کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب


من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم، چند قدم خوشبخت‌ترم!

من می‌تونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت، من می‌تونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم، تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام.. من مثل کسی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم، من حسودی اون لحظه‌هایی رو که دنیا حسرت قشنگی‌هاتو می‌خوره نمی‌خورم، چون تو خود منی...ذره ذره منی!

من قبول کردم که تو سهم من نبودی! من قبول کردم که دوست داشتن، فقط داشتن جسمت نیست. تو همیشه با منی، حتی وقتی با اونی، حتی وقتی بدون اونی. من حسم بهت عوض نمیشه وقتی دوسش داری، وقتی براش میمیری، وقتی ازش خسته میشی، وقتی میخوای کنارش برگردی، وقتی عاشق کسی دیگه میشی!

تو شدی دین و اعتقاد من...دین و اعتقادی که از بقیه بهم ارث نرسیده، که چشم بسته تو آغوش نگرفتمش، که بقیه تو گوشم نخوندن، که از روی دست بقیه کپی نکردم، که از ترس خدا بهش ایمان نیاوردم!

تو اعتقاد منی، توی دوست داشتنی...


| صفا سلدوزی |

  • پروازِ خیال ...


کوچک بودن بسیار زیباست 

درست مثل لب‌های تو 

و از آن زیباتر

چهار لب شرمگین

بر روی هم 


آری دوستت دارم 

چنان با احتیاط

مثل «شاید»

چنان باورنکردی

مثل «آری»

و چنان طولانی

مثل «تا چه پیش آید»

پیش از آن که شب 

بر سرانگشتانم 

به سرانجام برسد. 


| هرمان دکونیک / ترجمه: نیلوفر شریفی |

  • پروازِ خیال ...

صدایم کن

۲۱
خرداد


اگر تو نامم را صدا نزنی

صداهایی که می شنوم

چه فرقی خواهند داشت با سکوت؟

اگر تو نامم را صدا نزنی

چه فرقی خواهم داشت

با آن ها که هرگز به دنیا نیامده اند؟

چه فرقی خواهم داشت با دیگران؟

چه فرقی خواهم داشت با خودم؟

صدایم کن

صدایم کن تا بدانم چه کسانی نیستم!


| کیانوش خان محمدی |

  • پروازِ خیال ...

هجر تو

۲۱
خرداد


ای که نزدیکتر از جانی و پنهان زِ نگه

هجر تو خوشترم آید زِ وصال دگران


| اقبال لاهوری |

  • پروازِ خیال ...

زرد

۱۹
خرداد


تو همون حدسِ اول

رنگِ مورد علاقه مو درست گفت. 

ولی بین خودمون بمونه،

تا وقتی که داد بزنه " زرد " من  اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم!

وقتی دیدم اونقدر هیجان زده ست و مث ِ بچه ها لبخند میزنه بهش گفتم درست حدس زدی.

از اون به بعد دیگه هیچوقت به زرد مثِ قبل نگاه نکردم.

حالا دیگه زرد تو همه چیز هست،

یه جورایی میتونم تو این رنگ زندگی کنم! 


| تیاگو کریا / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...

چسب زخم

۱۹
خرداد


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

کجای خانه بودی؟

کجای خانه احتمال زخم بیشتر است؟


در آشپزخانه

لوله ظرف‌شویی گرفته بود از لجن؟

دل آدمی از چه می‌گیرد؟


در پذیرایی

پرده‌ها را کشیده بودی؟

پرده‌ها را که می‌کشی

نور است که محبوس می‌شود در خانه

یا تاریکی؟


وقتی پیام دادی چسب زخم بخرم

در صف نانوایی بودم

نگاه می‌کردم به سنگ‌ریزه‌ ها

که چسبیده بودند پشت نان

و داشتم به خاطر می‌آوردم

اندوه‌های بی‌شماری را که

می‌چسبند به قلب آدمی

به خانه رسیدم

چسب زخم، اسید لوله بازکنی و نان را

با لبخند، لیوانی آب و میز چیده‌ی‌ شام مبادله کردیم

و دیدم که پرده‌ها کشیده بودند


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

جهان محو شد

۱۸
خرداد


مرد گفت: اگر به این گل نگاه کنی؟

زن نگاه کرد، گل آتش گرفت

مرد گفت: اگر به این نسیم گوش کنی؟

زن گوش کرد، نسیم دیوانه شد

مرد گفت: اگر لبخند بزنی،

زن لبخند زد. جهان محو شد...


| عباس نعلبندیان |

  • پروازِ خیال ...


می رفتیم احیا، می نشستیم در صحن خنک امامزاده صالح، چشمی تر می کردیم و استغاثه‌ای و چشم امیدی به دست یاری خدایی که آن وقتها هنوز بود.

استخوان سبک می کردیم به قول مادربزرگ. گریه می کردیم و استغفار می کردیم و به خدا و خودمان قول می دادیم کمتر گناه کنیم، و می دانستیم سر قومان نمی مانیم. دلمان اما گرم بود به خدای مهربانی که همه بدی ها را مادرانه از یاد می برد و در سرنوشت سال بعدمان خوشی و برکت می نوشت. 

کجا گم شدند آن دل های ساده مومن؟ آن خدای بخشنده کجا سفر کرد که برنگشت؟ کدام واقعه رخ داد که زائران ساکت تاریکی شدیم، بی هیچ هراسی از بدترین فرداها؟ روحمان کجا قطع نخاع شد که دیگر نه دلمان لرزید و نه صورتمان تر شد؟ کدام توفان گلهای سرخ امید را از دلمان چید؟ بعد از کدام جنون کشف کردیم زخمی که باشی کسی به کمکت نمی آید و خدا حتا اگر بیاید، نه به تو، که به زخمت کمک خواهد کرد؟ 

من دلم برایت تنگ شده خدا. بیا امشب برویم من آن وقتها را پیدا کنیم که از تو ناامید نشده بود، توی آن وقتها را پیدا کنیم که سرد و عبوس و ساکت نبودی، با هم بنشینیم به تماشای معاشقه گرمشان. حالش را داری؟

یا نه، چای دم کنم، بنشینیم در همین تاریک، از تنهایی حرف بزنیم؟

آن وقت ها یک جای دعا نوشته بود یا رفیق من لا رفیق له.

بی رفیق نمانی خداخوشگله، بی رفیق نمانی. همیشه روی من حساب کن، حتا حالا که پاک از هم ناامید شده ایم...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی هزارساله خسته‌‌ام

از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می‌گویم حالا نه

صبر می‌کنم وقتی آمدی


از این اجاق خاموش

این قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها

این شراب که هنوز بازش نکرده‌ام

گیلاس‌های خاک گرفته

بشقاب‌های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می‌گذاشتی

خودم که بهانه‌جو شده

از این انتظار خسته‌ام


همینجا نشسته‌ام بر زمین و فکر می‌کنم

چه خوب که زمین گرد است عشقِ من

می‌روی

آنقدر می‌روی که باز

آنسوی زمین می‌رسی به من...


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

کلید یا چکش؟!

۱۷
خرداد


مادر می گوید

درون هر زنی اتاق های قفل شده ای هست،

آشپزخانه های لذت،

اتاق خواب های اندوه

و حمام های بی علاقگی.

مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،

گاهی وقت ها با چکش!


| وارسان شایر / ترجمه: مهسان احمدپور |

  • پروازِ خیال ...

احیا

۱۳
خرداد


زیرکانه قانعت کردم که یک قرآن بس است

تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی


| سید ایمان زعفرانچی |

  • پروازِ خیال ...


در قاب عکس ببین

‏تنهایی دو نفره‌ام را.

‏یکی

‏آن من

‏که نگاهم می‌ کنی

‏دیگری

‏منی که تنهایش گذاشته‌ ای.


‌| شُکری اِرباش / ترجمه: سیامک تقی‌ زاده |

  • پروازِ خیال ...


زن ها دو دسته اند

آن هایی که روزگارشان تنها می گذرد ولی شب ها آهنگ غمگین گوش نمی دهند...دائم در عزاداری فرصت های از دست رفته به سر نمی برند...از تنهایی خسته می شوند ولی خوشحالی و آرامش را در آغوش های موقت جست و جو نمی کنند...از تنهایی شکایت می کنند ولی تقاضای همراهی هرگز!

و دسته ای که تمام زندگی شان را وابسته به وجود یک آدم دیگر می بینند... در نبودش غمگین می خوابند و صبح ها آشفته بیدار می شوند... از تمام خوشی های دیگر فاکتور می گیرند و زندگی کردن را یادشان می رود... فریب دادن خودشان را بهتر از هر کاری در دنیا بلدند...عادت کرده اند به سوگواری آغوش های ناامن از دست رفته...عادت کرده اند با برف و باران و آفتاب خاطره بازی کنند و زانوی غم بغل بگیرند.

زن ها دو دسته اند

آن هایی که قدرت را دوست دارند ،گاهی احساس ضعف می کنند ولی زانو زدن؟هرگز...مطمئن راه می روند ، بدون ترس حرف می زنند ، مدام در مالیخولیای اتفاقات احتمالی به سر نمی برند ،داشته هایشان را دوست دارند و  برای حفظش تلاش می کنند اما ترس از دست دادنشان هر روز و هر لحظه روحشان را متلاشی نمی کند...زود کوتاه نمی آیند... زود میدان را خالی نمی کنند و خط قرمز هایشان پر رنگ ترین مرز دنیاست!

و دسته ای که ضعف را دوست دارند...حمایت را دوست دارند...زود کوتاه می آیند، زود از حقشان می گذرند، زود قانع می شوند...از خودشان اراده ای ندارند...برای خودشان برنامه ای ندارند...با خجالت حرف می زنند و همیشه ترس از دست دادن از چشم هایشان می بارد...زن هایی که مثل خمیر در هر شرایطی کش می آیند و هیچ تلاشی برای تغییر دادن اوضاع نمی کنند!

زن ها دو دسته اند

آن هایی که برای خودشان زندگی می کنند...از خودشان راضی هستند...چیزی را پشت رنگ های تند موها و ناخن و لب هایشان قایم نمی کنند، گاهی شلخته اند گاهی بی حوصله اند اما خودشانند!

و دسته ای که برای دیگران زندگی می کنند...فرصتی برای اینکه خودشان باشند ندارند...دائم پشت نقاب های زیبایشان مخفی می شوند...هر روز رنگ عوض می کنند و در نهایت باز هم توی آیینه ناراضی ترین آدم دنیا هستند!

زن ها دو دسته اند

 آن هایی که می گویند : من یک انسان هستم...هورمون های زنانه شان دلیلی برای درجا زدنشان نمی شود...و دسته ای که جنسیتشان بزرگ ترین بهانه ی زندگی شان برای تمام نرسیدن هاست.


| محدثه رمضانی |

  • پروازِ خیال ...


و عرب ها

روزی خواهند دانست

که پیامبری را کشتند

آنها حتما یک روز می فهمند

که پیامبری را کشتند

مردی که یک زن را پیامبر بداند حتما خدایی است که عینک جنسیت را از چشم هایش برداشته است

وقتی کیفش را

از میان خرابه های انفجار به دستم دادند

و من پاسپورت

بلیط هواپیما و ویزایش را دیدم،

دانستم که با بلقیس زندگی نمی کردم!

من همسر یک رنگین کمان بودم!


وقتی زن زیبایی می میرد،

زمین تعادل خود را از دست می دهد!

ماه صدسال عزای عمومی اعلام می کند

و شعر بیکار می شود.


| نزار قبانی |


+ برای همسرش بلقیس الراوی که در حادثه انفجار در بیروت کشته شد.

  • پروازِ خیال ...


جایِ تو را زنِ دیگری پر کرده

زنی که من هم جای شوهرش را پر کردم

گله ای نیست من عادت دارم

تو هم زیاد به دلت بد راه نده

مرد تو هم روزی زنی غیر از تو را دوست می داشت

مثل تو که قبل از او دلبسته در باز کردن من بودی...

حال این شهر زیاد خوب نیست

شهری که هیچ کدام از آدم ها

عشقِ اول هم نیستند...

آن چنانی که تو

آن چنانی که من

آن چنانی که همه ی آدم ها...!


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دل من!

۱۲
خرداد


دوستت دارد و از دور کنارش هستی

روی دیوارِ اتاق و سرِ کارش هستی

آخرین شاعرِ دیوانه‌تبارش هستی

دل من! ساده کنم، دار و ندارش هستی


دوستش داری و از عاقبتش با خبری

دوستش داری و باید که دل از او نبری

دوستش داری و از خیر و شرش میگُذری

دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری


دوستت دارد و یک بند تو را می‌خواهد

دوستت دارد و در بند تو را می‌خواهد

همه‌ی زندگی ات چند؟ تو را می‌خواهد

دل من! گند زدی... گند! تو را می‌خواهد


شعر را صرف همین عشقِ پریشان کردی

همه‌ی زندگی‌ات را سپرِ آن کردی

دوستش داری و پیداست که پنهان کردی

دل من! هر چه غلط بود فراوان کردی


دوستت دارد و از این همه دوری غمگین

دوستت دارد و توجیه ندارد در دین

دوستت دارد و دیوانگیِ محض است این

دل من! لطف بفرما سر جایت بنشین


مست از رایحه‌ی کوچه‌ی نارنجستان 

دوستش داری و مبهوت شدی در باران 

دوستش داری و سرگیجه‌ای و سرگردان 

دل من! آن دلِ آرامِ مرا برگردان


لب تو از لب او شهد و عسل می‌خواهد

لب او از تو فقط شعر و غزل می‌خواهد

دوستت دارد و از دور بغل می‌خواهد

دل من! این همه خوان، رستمِ یل می‌خواهد


دوستش داری و رؤیای تو جان خواهد داد 

همه ی زندگی‌ات را به فلان خواهد داد 

فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟ 

دل من! عشق به تو شست نشان خواهد داد!


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...


که اینچونین است محبوبم!

در شهر من، باران

شهر تو سرد و پوشیده از برف

گویی آسمان...

پیام‌بَر حرف های ماست به یکدیگر!


ولی تو خوب گوش کن!

هر قطره

واژه ای ست بریده از گلویم

که از بخار رمیده در سرمایی استخوان شکن

به شکل ابرهایی سرگردان

تو را صدا میزنند


عزیزترینم!

در بخار آخری که از پنجره ی اتاق

به بیرون دمیدم

جمله ای بود وصف ناپذیر!

و تو آن را سحرگاهان

به هنگامه ی نوازش ابرها و خورشید

در شمایل رنگین‌ کمانی شکوهمند

خواهی دید.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


توی فرودگاه یه سالن بزرگ بود. یه شیشه ی بزرگ قدی مسافرا رو از همراهاشون جدا میکرد.

رفتم نزدیک. انقدر نزدیک که بینیم تقریبا چسبیده بود به شیشه.

با دقت همه جاشو نگاه کردم، سالمِ سالم بود.

بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم گفتم:«عجیبه. حتی یه ترک کوچیک هم روش نیست».

گفت:«چی؟ یعنی چی؟ مگه باید ترک داشته باشه؟».

گفتم:«نمیدونم. ولی من اگه هر روز این همه آدمو میدیدم که دارن از هم جدا میشن

و از این به بعد قراره هرکدوم یه گوشه ی این دنیا دلتنگ هم باشن، حتما ترک میخوردم».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


اگر تو موسیقی بودی

بی وقفه به تو گوش می‌سپردم

و اندوهم به شادی بدل می‌شد


| آنا آخماتووا |

  • پروازِ خیال ...

جمهوری احساس

۱۰
خرداد


می خواهم عاشق شوم

تا دنیا را تبدیل به پرتقال کنم

و آفتاب را بدل به فانوسی برنجی

می خواهم عاشق شوم

تا پایان دهم

پلیس را...

مرزها را...

بیرق ها را...

زبان ها را...

رنگ ها را...

نژادها را...

محبوب من،

می خواهم تنها برای یک روز

دنیا را بگردانم تا جمهوری احساس را بنا کنم !


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دوستش می‌ دارم

چرا که می‌ شناسمش

به دوستی‌ و یگانگی‌...

هنگامی‌ که دستان مهربانش را 

به دست می‌ گیرم

تنهایی‌ غم‌ انگیزش را در می‌ یابم...

اندوهش

غروبی‌ دلگیر است، در غُربت و تنهایی‌

همچنان که شادی‌ اش

طلوعِ همه‌ ی آفتاب‌ هاست...


| احمد شاملو |

  • پروازِ خیال ...

نیایش

۲۹
ارديبهشت


الهی!

هیچ دری را به حال خود وا مگذار 

و آبروی هیچ پرده ای را به دست باد مسپار

وگرنه پنچره ها دق می کنند

از داغ دختری که هر شب

در بستر یک دریا می خوابد.


خدایا!

هرگز کسی را برای گریستن

محتاج چشمان همسایه‌اش نکن

دوچشم زخمی همیشه گریان

لابه‌لای روسری مادران

نازل کن برای روزهای مبادا


پروردگارا!

به حق این ماه و برکه

مسیر مهاجرت مرغابی ها را

به نور مهتاب روشن کن و 

غریزه‌ ی ماهی آزاد را

مستدام بدار تا ابد


خدای من!

باد را از چمنزار

گرده را از گل

لقاح را از زنبور

و عشق را از آدمی باز پس نگیر


خدای ما!

فکر گلوله که به سرمان می‌زند

تیر می کشند قلب‌ها

سرها را با قلب‌ها مهربان‌تر کن

 و سرگرممان نکن جز به مهربانی


آفریدگارا!

کلمه را رفتاری نو بیاموز

نسل آهو را با چاقو

مرد را با درد

و زن را با تن

از قافیه‌ها ریشه‌کن بگردان و 

بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا


خداوندا!

سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را

بانیان ملاقات و بوسه قرار بده

و به مرزبانان

آوازی مشترک عطا بفرما


خدایا!

مگذار گران تمام شود این شعر

پس به انبار غلات 

گندم ارزانی فرما

و ضمانت چاقوها را

فقط در آشپزخانه‌ها بپذیر.


| حسن آذری |

  • پروازِ خیال ...

ابراز علاقه

۲۹
ارديبهشت


داشتم گره های کورٍ هندزفری أم را باز میکردم که افتادم وسط یک بحثِ اضطراری و گوشم را سپردم به خانم میانسالی که روی صندلی آبیِ مترو کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد:

-حالا چون همسرت ابراز علاقه ی کلامی بلد نیست ینی بهت علاقه نداره؟! واسه همین میخوای جدا شی؟! میدونی منو همسرم شونزده ساله داریم باهم زندگی میکنیم، هیچوقت بِهَم نگفتیم چقدر همدیگرو دوس داریم اما میدونم وقتی میره تو آشپزخونه و زیر کتری درحال جوشو کم میکنه و چایی میذاره ینی دوسم داره ، وقتی از سرکار میادو جلو در جورابشو درمیاره که بوی خستگیاش اذیتم نکنه ینی دوسم داره ، وقتی بدون اینکه بگم برام خرجی میذاره ینی دوسم داره....وقتی از سرکار میادو میرم استقبالش ینی دوسش دارم وقتی غذای مورد علاقشو درست میکنم...وقتی...."

گره های هندزفری ام باز شده بود، دلم میخواست ادامه ی حرف هایش را خودم بنویسم . آهنگِ بی کلام بارانِ عشق را پِلِی کردم، دفترچه ام را در آوردم و نوشتم، گاهی باید دوست داشتن را خودمان پیاده کنیم، زیر فرش خانه، بین پول های توی کیفمان، توی جیب لباسمان، توی غذاهایی که میخوریم یا روی طاقچه های تمیزِ خانه و عکسهای مهربان توی قاب عکس....

چرا همیشه، همه چیز را حاضر و آماده میخواهیم؟! چرا تلاش نمیکنیم با چشم باز به زندگی نگاه کنیم،  یک سبد برداریم و دوستت دارم های ناگفته را لا به لای روزمرگی هایمان پیدا کنیم و بگذاریم لبِ طاقچه...

نگاهم را توی مترو چرخاندم و مردها و زن هایی را دیدم که دوستت دارم هایشان را در قالب خستگی پوشیده بودند و دستشان پر از محبت بود ، نوشتم بعضی مردها دوست داشتن را می آورند می گذارند توی یخچال و به دستهای خشک و خسته ی مرد میانسالی نگاه کردم که نایلونِ پر از میوه را نگه داشته است ، نوشتم بعضی زن ها دوستت دارم هایشان را در آغوش میگیرند و به مادری که ثمره ی عشقش را در آغوش گرفته لبخند زدم....

ابراز محبت کلامی تمامِ دوست داشتن و تنها نشانه ی عاشق بودن نیست ، گاهی باید سکوتِ پر از محبت اطرافیانمان را براساس رفتارهایشان ترجمه کنیم و جمله ی "او دوستم ندارد" را به دستِ فراموشی بسپاریم....


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

پا نکشم زِ کوی تو!

۲۷
ارديبهشت


ای که همه نگاهِ من، 

خورده گره به روی تو 

تا نرود نفس زِ تن، 

پا نکشم زِ کوی تو...!


| حسین منزوی |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

چو بوی تازه ی نان به وقت افطار

دوستت دارم

چو عطر تند پدربزرگ به وقت نماز

دوستت دارم

چو یاس های ترمه ی بی بی

چو شب بو های باغچه ی حیاط

چو گلبرگ سرخ میان کتاب

دوستت دارم

و هر بار بجای گفتنش؛

بو میکشم

تمام عطرهای جهان را

که از تن ات

بارها جا گذاشته ای


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

چه بسیارند

۲۷
ارديبهشت


چه بسیارند گل هایی که می‌شناسم

اما

نامشان را نمی‌دانم

چه بسیارند گل‌ هایی که نمی‌شناسم

اما

نامشان را می‌دانم

نه می‌شناسمت

نه نامت را می‌دانم

ای که از همه گل‌ها بیشتر دوستت دارم


| ضیاء موحد |

  • پروازِ خیال ...

برایم بنویس

۲۴
ارديبهشت


برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟

برایم بنویس، چطوری می‌خوابی؟ جایت نرم است؟

برایم بنویس، چه شکلی شده‌ای!

هنوز مثلِ آن وقت‌ها هستی؟

برایم بنویس، چه کم داری! بازوانِ مرا؟

برایم بنویس، حالت چطور است! خوش می‌گذرد؟

برایم بنویس، آن‌ ها چه می‌کنند! دلیری‌ات پابرجاست؟

برایم بنویس، چه می‌کنی! کارت خوب است؟

برایم بنویس، به چه فکر می‌کنی! به من؟

مسلماً فقط من از تو می‌پرسم!

و جواب‌ها را می‌شنوم

که از دهان و دستت می‌ افتند

اگر خسته باشی، نمی‌توانم باری از دوش‌ات بردارم.

اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.

و بدین‌سان گویا از جهان دیگری هستم

چنان‌که انگار فراموش‌ات کرده‌ام...


| برتولت برشت / ترجمه: علی عبداللهی |

  • پروازِ خیال ...

به تو مایلم

۲۳
ارديبهشت


به تو مایلم

به تو مایلم

مثل سوى شعله

که به باد

یا موج 

که به ساحل

به تو مایلم

مثل زندگى که به مرگ


| علیرضا روشن |

  • پروازِ خیال ...


من بغضِ آخرِ شبِ تولدِ چهل سالگیتم...

بی حوصلگیت پشتِ ترافیک سنگین از پرحرفیایِ زنی که کنارت نشسته...

بی خوابیِ شبِ قبلِ ماهِ عسل و خستگیِ صبحِ فرداشم...

من اون لحظه ایم که دلت یهو با پلی شدنِ یه آهنگِ آشنا هُررری میریزه

بند اومدن اون نفس راحتی ام که داری وقت شونه کردن موهای فرخورده ی دخترت می کشی...

من مچاله شدن دخترت تو خودش از زورِ گریه و بالشت خیسشم

ولو شدن تن نحیفش توی تراس و اشک هاش تو اتوبوس های خطی جلوی چشم آدم هام...

بغض های همسرت از دوست نداشته شدن و سیگار لای انگشت های پسرتم

من طعم آشنای یه خورشت قرمه سبزی ام که زهر میشه به کامت...

غم لحظه ایم که از دور میبینی دارم کنار کسی که دوستم داره می خندم، خوشحالم...

نم اشکت از دوری دخترتم، وقتی داره به هوای کسی زودتر از موعد خونه رو ترک میکنه...

من چایِ عطریِ سرد شده ی یه عصرِ کسل کننده ام که تنها تو تراس خونت نشستی و توی خاطراتت دنبال یه دوست داشتن و دوست داشته شدن واقعی می گردی، یه لبخند آشنا، موهای فرخورده ای که انگشتاتُ لای پیچ هاش جا گذاشتی...

"وضع ریه هات خرابه" و غدقن شدن سیگارتم...

من تنهاییتم تو بیمارستان وقتی داری نفس های آخرو می کشی...

من میرم اما نمیرم...

از کنارت میرم اما تو یادت، تو تک تک لحظه های عمرت

حسرت بودنمُ جا میذارم...!


| فاطمه صابری نیا |

  • پروازِ خیال ...


پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


ای دعای درخت زردآلو وقتی شاخه‌اش شکسته بود...

ای عطر خوش زعفران در بازارچه‌ های قدیمی مسقف

ای غم همه ی آدم‌ ها که مسافر مشهد می شوند،

و حاجات بزرگ را در کوپه های کوچک قطار جا می‌دهند...

ای خاطره‌ های معطر

که ‌موهبت سادگی و رنج ما هستید...

اینها همه اشکال دیگر علاقه است !

درخت زردآلو‌

وقتی خیالِ تو پر از شکوفه شود

آیا من‌ هم رستگار می شوم؟

من گریستن و بخشیدن را از یاد نبردم 

از یاد نبردم

که خرده‌ های خاطره

مثل رگه‌ های طلا 

در میان سنگ‌ها با ارزش است...

از یاد بردن کار ساده‌ای نیست !

هیچ شالیکاری

عطر برنج را فراموش نمی‌کند...

من تماشا را از یاد نبردم

و رنگ صدایت را با ابرهای دیگر اشتباه نگرفتم

به‌خودم گفتم :

باران‌

تعلیم مدام گریستن است...


| سید رسول پیره |

  • پروازِ خیال ...

شمعدانی شده ام

۲۲
ارديبهشت


شمعدانی شده ام

تا به ساقه ی نازک تنهایی ام

دست می بری

بوی خوش دوستت دارم

همه ی ایوان 

دلم را بر می دارد...


| سوسن درفش |

  • پروازِ خیال ...


نگذارید زنانِ زیبا

ترانه های غمگین بخوانند!

این سه درد 

وقتی کنار هم می ایستند

بیشتر می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


آوازِ ترانه های غم انگیز را

بگذارید زنان زیبا بخوانند

این سه درد

وقتی کنار هم می ایستند

کامل می شوند

زن، زیبایی و ترانه...


ای رویایی که تمام عمر آدمی را در بر گرفته ای!

نکند اندوه

آن روی دیگر شادمانی ست؟


| شکری ارباش / ترجمه: سیامک تقی‌زاده |

  • پروازِ خیال ...

انقراض

۲۲
ارديبهشت


مادرم می گوید

جای دخترت پسر آورده بودی اگر

بی گمان

نسل گونه های خیس مان

منقرض می شد.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

بوفالوی تنها

۲۱
ارديبهشت


تولدش بود و بین ما یک جاده ای بلند و کویری خشک فاصله! تا جایی که یادم هست تمام سال های باهم بودنمان اوضاع از سمت او جوری پیش میرفت که هیچ گاه روز تولدش کنار هم نبودیم، یک سال مسافرت برای تحصیل ، یک سال شیفت کاری اش و امسال هم یک جشنواره در شهری جنوبی تمام دلایل خنده داری بودند که مهترین روز سال را بین ما دیواری از تنهایی میکشید.

دوستش داشتم و هیچ دیوانگی از من بعید نبود. همان صبح، دو روز را برای رفتن پیش او مرخصی گرفتم با چمدانی که کل محتویاتش عبارت بود از پیراهن یاسی رنگی مردانه مورد علاقه ام که خودش برایم گرفته بود و لباسی از او که دوستش داشت. بدون آنکه بداند بسمتش راهی شدم تا شب اش جشن تولدی مختصر و دو نفره بگیریم.

تولد یک عزیز همیشه برایم موضوعی مهم بود بر خلاف عادت همه، همیشه آخرین نفر به عزیزانم تبریک میگفتم! اولین نفر آنقدرها مهم نیستند فقط آنهایی که تا آخر با تو میمانند مهمند مثل زمانی که شیر به گله ی بوفالو ها میزند. میدانی شیرها کدام بوفالو را شکار میکنند؟ همانی که از گله جدا شده باشد ،همانی که تنهاست یا همانی که بتوانند از دیگران جدایش کنند! عمیقا درک میکردم تنهایی یک بوفالو میتواند از سر زیاده خواهی اش باشد ، میتواند از سر فهم زیادش باشد که گوشه ای بهتر را برای چرای خود یافته است برخلاف عقیده ی دیگران همیشه بوفالوهای تنها برایم نژادی از گاوهای احمق نبودند بلکه نماد کامل شجاعت اند چون دریافته اند که نمیتوان در جمع، چیزی را بیشتر از حقی یافت که سایرین برایش تعیین میکنند! حقی مسخره که قراردادی بین قویترهای گله بود! تنها ، بوفالویی تنها میتواند جایی بزرگتر و بهتر برا "چرای" خودش بیابد و قانون دنیا این است تنهایانی که عاقلانه تر به دنبال چرای خود میروند بیشتر در خطرند.ولی یک شیر از پس دو بوفالو تنهای باهم بر نمی آیید و این تنها راه نجاتی بود که بوفالوهای گاو از آن بی خبر بودند .تنها راه نجاتشان نوعی عشقِ گاوی بود.

شب به او رسیدم برخلاف انتظارم اصلا خوشحال نشد و تمام مدت باهم بودنمان با یک لبخند مصنوعی، تظاهر به خوشحالی میکرد!هر دوی ما هنگام فوت کردن شمعهای کیک تولدش روبروی هم تنها بودیم بدون هیچ آرزوی مشترکی و دردناکتر از این تنهایی در دنیا وجود ندارد.

آنجا بود که فهمیدم دور شدن کسی در روز تولدش از کسانی که ادعا میکند دوستشان دارد کاملا عمدیست!

گاهی یک بوفالو دوست ندارد کسی با چرایش که هنوز جوابی برایش نیافته شریک شود حتی اگر شیری همان حوالی کمین کرده باشد...


| امیرمهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...


اشکِ یک برگ،روی یک گلدان

اشکِ یک قطره روی یک کاشی

گریه ی بی صدای یک گنجشک

وسطِ خونِ حوضِ نقاشی


گربه ی ایستاده بر دیوار

گرمِ آوازهای زیرِ لبی

گوشه ی حوضِ خشک می رقصند

چند تا بچه ماهیِ عصبی


آن طرف لای درزِ آجرها

میهمانی هرشبِ دوسه موش

لشگرِ سوگوارِ مورچه ها

نعشِ یک سوسک را گرفته به دوش


مادرم باز قصه می گوید

قصه از سرزمینِ دیو و پری

از صداهای گُنگ می ترسم

گرچه خالی ست خانه ی پدری


در اتاق و حیاط می چرخند

کودکی های باد برده ی من

گوشه ی حوض، رخت می شوید

باز مادربزرگِ مُرده ی من...


زندگی هست،زندگی جاری ست

زندگی باز مهربان شده است

پدر از کارخانه برگشته ست

پدرم سال ها جوان شده است...


تا دویدم به سمت شان، هر یک

مثل یک پرده ی سپید شدند.

گریه کردم، تکانشان دادم

گوشه ی خانه ناپدید شدند


هی صدا می زنم، ولی انگار

هیچ کس نیست یا نمی شنود

هی صدا می زنم، کسی انگار

حرف های مرا نمی شنود


هی صدا می زنم: کجا رفتید؟

خانه ی ما چقدر سرد شده

از صداهای گُنگ می ترسد

پسر کوچکی که مرد شده


مثل یک برّه، برّه گی کردم

دستِ آخر نصیبِ گرگ شدم

گریه کردند مرده هایی که

روی پاهایشان بزرگ شدم...


می روم...کوچه تنگ تر شده است

نیمی از روزِ سرد شد سپری

سایه ها پشت شیشه منتظرند

گرچه خالی ست خانه ی پدری


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

با عشق نوازشش کن

۲۱
ارديبهشت


با عشق نوازشش کن

بگذار بهار

زیر دستان تو

زیر پیراهن یک زن!

شکوفه کند...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

روایت یک عشق

۲۱
ارديبهشت


چشمانت راز شب اند و گیسوانت شرم خورشید،

پلک هایت که می‌خیسند، 

شب را می‌گویند: بیا...!

و مژه هایت که بر می‌خیزد،

طلای لطف و نورِ صبحِ پاکند،

برف کوهساران،

وام سپیدی سینه‌های تو است...

و نجابت گیاهان،

دست خواهش ایشان از عصمتِ نا شکننده‌ ی تو،

به شوق صدای تو پرندگان می‌خوانند

و به تپش قلبِ عاشق تو، پرندگان عاشق می‌شوند

لبخندی بزن که جهان دوباره فدا شود!

کلامی بگو که جهان یک باره شراب شود،

دستی برآر که خلقت از تکوین بماند!

تا که در آیی و شکفتن آغاز شود...


| عباس نعلبندیان |

  • پروازِ خیال ...

من بودم و تو

۱۶
ارديبهشت


روح سحری، ناز دمیدن داری

مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه‌ی روزهای «من بودم و تو»

آن قدر ندیدمت که دیدن داری


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...

بگو چکار کنم؟

۱۵
ارديبهشت


بگو چکار کنم؟

بگو چکار کنم؟

با فلفلی که طعم فراق می دهد

با دردی که فصل را نمی شناسد

با خونی که بند نمی آید

بگو چکار کنم؟

وقتی شادی به دم بادبادکی بند است

و غم چو سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند


دلم شاخه شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است


| غلامرضا بروسان |

  • پروازِ خیال ...


مگر خدا

وعده ی گیسوانی مثل گیسوی تو را

در بهشت آن هم به برگزیدگانی

از نیکوکاران نداده بود؟

پس تو اینجا چه می کنی؟

یا خدا بخشنده تر شده

یا من رستگار شده ام

اما قیامت که نشده

تو قیامت به پا کرده ای...


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


شادا به این اردیبهشت های پر از تو

شادا به خنده های نوبرانه ات

به بوسه های یواشکی زیر یک طاق بنفش

به بوی خوش نفس هایت

به این اردیبهشت های همیشه با تو


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


وقتی گریبانِ عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازَل می آفرید...!


وقتی زمین نازِ تو را در آسِمان‌ها می کشید...!

وقتی عطش طعمِ تو را با اشک‌هایم می چشید


"من عاشقِ چشمت شدم"  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود...

آن دَم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد...!

آدم زمینی‌تر شد و عالَم به آدم سِجده کرد


من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی...!


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

هم‌نامم نیست،

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟


| مژگان عباسلو |

  • پروازِ خیال ...


اردیبهشت که اولا این شکلی نبود؛ اردیبهشت عطر بهار نارنجای ته حیاط عزیزجونو داشت؛ اردیبهشت توو حیاط عزیز جون، یه تیکه از خود بهشت بود. وقتی پای صحبتاش مینشستی میگفت اون سالای دور که سیزده سالش بود و تازه داده بودنش به آسدرضا، بهونه ی خونه و عروسکاشو که میگرفت، آسدرضا میاوردش لب باغچه و باهم جوونه میکاشتن توو دل خاک؛ یه وقتا باخودش ریز میخندید و میگفت جایی نگیا ننه، اما سدرضا یه ته صدایی هم داشت؛ اون روزا لب باغچه همونجور که درختارو میکاشتیم، زیر لب آوازم میخوند.. فک میکرد من با باغبونی آروم میشم؛ اما راستس ننه، من به شوق صداش آروم میشدم! بهارنارنجای ته حیاط، ثمره ی همون روزای جوونیشون بود؛ شاید واسه همینم بیشترِ همه ی درختای حیاط، عطر بهار میداد..

بعدها خیلی چیزا شد که خنده های ریز عزیزجون جاشو بده به اشک؛ که گوشه ی چارقدشو بگیره به چِشاش و توو خلوتش گریه کنه؛ اما هیچوقت درختای ته حیاطو یادش نرفت..حتی اون موقع که عمه لیلا از شوهرش جدا شد و پولاشو برداشت و رفت اون سر دنیا..حتی اون موقع که عمو ابراهیم اومد و با آقاجون دعواش شد و رفت و دیگه تا چن سال پشت سرشو هم نگا نکرد..حتی اونموقع که پادرد و کمردرد امونشو برید و چارقدم راهشو به زور میرفت..حتی اونموقع که آقاجون مریض و بی جون افتاد گوشه ی خونه..عطر اردیبهشت از خونه نرفت.

بعدها که تنها شدیم؛ بعدها که خونه ساکت شد و گریه ها تموم؛ بعدها که من موندم و عزیز؛ زیر لبی آروم گفت که اردیبهشت؛ توو نفسای آسدرضا بود..بعدها که گلابِ گلاب دونِ روی طاقچه جا نشستن رو پیرنِ آقاجون نشست رو سنگ سرد خاکش.. ردیف گلای مریم دور حیاط خلاصه شدن به دور یه سنگ سرد.. که دم اذون هیچکی نبود آستین بالا بزنه و صلوات بده زیر لب تا دم حوض.. بعدها که بهارنارنجای ته حیاط شاخه شاخه خشکید و دیگه جوونه نزد؛ اردیبهشت رختاشو جمع کرد و واسه همیشه از خونه ی عزیز جون رفت

بعد اون عزیزجون هرسال بهارا میشینه لب ایوون و زیر لب آواز میخونه.. ازش میپرسم دیگه درخت نمیکاری؟ اردیبهشته ها..ریزمیخنده؛ باگوشه ی چارقدش چشای خیسشو پاک میکنه و میگه کجایی ننه.. اردیبهشت خیلی وقته که با سدرضا رفته بهشت..


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...

فراموشم مکن

۳۰
فروردين


آرزوهایت بلند بود

دست های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی.


| حافظ موسوی |

  • پروازِ خیال ...

نترس!

۳۰
فروردين


دستت را به من بده

نترس !

باهم خواهیم پرید...

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ

تو از روی بوته هایی که بارانْ پَرَست...


امید و علاقه ی من از تو ،

اندوه و اضطراب تو از من 

واژه‌ها، کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو ،

سکوت، هراس و تنهاییِ تو از من

حضور، حیات و حوصله‌ی من از تو ،

تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من

هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو ،

درد، بلا و بی کسی‌های تو از من...


| سید علی صالحی |

  • پروازِ خیال ...

جذابیت ازدواج

۳۰
فروردين


تا حد شرم‌آوری، جذابیت ازدواج خلاصه می‌شود در ناخوشایند بودن تنهایی.

لزوما تقصیر شخص ما نیست.

ظاهرا کل جامعه مصمم است تجرد را تا حد ممکن رنج‌آور و یاس‌آور جلوه دهد:

به محض اینکه دوران بی‌قیدوبندی مدرسه و دانشگاه تمام می‌شود،

پیدا کردن همدم و صمیمیت به طرز دل سردکننده ای سخت می‌شود؛

زندگی اجتماعی، ظالمانه حول محور زوج‌ها می‌چرخد؛

دیگر کسی نمی‌ماند که به او زنگ بزنیم یا باهم بیرون برویم.

پس چندان تعجبی ندارد که اگر کسی را بیابیم که اندکی معقول باشد، دودستی به او بچسبیم!


| سیر عشق / آلن دوباتن |

  • پروازِ خیال ...

نِگه دوست

۳۰
فروردين


ویرانه دل ماست که با هر نِگه دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فُرو ریخت


| سعدی |

  • پروازِ خیال ...


در حضور دیگران می گویم

تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم

چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از درد سر به دور باشیم

نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من

و در این بازی شکست می خورم

و باز می گردم


زیرا که شب نمی تواند، 

حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند،

حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

در دو سوی هم

۲۹
فروردين


من و تو

در دو سوی هم

چای نوشیدیم

تقصیر ما نبود اگر

میز را

به پهنای زمان چیده اند.


| سقف ها / یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار... 


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

نام تو را...

۲۶
فروردين


نه عزیزم!

به تو فکر نمی کنم

"زیبایی" ات مستدام ولی...

آبی بود که از سرم گذشت تا نام تو را با خودش ببَِرد!


"تنهایی" گاه

با اعمال شاقه همراه است:

شکستن آینه ای که بارها در آن خندیدیم

شکستن گلدان ها

شکستن پنجره، میز، صندلی ها

اگر نه قول شکستنی نیست

حرفی ست که از شکم سیری زیاد بهم تعارف می کنیم!


حالا فقط "سَر" نیست

دلم‌ را به دریا زده ام

تا آب هر آنچه هست، با خودش بِبَرد

دوست داشتن را بِبَرد

خاطرات خانه را بِبَرد

گیره ی سیاه جا مانده ات را بِبَرد

نام تو را ...

نام تو را ...

نام تو را ...

نامت اما

ماهی قزل آلایی ست که دوست دارد

بر خلاف آب شنا کند...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


من خسته ام و طاقت آزار ندارم

با اینکه تو را دارم، انگار ندارم


یک عمر به پای تو و تصمیم تو ماندم

یک بار بمان گرچه من اصرار ندارم


ای رفته و برگشته و برگشته و رفته

من حوصله ی این همه تکرار ندارم


می گفت رفیقی که مرا دوست نداری

دیگر به خدا قدرت انکار ندارم


هر لحظه خود آزاری و خود سوزی و افسوس

از ترس خودم جرأت اقرار ندارم


چون عطر تو آواره شدم کوچه به کوچه

سقفی که شود بر سرم آوار ندارم


ای جان به لب آمده ی بوسه نداده

راهی شده ام، مهلت بسیار ندارم


سیگار به سیگار به ته می رسم انگار

راهی به جز این مردن کش‌دار ندارم

سیگار به سیگار به سیگار به سیگار... 


|‌ صابر قدیمی |

  • پروازِ خیال ...

درد جاودانگی

۲۴
فروردين


مردان برای جاودانگی می جنگند

ماه را فتح می کنند

می نویسند

کشور گُشایی می کنند

می کُشند و کُشته می شوند…

اما زنان برای جاودانگی کافی ست

معشوقِ شاعری شوند

تا نام و یادشان را در شعر

جاودانه کند !


| یدالله گودرزی |

  • پروازِ خیال ...

من پر از دیگرانم

۲۴
فروردين


من دیگر معنای کلمه‌ی تنهـایی را

در نمی‌ یابم

در نظر من تنها بودن

یعنی کس دیگری نبودن.

من پر از دیگرانم


| مائده‌ های زمینی / آندره‌ ژید |

  • پروازِ خیال ...


هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.

آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن...حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی» یا «جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»

تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم.

خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچوقت منو به حال خودم رها نمیکرد.

گوش کردی؟ امروز که تو حال سالها پیش من رو داری و قلبت فشردست، بذار برات حرف های نامفهموم نزنم...

تو قرار نیست هیچوقت به حال این روزهات بخندی. تو امروز با تمام وجودت موسیقی غمگین رو میفهمی، میتونی از ته دل گریه کنی و شب ها از بی قراری بیداری.

تو نمیفهمی چقدر تو دنیای آدم بزرگ ها فراموش شدست بی قراری. گریه ی از ته دل و شب بیداری برای کسی که دیگه نیست. فیلمش کن، عکسش کن، بنویس.

من بهت میگم اگر قلبت فشردست و گریه داری، تا میتونی ازشون لذت ببر چون سالها بعد، آدمها نمیذارن با خودت انقدر صادق باشی!


| امیرعلی ق |

  • پروازِ خیال ...

جهان با من است

۱۲
فروردين


تو را دارم ای گل، جهان با من است

تو تا با منی، جان جان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی‌ کران با من است


| فریدون مشیری |

  • پروازِ خیال ...


سالها طول کشید تا بفهمم گاهى بد نیست کنترل را از دست بدهم.

بفهمم گاهى باید از فکر آن جایزه هایی که روى طاقچه رویاهایم چیده ام بیرون بیایم.

بفهمم آن مدال هایی که قرار است اطرافیانم به گردنم بیاندازند، همان بهتر که به میخ کج و کهنه اى آویزان بماند تا بر گردنِ قهرمانى که از رنج ِ خود و رنجاندنِ دیگران دچار خوف دائمى ست.

بفهمم قرار نیست همیشه از همه چیز راضی باشم و قرار نیست همیشه همه از من رضایت داشته باشند.

بفهمم آن روزى که نمى دانم باید چه بکنم و نمى توانم تصمیمى بگیرم، آخرین روز دنیا نیست. چرا که فردا هایی هم هست برای تصمیم های بهتر.

بفهمم گاهى بهتر است بار سنگین زندگى را روى زمین بگذارم، کمرى راست کنم، عرقی از پیشانى پاک کنم، به شانه ى خودم بزنم و با خیالی راحت و با صدایی بلند به خودم بگویم:

خدا قوت...فردا روز دیگریست!


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

نهضت عظیم بازویش

۱۲
فروردين


در نهضت عظیم دو بازویش

من گریه ام گرفته که آخر

آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم ؟


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


آلبوم را ورق میزنم

به دنبال رَدی، نشانه ای 

از دوستت دارم های قدیمی!

از همانها که آنقدر نگفتیم ،

تا به تنهایی دلگیر کاغذهای آلبوم چسبید

خسته ام ،

و این قاب عکس دو نفره 

بیشتر غمگینم میکند.


| صدیقه جعفری |

  • پروازِ خیال ...

پدر یعنی...

۱۱
فروردين


پدر یعنی شرف یعنی عشیره

پدر یعنی برند یک قبیله


| مهدی تاجیک |

  • پروازِ خیال ...

ما بابا نداریم

۱۰
فروردين


ما بابا نداریم

راستش داریم اما اندازه ی یک سنگ مستطیلی است وسط بهشت زهرا که بالاش نوشته شادروان و پایینترش با خطی خوش، پدری مهربان و همسری فداکار، عکسش را هم تراشیده اند آن رو، با آن سیبیل مخملی و گونه ها ی توو رفته و موهایی که همیشه فر بود.

ما بابا نداریم

نه که از اولش نداشتیم، نه که به خوابمان نمی آید، خدا خواست که امتحانمان کند، که اشک مان را ببیند و ترس و بی پناهی ما را، که دنیا زمستان شود و تا جان دارد باران شور ببارد بروی لبهایمان.

ما بابا نداریم 

اما راستش را بخواهید عکس باباهای شما را یواشکی نگاه میکنیم، یواشکی دوستش داریم، حتی وقتی فیلم رسیدن این سربازهای آمریکایی به خانه را می بینیم، دست خودمان که نیست یکدفعه ای هق میزنیم.

ما بابا نداریم 

و هرسال، روز پدر که میشود نمی دانیم باید به کجا پناه ببریم، سرمان را توی کدام سوراخ فرو کنیم که معلوم نشود غصه داریم، حسودیم، که یواشکی بابای شما را دوست داریم.

راستی رفیق جان مهربان من آنوقت که صورت بابایت را میبوسی، آن وقت که ریش های تیغ تیغی اش میرود توی لبهایت، آن وقتی که جوری فشارت میدهد که نفست تنگ میشود، لطفا لطفا، لطفا یک لحظه بیشتر توی آغوشش بمان، یک لحظه بیشتر جای همه ما، همه ما بچه هایی که بابا نداریم...


| مرتضی برزگر |


تقدیم به همه آن هایی که روز پدر، به یک قاب خیره می شوند، به یک سنگ و یا به یک دیوار....

روحشون شاد، جاشون بهشت ❤️

  • پروازِ خیال ...


پدر دیوار محکمی بود

ما روی سینه‌اش میخ می‌کوبیدیم

تا خنده‌های کوچکمان را قاب کنیم

مادر، پنجره‌ای میان سینه ی دیوار

و ما هر وقت دلمان می‌گرفت

روبروی او می‌ ایستادیم و آه می‌ کشیدیم

ما بچه‌های بدی بودیم


| ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...


اینجا زنی هر روز

بال هایش را می چیند

به اداره می رود

موهایش را هرس می کند

به گلدانها آب می دهد 

و قلب زخمی اش را به رختخواب می برد

 

تیری که قلب را می شکافد

چقدر فرصت خواهد داد 

تا آخرین خداحافظ را بگویی

زنی که هر روز 

پانسمانش را عوض می کند

و آرامبخش قوی تری می خورد

چقدر در برابر مرگ

دوام خواهد آورد


فرق نمی کند 

چقدر انتظار کشیده باشی

چقدر عاشق باشی

زندگی درست لحظه ای که می خواهد، تمام می شود 

چقدر دست هایم کوتاه است

 آن قدر که فکر می کنم

باید چهار پایه ای بگذارم 

و گره طناب را محکم تر کنم.


| مهسا فعال |

  • پروازِ خیال ...

وقتی بهار رسید

۱۰
فروردين


در آشپزخونه به سمت باغ باز میشد ، دری که شیشه‌بند بود و من می‌تونستم تو روزهای سرد و بارونی هم از پشت همون در به اون باغ جادویی نگاه کنم. به درخت‌های نخل بلندی که نمی‌تونستی تو هر خونه‌ای گیرشون بیاری. به درخت گیلاسی که انگار خشک شده بود. 

مادرجون آشپزی می‌کرد و در حین آشپزی آواز می‌خوند ، گوش‌هام برای اون بود و چشم‌هام برای باغی که روبروم نشسته بود.

بعد از کم کردن شعله گاز اومد پشتم واستاد و دست‌های مهربونش رو حلقه کرد دور شونه‌هام ، صدای آواز خوندنش قطع شد و ازم پرسید بریم بیرون بشینیم و به باغ نگاه کنیم ؟ سردت نمیشه ؟ سرم رو برگردوندم و با یه نگاه پر از تعجب بهش گفتم من هیچ‌وقت سردم نمیشه ، تو سردت نمیشه ؟ خندید.

رفتیم بیرون ، دو تا کتل چوبی گذاشتیم کنار هم و تکیه دادیم به دیوار آشپزخونه ، صدای برخورد برگ‌های درخت نخل ، قطره‌های بارون روی سفال‌های سقف و بوی آش معرکه مادرجون ترکیبی ماورایی رو درست می‌کرد ، ترکیبی که مطمئن بودم تا آخرین لحظه‌ی عمر به یادم می‌مونه.

مادر‌جون گفت تا حالا شده کتاب داستانی بخونی و دوست نداشته باشی بدونی آخرش بالاخره چی میشه ؟ شده تا به حال کارتونی ببینی که دلت نخواد بدونی آخرش به کجا می‌رسه ؟ شده امتحانی داشته باشی که آخرش نخوای بدونی نمره‌ای که گرفتی چند بوده؟

گفتم البته که نه . اگر نخوام بدونم تهش چی میشه پس چرا می‌بینمش ؟ چرا می‌خونمش ؟

مادرجون نگاهم کرد ، نگاه تایید بود ، میدونی گاهی وقت‌ها در جواب بعضی از آدم‌ها کلمات یاری‌مون نمی‌کنن ، اون لحظه است که فقط نگاه‌کردن راه چاره است ، حقیقت اینه که ما در جواب خیلی از حرف‌ها ناتوان می‌مونیم .

مادرجون گفت بهار نزدیکه ، بهار که از راه برسه این درخت زشت و لختی که می‌بینی خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا رو میده و از خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا جذاب‌ترین گیلاس‌های دنیا به وجود میان ، باغ دوباره لباس سبز می‌پوشه ، مارمولک‌ها دوباره روی دیوار دنبال هم میکنن و در شیشه‌ای آشپزخونه دیگه همیشه به روی باغ باز می‌مونه و تو مجبور نیستی که از پشت پنجره چیزی رو تماشا کنی.

بهار که برسه من یکسال پیرتر می‌شم و تو یک سال بزرگتر .

گفتم چرا هردومون پیر نمی‌شیم ، چرا من باید بزرگ بشم و تو پیر ؟

گفت چون همه چیز دنیا به نوبته ، تو هنوز کلی از کتاب زندگی‌ت باقی مونده ، کلی از نمایش‌های زندگی رو باید ببینی ، نمایش‌هایی که اشک‌ت رو در میارن ، گاهی از فرط غم و گاهی از روی شوق. من داستان زندگیم رو خوندم و دیگه دارم به آخر کتاب نزدیک می‌شم ، اما تو هنوز اولای کتاب زندگی‌ت هستی؛ هرگز سعی نکن تند تند بخونیش ، کتاب رو آروم ورق بزن ، هر خط‌اش رو با حوصله و با دقت بخون ، چون همون یکباره ، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی برگردی به صفحه قبل و این بزرگترین خاصیت کتاب زندگیه .

هر وقت که بهار رسید به یاد داشته باش که یک ورق از کتاب زندگی‌ت برای همیشه رفته و تو هم یک ورق دیگه به آخر کتاب زندگیت نزدیک‌تر شدی . برای اینکه بتونی آخر کتاب رو درک کنی باید کلمه به کلمه زندگی رو بفهمی و مزه‌مزه اش کنی. پس این بهار که از راه رسید ، وقتی یکسال بزرگ‌تر شدی به بهترین شکلی که بلد هستی زندگی کن . به دنیا و زندگی عمیق تر نگاه کن. 

چون قرار بر اینه که چیزهای زیادی رو ببینی و درک کنی.

بهار نزدیکه و مادر جون هم دیگه نیست..

اما حرفش هنوز توی سرمه. 

هنوز توی سرمه.


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

غم او

۰۹
فروردين


گر نگنجید به ظرفم غم او، خُرده مگیر

من یکی قطره وسامانِ غمشْ دریا بود...


| طالب آملی |

  • پروازِ خیال ...

یک دیوار غمگین!

۰۹
فروردين


چگونه عاشقت نباشم

وقتی به من تکیه می کنی

روی شانه ام اشک می ریزی

و روی سینه ام قلب می کشی،

ای کاش خواندن می دانستم

تا بفهمم روی تنم چه می نویسی

ای کاش آغوش داشتم

تا برای همیشه می ماندی

اما من فقط یک دیوارم

یک دیوار غمگین!

که نمی داند سرش را به کجا بکوبد


| سامان اجتهادی |

  • پروازِ خیال ...

کنارت هستم

۰۹
فروردين


چیزی به من بگو

مثل بهار...

مثلا شکوفه کن!

و یا ببار

مانند رحمتی بر درونم!

یا رنگین کمان باش و

روحم را در آغوش بگیر

چیزی بگو

فراتر از حرف باشد

جانم را لمس کند

چیزی بگو

مثلا " کنارت هستم" ...


| تورگوت اویار |

  • پروازِ خیال ...

چنان پُرم از تو

۰۷
فروردين


اگر اسم این حسى که به تو دارم

عشق است

هیچوقت قبلا عاشق نبوده ام

مرا به دیدن جسمانى تو 

هیچ نیازى نیست!

چنان پُرم از تو ،

چنان پُر

که بیشتر شبیه شوخى زیبایى هستم!


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...

به من بگو چرا؟

۰۷
فروردين


به من بگو چرا؟

بگو چرا این چنین خوشبویی؟! که عطر تنت مثلِ حیاطِ خانه‌ ی مادربزرگ که پُر میشد از عطرِ بهار نارنج، خواستنی‌ ست و دوری از آن، دلتنگی می‌ آورد؟!

که چشمانت آنچنان گیراست شبیه به فَواره‌ ی حوضِ آبی رنگِ وسطِ حیاطشان،که در عالم کودکی، محو تماشای آن میشدم و برای من، جذاب‌ترین جایِ جهان بود!

که لب‌ هایت، آه امان از لب‌ هایت که به مانندِ شیرین‌ ترین میوه‌ ی آن حیاط است که تمام لذت خوردنش، در این بود که خودت بچینی‌ اش...

و دست‌ هایت، شالگردن زمستان‌ های آن حیاط است،که دور گردنم میپیچید و گرما میداد...

و آغوشت...خودِ خودِ آغوش مادربزرگ است که هرکه دنبالم میدوید یا قصد صدمه زدن را داشت، یا اصلا هروقت امنیت میخواستم، به آن پناه میبردم...

بیا بگو...چرا ناب‌ ترین حس دنیای کودکی‌ ام،به بودن امروز تو گِرِه خورده‌ است و از وقتی تو آمدی، هرچه خاطره مرور میکنم، شیرین است...


| غزاله دلفانی |

  • پروازِ خیال ...


جان من را گرفتی و رفتی

در خیابان تا ابد بن بست

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


در خیابان تا ابد بن بست

اخم کردی به من زمستان شد

خواستم تا ببوسمت اما

این سعادت نصیب باران شد


خوش به حال کسی که با لبخند

در کنارت نظر به آیِنه کرد

آن که نبض تو توی دستش بود

دکتری که تو را معاینه کرد


کاش جشن تولدت باشم

عمر من را هزار باره کنی

هر کسی از علایقت پرسید

کاش می شد به من اشاره کنی


نامت ای خوب اگر دلآرامست

دل ما را که خوب آشفتی

با همان قلب سرد و بی احساس

جالب اینجاست شعر می گفتی

.

.

باز با این وجود معتقدم

عشق تنها دلیل زندگی است


| احسان رشیدی |

  • پروازِ خیال ...


عشق‌ ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌ گیرد

بی آن‌ که دریابم.

جزیره‌ ای‌ ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی‌ست ناگفتنی...تعبیرناکردنی...

به‌ راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویرانگر؟

یا اراده‌ ی شکست‌ ناپذیر خداوند؟

تمام آن‌ چه دانسته‌ ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌ که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌ اندیشد.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دنبال دو کلمه می‌ گشتم

دو کلمه مانند پچ‌پچِ دو برگ در گوش هم

یا زمزمه‌ ی دو لب در جست‌ و جو ی یک بوسه

دنبال دو کلمه می‌ گشتم

مانند دو گوشواره که آویزه‌ی گوشت کنم،

کلمات صف کشیدند

دسته دسته

دستبند تو شدند

کلماتی که دستت را دوست می‌ داشتند، 

تو چنگ زدی

از هم گسیختی

رشته‌ ی کلمات را

در هم ریختی

فرو انداختی

هر یک را به گوشه‌ای...

دنبال یک کلمه می‌ گردم

یک کلمه‌ی خاموش

مانند یک بوسه !

که جمع کند همه‌ی کلمات را

روی لب‌های تو...


| شهاب مقربین |

  • پروازِ خیال ...


حالا که مرا نداری، کسی هست مراقبت باشد؟

کسی هست وقتی دلت گرفته تو را بخنداند؟

کسی هست وقتی خوابت نمی‌برد بنشیند تا خود صبح با تو حرف بزند؟

کسی هست؟ کسی هست مثل من حرصت بدهد و با اخم نامش را که صدا می‌کنی برایت بمیرد؟

کسی هست نوازشت کند؟

کسی هست بداند کدام آهنگ را برایت بگذارد وقتی دلت گرفته ؟ کسی هست آهنگهای غمگین را تندتند رد کند؟

کسی هست درباره کتابی که می‌خوانی با او حرف بزنی؟

کسی هست؟ کسی هست همینطور که راه می‌روی برایت بمیرد؟

کسی هست کف دستت را ببوسد و مست شود از بوی تنت، عطر گندم خام؟ 

حالا که مرا نداری، تنها نمانده‌ای؟ دلتنگ نیستی؟ دلت بوسه و نوازش نمی‌خواهد؟ دلت یک مرد کلافه نمی خواهد که از همه دنیا پناه بیاورد به امن آغوشت؟ دلت یک کشتی شکسته نمی‌خواهد که در بندر دستانت پهلو بگیرد؟ دلت تنگ نشده برای این که بخندانمت، و بعد برگردی و نگاهم کنی که محو شده‌ام در حالت چشمانت، وقتی که می‌خندی از ته دل؟ 

خوش به حال باد. خوش به حال ماه. خوش به حال رژ لبت. خوش به حال شال آبی لعنتیت. خوش به حال آینه‌های آسانسور. خوش به حال خورشید. خوش به حال راننده‌های تاکسی که روزی دوبار صدای تو را می‌شنوند. خوش به حال تمام هفت میلیارد و خرده ای آدم دنیا، که می توانند صدایت کنند و جوابت سکوت نباشد.

حالا که مرا نداری...می‌بینی؟ مرا نداری. چه اهمیتی دارد بعد از این جمله لعنتی چه می نویسم...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


میتوانی از دوست داشتنم برگردی ؟!

دوست داشتن که خیابان نیست،

تاکسی بگیری

بنشینی

پیشانیت را به شیشه بچسبانی،

آه بکشی

وبرگردی به پیش از آن

نه...نمی شود!

با دوست داشتنم کنار بیا

مثل پیرمردها

که با لرزش دست هایشان...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

گفته بودم؟

۰۳
فروردين


دوست داشتن تو

زیباترین گلی ا‌ست

که خدا آفریده؛

گفته بودم؟!


| عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...


منم آن شاخه ى پُر بار که ناگه شب عید

به سرش بى خبر آوارِ تگرگ آمده بود!


| مرتضی درویشی |

  • پروازِ خیال ...

نخواستنی ها

۲۹
اسفند


همان چوب ِکوچک ِدارچینی

که لحظه‌ ی آخر

درون ِچای می‌ اندازی .

همان شماره‌ ی ناشناسی

که لحظه‌ ی آخر

به زنگش پاسخ می‌ دهی 

همان عکسی که در لپ تاپت

پنهان می‌ کنی ولی دور نمی‌ ریزی

پیراهنی که دکمه‌ اش را ندوخته‌ ای اما

نمی‌ توانی از پوشیدنش منصرف بشوی 

من تمام آنها هستم 

نخواستنی‌ هایی که ناگهان

نمی‌توانی از دوست داشتنشان

صرف‌نظر کنی!


| حمیده هاشمی |

  • پروازِ خیال ...


دلم نیامد این ها را نگویم و سال را تمام کنم...می دانی بحث سال و ماه و روز نیست

بحث زندگی است

اینکه هر چقدر پیش می رود غافلگیر ترت می کند

بحث هیچ است و همه چیز

اصلا بحثی نیست چون هیچ چیز مطلق نیست...

" هرگز " و " ابدا " و " باید " حرف مفت است

حرف حرفِ " احتمال " است و " شاید "

شاید که بلوغ همین باشد

رسیدن به اینکه اصرار به قطعیت در این زندگی حماقت محض است.

حالا می توانم برایت آرزوی های پیچیده تری داشته باشم

مثلا اینکه هر جا لازم شد خودت خودت را از بندِ تعلق آزاد کنی

که خود آزار نباشی

که هر بار امیدت را گم کردی بلد باشی دوباره پیدایش کنی؛ جوری که کم ترین زمان را فدای نابلدی کنی...می دانی بحث یک تقویمِ نو تر نیست بحث یک نگاه متفاوت تر است.

برایت آرزو می کنم بالاخره با پوست و خونت عجین شود که در این زندگیِ عجیب و بخیل ‌هیچ کس جز خودت به فریادت نمی رسد

این لعنتی را ممکن کن " به خودت بیشتر از هر کس و هر چیز بِرِس "

امیدوارم بعد از اینهمه سال، بعد از اینهمه پیام های تبریک و آرزوهای رنگی و تصمیمات قلمبه سلمبه ای که از نیمه راه فراموشت شده، فهمیده باشی که یکِ یکِ امسال قرار نیست انفجار عظیمی رخ دهد،

تو به تقویم نو سلام می کنی و مسیر پر پیچ و خم زندگی را ادامه می دهی...تنها فرقش در این است که کوله ات هر سال سنگین تر از سال قبل است؛ پر از تجربه هایی که شکل بهبود یافته‌ی زخم هاست...

شاید در تنگناهای این مسیر تنها چیزی که به کارت بیاید این باشد که به کوله ات سر بزنی و در هر قدم تاکید کنی " ادامه دادن کارِ زنده هاست "،

رویا ببافی و همزمان توقعت را از خودت و آسمان بالای سرت و زمین زیر پایت در منطقی ترین سطحِ ممکن نگه داری

به معنای کاملِ این جمله " مراقبت کن از خودَت "


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

و همین غمگین ترم مى کند 

وقتى که نمى توانم چهار فصل جهان را

بر شانه هاى تو آواز بخوانم

وقتى که بادى 

برگ هایت را از من مى گیرد...

درخت بالا بلند من!

باور کن این همه خواستن غمگین است 

براى پرنده اى که از کوچى به کوچ دیگر 

پرواز مى کند...


| مریم ملک دار |

  • پروازِ خیال ...


زن ها به جنگ نمی روند

فقط موقع خداحافطی

با نگاه شان به مردها می گویند

زنده بمانید و برگردید

خانه ای برای آرام گرفتن

قلبی برای دوست داشتن

و امیدی برای بزرگ شدن

در انتظار شماست

و همه مردها برای برگشتن به خانه است

که می جنگند

حالا یا با خستگی های شان 

یا با دشمن!


| لطیف هلمت / ترجمه: رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


یک نفر گفت خدا کاش که عاشق بشوم

شد و در پیچ و خم عشق خدا را گم کرد


| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...


"معشوقه" گری هایم همیشه با دیگر "معشوقه"ها فرق داشت.

وقتی سرش درد میکرد نه " عزیزم چرا مواظب خودت نبودی؟" حواله اش میکردم نه براش قرص میبردم. بجاش لامپ اتاق رو خاموش میکردم، سرشو میذاشتم رو پاهام، دستمو میکشیدم لا به لای موهاش و همون ترانه مورد علاقه اش رو زیر لب براش لالایی وار میخوندم.

روزهای بارونی به جای اینکه به زور چتر بگیرم رو سرش و بهش همش گوشزد کنم که آروم راه برو تا آب بارون شلوارتو خیس نکنه، دستشو میگرفتم و میکشیدمش زیر بارون و تمام مسیر رو باهاش میدویدم و آخر سر که خسته میشدیم میرفتیم زیر سایه بوم یکی از مغازه ها و من همونجور که نفس نفس میزدم از دویدن خیره میشدم به چشم هاش و بی مقدمه میگفتم "دوستت دارم ".

یا پنجشنبه شب ها نه مجبورش میکردم پاساژ های شهر رو باهام متر کنه نه میذاشتم شام رو تو یکی از لوکس ترین رستوران های شهر از همون هایی که تمام مدت حواست باید به رفتارت باشه بخوریم. دوتا ساندویج از همون دکه پایین بام میخریدیم و میبردمش به بالاترین ارتفاع شهر و انقدر براش خاطره تعریف میکردم که با دهن پر قهقهه بزنه.

وقتی از رویاها و نگرانی هاش برای آینده تعریف میکرد دست نمیذاشتم رو دستش و نمیگفتم " همه چی درست میشه...امیدوار باش". میرفتم یه لیوان چایی با همون شکلات مورد علاقه اش براش میاوردم و دستامو دور گردنش حلقه میکردم و میگفتم " یه دنیا پشتتو خالی کنه خودم پشتتم دردات به جونم".

هیچوقت نتونستم "معشوقه" باشم...از همون معشوقه های تکراری که خیلی هم عشق را بلد نیستند.

دیوونه ها "معشوقه" بودن رو بهتر بلدن...چون عشق و عقل باهم نشاید جانم...باید دیوونه وار عاشقی کرد.


| محیا زند|

  • پروازِ خیال ...

اما افسوس

۲۸
اسفند


اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

دوباره به دهکده بر می گشتم

و با دسته گلی در دست

همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

می دانستم چه کارهایی بکنم

که مرا دوست بداری

به آبی چشم هایت مروارید می ریختم

چمن را زیر پایت پهن می کردم

اما افسوس

نمی شود از بهار، پیراهن برید

نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد

سوزن در تن درخت کار نمی کند

و به بارانی که می بارد نمی شود دکمه دوخت


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


روی شب را باید بوسید

همه را به خواب می‌برد

تا آن هایی که دارندش به بوسه‌های یواشکی...

و آن هایی که ندارندش

به گریه های یواشکی‌ شان مشغول شوند...!


| مسلم علادی |

  • پروازِ خیال ...

مطمئن باش

۲۷
اسفند


تو درختی! خودت نمی‌دانی

دخترِ چشم زاغِ مو مشکی

مطمئن باش بعدِ هر باران

تکیه گاهِ هزار گنجشکی


مطمئن باش بعدِ این باران...

مطمئن باش چتر این مردی

مطمئن باش! چون که من را هم

اتفاقا تو مطمئن کردی!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...

جا میذاریم

۲۷
اسفند


یه روز نوجوونی هامون رو لا به لای نیمکتای مدرسه جا میذاریم و با اولین جوش روی صورتمون بزرگ میشیم.

موهای مشکیمونو میون کلی استرس جا میذاریم و پا به زمستونی ترین سالهای عمرمون میذاریم.

هروقت با خنده به آقاجون میگفتم پس دندونات کو؟ میگفت جاشون گذاشتم، یه جایی میون قهقهه های جوونیام.

یه روز موقع بالا رفتن از پله هایی که هرروز بالا پایینشون میکردی، میبینی بدجور داری نفس نفس میزنی، تازه میفهمی یه روزی، نفساتو لای عطر پیراهن کسی جا گذاشتی و اومدی.

یه روز دلت دیگه برای هیچکس نمیسوزه، هیچ خبری قلبتو نمیلرزونه، دیگه دلت برای هیچکس و هیچ چیز تنگ نمیشه، ضربان قلبت با شنیدن هیچ اسمی بالا و پایین نمیره،

یه روز وقتی به گذشته هات نگاه میکنی، قلبتو میبینی، که وسط دریای آروم آغوش کسی جا گذاشتیش و اینهمه سال به راهت ادامه دادی.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


این روزها

هر کسى به کارى مشغول است

پدر

حساب هاى آخر سال را جمع مى‌زند

مادر

نشسته است کنار تنگ بلور تا بهار بیاید

و برادرم

در راه رفتن به دانشگاه بزرگ تر مى‌ شود

من اما

یک گوشه نشسته‌ ام

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم

به تو فکر مى‌ کنم...


| نیما معماریان |

  • پروازِ خیال ...


در آخرین نامه ات از من پرسیده بودی

که چه سان تو را دوست دارم؟

عزیزکم، همچون بهار

که آسمان کبود را دوست دارد.

همچون پروانه ای در دل کویر

یا زنبوری کوچک در عمق جنگل

که به گل سرخی دل داده است

و به آن شهد شیرین اش.

آری، من اینگونه تو را دوست دارم.

همچون برفی بر بلندای کوه

یا چشمه ای روان در دل جنگل

که تراوش ماهتاب را دوست دارد

عزیزکم

آنگونه که خودت را دوست داری

آنگونه که خودم را دوست دارم

همانگونه دوستت دارم


| شیرکو بیکس / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

بار عاطفی

۲۷
اسفند


وقتی بار عاطفی رابطه به تنهایی روی دوش توست، یعنی مدت هاست رابطه به پایان رسیده و تو بیخودی درگیر مانده ای.

انگار که از یک سراشیبی تند با کلی ذوق بالا بروی و وقتی نفس ت گرفت، ببینی که به هیچ جای مشخصی نرسیده ای.

آن وقت نفرت و خستگی را جایی میان قفسه ی سینه و شکم احساس می کنی. چیزی شبیه به یک دل‌ بهم خوردگی.

حق داری که دلت بخواهد راهِ رفته را بازگردی که لااقل در ناکجا‌‌‌‌ آباد گم و گور نشوی.

یکی از سخت ترین قسمت های هر ماجرای احساسی همین فاجعه ی افتادن بار عاطفی روی دوش یک نفر است.

یا باید کوله پشتی نفر مقابل هم پر باشد و یا به کل بی خیالِ ماجرا شد و بدون سرزنش، پایان را پذیرفت.

سخت است اما سخت ترش زمانی ست که می بینی بخاطر هیچ، مدت ها خودت را از خیلی چیزها محروم کرده ای.

از دیدن مهربانی و لذت همنشینی با دیگران محروم شده ای.

از لحظه های شاعرانه ای که هر کدام خاطره ای می ساختند، دور مانده ای.

و هیچ چیز بدتر از سرخوردگی در رابطه نیست.

که نتیجه اش می شود، یک دل‌ مردگی تهوع آور غم انگیز.

حواست باشد مبادا انرژی عشق را برای رابطه ای که تمام شده، هدر بدهی.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

ضربان

۲۶
اسفند


حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من

مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت


| مهدی رحیمی |

  • پروازِ خیال ...


زمستان دارد

به بهار برمی گردد

شاید تو هم به من بازگشتی

ولی دیگر

سیاهی به موهایم بر نمی گردد

و عشق

هر چقدر هم شعبده بازِ ماهری باشد

نمی تواند اندوه را

در دست هایش غیب کند

و شادی را

از کلاهش بیرون بیاورد...!


| نسترن وثوقی |

  • پروازِ خیال ...

.


انگار که خداوند

معشوقه ای داشته باشد،

انکار که معشوقه اش

ترکش کرده باشد

انگار که خداوند تو را

در لحظه ی تنها شدنش آفریده باشد

زیبایی تو

غم انگیز است...


| علیرضا قاسمیان خمسه |

  • پروازِ خیال ...

یخچال - قلهک

۲۵
اسفند


هفده - هجده ساله که بودم ، گاهی برای جبران تنهایی یا فراموش کردن کودکِ بهانه گیرِ غروب های جمعه ، با بچه های محل هماهنگ می کردیم و سبد به دست ، سوار اولین خطی می شدیم که ما را از یخچال به بوستان قلهک برساند .

با اینکه فاصله زیادی نبود ، اما توقف های پشت سر هم و پیچ و تاب خیابان باعث می شد تا مجبور بشویم با صحبت کردن سرمان را گرم کنیم ، و این صحبت های دوستانه آنچنان شیرین بود ، که طعمِ عسل کوهیِ باغ کوکب خانمِ همسایه هم به پایش نمی رسید !

یخچال - قلهک

قلهک - یخچال

و این ماجرا تا قبل از پیدا شدن سر و کله "معصومه" ادامه داشت !

اسمش را وقتی فهمیدم که با خواهرش دقیقا صندلی روبرویی ما نشسته بودند و انگار که چیزی توجه خواهرش را جلب کند با هیجان صدایش زد : " معصوم اینجا رو ببین ، همون لباسِ که میگفتی "

معصومه و خانواده اش تازه خانه ای را اطراف یخچال خریده بوند و از آن به بعد چند روز در هفته توی خط می دیدمش ، بعضی وقت ها تنها ، بعضی وقت ها با خواهرش و بعضی وقت ها هم جای خالی اش می شد تماشایی ترین منظره دنیا....

یک بار وقتی پیاده شد تعقیبش کردم و آدرس خانه شان را دقیق حفظ شدم ! عاشق ها خوب می دانند هرچقدر آدم توی کارهای دیگر فراموشکار باشد ، در مواردی که مربوط به مشترک مورد نظر است حافظه ، از مغز و حافظه انیشتین هم بهتر جواب می دهد !

با این حال این کار ها فایده آن چنانی ای نداشت و باید با نامه یا علامتی میفهماندم که قلب کسی برای تو در شهر می تپد ...،اما هر بار شعر هایم بی مخاطب تر از همیشه ، گم می شدند لای کتاب و دفتر های خاک گرفته یا نهایتا زیبا ترین قافیه هایشان اشک می شدند و می پریدند توی چشم هایم .

یک روز وقتی تنها روی صندلی همیشگی نشسته بود ، و متوجه شد من قطعه قطعه نگاهش می کنم ، سرش را پایین انداخت ، زن و شوهری درست ردیف کناری معصومه نشسته بوند و صدایشان به خوبی به گوش هردوتامان می رسید ، مرد داشت به همسرش می گفت :"زهرا اینجا رو ببین ، طرف تو دلنوشته های روزنامه نوشته هربار که خواستم بگویم دوستت دارم ، گفتم حالت چطوره ، و من تو را خیلی حالت چطوره " بعد هر دو خندیدند ، و معصومه هم با دیدن خنده آنها ، لبخند آرامی از باغچه گل های نرگس پرواز کرد و نشست روی لب هایش .

همان لحظه بود که فکری به ذهنم رسید ، تکه کاغذی را از توی جیبم درآوردم و رویش نوشتم " من هم تو را خیلی دوست دارم ، هر بار آمدم بگویم دوستت دارم آرام نگاهت کردم ، و من تو را خیلی نگاه می کنم ! " این را نوشتم و موقع پیاده شدن انداختم توی کیفش ، فکر کنم فهمید که از فردای همان روز به جای چند روز در هفته هر روز سوار اتوبوس می شد و به بهانه های مختلف او هم می خواست بگوید من تو را خیلی نگاه می کنم ! اما نمی توانست .هفته ها و ماه ها گذشت و ما در عاشقانه ترین خط واحد دنیا چه حرف ها که فقط با نگاه کردن نمی زدیم و در آخر هم با یک دست تکان دادن روزمان شیرین ترین روز دنیا می شد ،شیرین تر از عسل کوهی کوکب خانم و مربای هویج خاله فاطمه و هر شیرینی کاذبی که در دنیا می خواست خوشمزه بودنش را ثابت کند .

احساسات که به عقل غلبه کرد ، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست ، یک روز بارانی بابا را بردم توی حیاط و در حالی که چشم های خودم از آسمان خدا بارانی تر بود همه چیز را برایش تعریف کردم ، سکوت طولانی مدتی کرد و بعد قرار شد برویم توی خط بنشینیم تا معصومه را نشانش بدهم .رفتیم ، نشستیم ، آمد ، نشست .در تمام آن مدت ترس را توی چشم هایش می دیدم . کل مسیر فقط به خیابان نگاه می کرد و حتی یک لحظه هم سرش را به سمت ما برنگرداند . وقتی برگشتیم خانه ، همانجا توی حیاط ، یک سیلی محکم خوابید توی گوشم!

اما به شوق دیدن معصومه دردش را مچاله کردم و انداختم توی سطل ، فردای آن روز هرچه منتظر شدم دیگر معصومه ای در کار نبود و از آن به بعد هرچه در کوچه ها گشتم دختری که حتی از دور شبیهش باشد پیدا نشد ،سالها از آن ماجرا گذشت و یک بار کاملا اتفاقی توی همان مسیر ، این بار به جای اتوبوس داخل مترو دیدمش،خودش بود،با همان چشم های همیشگی،با همان صورت آفتابی که فقط چند خط کوچک پر کشیده بود روی گونه اش.

نگاهش کردم و با غم عجیبی نگاهم کرد.هر دو همدیگر را شناخته بودیم.آمدم بروم جلو که دیدم دختر بچه کوچکی صدایش زد :"مامان، پس کی میرسیم ؟" سرم را پایین انداختم،سرش را پایین انداخت.

در اولین ایستگاه پیاده شدم .حالا من بودم و مرور خاطراتی که سالها از بودنشان می گذشت.آن لحظه بود که دستم را گذاشتم جای سیلی بابا و آرزو کردم کاش میشد ببوسمش و بگویم:"تو شرمنده پدر بودنت نشدی،من شرمنده عاشق بودنم،من عاشقانه ازاون گفتم،تو دلسوزانه سیلی زدی،اون ولی ترسید،چون عاشق نبود.عاشقا هیچ وقت کاری نمیکنن که بعد ها شرمنده دلشون بشن پدر،چون نمیترسن،درست مثل پدر بودن تو ، درست مثل عاشق بودن من."


| سید طه صداقت |

  • پروازِ خیال ...


تو اشتباه محض من بودی

با این همه بازم دوسِت دارم

هر کی بپرسه عشق یعنی چی؟

رو اشتباهم دست میذارم


وقتی بهت میگم هوا سرده

یعنی برام آغوشتو وا کن

میدونی چی میخوام بگم اما

عیبی نداره. باز حاشا کن


یه ذره غم میشینه تو چشمات

انگار اسپندِ رو آتیشم

اشکامو میبینی‌و میخندی

میخندی اما من سبک میشم


با اینکه دستام از تنت دوره

هر چند خورشیدی و فانوسم

من شاعرم! هر چی بخوام میشه

حتی صدای پاتو میبوسم


نیستی‌و با عکسات خوشبختم

شاید بگی از ساده لوحیمه

این رابطه مرده برات اما

اسمت هنوزم رمز گوشیمه!


| یکتا رفیعی |

  • پروازِ خیال ...

بوسیدنت

۲۵
اسفند


سکوت کرده ام و صدایم

زندانبانِ زنی ست

که می خواهد بگوید:

"دوستت دارم"

 

عزیزم!

با بغضی که گلویم را می فشارد

با کلامی که از شکنجه ترسیده است

دهانم، تنها به بوسیدن تو گشوده می شود

 

عشق، رازی‌ ست که در سینه حبس کرده ام

عشق، دوستت دارمی‌ ست

که در صدایم بال بال می زند

بعد از این

هر پروانه ای که از حنجره ام بگریزد

تنها روی انگشت های تو می نشیند...


| مهسا چراغعلی |

  • پروازِ خیال ...


به فرصت این روزهای باقیمانده از سال، به احترام زندگی که تقدیم شد تا معجزه وار تجربه شود. به احترام زخم ها که درس شدند و با هر بار عمیق تر شدن، زنگِ اخطار شدند؛ عمرِ عزیز را پای بیهودگی ها تلف نکنید.

رفتنی های مانده را بفرستید بروند، مانده ها سمِ خطرناکِ دل و روان و تن اند...

رها کنید نشدنی هایِ کش آمده را که هر چقدر دیرتر، کشیده اش دردناک تر...

جا باز کنید برای آمدنی هایِ پشت در مانده نفسی تازه کنید...

به تنهایی لاکردار لبخند بزنید، جوری که نفهمد از او ترسیده اید، آنقدر باشید که او پا پس بکشد...

خدا و شانس و قسمت را رها کنید، خودتان را بچسبید. هر چه میخواهید از خودتان بخواهید. هر چند که اندک گیرتان بیاید، هر چقدر که خسته باشید.

اگر پی عشقید عشق را بسازید. ساختن کجا و گدایی کردن کجا...!

اگر قرار به زندگی ست برگ های مرده را هَرَس کنید.

اگر قرار به مردن است... چه کسی میداند کی و چطور.

پس تا آن روز اضافه بر آنچه که ذاتِ زندگیست، خون بر دل دلگیرتان نکنید...چه چاره ای غیرِ این!


| پری نوشت / پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...

تقویم بهار

۲۴
اسفند


بیا موهای زمستان را شانه کنیم...

سردی دست هایش را

بسپاریم به دل های گرم مان...

بهار،

دختری ست با موهای پریشان

عاشق اش باش...

پیشانی اش را ببوس

ستاره های شب را

یک به یک بباف به گیسوان

این مسافر خسته از راه...

برای یک بار هم که شده

مهر را بنشان در تقویم بهار.

شکوفه ای باش

رها شده از اسارت برف.

جوانه ای باش

پر از لبخند خدا.


| علیرضا اسفندیاری |

  • پروازِ خیال ...

اندوه بشر

۲۴
اسفند


اِی مَلائِک که به سَنجیدن ما مشغول اید،

بنویسید که اندوه بشر بسیار است...


|‌ حامد عسکری |

  • پروازِ خیال ...