کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

کنار عکس تو

۲۶
مرداد


من قانعم به خنده ای محو و نگاهی تار

حتی‌ کنار عکس تو خوشبخت خواهم بود...


| سیده تکتم حسینی |

  • پروازِ خیال ...


نشسته‌ام به نوشتن دارایی‌ های ز‌ندگی‌‌ ام:

یک کتابخانه، تو، چند دیوان شعر

یک چادر سفید گلدار، تو، استکان‌های چای، تو

قاب عکس یادگاری، تو، ظرف شکلات، تو، تو

جعبه مدادرنگی، تو، تو، تو، تو، چندتایی شعر

گلدان حسن یوسف، تو، تسبیح یادگاری، تو، تو

می‌بینی!

بی‌ تو...

ندارترین زن روی زمینم!


| فاطمه بهروزفخر |

  • پروازِ خیال ...


می‌گفتند ازدواج قبرستان عشق است. وقتی باهم زندگی کردنمان از مرز یک سال گذشت دوستت دارم گفتن ها کمتر شد، پیش می آمد که موقع حرف زدن نگاهم نکرده باشی 

مامان میگفت اولین بار که سرِ دیر خریدن شیر خشک بچه دعوایتان بشود سخت است...

دعوایمان شد...ابروهایم را کشیدم توی هم. 

دلم میخواست بگویم بی مسؤلیت ترین آدم زندگی ام بوده ای

اما وقتی که لیوان از دست هایم افتاد و شکست تو اولین کسی بودی که به طرفم دویدی

اولین کسی بودی که مرا کنار کشیدی.

اولین کسی بودی که با اینکه یادت رفت بگویی " عزیزم" مراقب قدم برداشتن هایم بودی

حتی صدایت بالا رفت و به جایش گفتی هیچ وقتِ خدا حواسم به خودم نبوده.

آن شب وقتی که خواب بودی به دست هایت نگاه  کردم...دست هایت مرا با خودش جاهای زیادی برده بود،عاشقی های زیادی کرده بود، چشم هایت را اگر گاهی نداشتم اما دست هایت همیشه به موقع بودند....امن ترین حس زندگی ام. دست هایم را توی دست هایت گذاشتم و توی خواب و بیداری انگشت سبابه ات تکان خورد..

آن لحظه با خودم فکر کردم راست میگویند ازدواج قبرستان عشق است! 

همه ی احساس هایت عمیق میشوند توی لایه های پنهانی وجودت، جوری که نمی توانی با گمشدن توی روزمرگی انکارش کنی و همان حس پنهانِ دفن شده با شکستن یک لیوان کوچک ، یک تب کردن ، یک سرماخوردگی ساده خودشان را نشان می دهند...

درست است دیگر مدام نمی گویدعاشقت هستم اما دستش را که آرام روی پیشانی ات می گذارد، یا با آنتی بیوتیک های سرِ ساعتی که مجبور به خوردنشان می شوی می فهمی دوستت دارد...

همین که گاهی لبخند می زند،

همین که مسیج هایش کوتاه و کوتاه تر می شوند و می پرسد " چیزی لازم نداری"؟ 

همین که گاهی جوری نگاهت میکند که انگار سالها تورا ندیده اما حواسش نیست که بگوید زیبا شده ای

همین که روی یخچال برایت یادداشت می گذارد که قهر نباش!

همین است که ازدواج قبرستان عشق است، 

در امن ترین جای وجود هم...و تو انقدر عمیق مرا می شناختی...که هرچه قدر فرو رفتیم گم نشدیم!

دست هایت بودند.


| الهه سادات موسوی |

  • پروازِ خیال ...


بیدار میشوی

به خودت صبح بخیر میگویی

برای خودت چای میریزی

تکیه میدهی به خودت

و فکر میکنی

دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟

و چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود 

که این صبح بی او

از گلوی آدم پایین نرود؟!


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


در سرم جنگجوی غمگینی است

سرنوشتش سقوط در چاه است

شورش بغض های من قطعی ست

به گمانم که جنگ در راه است


جنگ گاهی هجوم خاطره هاست

در زنی که قشنگ می خندد

اشک هایش به حرف می افتند

چشم هایش دهان که می بندد


جنگ گاهی نبودنت اینجاست

مثل طرحی کبود بر لب من...

ماشه ات را سریع تر بچکان!

گم شو از خواب های هرشب من


رفتنت را مرور می‌کردم

به جهنم سلام می‌کردی...

بعد فرمان حمله می‌دادی

عشق را قتل عام می‌کردی


رفتنت اوج جنگ در من بود

خواهش و التماس از دشمن

رفتی و من به چشم خود دیدم

درد هایی قوی تر از مردن....


مرگ هایی شبیه دل تنگی

زخم هایی شبیه یک بن بست...

در سرم جنگجوی غمگینی ست

که زنش را به دست خود کشته ست!


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


می توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

که دوستت ندارد مثل من

به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچوقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب هایم را

از روزهایی که بوسیده ای

از من کنار تر بکشی

خودت را

جمع کنی

پشت توری که عروس می شدم

پشت گوش بیاندازی حرف هایت را

موهایم را که توی صورتت بود

بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا

آب را

و دکمه های هم‌آغوشی ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست

توی خانه ای که

هم خانه ام نیستی !

 

| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...

خیال بوسیدنت

۲۴
مرداد


خیال بوسیدنت

رنگ پیراهنم را عوض می کند

موهایم را بالای سرم جمع می کند

تا برهنگی گلویم را کشیده تر لمس کنی

تا اکتفا نکنی به شکوفه های تنم..


بوسیدنت حرارت تابستان است

زیر پوست پیراهنم

می تواند در سرمای سینه ی من !

زیبایی زنی را بیدار کند

که ایستاده در مسیر باد تا با خیال بوسه ی تو!

بهار را معطر کند..


بوسیدنت می تواند

خواب هر کابوسی را آرام کند

پس چرا وحشت موهایم رام تو نشود؟

وقتی پاییز

از وسوسه ی نوازش تو برهنه شده

وقتی هر برگ !

بوسه ایست که از شاخه می افتد...


| مهسا رهنما |

  • پروازِ خیال ...


بپوش دامن پرچین که دخترانه‌‌ تر است

برقص چون غزل این‌ بار عاشقانه‌ تر است


به صورت تو نمی‌ آید اینکه اخم کنی

بخند بانو جان، خنده شاعرانه‌ تر است


جهان بی‌ تو فقط یک چهار دیواری‌ ست

بمان که این درودیوار با تو خانه‌ تر است


نترس! موی خودت را به دست من بسپار

که پنجه‌ های من از هر چه شانه، شانه‌ تر است


چقدر ماه شدی! آسمان به سر کردی

نه! شال آبی‌ ات انگار بی‌ کرانه‌ تر است


کنار من بنشین شعر عاشقانه بخوان

بخوان! صدای غزل با تو جاودانه‌ تر است


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


همه زن ‌ها را با من مقایسه می‌‌کرد. این می‌‌شد که دیگر نه کسی‌ را می‌‌بوسید، نه می‌‌پرستید.

ترسِ از دلبستگی دوباره که گرچه شیرین بود ولی‌ دردی کشنده داشت، آنهم هر روزه... 

وحشتِ وابستگی به نفس‌های کسی‌ که بی‌ خیالِ نفس‌های او حتی بالا نمی‌‌آمد.

انتظار...دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را شمردن برای نزدیک شدن به قلبی که اگر به اسمِ او و برای او نمی‌‌تپید، مرگ را بیشتر دوست داشت....

حقیقتاً در دنیا چند نفر مثلِ من وجود دارند یا خواهند داشت که آموخته باشند دوست داشتن بی‌ هیچ توقعی اصیل‌ترین و بنیادی‌ترین حسِ موجود در یک رابطه است؟

چند نفر در دنیا وجود دارند که می‌‌دانند  ماندگار‌ترین عشق ورزی‌ها از آمیخته شدن بی‌ بدیلِ سر انگشتانِ  مردی شیفته با گیسوانِ آشفته ی زنی‌ دل سپرده، آغاز می‌‌شود؟ 

چند نفر در دنیا می‌‌توانستند از ضربان قلب دیگرى بفهمند چقدر خسته است یا چطور در پیچ و خم‌های روزگار وامانده است؟

چیزی که زیاد بود، زن بود....ولی‌ این عشق...این قلبِ لبریز از بودنِ خودش...و دست هایی‌ سرشار از لمسِ خوبِ خوبِ دستانش...اینها را حتی اگر می‌‌توانست پیدا کند، باز من نبودم... 

چنین بی‌ پروا...چنین پر شور...چنین عاشق.

زنی‌ بودم که در هر بوسه، مردش را می‌‌پرستید...


| همه مادران به بهشت نمی روند / نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

چو ایام قدیم

میخواستم نامه ای برایت پست کنم

معطر به چند بنفشه و بابونه ی خشک!

فرقی نخواهد کرد که کاغذ را

چگونه در دست بگیری

انگشتانت را خواهم بوسید

چرا که سطر به سطر آن را بوسیده ام.


گفتند دیگر اینجا نیست

از خانه ای که میشناختی

از کوچه ای که با درختان بهارنارنج نشان کرده بودی

از محله ای که بارها قدم زده ای

گفتند دیگر اینجا نیست

او به جای خوشبخت تری رفته است

به خانه ای بزرگتر

و کوچه و محله ای در بالای شهر


می خواستم نامه ای برایت پست کنم

مزین به واژه هایی که از تو معنا می گرفت

حرف ها، کلمات و جملات را تو ساخته ای

زبان اختراع توست

اگر نه لال بودم پیش از تو

و زبان مادری

تنها توانسته بود مرا از گرسنگی و تشنگی و خستگی رهایی بخشد!


می خواستم نامه ای برایت پست کنم

به خانه ای که آدرسش را نمیدانم

کوچه ای که آن را نمیشناسم

محله ای نا آشنا

و اگر بر فرض محالات روزی بدستت رسد

معشوق ات

قبل از تو آنرا بخواند

و عشق و نامه و واژه هایم

به سرنوشت شوم روزگارم دچار شود.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

زلفِ سیاهش

۲۲
مرداد


به دیده حسرتش داریم و دَر دل هُرم آهش را

خدا از ما نگیرد سایه ی زلفِ سیاهش را... 


| حامد عسکری |

  • پروازِ خیال ...

تو شنبه ها

۲۲
مرداد


ﻧﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻼﻝ ﺍﻧﮕﯿﺰ

ﻧﻪ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ

ﻧﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﻞ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ

ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﭘﻨﺞﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ !

ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ

ﻣﻦ ‏« ﺗﻮﺷﻨﺒﻪ ‏» ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !!

ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ...


| فریبرز علی نژاد |

  • پروازِ خیال ...


می چسبی به من

شبیهِ چاییِ بعد از خواب

سیگار بعد از غذا

یا عطرِ بازمانده بر لباسی که پارسال می پوشیدی

می چسبی

به اندازه ی تمامِ فالوده های تابستان

تمامِ گوجه سبز های نمک زده ی سیدخندان

به اندازه ی باران

وقتی کولر روشن است

می چسبی

تو از آن لبخندهایی که می شود زبانِ کوچکت را بوسید

وقتی موهایت را بعد از کشف آغاز می کنی

تو آخرین لذتِ دنیایی

که اشتباها اینجا به دنیا آمده.


| آبا عابدین |

  • پروازِ خیال ...


من هرگز بلد نبودم معشوقه ی خوبی باشم ، چون معشوقه های خوب مدام ناخن هایشان را سوهان میکشند و با لاک های رنگی تزئینشان میکنند ،حواسشان به پوست دستشان هست که مبادا زبر باشد و خشک ، من اما ناخن های یکی درمیان کوتاه و بلندم را هرگز سوهان نمیکشم ، حتی گاهی که یکیشان میشکند خودم را لوس نمیکنم و ناراحت نمیشوم ، اضافه هایش را با ناخن گیر میگیرم و بی تفاوت منتظر بلند شدنش می مانم!!

خب معشوقه ی خوب نبودن از همین چیزها شروع میشود دیگر ، از بلد نبودن خیلی کارهای دخترانه و ظریف !! 

مثلأ فکر کن بلد نباشی جوری خط چشم بکشی که به صورتت بیاید ، فقط محض تنوع یک خط کج بیندازی پشت چشمت و ریملت را جوری بزنی که مژه هایت بهم بچسبد و حوصله نداشته باشی جدایشان کنی !! 

مدام ماسک های جور واجور  روی صورتت نگذاری و نگران ریزش مژه و ابروهایت نباشی !

اسم عطرهای مارک و برند های مختلف را بلد نباشی و عطر ساده ی قدیمی ات را بزنی و عین خیالت هم نباشد !!

راستی یک چیز مهمتر هم وجود دارد ، اینکه بلد نباشی غذایت را اضافه بیاوری و نصفه نیمه رهایش کنی ...!

اصلأ شاید یکی از ویژگی های بارز معشوقه های خوب، باکلاس بودن باشد ، اینکه خاکی نباشند، آرام صحبت کنند ، آرام بخندند!! 

وقتی آفتاب افتاد توی چشمشان عینک بزنند و بعد که آفتاب رفت عینک را بگذارند روی موهای مرتب و صافشان !!

نه مثل من که آفتاب را برای روشن تر شدن رنگ چشمانم دوست دارم و عینک های آفتابی ام گوشه ی خانه خاک میخورد مثل انگشترها و دستبند های مانده در صندوقچه ی کوچکم!

من معشوقه ی خوبی نیستم چون حرف های عاشقانه ام کم و کسری زیاد دارد و خیلی چیزها همیشه کنج گلویم قایم میشود که شیشه ی خاص بودنم نشکند ! 

اما نابلد ها ، هم خصوصیات مخصوص خودشان را دارند ، ذوق کودکانه و بیخیالی ، خنده های از ته دل و گریه های سریع...

سورپرایزهای کوچک و بدون دلیل ، گاهی هم پرخاشگری های از سر دلتنگی و غم.

نابلد ها رفتارهای عجیبی دارند!

من معشوقه ی خوبی نیستم اما یک نفر من را با تمام نابلدی هایم خیلی دوست دارد...خیلی !!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


...و فکر کن که به تنهایی تو تنهایم!

و فکر کن که به هم ریخته است، دنیایم!

و فکر کن وسط ِ حمله ی مغول هایم

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!

 

سپرده است غم تو مرا به باز غم و

شکسته تر شده ام بعد هر قدم قدم و

همیشه در فریادم سکوت کرده ام و

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!


هوا گرفته ی گرگ است و میش هم دارد!

صدای خسته ی باد است و بید غم دارد!

برای اینکه نفهمم چه چیز کم دارد

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!

 

سیاهی است و زمین خالکوبی ِ چاه است!

نفس نمی کشم وآه پشت هر آه است!

اگر چه دست من از دامن تو کوتاه است

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!

 

ادامه ی لب شیرین دل است و شوری ها...

نه مرد نیستم آنقدر در صبوری ها!

درست در وسط ِ گریه ها و دوری ها

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!

 

به ظرف ِ میوه، دل ِ خونی ِ انارم و باز

سکوت می کنم و از تو بی قرارم و باز

درست مثل همیشه تو را ندارم و باز

گرفته ام بغلم سعدی عزیزم را!

 

دلم هوایی ِ آن اسب های رم کرده است...

دلم هوای غروبی عجیب هم کرده است!

مرا ببخش که دوریت خسته ام کرده است!

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را!


به هر بهار درختم، کنند پاییزم!

چه کار کرده ام ای "خسته از همه چیزم"؟!

بغیر از اینکه برای تو اشک می ریزم؟!

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را؟!

 

خدای خوب هر آنچه که هست داده به من...

همیشه دست ِ تو را، دست، دست، داده به من...!

چه حس خوبی، از تو دست داده به من...

گرفته ام بغلم سعدی ِ عزیزم را...!


| وحید نجفی |

  • پروازِ خیال ...

فقط یک نفر

۲۱
مرداد


"خیلی مهم است که یک نفر، فقط یک نفر.."

کمی مکث کرد.

انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلط شد.

"..یک نفر توی دنیا آدم را از ته دل دوست داشته باشد.می فهمی؟

حتی اگر بد دوست داشته باشد , یعنی از طرز دوست داشتنش خوشت نیاید" 


| فریبا وفی |

  • پروازِ خیال ...

درختان خم شده

۲۱
مرداد


چه لذت دردناکی ست،

رها بودن

مثل بادها

و گذشتن از همه جا و همه کس

روزی اگر خواستی به یادم بیاوری

به درختان خم شده نگاه کن

که از یک سو

توان دل کندن از زمین ندارند

و از سوی دیگر

از انتظار خسته شده اند.


| پریسا صالحی |

  • پروازِ خیال ...

خیلی کوتاه

۲۰
مرداد


دستم رو با دو تا دست هاش گرفت و از تمام قدرتی که براش باقی مونده بود استفاده کرد تا دست هام رو بهم فشار بده .

بعد به سختی برگشت سمت من و یه نگاه طولانی بهم کرد

از اون نوع نگاه هایی که پلک زدن توش دخالتی نداره

مقطع مقطع بهم گفت 

یه آدمی بود که یه روز - یکجایی بهم گفت که زندگی خیلی کوتاهه ، خیلی کوتاه

خیلی کوتاه شاید به اندازه یک بوسه قبل از خواب

خیلی کوتاه به اندازه سر کشیدن آخرین جرعه استکان قهوه ات

کوتاه به اندازه لذت بردن از جمله " خیلی دلم برات تنگ شده بودش "

کوتاه و کوتاه به اندازه روشنایی بعدازظهر ها تو فصل زمستان ..

خیلی کوتاه به اندازه زنگ تفریحی که بین کلاس های علوم و ریاضی دوران مدرسه بود

کوتاه به اندازه شیرینی اول یه دونه آدامس

کوتاه به اندازه ی یه بارون رگباری تو ماه وسط تابستان

و تو معنی این "خیلی کوتاه " رو درست تو دقایق آخر زندگیت قراره بفهمی

درست موقعی که تو تخت دراز کشیدی 

و ملافه ای که روت انداختن فقط چند سانت فاصله داره تا روی سرت کشیده بشه ..

اون آدم ، اون روز بهم گفت 

طوری زندگی کن که معنی کوتاه بودن زندگی رو قبل از روز آخر بفهمی 

حرفش رو شنیدم ، تاکیدش رو هم متوجه شدم

اما نتونستم ، نشد.

برای این نتونستن و این نشدن

خیلی ها رو مقصر دونستم اما تقصیر هیچکس نبود

خودم نتونستم ، همه اش پای خودم بود. 

تو حرف اون آدم رو گوش بده ، 

تا مثل من و اینقدر دیر به معنی "خیلی کوتاه" نرسی .

بعد از گفتن این حرف ها دست هام رو ول کرد

و " خیلی کوتاهش " برای همیشه براش تموم شد .


| هیوده سالگی به بعد / پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

قفل خراب

۲۰
مرداد


امان از قفلهای خراب

داشتم با قهر می رفتم

چمدان باز شد

قاب عکسش افتاد.


| مجتبی خسروی |

  • پروازِ خیال ...


چرا ز هم بگریزیم؟ راهمان که یکی‌ست!

سکوتمان، غممان، اشک و آهمان که یکی ست!


چرا زهم بگریزیم؟ دست‌کم یک‌عمر

مسیر میکده و خانقاهمان که یکی‌ست!


تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب

هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکی‌ست!


تو از سلاله‌ی لیلی، من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم، اشتباهمان که یکی ست!


من و تو هردو به دیوار و مرز معترضیم!

چرا دو توده‌ی آتش؟ گناهمان که یکی‌ست!


اگرچه رابطه‌هامان کمی کدر شده است

چه باک؟ حرف و حدیث نگاهمان که یکی‌ست...!


| محمد سلمانی |

  • پروازِ خیال ...


مادرم سه قانون داشت:  

عاشق شو

عاشق بمان

و عاشق بمیر


بابا می خندید

و مثل تمام مردهای آن روزی

عشق را کیلویی چند صدا می زد

خواهرم

قانون اول را خیلی دوست داشت

آنقدر زیاد

که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب

چند بار مرورش میکرد

تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش


برادرم دومی را

مادرزادی عاشق بود

گنجشک های لب ایوان را

" خاتون " صدا می کرد

و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت...

" بانو "


و حوض حیاط

چقدر شبیه قانون سوم بود

هیچ وقت آب نداشت

ولی از هر طرف که نگاهش می کردی

دو ماهی سرخ را

همیشه تویِ ذهنش می رقصاند


من اما  

آدمی بودم " قانون مدار" 

عاشقت شدم

عاشقت هستم

و این عشقت...

راستی من

چند وقتی هست که مُرده ام


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

چشم بد

۱۷
مرداد


گفتم به دعا که چشم بد دور از تو

ای دوست مگر چشم بدت من بودم؟


| ابوسعید ابوالخیر |

  • پروازِ خیال ...


اگر یک روز آن چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، 

چمدانت رو ببندی و بی‌خبر، و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی پشت سرت را هم نگاه نکنی‌

برو...با خیال راحت این کار رو بکن...مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد!

ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند...

چه شد ؟؟؟ مگر مُردیم ؟؟؟ 


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

بی حسی

۱۷
مرداد


همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت...اگه می خندید از ته دل بود... اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد... 

نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...

نه جایی می رفت ؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد

یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش

دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود

یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...نذاشت بپرسم درگیر چی...گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :خیلی...بی روح شدی...چی شد اون همه احساسات؟

پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت... دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ... نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!

وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه...یه اتفاق و این همه بی حسی..فقط یه شب تا صبح طول کشید!


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


خیلی با عجله از خونه زد بیرون

چند دقیقه بعدش بهم پیام داد

_گفت : هنوز خونه ای؟

_گفتم : چطورمگه؟ چیزی جا گذاشتی؟

_گفت : آره

_گفتم : چیو؟

_گفت : تو رو...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


بعضی ها را نوشتم ؛

شعر شدند!

بعضی ها را نتوانستم بنویسم ،

اشک شدند!

بعضی ها را اما ؛

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت!

آنها را فقط زیستم...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


چشمم غروب صحنه‌ی کوچ پرنده هاست

بر گونه ام هبوط غم انگیز شبنم است 

این آسمان که از تن من کسر می‌کنید

بی شک برای پر زدنم وسعتش کم است


دور تنم هراس پریدن تنیده اید

بال و پر زنانگی‌ام را بریده اید

دورم هزار مرتبه زندان کشیده اید

آزادی ام چقدر مه آلود و مبهم است


در آینه زنی ست که می‌ترسد از خودش

بر شانه اش مزارع خنجر نشسته اند

در آینه به صورت خود چنگ می زند

کابوس و واقعیت و افسانه در هم است؛


"حوا منم که سرکشی از من سرشته شد

مریم منم، که پاکی ام از قبله ها گذشت

یوکابدم* که نیل به دلشوره ام گریست

هاجر منم که گریه ی من بغض زمزم است..."


اما حقیقت آنچه شما دیده اید نیست!

"مریم منم، که تهمت بی جا شنیده ام

حوا منم که رانده شدم از بهشت تو"

این  قصه سال هاست گرفتار ماتم است


دختر شدم که سرزنشم پاکدامنی ست

تا زن شدن که ارزش من بچه آوری ست

مادر شدم که کودک من سهم دیگری ست

هرکس مرا زمین زده در شرع محرم است


در شهر پرسه می‌زنم و درد می‌کشم

در کوچه راه می‌روم و گریه می‌کنم

در خانه چای می‌خورم و ضجه می‌زنم

سهم من از زنانگی ام یک جهان غم است


ایمان بیاورید ، به زخمی که می‌زنید

ایمان می آورم که خدا رفته قبل ما

این جا فقط خودت به خودت فکر میکنی

این بی کسی برای دلم مثل مرهم است


دیگر فقط تو مانده ای و زخم های من

حالا نشسته ام به تماشای رفتنت...

تردید کرده ای که نمیرم! ولی برو

این ضربه محض مردن من...آه!محکم است


| اهورا فروزان |


*یوکابد: نام مادر حضرت موسی


  • پروازِ خیال ...

بی حد و حساب

۱۲
مرداد


نشسته بود خیره شده بود به دستاش.

گفتم: "باز چه مرگته؟!"

نفس عمیقی کشید؛ با بغض گفت:

"یه بار که دستامون چفتِ هم بود بهم گفت میدونی چقدر دوستت دارم؟! اندازه ی انگشتای دستای همه ی آدمای دنیا، میدونی چقدر میشه؟! هشت میلیارد آدمه و دوتا دست و ده تا انگشت و اووووووو...اصلا حد و حساب نداره که، بی حد و حساب دوستت دارم دیوونه!

موقعی که داشت می رفت نگفتم کاری به اون همه آدم و دستای غریبه شون ندارم، ببین منو!

اگه بری این دستا اون قدری خالی میشن که هیچکس از بین این هشت میلیارد نفر نمیتونه کاری برای حسرتشون  کنه!

نگفتم و رفت! گفتن و نگفتنم فرقیم نداشت، رفتنی رو غل و زنجیرشم کنی یه راهی برای نموندن پیدا میکنه...

گاهی وقتا که حرفاش یادم میفته زل میزنم به دستایی که برای بار آخرم نشد که دستاشو بگیره، با خودم فکر میکنم یعنی از بین اون آدمایی که میگفت، الان دستاش قفل شده توو دستای کی و داره توو گوش کی از دوست داشتنی میگه که حد و حساب نداره؟!"


| طاهره اباذری هریس |

  • پروازِ خیال ...


هربار به تو فکر می کنم ، 

یکی از دکمه هایم شل می شود 

و انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود 

که در شعرهایم نمی گنجد 


 کافیست تو را به نام بخوانم 

تا ببینی لکنت ، عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لبهای من 

دنیا را به حاشیه می برد 


دوستت دارم ، 

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی که بخاطر تو شعر می شود 

دوستت دارم با صدای بلند 

دوستت دارم با صدای آهسته 

دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من 

که نه سقط می شود ، نه بدنیا می آید 


| لیلا کردبچه |

  • پروازِ خیال ...

آدم زخم است

۱۱
مرداد


خنده ، بخیه است.

بوسه ،  بخیه است.

فراموشی ، بخیه است.

مهربانی ، بخیه است.

آدم ، بی بخیه متلاشی می شود!

آدم ؛

زخم است..


| طاهره خنیا |

  • پروازِ خیال ...


ارگ بم بودی و با خشت تنم ساختمت

مثل یک پرچم ِ افتاده، بر افراختمت


خاستم "داشتنت" را به دلم قول دهم

ناگهان ساده در آغوش خودم باختمت


بغض، سِیلی شد و ما بین من و چهره‌ی تو

آنچنان پرده در انداخت که نشناختمت


با همه سردی و بی‌حوصله‌گی‌هات هنوز

از دل ِ خاطره‌ها، دور نینداختمت


غزلم با تو ردیف است، خدا می‌داند

جبر ِ محض است که در قافیه پرداختمت


| م هاشمی هخا |

  • پروازِ خیال ...


همین روزها تمامش میکنم!

دوست داشتنت را میگویم...

اصلا نمیگذارم شبیه زن های دیگر شوم

همان هایی را میگویم که در آستانه چهل سالگی هنوز هم اسیر زندان خاطرات بیست سالگیشان هستند

و با عذاب وجدان اینکه هم سقف یکی هستند و دلشان پیش دیگری ست دست و پنجه نرم میکنند...

همان هایی که با گذشت سالها باز هم

وقتی در رستوران یا ماشین همسرانشان به طور اتفاقی همان آهنگ قدیمی مشترک را میشنوند تا هفته ها در لاک خودشان فرو میروند

و به جای لذت بردن از بهترین روزهای میانسالیشان مدام بغضشان را برای کسی فرو میخورند که برایشان تره هم خرد نکرده است!

من دلم میخواهد آن روزها شاد و پر از امید به زندگی باشم؛

همسرم را مدام غافل گیر کنم

و هر روز آنقدر برایش مهربان باشم که گویی روز اول زندگیمان است...

دلم میخواهد بیست سال بعد وقتی مرد آن روزهایم دستم را میگیرد و میگوید دوستم دارد

چشم هایم ستاره باران شود و عضلات صورتم به حالت خنده کش بیایند!

آه نکشم و از ته دل بگویم که

من بیشتر  " بهترین اتفاق زندگیم "

نه اینکه بر حسب وظایف همسری و صرفا فقط برای اینکه پدر بچه هایم است به لبخند زورکی ای اکتفا کنم...

من اشک هایم را در همین روزها میریزم

آنقدری که برای همیشه خودت هم همراهشان از چشم هایم سقوط کنی...

ابدا اجازه نمیدهم اثری از علاقه ام به تو در روزهای چهل سالگیم باقی بماند

که عمری حسرت خوردن برای بی لیاقتی کسی که میتوانسته اما نخواسته باشد حماقت محض است...


| رکسانا احمدشاهی |

  • پروازِ خیال ...

مردم می فهمند

۰۸
مرداد


مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عاشقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خاطرات شان را منتشر نکنند؟


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” 

قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. 

چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر” خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.” عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. 

فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. 

نوشته بود “عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است....


| رویای تبت / فریبا وفی |

  • پروازِ خیال ...


هرچه شیشه ها را پاک می کنم

ابرها کنار نمی روند!


هرچه به گلدان ها آب می دهم

برف ها آب نمی شوند!


چرا هرچه چشم ها را می بندم

این قصه به آخر نمی رسد


چرا برای مردهای شهر هیچ اتفاقی نمی افتد؟

چرا راه ها کوتاه نمی آیند؟!

دنیای عجیبی ست!

هرچه بیشتر خودم را در آینه می بینم

بیشتر دلم برای تو تنگ می شود.


| چند کلمه قرمز روی آینه / ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...


خوردی خوردم، تو خون من، من دم تو

بُردی بُردم، تو جان من، من غم تو

دانم که نخواهی و، نخواهم هرگز

ای جان و جهان، تو کام من، من کم تو!


| رضی‌الدین نیشابوری |

  • پروازِ خیال ...


دو بار زیسته بود !

یک بار بر بالهاى اندوه سوار وُ 

یک بار،

بالهایش از اندوه !


دو بار زیسته بود،

یک بار شبیهِ خودش وُ

یک بار در کشمکشِ خود بودن !


دو بار زیسته بود

یک بار عشقى پنهانى داشت وُ

یک بار،

پنهانى، عشقِ کسى بود...


در جزیره‌اى ،

که آدمهایش از درختها کمتر بودند

وَ هر نقطه‌ى آبى، اقیانوسى بود در شعرى،

دو بار زیسته بود وُ اما

هزار بار مردن را چشیده بود !

بر هر روى سکه‌ى زندگى...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...

تا ابد

۰۷
مرداد


اگر...

اگر زنی گفت که تا همیشه دوستت دارد

تو بهترین مردان هستی

و پیش از تو کسی را نداشته است

و پس از تو نیز کسی را نخواهد داشت

گفته اش را باور نکن

زیرا برای زنان یک دقیقه یعنی همیشه ی تا ابد


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


دخترم...

بزرگ ترین آرزویم آرامش توست، و این فقط درصورتی ممکن است که زندگی کردن در لحظه را یاد بگیری!

مثلا وقتی خوشحالی از ته دل بخندی، وقتی غصه داری گریه کنی، وقتی ناراحتی دلیلش را بگویی...

احساس را نباید سرکوب کرد، مریضی می آورد! پریشانی می آورد...

دخترم!

گاهی دنیا بی رحم تر از آن میشود که فکرش را بکنی. و این همان وقتی است که همه ی توانش را جمع میکند تا تورا به زانو دربیاورد...

برای ایستادنت بجنگ!


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

تنهایی من

۰۶
مرداد


تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت

یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت


تنهایی من بوی رفتن، طعم مُردن بود

تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود


بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد

وقت نوشتن دست هایم را فلج میکرد


بعضی زمان ها دردسر میشد، زیادی بود

بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود


در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید

تنهایی من با زنانی مُرده می خوابید!


تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود

غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود


گاهی شبیه تُنگِ بی ماهی کدر میشد

گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد


گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود

گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود


گاهی شبیه برّه ی ترسیده ای می شد

یا خاطرات گرگ باران دیده ای می شد


هربار یک آیینه می شد، روبرویم بود

هربار مثل استخوانی در گلویم بود


گاهی مواقع داخل یخچال می خوابید!

بعضی زمانها پشت هم یک سال میخوابید!


با زخمهایم بحث می کرد و نظر می داد

از مکث صاحبخانه پشت در خبر می داد!


گاهی مواقع بچّه می شد، کار بد می کرد!

هی فحش می داد و دهانم را لگد میکرد


گاهی فقط یک سایه ی بی رنگ و لرزان بود

مانند دود تلخ یک سیگار ارزان بود


بعضی مواقع یک سلاح آتشین می شد

بعضی زمانها در دلم میدان مین می شد


مانند مویی داخل لیوان آبم بود

مانند نعشی زنده روی تختخوابم بود


هردفعه در حمام چشمم را کفی می کرد!

دیوانه می شد، بحثهای فلسفی می کرد!


بعضی زمان ها زیر تختم سایه ای میشد

یا بی اجازه عاشق همسایه ای می شد!


بعضی مواقع مثل یک کبریتِ روشن بود

مانند یک چاقوی ضامن دار در من بود


در گوش من از گریه ی افسرده ای می گفت

از غصه های جنّ مادر مرده ای می گفت!


هربار در خاکستر سیگار من پُر بود

چون سکه توی جیب کت شلوار من پُر بود!


بعضی مواقع مست می شد، بد دهن می شد

توی صف نان، عاشق یک پیرزن می شد!


به عابران هی ناسزا می گفت و چک می خورد

از بچه های کوچه ی پشتی کتک می خورد ...

.

گاهی امیدی، شانه ای، سنگ صبوری بود

گاهی سکوتِ خودکشی بوف کوری بود


تنهایی من تیغ سرخی توی حمام است

تنهایی من زخمِ شعری بی سرانجام است


تنهایی ام در های و هوی کوچه ها گم نیست

تنهایی من مثل تنهایی مردم نیست ...


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...

ترسِ عوض شدن

۰۶
مرداد


سرشٌ با لبخند برگردوند و به قابِ چوبیِ قهوه ای رنگی که اطرافش با کاشی هایِ ریزو رنگارنگ پوشیده شده بود چشم دوخت.

_" این قابٌ میبینی؟! اینو روزای اولی که تازه باهم آشنا شده بودیم بهم هدیه داد . روزیکه اومد پیشم تا اینو بهم هدیه بده دستاش پر از زخم بود میگفت خودش این قابٌ درست کرده ، کاشیای رنگارنگشم ازینور اونور جَمع کرده و با دستایِ خودش به تیکه های کوچیک درآورده و اینو ساخته ، میگفت اولین عکس دونفرمونو وقتی عاشقم شدی میذاریم تو این قاب ..."

وقتی اینکارو کرد انقدر بنظرم رمانتیک اومد که نتونستم مقاومت کنم ، تا قبل از اون عاشقش نبودم یَنی با نگاهِ اول دِلمو نبرده بود اما میدونست چجوری ویرونَم کنه ، کم کم اومد و موندنی شد و اولین عکس دونفره ی بعد از عاشق شدنمو گذاشتیم تو اون قاب.

از  جاش بلند شد ، قابٌ از دیوار برداشت و ادامه داد "اما بعد از اینکه بِهَم رسیدیم ..."

هنوز حرفش تموم نشده بود که کلید تویِ قفل در چرخید و در باز شد .

صدای سلامِ مردونه تو خونه پیچید.

از جام پاشدم و سلام کردم ، جوابمو داد و رو به همسرش که قاب هنوز تو دستش بود گفت: باز اون قابِ مسخره دستته که ، هشت سال از وقتی برات درستش کردم میگذره هر کی میاد اونو نشونش میدی ...

نگاهِ غمگینِ زن تو کاشی های دور قاب گم شد.

زیاد اونجا نموندم و خیلی زود برگشتم خونه ، فهمیده بودم ماجرا چیه و چرا گاه و بی گاه صدای گریَش تو راه پله می پیچه اما یه چیزو نفهمیده بودم اینکه چرا خیلیا واسه بدست آوردن یه نفر تلاش میکنن اما وقتی بدستش آوردن یادشون میره ازش نگهداری کنن ، یادشون میره این همون آدمه ، همونی که بعضی شبا بخاطرش گریه کردن ، از نبودنش ترسیدن و خودشونو براش به آب و آتیش زدن که داشته باشنش ...

کاش یه روزی همه ی آدما یاد بگیرن بِهَم رسیدن تازه شروعه عشقه نه پایانش 

کاش یاد بگیرن از همون اول خودِ واقعیشون باشن نه یه آدمِ ایده آل که وقتی از داشتنِ عشقشون مطمئن شدن شروع کنن به عوض شدن ....

با صدایِ گوشی حواسم به اطرافم جمع تر شد ، خودش بود پیامک زده بود و از دلتنگی گفته بود . براش نوشتم : دلتنگم نباش چون من الان غم دارم ، غمِ عوض شدنتو ، غمِ اینکه مثلِ مردِ خونه ی همسایه بالایی وقتی بهم رسیدیم بشی اونیکه نمیشه دوسش داشت ، غم دارم دلبر ، غم دارم ...

چیزی که نوشته بودم براش فرستادم ، سرمو به سمت در برگردوندم صدای گریه از راه پله میومد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تو را می خواهم

برای پنجاه سالگی

شصت سالگی

هفتاد سالگی

تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم

تو را می خواهم برای چای عصرانه

تلفن هایی که می زنند

و جواب نمی دهیم

تو را می خواهم

برای تنهایی

تو را می خواهم

وقتی باران است

برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی

نیمکت های سراسر پارک های شهر

برای پنجره ی بسته

و وقتی سرما بیداد می کند

تو را می خواهم

برای پرسه زدن های شب عید

نشان کردن یک جفت ماهی قرمز

تو را می خواهم

برای صبح

برای ظهر

برای شب

برای همه ی عمر..


| نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


مادرم می گفت

سرت به کار خودت باشد

و من سرم به کارم بود

سرم به کار خودم بود

که نفهمیدم تو عاشقم هستی

سرم به کارم بود

که نفهمیدم مادر بیمار است

پدر پیر شده 

و درخت گوشه ی حیاط میوه نمی دهد!

حالا زنی کاملم

از بیست سالگی برگشته ام

که جواب سلامت را بدهم

ولی...

تو رفته ای

مادر مرده 

و جهان از کنارم گذشته است!


| فریال معین |

  • پروازِ خیال ...


من می‌توانم

جای سیگار، نقاشی بکشم

با دوغ مست کنم

با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم

و به جای تو

بالشتک دوران کودکی‌ام را در آغوش بگیرم.

تو برای فراموش کردن کسی که بی‌نظیر

دوستت داشت

چه خواهی کرد؟

 

| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

زن ضعیف نیست

۰۵
مرداد


میگویند زن جنس ضعیف است، باور نکن دخترم!

زن ها همیشه قوی تر از مرد ها بوده اند...

شجاع تر، قدرتمند تر، باهوش تر...

زن ها فقط یک نقطه ضعف بزرگ دارند، که همیشه همه چیز را قربانی اش میکنند و آن چیزی نیست جز "عشق"

دنیا را هم که به نامشان کنی باز هم یک نفر را میخواهند تا به او تکیه کنند، میخواهند کسی دوستشان داشته باشد، میخواهند دیده شوند...

میخواهند برای یک نفر خاص مهم باشند...

بعدها برایت مینویسم که "عشق" برای زن ها هم نقطه ضعف است، هم نقطه ی قوت...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


حیاط خانه‌ی ما را معطّر می‌کنی یا نه ؟

اتاق کوچک ما را منوّر می‌کنی یا نه ؟


بگو ای چشم و ابروی تو مضمون دو بیتی‌ها

به قدر یک غزل با شاعرت سر می‌کنی یا نه ؟


شرابی نیست در این خانه اما جرعه شعری هست

دو بیت آتشین دارم، لبی تر می‌کنی یا نه ؟


فقط عاشق غزل را در میان اشک می‌گوید

هنوز این صفحه نمناک است، باور می‌کنی یا نه ؟


چنین بی‌دل شدم تا گوشه‌ی ذهن تو بنشینم

هنوز اشعار بیدل را تو از بر می‌کنی یا نه ؟


چه دستی می‌کشی روی سر گل‌ها ! ... بگو آیا

گلی را با دلی عاشق ، برابر می‌کنی یا نه ؟


تو با نامهربانی هم قشنگی، پس نمی‌پرسم

کمی با من دلت را مهربان‌ تر می‌کنی یا نه ؟


| هـ دو چشم / قاسم صرافان |

  • پروازِ خیال ...


رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی میخوای؟»

گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم». خندید ، خندیدم.

گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟»

گفتم « پیچ پیچی » خندید ، خندیدم. دیدم اهل دله ، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت.

گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین،همین الانم دنبال دلیلی» خندید،خندیدم.

گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد.

یه ذره از موهات بیرون بود، تاب میخورد. دووم نیوردم ، دیوونه شدم».

گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش.

پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم.

گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده».

سرمو برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره.

سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد.

انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. 

ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده...

شهرزاد،

روسری رقصنده با باد،

میروی در یاد،

میشوی غمباد.


| لئو |

  • پروازِ خیال ...


آخرین بار

که به مادر نشانت دادم؛

گفت: «همین را کم داشتیم!»

حالا رفته‌ای و باز

تو را کم داریم...

‌‌

| امید اصغری |

  • پروازِ خیال ...


به همین دلخوشم

که هنوز دلواپسی هایم را بلدی

وقتی دلم می گیرد

بی آن که بگویم پنجره را باز می کنی

وقتی باران می بارد

در لیوان خودت برایم چای می ریزی و

پرده را کنار می زنی

برای دست هایم نگرانی

وقتی می لرزد و سکوت می کند و

نگاهت را با بی قراری ام هماهنگ می کنی.

من همین را در تو می پرستم

که اگر بخواهم عکس روی دیوار را بر می داری

حتی اگر لبخند سحرانگیزت را قاب گرفته باشد.

تو خوب می دانی

جز من کسی نباید اسیر جادویت باشد…

به من فرصت بده

تا در کنار تو ناشکیباترین عاشق جهان باشم.


| نیلوفر لاری پور |

  • پروازِ خیال ...


از زمانی که به یاد دارم انتخاب درست را بلد نبودم

یعنی اینطور بگویم هر وقت برای خرید به بازار می رفتم شاهکار به خرج می دادم ! 

مثلا برای خرید پیراهن که می رفتم؛ چشمم به پیراهن بر تن مانکن می خورد 

هم رنگش را می پسندیدم هم طرحش را ؛ همان لحظه تصمیم به خریدش می گرفتم و تمام...

به خانه که می رفتم تازه می فهمیدم چه شاهکاری به خرج داده ام 

پیراهن را تنم می کردم

گاهی برایم تنگ بود و گاهی بر تنم زار می زد!

اگر هم اندازه بود رنگش به پوست من نمی آمد

یعنی همیشه یک جای کار می لنگید

سعی می کردم با همه چیزش کنار بیایم ولی چه کسی از دل من خبر داشت

چه کسی می دانست که به اجبار به هم چسبیده ایم! 

تا یک روز که دوباره خرید کنم و...!!!!!! 

نه اینکه پیراهن بد باشد نه...

فقط به من نمی آمد...

فقط برای من ساخته نشده بود

این روز ها فکر می کنم خیلی از آدم هایی که وارد زندگی ام شده اند، برای همین انتخاب های اشتباه ست

در نگاه اول بهترین انتخاب ممکن هستند

صفر تا صدشان را می پسندی

ولی وقتی به دستشان می آوری حقیقت آشکار می شود 

حقیقتی که قبول کردنش سخت است...انتخاب اشتباه!

سعی می کنی با همه چیز کنار بیایی ولی چه کسی از دلت با خبر است؟  

یک روز می رسد حقیقت را قبول می کنی و همه چیز تمام می شود... 

نه اینکه آن ها بد باشند ، نه اینکه مشکل از آن ها باشد...نه... 

فقط برای هم ساخته نشده ایم

فقط به هم نمی آییم.


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...

لب هایم

۰۴
مرداد


باید لب هایم را بردارم

ببرم

جایی پنهان کنم

مثلا در گاوصندوق پدر

یا قابشان کنم بکوبم به دیوار

نمی دانم

شاید بگذارمشان

درون بوفه ی مادر

کنار چراغ قدیمی جهیزیه ی مادر بزرگ

بلاخره چیزی را که تو بوسیده باشی

چیز مهمی ست!


| نیاز خاکی |

  • پروازِ خیال ...

خوشبختم

۰۴
مرداد


« الحمدالله الّذی ... » وقتی تو را دارم !

یک وصله ی بی رنگ بر مویم نمی چسبد 

آنقدر خوشبختم که در این روزها دیگر 

هرچه خدا را شکر می گویم نمی چسبد !


| یاسر قنبرلو |

  • پروازِ خیال ...


ماه از پنجره کوچید

بهار از درخت

گوزن از قصه

و شعری که می گفتم

دیگر ادامه نیافت

همه چیز تمام شد

سوار قطار شدی و رفتی

حالا باید

در شهری دور باشی

در قلب من چه کار می کنی!؟


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


زن های معمولی را بیشتر درک کنید!

زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!

یا کفش 7سانتی پا کند،

او معمولی است،

با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!

زن های معمولی را بیشتر دوست بدارید،آنها دلشان را هرجایی جا نمیگذارند. 

شاید سالها عاشقتان باشند

اما به زبان نمی آورند تا به عشقشان اعتراف کنید!

معمولی ها بهترند،

بدون حاشیه،

بلد نیستند یک چیپس را با ده گاز بخورند، در عوض پایه ی صبحانه های روز جمعه تان هستند!

این زن ها موی سرشان را خودشان میبافند،

نه از سر دلبری و دلدادگی، از سر  آراسته بودن ظاهرشان!

زنی که ناخن های لاک زده ندارد،

اما رنگین کمان دلش را برای روز های مهتابی با تو بودن کنار گذاشته است!

این زن ها خیلی دوست داشتنی اند،

چون تو را برای خودت میخواهند

نه عاشق جیبتان میشوند،

نه دل باخته لکسوز زیر پایتان هستند!

اینها همان هایی هستند که حاضرند زیر باران بی چتر با معشوقشان قدم زنند!

زن های معمولی، ساده اند!


| مائده نواب |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

هیچ چیز خوشحالم نمی کند

نه زیبایی زنان

نه آواز کوچه_گردی که از عشق می خواند

و نه حتی شوق بی امان کودکان در کوچه!

آیا تباهی می تواند همین باشد؟!


من رو به یزالم

رو به پوسیدگی

و پوسیدگی ابتدا از دندان ها شروع می شود

وقتی در آستانه ی چهل سالگی

جوانی ات را آرام و صبور

در گورستانی از گذشته ای نافرجام

به خاک می سپاری!

موهای سپید، یعنی پوسیدگی رنگ

سنگینی گوش، یعنی پوسیدگی صدا

و خستگی چیزی نیست 

جز پوسیدگی انتظار...


انگشت های دستم...!

همان ها که دوستشان داشتی

که آنها را چون گل ها می پنداشتی!

و آیا لرزش دست...

بی شباهت به پژمردگی گل ها نیست؟


لب هام

همان ها که تنها از آن تو بود

گاهی برای خوانش شعر

و بیشتر... بوسیدن!

که از نظرت بسان چشمه ای زلال بود

و خشکی لب

بی شباهت به ترک های جا انداخته در کویر نیست؟


پاهام

آنها را هم دوست می داشتی

هر گام ما باهم

تکراری نُتی زیبا بود در پیاده رو

و تو آنها را سپیدار می خواندی

رقص و برگ و باد و آواز

یادت هست؟

و فسردگی پا آیا

بی شباهت به درختی که موریانه ها را سیر می کند نیست!؟


محبوبم

هیچ چیز خوشحالم نمیکند

و هر تکه از تنم

تنها و بی سرانجام

به مرگی تدریجی فکر می کند

تنها قلب

تنها قلبم است که همچنان در حال تپیدن است

و گاه از خویش می پرسم

این تنها جایی ست که محبوبم دوست نداشت

تا بتوانم مرگ را به شکلی کامل و مستدام

تا آخرین لحظه ی زندگانی ام تماشا کنم.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


کسی که اسلحه اش را پر می کند

نیمی از مرگ را رفته است

کسی که ساکش را می بندد

نیمی از راه را

و کسی که در باران ایستاده است

نیمی از تنهایی را

بارها در واژه های دو نفره چرخیده ام

اما تنهایی از ماشین لباسشویی کم نشده است

از میز آشپزخانه

و تختی که نامش را فراموش کرده است

همۀ ما تنهاییم

و پرواز دستۀ کلاغ ها به وجدمان می آورد.


| محمدصابر شریفی |

  • پروازِ خیال ...


تو شبیه نسیمی تو موهام

مث یه اتفاق ِ ممنوعه

هیجان ِ شنیدن ِ آژیر

رد شدن از چراغ ِ ممنوعه


تو مث طعم ِ اولین رژ ِ لب

توی دلشوره‌ی بلوغ ِ منی

مث شعرای یه زن ِ عاصی

مردی اما مث فروغ ِ منی


عشق ممنوعه‌تُ نمی‌شه نخواس

مث سیگاری واسه زندانی

بکر ِ بکری مث لباس ِ عروس

تن ِ یه دختر ِ دبستانی...


| احسان رعیت |

  • پروازِ خیال ...

ما دختر شدیم

۰۳
مرداد


ما دختر شدیم تا طره طره شب را به دستان قدرتمند معشوق بکشانیم...

دختر شدیم تا چین چین دامنمان امن ترین جای دنیا باشد 

برای سری که پر از دردسر است...

دختر شدیم تا 

سمبل زیبایی و احساس 

سمبل رقص و طراوت،

و پر از شور و اشتیاق برای عاشق بودن باشیم

صورتی ترین احساسات دنیا از آن ماست

اصلا بهار آغاز نمی شود 

مگر آن روزی که دختری 

جلوی آینه لب هایش را همرنگ توت فرنگی کند

یا زیر درختانی که به عشق آذین بسته شده اند

شکوفه های گیلاس را لای موهایش بکارد...


| لیلا خوشنویس |

  • پروازِ خیال ...


یک روز به خانه برمیگردی،

در حالی که خودت را در خانه ی مردی که دوستت ندارد جا گذاشته ای...

فراموش کرده ای چطور باید گریه کنی،

دست هایت را گشوده ای

تا کسی که نیست را در آغوش بکشی!

آینه ها تو را انکار می‌کنند

و فکر میکنی به اینکه

دلت بیشتر از هر کسی

برای خودت تنگ می شود...

چیزی جز نفس کشیدن برایت نمانده...

و هربار که عطری آشنا

جنازه ای را از زیر خرابه های خاطراتت بیرون میکشد

لبخند میزنی و میدانی...

زنی که دست به قتل عام موهایش زده است چیزی برای از دست دادن ندارد.


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

من تو را

۰۳
مرداد


کاش می توانستم

در یک دوستت دارم

کلمات بیشتری به کار برم!

مثلا می شد نوشت

من تو را

دوستت

باران دارم

گریه دارم

ابر دارم...


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


نظم اعداد به هم ریخته از رفتن تو

یک نفر رفته، ولی هیچکسی اینجا نیست...!


| صبا سالاری |

  • پروازِ خیال ...

چقدر دیر

۰۲
مرداد


چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم

توی خیابان با هم روبرو می شویم.

تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری 

فقط کمی جا افتاده تر شده ای...

قدم هایم آهسته تر می شود...

به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!

درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...

و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.

هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...

تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...

می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!

می دانم به چه فکر می کنی!

من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!

چقدر دیر کرده ای!

چقدر دیر ایستاده ام!

چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم

قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...

تو اما هنوز ایستاده ای...

خداحافظی‌ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشت‌ها بدترند. 

حضور عینی انسان نمی‌تواند با سایه‌ درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!


| آدم‌کش کور / مارگارت آتوود |

  • پروازِ خیال ...


دوست داشتن زن‌ها،

ما را از ماندن زیر باران نجات می دهد

از فراموش کردن عطر گل‌ها

از غرق شدن در تاریکی ...

مردان،

اگر به موقع نگریند

حرف زدن را از یاد می‌برند

و اگر دوست نداشته باشند

به سنگ‌هایی فرسوده و غمگین تبدیل می‌شوند...


تو مرا بوسیدی

و گیاه کوچکی در پیراهنم شکفت!

از آن روز نام سنگین ابرها را فراموش کردم

و روزهای بلندِ آفتابی

به خواندن منظومه‌های غنایی

و قدم زدن‌های طولانی

و حرف زدن با پنجره‌ها گذشت...


سنگ بزرگ تنهایی‌ام را برداشتی

گاهی زیر سنگ بزرگ تنهایی گلی کوچک می روید!

کاشفان بزرگ

ریشه‌های اندوه را در من جسته‌اند

ریشه‌های ریواسی مِه زده

که به دامنه کوهستانی بلند چنگ زده است

و رها نمی کند ...


| سید رسول پیره |

  • پروازِ خیال ...

آهنگ بیگانه

۰۲
مرداد


برایش مثل آهنگى ام 

به زبانى بیگانه 

دیوانه وار دوستم دارد و 

درکم نمى کند.


| مهسا مجیدی پور |

  • پروازِ خیال ...

Next

۰۲
مرداد


+ کریس جانسون: «یه نقاش ایتالیایی هست اسمش کارلوتیه و اون...هوم

اون زیبایی رو اینطور تعریف کرده:

اون میگه زیبایی مجموعه‏ ای از اجزاییه که آنچنان باهم هماهنگ هستن 

که نیازی نیست چیز دیگه ‏ای بهشون اضافه بشه، 

برداشته بشه و یا جایگزین بشه، 

و این چیزیه که تو هستی...تو زیبایی...»

+ لیز: «واو!»


Movie : Next

  • پروازِ خیال ...


دو سوُّم بدن ما؛

آب است

یک سوُّم آن؛

خشکی

ما جزیره آفریده شده ایم

دور از هم....


| عبدالصابر کاکایی |

  • پروازِ خیال ...


زن مانند مرد نیست

او برای تغییر دنیا

دست به کارهای آنچنانی نمی زند

گوشه ی مبل را می گیرد

و دو انگشت می برد عقب تر.


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دلت بگیرد و ...

۰۱
مرداد


دلت بگیرد و جلوی آینه بایستی و زخم هایت را مدام بو بکشی

دلت بگیرد و به جادّه بزنی و جادّه هم لج کند و دلتنگی ات را کِش بدهد

دلت بگیرد و تمام چراغ ها قرمز شوند و تمام تابلوها همه علامت ایست

دلت بگیرد و تنت نباشد و به حسرت یک بوسه در خودت مدام بمیری

دلت بگیرد و نباشی و هر ثانیه درون هر قطره ی اشکت دست و پا بزنی و غرق هم نشوی

دلت بگیرد و هیچ کس تو را نفهمد و باز دوباره دلت بگیرد 

این روزها من

آنقدر تنهایم که صدای فندکم مدام به تنهایی ام طعنه ای میزند و 

این منم که فقط طی میکنم ثانیه های بی تو بودنت را

این روزها من آنقدر تنهایم که مرگ انگشت وسطش را نشان زندگی ام می دهد 

و با کنایه و یک لبخندی ملیح ، از روزهایی که فقط زنده بوده ام و زندگی نکرده ام عبور میکند

این روزها من واقعا تنهام.


| علیرضا بهجتی |

  • پروازِ خیال ...

بی خداحافظی

۰۱
مرداد


خونش بند نمی آید

معشوقه اش

سال ها پیش

بی خداحافظی

گوشی را " قطع " کرد.


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...

گره کور

۳۱
تیر


گره کور شنیدی؟ دل من با دل تو

فاصله دور، شنیدی؟ تن من از تن تو


| راحیل نیکفر |

  • پروازِ خیال ...

صراط عشق

۳۱
تیر


از خیلی ها شنیده بودم و خیلی جاها خوانده بودم ، آدم ها موجودات غیر قابل تغییر و لجبازی هستند که هیچوقت نمیشود روی تغییر دادنشان حساب کرد ، من اما فکر میکنم "عشق" این اعجوبه ی ناشناخته قدرت انجام هرکاری را دارد ، اگر نداشت این همه آدمِ عاشق برای رضایت معشوقه ی شان عوض نمیشدند ، از تیپ و رنگ لباس گرفته تا بعضی اخلاق ها و رفتارها که گاهی حتی مادران هم از تغییرشان ناامید میشوند ، مثلأ خود تو ، چقدر برای اینکه بیشتر دوستت داشته باشم آبی پوشیدی و مدل موهایت را عوض کردی ، یا برخلاف میلت آهنگ های مورد علاقه ی مرا گوش دادی و شعرهایی که دوست داشتم از حفظ برایم خواندی ، راستی تو که از بعضی غذاها بدت می آمد چرا همیشه چیزهایی که من دوست داشتم با اشتها میخوردی و حرفی نمیزدی؟!! از خیس شدن هم بدت می آمد اما تمام روزهای بارانی که کنارت بودم بدون چتر می آمدی زیرباران و برایم شعر سهراب را زمزمه میکردی و از لباس خیس به تن چسبیده و موهای بهم ریخته أت چندشت نمیشد .

یا منی که لجبازترین دختر فامیل بودم بخاطر تو خیلی هارا از زندگی أم حذف کردم ، طرز لباس پوشیدنم را مطابق میل تو تغییر دادم ، دیرتر عصبانی شدم ، کمتر آرایش کردم ، فوتبال دوست نداشتم اما بخاطرتو ...

میبینی عشق چه قدرتی به آدم میدهد؟! یکهو پا میگذاری روی تمام چیزهایی که سالها راضی به تغییرشان نبودی ، هر کسی نداند خودت که بهتر میدانی از چه چیزهایی بخاطر هم دست کشیدیم و به چه چیزهایی علاقمند شدیم .

اصلا همه ی عاشق ها به دست معشوقه هایشان تغییر میکنند

خوب میشوند 

بد میشوند 

پیر میشوند 

جوان میشوند..!

"عشق" قدرت انجام هرکاری را دارد 

حتی تغییر دادن مردها و زن هایی که به هیچ صراطی مستقیم نیستند 

جز صراط "عشق" !!

مارا به صراط عشق بسپارید ، خودمان عوض میشویم.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


برای دوست داشتنت؛

حق انتخابی نداشتم...

دُرست مثل

انتخاب خانواده و ملیتم، 

وگرنه کدام زنِ عاقلی 

عاشق مردی می شود که

دور است،

دیر می آید 

و سخت می گوید " دوستت دارم ! "


| ساینا سلمانی |

  • پروازِ خیال ...


ما مردها

ویرانیم

از صدایمان بفهمید

وقتی بم است.


| آباعابدین |

  • پروازِ خیال ...


یه بار نسرین بهم گفت:«نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟» و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. من بهش گفتم:«دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله» دومیشو نسرین نپرسید، منم نگفتم. 

ولی دلیل دومش خود تویی. دلیلش دستاته که از ترس اینکه نیفتی، هربار قفل میکنی دور شکمم. بعد مجبور میشی سرتو بذاری روی شونه هام که باد به صورتت نخوره. در گوشم هی حرف بزنی و حرف بزنی که حوصله ت سر نره. منکه نمیشنوم چی میگی راستش. من ولی فقط صداتو گوش میدم. قبل از تو از همه ی دست اندازهای شهر بدم میومد. ولی حالا هر دست اندازی یه فرصته برام. فرصت اینکه من محکم موتورو بزنم توی دست انداز و تو محکمتر بغلم کنی. 

هر دفعه هم که میرسونمت دانشگاه بهم میگی:«من همین مسیر از خونه تا دانشگاه رو با بابام ده دیقه ای میام ولی با تو بیست دیقه طول میکشه» بعدم کوله تو میندازی روی دوشت و با عصبانیت میری.

تو فکر میکنی چون موتورم لگنه بیشتر طول میکشه. ولی من هربار از یه مسیر طولانی تر میبرمت که بیشتر برام حرف بزنی، بیشتر بغلم کنی. تو که نمیفهمی، تو آخه همیشه سرت رو شونه هامه که باد تو صورتت نخوره.


| لئو |

  • پروازِ خیال ...


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

مردی زنی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی مردی را دوست داشت


این اتفاق بارها و بارها رخ داد:

زنی و مردی

کسی که 

دوست‌شان داشت را دوست نداشتند.


روزی، روزگاری

اتفاقی افتاد

و احتمالاً همان یک بار بود:

مردی و زنی

همدیگر را دوست داشتند.


| روبر دسنوس |

  • پروازِ خیال ...


دوری و زنده به گوری به هم آمیخته اند

بعدِ تو زندگی من، همه اش خودکشی است

دل سپردن به غزل های غم انگیزِ صفاست 

گوش دادن به صدای نَفسِ چاوشی است 


| یاسرقنبرلو |

  • پروازِ خیال ...

دروغ کوچک

۳۰
تیر


هروقت برای آشتی آمدی

گلویت را صاف کن

جمله ات را با یک "دوستت دارم" شروع کن

یا مثلا "چقدر دلم برایت تنگ شده"

زن ها قرار نیست

سرداران جنگ باشند

یک "دروغ کوچک" کافیست.


| زهرا طراوتی |

  • پروازِ خیال ...


حالا که رفته‌ای، بیا

بیا برویم

بعد مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد

موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب‌هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب‌هایت…

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

 

| گروس عبدالملکیان |

  • پروازِ خیال ...

غنچه

۲۹
تیر


آنقدر درخیالم تو را بوسیدم

که مردم مرا غنچه ای می بینند

که یک بنده خدا را به آن آویختند.


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دیوونگی

۲۹
تیر


داشتم کاج هامو از کوچیک به بزرگ مرتب میکردم اما گوشم بحرفای مامان گرم بود.

- دِ آخه دختر این پسره هم تحصیلات داره هم کارش آبرومندانَس ، با اصالته ، مردِ زندگیه ، ظاهرشم که خوبه ، تو دیگه چی میخوای از یه آدم که بشه همسرت؟!

یکی از کاج هارو از تو قفسه برداشتم و دقیق تر لَمسِش کردم ، بدون اینکه برگردم گفتم :

"دیوونگی " 

مامان که از حرفم چیزی نفهمیده بود نشست رو تخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.

_ دیوونگی .... از کِی تاحالا دیوونگی شده معیارِ انتخابِ همسر؟!

با بغضی که تو صدام شکسته بود گفتم .

_ از همون وقتی که بخاطر طرز فکرم خیلیا بهم خندیدن ، از همون وقتی که عمو گفت رفتارت بچگونه ست ، از همون وقتی که ..... میدونی مامان ، یجایی از زندگی هست که دیگه حالت با اتفاقای عادی خوب نمیشه ، حالت با یه سرویسِ طلا ، با یه لباسِ پرنسسی قشنگ ، با یه گلدونِ لوکسِ گرون قیمت خوب نمیشه ، یجایی از زندگی به چیزای بیشتر ازین نیاز داری ، به یه آدم که به این کاج ها نگه آت و آشغال ، به یه آدم که از نگات بفهمه الان دلت میخواد یه عالمه بادکنک داشته باشی ، دلت میخواد سٌرسٌره بازی کنی ، لباسای جینگول مینگولٌ گل گلی بپوشی ... یکی که نگه زشته ، نگه در شأن ما نیست ، نگه چرا موزیک باکس گوشیت پر از تصنیف و آهنگایِ سنتیِ ، میدونی مامان من نمیتونم یه زندگی داشته باشم که توش فقط لباس بخرم و غذا درست کنم و هفته ای یه کتاب نخونم ، نقاشی نکشم ، از هرچیزی که بنظرم جذابه عکس نگیرم ، نمیتونم طاقت بیارم اگه همسرمم مثل همه ی آدما بهم بگه چرا از درو دیوار و پنجره های مسخره عکس میگیری. میخوام وقتی یه پنجره ی قشنگ دید وایسته بگه بریم عکس بگیریم؟! وقتی یه کتاب جدید خریدم بگه باهم بخونیم؟! وقتی دلم گرفت بگه نون پنیر درست کنیم بریم امامزاده نذری بدیم؟! وقتی به تونل رسیدیم بگه جیغ بزنیم؟! میدونم رویاییه اما صبر میکنم براش ، واسه وقتی که جیغ بزنم و بگم آخه کی مثِ تو پایه ی دیوونه بازی های منه و اون بخنده و من دلم قَنج بره واسه دیوونگیاش ... خیلی قشنگه نه؟!

سرمو برگردوندم و لبخند زدم 

مامان از ذوقِ رویایِ شیرینِ من خوابش برده بود...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تمامِ شهر را هم که قدم بزنم

باز به بازوهایت محتاجم

به یک بغلت که درد را به فراموشی بسپارد

خیلی میخواهمت ...

آن قدر که لب خشکیده آب را

خیلی میخواهمت ... 

آن قدر که پرنده پرواز را

هر صبح با سلامِ تو آغاز میشود

و چه شیرین است بوسیدنِ چالِ گونه هایت

و این قشنگترین بهانه برای سلامِ هر صبحِ من است

و من هر روز تو را

در درونِ لیوانِ رویِ میزِ صبحانه به هم میزنم

و سر میکشم همه ی دوستَت دارم هایمان را 

همیشه باش و بمان 

که تنها تو آرامِ جانِ منی


| علیرضا بهجتی |

  • پروازِ خیال ...


بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست هم باشیم

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج سخنی خوش

محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی ؟

چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد

نمی اندیشی ؟


دوست من باش

دوست من باش

بعضی وقتها دلم می خواهد با تو

بر روی سبزه ها راه بروم

و با هم کتاب شعری بخوانیم

من ، همچون زنی ، خوشبخت می شوم که تو را بشنوم

ای مرد شرقی

چرا فقط مجذوب چهره ی منی ؟

چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی

و عقلم را نمی بینی ؟

من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم

چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی ؟

چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی ست ؟


دوست من باش

دوست من باش

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری

و کاخها را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی

و کلیدهای ماه را به من ببخشی

نه، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سرگرمیهایم کوچکند

دلم می خواهد ساعتها

ساعتها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم

دلم می خواهد وقتی که اندوه در من ساکن می شود

و دلتنگی به گریه ام می اندازد

صدای تو را از توی تلفن بشنوم


دوست من باش

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبارعاشقانه خسته شده ام

دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد

تو را به خدا

مرا که می بینی حرف بزن

چرا مرد شرقی

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند ؟

چرا مرد شرقی

زن را مثل یک تیکه شیرینی

و جوجه کبوتر می بیند

چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند

و به خواب می رود ؟

 

| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


می‌گویم «قول داده بودی.» سرم را بالا نمی‌آورم تا بتوانم همین یک جمله را بگویم. قاشق و چنگال را از توی لیوان آب جوش برمی‌دارد و با دستمال کاغذی خشک می‌کند. می‌گوید «من باید تا سه خونه باشما. بخور، به منم زهرمار نکن.»

یک تکه کباب جدا می‌کند، دو پر ریحان می‌گذارد کنارش و می پیچد لای نان لواش. «نمی‌خوری منم نخورم؟» با ساقه‌های بلند ریحان ور می‌روم. آدمِ توی مغزم داد می‌کشد نه قول نداده بود. هی می‌گردد توی کله‌ام‌ و عکسِ جاهایی که با هم رفته بودیم را نشانم می‌دهد.

اولین قرارمان، پارک ساعی بود. دو طرف قفس مرغ عشق ها ایستاده بودیم و برای هم شکلک در می‌آوردیم. چند ماه بعدش رفتیم برج میلاد. با انگشت شست و اشاره همه چی را اندازه می‌گرفت. خانه‌ها، ماشین‌ها، آدم‌ها. می‌گفت «از این بالا، همه چی لی‌لی‌پوتیه.» بهش گفتم «تو خودتم لی‌لی‌پوتی هستی و گرنه چطور تو قلب من جا شدی؟»

نوک دماغم را گرفت و تکان داد و خودش را موش کرد. مثل همیشه که می‌خواست سر حرف را عوض کند. پیشی می‌شد و میو می‌کرد. جوجه می‌شد و جیک می‌زد. موش می‌شد و دماغش را ریز ریز تکان می‌داد. 

فقط یک بار نشسته بودیم توی بام کوهسار. گفتم «من دوستت دارم.» چیزی نگفت، اما دست انداخت دور شانه ام و گونه ام را بوسید. شب قبلش سر دوازده پیام داده بود که تولدت مبارک. یک ادکلن خریده بود و چند گلِ رز آبی. خوابانده بودشان توی یک جعبه بلندِ پر از پوشال. پوشال‌هاش را ریختم توی تنگ خالی از آب و ماهی. گذاشتمش کنار میز کار.

با خودم گفتم سال‌ها بعد، به بچه‌هایمان نشان می‌دهم و می‌گویم این اولین چیزی‌ست که مادرتان برایم خریده. آدم توی مغزم داد می‌کشد «مادر بچه هات؟ بیدار شو بابا» پیشخدمت می گوید «چیزی کم و کسر ندارین؟» سرم را تکان می دهم که نه. الکی چنگال را فرو می کنم توی کباب و بیرون می آورم. دارد می گوید «تو باید با کسی باشی که لیاقتتو داشته باشه. من آدم رابطه‌های طولانی نیستم. هیچ قولی هم بهت ندادم.»

 آدم توی مغزم دستش را دراز کرده و دارد قلبم را چنگ می زند. انگشت‌هاش زبر و سفت است. بهش می‌گویم «اینکه کسی همش بهت لبخندای خوشگل بزنه، عین لی لی پوتی ها بره توی قلبت، خودشو موش و گربه و جوجه زرد کنه برات، شب تولدت، تنها کسی باشه که پیام بده که مبارکه و ادکلن گرون بخره با رُز‌های آبی، قول دادن نیست؟» 

آدم توی مغزم چیزی نمی‌گوید. انقدر انگشتش را می‌مالد توی چشمم، تا مثل همیشه سرخ شود و فین فینم راه بیفتد. 


| مرتضی برزگر |

  • پروازِ خیال ...


آشپزخانه سنگرت باشد

شعر، یک عمر همسرت باشد

تن دهی روسری سرت باشد

خوش بحالت اگر زنانه زنی...


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم!

گاهی 

فقط اندکی از مرا

برای روزهای نداشتنم کنار بگذار

مثلا دست خطم را

که لای کتاب شعری

آهسته تو را می بوسد

یا صدای غمگینم را

که در یک شب بخیر طولانی

در گوش خواب آلودت می گوید:

«تا ابد دوستت دارم»


حق با فروغ بود

روزی من

پرنده ای مرده خواهم بود

که تا بی نهایت 

در تو پرواز خواهد کرد...


| مهتاب سالاری |

  • پروازِ خیال ...


آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم...

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شادتر می خواهم 

با من یا بی من...

بی من اما شادتر اگر باشی

کمی، فقط کمی!

ناشادم...


و این همان عشق است 

عشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد...


خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست،

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد مى خواهم...


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...

زیبا

۲۷
تیر


لازم نیست دنیا دیده باشد

همین که تو را خوب ببیند،

دنیایی را دیده است..!

از میلیون‌ها سنگِ همرنگ 

که در بستر رودخانه بر هم می‌غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می‌افتد،

زیبا می‌شود..


تلفن را بردار

شماره‌اش را بگیر،

و ماموریت کشفِ خود را

در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن...


از هزاران زنی که فردا

پیاده می‌شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی مسافرند...


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


پرسید فرق بین دوست و رفیق، گفتم دوست فقط یک آشناست، یک همکار، یک همکلاسی، حتی یک همسایه گاهی یک همسفر، شاید حتی یک همراه، یک همراه از سرکوچه تا دم خانه مثلا.

دوستی یک آشنایی ست که با یک سلام شروع می شود گاهی خداحافظی نگفته تمام می شود. 

یک اشتباه از دوست بیگانه می سازد اما رفاقت ریشه دارد

به روز و ماه و سال نیست، گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه می دواند، می رود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت، دلت را قرص می کند رفیق به بودنش، به ماندنش، به رفاقتش، دوباره پرسید فرقش؟

گفتم به هر کس نمی گویی رفیق، رفیق یک جوری آرام جان است،

قرار است، دنیا دنیا، دریا دریا هم که فاصله باشد از این قاره تا آن قاره رفیق رفیق می ماند

که برای رفاقت نیازی به شباهت نیست.


| مریم سمیع زادگان |

  • پروازِ خیال ...

نیستم!

۲۷
تیر


شاید از صبح، یک زن تنها

بالشش را گرفته در آغوش

شاید از صبح، گریه می کرده

یک نفر پشت گوشی خاموش


شاید از صبح، دوستی شاعر

خون چکیده ست از سر ِ قلمش

شاید از صبح، مادرم با بغض

روسری را گره زده به غمش


شاید از صبح، جمله ای نصفه

بعدِ افسوس و کاش... منتظر است

شاید از صبح، گربه ای کوچک

پای ظرف غذاش منتظر است


شاید از صبح گریه می کرده

توی یک واگن سریع السیر

اوّلین روزهای بی خبری

آخرین انتظار ِ صبح به خیر


شاید از صبح بوده زیر سِرُم

یک طرفدار با تنی بی حس

نرسیده به هیچ جا و کسی

شاید از صبح، آخرین اس ام اس


شاید از صبح، گوشه ی گنجه

بغض کرده عروسکی ساکت

شاید از صبح، آخرین شعرم

همه جا پُر شده در اینترنت


شاید از صبح می زده باران

بر سر روزهای تابستان

شاید از صبح گشته دنبالم

پدرم توی چند قبرستان


شاید از صبح، اسم من بوده

وسط هر مقاله ی بی ربط

شاید از صبح، گریه دار شده

کلّ آهنگ های داخل ضبط


شاید از صبح، آسمان ابری ست

خون گرم است آنچه می بارد!

شاید از صبح، دشمن سابق

باز حس کرده دوستم دارد!!


شاید از صبح، شاید از قبلاً

شهر، در اختیار ابلیس است

شاید از صبح، شاید از قبلاً

یک نفر رفته، بالشی خیس است


شاید از صبح، آخرین امّید

جمله ای محض ِ دلخوشی بوده

شاید از صبح، پشتِ یک درِ قفل

دختری فکر خودکشی بوده


شاید از صبح، پای یک تلفن

مرد، سیگار بوده با سیگار

مرکزِ ثقلِ شایعات منم!

خبرم رفته داخل اخبار


شاید از صبح نیستم امّا

کف و دیوار خانه ام خونی ست

شاید از صبح، گفتن ِ اسمم

داخل شهر، غیرقانونی ست!


شاید از صبح، بوسه ای در باد

آخرین شکل ارتباط شده

شاید از صبح، در نبودن من

کلّ دنیا تظاهرات شده!


نیستم! تو نشسته ای آرام

ظاهراً وضع زندگی عالی ست!

نیستم! جشن عید فطر شده!

همه ی شهر، غرق خوشحالی ست


نیستم! هیچ چی عوض نشده

غیر اسمی که داخل گوشی ست

نیستم! یا نبوده ام هرگز

زندگی حاصل فراموشی ست


نیستم! مثل آخرین بوسه

نیستم! مثل لحظه ی تردید

نیستم! مثل جمله ای غمگین

که نوشتیم با مداد سفید


نیستم! مثل جنّ زیر پتو

نیستم! مثل چیزهای غلط

نیستم! مثل رد شدن از شهر

مثل یک مرد ناشناس فقط...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

می روم

۲۶
تیر


گفت می‌روم؛

و رفت.

مرد بود!

پای حرفش ماند.

گفت می‌روم؛

نرفت.

زن بود!

پای حرفش سوخت...


| سعید شیربندی |

  • پروازِ خیال ...


میتوانی از دوست داشتنم برگردی؟!

دوست داشتن که خیابان نیست

تاکسی بگیری،

بنشینی،

پیشانیت را به شیشه بچسبانی،

آه بکشی و برگردی به پیش از آن...

نه نمی شود!

با دوست داشتنم کنار بیا،

مثل پیرمردها که با لرزش دست هایشان...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم

به یاد آر زمانی که مهربانتر بودی 

زمانی که دست هایت صمیمیت داشت 

و  قلبت می توانست به گنجشک ها و درختان

زیستن را هدیه بخشد!

با تو حرف میزدم 

دلتنگی به دور دست ها می رفت

با تو راه می رفتم 

غم دوری می جست

با تو میخندیدم

 تنهایی فاصله می گرفت...!


به یاد آر زمانی که مهربانتر بودی

و راه مان همیشه یکی بود

من، تو  و شادی  

به سمت قرارگاه کوچمکان می رفتیم 

دلتنگی، غم و تنهایی

به سوی گُم شدنی بزرگ...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


دلتنگى قوى ترین، واقعى ترین و زیباترین حس دنیاست.

خوش بخت ترین آدمها کسانى هستند که کسی را در زندگى و جایی در قلبشان دارند برای دلتنگ شدن. 

هر بار که قلبم در سینه مى لرزد. 

هر بار که عطش دیدار دوباره تو نفسگیرتر از روزهاى قبل مى شود. 

هر بار که مست لحظه های با تو هستم فکر مى کنم 

چقدر خوشبختم.


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


رفتنش آخرین عذابم بود

شاکی‌ ام از خودم از او از درد


شاکی‌ ام از خدا که می‌ دانست

درد خواهم کشید و خلقم کرد


| شهریار نراقی |

  • پروازِ خیال ...


تا به حال 

دستتان اشتباهی به دست یک غریبه خورده؟

مثلا در مترو

مغازه

حین گرفتن باقی پول

یا کرایه

کاسه ی آش

بلیط سینما

روی شانه ی صندلی ماشین ها

تاکسی

گرفتن کاغذ 

حین خواندن آدرسِ غریبه ای گم شده

وسط خیابان؟

یا چه می دانم کسی که یک عمر دوستش داشتید

وسط آغوش و تخت

بوسه

و...

تا به حال دستتان اشتباهی به دست غریبه ای خورده؟

اندازه ی یک عمر؟


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


از یک جایی به بعد دنبال بهانه نیستی.

همین که بالای سرت تکه تکه ابرهای بازیگوش می دوند

همین ک چراغ آسمان امروز هم روشن شد

همین ک آنهایی ک گوشه ی قلبت داری نفسشان گرم است

همین که ببینی خودت را دوست داری و دلت را

با همه ی غم هایش ...

از پنهانی ترین گوشه ی قلبت

یک دلخوشی کوچک بردار

ستاره اش کن توی چشمانت...

گوشه ی لبهایت را می برد تا ماه!

از یک جایی به بعد

درد را برگ گل میکنی و لای کتاب هایت می گذاری...

آرام بگیر!

و گاهی بدون اینکه شعر باشی

ذکر روز تنهایی یکنفر باش.

بیشتر خودت...


| معصومه صابر |

  • پروازِ خیال ...


دست هایت خیلی مهربانتر از تواَند

دست هایت مانند کنده ی درختی ست

که من هنگام غرق شدن به آن می چسبم 

دست هایت مانند بخاری اند

که من هنگام سرد شدن به آنها نزدیک می شوم و گرم می شوم 

ای مردی که به صداقت دست هایت می بالی

اگر روزی از روزها آنها را در کافه های بین راه دیدی

سلام مرا به آنها برسان و بگو دوستشان دارم.


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...

دیوار

۲۴
تیر


حدس بزن کدام طرف دیوار، خانه است !؟

این را گفت و در را بست،

شاید هم من بستم، چه فرقی می کند،

در هر حال خانه را آنطرف دیوار جا گذاشتم.


| آبا عابدین |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم زمانی که سرم از همیشه شلوغ تر است بلیط کنسرت بند مورد علاقه ام را برایم بگیری ، همان بندی که آلبومشان را روزی دویست بار درون ماشین گوش میدهم ، همان بندی که برایت تمام آهنگ هایشان را دم به دقیقه با نیمچه صدایم آرام آرام میخوانم ، همان بندی که تا به حال سه مرتبه سی دی شان را از ضبط ماشین در آورده ای و تا خواسته ام از دست ات قاپش بزنم پرتابش کرده ای به بیرون و بعد با آن لبخند آرامش دهنده ات گفته ای فردا یکی نو و بهترش را برایت میخرم و بعد خودت از این حد باور نکردنی شیطنت درونی وجودت خنده ات بگیرد .

 بلیط را که گرفتی در یک ساعت خاص که معمولا در آن موقع از روز هرگز با هم تماسی نداریم به من زنگ بزنی و مرا دعوت کنی به بهترین مسافرت یک روزه ای که میتوانم در تمام زندگی ام تجربه اش کنم ، میدانی به نظرم مسافرت جاده ای را آدم ها خیلی سرسری گرفتند و از کنارش رد شدند ، مسافرت جاده ای دو نفره یکی از بهترین اتفاق های دنیاست ، آنجاییش که دونفرمان از دست تمام آدم هایی که میشناسنمان پا به فرار میگذاریم ، آنجاییش که دیگر کسی نیست که بخواهد قضاوتمان کند ، دیگر کسی نیست که بگوید امروز چطوری ؟ فردا را کجایی ؟ دیروز چه شده بود ؟ فقط خودمانیم و خودمان و یک جاده ی طولانی ، آنجاییش که مرا مجاب میکنی که ماشین را کنار بزنم و برایم از آن دمنوش هایی که فرمولش را فقط خودت بلدی و بس سرو کنی و من همچنان که دمنوش جادویی تو را مزه مزه میکنم به جدال شگفت انگیز باد و موهایت نگاه کنم ، جاده ای که صبحانه و نهار و شام توراهی داشته باشد ، اصلا میدانی دلم میخواهد به این فکر کنم که روزی تمام رستوران های توراهی دنیا را با تو امتحان خواهم کرد و بعد از امتحان هر کدام از آن ها ، داخل ماشین درباره غذاهایشان غر خواهیم زد و یا از غذای خوبشان به به و چه چه خواهیم کرد

میدانی فکر میکنم که باید دیر به کنسرت مورد علاقه ام برسیم ، نه آنقدر دیر که اجرایشان شروع شده باشد ، آنقدری که استرسمان بگیرد ، استرسی که موقع دویدن به سمت سالن دست همدیگر را محکم تر بگیریم ، آنقدری که تو جلوتر بدوی و مثل مادرهای که بچه ده ساله شان را کشان کشان راه میبرند مرا به امید اینکه حتی شده یک دقیقه زودتر هم برسیم دنبال خودت بکشی

وقتیکه کنسرت شروع میشود سر آهنگ مورد علاقه ام دستت را روی دسته هایی که هیچوقت نفهمیدیم برای من است یا نفر بغلی در دستانم قلاب کنی  و محکم ترین فشاری که در توانت هست را به دستانم انتقال دهی ، دیده اید وقتی دست ها به یکدیگر میرسند در یک لحظه ی خاص همدیگر را حسابی فشار میدهند ؟ من فکر میکنم آن لحظه درست اوج دوست داشتن است ، اوج خواستن است ، اوج عاشقی ست... 

زمانی که خسته و مانده از مسافرت یکروزه ی پر ماجرایمان به خانه بر میگردیم بیخیال جا به جا کردن خانه ، رخت و لباس و کوله هایمان شویم و همانطور که لباس هایمان را با شلختگی ای بی نظیری در نوع خود در می آوریم و به اینور آنور پرت میکنیم به سمت اتاق خواب برویم و درست قبل از خواب ، زمانی که ده ثانیه به ده ثانیه خمیازه میکشیم ، زمانی که آنقدر خسته ایم که یک چشمی همدیگر را نگاه میکنیم با هم روز فوق العاده و مسافرت یکروزه مان را مرور کنیم ، میدانی ما کل روز را باهم سپری کرده ایم و همه چیز را باهم دیده ایم اما همیشه مرور کردن دوباره و دوباره با تو لطفی بس عجیب و غریب خواهد داشت و بعد میتوانی روز به این خوبی را با یک بغل به بزرگی دنیای بالای سرمان برایم تمام کنی و من در حجم این خوشبختی وصف ناپذیر غرق شوم

و بخوابی بروم شیرین تر از آن چیزی که تو در تخیل ات میگنجانی...

و حال من از تو میپرسم که آیا تجربه ای دونفره از این معرکه تر و بکر تر در دنیا وجود خواهد داشت یا نه !؟


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


آغوش من دروازه های تخت جمشید است...

می خواستم تو پادشاه کشورم باشی!


آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را...

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی!


این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود!


مردی که با آن جذبه ی چشم رضاخانیش

یک روز تنها علت کشف حجابم بود!


در بازوانت قتلگاه کوچکی داری...

لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت!


بر باد دادی سرزمین اعتمادم را

با ترکمنچای خیانت های قاجاریت!


در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است!

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست!


دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست!


من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم!

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست!


من دوستت دارم...بغل کن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست...!


| رویا ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...