کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

لطفا بگو نوچ!

۰۶
اسفند


بیا خودمان را پخش کنیم کف اتاق

چشم هایمان را ببندیم...

دستهایمان  را باز کنیم

و مشت مشت از روی فرش بوسه جمع کنیم!

اجازه بده بپرسم: دوستم داری؟

تو با ناز بگو نوچ!

بگذار بپرسم: این مدت که تنهایم گذاشته بودی دلتنگم شدی؟

تو هم با عشوه بگویی نوچ!

لبخند شیطنت آمیز بزن

تا من بگویم: فدای لبهایت که وقتی میگویی نوچ!

حس میکنم بوسه میخواهی!

راستی...

بوسه میخواهی؟

لطفا بگو نوچ!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...

جمعه تویی

۰۶
اسفند


جمعه تویی با همه ی دوری ات

خنده به لب دلخوشی زوری ات!

دوست ترم‌ داری و راهی شدی

دل بکن از رفتن مجبوری ات..!


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

لک زدگی

۰۶
اسفند


ازش پرسید : میخوای بمونم اینجا ؟

بهش در جواب گفت : موندن و نموندن ات چه فرقی به حال من میکنه !

میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم . یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن. 

یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا، 

یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟ 

نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن ، 

آروم بودن ، 

رام شدنی بودن ، 

همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود. 

همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .

نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی  تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون . یکی که نزاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه . یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .

نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین . 

بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.

بگه من تعطیلات تو بوی موهات رو میخوام ، نه هیچ چیز دیگه رو .

آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده  و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،

نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده  ، 

شروع نکنه به مسخره کردن ..

میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار 

تو زندگی چیزهایی وجود داره

که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه 

آره .. 

آدم روش نمیشه ...

همین .  

 

| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : جرأت یا حقیقت؟

+گفتم : مگه فرقی هم داره؟

_گفت : نه

+گفتم : حقیقت؟

_گفت : دوسم داری؟

+گفتم : میشه جرأت رو انتخاب کنم؟

_گفت: باشه، جرأت!

  توو چشام زل بزن


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

بوسه باران

۰۶
اسفند


تو،من،من،تو،تو،من،من،توعجب تکرارشیرینی

چقدر این بوسه بارانهای معنی دارمیچسبد!!


| مجتبی سپید |

  • پروازِ خیال ...


نمی دانستیم

اما نقص عضوی مادرزادی در ما بود 

دست های تو از شانه های من روییده بود

و دست های من از شانه های تو 

روزی که فهمیدیم

به هم لبخند زدیم

همدیگر را در آغوش کشیدیم

و همه چیز مرتب شد ...


| کیانوش خان محمدی |

  • پروازِ خیال ...

دیشب با تو

۰۶
اسفند


صبح 

که بیدار شدم،

نفسم بند آمده بود

دیشب با تو،

تمام کوچه هاى شهر را دویده بودم.


| عرفان کارچانی |

  • پروازِ خیال ...


صحبت از "ماندن یک عمر" بماند به کنار

قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست...


| معین صباغ مقدم |

  • پروازِ خیال ...

بی اعتماد

۰۵
اسفند


دوباره مثل گذشته رو به رویم نشسته بود...

چند سالی بود که رفیق بودیم...از آن رفیق هایی که درد هم را می فهمند...از آن رفیق هایی که حرف هم را از چشم همدیگر می خوانند...

چشم هایش می گفت امشب او غمگین ترین انسان دنیاست...

سکوت را شکست و به عادت قدیم پوزخند تلخی زد و گفت: چرا من همیشه اشتباه می کنم؟چرا همیشه اشتباه انتخاب می کنم؟

از آن دخترهایی بود که دنیا و آدم هایش  را سفید می دید و حالا زخم خورده ی همان آدم ها بود...

نمک روی زخمش نپاشیدم...گفتم: تو اشتباه نمی کنی...تو فقط خیلی زود اعتماد می کنی شاید هم اشتباهی اعتماد می کنی چون همه ی آدم ها را سفید می بینی...

نگاهم کرد و به نشانه ی تایید سر تکان داد...هیچ حرفی نزد فقط سر تکان داد...

چشم هایش باز هم داشت چیزی می گفت...می گفت قرار است همه چیز عوض شود...قرار است دیگر آدم ها را سفید نبیند...چشم هایش همیشه درست می گفت...

او عوض شد...بد بین شد...به عالم و آدم...به دوست و دشمن...به مرد و زن...دیگر به هیچکس اعتماد نداشت...

تصمیم های اشتباه گذشته یا شاید آدم های اشتباهی باعث شده بود همه را به یک چشم ببیند...هر تصمیم اشتباه یک خط سیاه وسط دنیای سفیدش شده بود...آنقدر که نه تنها دیگر آدم ها برایش سفید نبودند بلکه زندگی اش هم تاریک شد...سیاه شد...

چشم هایش درست می گفت... 

غمگین ترین انسان دنیا کسی ست که بی اعتماد می شود...


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


باید بروم...

دلتنگ که شدی،

گلدان کوچک پشت پنجره را ببوس!

من، یک روز که خیلی دلتنگت بودم 

دلم را همانجا  

خاک کردم...


| معصومه صابر |

  • پروازِ خیال ...

نقطه ضعف

۰۵
اسفند


خب همه آدمها یک نقطه ضعف دارند

مثلا من که در جغرافی 

چیزی بارم نبود

"گمت کردم"

 یا تو که تاریخ ات خوب نبود

"فراموشم کردی"


| آریا نوری |

  • پروازِ خیال ...


آدم بیست درصدی کیست؟ 

آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“. 

کسی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد، ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود

 و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.

 آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند؟ یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن... 


| محبوبه دری |


  • پروازِ خیال ...


بعد از به نام ایزد و تقدیم احترام

اکسیژن همیشگی شعر من ، سلام


بـاران غربت است و لغت های آجری

این بار چندم است که نم داده حرف هام


حیفم میاید این که بگویم هوا بد است

یا این که گم شدم وسط مردمان خام


گفتم دوخط برای شما درد و دل کنم

محض رسیدنم به گذرگاه التیام


یادش بخیر فاصله ی دست هایمان

کم می شد از تولد یک جذبه ی مدام


وقتی که روی پنجره ها رنگ می گرفت

تصویر مومنانه ی یک عشق بی کلام


یادم نمی رود شب تعیین سرنوشت

دادم به دست های شما اختیار تام


چیزی میان خاطره هایم شکفته شد

چیزی شبیه بی تو نمی آورم دوام


همسایه ها به پنجره هامان ظنین شدند

و بعد لحظه لحظه رسیدم به اتهام


حالا تمام فاصله ها قسمت منند

حالا که فکر می کنم این قدر ناتمام


حالا که قلب روشن همسایه های خوب

در اصل قلب تیره ی گرگی است بی مرام


این قلب های کوچک و مضحک که سال هاست

پیوسته می تپند به امّید انتقام


دیگر نمی رسیم به درهای آشتی

قهر است با من و تو خدا روی پشت بام


از درد خاص ِعشق عزیزت که بگذریم

هر شب شکنجه می دهدم دردهای عام


اکسیـژن همیشگی شـعر من ٬ ببخش

سخت است درک این همه تکراری مدام


بدرود تا تولد دیـدارهای زود

امضا ؛ منی که گم شده ام در تو ، والسلام ...


| طاهره خنیا |

  • پروازِ خیال ...


تمام این فاصله‌ها

تمام ِ این تنهایی‌ها

تمام ِ نداشتن‌هایت

ای کاش ..‌خوابی بودند 

شبیه ِ خواب ِ دم ِ صبح

می‌آمدی

با دستان ِ شبیه اطلسی‌ات

بیدارم می‌کردی

می‌گفتی جان ِ دلم‌، صبح شده است

و من به بهانه‌ی رهانیدنم از خوابی سخت

در آغوش می‌کشیدمت...

اما حیف‌ تو نیستی

و من به واقعی ترین شکلِ ممکن

اسیر کابوس ِ نداشتن‌ ات شده ام

تنهای‌ تنهای‌ تنها...


| مهدی صادقی |

  • پروازِ خیال ...


پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد

"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا"

یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم:

"کلاس دارم"

فوری جواب داد:

"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"

انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:

"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"

یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:

"همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم"

از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش!

خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه!

دستشو که تکون داد سمتم،هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام،آروم زمزمه کردم:

"هوا یهویی خیلی سرد شد"

جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم،صدای خنده ی زورکیشو شنیدم:

"بریم آب هویج بستنی؟!"

آهسته گفتم:

"سرده هوا،قهوه ی تلخو ترجیح میدم"

دیگه نخندید،سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!!!

دستاشو برد تو جیبش،قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم،جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن،اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...

دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم،زیادی جنتلمن بود مرد من،گویا برای همه...!

توو کافی شاپ همیشگی،کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم،با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه...یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد!

پرسید:

"مطمعنی بستنی نمیخوری؟!"

باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

"میدونی،وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم و میخندیدی بهم و میگفتی دختر تو دیوونه ای،دیوونه نبودم...دلم گرم بود! دستامو که میگرفتی و میذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود،الان سردمه...شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"

نمیدونم چقدر توو سکوت گذشت،به حرف اومدم:

"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..."

دستش روی میز مشت شد،چقد رگای برجسته ش بهش میومد

"من به دلم نبود بریم،زهرا اصرار کرد...بعد نمیدونم کجا بود که زهرا گفت :

هی...اونجارو!این پسره رو...چقد شبیه آقاتونه! و بعدم خندید.

من بازم به دلم نبود نگاهش کنم،هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!

بعد که زهرا گفت این...این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم،شبیه تو نبود،همه چیز همون بودا...

همین قد و بالا،غرور،پالتوی مشکی،دستبند چرم مشکی،همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من...خودت بودیا...اما تو نبودی!"

خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم:

"هیس!!!

یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!

از دیروزهر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود،

نمیخوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"

صداشو به زور شنیدم:

"تو عشقی...اون فقط ..یعنی من..."

کیفمو چنگ زدم و بلند شدم،بازم نگاهش نکردم:

"اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی دید،اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی،اگه عاشق بودی...اگه بودی...!"

یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم:

"کاش لااقل نمیبردیش پاتوق همیشگیمون"

دستشو دراز کرد دستمو بگیره،اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز

بی صدا از کنارش گذشتم،شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه میکرد:

"چقدر ساده از دست دادم تورو...!"


| طاهره اباذری هریس |

  • پروازِ خیال ...

زنان میانسال

۰۳
اسفند


من عاشق زنان میانسالم

که عشق را می شناسند

و اندوه را

و درد را

و بدون آن که حرفی بزنند،

با چهره های تکیده شان

از عشق می گویند

و از اندوه

و از درد!


| فردین نظری |

  • پروازِ خیال ...

باور میکنی؟

۰۳
اسفند


اگر بگویم :

"دیشب بعدِ بوسیدنت

وقتی داشتی بِر و بِر نگاهم میکردی

همان لحظه که دستِ من و موی تو

عشق را به بازی گرفتند ، 

درست قبلِ بیدار شدنم

بال درآوردم"

باور میکنی...!؟


| آریا نوری |

  • پروازِ خیال ...

عاشق "او" بود

۰۳
اسفند


این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود...

من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود...!


| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...

همه چی عوض شد

۰۳
اسفند


تو زندگی هر آدمی، اتفاقایی وجود داره که بعد از اونا، همه چی عوض میشه...

پنج،شش سال پیش وقتی داشت ازم جدا می شد، فهمیدم هیچ کس موندنی نیست...

اما بعضی چیزها رو هیچ وقت نباید فهمید!

همه ی آدما میان و میرن، ولی مثلا پدر،مادر فرق میکنن!

هیچ وقت نباید حس کنی پدر مادرت ممکنه یه روز رهات کنن

چون خیلی درد داره. خیلی زیاد!

رفتن اونم همینجوری درد داشت...

من عاشقش بودم، همه ی خوبی هارو باهم داشت، شاید تنها کسی بود که با همه ی وجودم دوسش داشتم، ولی اونم رفت...

میخواستم جلوشو بگیرم، ولی نشد!

آدمی که تصمیم رفتن گرفته، با هیچ حرفی نمیمونه

کنار اومدم! چون راهی نداشتم.خوب بودنش برام کافی بود!

برای من، اون یه آدم مریض بود که برای یه دلخوشی کوچک، داشت دنیاشو ول می کرد

منو ول می کرد

دخترشو!

می گفتم "هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

بعدش زندگی برام سخت شد، همیشه یک بغض تو گلوم بود که پایین نمی رفت. میدونستم همه ی آدما یه روز میرن، پس به هیچکس وابسته نمی شدم. بااین حال از رفتن کسایی که دوسشون داشتم می ترسیدم...

چند سال اینطوری زندگی کردم، با یه درد عمیق، با یه دلتنگی خفه کننده، با جای خالی آرامشم، با یه ترس...

بعضی اتفاقا بزرگت میکنه

بعضیا پیر...

سن شناسنامه ای که مهم نیست.الان حس میکنم هزاااار سالمه!

دیگه هیچوقت همو ندیدیم، باهم حرف نزدیم، هیچوقت...

پیر شدم

من بودم و"هرکجا هست خدایا به سلامت دارش"

من بودم و یاد روزای خوبمون،من بودم و بزرگ کردن خوبی هاش،ندیده گرفتن بدی های آخرش

من بودم و یه عالمه دلتنگی...

دیشب چند بار از خواب پریدم. هربار میخواستم باشه تا بغلم کنه، صداش تو گوشم بود...

بعد از چند سال امروز صبح، پشت تلفن صداشو شنیدم. بهم گفت "واسم مهم نیستی، نمیشناسمت، برام مردی..."

اون جا بود که ترکیدم!

نمیدونم چند وقت بود که گریه نکرده بودم! شایدم چند سال...ولی امروز خیلی گریه کردم!

بخاطر تنهاییام

دلم واسه خودم سوخت

گفتم "کاااش مرده بودی، کاش میومدم سر خاکت گریه می کردم"

( و اینو از ته دل گفتم! )

حس میکردم خیلی آدم بدی ام. همه ی زندگیم درد می کرد، حس می کردم دهنمو باز کنم، جونم درمیره...

هیچ وقت برای کسی بد نخواستم.

اما امروز با تمام وجود واسش مرگ خواستم، واسه عزیز ترین آدم زندگیم...

پدربزرگم می گفت "خوب بودن مهم نیست، خوب موندن مهمه"

واسه همین آرزو کردم کاش مرده بود، با همه ی خوبیهاش...

میدونم

من خیلی آدم بدی ام

اما کاش تو خوب می موندی

از اون خوبا که من عاشقش بودم...

به نظر من، تو زندگی بعضی آدما، لحظه هایی هست، که بعد از اونا...

فقط باید مرد

همین


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...

به موقع نگفتم

۰۳
اسفند


من که هر وقت عجله‌ای در کار بود

کلید را در جیبم پیدا نمی‌کردم،

طبیعی بود اگر جمله‌ی "دوستت دارم" را

به موقع در دهانم پیدا نکنم!

تو مثل تمام معشوقه‌های دنیا

دیرت شده بود و باید می‌رفتی،

رفتی،

و من بعد از رفتنت بارها گفتم دوستت دارم،

بارها و بارها ...

مثل دیوانه‌ای که رو به خیابان ایستاده،

و کلید را مدام در قفلی می‌چرخانَد که نیست...


| کیانوش خان محمدی |

  • پروازِ خیال ...

قلبم خالیست

۰۳
اسفند


شبیه کمد لباس

زمانی که معشوقه ات

ترکت کرده

و رخت آویز لباسهاش هنوز

آن عطر مردانه را به یاد دارد

یا گلدان کنار پنجره 

که مدتهاست در خود 

نعش یک شمعدانی کوچک را

نگاه داشته 

قلبم خالیست


| مهسا فعال |

  • پروازِ خیال ...


ادوارد هشتم بزرگترین پادشاهی جهان رو داشت، اون به هشتادو چند سالگی فکر می کرد.

 هشتادوچند سالگی وقتیه که هر چیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه، جای چشم زیبا رو نگاه می گیره، جای لب های غنچه رو لبخند و جای دست های لطیف رو نوازش.

ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمی تونست ملکه بشه رها کرد. جای کاخ های لندن رو اتاق اون زن گرفت، جای ثروت اسکاتلند رو لبخندش، جای سفرهای دور ودراز رو قدم زدن باهاش، جای مجلل ترین رستوران ها رو یک فنجان چای همراهش، تا حالا به هشتادوچند سالگی فکر کردی؟ 

اگه پیر بشی و اونی که می خوای کنارت نباشه، جای همه چیز خالیه، خالیِ خالی...


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

زیباست ها

۰۲
اسفند


داشتم تصورت میکردم

ساده،

آرام،

زیبا،

با همان لباس آبی فیروزه ای ات.

با همان دامن بلند گل دار .

با اولین لبخندی که زدم،

دیدم خدا کنارم نشسته و

دست هایش را زیر چانه اش زده!

نگاهم کرد و گفت...

زیباست ها!


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...


لبت «نه» گوید و پیداست می‌گوید دلت «آری»

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری...


| محمدعلی بهمنی |

  • پروازِ خیال ...

میبخشد

۰۲
اسفند


هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند...

دارکوب، میکوبد

پیکاسو، میکِشد

باباطاهر، میمیرد

قناری، میخواند

هیتلر، میکُشد

آهو، می دوَد

هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد


| رضا علیزاده |

  • پروازِ خیال ...


چشمایِ روشنش تو تاریکی هوا و قرمزی چراغ ترمزِ ماشینِ جلویی عصبی بنظر میرسید ، میدونستم از ترافیک سنگین دمِ غروب کلافه شده ، بوق های متوالی،  دنده ای که با حرص جا به جا میکرد و نفس های عمیقش بهم میگفت باید واسه آرامشش کاری کنم ، به دستاش که رو دنده بود نگاه کردم و دستمو گذاشتم رو دستش ، خواستم بفهمه حواسم بهش هست مثلِ تمامِ وقتایی که با اینکار بهش اطمینان داده بودم کنارش هستم و حالشو میدونم. 

نگاهش از رو به رو کَنده شد ، اول زٌل زد به دستم بعد به صورتم نگاه کرد و خندید.

یادِ حرفِ عزیزجون افتادم، همیشه میگفت مَرد جماعت همین که بدونه هواشو داری دِلش به زندگی گرم میشه و آرامش میگیره ، به مَردِت نشون بده حواست بهش هست مادر...

حواسم بود ، به عصبانیتش ، به خستگیاش ، به بندِ ساعتش که سابیده شده بود ، دٌکمه ی پنجم پیراهنش که لَق میزد ، آلارم خسته کننده ی گوشیش ، حتی وقتی با عشق بهم نگاه میکردٌ نشون میدادم حواسم بهش نیست ، حواسم بود ...

از عزیز جون یاد گرفته بودم آرامش دادن و اطمینان بخشیدن آمپول نیست که به طرف مقابل تزریق  کنی داستان نیست که تو گوشش بخونی و انتظار داشته باشی خودش بفهمه هواشو داری ....

باید نشونش بدی ، حتی اگه اندازه ی گذاشتن دستت روی دستش ساده باشه !

گاهی

دستتو رویِ دستم بذار

من این آرامشِ

دو نفره رو دوست دارم.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

سیرک

۰۲
اسفند


شنیده ام که باران

شعبده بازیست

که از کلاهش

صدای بوسه در می آورد

و بر کف خیابان می ریزد!

عزیزم

سیرک برویم؟!


| بهرنگ قاسمی |

  • پروازِ خیال ...


دل تنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

عاشق نشدی لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم


کو قطره اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟

بی اسحله در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم


تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی

دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم


| سید تقی سیدی |

  • پروازِ خیال ...


خواستم برایت شعری بنویسم

آمدی و کنارم نشستی...

موهایت را باز کردی...

موهایت ‌ریخت روی دفترم!

خواستم ادامه دهم

دیدم لب هایت بوی بوسه گرفته...

و دکمه های پیراهنم دارند

برای بوسیدن سر انگشتانت 

بی تابی می کنند...

خواستم...

دیدم فایده ای ندارد!

دفترم را بستم...

این شعر هیچ وقت

مجوز نمی گرفت!


| محسن حسینخانی |

  • پروازِ خیال ...

سرد بود

۰۲
اسفند


سر صبی زنگ زد که بریم دانشگاه، درس و تحصیل و پیشرفت و اینا...

هرچی گفتم قربون چشمات،

سرده، منم که سرمایی،

این سرماخوردگی کوفتی هم که سرِ نبودن دیروزت افتاده به جونم،

بیا و دلبری کن،

امروز رو بی‌خیال شو...

بذار از پنجره کیف کنیم با برف.

گفت: "نه،برف فقط وقتی که رو لباست میشینه قشنگه" دلبره دیگه،

نفس که میکشه دلبری کردنش هم مشهود میشه.

سرد بود،

قبلِ رفتن "کنار راننده تاکسیا یه تنی به آتیش زدیم...

ولی بازم هیچی دستاش نمی‌شد"


| رادیو چهرازی |

  • پروازِ خیال ...


آنقَدَر عشقِ عذاب آورِ او شیرین است

مانده ام لعنت و نفرین بِکنم یا که دعا


| محسن محمدی |

  • پروازِ خیال ...


عزیزم!

گاهی فقط اندکی از مرا

برای روزهای نداشتنم کنار بگذار

مثلا دست خطم را

که لای کتاب شعری

آهسته تو را می بوسد

یا صدای غمگینم را

که در یک شب بخیر طولانی

در گوش خواب آلودت می گوید:

«تا ابد دوستت دارم»

حق با فروغ بود

روزی من

پرنده ای مرده خواهم بود

که تا بی نهایت 

در تو پرواز خواهد کرد...


| مهتاب سالاری |

  • پروازِ خیال ...


پیش آمده هیچوقت 

مردی

بلند 

بلند

بگوید دوستت دارم !؟

پیش آمده باید باشد 

تا خیال نکنی 

زن بودنت 

بر بادهای بیابان شده شاید ...!


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


غریب افتادیم بین آدمهایی که برایشان می مردیم و هیچ وقت برایمان تب هم نکردند، آدمهایی که بودنشان، فقط دلخوشی حضورشان به اندازه ی تمام دنیا می ارزید، دلمان خوش بود به همین بودنشان...

آدم ها می آیند و می روند و فقط می ماند خاطراتشان که گاهی بیخ گلوی آدم را می گیرد و فشار می دهد و بعد تو می مانی و زمان و امید به روزی که دل بکنی و فراموش کنی خودش را، خاطراتش را غافل از اینکه دلی که وصل شد کنده نمی شود به این آسانی، دلی که دوخته شد به جایی شکافته نمیشود به این راحتی. 

این یک حقیقت است، بزرگترها دروغ می گویند که زمان چاره کار است، جان می کنی و دل نمی کنی.خودت را آماده کن برای دلی که کنده نمی شود، ولش کن دلت را به حال خودش بگذار، کم کم آرام می گیرد،عیبی ندارد تحملش کن ،مدارا کن با دل، و آدمی را که رهایت کرده به باد بسپار، یادش را، خاطراتش را هم... 

فقط حواست به خودت باشد آدمی که برای خودش بشکند دیگر بند زده نمی شود، باید از نو ساختش...


| مریم سمیع زادگان |

  • پروازِ خیال ...


روسری ای که در باد می رقصد

رویای رنگ پریده ی زنی است

که از فرسنگ ها فاصله 

تو را به نام می خواند

گیسوان بیقراری ام

در هوای مهربانی شانه هایت

سفید خواهد شد

در شبی که ابر دلتنگی

بغض های نباریده ی "دوستت دارم" را

بر تنت می پوشاند

و تو شاعرترین کوه دنیا خواهی شد...


| مهتاب سالاری |

  • پروازِ خیال ...


باید با من حرف می زدی

من محتاجِ یک جمله بودم !

جمله ای از تو 

که مرا از آغوشِ زنجیرهای نَنوشتن ،

 برَهاند ...

باید با من حرف می زدی

تا چیزی می نوشتم !

کلیدِ ادامه ی زندگی، در حنجره ی تو بود

در صدای تو !

تویی که در من ، 

من را گُم کرده بودی ...


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


کاش

خوب نگاهش می کردم

چشم هایش را به یاد ندارم

و رنگ صدایش را

کاش خوب گوش می کردم.

من از تمام او

دست کوچکش را به خاطر می آورم

آن پرنده ی سفید را

که بی تاب رفتن بود

دستم را که باز کردم

برای همیشه پرید...


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...


من آدم استقلال بودم. آدمِ روی پای خود ایستادن.هرگز از سختی‌ها و رنج‌هایی‌ که می‌‌کشیدم، صحبتی‌ نمیکردم. سکوت برای من قدرتِ خاص  خودش را داشت. آه و ناله آدم را حقیر می‌کند. آه و ناله هر کسی‌ را، هر روحِ بزرگواری را کوچک و حقیر می‌‌کند. اینکه دیگران چگونه در موردِ من فکر می‌‌کنند اهمیتِ زیادی نداشت، شاید چون در آن خانه کسی‌، دیگری را نمی‌دید یا حتی به دیگری فکر نمیکرد، اما خودم در مقابلِ خودم باید بزرگ می‌‌ماندم. بزرگ , قوی و سرشار.

 با اینحال گاهی‌ آرزو می‌‌کردم کسی‌ درد‌های بی‌ انتهای مرا از من بگیرد. کسی‌ حالم را بپرسد، کسی‌ پای دردِ دل‌هایم زانو بزند، دستی‌ به شانه‌ام بخورد، حرفی‌ از روز‌های خوب، از روشنایی، از قلب‌های معتبر بشنوم. گاهی‌ آرزو می‌‌کردم کسی‌ انگشتش را محکم روی آن رگ گردنم که همیشه درد می‌‌کند بگذارد و تا می‌‌تواند فشار دهد. آنقدر که نبضِ هر چه التهاب است زیر انگشتانش برای همیشه بخوابد.

جایی‌ خوانده بودم که درد آدم را بزرگ می‌‌کند و روح را صیقل میدهد و تجربه را زیاد می‌کند. هیچ جا ننوشته اند که درد با یک زن ، با یک مادر چه می‌‌کند.

مادران درد کشیده یا زود می‌میرند، یا برای همیشه می‌‌روند، یا می‌‌مانند با چشمانی که رنگِ بی‌ تفاوتی‌ گرفته است و دستانی که زیر ناخن‌هایش جز خستگی‌ چیزی نمیروید ، و گیسوانی که رقص بر شانه‌های زنانه را به خاطر نمی‌‌آورند. مادرانی بی‌ هیچ آرزویی، با ‌دنیایی کوچک. دنیایی بسیار بسیار کوچک

هیچکس از مادرانی که به بهشت نمی‌ روند چیزی ننوشته


| نیکی فیروز کوهی |

  • پروازِ خیال ...


ناگهان زنگ می زند تلفن،

ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی

سر ِ من روی دامنت باشد


بکشی دست روی تنهاییش،

بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی،

واقعا عاشق تنت باشد


روبرویت گلوله و باتوم،

پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی...

بهترین دوست دشمنت باشد!


دل به آبی آسمان بدهی،

به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی...

دوستت عاشق زنت باشد!


چمدانی نشسته بر دوشت،

زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی

مقصدِ راه آهنت باشد


عشق، مکثی ست قبل بیداری... 

انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت،

تیغ هم روی گردنت باشد


خسته از «انقلاب» و «آزادی»،

فندکی درمیاوری شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی،

توی سیگار «بهمنت» باشد......


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

Gone with the wind

۲۹
بهمن


اسکارلت: رت، رت، رت... اگه تو بری من کجا باید برم؟ 

من چی کار باید بکنم؟

رت باتلر: صادقانه بگم عزیزم، اصلاً برام مهم نیست!


Movie : Gone with the wind

  • پروازِ خیال ...

بلد بودن

۲۸
بهمن


دلم می خواست کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن

یا حتی دوست داشتن است.

کسی که تو را "بلد" باشد،

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید!

می داند کی سکوت کند،

کی دزدکی نگاهت کند،

کی سرت داد بزند..

و کی در اوج عصبانیت

محکم در آغوشت بگیرد...

کاش کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.


| ارمغان مهدیقلی  |

  • پروازِ خیال ...


گواهی می‌دهم 

به گنجشک‌هایی که از چشم‌های تو

تا قلب من پرواز می‌کنند

گواهی می‌دهم 

که من !

یکبار عاشقت شدم و هنوز هم ...


| غاده السمان |

  • پروازِ خیال ...


شعر شدم ،

غصه شدی ...

شور شدم ،

سرد شدی ...

برف شدم ،

آب شدی ...

این همه تقدیر غلط !

خط من و سایه ی تو ... .


| فرزانه ناطقی نژاد |

  • پروازِ خیال ...


آدم افراط گر کیست؟ 

آدم افراط گر، لااقل در یک چیز زیاده روی میکند. از نوشیدن زیاد چای بگیرید تا زیاده روی در بی توجهی و عشق نورزیدن به "دیگری"...

افراط گر مثلا میخواهد طبق تعریف اساتیدش! معشوقش را از محبت سیراب نکند که برایش بماند، که نرود، که برای یک لقمه محبت، دنبال خودش بکشاندش، ولی یادش میرود که حد نگه دارد، که افراط نکند.

راستش کاسه گدایی احساس "دیگری" را که دایما خالی برمیگرداند، احساس بی پناهی و طرد شدگی را که زیاد القا میکند، "دیگری" بیچاره دقیقا احساس بیچارگی میکند. 

اول دست به هر تلاش معقول و نامعقولی میزند که اوضاع را عوض کند. کم کم میفهمد بیفایده است و به حال خودش گریه میکند. عزاداری اش که تمام شود، چمدان روحش را میبندد و میرود. اگر جبر جغرافیایی نداشته باشد که چمدان جسمش را هم میبندد و میرود. 

مهم این است که افراط گر، "دیگری" زندگی اش را خیلی قبلتر از بستن چمدان، از دست داده است. 


| محبوبه دری |

  • پروازِ خیال ...


تنها در خلوت اتاق

با هر چیزی می شود حرف زد

با میز

با گل های شمعدانی

با هرچه که هست...

اما من دیوانه ام !

میان این همه هست

با تو حرف می زنم که نیستی...


| مهتاب یغما |

  • پروازِ خیال ...

بسیار تر

۲۶
بهمن


تورا چند بار دوست دارم 

ولی هربار

بسیار تر


| حمید رها |

  • پروازِ خیال ...


کاش می شد خواب خرید...

سفارش داد، تلفنی!

یک خواب می خواهم، که در آن فلانی و فلانی و فلانی باشند، مامانی باشد، فلان جا برویم...

یکم توی آب برویم، ببخشید زیر آب! خنده زیاد می خواهم، یکم بال بزنیم... می شود با تیم برتون و لارس فُن تریه ، دربند چایی بخوریم و املت؟!

ببخشید، می شود روی تجریش بال بزنیم.

ممنون...

می فرستید ؟!

و پیکی در را میزند!

_ بله؟

+ خوابتان را آوردم!

_چقدر می شود؟

+حساب شده.

_کی؟

+خدا...


| صابر ابر |

  • پروازِ خیال ...

زن نیستم

۲۶
بهمن


زن نیستم که مثل تو

میوه های توی تُنگ  را

شیرین تر از اصالتش نگه دارم !

و گلهای جهان،

" مادر"  صدایم کنند !


زن نیستم که مثل تو 

جای زخم هایم را پنهان کنم

لوله ی تفنگ را بگیرم به سمت " هیچکس "،

و برای بچه ها

قصه ای از صلح و آزادی بگویم !


زن نیستم که مثل تو

که گاهی مثل تو

بشینم و شالگردن ببافم 

ببافم،

یکی زیر

_زیر بازی نمیکنم،  مثل مردی که دوستش دارم!_

یکی رو

_رو راستم توی عشق، شکل کاری که عطر با مشام می کند_

ببافم

که سردش نشود،

(برای مردی که با غریبه ها گرمتر بود )


بعد " تا " بزنم برای روز مبادا

دو دستی تحویل کمد بدهم،

و دو دستی مثل مجرم ها

همیشه طلبکار زیبایی ام باشند !


و چه می دانند...

که رازی ست میان تو و کمد 

میان کمد و تاریکی

و پیراهن گلدار تنهایی

که دوست داشت،

دشت را 

روی تن " تو "  پرو کند ...!


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

حس کن مرا

۲۶
بهمن


حس کن مرا در دوستت دارم درِ گوشَت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا؛ حس کن مرا

که مثل تو تنهام...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


می دانی؛ دیگر یاد گرفته ام که با این چیزها، غمگین نشوم. 

نازنین می گوید: "تو دیگر چه جانوری هستی؟"

باورت نمی شود. با دیدن یک کامیون که صدها متر دورتر از جاده ی اصلی در بیراهه ای، به کندی می راند و گرد و خاک به پا می کند، دچار غم عمیقی می شوم. 

یا همیشه از رفتن به خانه های نوساز که اثاث تازه، گوشه و کنار اتاق هایش، تلنبار شده، وحشت دارم. می ترسم از پنجره اش  بیرون را نگاه کنم و برف، در حال باریدن باشد. 

بعضی شعرها، بعضی آهنگها. نمی دانم. مثلا همان شعری که همه اش با این مصرع کوتاه، پایان می یافت که "ای کاش  عشق را زبان سخن بود".

گاهی تعجب می کنم که یک ایرانی، بعد از شنیدن این شعر، لبخندی می زند و فقط به همین   اکتفا می کند که زیبا بود.

فقط همین؟

در حالی که هر بار آن را می شنوم، صورتم از اشک، خیس می شود...


| حامد اسماعیلیون |

  • پروازِ خیال ...

‏‎


به خاطر مردم است که می‌گویم

‏‎گوش‌هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،

‏‎دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود

‏‎و مردم نمی‌دانند

‏‎چگونه می‌شود بی هیچ واژه‌ای

‏‎کسی را که این همه دور است

‏‎این همه دوست داشت...


| لیلا کردبچه |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی ها خدا قسمت کند

که بنشینی، زانوها را بغل بگیری

به کسی که نیست فکر کنی

بعد ناگهان کسی از جایی دور

بپرد وسط تنهایی ات

و تعادلش را بهم بریزد!

دست به دلِ آغوشت بگذارد

موهایت را پریشان کند

و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاق های بد گذشته جبران شود

تو بلند بلند بخندی، 

و او بوسه اش را بگذارد وسط خنده هایت

گاهی زیادی که تنها می شوی

دلت از این سرزده آمدن های 

طولانی می خواهد!!!


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

آسودگی

۲۵
بهمن


آسودگی 

چشم های زنی ست که میخندد

به چشم های عاشق مردی 

که چمدانش را بسته است

اما دور نمیشود...


| آزاده بخشی |

  • پروازِ خیال ...


زن ها زمستانند

چترند بارانند

وقتی که غمگینند

آواز می خوانند


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


بعد از عقد رفتیم برای شام,

 شام ما دوتا را توی یک اتاق تزئین شده جداگانه گذاشته بودند!

چند نفری آمدند و برایمان آرزوی خشبختی کردند و رفتند,

تنها که شدیم..

به چشمانش نگاه کردم,

چشمان سیاه و ابروان کشیده ای داشت!

به دقت تمام اجزای صورتش را نگاه کردم!

جزئیات صورتش زیبا بود...

او هم با دقت فراوانی , 

مثل اینکه بخواهد ببیند چیزی که خریده سالم است یا ایراد و خراش دارد به من خیره بود!!

به تمام اجزای صورتم...

لبخند ملیحی زدم.

لب های بهم چسبیده اش را باز کرد و لبخندم را با لبخند پاسخ داد..!

زمانش بود یکی مان چیزی بگوید;

اما هیچ حرفی برای گفتن نمی یافتیم!

او هم در درونش چیزی را جست و جو میکرد که در آن لحظه باید زده میشد,اما چیزی نبود!

نمیتوانست بگوید بالاخره مال من شدی ,چون ما به سادگی چند روز پس از مراسم خاستگاری به عقد هم در آمده بودیم تا قبل از آن غریبه ای بیش نبودیم!

نتوانستم بگویم بالاخره به تو رسیدم,چون بالاخره ای وجود نداشت!

نتوانست بگوید دوستت دارم...

نتوانستم بگویم عاشقتم...

زیرا هنوز عشقی شکل نگرفته بود و قرار بود بعد از ازدواج کم کم شروع شود!!

انگشتان سردم را روی دست های مردانه اش کشیدم... اما موهای تنم سیخ نشد,اوهم هیچ تغییری نکرد و چشمان سیاهش از ذوق گرد نشد...!

ترسیدم,

مانند کسی که در جایی کاملا تاریک گرفتار شده باشد و وقتی بخواهد تنها چراغ موجود را روشن کند ببیند چراغ کار نمیکند... هر چه کلید برق را بزند چراغ روشن نشود...

ما داشتیم تمام تلاشمان را میکردیم در آن لحظه جرقه ی لعنتیه عشق بینمان روشن شود...

اما نمیدانستیم چه موقع ؟

شاید حتی سالها بعد!

ما هر دو...

منتظر شروع عشقی بودیم که نمیدانستیم در کدام روز از "بعد از ازدواجمان" قرار بود بوجود بیاید.....


| معصومه مه آبادپور |

  • پروازِ خیال ...


بیچاره نیایی ضرر میکنی ها...

صبح ها با نوازش بیدارت می کنم

صبحانه بوسه با طعم شعر!

تا ظهر دورت می گردم!

نهار بوسه با طعم عشق!

چرت عصر گاهی ات را کنج دنج آغوشم  میزنی و باز...

تا شب دورت می گردم!

شام بوسه با طعم دوستت دارم!

تا صبح هم میتوانم با لبهایم روی تنت شعر بپاشم!

لگد به بخت خودت نزن...

هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند!

بلند شو زودتر بیا!

از من گفتن...

دیگر خود دانی !


| حامد نیازی |

  • پروازِ خیال ...

بیچاره

۲۴
بهمن


هیچ عاشقی،

بیچاره تر از عاشقی نیست؛

که هم گول میخورد

هم عشق میدهد

هم تنهاست…


| امیر وجود |

  • پروازِ خیال ...


ما آدمها استاد حرف زدنیم؛

دوستش نداشته باش،

دلتنگش نباش،

اینقدر در برابرش ضعیف نباش،

به عکسش آنجور نگاه نکن،

جای خالیش را پر کن...

به عمل کردنِ خودمان که میرسد؛

با دلتنگی و بغض به عکسش زل میزنیم و تند تند زیر لب حروفی شبیه حروف دوستت دارم میچینیم کنارِ هم...

از جای خالی ای که پر نشده و نمیشود با یک عکس سه در چهار که زل زده توی چشم هایمان حرف میزنیم

و قول میدهیم اینبار حرف حرفِ همان آدمِ توی عکس باشد،

به شرطی که راه رفته را برگردد

به شرطی که یک روز دیگر طعم دنیایِ بی عطر تنش و هرمِ نفس هایش را به ما نچشاند...

ما آدمها اصولا خوب حرف میزنیم،

ولی پایِ عملمان بدجور میلنگد...


| فاطمه جوادی |

  • پروازِ خیال ...


پای تو یک تنه جنگیدم و ماندم، حتی

آن زمانی که به دست همه انکار شدی

بعد از آن لحظه که ایمان به دلت آوردم

سوره ی قهر شدی، حضرت آزار شدی


| رویا ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


چهره‌ات روی صفحه ساعتم کنده کاری شده است

روی عقربه ی دقیقه نما

روی عقربه ی ثانیه نما

روی هفته ها ،

ماه ها و سال ها ...

دیگر هیچ زمانی به صورت اختصاصی ندارم

از آنکه درونم آشیانه کرده ای !

شکایتی ندارم

اعتراض نمی کنم که در تکان خوردنِ دست‌هایم نقش داری

و تکان خوردن پلک هایم

و تکان خوردن افکارم

طبیعی‌ست

کشتزارهای گندم از فراوانی خوشه ها اعتراض نمی کنند

درخت های انجیر از دست گنجشک هایشان 

خسته نمی شوند ...

بانوی من 

تنها از تو می‌خواهم

در میان قلبم کمتر تکان بخوری !

تا کمتر درد بکشم ...


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. 

حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. 

آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود.نه که نخواهد.

سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن. 

زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر خوابشان نرود. 

از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. 

اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. 

توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان ....

گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید.

لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.


| مرتضی برزگر |

  • پروازِ خیال ...

زیباترین گل

۲۳
بهمن


مریم باشد

یا رز سرخ

گلایل باشد 

یا یاس بنفش ...

فرقی نمی کند ،

زیباترین گل ها

گل های بازیگوشی اند

که در انتظار آمدن زنی

در پشت یک مرد

پنهان می شود  !


| مرتضی شالی |

  • پروازِ خیال ...

چمدانت

۲۳
بهمن


از چمدانت بیش از خودت گلایه دارم

آنقدر بزرگ بود

که همه روز های خوبم را بردی

آنقدر کوچک بود

که همه خاطراتت را جا گذاشتی ...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


نه به فکر تصاحبش هستی

نه به دنبال یه هماغوشی

واسه حرفاش منتظر میشی

صبح تا شب کنار یه گوشی


بغلش می کنی از اونور خط

وسط حرف های ناگفته

بغلش می کنی و مطمئنی:

اتفاق بدی نمی افته...


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

قهقهه

۲۳
بهمن


قهقهه را از آخر بخوانی

میشود هِق هِق...

به همین سادگی!

حالا دیدی که فرق زیادی نیست ‌میان روزهای بود و نبودت؟!


| مهسا ولی پور |


  • پروازِ خیال ...


شب دنج ترین گوشه 

برای خیالِ توست ؛


میبافمت هنوز و

میبوسمت زیاد ،،،


| لیلا مقربی |

  • پروازِ خیال ...


ﭘﺪﺭبزرگ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ. 

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ.

ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ.

ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ.

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ.

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ.ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ بود.

ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار میکنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ میشوم، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﺷﻪ.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار میکنم.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ وقتی ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ *«ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ»* قاﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ کنم اما با خودم میگم :

فقط یک قدم بیشتر ...


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...

حوای عاشق

۲۲
بهمن


و خدا گفت:

جانش را بگیر!

فرشته به نزدش آمد

و حوا گفت:

گیرم که بهشت باشد سرایم

من بی «آدمم» جای نروم!

و خدا گفت:

راست می گوید حوای ما!

ما او را از سمت چپ به وفا

و از راست به عشق مفتخر کردیم!

فرشته پرسید:

تکلیف چیست؟

خدایش فرمود:

به جای او، جان آدم گیر

حوا خودش از این فراق خواهد مرد!


| حجت فرهنگدوست |

  • پروازِ خیال ...


یک جور دوست داشتن هایی هم هستند که به زبان آورده نمی شوند،

باید حسشان کرد،

مثلِ عشق های امروزی نیست که دَم به ثانیه بیخِ گوشَت بگوید "دوستت دارم"،"عاشقتم" و "می میرم برات" و رگبار استیکر قلب و بوسه،

دوستت دارم هایی از جنسِ مادربزرگ که 

هر لحظه میتوان حسش کرد،

با یادآوریِ ساعتِ قرصایِ قند و چربیِ پدربزرگ

با به راه بودنِ همیشگی سماورِ کنجِ اتاق،

با پیچیدن عطرِ فسنجانِ سرظهرش توی کوچه،

با شنیدنِ یک خانوم تهِ اسمش ُشرمِ بعدش،

از آن دوست داشتن هایی که 

وقتِ سرما کُت می شوند دورت و گرمت میکنند ،وقتِ ناراحتی گوش می شوند برای دردها و شانه برای اشک هایت ،همان هایی که چشم می شوند وهمیشه مراقبت هستند ولبخند می شوند رویِ لبهایت...

آنها که اگر کمی پشتِ تلفن صدایت گرفته باشد خودشان را به آب و آتش می زنند تا حالت خوب شود ..

دوست داشتن هایی که تمامی ندارند و

با یک روز بی حوصلگی و بد اخلاقی از بین نمی روند،

نه سرد می شوند نه تکراری،

"دوست دارم" هایی که از دل برمی آیند و بر دل می نشینند...


| منیره بشیری |

  • پروازِ خیال ...


مادرم می گوید

که خدایی در این نزدیکی ست

در دلم سخت به او خندیدم ... 

تو خدایم بودی

تو به من نزدیکی؟!


| فاطمه برزکار |

  • پروازِ خیال ...

غم نشمرده

۲۲
بهمن


گیرم از قصه این غصه هم آگاه شدم...

زندگی روز و شبش، از غم نشمرده پر است...


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...

زنانه

۲۲
بهمن


کم نگفته باشم،

همه ی مردها 

یک بار در زندگی

زنانه گریسته اند

زنانه اشک هاشان را پاک کرده و

زنانه به مرد درون آینه 

دل سوزاندند


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


دلم یک خبرخوب می خواهد

ازآن خبرهایی که دل رابلرزاند!

ازآن خبرهای ناب که این روزهاجایشان درزندگی ام خالی است

دلم می خواهدیکی دربزند

بی توجه به نگاه پرسشگرم نامه ای به دستم بدهد و برود!

نامه اش پر باشد از خبرهای خوب 

ازگلبرگ های گل سرخ

ازعطر بهارنارنج

روی کاغذی سفید باحاشیه ای ازپیچک ویاس،

که پیچیده باشد به لبه ی کاغذ ،

و قد کشیده باشد تا آسمانی که برفراز آن اتفاقی عجیب سایه انداخته 

کسی باخطی آشنا، تمام دلش را درواژه ها جاگذاشته باشد !

تا برایم بنویسد که هنوز گاهی دلتنگم می شود و چند شب پیش در رویایش قدم زده بودم و رنگ چشم هایم راهنوز از یاد نبرده است

گاهی فقط کافی است که منتظرباشی   

حتی اگر هیچ قاصدکی ازپشت پنجره ات رد نشود!

اگر تمام پستچی های جهانی نشانی خانه ات رافراموش کرده باشند و جوهر خودنویس کسی که منتظرش بودی

قبل ازنوشتن نامه ای برای تو، تمام شود ...


| نیلوفر لاری پور |

  • پروازِ خیال ...


غروب ها 

لباس باز و بلند ارغوانى میپوشید

به لاله گوشش عطر میزد !

و منتظر هیچ کس نبود ...


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...


پشت درختِ خاطره نابود می شوم

سیگارِ برگ می کشی و دود می شوم


اینجا کسی برای کسی بی قرار نیست

من در کنار پنجره‌ام، او در کنار کیست؟


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


وقتی از دلتنگی حرف میزنم نه عاشقانه بهم میبافم و نه حرفایم بوی ناله های ادبی میدهند. 

وقتی میگویم دلم تنگ شده دقیقا مانند معلم تاریخی حرف میزنم که بغضش در درس معاهده ترکمنچای میترکد، 

یا مثل آخرین سرباز عباس میزرا رو به صفوف دشمنی که خودم باشم داد میزنم و رجز میخوانم. 

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از نور ضعیف شمع اتاق تاریکی حرف میزنم که مشغول هضم کردن نشخوار فکرهای یک فیلسوف طغیانگر است که به «آه» رسیده است.

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک کلمه حرف میزنم؛ "خالی" دقیقا از یک دشتِ خالی بدون هیچ آب و علفی، بدون هیچ رنگ و بویی بدون هیچ چیزی که بتوان آن را توصیف کرد، جایی که حتی نویسنده های چیره دست هم برای توصیفش، خشاب پرِ کلماتشان را به سمت کلمه ای به اسم "خالی" خالی میکنند.

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک حجم مافوق سنگین نامرئی روی شانه هایم حرف میزنم که تو نمیبینی، اما مرا زمین گیر کرده است. 

وقتی از دلتنگی حرف میزنم باید فقط بمیری تا بفهمی دقیقا از چه چیزی حرف میزنم.


| امیرمهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...


دامنم را تکان میدهم

سنجاق سرم

گیره ی لباسم

گوشواره هایم 

و یاد تو به زمین می افتند 

گوشواره را برمیدارم 

سنجاق را به موهایم, 

گیره را به پیراهنم, 

وتورا 

در سمت چپ سینه ام میچسبانم


| سمیرا علیزاده |

  • پروازِ خیال ...

غرق تماشا

۲۱
بهمن


اینکه من غرق تماشای شما باشم هم

کمتر از غرق شدن در وسط دریا نیست


| علی حسنی |

  • پروازِ خیال ...


بسیار فکر کردم که در مورد عشق چه بنویسم که حق مطلب ادا شود

من همین چند ماه پیش یک چالش عشقی را از سر گذرانده بودم و حالا هر آنچه می نوشتم کمی تا قسمتی غرض ورزانه بود...

این عادت را هم ندارم که هر وقت کسی اسم عشق و عاشقی بیاورد بگویم ای بابا عشق کیلو چند...

من با وجود اینهمه بی مهری همچنان به عشق معتقدم

یادم آمد یکبار وقتی دیدمش در دست هایش یک ظرف در دار پلاستیکی بود

آن را گرفت سمت من و گفت: برای تو

درِ ظرف را که باز کردم یک تکه سینه مرغ داخل آن بود

گفت: برای تو پختمش گفتم یک وعده کمتر غذای حاضری بخوری...

اینکه بعدش چه شد و چه نشد و چرا داستان رسید به جدایی حالا دیگر آنقدرها مهم نیست اما شاید وقتش رسیده باشد که بعد از اینهمه گله و دلخوری بگویم که در آن لحظه آن تکه مرغ تکه ای از عشق بود

وقتی میخواهید عشق را جستجو کنید دنبال حسی فرا زمینی نباشید و با بدست آوردنش منتظر نباشید اتفاقات عجیب و غریبی در زندگیتان رخ دهد و  اگر هم رابطه تمام شد و هر کدام رفتید پی زندگیتان فکر نکنید چیزی که بینتان بوده لابد عشق نبوده... 

و البته به دنبال حس و حالِ خاص تری، آنچه دارید را ترک نکنید...

عشق ساده است مثل یک تکه سینه مرغ

یک شاخه گل

مراقب خودت باش

خوبی؟ بهتری؟ نگرانت بودم

این را برایت خریدم آن روز گفتی که تمام شده نداری

و... هر رفتاری که از دل بر آید...

من معتقدم برخلاف آنچه تا امروز به باور ما تزریق شده، عشق تضمین پیوند های ابدی نیست

عشق هم در میانه راه ممکن است خودخواه شود بد شود خسته شود کلافه شود و ترک کند...

این روزها که در تدارک هدیه روز عشق هستید ساده بگیرید سور و سات عشق را اما ساده از عاشقی نگذرید

اگر آنقدر خوش شانس بوده اید که در این روز عشقی کنار خود دارید قدردانش باشید

اگر هم به هر دلیلی از داشتنش محرومید از بیخ و بن انکارش نکنید

عشق به طرز عجیبی تک به تک سراغ دل ها میرود

و روزی هم بالاخره نوبت شما میشود


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


به سلامتی چشم های بسته ام

که لحظه ای را طولانی مى کند

و دور را مى آورد نزدیک...نزدیک...نزدیک تر

حالا دنیا کافه ى کوچکی ست

با صندلی های چوبی بی رمق 

و لیوان های از یاد رفته

که آوازهای غمگینم مى توانست

هر شب تمامشان را به هم بزند...

مى توانستم روى صندلی کناری ات نشسته باشم

و تو مرا به پیکی از عاشقانه مهمان کنی

بی فایده است

لیوانت را پر کن

پر کن به سلامتی من

ته لیوان را که ببینی تمام زن های کافه منم


| ستاره جوادزاده |

  • پروازِ خیال ...

نهنگ

۲۰
بهمن


این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی ست که دارد نهنگ می شود.

ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش می کند.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ 

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟


| عرفان نظر آهاری |

  • پروازِ خیال ...


من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام

از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم...


| امید صباغ نو |

  • پروازِ خیال ...


تو که می خوانی 

بدان که هنوز دوستت دارم

و به خاطر توست 

که هنوز می نویسم

روزی که جهان خواست بایستد

بگو به گونه ای از چرخش بماند

که من

در نزدیک ترین فاصله 

از تو مرده باشم...


| فخری برزنده |

  • پروازِ خیال ...

سیگار کشیدن

۱۹
بهمن


همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد

راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود!

نکه بخوام مثل شاعرها و نویسنده ها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه...!

حسادت میکردم

چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن...

و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد!

من که کنارت بودم!

پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم!


| المیرا دهنوی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

بر می گردم به ابتدای قصه

داستان مردی که عاشق شد...

داستان کوتاهی بود مگر نه!

پایانش ولی بزرگ و بی سرانجام

حالا این "تنهایی" ست

که در نقش کلاغی سیاه و تاریک

راه درازی تا خانه اش خواهد داشت.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


توی این خوابها کسی مرده است

کسی از راز مرگ بو برده است


اشک...زوزه...تگرگ...دامن...باد

باورم کن که مرگ در من زاد


بر درختی که دار... می رقصی

نیمه گرگی که هار... می رقصی


سایه ام که همیشه گم شده ام

توی نقشی کلیشه گم شده ام


با تو شعر سکوت می خوانم

در نمازت قنوت می خوانم


باورم کن که مرگ راز من است

و هجوم تگرگ رار من است


زیر پایت صدای من له شد

آخرین سایه های من له شد


نبض تاریک دست‌هایم را...!

باز گردان به من صدایم را


من حوای بی بهشت توام

نیمه ی سیب سرنوشت توام


پری سایه زاد من بودم

 مادر آب و باد من بودم


باورم کن که مرگ در من بود

و هجوم تگرگ در من بود


سایه ام را سیاه گم کردم

 و خودم را که...آه ... گم کردم


آااای مرد هزاره ی تقدیر!

آااای فاتح! سوار! سرور پیر!


نیمه ی گنگ دیگرت من بود

تو مرا دفن...!؟ مادرت زن بود...


| مهتاب سالاری |

  • پروازِ خیال ...


تنها که میشوم

زنی مدفون در من،

زیر لب 

ترانه می خواند،

شعر می دوزد و

برای خاطراتش قصه می بافد!

زنی ناشناس

که دست از سر خراب تنهایی ام

بر نمی دارد...


| شیرین رازدشت |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

_هیچی نگفتم

_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!

از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..

_هیچی نگفتم

_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟

_هیچی نگفتم

_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...

_هیچی نگفتم

_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغموم و پسغوم می دادیم به هم ...

_هیچی نگفتم

یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ

_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،

ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها

آخرشم هیچی به هیچی

_هیچی نگفتم : 

_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد

_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.


کرایه رو که دادم بهش

دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

زن

۱۸
بهمن


فرصت کم بود 

و آیه های زیادی برای نزول 

خداوند 

زن را آفرید!...


| جاوید عصمتی |

  • پروازِ خیال ...


یادته از مغازه حاج علی پفک دزدی واسم؟! یه پیرهن آبی آسمونی تنم بود.گفتی اگه بارون بگیره لابد رنگین کمون بیاد رو لباست. بارون گرفت!

بچه بودم نمی دونستم اسمش چیه.اما ته دلم یه حس عجیب داشتم!

وقتی چرخای دوچرخه ات گِلی شد و ترسیدم نکنه بیفتی،ته دلم یه حسِ عجیب داشتم. 

وقتی در خونه مونو زدی و گفتی «توپمون افتاده رو پشت بومتون» ، ته دلم یه حس عجیب داشتم. 

وقتی به جایِ « باکری دوازده» می گفتی «کوچه یِ مریم اینا»، ته دلم یه حس ِ عجیب داشتم...

ته دلم یه حس عجیب داشتم و سال ها گذشت. فهمیدم اسمش چیه. یعنی تو بهم گفته بودی. درست دو شب بود که می دونستم اسمش چیه! دو شب بود ما مسواکایی داشتیم که توی یه لیوان مشترک بودن! دو شب بود پنجره ای داشتیم که رو به خیابون فرشته باز می شد و تو بهم می گفتی بهشت! 

دیگه دوچرخه ای نبود که نگرانِ چرخ های گل آلودش بشم و بترسم از اینکه بیفتی! اما تو.... 

گفتن جاده خیس بود....حالا بازم ته دلم یه حسِ عجیب دارم! یه حسی که اسمشو نمی دونم .چند سال دیگه باید بگذره تا بیای و بهم بگی؟! می دونی،شبایی که بارون میگیره،شبایی که رعد و برق میزنه فکر میکنم تو پشتِ دری، از لای در سرک می کشی و میگی: « مریم؟؟ توپمون افتاده روی پشت بومتون».


| الهه سادات موسوی |

  • پروازِ خیال ...

خوبم

۱۸
بهمن


گاهی دلم میگیرد از احوال پرسی ها‌!

خوبم، خداراشکر گفتن های اجباری!


| امید رهایی |

  • پروازِ خیال ...


آدمهای مغرور دو دسته اند:

مغرورِ خوب و مغرورِ بد

مغرورِ خوب هیچ وقت تو هیچ چیز جلو نمیره،

اما اگه جلو بری و ازت محبت ببینه

چند برابر بهت محبت میکنه...

اما مغرورِ بد هر چه بیشتر بهش محبت کنی

و علاقتُ بهش ثابت کنی غرورش پررنگ تر میشه ودست تو دستِ غرور میزاره

و باهاش میره و ازت دورمیشه 

و جواب محبت هاتو با سردی میده!

گاهی باید قبول کنیم 

برای داشتنِ حالِ خوب باید از دوست داشتن دسته ی دوم دست برداریم،

دوست داشتن آدم هایی که غرورشان اولویتشان است آزار دهندست...

و هرچه بیشتر دوستش داشته باشی بیشتر اذیت میشوی و ضربه میخوری!

عشق و خوشبختی غرورِ فراموش شده میخواهد!


| المیرا دهنوی |

  • پروازِ خیال ...


منتظر بودم بعدتر ها که آمدی هوا به جای بارانی، ابری باشد. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای گل های همیشگی، این بار دسته گل نرگس در دستانت باشد. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای سلام، بگویم شما. منتظر بودم بعدتر ها که آمدی به جای اسمت بگویی به جا نیاوردی؟! منتظر بودم در همان لحظه که میخندم، بگویی آمده ام که بمانم...

من برای بعدتر های هردویمان نقشه کشیده بودم... حتی در بعدتر ها لباس چهارخانه ات درشت تر شده بود، مدل مو هایت تغییر کرده بود، عطر هایت تلخ تر شده بود، صدایت کمی آهسته شده بود، دیگر به سرعت قدم بر نمیداشتی...

در بعد تر ها موهایم بلند تر شده بود و جای خنده های بلندم لبخند میزدم، دیگر برایم تناسب رنگ لاک هایم مهم نبود، لباس های راحت میپوشیدم. در بعدتر هایمان خواننده مورد علاقه هردویمان همان آهنگ معروف همیشگی را بازخوانی کرده بود و مدام آهنگ تکرارمیشد. بعدتر ها هردویمان بزرگتر شده بودیم و فهمیده بودیم جز خودمان کسی ما را نمیفهمد...

من با بعد ترهایمان سالیان درازی را صبح کردم.


| نرگس حریری |

  • پروازِ خیال ...


باران ببارد آسمان عطر تو را دارد 

بغضت گریبان می‌درَد تا صبح می‌بارد 

 

لبخند دارم می‌زنم با اینکه دلتنگم 

دارم برای زندگی با مرگ می‌جنگم


| پویا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...


_ تو شب ها قبل خواب قرآن میخونی ؟ 

+ نه ذکر میگم

_ واسه چی ؟ 

+ واسه خواب خوب

_ چی میگی ؟ 

+ قربت الی الیار .. 


| مهتاب خلیفپور |

  • پروازِ خیال ...


چند ماه پیش جایی دعوت بودم، دعوت به مناسبت رسیدن سومین سالگرد ازدواج دوستانی که اتفاقا ساقدوش عروسی شان هم بودم.

از آن دست آدم هایی که حضورشان در زندگی هر آدمی میتواند یک نعمت بزرگ باشد 

از آن دست آدم هایی که در حال بد روزگار و دنیا به فاصله چشم بر هم زدنی میتوانند طعم چیزهای خوب را به یادت بیاورند 

از آن دست آدمهایی که نمیگذارند فراموشت شود که دوست داشتن چه معجزه هایی که نمیتواند خلق کند.

جایی که باید میرفتم را از حفظ بودم، پنج-شش سال پیش هروقت که میخواستیم از زندگی مان مرخصی بگیریم - دم مان را بگذاریم روی کولمان و از دست دنیا فرار کنیم معبدگاه مان آنجا بود، همیشه پنج شنبه ها برگه مرخصی مان را میدادیم دست دنیا تا امضایش کند و بعدازآن برای خرید میرفتیم آنجایی که همیشه بزرگترین سوپر مارکت خلوت شهر بود، خریدی که هیچوقت نمیشد با متود "مثل بچه ی آدم بودن" به سرانجام برسد، انگار که داستان خرید کردن از آن سوپر مارکت هم قسمتی لذت بخش از مرخصی یک روزه مان بود.

حاضر و آماده ی رفتن بودم اما خیلی دیر شده بود. برای خیلی از آدم های دنیا منطقی نیست که یک آهنگ برای چندین هفته درون ماشین ات تکرار شود اما خب اینکار برای من همیشه بی اندازه منطقی و واجب بوده است.

با خودم مسیر را مرور میکردم، 

آن زیر گذر را دور میزنی و بر میگردی 

ترافیک را که رد کردی اولین خیابان فرعی را باید بروی سمت راست

از آن نمایندگی بزرگ ماشین که رد میشوم در سمت چپ باید آن مسجد نیمه کاره را ببینم

حتما نمای بیرونش را تا به حال درست کرده اند

 بعد از همه اینها به یک سه راهه میرسم و این درست اصل ماجراست. 

سه راهه ای که یک میدان مثلثی شکل با جدول های بتونی سفید و زرد پر رنگ دارد. میدانی این میدان مثلثی زرد و سفید در حکم آدرس برایمان کل ماجرا بود، دیده اید برای پیدا کردن بعضی مسیر ها یک نشان میگذارید، آن سال ها این سه راهه نشان اصلی ما بود، همیشه وقتی به این سه راه میرسیدیم انگار که در خانه را باز کرده بودیم و لم داده روی مبل منتظر چایی تازه دم مان بودیم.

آنجایی به خودم آمدم که احساس کردم هیچ کجای این جاده تاریک برایم ذره ای هم آشنا نیست، از مرحله شک گذشته بودم و اطمینان داشتم که راه را اشتباه آمده ام. 

سه راهه مثلثی

جدول های بتونی سفید و زرد رنگ

اصلی ترین نشانه مان در آن سال ها را گم کرده بودم  .

مسیر را دور زدم ، چشمانم را هم درشت تر کردم . بعد از چند کیلومتر میدان مثلثی را پیدا کردم، از جدول های سفید و زرد دیگر هیچ خبری نبود، آنقدر فرسوده و خسته به نظر میرسیدند که انگار تنها بازمانده های هیروشیما بودند.

ترک های عمیق

خرده هایی که زمانی تکه ای از وجودشان بود

رنگ های پریده و رو به اتمام 

تنها وجناتی بود که درون جدول ها به چشم می آمد. 

آن شب در مسیر برگشت به جدول ها تا اندازه ای غیر عادی و غیر معمول فکر کردم ، به رنگ پریده شان ، به تکه های خرد و ویران شده شان ، به اتفاقاتی که طی همه ی این سال ها از سرشان گذشته بود 

میدانی من فکر میکنم زندگی و روزگار برای آدم ها هم همینطور میگذرد

آدم ها هم مثل جدول ها فرسوده میشوند

آدم ها هم رنگشان عوض میشود 

تکه هایی از روح و جسم خود را از دست میدهند  

دق میکنند ، خرد میشوند، ترک بر میدارند ، نابود میشوند ، خودشان را جا میگذارند 

زندگی از آنها امتحان های سخت و وحشتناک میگیرد 

امتحانی هایی که خیلی وقت ها فرجه ای هم برایشان وجود ندارد 

امتحانی هایی که جبرانی تابستان ندارد  

امتحان هایی که ممکن است آدمی را برای سال ها عقب بی اندازد 

بقیه میروند و تو دَرجا میمانی .. 

اما تنها فرق بزرگ آدم ها آنجایی است که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند ، آدم ها یاد میگیرند که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است را پشت به پشت پنهان کنند 

پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان 

پشت صورت صاف و شش تیغه شان

پشت آرایش غلیظ چشم هایشان

پشت شوخ طبعی های روزمره یشان

پشت تمام معاشرت های معمولی روزانه شان که برای طبیعی جلوه دادنش سالها زحمت کشیده اند 

پشت خنده هایی که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند تا واقعی و حقیقی بنظر برسد.

آدم ها ، سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم

اما میدانی 

فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی 

یا واقعیت آدم ها را 

درست زمانی به تماشا بنشینیم

که در اتاق هایشان را به روی ما می بندند

همین ..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

ﺑﻮﺳﻪ

۱۷
بهمن


دﻟﺒﺮا؛ ﯾﮏ ﺑﻮﺳﻪ دادی اﯾﻨﻘﺪر ﻧﺎزت ز ﭼﯿﺴﺖ؟

گرپشیمان ﮔﺸﺘﻪ اى ﺑﮕﺬار در ﺟﺎﯾﺶ ﻧﻬﻢ!


| ﺻﺎﺋﺐ تبریزی |

  • پروازِ خیال ...


من این اشتباهم را دوست دارم 

ما داریم از هم جدا میشیم ولی اگه از اول همدیگر رو نداشتیم تصمیم درست کدوم بود؟

من اگه تو بیست سالگی انتخابت نمیکردم، الان تو سی سالگی نمیدونستم که من و تو واسه هم ساخته نشدیم. 

 از الان میرم سراغ زندگیم تا ۶۰ سالگی زندگی میکنم.

اما اگه ۲۰ سالگی از هم جدامون میکردن چی؟ 

من تا ۶۰ سالگی با یاد تو میمردم! 

من فکر میکنم اون دوچرخه که بابام تو ۱۰ سالگی نخرید چون به صلاحم نبود، حالا تو ۳۰ سالگی خیلی نیازش دارم!

اشتباهای شیرین خیلی وقت ها بهتر از تصمیم های درستِ تلخ هستن.


| شاهین شیخ الاسلامی |

  • پروازِ خیال ...


کاش آن روز که میرفتی

باران شدیدی میبارد

یا کسوف می شد !

اصلا زمین را گرد و غبار می گرفت

اما ...

روزی که رفتی

یک روز کاملا معمولی بود

آفتاب بود و چند لکه ابر و کمی هم نسیم ...

حالا تمام روزها یاد رفتن تو می افتم ...

این روزها

نفسم را می گیرند

همین روزها

که آفتابی است

همین روزها که کمی نسیم دارد

همین روزهای معمولی ...


| مرتضی شالی |

  • پروازِ خیال ...


صدای خنده ات مرا به انحراف می کشد،

و روح خسته ی مرا به انعطاف می کشد!


ببین چگونه عاشقم که با امید دیدنت

دلم دو پای خسته را به کوه قاف می کشد،


کجای رشته گم شدی که من کلافه مانده ام 

و دل عذاب دیگری از این کلاف می کشد!


خدای من تو می شوی و یک اشاره ات مرا

دوباره پیش مردمان به اعتراف می کشد!


مرا فقط پرستشت و اشتیاق سجده ای

به کعبه ی نگاه تو به این طواف می کشد


همین خدا همین خدا، مرا به عشق ذات خود 

سه روز نه، که سالها به اعتکاف می کشد 


دوباره کفر گفته ام، دوباره توبه می کنم

دوباره دیدنت مرا به انحراف می کشد !


| مریم صفری |

  • پروازِ خیال ...