نجاتت میده، یه روزی همین دوست داشتن امیدِ روزایِ ناخوشیت میشه و زنده نگَهِت میداره.

دلِ آدم بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن مثلِ گلی که تو تاریکی مونده پژمرده میشه و میمیره، نذار دِلِت تو تاریکی بمونه، نگو قوی أم همه چیزو تنهایی تحمل میکنم و به کسی احتیاج ندارم، نگو چون اگه کوهم باشی گاهی وقتا دلت یه جویبار میخواد که روحتو صیقل بده و حالتو خوب کنه...نگو تنهایی راحتم ، نزن این حرفو! 

باید یه دوست داشتنی باشه که تهِ دعوات با راننده تاکسی تو دلت بگی بجاش فلانی دوسم داره، یه دوست داشتنی باشه که وقتی لباسِ گرون قیمتی که پشت ویترین میبینی نمیخری لبخند بزنی و بگی بجاش فلانی دوسم داره، یه دوست داشتن که بشه جایگزین تموم نداشته هات تا به اعتبار بودنش مثلِ کوه جلویِ هر حس بدی وایستی و بگه "بجاش فلانی دوسم داره "

جایِ دوست داشتن که تو زندگیت خالی باشه یهو کم میاری، یهو بعد جرو بحث با دوستت میزنی زیر گریه، بعدِ شکست خوردن تو کارت احساس ناامیدی میکنی، بعدِ درک نشدن از طرف دیگران میشکنی...

یه دوست داشتنی باید باشه که وقتِ خوشحالی همراهِ ذوق و شوقت باشه و وقتِ غم اون دستی باشه که دستتو میگیره تا زمین نخوری

میدونی دلبر، زندگی بدون دوست داشتنت خیلی چیزا کم داره پس بیا و همیشه دوسم داشته باش، همیشه...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

کو کو...

۲۲
تیر


حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد،

فقط می گوید: 

کو کو...


| محمدرضا عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...

کجایی؟!

۲۲
تیر


ما شعله های سرکش اندوه بودیم

آدم به آدم‌ می رسد ما کوه بودیم


گشتم تمام خانه ها را در ندیدم

زندانی از وابستگی بدتر ندیدم


پایان این دیوانگی ها ناگوار است

چیزی که جاماند از تو در من انتظار است


ابریم و غیر از گریه ی پنهان نداریم

حرفی برای هم به جز باران نداریم


رفتی خیابان زیر پای شهر گم شد

تصویر تو در سایه های شهر گم شد


این شهر شیرین های شیرین کار دارد

فرهادهای کوه کن بسیار دارد


اما یکی شیرین شهرآشوب من نیست

این چهره های کاغذی محبوب من نیست


ای همقطارِ آخرین رویا کجایی؟

ای بی تو من مجنون بی لیلا کجایی؟


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


برایت رویاهایى آرزو مى کنم تمام نشدنى

و آرزوهایى پر شور

که از میانشان چند تایى برآورده شود

برایت آرزو می کنم که فراموش کنى

چیزهایى را که باید فراموش کنى

برایت شوق آرزو مى کنم

آرامش آرزو مى کنم

برایت آرزو مى کنم که با پرواز پرندگان بیدار شوى

و یا با خنده ى کودکان

برایت آرزو مى کنم که دوام بیاورى

در رکود، بى تفاوتى و ناپاکى روزگار

مهمتر از همه

آرزو مى کنم که خودت باشى...


| ژاک پرل |

  • پروازِ خیال ...


می روم چون عاشقش هستم. چون می‌خواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نمی‌کند.

شما فعلاً‌ برایش تازگی دارید، ولی نمی‌توانید مثل من باشید. چون همه‌ ی لحظه‌های بغل‌زدن، بوییدن و عشق‌ ورزیدنش را پُر کرده‌ام.

شما نمی‌توانید جورِ تازه‌ای بغلش کنید. به او ثابت کرده‌ام هیچکس نمی‌تواند به پای شیفتگیِ من برسد. از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم تا هر چه زودتر از بغل‌ کردن های شما کلافه شود. مطمئن باشید خودتان را هم بکشید ، هیچ جور نمی‌توانید او را بغل کنید که من صدبار بغل نکرده باشم.

شرط می‌بندم نمی‌توانید وقتی نشسته و روزنامه می‌خواند آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله کله‌معلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامه‌ی له شده‌اش را به کناری پرت کنید و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسه‌ای طولانی، بر لبتان بدوزید.

شما حتی نمی‌توانید به او بگویید دوستت دارم،‌ چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی که بگویید به یاد من می‌افتد.

شما خیلی زودتر از من برایش کهنه می‌شوید؛ بلکه بدتر از آن، ترحم‌انگیز خواهید شد...


| شب های چهارشنبه / آذردخت بهرامی |

  • پروازِ خیال ...


می خواهم بمیرم!

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم

و در جهانی برخیزم

که همسایگان یکدیگر را بشناسند.

و مردم،

همه رنگ ها را دوست بدارند.

می خواهم در جهانی برخیزم

که عشق به قیمت لبخند باشد.

مردان نَمیرند،

زنان نگریند،

و همه ی کودکان، پدران خود را بشناسند.

عدالت باغی باشد،

که مردم در آن سیب های یکسان بخورند

و یکسان بمیرند.

می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم،

که هیچ انسانی، بیش از یک بار نمیرد!


| ژاک پره ور / ترجمه: احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

شیشه‌اش مثل آسمان کِدر است

ساعت هشت شب اگر برسی

یک نفر روی تخت، منتظر است


بغلش می‌کنی و می‌خوابی

با تنی که همیشه تکراری ست

توی حمّام گریه خواهی کرد

زندگی شکلی از خودآزاری ست


وسط آینه نگاهت به

بدنی بی‌قواره می‌افتد

حوله را می‌کشی بر اندامت

نفسش به شماره می‌افتد


لحظه را داد می‌کشد از تو

پوستت در میان خاموشی

می‌روی در اتاق‌خواب خودت

با تنفّر لباس می‌پوشی


می‌روی توی هال و بر یک مبل

می‌نشینی برای ویرانی

بعد فنجان چای با سیگار

مثل هر شب کتاب می‌خوانی


صبح بیدار می‌شوی از خواب

وسط مبل و گیجی خانه

هی صدا می‌زنیش بی‌پاسخ

رفته شاید بدون صبحانه


وسط قرص‌هات می‌گردی

با نگاهی کلافه از سردرد

پشت هم هی شماره می‌گیری

او که ردّ تماس خواهد کرد


گوشی‌ات را به پَرت می‌کوبی

می‌نشینی جلوی تلویزیون

بی‌توجّه به هیچ برنامه

در سرت راه می‌روی به جنون


بعد سیگار می‌کشی با بغض

بعد سیگار می‌کشی با درد

می‌روی توی آشپزخانه

گوشت را تکّه تکّه خواهی کرد


بعد موزیک می‌گذاری تا

وسط رقص و گریه می‌میری

می‌روی پای گوشی تلفن

با خشونت شماره می‌گیری


نه که دلتنگ باشی و عاشق

به سرت می‌زند فقط گاهی!

تو که می‌فهمی و نمی‌فهمی

تو که می‌خواهی و نمی‌خواهی


قرص هی پشتِ قرص می‌بلعی

همه‌چی توی خانه مغشوش است

با تهوّع شماره می‌گیری

ظاهراً دستگاه خاموش است!


تن مهم نیست...واقعاً سخت است

روح آدم پر از نیاز شود!

می‌روی توی آشپزخانه

تا مگر شیر گاز، باز شود


می‌روی روی مبل و می‌خوانی

آخرین صفحه‌ی کتابت را

گاز در متن خانه می‌پیچد

تا بگیرد یواش، خوابت را


نه به سردرد فکر خواهی کرد

نه به تنهاییِ اساطیری

نه به فردی نیاز خواهی داشت

تو همین‌جای شعر می‌میری...


عینکت مثل چشم‌هات ابری ست

در تو آرامش است و لبخند است

ساعت از هشت رد شده دیگر

و مهم نیست ساعتت چند است...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


مردی لبهای زنی را بوسید،

به قدر یک بوسه

از اندوه جهان کم شد.


| ای لیا |

  • پروازِ خیال ...


+ سخت ترین کاری که انجام دادی چی بوده؟

_ اینکه گذشته م رو فراموش کردم...حالا هیچ چیزی وجود نداره که منو تو خاطراتم پرت کنه...هیچی نمی تونه گذشته رو یادم بندازه

+ پس چرا من همش فکر می کنم تو گذشتت موندی؟  این همه خستگی از کجا میاد؟

_ از همون گذشته 

+ تو که گفتی گذشته ت رو فراموش کردی

_ هنوزم میگم، می دونی یه چیزایی هست که شاید از حافظه ت پاک بشه ولی هزار سال هم بگذره اثرش تو روح و روانت باقی می مونه

این خستگی چیزی نیست که با فراموشی از بین بره...


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


روزی که به مردی برخوردی

که یاخته های تنت را به شعر بدل کند،

و با پیچش موهایت شعر بسازد،

روزی که به مردی برخوردی،

که قادرت کند مثل من

با شعر حمام کنی،

سرمه بکشی،

و موهایت را شانه کنی،

آن روز می‌گویم، تردید نکن!

با او برو؛

مهم نیست مال من باشی یا او 

مهم این است مال شعر باشی...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

شعر

۱۷
تیر


شعر، پیر جوانی‌ام شده است 

گریه‌ی ناگهانی‌ام شده است 

گونه‌ی استخوانی‌ام شده است 

آنکه من عاشق خودش هستم 

عاشق شعرخوانی‌ام شده است!


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...


من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم، چند قدم خوشبخت‌ترم!

من می‌تونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت، من می‌تونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم، تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام.. من مثل کسی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم، من حسودی اون لحظه‌هایی رو که دنیا حسرت قشنگی‌هاتو می‌خوره نمی‌خورم، چون تو خود منی...ذره ذره منی!

من قبول کردم که تو سهم من نبودی! من قبول کردم که دوست داشتن، فقط داشتن جسمت نیست. تو همیشه با منی، حتی وقتی با اونی، حتی وقتی بدون اونی. من حسم بهت عوض نمیشه وقتی دوسش داری، وقتی براش میمیری، وقتی ازش خسته میشی، وقتی میخوای کنارش برگردی، وقتی عاشق کسی دیگه میشی!

تو شدی دین و اعتقاد من...دین و اعتقادی که از بقیه بهم ارث نرسیده، که چشم بسته تو آغوش نگرفتمش، که بقیه تو گوشم نخوندن، که از روی دست بقیه کپی نکردم، که از ترس خدا بهش ایمان نیاوردم!

تو اعتقاد منی، توی دوست داشتنی...


| صفا سلدوزی |

  • پروازِ خیال ...


کوچک بودن بسیار زیباست 

درست مثل لب‌های تو 

و از آن زیباتر

چهار لب شرمگین

بر روی هم 


آری دوستت دارم 

چنان با احتیاط

مثل «شاید»

چنان باورنکردی

مثل «آری»

و چنان طولانی

مثل «تا چه پیش آید»

پیش از آن که شب 

بر سرانگشتانم 

به سرانجام برسد. 


| هرمان دکونیک / ترجمه: نیلوفر شریفی |

  • پروازِ خیال ...

صدایم کن

۲۱
خرداد


اگر تو نامم را صدا نزنی

صداهایی که می شنوم

چه فرقی خواهند داشت با سکوت؟

اگر تو نامم را صدا نزنی

چه فرقی خواهم داشت

با آن ها که هرگز به دنیا نیامده اند؟

چه فرقی خواهم داشت با دیگران؟

چه فرقی خواهم داشت با خودم؟

صدایم کن

صدایم کن تا بدانم چه کسانی نیستم!


| کیانوش خان محمدی |

  • پروازِ خیال ...

هجر تو

۲۱
خرداد


ای که نزدیکتر از جانی و پنهان زِ نگه

هجر تو خوشترم آید زِ وصال دگران


| اقبال لاهوری |

  • پروازِ خیال ...

زرد

۱۹
خرداد


تو همون حدسِ اول

رنگِ مورد علاقه مو درست گفت. 

ولی بین خودمون بمونه،

تا وقتی که داد بزنه " زرد " من  اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم!

وقتی دیدم اونقدر هیجان زده ست و مث ِ بچه ها لبخند میزنه بهش گفتم درست حدس زدی.

از اون به بعد دیگه هیچوقت به زرد مثِ قبل نگاه نکردم.

حالا دیگه زرد تو همه چیز هست،

یه جورایی میتونم تو این رنگ زندگی کنم! 


| تیاگو کریا / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...

چسب زخم

۱۹
خرداد


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

کجای خانه بودی؟

کجای خانه احتمال زخم بیشتر است؟


در آشپزخانه

لوله ظرف‌شویی گرفته بود از لجن؟

دل آدمی از چه می‌گیرد؟


در پذیرایی

پرده‌ها را کشیده بودی؟

پرده‌ها را که می‌کشی

نور است که محبوس می‌شود در خانه

یا تاریکی؟


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

در صف نانوایی بودم

نگاه می‌کردم به سنگ‌ریزه‌ ها

که چسبیده بودند پشت نان

و داشتم به خاطر می‌آوردم

اندوه‌های بی‌شماری را که

می‌چسبند به قلب آدمی

به خانه رسیدم

چسب زخم، اسید لوله بازکنی و نان را

با لبخند، لیوانی آب و میز چیده‌ی‌ شام مبادله کردیم

و دیدم که پرده‌ها کشیده بودند


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

جهان محو شد

۱۸
خرداد


مرد گفت: اگر به این گل نگاه کنی؟

زن نگاه کرد، گل آتش گرفت

مرد گفت: اگر به این نسیم گوش کنی؟

زن گوش کرد، نسیم دیوانه شد

مرد گفت: اگر لبخند بزنی،

زن لبخند زد. جهان محو شد...


| عباس نعلبندیان |

  • پروازِ خیال ...


می رفتیم احیا، می نشستیم در صحن خنک امامزاده صالح، چشمی تر می کردیم و استغاثه‌ای و چشم امیدی به دست یاری خدایی که آن وقتها هنوز بود.

استخوان سبک می کردیم به قول مادربزرگ. گریه می کردیم و استغفار می کردیم و به خدا و خودمان قول می دادیم کمتر گناه کنیم، و می دانستیم سر قومان نمی مانیم. دلمان اما گرم بود به خدای مهربانی که همه بدی ها را مادرانه از یاد می برد و در سرنوشت سال بعدمان خوشی و برکت می نوشت. 

کجا گم شدند آن دل های ساده مومن؟ آن خدای بخشنده کجا سفر کرد که برنگشت؟ کدام واقعه رخ داد که زائران ساکت تاریکی شدیم، بی هیچ هراسی از بدترین فرداها؟ روحمان کجا قطع نخاع شد که دیگر نه دلمان لرزید و نه صورتمان تر شد؟ کدام توفان گلهای سرخ امید را از دلمان چید؟ بعد از کدام جنون کشف کردیم زخمی که باشی کسی به کمکت نمی آید و خدا حتا اگر بیاید، نه به تو، که به زخمت کمک خواهد کرد؟ 

من دلم برایت تنگ شده خدا. بیا امشب برویم من آن وقتها را پیدا کنیم که از تو ناامید نشده بود، توی آن وقتها را پیدا کنیم که سرد و عبوس و ساکت نبودی، با هم بنشینیم به تماشای معاشقه گرمشان. حالش را داری؟

یا نه، چای دم کنم، بنشینیم در همین تاریک، از تنهایی حرف بزنیم؟

آن وقت ها یک جای دعا نوشته بود یا رفیق من لا رفیق له.

بی رفیق نمانی خداخوشگله، بی رفیق نمانی. همیشه روی من حساب کن، حتا حالا که پاک از هم ناامید شده ایم...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی هزارساله خسته‌‌ام

از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می‌گویم حالا نه

صبر می‌کنم وقتی آمدی


از این اجاق خاموش

این قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها

این شراب که هنوز بازش نکرده‌ام

گیلاس‌های خاک گرفته

بشقاب‌های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می‌گذاشتی

خودم که بهانه‌جو شده

از این انتظار خسته‌ام


همینجا نشسته‌ام بر زمین و فکر می‌کنم

چه خوب که زمین گرد است عشقِ من

می‌روی

آنقدر می‌روی که باز

آنسوی زمین می‌رسی به من...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

کلید یا چکش؟!

۱۷
خرداد


مادر می گوید

درون هر زنی اتاق های قفل شده ای هست،

آشپزخانه های لذت،

اتاق خواب های اندوه

و حمام های بی علاقگی.

مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،

گاهی وقت ها با چکش!


| وارسان شایر / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...

احیا

۱۳
خرداد


زیرکانه قانعت کردم که یک قرآن بس است

تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی


| سید ایمان زعفرانچی |

  • پروازِ خیال ...


در قاب عکس ببین

‏تنهایی دو نفره‌ام را.

‏یکی

‏آن من

‏که نگاهم می‌ کنی

‏دیگری

‏منی که تنهایش گذاشته‌ ای.


‌| شُکری اِرباش / ترجمه: سیامک تقی‌ زاده |

  • پروازِ خیال ...


زن ها دو دسته اند

آن هایی که روزگارشان تنها می گذرد ولی شب ها آهنگ غمگین گوش نمی دهند...دائم در عزاداری فرصت های از دست رفته به سر نمی برند...از تنهایی خسته می شوند ولی خوشحالی و آرامش را در آغوش های موقت جست و جو نمی کنند...از تنهایی شکایت می کنند ولی تقاضای همراهی هرگز!

و دسته ای که تمام زندگی شان را وابسته به وجود یک آدم دیگر می بینند... در نبودش غمگین می خوابند و صبح ها آشفته بیدار می شوند... از تمام خوشی های دیگر فاکتور می گیرند و زندگی کردن را یادشان می رود... فریب دادن خودشان را بهتر از هر کاری در دنیا بلدند...عادت کرده اند به سوگواری آغوش های ناامن از دست رفته...عادت کرده اند با برف و باران و آفتاب خاطره بازی کنند و زانوی غم بغل بگیرند.

زن ها دو دسته اند

آن هایی که قدرت را دوست دارند ،گاهی احساس ضعف می کنند ولی زانو زدن؟هرگز...مطمئن راه می روند ، بدون ترس حرف می زنند ، مدام در مالیخولیای اتفاقات احتمالی به سر نمی برند ،داشته هایشان را دوست دارند و  برای حفظش تلاش می کنند اما ترس از دست دادنشان هر روز و هر لحظه روحشان را متلاشی نمی کند...زود کوتاه نمی آیند... زود میدان را خالی نمی کنند و خط قرمز هایشان پر رنگ ترین مرز دنیاست!

و دسته ای که ضعف را دوست دارند...حمایت را دوست دارند...زود کوتاه می آیند، زود از حقشان می گذرند، زود قانع می شوند...از خودشان اراده ای ندارند...برای خودشان برنامه ای ندارند...با خجالت حرف می زنند و همیشه ترس از دست دادن از چشم هایشان می بارد...زن هایی که مثل خمیر در هر شرایطی کش می آیند و هیچ تلاشی برای تغییر دادن اوضاع نمی کنند!

زن ها دو دسته اند

آن هایی که برای خودشان زندگی می کنند...از خودشان راضی هستند...چیزی را پشت رنگ های تند موها و ناخن و لب هایشان قایم نمی کنند، گاهی شلخته اند گاهی بی حوصله اند اما خودشانند!

و دسته ای که برای دیگران زندگی می کنند...فرصتی برای اینکه خودشان باشند ندارند...دائم پشت نقاب های زیبایشان مخفی می شوند...هر روز رنگ عوض می کنند و در نهایت باز هم توی آیینه ناراضی ترین آدم دنیا هستند!

زن ها دو دسته اند

 آن هایی که می گویند : من یک انسان هستم...هورمون های زنانه شان دلیلی برای درجا زدنشان نمی شود...و دسته ای که جنسیتشان بزرگ ترین بهانه ی زندگی شان برای تمام نرسیدن هاست.


| محدثه رمضانی |

  • پروازِ خیال ...


و عرب ها

روزی خواهند دانست

که پیامبری را کشتند

آنها حتما یک روز می فهمند

که پیامبری را کشتند

مردی که یک زن را پیامبر بداند حتما خدایی است که عینک جنسیت را از چشم هایش برداشته است

وقتی کیفش را

از میان خرابه های انفجار به دستم دادند

و من پاسپورت

بلیط هواپیما و ویزایش را دیدم،

دانستم که با بلقیس زندگی نمی کردم!

من همسر یک رنگین کمان بودم!


وقتی زن زیبایی می میرد،

زمین تعادل خود را از دست می دهد!

ماه صدسال عزای عمومی اعلام می کند

و شعر بیکار می شود.


| نزار قبانی |


+ برای همسرش بلقیس الراوی که در حادثه انفجار در بیروت کشته شد.

  • پروازِ خیال ...


جایِ تو را زنِ دیگری پر کرده

زنی که من هم جای شوهرش را پر کردم

گله ای نیست من عادت دارم

تو هم زیاد به دلت بد راه نده

مرد تو هم روزی زنی غیر از تو را دوست می داشت

مثل تو که قبل از او دلبسته در باز کردن من بودی...

حال این شهر زیاد خوب نیست

شهری که هیچ کدام از آدم ها

عشقِ اول هم نیستند...

آن چنانی که تو

آن چنانی که من

آن چنانی که همه ی آدم ها...!


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دل من!

۱۲
خرداد


دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوارِ اتاق و سرِ کارش هستی

آخرین شاعرِ دیوانه‌تبارش هستی

دل من! ساده کنم، دار و ندارش هستی


دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگُذری

دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری


دوستت دارد و یک بند تو را می‌خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می‌خواهد

همه‌ی زندگی ات چند؟ تو را می‌خواهد

دل من! گند زدی... گند! تو را می‌خواهد


شعر را صرف همین عشقِ پریشان کردی

همه‌ی زندگی‌ات را سپرِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی


دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگیِ محض است این

دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین


مست از رایحه‌ی کوچه‌ی نارنجستان 

دوستش داری و مبهوت شدی در باران 

دوستش داری و سرگیجه‌ای و سرگردان 

دل من! آن دلِ آرامِ مرا برگردان


لب تو از لب او شهد و عسل می‌خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می‌خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می‌خواهد

دل من! این همه خوان، رستمِ یل می‌خواهد


دوستش داری و رؤیای تو جان خواهد داد 

همه ی زندگی‌ات را به فلان خواهد داد 

فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟ 

دل من! عشق به تو شست نشان خواهد داد!


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...


که اینچونین است محبوبم!

در شهر من، باران

شهر تو سرد و پوشیده از برف

گویی آسمان...

پیام‌بَر حرف های ماست به یکدیگر!


ولی تو خوب گوش کن!

هر قطره

واژه ای ست بریده از گلویم

که از بخار رمیده در سرمایی استخوان شکن

به شکل ابرهایی سرگردان

تو را صدا میزنند


عزیزترینم!

در بخار آخری که از پنجره ی اتاق

به بیرون دمیدم

جمله ای بود وصف ناپذیر!

و تو آن را سحرگاهان

به هنگامه ی نوازش ابرها و خورشید

در شمایل رنگین‌ کمانی شکوهمند

خواهی دید.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


توی فرودگاه یه سالن بزرگ بود. یه شیشه ی بزرگ قدی مسافرا رو از همراهاشون جدا میکرد.

رفتم نزدیک. انقدر نزدیک که بینیم تقریبا چسبیده بود به شیشه.

با دقت همه جاشو نگاه کردم، سالمِ سالم بود.

بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم گفتم:«عجیبه. حتی یه ترک کوچیک هم روش نیست».

گفت:«چی؟ یعنی چی؟ مگه باید ترک داشته باشه؟».

گفتم:«نمیدونم. ولی من اگه هر روز این همه آدمو میدیدم که دارن از هم جدا میشن

و از این به بعد قراره هرکدوم یه گوشه ی این دنیا دلتنگ هم باشن، حتما ترک میخوردم».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


اگر تو موسیقی بودی

بی وقفه به تو گوش می‌سپردم

و اندوهم به شادی بدل می‌شد


| آنا آخماتووا |

  • پروازِ خیال ...

جمهوری احساس

۱۰
خرداد


می خواهم عاشق شوم

تا دنیا را تبدیل به پرتقال کنم

و آفتاب را بدل به فانوسی برنجی

می خواهم عاشق شوم

تا پایان دهم

پلیس را...

مرزها را...

بیرق ها را...

زبان ها را...

رنگ ها را...

نژادها را...

محبوب من،

می خواهم تنها برای یک روز

دنیا را بگردانم تا جمهوری احساس را بنا کنم !


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دوستش می‌ دارم

چرا که می‌ شناسمش

به دوستی‌ و یگانگی‌...

هنگامی‌ که دستان مهربانش را 

به دست می‌ گیرم

تنهایی‌ غم‌ انگیزش را در می‌ یابم...

اندوهش

غروبی‌ دلگیر است، در غُربت و تنهایی‌

همچنان که شادی‌ اش

طلوعِ همه‌ ی آفتاب‌ هاست...


| احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...

نیایش

۲۹
ارديبهشت


الهی!

هیچ دری را به حال خود وا مگذار 

و آبروی هیچ پرده ای را به دست باد مسپار

وگرنه پنچره ها دق می کنند

از داغ دختری که هر شب

در بستر یک دریا می خوابد.


خدایا!

هرگز کسی را برای گریستن

محتاج چشمان همسایه‌اش نکن

دوچشم زخمی همیشه گریان

لابه‌لای روسری مادران

نازل کن برای روزهای مبادا


پروردگارا!

به حق این ماه و برکه

مسیر مهاجرت مرغابی ها را

به نور مهتاب روشن کن و 

غریزه‌ ی ماهی آزاد را

مستدام بدار تا ابد


خدای من!

باد را از چمنزار

گرده را از گل

لقاح را از زنبور

و عشق را از آدمی باز پس نگیر


خدای ما!

فکر گلوله که به سرمان می‌زند

تیر می کشند قلب‌ها

سرها را با قلب‌ها مهربان‌تر کن

 و سرگرممان نکن جز به مهربانی


آفریدگارا!

کلمه را رفتاری نو بیاموز

نسل آهو را با چاقو

مرد را با درد

و زن را با تن

از قافیه‌ها ریشه‌کن بگردان و 

بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا


خداوندا!

سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را

بانیان ملاقات و بوسه قرار بده

و به مرزبانان

آوازی مشترک عطا بفرما


خدایا!

مگذار گران تمام شود این شعر

پس به انبار غلات 

گندم ارزانی فرما

و ضمانت چاقوها را

فقط در آشپزخانه‌ها بپذیر.


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...