کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

بهار

۲۱
اسفند


اگه پست هایی با حال و هوای " عـیــــد " میخواید،

یه سر به اینجا بزنید :)



  • پروازِ خیال ...


_گفتم : میگن بیرون بهار اومده

_گفت : باور نکن

_گفتم : چی چیو باور نکن؟! نیگا!

خودت درو وا کن ببین.

_گفت : باور نکن

_گفتم : چته تو؟ یه چیزیت میشه ها!

از پنجره نیگا کن! ببین؛ انگاری سبز پاشیدن رو درختا!

_گفت : باور نکن

_گفتم : نه خیر، اینجوری نمیشه

تقویمو وا کن یه نیگا بنداز شاید سر عقل بیای

_گفت : دیدم، باور نکن

_گفتم : پس کی بهار میاد؟

_گفت : بهار به تقویم و این زرق و برقا نیس که

_گفتم : خیلی ببخشیدا، پس به چیه؟

ول کن این حرفا رو

پاشو، پاشو لباستو عوض کن

یه صفایی بده سر و صورتتو

_گفت : هیچوقت اومدنِ چیزی که قراره بره رو باور نکن


از پنجره کوچه رو نگا کردم

دیدم داره برف میباره


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


بهار

با جای خالیِ تو

پاییز است در پاییز.

نیامدن

چقدر به تو می آید

و هنوز

روز به روز

روی روزهای نیامدنت می آید.

آخرین روز اسفند هم دود شد!

مثل تمام روزهای من

کنار ایستگاه هایی که قطارهایش

تنها

نیامدنت را برایم آوردند...


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...

سَرَت

۳۰
اسفند


سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سینه سفره کنم...

بچینی اش توی آغوشم


| حمید جدیدی |


  • پروازِ خیال ...

داشتن تو

۳۰
اسفند


یادمه چند سال پیش یکی بهم گفت که هر سال اواخر اسفند آرزو هاتو رو یه کاغذ بنویس و بذار لای کتابی که هر سال عید بازش میکنید. منم نوشتم، گذاشتم لای اون قرآنِ نفیسی که سالی به دوازده ماه توی دکوری بود و زمان عید و مناسبت های خیلی خاص حق داشتیم بهش دست بزنیم. هر سال همین موقع ها که مامان میخواد بوفه رو گردگیری کنه وقتی قرانو وا میکنم میبینم اون کاغذمو. میبینم که الان میتونم آرزو هامو خط بزنم، میبینم که چقدر به چیزایی که میخوام رسیدم، به اون چیزایی هم که نرسیدم یه جورایی حالیم شده که قسمت نبوده و بد ترین چیز ها توش بوده. 

اما چیزی که چند ساله بعد از این همه سال از لیست آرزو هام خط نخورده "داشتنِ تو" ئه. 

داشتم فکر میکردم که چرا خدا واسش سخته که یکی مثل تو رو تو زندگیش به من بده. چقدر آسون تره که به جای آرزو های عجیب و غریب من، پاهای تو رو وادار به اومدن کنه و تمام فصل های منو بهاری و تمام شب های تو رو مهتابی کنه؟! 

به نظرم خدا با خط زدن آرزو هام میخواد بهم بگه که اون چیزایی که بهت دادمو ببین ! ترازوی عدالتت همه ی اون آرزوهای تحقق یافته رو با نیومدن اون مقایسه میکنه؟! 

اما امسال، لیستم رو نوشتم . باز هم گذاشتم لای اون قران نفیسمون و همه ی آرزو هامو بخشیدم،و از خدا هیچی نخواستم  جز "داشتن تو" .


| مهتاب خلیفپور |

  • پروازِ خیال ...


هر وقت مادرم می خندد

پدرم زیر لب دعای تحویل سال 

می خواند

خانه ی ما هر روز سه چهار مرتبه،

از ته دل عید است


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


در سفره ی هفت سین امسال به جای سیب، عکس لبخندت را می گذارم. تنگ ماهی ها را از آب باران پر می کنم. دلم که مثل سیر و سرکه می جوشد را گوشه ی سفره می خوابانم و به درخت توی حیاط می نگرم که باهم کاشتیم و حالا بعد از سالها شکوفه زده.

چه کسی گفته با یک گل بهار نمی شود؟ من با همین چند شکوفه، بهاری را می بینم که در آن، تو با یک بغل سیب در گوشه ی لبانت از راه می رسی و می گویی: 

"امسال کلی کار داریم. باید دیوار ها را رنگ کنیم، به کودکان سر چهار راه عیدی بدهیم و سیزده بدر، انگشتانمان را به هم گره بزنیم".

آنوقت خانه به خانه ی شهر را می گردیم و می گوییم که با یک گل هم بهار می شود، اگر گونه های گل افتاده ی عزیزانتان را با عشق ببوسید.

تو خواهی آمد و من قبل از آمدنت به این فکر میکنم که چه بگویم تا باور کنی که تنهایی سفره ی هفت سین چیدن حال خوبی ندارد. دعای سال تحویل را تنهایی خواندن حال خوبی ندارد. عید را تنها به خود تبریک گفتن حال خوشی ندارد. اما چاره ی باغبانی که دانه دانه امید و آرزوهایش را زیر خاک خوابانده چیست؟! و چاره ی عاشقی که چشمش به در مانده.

مادربزرگم همیشه میگفت: "بخند دم عیدی. سال خوب از بهارش پیداست " و من به دنبال بهاری که تمام سال هایم را برای همیشه خوب و سبز می کند به کسی چشم دوخته ام که لبهایش گوشه ی قاب عکس می گوید سیب.


| صادق اسماعیلی الوند |

  • پروازِ خیال ...

عید منی

۳۰
اسفند


عید منی

که باید چراغانی ات کنم

از گردنت گرفته با بوسه بوسه بی تابی

تا سینه ات تنیده در قطره قطره اشک


عشق نو رسیده منی

که باید نام زیبایی برایت پیدا کنم

چیزی شبیه خوشبختی

تا وقتی صدایت می کنم

باران اول بهار را هم به یادم بیاوری


عمر تازه منی

که باید به پای تو آن را سوزاند

نیمی از آن را در پیچ و تاب خواهش و شیدایی

نیم دیگر را در دهلیزهای سرد پشیمانی


خطای منی

که نمی شود چشم از تو فرو پوشاند

با دامنی که گیج در هوای تو می چرخد

درحضور تو می میرد با شرمی که خیس است.


| فرنگیس شنتیا |

  • پروازِ خیال ...

نود و درد

۳۰
اسفند


هر لحظه دلم را غمِ یک حادثه لرزاند

سال "نود و درد" عجب سال بدی بود...


| محمد مهدی درویش زاده |

  • پروازِ خیال ...

مادر من

۲۸
اسفند


قشنگ ترین چشمان دنیا را 

مادر من دارد,

وقتی با خنده های از ته دلش به من نگاه میکند و از وقایع روزانه اش با آب و تاب میگوید,

بدون نظر خواستن از من بارها و بارها تعریف میکند...

قشنگترین صدای دنیا را مادر من دارد,

وقتی با نام کوچکم صدایم میکند,

برایم چای میریزد

کنارم مینشیند

با من میگوید

با من میخندد,,,

وقتی کنارش خوشبخت ترین دختر توی عالم هستم..

قشنگترین دستان دنیا را مادر من دارد,

وقتی دستهای نرمش را روی موهایم میکشد و تمام خستگی های روزگارانم را دانه دانه از موهایم برمیدارد....

و آخر تمام حرفهایش"خدای ماهم بزرگ است"

از دهانش نمی افتد....

زیباترین زن جهان مادر من و در چهار چوب خانه ی ماست,

که به وقت بودنش تمام لامپهای خانه مان روشن است,که بوی غذایش و نگاه مهربانش تمام تلخی ها و شکست های زندگی ام را در یک آن از وجودم پاک میکند.

مهربان ترین انسان عالم درون آشپزخانه ی کوچک و چهارگوش ماست وقتی تمام خستگی هایش را در قلاب بافی های رنگارنگش به نقش و نگار میکشد...

که بودنش, که خنده هایش برایم زیباترین لالایی بچگی ام است....


| فرگل مشتاقی |

  • پروازِ خیال ...


چون جاده به زخم رفتن آراست مرا

یک سینه تپش.. نفس ‌نفس کاست مرا

این بود تمام ماجرای من و او :

"میخواستمش ولی نمی‌خواست مرا..."


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...

بهار یعنی...

۲۸
اسفند


بهار که رفتن اسفند و

آمدن فروردین نیست!

بهار یعنی

جای بوسه‌های مردی

که تو باشی

روی گونه‌های زنی

که من باشم

شکوفه بدهد!


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


کاش این بهار 

از هر درخت

آلوچه ی خنده های تو سبز شود 

بعد من 

این اسفند را دود که نه 

مدام بوس کنم 

تا چشم بخورم 

تا چشم خدا به من بخورد و ببیند 

مثل کودکی کم طاقت 

چطور بی تاب چیدن توام ...

تا چشم خدا به من بخورد و ببیند تو تنها

وسوسه ی هزار باغ آلوچه ای در من ....


| حسنا میرصنم |

  • پروازِ خیال ...


میدانى من همیشه از آخرین ها متنفر بودم. مثلا از آخرین بار که دیدمت، آخرین حرفى که به من زدى، آخرین جایى که باهم رفتیم، آخرین چیزى که بینمان مانده بود و حتى از آخرین لقمه غذا سر سفره هم که دست هیچ کس براى برداشتنش دراز نمیشد متنفر بودم. 

من جدیدا دارم فکر میکنم هفته آخر اسفند از وحشتناک ترین نوع آخرین هاست. هزار خاطره توى یک فایل فشرده یک هفته اى میریزد توى جان آدم. اصلا یاد آخرین چهارشنبه سورى بیچاره ات میکند. از شنبه تا جمعه اش اگر خودت هم نخواهى برایت پیام میفرستند و به یادت مى آورند که مثلا آخرین پنجشنبه ۹۵ ات بخیر! اصلا میدانستى مردم چرا همش توى این هفته لعنتى میروند بیرون و تا میتوانند خریدهاى هیستریکى میکنند، من فکر میکنم میخواهند یادشان برود چه آوارى از آخرین خاطره ها توى قلبشان ریخته است.

هفته آخر اسفند بدى اش این است که خودش را چسبانده به عید، ما فکر میکنیم هفته خوب و شادى است. فقط اگر سایه عید روى سرش نبود، میشد عنوان هفته مرگ را روى سینه اش سنجاق کرد.


| دلارام انگورانی |

  • پروازِ خیال ...

شروعی تازه

۲۷
اسفند


اگر عید نبود ، نوروز نبود ، سال نو میلادی نبود ... 

اگر توالی روزها و شبها نقطه سر سطر نداشت ، 

آدمها کپک میزدند ، ترک می خوردند ، پوست پوست میشدند ، بوی نا میگرفتند ... 

تصور کنید ده یا صد تا سیصد و شصت و پنج روز پشت سرهم و بی وقفه و لاینقطع چقد میتواند له کننده باشد و روح و جسم را آبلمبو کند ... 

آدم نیاز دارد که حتی اگر شده بصورت نمادین ، گاهی ادای شروعی تازه را در بیاورد.


| محسن باقرلو |

  • پروازِ خیال ...


هر دم دردی از پیِ دردی ای سال!

با این تنِ ناتوان چه کردی؟ ای سال!

رفتی و گذشتنِ تو یک عمر گذشت...

صد سال سیاه برنگردی ای سال!


| قیصر امین پور |

  • پروازِ خیال ...


دیشب واقعا احساس تنهایی می کردم و نیاز داشتم با یکی باشم. به کافه کرفت رفتم تا شاید اونجا آشنایی ببینم، از قضا با سوفی، یکی از شاگردهای سابقم روبرو شدم. سوفی هنوز هم مثل بیست سالگیش زیبا و جذاب بود. از زندگیش تعریف کرد و گفت با شوهرش رابطه خوبی نداره و اون چند وقتیه که گذاشته رفته. صحبت من و سوفی طولانی شد و سوفی ازم دعوت کرد که به خونه اش برم و نقاشی های جدیدش رو ببینم. 

باهم به خونه سوفی رفتیم و وقتی داشتیم وارد می شدیم بهم گفت: یکم آروم، پسرم خوابه. 

منم ازش پرسیدم به پسرت میگی من کی ام؟ 

با گفتن این جمله حالت تهوع بهم دست داد، انگار تاریخ تکرار شده بود و من به چهل سال پیش برگشته بودم...وقتی که نوجوان بودم توی ساختمون ما زن و شوهری به نام امیلی و پاتریک با پسر کوچکشون زندگی می کردن. پاتریک یه مغازه چرم فروشی داشت و امیلی نوازنده ویولن سل بود، زنی زیبا، آروم، قد بلند و با چشم های آبی که هرکسی رو شیفته می کرد. 

یه روز به طور اتفاقی امیلی رو با یه مرد غریبه دیدم، طرف از اون بچه خوشگل ها بود و هیکل تراشیده و براقی داشت. وقتی امیلی داشت در رو باز می کرد با حالت مشمئز کننده ای ازش پرسید: به پسرت میگی من کی ام؟ 

امیلی در رو باز کرد و گفت: هیچکس...

 بعد از دو ساعت مَرده از خونه بیرون رفت و امیلی غمگین تر از همیشه شروع به نواختن ویولن سل کرد. از اون روز به بعد همش از خودم می پرسیدم چرا باید امیلی یه مرد غریبه رو بیاره خونه و به پاتریک خیانت کنه؟و چرا باید بعد از اون کار اینقدر غمگین ویولن سل بزنه؟

اما این کار ادامه داشت و هرچند وقت یه بار امیلی یه مرد جدید رو میاورد خونه و بعد از رفتنش ویالن سل میزد. 

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم امیلی رو تعقیب کنم تا ببینم این مردها رو از کجا میاره. امیلی با یه عینک دودی به سمت مغازه پاتریک رفت و از دور به اونجا خیره شد، من هم مثل اون از دور نظاره گر بودم. بعد از چند دقیقه زن مو بوری با یه دسته رز قرمز وارد مغازه شد و پاتریک اون رو به گرمی در آغوش گرفت...و سپس پاتریک کرکره مغازه رو پایین کشید و با اون زنه تو مغازه موند.

با دیدن این صحنه امیلی با چشمانی اشکبار از اون جا دور شد و من هم دیگه واسم مهم نبود امیلی اون مردها رو از کجا گیر میاره، اما این سوال همیشه تو ذهنم باقی موند، پاتریک داشت خیانت می کرد یا امیلی؟ و اینکه چرا بعد از اون کارها امیلی غمگین تر از همیشه ویولن سل می زد؟


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


می روم کمی دوستت دارم بگیرم 

دو فنجان سیاه و سفید 

مواد لازم برای کیک 

کمی چای خشک 

برای خودم یک شال سبز بگیرم 

یک جفت گیره ی مو 

کمی قرص خواب 

می روم آلزایمر بگیرم 

فراموش کنم که رفته ای 

که برنمی گردی ...

توی چهارراه بایستم

فراموش کنم راه خانه را 

پلیس بیاید

مردم جمع شوند دور و برم 

کاغذی را توی جیبم پیدا کنند

که شعر نیست !

کلمات خودم نیستند 

به راه بیافتم 

راننده ای بگوید دور است گم می شوید 

نشنوم ...

کسی بگوید حالش خوب نیست 

نشنوم ...

راه بیافتم به سمتی که آمده بودم 

گوش ندهم به صداهای مردم که درهم است 

به قدمهای خودم که آشفته

یادم بیاید

آمده بودم دلم برایت تنگ شده است بگیرم 

و دسته ای نرگس ...


| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...


"سبزی" چهارخانه ی پیراهنت،

"ساعت" های کنار هم بودنمان،

"سیر" نگاه کردنت،

"سیب"ِ لبخندت،

"سکه" های متبرک شده با لمسِ دستانت،

"سمنویی" به شیرینی لحظه هایمان 

و سین هفتم هم بماند برای "سایه ات" روی زندگیم...

نیکو ترین سال ممکن است،

سالی که بهارش تو باشی...


| فاطمه جوادی |

  • پروازِ خیال ...


غار غار کلاغ ها بودم 

زیر یک ژاکت زمستانی 

طعم تلخ «خدانگهدار» و

بوسه ای سرد روی پیشانی

 

هستی ام زیر کفش های کسی

هی لگد می شد و لگد می شد 

به خودم هم دروغ می گفتم 

حالم از هر چه بود بد می شد 


گم شدم مثل تکه ای از برف 

لبه ی پشت بام متروکی 

آخرش اتفاق افتادم 

(مرگ یک زن به طرز مشکوکی ...)


جبر می گفت که فرو بروم:

چکمه ای نا امید در گل باش!

برف یکریز و سرد می بارید 

مادرم گریه کرد: عاقل باش!


بادبادک فروش غمگینم 

هستی ام را به باد دادم ... باد ...

کاری از عشق بر نمی آید

مرگ ما را نجات خواهد داد


| زهرا معتمدی |

  • پروازِ خیال ...


دلم به حال پروانه‌ها می سوزد، 

وقتی چراغ را خاموش می ‌کنم!

و به حال خفاش‌ها، 

وقتی چراغ را روشن می‌کنم!

نمی شود قدمی برداشت، بدون آن‌که کسی نرنجد!


| مارین سورسکو |

  • پروازِ خیال ...


اگر روزی گذشت و فراموشم شد

که بگویم : « صبحت بخیر »

و مثل کودکان 

مشغول خط خطی کردن دفتر بودم

از بهت و سکوتم دلگیر نشو

و فکر نکن چیزی میان ما عوض شده است؛

وقتی نمی‎گویم : « دوستت دارم »

یعنی : بیشتر دوستت دارم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

حرف مفت

۲۶
اسفند


ول کن عزیزم حرف مفت این و آن را

شاید در دروازه را... اما دهان را..


| حسین مهمان پرست |

  • پروازِ خیال ...


عشق

این است که مردم

ما را با هم اشتباه بگیرند!

وقتی تلفن با تو کار دارد،

من پاسخ بگویم!

و اگر دوستان به شام دعوتم کنند،

تو بروی!

وقتی هم شعر عاشقانه ای

از من بخوانند،

تو را سپاس بگویند!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

بوفالوی تنها

۲۶
اسفند


تولدش بود و بین ما یک جاده ای بلند و کویری خشک فاصله! تا جایی که یادم هست تمام سال های باهم بودنمان اوضاع از سمت او جوری پیش میرفت که هیچ گاه روز تولدش کنار هم نبودیم، یک سال مسافرت برای تحصیل ، یک سال شیفت کاری اش و امسال هم یک جشنواره در شهری جنوبی تمام دلایل خنده داری بودند که مهترین روز سال را بین ما دیواری از تنهایی میکشید.

دوستش داشتم و هیچ دیوانگی از من بعید نبود. همان صبح، دو روز را برای رفتن پیش او مرخصی گرفتم با چمدانی که کل محتویاتش عبارت بود از پیراهن یاسی رنگی مردانه مورد علاقه ام که خودش برایم گرفته بود و لباسی از او که دوستش داشت. بدون آنکه بداند بسمتش راهی شدم تا شب اش جشن تولدی مختصر و دو نفره بگیریم.

تولد یک عزیز همیشه برایم موضوعی مهم بود بر خلاف عادت همه، همیشه آخرین نفر به عزیزانم تبریک میگفتم! اولین نفر آنقدرها مهم نیستند فقط آنهایی که تا آخر با تو میمانند مهمند مثل زمانی که شیر به گله ی بوفالو ها میزند. میدانی شیرها کدام بوفالو را شکار میکنند؟ همانی که از گله جدا شده باشد ،همانی که تنهاست یا همانی که بتوانند از دیگران جدایش کنند! عمیقا درک میکردم تنهایی یک بوفالو میتواند از سر زیاده خواهی اش باشد ، میتواند از سر فهم زیادش باشد که گوشه ای بهتر را برای چرای خود یافته است برخلاف عقیده ی دیگران همیشه بوفالوهای تنها برایم نژادی از گاوهای احمق نبودند بلکه نماد کامل شجاعت اند چون دریافته اند که نمیتوان در جمع، چیزی را بیشتر از حقی یافت که سایرین برایش تعیین میکنند! حقی مسخره که قراردادی بین قویترهای گله بود! تنها ، بوفالویی تنها میتواند جایی بزرگتر و بهتر برا "چرای" خودش بیابد و قانون دنیا این است تنهایانی که عاقلانه تر به دنبال چرای خود میروند بیشتر در خطرند.ولی یک شیر از پس دو بوفالو تنهای باهم بر نمی آیید و این تنها راه نجاتی بود که بوفالوهای گاو از آن بی خبر بودند .تنها راه نجاتشان نوعی عشقِ گاوی بود.

شب به او رسیدم برخلاف انتظارم اصلا خوشحال نشد و تمام مدت باهم بودنمان با یک لبخند مصنوعی، تظاهر به خوشحالی میکرد!هر دوی ما هنگام فوت کردن شمعهای کیک تولدش روبروی هم تنها بودیم بدون هیچ آرزوی مشترکی و دردناکتر از این تنهایی در دنیا وجود ندارد.

آنجا بود که فهمیدم دور شدن کسی در روز تولدش از کسانی که ادعا میکند دوستشان دارد کاملا عمدیست!

گاهی یک بوفالو دوست ندارد کسی با چرایش که هنوز جوابی برایش نیافته شریک شود حتی اگر شیری همان حوالی کمین کرده باشد...


| امیرمهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...

دو، سه !

۲۶
اسفند


دو زن داشتم از دو تا مرد که...

دو تا گریه ی تحت پیگرد که...


دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود


سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی


بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی


سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام


سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من


زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی


سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست


جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار!


تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت


ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش


حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه!

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دو زن داشتم توی یک قلب با...

دو زن مثل دو قطب آهنربا!


سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من


سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم!

سه دیوانه در عصر بمب و اتم


بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی


دو زن داشتم توی یک خانه که...

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که...


سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


صدایت زدم

با لبخند گفتی...

من هم دوستت دارم!

و کاش بدانی

پرواز در اتاق کوچکی که تو در هوایش نفس کشیده ای چقدر رویایی ست!

مثل غسل تعمید در چشمهایت!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...

مثل بهار باش

۲۶
اسفند


زمستان

آخرین حرف هایش را

روی آخرین برگ 

از آخرین شاخه ی آخرین درخت 

نقاشی میکند

و لای پنجره ی یخ کرده ی اسفند میگذارد

بهار اما پشت در است

حالش خریدنی ست

آمده تا مبتلا کند

با فروردین ناز میکشد

با فروردین دل میبرد

و به اردیبهشت که میرسد..

امان از اردیبهشت

امان از اردیبهشت که بوی ماه و آسمان میدهد

اردیبهشت عاشق است

سرش را روی شانه ی خرداد میگذارد

و با قصه های لیلی

هوای شهر را مجنون میکند!


مثل بهار باش

گاهی ابری

گاهی بارانی

و گاهی سرخوش و آفتابی

بگذار دریا با تو همراه شود

در کوچه هایی قدم بگذار

که عطر بهار نارنج

عشق را تحمیل میکند


پنجره را باز کن

تا آخرین حرف های زمستان

در آغوش باد رنگ فراموشی بگیرد

بهار را باید عاشق بود

بهار را باید رویید

بهار را....

من میگویم بهار را باید به گونه ای زندگی کرد

گه انگار تکرار نخواهد شد


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم!

آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد!

فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم...

جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد.

تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم.

چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم.

شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی.

گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم، بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدیدن نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی...


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود


از تو بعید نیست میان دو خنده ات

تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود


توران به خاک خاطره هایت بیافتد و 

آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود


چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست

درآینه، بدون گمان، عاشقت شود


از تو بعید نیست ،قیامت کنی و بعد

خاکستر جهنمیان عاشقت شود


وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست

هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود


از من بعید بود ولی عاشقت شدم...

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


چه کرده‌ای

که از پشت فرسنگ‌ها و سال‌ها فاصله

بی‌آنکه ببینمت

بی‌آنکه لمست کنم

بی‌آنکه هرگز بوسیده باشمت

ازآنِ تو شدم

متعهدترین لااُبالی دنیا

احساس می‌کنم بکارت ذهنم

درحال ترمیم است

به کارَت می‌‌آیم؟


| افشین یداللهی |


روحشون شاد... :(

  • پروازِ خیال ...


دوست داشتنت را 

از سالی به سال دیگری جا‌به جا می کنم !

مثل دانش ‌آموزی 

که مشقش را

 در دفتری تازه پاک نویس می کند ...!

صدای تو ، 

عطرتو ، 

نامه ‌های تو

شماره تلفن تو و صندوق پستی تو را هم منتقل می کنم

و می آویزمشان به کمد سال جدید

اقامت دائمی قلبم را

 به تو می دهم

تو را دوست دارم

و هرگز رهایت نمی ‌کنم !

بر برگه‏ ی تقویم آخرین روزِ سال

در آغوش می گیرمت

و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت ....


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر در زندگی بدنبال عشقی پایدار هستید، هرگز روی آدم های رمانتیک حساب باز نکنید.

رمانتیک ها مدام از سکویی به سکوی دیگر در حال جهش هستند. 

بدنبال عشقی افلاطونی می گردند که در روی زمین هرگز پیدایش نخواهند کرد.

حسی در نهایت کامل و آرمانی آن ها را بسوی کمال در عشق سوق می دهد.

اگر از جمله آن افرادی هستید که یک پیوند طولانی و آرام راضی تان می کند، 

از رمانتیک ها فاصله بگیرید.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش،

آفتابش در دست

خنده بر لب، گل به دامن، پیروز

کوله بارش سرشار از عشق، امید

آفتابش نوروز

باسلامش، شادی

در کلامش، لبخند

از نقس هایش گُل می بارد

با قدم هایش گُل می کارد

مهربان، زیبا، دوست

روح هستی با اوست!

قصه ساده است ، معما مشمار،

چشم در راه بهارم آری،

چشم در راهِ بهار!


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...

حیف

۲۵
اسفند


حیف از امسال که بی دوست گذشت

حیف‌تر سال جدیدی که تو را کم دارد


| صادق هوشیار |

  • پروازِ خیال ...


دل آدمی به هنگام بهار

زمستان را میخواهد

و به وقت زمستان بهار را

دلتنگ میشود

برای هر آنچه که دور است

آیا باید همیشه به‌ هم رسید؟

بیخیال شو!

بعضی چیزها

وقتی که نیستند

زیبایند!


| آزدمیر آصف |

  • پروازِ خیال ...


عصرا صدای بنان و عطرِ چای دارچین خونه رو برمی‌داشت. 

اولین باری که منو آوردی تا این خونه رو ببینم فکر نمی‌کردی که دوسِش داشته باشم

خب درست هم فکر می‌کردی، چون من عاشقش شده بودم، اون در و پنجره‌های قشنگ با شیشه‌‌های رنگیش و اون معماری و حس و حالش همیشه رویای من بود، پنجره‌هایی که هر روز بغل بغل رنگین کمون رو برامون میاوردن و انگار مهربونی ازشون می‌بارید ، اصلا این خونه، خونه‌ی عاشق شدن بود، نمی‌شد توش زندگی کنی و عاشق نباشی ، برای ما هم با عشق شروع شد. 

ذوق داشتم برای همه چی، برای اینکه وقتی از سرِ کار میای حیاط آب پاشی شده باشه، لباسِ آشپزیم جدا باشه که وقتی اومدم در رو برات باز کردم پیرهن‌های قشنگ و رنگی تنم باشه و به جای بوی پیاز داغ یه عطرِ خوب و خنک بپیچه تو وجودت و لبخند بیاره رو لبات .. ذوق داشتم که بشینیم رویِ فرشای سُرخ رنگمون و با هم انار دون کنیم ، تمامِ سر و شکلمون اناری بشه کُلی بخندیم و بعدم سرِ اینکه کی دونه‌ی بهشتی رو بخوره دعوا کنیم و تو بگی اصلا من بی تو نمی‌خوام برم بهشت بعدم باز به دیوونگیامون بخندیم که اصلا از کجا معلومه که کدوم دونه‌ی بهشتیِ 

ذوق داشتم که شبا بشینیم رو تختِ توی حیاط و تو برام بگی که به نظرت من وقتی یه روزی پیر بشم و مادربزرگ چه شکلی میشم و من بگم تو وقتی پیر بشی و پدربزرگ چه شکلی میشی ، از نظرِ تو من یه مادربزرگ می‌شدم با موهای بلند و یه عینک که هیچوقت نمی‌تونست خوشگلی چشمامو محو کنه با یه عالم پیرهنِ گُل‌گُلی و یه کتاب که داستاناشو با صدای آرومم برای نوه‌هامون می‌خوندم، و از نظرِ من تو یه پدربزرگِ مهربون می‌شدی که برای نوه‌هامون از بنان می‌گفتی و باهاشون چای دارچین می‌خوردی و صبوری و عشقو یادشون می‌دادی ... ذوق داشتم وقتی که برای اولین بار بعد از کلی تلاش تونستم برات‌ یه پلیور ببافم و آخرشم وقتی تنِت کردی یکی از آستیناش از اون یکی بلند تر بود و هی سعی می‌کردی جلوی خندتو بگیری و آخرشم جفتمون با هم زدیم زیر خنده

ذوق داشتم، ذوق داشتم برای نفس کشیدنِ عطرِ خاک بارون خورده‌ی حیاط و هم نفس شدن با تو ..

هنوزم ذوق دارم

اینجا هنوزم صدای بنان می‌پیچه

صدای بنان از تو 

چای دارچینش از من ..

عشق،

خودش به موقع

از راه میرسه ...


| مهسا رضایی |

  • پروازِ خیال ...


سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوری ها ...


| سیدمهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


افتاد زمستان به تنوری روشن

سرسبز شدیم از حضوری روشن

 

خوش آمده ای بهار خوش آمده ای

چشمان چهارشنبه سوری روشن !


| حمیدرضا امینی |

  • پروازِ خیال ...

با تو

۲۴
اسفند


با تو که راه می روم،

قدم هایم سبز می شوند

با تو که حرف میزنم 

ترانه ها سرخ می شوند.

به تو که فکر میکنم،

بهانه ها زرد می شوند و می افتند..

و یاد تو در خاطرم میپیچد 

طعم آشنای دوست داشتن را..

به تو که میرسم ولی، سکوت میکنم!

سرخی ترانه هایم از تو،

زردی بهانه هایت از من،

عاشقانه ها را می سوزانم.

و آرزوهایم را 

تنها برای آخرین چهارشنبه می گویم...


| مونا پرستش |

  • پروازِ خیال ...

آتش

۲۴
اسفند


آتش،

عاشق است که می سوزد

معشوقه تویی 

که از آتش می گذری

و عشق...

مثل چهارشنبه سوری ست

مثل پریدن از روی آتش است...


| بهنام غلامی |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم

سه شنبه‌ ی آخر اسفند

از زیر کُرسی ِ تنهایی‌ام

نبودنت را بکِشم بیرون

بی‌اندازم کفِ اتاق

شعر بپاشم روش

کبریت بزنم

و از آتشِ یک سال انتظار بپرَم ..

بهار بی‌حضورِ تو

کابوس این خوابِ زمستانی است

دوست دارم

شکوفه،بهانه‌ی تو باشد

تو پیراهنِ تمام فصل‌ها که در راهند...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال

من می ایستم کنار آتش

و تو از دور نگاهم کن

من کنار شعله ها برای تو می میرم

و تو قهر سنگین ت را فراموش کن

قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال

من چادر بر سر می کشم

و بر در خانه ات می کوبم

تو خودت را به نشناختن بزن

و کمی نقل در پیاله ام بریز

من فال گوش می ایستم

و تو برای آشتی نیت کن


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


فرق چای شیرین و چای تلخ

فرق دوست داشتن و عشقه 

دوست داشتن اونجاست که خوشحال شدنش ؛خوشحال شدنته

عشق اونجاست که خوشحال شدنش....!!!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...


آه دکتر! سرِ من درد بزرگی شده است

بره ی لعنتی ام عاشق گرگی شده است


سرد شد از تن من... دل به خیابان زد و رفت

گرگِ من بره نچنگیدهِ به باران زد و رفت


آه دکتر! لبِ او «صبر و ثباتم» می داد

بوش «وقت سحر از غصه نجاتم» می داد


آه دکتر! نفست گم شده باشد سخت است

نفست همدم مردم شده باشد... سخت است


آه دکتر! سرِ من درد بزرگی دارد

بره ام میل به بوسیدن گرگی دارد


دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس

دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس


| مهتاب یغما |

  • پروازِ خیال ...

خانه تکانی

۲۳
اسفند


گاهی خانه تکانی

جعبه ای خاک آلود را باز می کند

از سال های دور

دست خطی

عکسی را نشانت می دهد

خاطره ای کهنه 

از کسی که زمانی فکر می کردی

زندگی بدون او ممکن نیست

و امروز باید چشمهایت را ببندی

تا برای دور ریختنش با گرد و خاک ها

از خودت خجالت نکشی

و گاهی

یادگاری کوچک از کسی

که گریه امانت نمی دهد

فکر کنی

این همه سال بی او چطور زنده مانده ای؟؟


| فلورا تاجیکی |

  • پروازِ خیال ...

اسفند

۲۳
اسفند


گیجم...

مثل اسفند 

که معشوقه ی زمستان است 

اما...

همه می خواهند 

دستش را 

در دست بهار بگذارند..!


| فرشته رضایی |

  • پروازِ خیال ...


صدایِ رد شدنِ موهایِ زٌمختِ صورتَش از زیرِ ناخٌن هایِ نه چندان بٌلندَش دادِ عزیزخانٌم را دَرآوَرد ، دعوایِشان لحظه ای بودٌ صٌلحشان مثلِ آشتی هایِ دورانِ کودکی ساده ، با یک لیوان چای یا یِک "حاج آقا نمازَت قَضا نشوَد " جلویِ بی اعصابی هایشان نقطه میگذاشتندٌ میرفتند سَرِ خط!

حاجی بابا دستش را دراز کردٌ مٌتکایِ عزیز خانٌم را از زیرِ تٌشک هایِ سفید  برداشت ، نِگاهَش را تویِ خانه گرداندٌ مٌتکا را گذاشت زیرِ سَرَش!

 تازه دِلَش گرم شده بود و چشمهایَش داشت رنگِ آرامشِ یک ظهرِ تابستانی را میدید که صدایِ عزیزخانٌم از تویِ حیاط پِلک هایَش را گٌشود!

 با یک حرکت مٌتکا را  کنار زد و سرش را رویِ زمین رَها کرد میدانست عزیز از هرچه بٌگذَرد از مٌتکایِ قرمزِ مَخملی أش  نمیگٌذرد

 سالهایِ سال بود حاجی بابا دِلش میخواست مٌتکایِ قرمز را برایِ خودش داشته باشد ، میگٌفت رویَش مثلِ هوایِ سَبلان سرد است و بویِ بهار میدهد عزیزخانٌم هم میگفت بهار موهایِ من است که تویِ زمستانِ زندگیِ تو سفیدَش کرده أم ، سَبلان منم که خونَم دیگر مثل جوانی هایَم گرم نیست و چِله ی تابستان هم از سَرما لَرزَم میگیرد نه این مٌتکایِ بی رنگ و رو که سالهایِ سال سردرد هایِ مرا درونِ خودش حَبس کرده است ! 

ما به حرف هایشان میخندیدیم ، میخندیدیم و فکر نمیکردیم شاید حاجی بابا رویَش نمیشود موهایِ عزیز را بو بِکِشد و سرمایِ دست هایَش را تویِ گرمایِ عشقش حَل کند که مبادا عزیزخانٌم بگویَد سرِ پیری و معرکه گیری؟! از ما دیگر گذشته پیرمَرد ... برایِ همین دلش که تنگ میشٌد مٌتکا را بهانه میکرد و با عطرِ بهار خوابَش میبٌرد!

عزیز که رفت ،  حاجی بابا مٌتکایِ قرمزِ مخملی را شِش دانگ به نام خودش زد و آنقدر رویِ سبلانِ سرد و عطرِ بهارانه أش گریه کرد که خیلی زود مثلِ دامن عزیزخانٌم گٌل داد و تمام شد .


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


همیشه 

در ناگهانی ترین لحظه، عزیزترین دارایی مان از دست می رود!

و ما درست همان موقع یادمان می افتد، چقدر "دوستت دارم" هایمان را نگفته ایم، " از اینکه دارَمت شادترینم" را نگفته ایم..

همیشه دیر یادمان می افتد برای آنچه که داریم با خوشحالی شکر گوییم .

همیشه دیر می شود

و ما بعدَش، تمامِ اندوهمان از حرف هایی ست که نزده ایم.


| سپیده امیدی |

  • پروازِ خیال ...

مین

۲۳
اسفند


یک قدم پیش، یک قدم به عقب، 

حالِ من وقتِ دیدنت این است

حال سربازِ بی‌نوایی که

رو به هر سمت و سو کُند، "مین" است!


| مجید آژ |

  • پروازِ خیال ...


آینه ی توی اتاقت

اگر یک روز تو را نبیند

ترک نمی خورد؟


دگمه ی پیراهنت

اگر یک روز نپوشی اش

نمی افتد؟


شیشه ی ادکلنت

اگر روزی به گردنت نپاشی اش

نمی شکند؟


پس چرا

حالا که من نمی بینمت

حالا که در آغوش نمی کشی ام

و حالا که لب هایم گردنت را...

هم ترک خورده ام

هم افتاده ام

و هم شکسته...؟


| آنا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...

اعماق قلب

۲۳
اسفند


مرا از اعماق قلبش دوست داشت

جایی نزدیک به 

درب خروجی ...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...

دو پیرهن

۲۳
اسفند


ما

دو پیرهن بودیم بر یک بند.

یکی را

باااااد برد.

دیگری را

باران هر روز خیس می کند .


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

دزد

۲۲
اسفند


آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟

گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...!

وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...در صدایش پرندگان مهاجر در حال پرواز به ابتدای دریا بودند

در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...در صدایش نیمه شب بود و موج و صخره ای که عشق بازی میکردند...

زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد...

وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...صدای بوق میشنیدم صدای رهگذر میشنیدم صدای فلان فلان شده مست است میشنیدم اما دلم نمی آمد چشمانم را باز کنم و تصویرش از مقابل پلک های بسته ام کنار برود...

در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت.

و چه مورد سرقت قرار گرفتنِ شیرینی!

دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید "گوش کن با لب خاموش سخن میگویم،

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..."

ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت!

تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم.

یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست

همان دزدِ نابلد بود...موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود.

قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا.

بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...تمام پیام هایمان کلمه به کلمه!

دفترچه و گوشی را داد و رفت.

بعد از گرفتن موبایل انگار که ترس تمام جانم را گرفته باشد جرات نزدیک شدن و رفتن به سمتش را نداشتم.

اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...گوشی را برداشتم و با عرق سردی که روی صورتم نشسته بود تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، تمام آواز های ضبط شده ات را نفس به نفس گوش دادم...صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب به خیر نمیشد...

تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده بود

مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


ساعتم را گم کرده ام

انگار سالهاست پشت درهاى بسته مانده ام

می خواستم خلاص کنم 

خیابان را از کافه

پاییز را از باران

زندانی را از آخرین تیر 

خودم را از تو...

اما در تاخیر قطار عصر جا ماندم

چه کسى باور مى کند 

باریدن براى کسى

که هیچ وقت از خاطرات ابرى نمى شود

چقدر سخت است ؟؟؟؟


| ابریشم معینی |

  • پروازِ خیال ...


افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینی ست


| فروغ فرخزاد |

  • پروازِ خیال ...

عشق یکیست

۲۲
اسفند


تا کِی باید غرق باشیم در احساساتی که اسمش را گذاشتیم عشق؟ چقدر باید خودمان را گول بزنیم و فکر کنیم عاشق ترین لیلی و مجنون روزگاریم و از دوری یار، عذاب میکشیم؟ 

تا کِی بی دلیل گریه کنیم و به همه بگوییم چقدر او بد است که قدر ما را نمیداند ؟ ما آدم ها، متخصص گول زدن خودمان هستیم ... مثلا ما، کلی دوستِ جنس مخالف داریم !! با یکیشان دوست معمولی هستیم، که ما را به هنگام سختی ها در آغوش می کشد و دستانمان را می فشارد! یکی دیگرِشان، درد و دل هایمان را گوش میدهد و راه حل های خوبی دارد ... یکی دیگر مهربان است، مثل یک پدر! یکی دیگر مسئول جایجایی ما از مکان های مختلف شهر است و الحق والانصاف هم، دست فرمانَش عالیست ... 

در میان این همه آدم و جنس مخالف، یکی هست که دلمان برایش قنج می رود و او، همان عشقمان است !! تنها مزیت او هم این است که در تلفن همراهمان، اسمش را گذاشتیم "عشقم" . و هرکس هم بپرسد که با که هستی؟ او را معرفی میکنیم و دوستانِ دیگرمان را فراموش می کنیم .

 بیایید عشق را به لجن نکشیم 

واژه ای که در آن دنیایی از حرف نهفته است، دنیایی از محبت خالصانه که در نهایت، به جنون می انجامد...

ما داریم با افکار کوچکمان، عشق را هم بی ارزش می کنیم و حواسمان نیست که عشق، منتهی نمی شود به واژه "عشقم" در تلفن همراهمان...

بیایید مواظب ادامه حیات عشق باشیم و نگذاریم میانِ یک مشت احساسات بی پایه و اساس گم شود 

بیایید اسمِ عاشق نگذاریم روی خودمان، وقتی تمام خوشی هایمان را بین یک مشت جنس مخالف تقسیم میکنیم؛ یاد بگیریم که عشق ، یکیست ، یک نفر است ...   یکی و بس!


| رقیه رستمی |

  • پروازِ خیال ...


کیوان:

_16_فروردین _1348


_شهرزاد عزیزم سلام 

_امیدوارم حالت خوب باشه 

_امیدوارم حالت مثل خنده هات باشه 

_امیدوارم خنده هات شبیه همون سه سالی باشه که بهشون فکر میکردم . 

فرصت نشد ، زندگی فرصت نداد ، که باهات خداحافظی کنم ، فرصت ندادند مثل ادم بغلت کنم ، مثل ادم موهاتو بزنم پشت گوشت ، ماچت کنم ، مثل ادم نگاهت کنم بهت بگم :

شهرزاد

شهرزاد عزیزم ,  عشق من 

خانومم , من رفتم 

رفتم که بر نگردم ،خداحافظ.... 


فیلم: اژدها وارد می شود

  • پروازِ خیال ...


بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند!

دلمان تنگ شد وُ قافیـه ها ریخت به هم


من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم..؟


| امید صباغ نو |

  • پروازِ خیال ...


و چه قدر خسته‌ام از «چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته‌ام از سؤال‌های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا...

دلم تنگ می‌شود گاهی،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو فنجان قهوه ی داغ

« سه روز تعطیلی در زمستان »

چهار خنده‌ی بلند

و پنج انگشت دوست داشتنی!


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


دوستش داشته ای

و  در سانحه ای مرگبار 

از دستش داده ای

حالا می بینی

کنار دیگری نشسته است

زنده

دارد لبخند می زند

خوشحال نیستی؟


| علیرضا آدینه |

  • پروازِ خیال ...

حلقه های اشک

۲۲
اسفند


از پیوندِ عاشقانه ی ما

فقط ، حلقه های اشکی که

در چشمانِ هم انداختیم ، مانده است!


| مینا آقازاده |

  • پروازِ خیال ...

پروانه

۲۰
اسفند


نشسته بود کنارم ، شونه ‌ش تا شونه ‌م یه وجب بیشتر فاصله نداشت!! پشتمون دیوار کاهگلی بود ، روبرومون پر از گل و درخت...

داشتیم حرف میزدیم که یه پروانه نشست رو شونه چپم _همون سمت که اون نشسته بود_ همینطور که پروانه رو نگاه میکردم گفتم:

"شنیدی اگه پروانه رو شونه ت بشینه ، خیلی زود یه اتفاق قشنگ برات میافته؟"

تا سرمو آوردم بالا

منو بوسید!!!

پروانه پرید...


| مرتضی قرائی |

  • پروازِ خیال ...


آغوش تو آرام‌ترین نقطه‌ی دنیاست

هرچند که دیوانه ‌ترین مرد جهانی ...


| سید فاطمه موسوی |

  • پروازِ خیال ...


-جمعه مرد بی معشوقه ایست .

باپیرهنی چروک ،

که تنهایی اش را ؛

لای شعرهایش 

پک میزند.

فقط عصرها ،

کمی خاکستری تر…


| محسن حمزه |

  • پروازِ خیال ...

شکل تو

۲۰
اسفند


میدانی

این روزها با همه ی آدم های دنیا خوب و دلبرانه تا میکنم

شده ام عین شخصیت های کارتون خرس های مهربان

از قربان صدقه برای هیچکس کم نمیگذارم

بغل کردن را گذاشته ام در راس امور 

چه برای آن هایی که سالی یکبار میبینمشان

و چه برای آنهایی که هر روز در زندگی ام حضور دارند

به همه لبخند میزنم

و موقع لبخند زدن چشمانم را از همیشه درشت تر میکنم

جواب اخم را با لبخند میدهم و جواب لبخند را با قهقه

از کنار تمام اشتباهات دیگران در حقم با یک "اشکالی ندارد پیش می آید" رد میشوم

به آن خانوم بداخلاق سوپر مارکت انتهای خیابان آنقدر لبخند زده ام

که میگوید آدم صبح را باید با مشتری مثل تو شروع کند

 همه را تشویق میکنم  

چه آنهایی که برنده اند و چه آنهایی که بازنده

از همه دلجویی میکنم 

چه از آن هایی که ناراحتم کردند و چه از آنهایی که ناراحتشان کردم

دوشنبه ی پیش برگ نوبتم را در بانک به آقایی دادم که میگفت ماشینش را بد جا پارک کرده است و خودم نیم ساعت بیشتر روی صندلی های بانک نشستم

برای همه دنیا طرح تعویض غصه هایشان با جوجه های رنگی را راه انداخته ام

به همه آدمها با مکث خاصی که همراه با یک نفس عمیق است دوبار میگویم

درست میشود ، درست میشود

میخواهم این را بدانی در این روزهایی که دارد میگذرد اینگونه ام 

نمیدانم چطور درباره ام فکر میکنند 

نمیدانم در مورد من چه در سرشان میگذرد

راستش برایم مهم هم نیست

اما میخواهم تو بدانی

که این روزها جمعیت کره ی زمین برای من تنها یک نفر است

میخواهم تو بدانی

که این روزها من با همه آدم های دنیا مثل تو رفتار میکنم

میخواهم تو بدانی   

که من این روزها همه ی آدم های دنیا را شکل تو میبینم

این روزها دنیا برایم تنها یک شکل دارد

تنها یک شکل

و آن شکل ، 

شکل توست 

شکل تو ..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

مال من هستی

۲۰
اسفند


زود است حالا روی پاهای خودم باشم

از دست‌های من نگیری دست‌هایت را


دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را

من دوست دارم زندگی با دست‌هایت را


از بی‌قراری‌های قلب من خبر دارد

بادی که می‌دزدد برای من صدایت را


روی زمین بودی و من در ماه دنبالت

باید ببخشی شاعر سر به هوایت را


تسخیر تو سخت است آنقدری که انگار

در مشت خود جا داده باشم بی‌نهایت را


زود است حالا روی پاهای خودم باشم

از دست‌های من نگیری دست‌هایت را


هرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشت

انگار می‌بینند در من رد پایت را


بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی

گنجشک‌ها خانه به خانه ماجرایت را 


وقتی پُر است از خاطراتت شعرهای من

باید بنوشی با خیال تخت چایت را !


| رویا باقری |

  • پروازِ خیال ...


چراغ را روشن می کنم

در تاریکی معلوم نیست

تا کجا تنها هستم


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...


به سرم زد یک شب ناشناس امتحانش کنم

بازىِ خطرناکى بود اما به ریسکش میارزید

+سلام

-سلام...شما؟

+غریبه

خدا خدا میکردم که دیگر پیامى نگیرم

آخر قرارمان این بود که ناشناسى واردِ حریممان نشود

-میشه خودتونو معرفى کنید؟

نوشتمو نوشت

ساعتها برایم گفت

از تنهایى اش

از گذشته اش که پاک بود از آدمها

نالید از عشقهاى امروزى

گفت منتظر است یک دانه نابَش سرِ راهش قرار گیرد...

با شماره ى خودم پیغام دادم جواب نداد

براىِ غریبه اما،

حاضر بود جانَش را بدهد

عجیب بود که دیگر خبرى از شلوغىِ کارَش نبود

عجیب بود که دیگر دستش هم بند نبود

عجیب بود،همه چیز عجیب بود

بعد از سالها،

مرا با غریبه اى عوض کرد که خودم بودم

گاهى در زندگى غریبه شوید

آدمها گاهى غریبه ها را به عشقشان ترجیح میدهند!


| علی قاضی نظام |

  • پروازِ خیال ...


+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها"

- ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟

+ تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن...

- پس قلب منم همرنگ تو شده..!!


| محمد عسکری ساج |

  • پروازِ خیال ...

زن دیوانه

۱۹
اسفند


میزند زیر گریه منتظر است

شاهد گریه کردنم باشد

زن دیوانه ای است، میخواهد

با همین گریه ها زنم باشد


من به سیگار ناشتای خودم

بیشتر فکر میکنم تا او

شاید این صبح تلخ بی سیگار

صبح آتش گرفتنم باشد


زندگی میکند ، و می گوید

با همین مرد مُرده خوشبختم

من نفس میکشم، و می خواهم

کفنم وصله ی تنم باشد


گور من گم شده ست، بگذارید

گوری از نو بنا کنم، شاید

همه ی درد من ازینکه دگر

گور خود را نمی کَنم باشد


می زنم زیر خنده، می گوید

با تو خوشبخت، با تو خوشحالم

میگذارم که هر چه میخواهد

هر چه می خواهدم، زنم باشد


-در کنارم همیشه می مانی؟

در کنارم دوباره می خوابی؟

-باااشد... این بار نیز با اینکه

در تکاپوی رفتنم... باااشد


کاش پایان گرفته بود و نبود

کاش می رفت، کاش می مردم

آخرین ردپای دستانش

باید آغاز مردنم باشد


زن دیوانه رفت، من ماندم

آسمان های آبی ام رفتند

ابرها آمدند، پس باید

وقت باران گرفتنم باشد ...


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


+ باز شب شد تو آهنگ پلی کردی گوشیو گذاشتی رو سینت زل زدی به سقف؟

_ منم یه روز این گذشته رو ول میکنم

+ میترسم همه آیندت صرفِ گذشته بشه

_ خودمم میترسم

+ خب وا بده...دندونی که درد میکنه رو باید کشید انداخت دور

_ آخرین باری که رفتم دندونپزشکی...دکتر داشت عصب کشی میکرد گفت این مرحله یکم دردش بیشتره...بعد گفت حواستو بده به یه چیز دیگه دردو نفهمی

+ خب؟!

_ کارش که تموم شد گفت فلانی من دست گذاشته بودم رو عصبت و داشتم میشکافتم اما جیکت در نیومد...به چی فکر میکردی انقد عمیق؟ هیچی نگفتم فقط آب دهنمو سخت هل دادم پایین...پرسید گلو درد داری؟ سرمو تکون دادم گفت آنتی بیوتیک مینویسم برات...خندم گرفت...من از بغض گلو درد گرفته بودم دکتر نسخه میپیچید

+ به چی فکر میکردی؟

_ درد، دردو میشوره میبره...داشتم به چشماش فکر میکردم به لمس ابروهاش

+ آدم اگه نون بمونه تو گلوش با آب میره پایین اما اگه آب بپره تو گلوش چی؟ دارم به این فکر میکنم بعد از اون به چی فکر کردی که اون حالتو بشوره ببره

_ این همون حال هر شبه که میبینی...که تموم نمیشه

+ همون گذشته ای که آینده داره صرفش میشه

_ همین آهنگ تکراری...گوش کن...

یه شب که مثل مرثیه، خیمه زده رو باورم

میخوام توو این سکوت تلخ،‌ صداتو از یاد ببرم...

 

| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


ای بی تو من خراب!

ای بی تو من خراب!


شب بی تو خسته است؛

من بی تو خسته ام…!


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


کاش می شد که عمر این شب ها ،مثل موهای مشکی ات کوتاه

به خودم وعده می دهم که برو ته این جاده می رسد تا ماه


بیست سال است یک نفر دارد، در دلم انتظار میکارد

بیست سال است دوستت دارم، از همان عصر دوم دی ماه


تب؟ ندارم نه حال من خوب است باخودم حرف می زنم؟ شاید

بهتر از این نمی شود حال شاعری که بریده نیمه ی راه


شعر با من بگو مگو دارد ، زندگی بچگانه لج کرده

نیستی و بهانه گیر شدم ... نیستی و بدون یک همراه


دوست دارم که با خودم باشم ، دوست دارم به خانه برگردم

چندروزی بدون مردم شهر ، فارغ ازهای و هوی دانشگاه


باخودم حرف می زنم، شاید راه کوتاه تر شود قدری

که به آخر نمی رسد این راه... نه به آخر نمی رسد این راه...


| رویا باقری |

  • پروازِ خیال ...


نیمه های شب است

با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم

صدا را دنبال میکنم

در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است

لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده

ملافه را دورش میپیچم

چای را روی میز کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و

میگوید بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟

شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنت بگذارد ، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید...

سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند

ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...چشمانت تلفیق فصل هاست ،آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه

و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای و سعدی میخوانی و بنان گوش میکنی حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...

بلند میشود و در آغوشم میگیرد و  میگوید جواب تو را سعدی می داند و شعری زیر لب زمزمه میکند

دستِ چو منی قیامه باشد

با قامتِ چون تویی در آغوش...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

روز جهانی زن

۱۸
اسفند


+ زنان

با یک دست 

گهواره را تکان میدهند 

و با دست دیگر 

دنیا را...


| ناپلئون بناپارت |


  • پروازِ خیال ...

خواب عشق

۱۸
اسفند


من به تعبیر خواب مشکوکم

هر کسی خواب عشق را دیده ست

صبح فردای غرق در کابوس

رو به دستان قبله خوابیده ست


|‌‌ علیرضا آذر |

  • پروازِ خیال ...


آگاه باش که عشق 

همین لحظه های شاعرانه اش می چسبد

ساده و روستایی

و بی هدف 

روی چمن ها چهارزانو بزنی 

و یار رو به روشن ترین نقطه ی قلبت باشد

آن وقت باران سرش را بگذارد سر شانه هایت

 و رگبارش ترانه شود زیر گوش دشت

چه باشد و چه نباشد

اینچنین عاشقش باشی

آگاه باش که آه و ناله و اندوه 

عشق را خراب می کند


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

بارون میشم

۱۸
اسفند


+ بگوبارون بیاد

- چرا؟

+ آروم میشم 

_آروم باش ، بارون میشم


| هوتن حسابی |

  • پروازِ خیال ...


دلم را دیدی و گفتی عجب عصر غم انگیزی

به چشمم زل زدی گفتی عجب باران زیبایی ...


| سید سعید صاحب علم |

  • پروازِ خیال ...

آینده م تویی

۱۸
اسفند


+ یه چیزی بگم…!؟

وقتی میدیدمت، میخواستم بال دربیارم... میخواستم بپرم بغل ات! یا آرزو میکردم،بشم دکمه ی پیرهنت…!

- خب؟!

+ اولا فکر نمیکردم یه روز، تویی که هر روز از کنار میگذری قراره بشی تمام زندگیم! نمیدونستم از این به بعد، تو گم میشی تو این شلوغی ها و من هی باید دعا کنم تا ببینمت...!

- دیگه چیکار میکردی…!؟

+ میدونی، آدما وقتی کسیو دوست دارن، وقتی بخوان انکارش کنن، هی به خودشون و اون آدم فحش میدن! هی میگن، این بار آخرت بودا! دیگه محلش نذار!! بذاره بره به درک! ولی... کافیه یکی رو ببینن از دور که شبیهشه... دلشون میلرزه! کافیه یه ردی ببین از طرف، دیگه نمی تونن انکار کنن!

- جالبه!

+ میدونی، من دنبال یه بهونه بودم! یه چیزی که مربوط به تو باشه، تا همه چیز بهت بگم… و تو، قبول کنی من کنارت باشم... که توام بگی منم خیلی وقته حس تو رو دارم… چرا انقد دیر اومدی اخه…!؟

- خب... پس چرا نمیگفتی!؟

+ چون یه وقتایی سکوت میکنی، تا کسی رو که نداریش ولی دوستش داری از دست ندی… میترسیدم وقتی بفهمی منو بشکنی و بری و پشت سرتم نگاه نکنی... اونوقت همین از دور دیدن ها هم بشه حسرت…

- الان چه حالی داری…!؟

+ کفره بگم... ولی اینکه من نزدیک تر از رگ گردن ات دارم نفس هاتو چک میکنم و دارمت و به همه ی اون روزا میخندم!

میفهمم، دیوونگی شرط اول عاشقیه! حالم خوبه چون تلخی گذشته ها مهم نیست! وقتی آینده‌م تویی آخه...


| فرنوش همتی |

  • پروازِ خیال ...


جهان اگر شکل تو بود

تا حال مرا هزار بار کشته بود ؛

خوب است که جهان ؛

شکل تو نیست

بعضی زیبایی ها

بی رحمیست...


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

تنهایی ات

۱۷
اسفند


در سینه ات یک دردِ ناآرام می پیچد

مثل صدای تیر، در ساعاتِ خاموشی

در خاطراتت مثل بادی سرد می لرزی

تنهایی ات را مثل شیری گرم می نوشی...


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...


تا اون موقع زیاد از خانواده دور نشده بودم و حالا قرار بود به مدت چند سال برای تحصیل به یه شهر دیگه سفر کنم.

توی اون سن و سال آدم پر از اتفاقات و حواشیه مختلفه و پدر و مادر من هم نگران بودن نکنه بی راهه برم.

نگرانیشونو تا لحظه ی آخر حس میکردم تا اینکه دقیقا وقت خداحافظی دم پله های قطار مادرم نگام کرد و گفت پسرم... ما به تو اعتماد داریم، برو بسلامت.پدرم هم با فشردن پلک هاش روی هم حرف مادرمو تایید کرد و دیگه اون نگرانی توی چشماشون حس نمیشد.

تمام راه داشتم به این جمله فکر میکردم...عجب حرفی زد مادرم، عجب قفلی زد به دست و پام.

تمام مدتی که توی اون شهر از خانواده دور بودم و تنها زندگی میکردم، توی همه ی موقعیت هایی که برام بوجود میومد و باعث میشد بی راهه برم، همین جمله ی مادرم یادم می افتاد و یه نه بزرگ توی ذهنم شکل میگرفت.

میدونی چیه رفیق

لازمه یه وقتایی آخر حرفامون به اون کسانی که باید، بگیم...من به تو اعتماد دارم.

باور کن همین یه جمله مثل یه قفل و زنجیرِ محکم، دست و پای آدمو توی موقعیت های مختلف میبنده تا چشم و دل و فکر و پا خطا نره.

بجای بددلی و بی اعتمادی و افکار منفی همین یه جمله رو، تفکرِ اعتماد رو به معنای واقعی توی حرفامون و دلمون بگنجونیم... .

قبول دارم بعضیا تعهد توی هیچ رابطه ای براشون مهم نیست اما خب هر آدمی یه وجدان بیدار داره

بیا سعی کنیم مثبت فکر کنیم راجع به هم و در مواقعی که قراره دلمون آشوب بشه و منفی بافی کنیم و آرامشمون از دست بره و در نهایت دچار اختلاف بشیم،

بگیم فلانی...

من به تو اعتماد دارم...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

هزار بار ..!

۱۷
اسفند


با چشم های خیس

هرآنچه هست را دو تا میبینم 

تو را که نیستی

هر پلک و هر نظر،

هزار بار ..!


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

دو

۱۷
اسفند


ادوارد: از چه عددی خوشت میاد؟

النا: دو

+چرا؟

- چون بیشتر دارمت!

+ از چه عددی بدت میاد؟

-دو

+ چرا؟

- چون بیشتر از این نمی شیم!


| مکالمه خوابها / امید بیگدلی |

  • پروازِ خیال ...


تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟

کجا،

در کدام زندگی،

دلت را شکستم؟

که طعم شاه توت نمی دهد لب هات دیگر؟

که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان

در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟

تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟

که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.

تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟

که شاید عشق را

چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.

کجا،

در کدام زندگی،

یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...

دعا کن بشکنم

۱۶
اسفند


بار سنگین است و من کم طاقت و دنیا حسود 

خم شدن را عار میدانم دعا کن بشکنم 


| محمدرضا طاهری |

  • پروازِ خیال ...


جذاب ترین مرد دنیا هم باشی

به زشت ترین زن دنیا بگویی می توانم بغلت کنم؟

پیش بینی این که عکس العمل چه خواهد بود،

اندازه ی احتمال ناچیز است

شاید کتک بخوری

فحش بشنوی و مردم بریزند سرت

عصبانی نشوید گفتم شاید.

اما زشت ترین زن دنیا باشی به زیباترین مرد دنیا بگویی، می شود در آغوش بگیرمت؟

احتمال لبخند بسیار است

خیلی از مردها از امتحان بدشان نمی آید

ولی زن ها

به کیفیت و میزان علاقه می اندیشند

به مدام بودن این احساس

حالا تو فلان هنرپیشه ی محبوب باش

فلان خواننده

فلان مردی که جهانی متاثر از اوست

صورتت لباس عشق نپوشیده باشد و

آن لحظه

چشم هایت عاطفه را به تصویر نکشند

و نگویی تا ته عمر هستی

زود می فهمند

و تو مثل دیگران،

پشت چراغ مردی می مانی

که گونه هاش از گفتن دوستت دارم

سرخ است

و نگاهش سبزترین راهی  ست که حین تماشا

سنگینی هر ترافیکی را به جان و جریمه

می خرد

آری مهم نیست که هستی

دل زن شبیه به جمهوری ست

هر کسی حق ابراز وجود را دارد

اما برای او قبل هر چیز 

پایبندی به قوانین محبت ،معیار 

و میزان، عشقی ست که به پای او می ریزی

شاید بگویی پس این همه زن فلان که گوشه ی خیابان ایستادند چه

آری اما باز ببین به ازای هر یک زن ِ آن طوری

چند مرد کنار می آیند

چند مرد بوق شان را بلند می کنند

تا با اشاره ای فرو کنند در گوش شهر؟


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

می رسی

۱۶
اسفند


خواب دیدم «نیستی»

تعبیر آمد «می رسی»

هر چه من دیوانه بودم

ابن ِ سیرین، بیشتر!


| امیرعلی سلیمانی |

  • پروازِ خیال ...


خودمرگی

واژه ی شکوهمندی ست

و از صلابتی که سالها به دنبالش بودیم

باوقارترینشان

محبوبم

باید کتمان کنیم که دوست داریم

من تو را

و تو مرا...

چرا که آدم ها همیشه

تردید را دوست تر دارند

و رنج تنها یک واژه ی سه حرفی نیست

سالها می تواند در ما معنا شود

باید کتمان کنیم

تا صفوف چشم انتظار شک

بی پروا و گستاخ

ما را گم نکند

و فسردگی برای همیشه دست به سر شود!

خودمرگی

واژه ای غنی و بی نیاز است

و من به این شکل که میخوانی

معنایش می کنم:

"مُردنی با اراده؛ در آغوش کسی که بسیار دوستش داری"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


اول از ته دل خندیدیم

بعدها با دهان

و کم کم این لب بود

که گاهی 

خنده

بر آن می نشست

حالا مدت هاست

همه چیز به سر رسیده و از چشم ها

فرو می ریزد


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...

اون منم

۱۵
اسفند


اون که در اوج صداقت

با تو پاک و بى ریا بود

اون که غرق عشق پاکش

از همه دنیا جدا بود


اون که چشماى نجیبش

جز تو هیچکسو نمى دید

اون که مى تونست رها شه

ولى موند و عشقو فهمید


اون منم، اون منم

اون منم، اون منم


اون که ارتفاع عشقش آسمونُ بوسه مى زد

شبا رو با خاطراتش تو خیابون پرسه مى زد

فکر نمى کرد که یه روزى روزگار تنهاش بذاره

یه غم سنگین تازه رو همه غم هاش بذاره

فکر نمى کردش که شاید دل عشقش جاى دیگه ست

فکر نمى کردش که یارش توى یه دنیاى دیگه ست


اون منم، اون منم

اون منم، اون منم


اون که تو رسم رفاقت، بدتر از غریبه ها بود

دلِ سنگ و نارفیقش، به سیاهى مبتلا بود

اون که در اوج تظاهر قلبم نابود مى کرد

دلش از دروغ سرشار، عشقُ وانمود مى کرد


اون تویى، این منم

اون تویى، این منم


| ترانه سرا و خواننده : سیامک عباسی |


اون منم_سیامک عباسی

  • پروازِ خیال ...

بلدی؟

۱۵
اسفند


بلدم شعر ببافم ، بلدم ناز کنم ...

بلدی گیس ببافی؟ بلدی باز کنی؟!


توکه استاد سخن نام گرفتی امروز !

بلدی عشق خودت را به من ابراز کنی ..؟


| مریم نوری |

  • پروازِ خیال ...

جدایی

۱۵
اسفند


جدایی 

آن قدر هم سخت نبود

که نتوانیم شعری بگوییم

یا گرسنگی را از یاد ببریم

چقدر وحشتناک است

که جدایی

زیاد هم سخت نیست 


| الهام اسلامی |

  • پروازِ خیال ...


این روزها

حال و هوای خوبی دارم

صبح‌ها

سنجابی از در و دیوار دلم بالا می‌رود

شب‌ها

دلفین‌ها در خواب‌هایم شنا می‌کنند

این روزها حال و هوای خوبی دارم

اما من به پایان چیزهای خوب مشکوکم

می‌ترسم چشم باز کنم

از سنجابم پوست گردویی مانده باشد

دلفین‌ها در خواب‌هایم خودکشی کرده باشند


| ساره دستاران |

  • پروازِ خیال ...

نفر سوم

۱۵
اسفند


چه می شود که آدم ها خیانت می کنند؟؟؟

یعنی نفر سومی که وارد رابطه می شود

 عاشق تر است؟؟

به خدا قسم نیست...

که اگر بود می دانست چشم طمع داشتن به تمام زندگی یک نفر عشق نیست

 بلکه جنایت قرن است

 که با حبس ابد و یک روز نیز جبران نمی شود...

نفس کشیدن توی آغوش کسی که دلی را شکسته بوی زندگی نخواهد داد،

فقط ترس هست 

که از هر طرف خودش را نشان خواهد داد.

حتی اگر دل شکسته آه نکشد،

حتی اگرنفرین نکند عشق خودش تقاص خواهد گرفت...

عشق نمی تواند با خیانت در هم آمیزد،،،

عشق بقچه اش را باز می کند آرامش را،دوست داشتن را،

خنده را،

و تمام چیزهایی که عطر و رنگ زندگی می دهند را توی آن می گذارد 

و بعد روی تمام دیوارها می نویسد

گوش به زنگ باشید

 وقتی به حد کافی از زندگیتان دور شدم دلتنگی و تنهایی را سراغتان خواهم فرستاد

 تا برای ابد شما را در بر بگیرند


| صفا سلدوزی |

  • پروازِ خیال ...


خنثی شدم در جنگ دلتنگی و لبخندم

دردِ زنِ زندانیِ زاییده در بندم...


حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد

آنقدر این زن مُرده ... دیگر جان نمی گیرد...


من طعمِ تلخِ قهوه ات در کافه ای دنجم

از بودنت با هیچکس دیگر نمی رنجم...


در کوچه ها... در رفت و آمدهای پر تکرار

می خوابمت در بی کسی... در... گریه با سیگار


غم را درون بطریِ مشروب حل کردن...

خود را در اوج بی کسی هایم بغل کردن...


سیگار روشن کن! دلم آوار می خواهد

این بغض ها؛ تنها... صدای تار می خواهد


نه... هیچکس در متن دنیا آرزویم نیست

دیگر کسی معشوقه ام... غیر از پتویم نیست


حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد...


| مهتاب یغما |

  • پروازِ خیال ...

قفل خراب

۱۵
اسفند


امان از قفلهای خراب

داشتم با قهر می رفتم

چمدان باز شد

قاب عکسش افتاد


| مجتبی خسروی |

  • پروازِ خیال ...

دونات تمشک

۱۵
اسفند


زنی بود

در تمام کافه‌ها

دونات تمشک سفارش می‌داد

نمی‌دانست

پاییز یعنی چه

عشق بی‌فرجام یعنی چه

زنی که

مدام عاشق می‌شد

و همیشه خیال می‌کرد

بار اول است

دونات تمشک سفارش داده‌است...


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...

بالش خیس

۱۵
اسفند


خیال نکن اینکه شبها تا صبح بیدارم،

از غم توست!!

نه اصلا

من بالشم که خیس باشد 

خوابم نمیبرد...


| لیلا پورتقی |

  • پروازِ خیال ...