کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

رنگین کمون

۰۴
شهریور

سلام دوستانِ جان!

همراه های خوب و دوست داشتنی

اول از همه ازتون بی نهایت ممنونم که اینجا رو میخونید و بهم انرژی میدین برای به روز نگه داشتنش

امیدوارم همون قدر که حضور شما خوشحالم میکنه، شما هم از خوندن اینجا و پست هاش لذت ببرین و بهتون حس خوبی بده :)

خیلیا ازم خواسته بودن کانال تلگرامی داشته باشم اما به دلایلی مایل نبودم

الان اینکارو کردم و یه کانال زدم اما فضاش کاملا با اینجا متفاوته

اگه خواستید یه سر بهش بزنید و اگه خوشتون اومد اونجا هم کنار من باشید

ممنون از همراهی همیشگیتون 

دلتون پر از عشق ❤️


رنگین کمون "

  • پروازِ خیال ...


گاهی هم قشنگ حرف بزنیم، کمی قشنگ‌تر!

بگوییم: «میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!» و از دوست‌مان بگوییم که خوشحال بوده است.

فقط خوشحال بوده‌ها، اما ما این‌جور می‌گوییم که حال خودمان هم خوش شود...

در وصف حالی که داشته‌ایم بگوییم: طربناک

در وصف جایی که بوده‌ایم بگوییم: فرح‌بخش

بگوییم: برگ‌ها به رقص درآمدند!

بگوییم: آسمان بازی‌اش گرفته بود!

بگوییم: باران داشت گونه‌هامان را نوازش میکرد!

بگوییم: «گیسوهایش رنگ شب بودند» و موهای یار را گفته باشیم که تیره بوده فقط!

اما وقتی این‌ جور صداشان می‌زنیم، ما را کشیده‌اند و برده‌اند به خیالِ عشق‌بازی با یار در یک شب تار...

بگوییم: دلم برایت رفت...

بگوییم: دردت به جانم...

بگوییم: دوستت دارم! یک جور بگوییم دوستت دارم که قشنگ‌ترین دوستت دارم دنیا باشد.


| حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...

بیا

۲۳
آذر


نیامدی که مبادا بمیرم از شادی

بیا که مرگ بِهْ از انتظار می باشد... 


| ملا طغرا مشهدی |

  • پروازِ خیال ...


هر روز با تکه های تو

در آینه پیدا می شوم

پازل هزار پاره ی من

تو را چیدم

شکل خودم را یافتم!


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


اما مگر قانون این نبود

که هر آنچه دیر می آید،

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟

عادت کرده ایم

به نداشتن ها

و شاید به اندوه...

آری

تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم...


| جمال ثریا |


  • پروازِ خیال ...

یک دریا...

۲۲
آذر


پدر بزرگم هروقت میخواست کثرت چیزی را بیان کند

می گفت:"یک دریا..."

مثلا می گفت: نمی دانی فلانی یک دریا پول دارد!

کی می رسد روزی که 

تو رو به رویم بایستی،

زل بزنم به چشمانت و بگویم:

" فلانی نمی دانی من، تو را یک دریا دوست دارم!"


| شقایق عباسی |

  • پروازِ خیال ...

دیوانه ام

۲۱
آذر


در سوگ تو بغضم را، آتش زدم و سوختم

وصله پس هر وصله، حسرت به دلم دوختم


در خاطره‌ای نزدیک، مفقود شدم با تو

پُک میزدم از سیگار، من دود شدم یا تو؟


شوریده سر و مغموم، تاریکم و نا امید

در مسلخ تو گیرم، در پیله‌ی خود تبعید


از پرسه‌ی تو در من، هربار شبی‌تر شد

در کنج دلی متروک، آغوش تو از بر شد


با هر نَفَسی از خود بیگانه‌ترم کردی

 دیوانه‌ترین بودم، دیوانه‌ترم کردی


دیوانه‌ام و خواهند از شهر برانندم

من عاشق اینم که دیوانه بخوانندم...!


| محمد مشایخی |

  • پروازِ خیال ...

سنجاق سر

۲۱
آذر


سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد

فقط همین را می داند

چگونه 

وقتی تو می آیی زیباترم کند...


| الهام اسلامی |

  • پروازِ خیال ...


" و لأنّک تحبنی فأن العالم صار اکبر

و السماء أوسع

و البحر اکثر زرقة

و العصافیر اکثر حریة

و أنا ألف ألف مرة أجمل... "


و از آن روی که مرا دوست داری

جهان بزرگ‌تر شد

و آسمان گسترده‌تر شد

و دریا نیلگون‌تر شد

و گنجشکان آزادتر شدند

و من هزار هزار بار زیباتر شدم...


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


به رغمِ خویش

مقصود من از خدا تویی

در آغوش گرفتن تمام دوست‌داشتنی‌ها

و باقی، تاسی است که می‌ریزند...


با دستان تو همراه می‌شوم

لبانت را می‌بوسم

هر جا که باشی لمست می‌کنم

و باقی، همه پنداری است


| لویی آراگون |

  • پروازِ خیال ...


مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی

بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد...


مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد

پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد...


حالِ من؟! حالِ غرورِ شاعرِ فَحلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر بـه بادش داده باشد...


شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد...


شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد...


حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است

مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد...


بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که

نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد...


شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد...


شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش؟!

شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد...


| علی اکبر یاغی تبار |

  • پروازِ خیال ...


+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها"

- ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟

+ تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن...

- پس قلب منم همرنگ تو شده..!!


| محمد عسکری ساج |

  • پروازِ خیال ...


دستم را کشیدم روی برگ های زاموفیلیا، نرم بودند و تمیز، مثلِ هوای توی گلفروشی که گرم بود و دَم داشت اما ریه را جلا میداد " اینا چقدر نازن، انگار همشون دارن میخندن و لب هاشون سبزه" خندید، خاک روی آستینش را با کف دست گرفت و بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم آمد، دنبال من که داشتم به لب های سبز گل ها نگاه میکردم " میگم تو گلفروشی کار کردن چه خوبه ها، همچین هر روز دلت تازه میشه انگار " چیزی نمیگوید، ساکت است مثل پِتوس ها که کاری به کار کسی ندارند، برگ می دهند و قد می کشند و گلدان را در آغوش می گیرند " چقدر سخته بین این همه گل بتونی یکی رو انتخاب کنی " از صدای پیس پیس آبپاش فهمیدم دارد برگ گل هارا تمیز می کند،

سرم را برگرداندم " آره سخته " صداش مثل گوینده ی سرحال رادیو جوان، پرانرژی که نه، بم بود...

" سخته اما واسه شما که گلفروشی راحت تره خب "

چشم هاش خندید و لب هاش کلمه ی راحت تر را جوری تکرار کرد که انگار داشت متلاشی میشد " وقتی یه گل چشمتو میگیره دیگه زیباترین گل هارو هم ببینی به چشمت نمیاد واسه همین راحت تر نیست واسه ما" نشستم کنار شمعدانی ها دستم را کشیدم روی برگ هاش، انگشت هام بوی سبز گرفته بود "چقدر خوبه این بو، اسم گلی که چشمتونو گرفته چی هست حالا؟ " 

گلدان شمعدانی را از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی دست هاش " اسم گلم عاطفه بود "

بند کیفم را گرفتم و با لبخند گفتم " چه گل قشنگیه پس، عاطفه " درحالیکه برگ های اضافه ی شمعدانی را با قیچی میبرید گفت " قشنگ که بود اما پرپر شد، یعنی خودش هست اما عشقش تو دل من پرپر شد که بذرش تو دل یکی دیگه جوونه بزنه"

خودم را زدم به راه لبخند و گفتم " خاک هر دلی بذر خودشو میطلبه، بذر مناسب دلتو پیدا کن، وقتی گل بده می فهمی این از اونم قشنگتره، اونوقته که دلت سبز میشه و گل میده مثل این شمعدونیا " نگاهم میکند و توی نگاهش اشک میرقصد "امیدوارم بذر دلتو پیدا کنی "

میدوَم توی گلخانه که دوباره دست هام را سبز کنم...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

دلا...

۱۹
آذر


دِلا خَموشی چرا..؟!

چو خُم نجوشی چرا..؟!

بُرون شد از پَرده راز

تو پَرده پوشی چرا..؟!


| عارف قزوینی |

  • پروازِ خیال ...


چه می شد اگر خدا

آن که خورشید را

چون سیب درخشانی در میانه‌ی آسمان جا داد،

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد

و کوه ها را بر افراشت،

چه می شد اگر او، حتی به شوخی

مرا و تو را عوض می کرد

مرا کمتر شیفته

تو را زیبا کمتر

 

| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


منصفانه نیست کسی که این‌گونه قلبت را در هم شکسته است،

هنوز این همه زیبا و خیره کننده باشد

و صورتش تنها چیزی باشد که

بیش از هر چیزی در دنیا دوست داری ببینی...


| ادی السید / ترجمه: زهرا طراوتی |

  • پروازِ خیال ...


من یک زنم

‏و آدم وقتى زن باشد

‏جز آنچه در قلبش دارد

‏همه چیز را فراموش مى‌کند.


‏⁧| لاله مولدور |

  • پروازِ خیال ...


تو که آیینه ی حلب داری

خون عشاق روی لب داری

از زمین و زمان طلب داری

دامن تنگ یک وجب داری


شب نشینی امشبت چند است؟!

از لبت تا به غبغبت چند است؟!


تو که سِحر سیاه را بلدی

رگ خواب سپاه را بلدی

سبکی، وزن کاه را بلدی

رقص مخصوص شاه را بلدی


می گذاری ملیجک ات باشم

توی دربار، طلخک ات باشم


اینکه یک جای دنج می خواهی

گریه ی روی لنج می خواهی

اینکه یک جفت فنچ می خواهی

اینکه قرص برنج می خواهی


خواستی زود شوهرت بدهند

به همان خائن خرت بدهند


زلف خود را یله نگه داری

از دل من گله نگه داری

بین ما فاصله نگه داری

چله با چلچله نگه داری


من همه جوره راغب ات هستم

دورم اما مواظبت هستم


| شهرام میرزایی |

  • پروازِ خیال ...


عاشقت نشده‌ام که نداشته باشمت، که بگذارم بروم، که رفیق نیمه راه باشم.

عاشقت نشده‌ام که رویاهایت را با جان طلب نکنم و در غم و لبخندت شریک نباشم.

عاشقت نشده‌ام که ذوقت را موقع شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم و حال عاشقانه‌ات را با بوسه و آغوش نخرم.

عاشقت نشده‌ام که بنویسی و نخوانم، بزنی زیر آواز و مست نشوم، از آینده بگویی و بگویم هیس!

من عاشقت شده‌ام که عاشقت کنم، که عاشقت بمانم.

من تو را برای آنچه که هستی، برای گریه و لبخندت دوست می‌دارم و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می‌خوانی، کلماتت وقتی که می‌نویسی، نگاهت وقتی که به چشمان من است، دستانت وقتی که شمعی روشن می‌کند، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می‌دهد نیست.

برایم سعدی بخوان تا رفیق این همه سال عاشقی‌مان باز بگوید که من بی روی تو آرامم نیست. که من از عهد آدم تو را دوست دارم و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت، عاشقم شدی.

تو عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت.

به آخرش فکر نکن، چون این قصه پایان ندارد. چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی‌‌ است که بین و تو میفتد.


| مانگ میرزایی |

  • پروازِ خیال ...

مطمئنی؟

۰۸
آذر


رو به رویت چه لذتی دارد؛

صحبت از حرف های تکراری !

مطمئنم که دوستت دارم؛

مطمئنی که دوستم داری...؟!


| محمد شریف |

  • پروازِ خیال ...

ببوس مرا

۰۸
آذر


لب هایم‌ 

این ماهیچه های مطبوع به وزنِ آب را ببوس

قبل از کنجکاوی صبح در اشتهای بدن 

قبل از کِشَندگیِ خمیازه های فارغ  از تمایل و برخورد

قبل از هوش آن زنِ منتظر ببوس مرا


ببوس مرا در علاقه ی بو به گردن

در حسد ِ بلند ِ تار مویی آویخته از یقه هنگام خداحافظی

ببوس مرا و فراموش کن چقدر بودن از پاهای تو کدورت داشت 

 

من بچه بودم و دستهایم گماشته بود به نوشتن

چه‌ میدانستم از بسامد بوسه در شرح آب؟

از گزِش دندان در حجامت لبها چه میدانستم من؟

من بچه بودم و دستهایم گرفتنِ مادر را بلد بود در مساحت مُشتی چادر

و آن لجِ زنانه ی شور انگیز را 

در ربایش شهوت هیچ مردی فرا نگرفته بودم


ببوس مرا بعد از این همه سال 

که نگویم؛ دستهایم اگر گرفتن بلد بود...

که نگویم؛ کنار آمده ام 

و در کجاوه کرامتِ کلماتم زنی نباشد جز من برای تو


لبهایم را ببوس ای باشنده ی شورانگیز 

این ماهیچه های مطبوع به وزن آب را 

در مدارای اینکه؛

من هم از آفرینش لبهایم متوقعم! 


| سپیده مختاری |

  • پروازِ خیال ...


هرگز نمی توان

گل زخم های خاطره ای را زِ قلب کَند

که در این سیاه قرن

بی قلب زیستن

آسان تر است زِ بی زخم زیستن،

قرنی که قلب هر انسان

چندین هزار بار کوچک تر است

از زخم های مزمن و رنجی که می کشد...


| نصرت رحمانی |

  • پروازِ خیال ...


امیر بر خلاف هیکل نسبتا درشتش، قلب کوچیکی داره لیلا.

و من اخبار موثق دارم که تموم حجم این قلب کوچیک رو چشمای تو، دستای تو، موهای تو، و هرچیز متعلق به تو پر کرده. و اگه برات سوال میشه که این چیزا رو من از کجا میدونم؟ باید بگم من و امیر بیشتر از هر کس دیگه ای توی این دنیا، خشتکمون برای همدیگه پاره س. رفیق وعده های قبل و بعد خرمنیم. مخفی از هم نداریم. من شاید داشته باشم، ولی امیر نه. انقدر فضای قلبش از تو پر شده که اگرم بخواد، چیزی رو نمیتونه که توو دلش نگه داره.

اونروز که با موهای نمدار سبز شده بودی جلوش ، که منتظر بودی یه چیزی بهت بگه، یه چیزی که بتونی روزتو باهاش بسازی. ولی همینطور وایساده و بر و بر نگات کرده. آخرشم گفته «بجنب، خشک نکردی هنوز موهاتو؟ دیر شد». تعریف کرد برام. گفت میخواسته از موهای نمدارت بگه. از عطر گندمزار باران خورده ی پاشیده روی گردنت. گفت خواسته بگه «تو تار و پودت بوی شالی میدهد، عطر باران شمالی میدهد» ولی نتونسته. با منم که حرف میزد نمیتونست. من از لا به لای حرفاش اینارو فهمیدم. سالها سر و کله زدن با آهن و فولاد توی مغازه ی آهنگری، زبونشو مثل دستاش سفت و سخت کرده. مثل من نمیتونه با کلمات ور بره و نرم ترین جمله ها رو پیدا کنه.

یه بار یکی بهم گفت کسی که همزمان با چند نفره لاشیه. امیر با دخترای زیادی بوده لیلا. ولی هیچکدوم همزمان با هم نبودن. مشکل امیر اینه که نمیتونه نگه داره. دستش لیزه، هرکیو که میاد دوست داشته باشه مثل ماهی از توی دستش سُر میخوره و میره.

آخرین پیامی که براش فرستاده بودی رو نشونم داد. امیر لاشی نیست لیلا، ناشیه. نمیتونه دوست داشتنی هاشو پیش خودش نگه داره. تو رو هم نتونست.


| محمدرضا جعفری |

  • پروازِ خیال ...


دوستت دارم

همان‌گونه که شب، ماه را

دوستت دارم

همان‌گونه که صبح، آفتاب را

دوستت دارم

مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در

دوستت دارم

مثل حبس من با تو تا ابد

در یک اتاق دربسته

حتی بی پنجره!

تنها من و تو

این چنین دوستت دارم تو را...


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

دلم رفت

۰۷
آذر


در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

باور نمی کردم به آسانی دلم رفت


از هم سراغش را رفیقان می گرفتند

در وا شد و آمد به مهمانی، دلم رفت


رفتم کنارش، صحبتم یادم نیامد!

پرسید: شعرت را نمی خوانی؟ دلم رفت


مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت

مانند یک طفل دبستانی دلم رفت


من از دیار منزوی، او اهل فردوس

یک سیب و یک چاقوی زنجانی؛ دلم رفت


ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد

زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت


ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش

اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت


دیگر دلم ـ رخت سفیدم ـ نیست در بند

دیروز طوفان شد، چه طوفانی...رفت...


| کاظم بهمنی |

  • پروازِ خیال ...

شب گردی

۰۱
آذر


مرد نوشت: گلوت حساسه به گرد و خاک، اگر درد گرفت لیموترش و لیموشیرین رو قاطی کن با عسل، اول صبح یه لیوان بزن به بدن روبراه میشی. لباس گرمم ببر، اونجا شباش سرده باز نری سرما بخوری تحفه. شارژر اصلیت رو نبر، جا میذاری دوباره حرص میخوری. شال روشن بهت خیلی میاد رنگی رنگی ببر، اما دو تا تیره هم بردار اگه خواستین محله های قدیمی شهرو بگردین اونجا هنوز بافتش سنتیه. بهش بگو حتما قبل از این که بخوابی ماچت کنه، لوس نکبت. بگو گردنتو بوس کنه، چهار بند انگشت زیر گوش چپت رو. قبل از توئم نخوابه، بیخواب میشی تو. صبحونه سرشیر نخور با اون معده ضعیفت، جوگیر نشی؟ لوسیون بدن ببر، ضدآفتابت جا نمونه تو کشوی دراور. اگه شب راهی شدین تو رانندگی نکن، زرتی خوابت میبری دور از جون یه طوریتون میشه خوابالوی خوشمزه. 

بعد، انگار از خواب بیدار شده باشه، همه چی یادش اومد. همه رو پاک کرد. به جاش نوشت: حرفی نمونده دخترک، گفتنی ها رو گفتیم، حرف عقلت درست تر بود خوب کردی گوش کردی. سفر خوش بگذره. من شمارتو پاک کردم، توام پاک کن. ببخش که بلاکت میکنم.

بعد موبایلشو خاموش کرد. راه افتاد بره شب گردی، روح سرگردون کوچه های خلوت بی عابر بشه. و سعی کرد همونطور که مشاور یادش داده به یه دلفین حامله فکر کنه، نه به زنی ظریف، که روی صندلی کنار راننده خوابش برده، و نور آفتاب از همیشه زیباترش کرده. زیبا و بوسیدنی. در انتظار تماس لبهای گرم کسی که.... 


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...


شکفته بادا لبان من

که نیمه‌ماهِ نیمرخانِ تو را

شبانه می‌بوسند.

فدای تو

دو چشم من

که چشم‌های تو را خواب دیده‌اند.

ببینمت! 

تو کجایی که چهره‌ات باغی‌ست،

که از هزار پنجره نور می‌وزد هر صبح!


| رضا براهنی |

  • پروازِ خیال ...


هرگز به دستش ساعت نمی‌بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی؟

گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم

پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور؟

گفت: روزهای بارانی همه ساعت‌ها ساعت عشق است!

راست می‌گفت

یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود.


| واهه آرمن |

  • پروازِ خیال ...


دلتنگم و جنونمُ فریاد میزنم

یعنی دلم گرفته برات و صدام نه

یعنی که حالمُ به جنون می کشم برات

لیلا دوباره قسمت ابن سلام،نه


اصلا نمیشه فرض بگیرم که غیر من

چشم کسی به گوشه ی چشمت نظر کنه

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

حالا کیه که محتسبا رو خبر کنه


قداره ی غرورمُ دستم گرفتم و

رگ میزنم تمامیه جمعیتُ برات

اول یکی یکی همه ی دشمنات،بعد

بعدم یکی یکی همه ی سینه چاک هات


آماده ام برای تو دیوونگی کنم

دیوونگیم زیاده و دیوونه ها کمن

فصلای سرد عمرتُ آتیش می زنم

ایمان فقط بیار به آغوش گرم من


از کل زندگی تو و این لحظه ها و بعد

یک صندلی برای نشستن کنارتو

لب تر کنی بیام و لبی تر کنم ازت

جام شراب باشی و من هم خمار تو


باید به نام من بشه دار و ندار تو

باید که نوش لعل تو شرب مدام شه

بی غیرتم اجازه بدم پیش چشم من

لیلا دوباره قسمت ابن سلام شه


| هانی ملک زاده |

  • پروازِ خیال ...


دستش را مشت کرد و گفت: « می دونی چیه؟! تو روابطت با آدم ها این طوری باش...»

و بعد یکی از انگشت هایش را باز کرد و گفت: « بعد که چیزی از طرف مقابلت دیدی یکی از انگشتاتو رو کن...یه کم که گذشت اون یکی انگشتتو باز کن...و همین طوری آروم آروم کل مشتت رو باز کن..»

به خوبی معنای صحبت هایش را متوجه میشدم اما منتظر بودم ادامه دهد.

گفت: « می خوام بگم هیچ وقت هر احساسی که داری رو اول کار برای طرفت رو نکن! آهسته آهسته پیش برو تا همیشه چیزی تو چنته داشته باشی ارائه بدی. تا همیشه بخش جالبی رو برای بعدترها هم باقی بزاری. آدم ها از اینکه یه چیزی از اول براشون رو باشه لذت نمی برن! دوست دارن کشف کنن! احساساتت رو کم کم و آهسته رو کن! »

نگاهش کردم...

تا چند لحظه سکوت کردم و گفتم: « آدم هایی که دستاشون اول کار مشته یا اهل حساب کتابن یا کلن می ترسن! »

پرسید: « یعنی می خوای بگی تو از آدم ها نمی ترسی؟! »

گفتم: « نه که نترسم! اما من همینی هستم که هستم! تکلیفم با خودم و زندگیم روشنه! به آدم هایی که انتخاب می کنم وارد زندگیم بشن خوبی می کنم و مهر می ورزم...

می دونی چرا ؟! چون انتخاب خودم هستن، معرف بخشی از من، زندگی من...و من اول برای خودم و انتخاب هام ارزش قائلم...بعد آدم ها! »

با لبخندی که انگار می خواست بگوید حالا زوده جوان، مانده متوجه بشوی!

پرسید: « خوب حالا اگه جواب خوبی هات رو نگرفتی چی؟! بازم همین رو میگی!؟ اکثر آدم ها گیرنده‌ن! فقط انرژی و عشقت رو میگیرن و در قبال چیزی برنمی گردونن! اون وقت دلم می خواد بدونم بعد از چند تجربه ی تلخ همچنان دم از خوبی میزنی؟! »

نگاهش کردم...

به چشمانش زل زدم و گفتم: « ببین...من خوب بودنم رو منوط به خوبی و بدی آدم ها نمی کنم! چون یکی باهام بد بود دلیل نمیشه سر بقیه خالی کنم! اما...

کمی مکث کردم...

با کنجکاوی بیشتر که متوجه شود چه در سرم می گذرد پرسید: « اما چی..؟! »

گفتم اما به قول شاملو: « راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند بلکه بی هنگام ناپدید می شوند...»

خیره نگاهم کرد

بلند شدم که بروم

دستم را بر روی مشتش گذاشتم و گفتم:

« عوض نمیشم...اما خودم و خوبی هام رو از اون آدم دریغ می کنم »

دستش به مشت بسته اش خیره ماند...

مشتی که کم کم داشت باز می شد اما کاش می دانست که می بایست به موقع باز می شد...


| مریناز زند |

  • پروازِ خیال ...

پُل

۲۶
آبان


+ فرض کن بمیری، و به تناسخ معتقد باشی...

فکر می کنی چی بدنیا میای؟

_ پُلا روح دارن؟

+ نمیدونم، شاید...

_ دلم میخواد همون پُلی بشم که روش منو بوسیدی!

دوست دارم لااقل برای یبارم شده بجای آدمای دیگه، خوشبختی خودمو تماشا کنم.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

قلب کوچکم

۲۶
آبان


چرا خدای بزرگ

کاری برای قلب کوچکم نمی کند؟

برای قلبم

که از یک نیلوفر آبی کوچکتر است

از یک ساقه ی بابونه تردتر

از یک انار ترک خورده خونین تر

تو دوستم داری

اما کاری از دستت برنمی آید

آدم چطور می تواند دیوانه ی غمگینی را تسلی دهد؟

آدم چطور می تواند غمگین دیوانه ای را آرام کند؟


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

شیدا

۲۲
آبان


در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی 

قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی


آنچنان در همه جای دل من جا شده ای

که به غیر از تو نباشد دل من جای کسی


همه دنیای مرا برده نگاهت نکند

بشوی خیره بلرزد دل و دنیای کسی


من تماشاگر تصویر توام ماه منیر

این چنین هیچ نبودم به تماشای کسی


پای تو هستم و پا پس نکشم از دل تو

نگذارم به دلت باز شود پای کسی


تو تمنای من و جان من و یار منی 

پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی


من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست

تا تو باشی نشوم خیره به لبهای کسی!


من سراپا همه یک جلوه ای از عشق توام

عشق را جز تو ندیدم به سراپای کسی!


| مجید احمدی |

  • پروازِ خیال ...

حاضرید؟

۱۳
آبان


زنی که پیراهن مردانه می پوشد 

یعنی:

پرچم کشورش را دوست دارد 

آیا شما مردها

حاضرید زنانه بپوشید 

و سرود ملی بخوانید؟


| ایمان سیدی |

  • پروازِ خیال ...


اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم

قهوه‌خانه‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم

خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم

کلمات به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم فریاد بزنم

 «دوستت دارم»

دهانم به چه کار می‌آید؟


| سعاد الصباح |

  • پروازِ خیال ...


آن آدمهایی که نماندند و آنهایی که حمایت نکردند بزرگترین "استادان" ما هستند.

همان هایی که ما را ندیدند و "اندوه" را در قلب ما به جای عشق و توجه کاشتند.

همان هایی که فکر میکردیم آشناترینِ دنیایمان هستند اما از غریبه ها هم سردتر برخورد کردند و کمتر توجه کردند.

همان ها، "استادان" ما هستند.

آدمهایی که تلاش ما را برای کم کردنِ فاصله ها اشتباه برداشت کردند و دوست داشتنِ ما را نقطه ضعفمان تلقی کردند.

آنهایی که هر چه بیشتر عشق ورزیدیم، سخت تر و سردتر شدند.

آنهایی که اشتیاقمان را به سخره گرفتند و مهرِ ما را کم اهمیت جلوه دادند.

همان آدمها، "استادان" ما هستند.

ما بزرگترین درسهای زندگی مان را از سخت ترین رابطه هایمان خواهیم گرفت.

درسهایی برای هر چه نزدیک تر شدن به خودمان.

آدمهایی که ما را تنها تر کردند ما را به درونمان نزدیک تر میکنند.

کمی که صبور باشیم و ایمان داشته باشیم به دنیایی که کارش را بلد است، متوجه میشویم این آدمها بزرگترین تکان دهنده ها هستند.

ما را و برداشت ذهنی مان را تغییر میدهند.

ما را و نوع رابطه مان با خودمان را تغییر میدهند. 

انگار که این آدمها باید بیایند تا چیزی تغییر کند. چیزی در درونمان، در نگاهمان به آدمها و دیدمان به زندگی.

خودتان را سرزنش نکنید برای رابطه هایتان و ادمهایی که تجربه کرده اید.

همه ی ما به "استادانی" احتیاج داریم تا "تغییر" را تجربه کنیم. 

پایدارترین "تغییراتِ درونی" از دلِ سخت ترین تجربه ها شروع میشود.

به جریان دنیا اعتماد کنید و از ادمهایی که تجربه کرده اید گلایه نکنید. 

گاهی آدمها بزرگترین "استادانِ" ما میشوند. 

استادانی که به ما می آموزند، چطور مهر بورزیم و از عشق مایوس نشویم و چطور هر آنچه که آنها از ما دریغ کردند را، ما از خودمان دریغ نکنیم؛ و درست آنطور که آنها با ما برخورد کردند ما با خودمان و دیگران برخورد نکنیم.

به جریان زندگی اعتماد کنید و اجازه دهید تجربه هایتان همچون استادانی گرانبها به شما درسهایی تکرار نشدنی را بیاموزند.


| پونه مقیمی |

  • پروازِ خیال ...


ده سال بعد از حال این روزام

با کافه های بی تو درگیرم

گفتم جهان بی تو یعنی مرگ

ده سال ِ رفتی و نمی میرم


ده سال بعد از حال این روزام

تو توی آغوش یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست

تو بهتر از قرصای اعصابی


ده سال بعد از حال این روزام

من چهل سالم می شه و تنهام

با حوصله، قرمز، سفید، آبی

رنگین کمون می سازم از قرصام


می ترسم از هر چی که جا مونده

از ریمل ِ با گریه ها جاری

از سایه روشن های بعد از ظهر

از شوهری که دوستش داری


گرم هم آغوشی و لبخندین

توُ بستر بی تابتون تا صبح

تکلیف تنهـاییم روشن بود

مثل چراغ خوابتون تا صبح


ده سالِ که لب هام و می بندم

با بوسه های تلخ هر جایـی

ده سالِ وقتی شعر می خونم

لبخند ِ روی صندلی هــایی

یه عمر بعد از حال این روزام

یه پیرمردم توی یه کافه

بارون دلم می خواد، هوا اما

مثل موهای دخترت صافه...


| حسین غیاثی |

  • پروازِ خیال ...


رسیدیم به بهترین فصل سال

‏به درختانى که برگ‌شان زرد شده؛

‏به پاییز که اندوه‌ست

‏و به اندوه که منم.


| ‏اُزدمیر آصف |

  • پروازِ خیال ...

شکستند مرا

۰۹
آبان


صد بار به سنگ کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی‌ریا باید زیست

آیینه شدم‌، باز شکستند مرا


| ایرج زبردست |

  • پروازِ خیال ...


نیم ساعت است که اینجا گیر کرده ام. اینجا یعنی توی واگن بوگندوی مترو. خودم را گول میزنم که بخاطر کم کردن آلودگی هوا با وسیله ی نقلیه ی عمومی تردد میکنم. ولی راستش چون ماشین ندارم. همه یمان همینیم. پراید نمیخریم چون پول نداریم نه اینکه چون تحریمش کرده ایم. تلافی نمیکنیم چون زورش را نداریم نه اینکه چون بخشیده ایم.

نیم ساعت است آقای بغل دستی ام دارد زور میزند یک کلمه ی چهار حرفی با الف نون میم دال بسازد تا سکه ی این مرحله را هم بگیرد. تعداد سکه هایش سه هزار و پانصد و خورده ایست. جمع کرده برای سر قبرش. استفاده کن از اینها بی عقل.

دستفروش ها. دستفروش های لعنتی. این یکی دیگر نوبر است. میگوید گارانتی بُنجُل هایش حضرت اباالفضل است. خدایا چرا همینجا وسط مترو نمیمیرد؟ میگوید «این را میبینی؟ ابلفضلی برات کار میکنه». این بانمک ترینشان است تازه. یکبار یکیشان یک چیزی از کیفش بیرون آورد گفت:« آقایون یه چراغ قوه ی شیک، به این حالت تبدیل به فانوس میشه. و در مواقع لزوم پاور بانک. آقایون هرکس خواست بدم خدمتش». زهرمار. این هنوز اختراع نشده مردک. حقیقتا نصف چیزهایی که در مترو میفروشند هنوز اختراع نشده اند.

نیم ساعت است پسر جوان احمقی جوری که پشت بازویش مشخص باشد رو به واگن بانوان ایستاده و زل زده است به نوامیس مردم. الدنگ. من که تا به حال ندیده ام دختری از واگن زنانه بیاید بگوید:«آقا شما چقدر خوب زل میزنین به واگن زنونه، میتونم لطفا شمارتونو داشته باشم؟». حالم را بهم میزند.

کوله ام را روی دوشم می اندازم تا به محض باز شدن درهای قطار مثل تیر از چله رها شده بیرون بپرم. حالا کاملا صفحه ی موبایل آقای کناری ام را میبینم. هنوز توی همان کلمه مانده. دامن احمق، جواب دامن است. همان که مرد از آن میرسد به معراج و فلان. از سکه هایت استفاده نمیکنی، از مغزت هم استفاده نمیکنی؟ خرفت. کاش میتوانستم یکی محکم پس گردنش بزنم و بعد سریع از در قطار بیرون بپرم و فرار کنم.

خدایا. همه چیز و همه کس این شهر مشمئزم میکند. غیر از یک نفر.

زیباترین صحنه ی این شهر برایم نسرین است با پس زمینه ی تئاتر شهر. یک موجود کوچک و سفید پوشیده شده با مانتو و شال آبی با بینهایت موی سیاه پریشان روی صورتش، که همیشه ی خدا جایی منتظر من است. اینبار ایستگاه تئاتر شهر.


| محمدرضا جعفری |

  • پروازِ خیال ...

نقطه ضعف ها

۰۹
آبان


اکثر موجودات،

همیشه به خاطر نقطه ضعف هایشان، توی دردسر می افتند.

مگس ها، چیزهای چسبناک را خیلی دوست دارند.

شب پره ها، شعله را

و آدمها، عشق را...


| هربر لوپوریه |

  • پروازِ خیال ...

حلقه ی تو

۰۵
آبان


پشت گوش خود اگر دید فلک، خواهد دید

حلقه‌ای رفته بجز حلقه‌ی تو در گوشم


| محمد سهرابی |

  • پروازِ خیال ...

تموم شدن

۰۵
آبان


آقا منصور همسایه ی خوبی نبود، یعنی ازون همسایه ها بود که نمیخواست کسی رو اذیت کنه اما سعی میکرد همه چی باب میل خودش باشه، واسه همین کسی دوسش نداشت، خودشم زیاد با کسی گرم نمیگرفت و سر صحبتو باز نمیکرد اما وقتی مریض شد انگار یه آدم دیگه بود، اونقدر مظلوم شده بود که دیگه کسی یادش نمیومد یه روزی بچه ها رو بخاطر بازی تو کوچه دعوا کرده و واسه جای پارک ماشین به کسی نیش و کنایه زده، همینم باعث شد اونقدر خوب تو ذهن همه تموم بشه که وقتی رفت دلتنگش بشن و بگن جاش تو کوچه چقدر خالیه...

میدونی چی میخوام بگم؟!

میخوام بگم تموم شدن با تموم شدن خیلی فرق داره، یه وقتا تموم میشی ولی اونقدر از خودت کینه تو دلِ اونیکه براش تموم شدی میذاری که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای خوب بود؟! این همونی بود که یه روزی با خوبیاش دنیارو رنگی میکرد؟!

یه وقتام اونقدر تو لحظه ی تموم شدن خوبِ خوبی که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای بد بود؟! همونی بود که بخاطرش بارها مٌردم و زنده شدم؟!

من میگم تموم شدن با تموم شدن فرق داره چون تصویری که تو لحظه های آخر از خودت تو ذهن طرف مقابل بجا میذاری یه عمر باهاشه آخه خاطره یِ تموم شدن با بقیه ی خاطرات آدما یه تفاوت بزرگ داره، آدما تو لحظه های آخر خودِ خودشون میشن، خودِ خوب یا خودِ بدشون چون میدونن دیگه بعدی وجود نداره، میدونن رفتار الانشون هیچ تأثیری تو آینده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه پس از هرچی تا اون لحظه بودن جدا میشن و واقعیتشونو نشون میدن اما سالها بعد آدمی که براش تموم شدن میتونه تصویر خوبشونو تو لحظه های آخر به یاد بیاره و بگه کاش هیچوقت تموم نشده بود، میتونه تصویر بدشون رو به یاد بیاره و بگه چقدر خوب که تموم شد...

راستی، چقدر خوب که تموم شدی...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


من می توانم

به اندازه ی تمام زن ها مرد باشم

به اندازه ی تمام فشنگ ها خون سرد...

اما هر بار

که صورتت را

با شیشه پاک کن تمیز می کنم

به اندازه ی تمام سربازها

گریه های زنانه را بلدم...


| سید مریم حسینی |

  • پروازِ خیال ...


به لب هایش دست می کشد

و فکر می کند

به لبی که هرگز نبوسیده است

به لب هایش دست می کشد

و فکر می کند

به دوستت دارم هایی که نگفته است

به لب هایش دست می کشد

و فکر می کند

تنهایی چقدر می تواند بوی سیگار بدهد؟


| نیما معماریان |

  • پروازِ خیال ...


روبرویم نشست غمگین بود،

گفت این سرنوشت ما بوده...

با خودم فکر کردم این همه وقت،

گریه‌های مرا کجا بوده؟!


فکر کردم به خاطرات قدیم

شعرهایی که هردومان بلدیم

رفتی از من ولی به هم نزدیم

بغض شد هرچه بین ما بوده


بعد تو آسمان زمین خورد و

زندگی پا به پای من مُرد و

هیچ حرفی نمانده وقتی که

عشقت اینقدر بی‌بها بوده


لمس دست تو مانده در مشتم

حلقه‌ای گم شده در‌ انگشتم

از خودم رد شدم تورا کشتم

 که نگویند بی‌وفا بوده...


گره خوردم به مهربانی غم،

ابرهای زیاد و بارش کم

گفتم: از دست تو شکسته دلم

گفت: حتما قضا بلا بوده !


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


هیچکس از دوریَت نمی‌میرد، فوقش این است که شب‌ها دیرتر به خواب می‌رود. مثل همه آدم‌های زنده کارش را می‌کند، بیرون می‌رود، می‌خندد. اتفاقا همان عصر جمعه دلگیری را که برای خودت زهرمارش کردی او احتمالا در جمع‌های دوستانه کباب می‌زند و بعدش یک چای دبش نوش جان می‌کند!

هیچکس از دوریت نمی‌میرد. آدم‌ها فراموش‌کارند خودت را درگیرشان نکن. زودتر از آنچه فکرش را کنی از یاد خواهی رفت. آن‌ها فقط ادای دلتنگ‌ها را درمی‌آورند. به جای آنکه خانه‌ای از جنس غم و افسردگی و‌ دلتنگی بسازی که هیچ درِ خروجی ندارد، به جای ترس و کینه و خشم و وحشت، بلند شو و برای خودت چای صداقت دم کن. کتاب شعر بخوان و به زندگیت ادامه بده. باور کن هیچکس دلش به حالت نمی سوزد. نهایتش بگویند: او همیشه افسرده و‌ پریشان حال است!

خودت را پَس نزن، لج نکن، حبس نکن! در این خرابات کسی تو را نمی‌بیند. خوشبختانه یا متاسفانه انسان‌ها زود فراموش می‌کنند نبودن را. راست میگفت که: "ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی‌شوند قصه تلخی‌ست عادت!"

خودت را دریاب زندگی جریان دارد و این ذکر را هر روز تکرار کن: «هیچکس از دوریَت نمی‌میرد، فوقش این‌ست که شب‌ها دیرتر به خواب می‌رود»


| غزاله اسلامی |

  • پروازِ خیال ...


صدایم کن

اعجاز من همین است

نیلوفر را به مرداب می بخشم

باران را به چشم های مردِ خسته

شب را به گیسوان سیاه خودم

و خودم را به نوازش دست های همیشه مهربان تو

صدایم کن

تا چند لحظه دیگر آفتاب می زند

و من هنوز در آغوش تو نخفته ام... 


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...

هرگز نیا

۰۲
آبان


قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی همه چیز خراب میشود

دیگر نمی‌‌توانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟


| رسول یونان |

  • پروازِ خیال ...

کیستی؟

۰۲
آبان


از گُلِ سرخ رسته‌اى،

 نرگسِ دسته بسته‌اى

 نرخِ شکر شکسته‌اى،

 پسته دهانِ کیستى؟


| خاقانی |

  • پروازِ خیال ...


گوشی را با لبخند گذاشت رویِ گوشش، صداش را صاف کرد و بدون خستگی گفت: سلام خانوم خانوما...بله قربان دارم میام خونه...چشم میخرم...ببخش که امروز دیر شد...قربون مهربونیات...میبینمت خدافظ! 

دستم را گذاشتم پشت کمرم، کف پایم را چسباندم به دیوار مترو مثل آنهایی که ذوق کرده باشند لبخند زدم و توی خیالم خانوم خانومارا زنی ساختم که وقتی گوشی را گذاشته توی آینه به خودش لبخند زده، موهاش را روی شانه هاش ریخته و با رژ گونه ی هلویی مورد علاقه ی همسرش لپ هاش را گٌل انداخته و لبش را آلبالویی کرده، زیر لب آهنگ " من یه پرندم آرزو دارم تو یارم باشی" را خوانده و توی موهیتویِ خنکی که برای مردش درسته کرده چند برگ نعنا ریخته و با دامن چین دارش توی خانه رقصیده...

توی خیالم خانوم خانوما زنی شاد است که مردش دوستش دارد و میداند برای خوشحالی اش باید مهربان باشد!

سرم را می چسبانم به دیوار، صدای زنی از روی صندلی زرد انتظار می آید" بخدا هیچی نمیفهمه، مرتیکه ی الدنگ صبح تا شب خونه خوابیده انگار نه انگار زندگی خرج داره، بخدا دیگه طاقت ندارم ده ساله ازدواج کردیم مثل مردا با خون دل دارم کار میکنم، بخدا دیگه..."

صدایِ حرکت چرخ های قطار روی ریل ها که می آید از جایش بلند میشود، ساک پر از لوازم آرایشش را برمیدارد و رو به زن کناری اش میگوید " من دیگه برم، شاید تو این قطار یه قرون کاسب شدم " قطار که می ایستد پشت سرش وارد میشوم، بی درنگ صدایش را نازک میکند و میگوید " خانوما، خانوم گلایی که خسته و کوفته دارن میرن خونه، لوازم آرایشی دارم، بخرید و خودتونو واسه همسرای عزیزتون خوشگل کنید و دلشونو ببرید، خانوما همه ی لوازم آرایشا زیر قیمت مغازه "

به زن هایی که اطرافم ایستاده اند نگاه میکنم، دلم میخواد همه یشان لااقل برای یک نفر توی دنیا خانوم خانوما باشند، 

بدون حسرت، بدون دلبری های آرایشی، بدون غم...

سرم را برمیگردانم و صدایش میکنم " خانوم خانوما، یه بسته پَدِ لاک پاک کن برام میاری؟! "


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


شنبه به یادت شروع شد

یکشنبه ؛ دوستت دارم

دوشنبه ؛ دو بار دوستت دارم

سه شنبه ؛ سه بار، زیر لب

چهارشنبه ؛ چهار، با فریاد

پنج شنبه ؛ پنج هزاره، تا بهشت...

جمعه ؛ تمام عشقهای جهان مال تو

کاش هفته بیشتر بود عزیزم

کاش عددها را تا بی نهایت میشمردم ؛

و میگفتم :

دوستت دارم...

دوستت دارم... 


| چیستا یثربی |

  • پروازِ خیال ...

سخت نیست

۲۶
مهر


جدایی آنقدر سخت نبود

که نتوانیم شعری بگوییم

یا گرسنگی را از یاد ببریم

چقدر وحشتناک است

که جدایی زیاد هم سخت نیست...


| الهام اسلامی |

  • پروازِ خیال ...


قرص را در دهان که حل کردم

اندکی با خودم جدل کردم

آب را خوردم و عمل کردم

مرگ را ناگهان بغل کردم

مرگ شرطش گرفتن جان نیست

گفته بودم که مرگ پایان نیست


قرصِ آخر نوک زبانم بود

مرگ در داخل دهانم بود

پنجه اش لای استخوانم بود

آخرین لحظه های جانم بود

زندگی از تنم جدا میشد

روحم از این قفس رها میشد


شهرمان طینت خودش را داشت

خانه امنیت خودش را داشت

زندگی سیرت خودش را داشت

مرگ هم لذّت خودش را داشت

قرص را خوردم و زمین خوردم

گور بابای زندگی ! مُردم


زندگی را لجن نمی خواهم

های مردم کفن نمی خواهم

شستشوی بدن نمی خواهم

روضه خوان خفن نمی خواهم

توی سوراخ موش چالم کن

پسرم با توام حلالم کن


زندگی زنده بودن زوری ست

فرق بین ندیدن و کوری ست

جبرِ جغرافیا و مجبوری ست

مرگ نوعی تحمّل دوری ست

پسرم با شراب پاکم کن

لای دیوان شعر خاکم کن


مرگ با زندگی موازی بود

ارتباطاتمان مجازی بود

زندگی ‌اوج صحنه سازی بود

تازه فهمیده ام که بازی بود

و مرا روی تخت خواباندند

روی نعشم کمی دعا خواندند


بدنم با کفن مُلبّس شد

روح بیچاره ام چه بی کَس شد

جسدم بعد من مقدس شد

علت خودکشی مشخص شد

گفته شد قاتل و روانی بود

این که پرونده داشت !جانی بود


عده ای تاج گل میاوردند

عده ای تا گلو غذا خوردند

عده ای گریه کرده و مردند

سمت قبرم جنازه را بردند

توی تابوت خود سفر کردم

مُرده ها را خودم خبر کردم


روی دستان زنده ها بودم

روی دوش خزنده ها بودم

من شبیه پرنده ها بودم

لابلای درنده ها بودم

اجتماع شکم پرستان بود

مرده شور از تبار مستان بود


شیخ بر پیکرم غزل می خواند

توی گوشم اجل اجل می خواند

از بهشت و می و عسل می خواند

اصطلاحات مبتذل می خواند

شیخ حالی به حالی ام می کرد

شیخ بدجور خالی ام می کرد


خاکْ شد مُرده ای که من بودم

من که عمری اسیر تن بودم

من که در حال تاختن بودم

تا گلو داخل لجن بودم

گُرزْ بر پیکر جسد می خورد

بخت بیچاره ام لگد می خورد


بخت بیچاره ام لگد می خورد

لگد از سرنوشت بد می خورد

زندگی ضربه های حد می خورد

پُتک بر پایه های سد می خورد

به امیدی که سد فرو ریزد

جسم بی جان دوباره برخیزد


جسم بی جان دوباره احیا شد

شاهراه تنفسم وا شد

مرگ رفت و نفس مهیا شد

مُرده ای از درون خود پا شد

بار دیگر به خانه برگشتم

جلد بودم به لانه برگشتم


آمدم سمت زندگی کردن

مثل سابق دوندگی کردن

برده بودم به بندگی کردن

گاو گونه چرندگی کردن

باز هم زندگیِّ تکراری

باز هم این مسیر اجباری


زندگی مبتلا به عادت شد

چرخه ی پوچ بی نهایت شد

خانه ای که همیشه غارت شد

مرگ ابزاری از تجارت شد

اتفافی که اختیاری نیست

آب گندیده ای که جاری نیست


| مسعود محمدپور |

  • پروازِ خیال ...


ازمیان تمام چیزهایی که دیده‌ام

تنها تویی که می‌خواهم به دیدنش ادامه دهم 

از میان تمام چیزهایی که لمس کرده‌ام 

تنها تویی که می‌خواهم به لمس کردنش ادامه دهم.

خنده‌ی نارنج طعمت را دوست دارم.

چه باید کنم ای عشق؟

هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است 

هیچ نمی‌دانم عشق‌های دیگر چه سان‌اند؟

من با نگاه کردن به تو

با عشق ورزیدن به تو زنده‌ام.

عاشق بودن، ذاتِ من است


| پابلو نرودا / ترجمه: بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


چنان تنهایی وحشتناکی حس می کردم

که خیال خودکشی به سرم زد

تنها چیزی که جلویم را گرفت

این فکر بود که

من در مرگ تنهاتر از زندگی خواهم بود.


| ژان پل ساتر |

  • پروازِ خیال ...


یک جوری بود که نمیشد دوستش نداشته باشم

رفتارش خیلی دلنشین بود،خنده هایش قند تو دلم آب میکرد، شوخی هایش را که نگو!

آخ از نگاهش! مثل آن نگاه را هیچ جایی ندیده بودم

به نظرم می آمد همه عاشقش هستند...با خودم می گفتم مگر میشود کسی تو دنیا باشد که دوستش نداشته باشد؟

کسی هست که از شوخی هایش از ته دل نخندد؟

کسی هست که نخواهد ساعتها چشم به چهره اش بدوزد؟

اصلا این صورت دلنشین را مگر میشود نخواست؟

صدایش که بهترین موزیک دنیا بود! آهنگی که در بدترین وضعیت هم اگر می شنیدم امکان نداشت حالم را خوب نکند...

به همه حسادت میکردم، به همه ی آدم هایی که وقتی نبودم از کنارش رد می شدند. تمام کسانی که حتی یک کلمه با او حرف می زدند

گاه و بی گاه نفرین میکردم کسی را که او را تنها می بیند و من کنارش نیستم

روزی رسید که ترکم کرد و مسیر زندگی مان از هم جدا شد!

بعد از مدتها که عکسش را دیدم

فهمیدم اصلا هم زیبا نیست!

رفتارش هم اصلا دلنشین نیست!

شوخی هایش اصلا خنده دار نیست!

و آدم هایی که کنارش هستند هیچ هم آدم های خوشبختی نیستند!

چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعتها بهش خیره شوند؟

فاصله ی او از یک آدم "خاص" تا یک آدم "معمولی" فقط دوست داشتن من بود!

او معمولی شده بود چون من دیگر "دوستش نداشتم"...


| زیور شیبانی |

  • پروازِ خیال ...

همه عمر

۲۴
مهر


این سه ارزانی هم باد الهی همه عمر

بخت یارِ تو و تو یارِ من و یارِ تو من...!


| عماد خراسانی |

  • پروازِ خیال ...


مرا به گریه نینداز

می‌شکنم

مثل فنجانی که وقتی شکست

نفهمیدیم

بوته‌ی نقاشی شده‌ی گل سرخش کجاست.


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...


چگونه می شنود گریه‌های هر شب ما را؟

خدای این‌ همه تنها...خدای این‌ همه بنده...!


| امیرعلی سلیمانی |

  • پروازِ خیال ...


من چه چیزی را بهانه کنم؟

که به تو برگردم

که به تو پیامی بفرستم

از بخت بد نه کتابی پیش تو جا گذاشته ام

نه عطری؛ نه شالگردنی

برای یک تبریک ساده هم هیچ مناسبتی با تو همخوانی ندارد

نه پزشک شده ای؛ نه مهندس و نه...!

از تولدت هم که ماه ها گذشته است

من چه چیزی را بهانه کنم که سر صحبت را با تو باز کنم؟

چرا به فکرم نرسیده بود

آن روز که همه ی بهانه ها را یکجا 

به دستت دادم تا برای همیشه بروی

لااقل یکی از آن بهانه ها را 

برای امروز پس انداز کنم؟! 

من چه چیزی را بهانه کنم؟

که به تو برگردم


| مهسا مجیدی پور |

  • پروازِ خیال ...

غم آخر

۱۹
مهر


غم آخرت باشه، یکی از چرندترین و بی فایده ترین آرزوهای دنیاست. از این آرزوهای تکراریِ از زیر کاغذ کاربن درآمده‌ای که گوینده‌اش حتی به معنی کلمات هم فکر نمی‌کند. فقط می‌گوید که چیزی گفته باشد. چیزی به نام غم آخر وجود ندارد. زندگی تا تیتراژ پایانی، پر است که غم‌های ریز و درشتی که هرگز تمام نمی‌شوند. فقط شکل‌شان تغییر می‌کند. دایره‌ی غم تبدیل می‌شود به مثلث غم. مثلث غم تبدیل می‌شود به جعبه‌ی مستطیلی غم. کوه غم تبدیل می شود به تپه غم و تپه غم تبدیل می شود به نم نم باران غم.

غم ها همه جا هستند. گاهی تبدیل به ویروسی می‌شوند و توی تن بچه مان خانه می‌کنند، گاهی تومور می شوند و سر از گردن همسایه در می آورند، گاهی استخوان می‌شوند و در گلو گیر می‌کنند، گاهی در نقش کلاهبرداری بی‌رحم ظاهر می‌شوند و دار و ندار و اسم و رسم‌مان را بالا می کشند، گاهی ریز می‌شوند و یک کسالت و افسردگی گذرا به جانمان می‌اندازند و گاهی تبدیل به طوفان غبار می‌شوند و قلمرویمان را می گیرند. غم ها هرگز برای همیشه نمی روند. غم ها جایی برای رفتن ندارند. غم بخشی از وجود انسان را تشکیل داده. جایی کنار آب، کنار خون، کناراستخوان.

سخت ترین چیزی که انسان باید در زندگی یاد بگیرد، رام کردن غمِ وحشی است. انسان باید یاد بگیرد که چه طور افسار دور گردن این موجود وحشی بیندازد و به او فرمان پیچیدن و توقف بدهد. باید یاد بگیرد غمش را تا کند و آن را ته کارتن موز در انباری بگذارد تا همیشه جلوی چشمش نباشد. شادی و آرامش همیشه از زیر پوستِ غم‌های شکست خورده بیرون می‌آیند.

برای نجات پیدا کردن از این جنگ بی پایان، باید همیشه مسلح بود. باید شادی را تبدیل به سپر مدافع کرد و با شمشیرِ بالا برده به جنگ دشمن‌های تکثیر یافته رفت. لا به لای این همه چرکی و سیاهی بالاخره نوری دیده می‌شود. همین باریکه‌های نور هستند که ما را به ادامه دادن و جلو رفتن تشویق می‌کنند. این تونل تاریک و سیاه یک جایی تمام می‌شود. تا رسیدن به تونل بعدی باید از تماشای آسمان و هوای تازه و روشنایی لذت برد.


| آنالی اکبری |

  • پروازِ خیال ...


روسری وا می کنی، خورشید عینک می زند

دسته گل غش می کند!، پروانه پشتک می زند


کفش در می آوری، قالی علامت می دهد

جامه از تن می کَنی، آیینه چشمک می زند


هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد! یخچال برفک می زند


میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آن طرف کتری به پای خویش فندک می زند


روبرویم می نشینی، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد!، میز تنبک می زند


درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند


عشق من! این روزها با اینکه درگیر توام

باز هم قلبم برای قبلها لک می زند


زندگی گر چه برای پر زدن می سازدش

عاقبت نخ را به پای بادبادک می زند


عشق گاهی با پر قو صخره را می پرورد 

گاه سنگین می شود، چکش به میخک می زند


باز هم با بوسه ای راه تو را می بندم و

حرف آخر را همین لبهای کوچک می زند


| غلامرضا طریقی |

  • پروازِ خیال ...

بی تفاوتی

۱۸
مهر


بی‌‌تفاوتی‌ شبیه سرماست. 

از بافت‌های سطحی پوست آغاز می‌شود و در اعماقِ حفره‌ی سینه‌ات جای دنجی برای خودش پیدا می‌‌کند تا سرِ فرصت دور قلبت تار بزند.

تا سر فرصت پیچک وار دورِ ساق‌های پا بپیچد و جوانه‌هایش را در پاشنه‌ها فرو کند.

تا سر فرصت در رگ‌های دستانت ریشه بدواند در بستر ناخن‌ها بتابد.

تا میلِ نوازش را در انگشتانت بخشکاند.

تا پلک‌ها را بر عشق به دنیا ببندی.

رویت را از آدم‌ها بگردانی نفسِ عمیقی بکشی و برای همیشه بروی...

و زمستانی که در وجودِ من چهار نعل می‌تاخت آمده بود تا هرگز نرود...


| نیکی فیروزکوهی |

  • پروازِ خیال ...


إن عدد النساء اللاتی یقتلهن الحزن
أکثر من عدد الرجال الذین تقتلهم الحرب.


زنان کُشته شده از اندوه

فراوان‌تر از مردان کُشته شده در جنگند...


| انیس منصور |

  • پروازِ خیال ...


سبکبالترین موجوداتی که آفریدی

پرندگان نیستند

زنان رنجیده اند

و قسم به زن وقتی می رنجد

قسم به زن 

به لحظه ای که می تواند

سبکبال تر از سنجاقکی 

از یک برکه دور شود...


| رویا شاه حسین زاده |

  • پروازِ خیال ...

مَچشان

۱۸
مهر


ز آنکه مرا داد لبش؛ نیست لبی را اثرش

ز آنچه چشیدم ز لبت؛ هیچ لبی را مچشان


| مولانای جان |

  • پروازِ خیال ...


می‌گویی باران را دوست دارم،

اما وقتی باران می‌بارد چتر به دست می‌گیری!

می‌گویی آفتاب را دوست دارم،

اما زیر نور خورشید به دنبال سایه می‌گردی...!

می‌گویی باد را دوست دارم،

اما وقتی باد می‌وزد پنجره را می‌بندی...!

حالادریاب وحشت مرا وقتی میگویی دوستت دارم!


| باب مارلی |

  • پروازِ خیال ...


اصلا یعنی چه دیوار صاف باشد

تا خودِ ثریا باید کج رفت

خشت به خشت یک رابطه را باید کج گذاشت متمایل به مرد

اصلا چه معنی دارد حقوق برابر زن و مرد، 

توی عشق از اینها نداریم، عشق عین بی قانونی ست، عین زن سالاری ست

عشق نجابت مرد است و صلابت زن، زن را باید بند بند وجودت بطلبد، زن لوس نمی شود، سوار نمی شود، فقط سخت می پذیرد، دیر تسلیم تو می شود، باید صبوری کرد، جنگید، اصرار ورزید و کج رفت!

زن را که دوست بداری، زن که بفهمد در تو نفوذ کرده 

پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید.


| مسعود ممیزالاشجار |

  • پروازِ خیال ...


درد یعنی مچاله ی شعری

توی سطل زباله ات باشم

درد یعنی تو بی خبر باشی

عاشق چند ساله ات باشم


| عمران میری |

  • پروازِ خیال ...


_ أحضنی و کأنی سأموت غداً

+ و ماذا عن الغد؟

_ أحضنی و کاننی عدتُ


 _ مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم.

+ و فردا چطور؟

_ جوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام.


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


در انتظار چه نشسته‌ای

زمان علف خرس نیست عزیزم

هر ثانیه‌ی حرام شده‌‌اش را باید حساب پس بدهی

حواست نباشد

همین ساعت لکنته‌ی دیواری

به نیش عقربه‌های تیزش

تو را و اشتیاق مرا

به اجزای موریانه پسند تجزیه می‌کند

و چشم‌هایت را می‌برد

مانند دو تمبر باطل شده‌ی قدیمی

در آلبومی کپک‌زده بچسباند

نگو کسی به فکرت نیست

و نامت را دنیا از یاد برده‌است

شاید دنیا تویی و من

و نام ما مهم نیست در جریده عالم

با حروف درشت چاپ شود

همین که جانانه بر لبی جاری شود

تا ابدیت خواهد رفت


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم می شه تو بغض و درد

تو بارون مگه می شه عاشق نشد؟

تو بارون مگه می شه گریه نکرد؟


مگه می شه بارون بباره ولی

دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه؟

چه زخم عمیقی توی کوچه هاست

که بارون یه شهرُ به خون می کشه


تو هر جای دنیا یه عاشق داره

با گریه تو بارون قدم می زنه

خیابونا این قصه رو می دونن

رسیدن سر آغاز دل کندنه


هنوز تنهایی سهم هر عاشقه

چه قانون تلخی داره زندگی

با یه باغی که عاشق غنچه هاست

چه جوری می خوای از زمستون بگی؟


یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست

که آدم رو از ریشه می سوزونه

هر عشقی تموم می شه و می گذره

ولی خاطره ش تا ابد می مونه


گاهی وقتا یه جوری بارون میاد

که روح از تنِ دنیا بیرون می ره

یکی چترِ شادیشو وا می کنه

یکی پشتِ یه پنجره می میره


تو هر جای دنیا یه عاشق داره

با گریه تو بارون قدم می زنه

خیابونا این قصه رو می دونن

رسیدن سر آغاز دل کندنه


هنوز تنهایی سهم هر عاشقه

چه قانون تلخی داره زندگی

با یه باغی که عاشق غنچه هاست

چه جوری می خوای از زمستون بگی؟


| ترانه سرا: بابک صحرایی |

| خوانندگان: سیامک عباسی، محمد راد |


شهر بارونی _سیامک عباسی،محمد راد

  • پروازِ خیال ...

آغوشت

۱۴
مهر


وقتی در خانه نیستی

زلزله

آتش سوزی

و حتی بادی که به پنجره می کوبد

وحشت زده ام می کند 

می ترسم

هیچ راه فراری به آغوش تو نباشد.


| منیره حسینی |

  • پروازِ خیال ...


خوابی و نمی خوابم

در این شب طولانی

ای روزنه ی امّید

در صفحه ی پایانی


می چرخی و می چرخم

از این شب بی امّید

تا صبح فراموشی

تا تجربه ی خورشید


خاموشی و در صحبت

دوری و به من نزدیک

امنیّت آغوشی

در طول شب تاریک


در جاده ی بی مقصد

رفتیم و گریزی نیست

دنیای مرا گشتند

جز عشق تو چیزی نیست!


گفتند که باید رفت

گفتند که برگردم

در اینهمه شک، تنها

ایمان به تو آوردم


پایان شب من باش

چون جای درنگی نیست

جز عشق برای ما

پایان قشنگی نیست....


| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...


دارم به انگشت هایت فکر می کنم که بسته است

به چشمهایت که بسته است

به لب هایت

دارم به این عکس فکر می کنم

که یکریز حرف می زند.


| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...

معتاد

۱۱
مهر


اولین باری که جیب یکی رو زدم سه روز بود که غذا نخورده بودم، با پولی که زدم حسابی دلو از عزا در آوردم، دومین بار وقتی میخواستم یه موبایل بخرم جیب بری کردم، اما پولی که زدم کم بود، پس واسه بار سوم رفتم جیب بری، دیگه آسون شده بود، مثل بار اول ترس نداشت، دفعه بعد بخاطر تولد خواهرم جیب بری کردم، دفعه بعدی واسه مهمون کردم رفیقام، حالا که واسه خودم یه مغازه دارم هم گاهی وقتا توی خیابون نا خود آگاه دستم میره سمت جیب مردم.

انگار که واسم این کار عادی شده، انگار معتاد به اینکار شدم

فکر میکنم تکرار بی دلیل یه چیز، یه کار، حتی یه مدل غذا، اون چیز رو هرزه میکنه و آدم رو معتاد به اون 

وقتی واسه بار اول عاشق سمیرا شدم دوست داشتن واسم مقدس بود، اما وقتی سمیرا رفت و من با یکی دیگه دوست شدم برام مثل بار اول نبود، وقتی برای بار سوم با یکی دیگه رو هم ریختیم مثل قبلی نبود!

الان دیگه نمیدونم دوست داشتن چیه، عشق چیه، چون حرفایی که به سمیرا میزدم رو به خیلیای دیگه هم گفتم، فکر کنم عشق رو هم دیگه هرزه کردم، و خودم رو معتاد داشتن یه رابطه...


| مسعود ممیزالاشجار |

  • پروازِ خیال ...

صبر

۱۰
مهر


دل داشتیم، دادیم، جان بود، عرض کردیم

چیزی که یار خواهد، صبر است و ما نداریم... 


| باذل رفیع خان |

  • پروازِ خیال ...


به من بگو

وقتی کسی را دوست داریم

چرا "غم"

مهربان تر می شود

و "تنهایی" از  فرسنگ ها دورتر

ما را بو می کشد...؟


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


همه ی این هزار حرف نگفته

این هزار شعرِ نسروده

همه ی این هزار قاصدک سپید

قاصدان هزار " دوستت دارم" نهفته

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند،

نثار تویی که به فروتنی "نیستی" !

و در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای...


| مصطفی مستور |

  • پروازِ خیال ...


هربار می گفتم دوسِت دارم

توی سکوتت بغض می کردی

از روزی که گفتم خداحافظ

هرشب دعا کردم که برگردی


از اون خدایی که تو رو صدبار

از من گرفته بد گله دارم

هر شب دعا کردم که برگردی

میبینی؟ خیلی حوصله دارم


صبرم زیاده دردهام اما

قدر هزارتا صبر ایوبه

حالم خرابه اما می دونم

خیلیا گفتن زندگیم خوبه


من یه دروغگوی سیاکارم

می خندم و قلبم گرفتاره

خیلی بدی ها دیدم از دنیا

دنیا بهم خیلی بدهکاره


میگفتی شبها دیر میخوابی

چی میدونی از عشق وا مونده

هر شب دارم کابوس میبینم

تو خواب با چشمی که وا مونده


رفتم که آینده ت قشنگتر شه

من واسه ی تو خیلی کم بودم

رفتم ولی هرگز نفهمیدم

تعبیرِ آینده ت خودم بودم


| مرتضی دهقان |

  • پروازِ خیال ...


خندید...

بهش گفتم: "میدونستی دندونات خیلی قشنگن!"

بیشتر خندید. گفت: "بچه ها وقتی مدرسه می رفتم مسخرم می کردن. بهم میگفتن دندون خرگوشی. یهو ساکت شد.‌ از پشت پنجره زل زد توو کوچه...

" ولی همه میگن چشات قشنگه، چرا دندونام...؟!"

یه وقتایی دوست داشتم پیانو بزنم. کلیدای سفیدشو بیشتر دوس داشتم...ولی یا گرون بود یا اگه پولشو داشتم، وقتشو نداشتم. الان دیگه می تونم بزنم. کافیه چیز خنده داری براش تعریف کنم تا بخنده. کافیه بخنده تا دندونای سفید و ردیف شُدَش، شروع کنن به چیدن نت ها کنار هم...

امروز اما فرق داشت، یه ارکستر بود...!

می خندید، پیانو میزد،

باد می پیچید تو موهاش، چنگ می زد،

گونه های سرخش طبل،

ابرو بالا انداختناش کمونچه،

چشماش...

چشماش داشت می خوند برام...

"به حق چشم خمار لطیف تابانت

به حلقه حلقه آن طره پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر

که تعبیه‌ست در آن لعل شکرافشانت..."


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


و

واى بر حالِ دلِ من

که بى اعتنا بر مرزهاى جغرافیا

چونان بادهاى کولى

خانه اش

حوالىِ نفسهاى توست!


| بابک فروزان |

  • پروازِ خیال ...

گریستم

۰۹
مهر


بعد از هزار مرتبه خواهش، دم وداع

چیزی نداشتم که بگویم...گریستم


| حسین دهلوی |

  • پروازِ خیال ...


امشب

غمگینانه ترین سطرها را

می نویسم:

دوستش داشتم و

او نیز

گاهی، دوستم می داشت!


| پابلو نرودا |

  • پروازِ خیال ...


حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز ، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...

حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه" 

حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری 

دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


تنها، پریدن راه حل اش نیست

این عشق آب و دانه می‌خواهد

پیراهن گلدار هم یک روز

پیراهن مردانه می‌خواهد


تنها، پریدن راه حل اش نیست

آغوشمان آذوقه می‌خواهد 

این بوسه ها و بی قراری ها

قسمت شود معشوقه می‌خواهد


***

دلواپسم قسمت چه می‌خواهد

باید که راهت را بلد باشی

این آسمان رخصت دهد باید

احوال ماهت را بلد باشی...


من از جهان چیزی نمی‌خواهم

تنها تو را با دلبری هایت

جانی که می‌بخشی و می‌گیری

با عطر خوب روسری‌ هایت


من با همین ها عاشقت هستم

با دلبری ها دلنوازی ها

هی زیرِ باران خیس، هی آغوش

اصلا همین دیوانه بازی ها


***

پیراهنِ گلدارِ اشعارم

باید که عطر خانه ام باشی

آرامش و تسکین آغوشِ

پیراهن مردانه ام باشی


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...

ولی رنج...

۰۸
مهر


بارها خندیدیم!

ما بارها به رنج هایمان خندیدیم

ولی رنج

مثل زیبایی یک زن!

فراموش نشدنی بود...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

استثنایی

۰۷
مهر


بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد 

این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم

و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهد

این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر!؟

زنی بی نظیر چون تو

به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد

به عشق های استثنایی

و اشک‌های استثنایی...

بیشترین چیزی که درباره «زبان» آزارم می دهد

این است که برای گفتن از تو، ناقص است

و «نویسندگی» هم نمی تواند تو را بنویسد!

تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستی

و واژه های من چون اسب‌های خسته بر ارتفاعات تو له له می زنند

و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست

مشکل از تو نیست!

مشکل از حروف الفباست

که تنها بیست و هشت حرف دارد

و از این رو برای بیان گستره ی زنانگی تو ناتوان است!

بیشترین چیزی که درباره گذشته ام باتو آزارم می دهد

این است که با تو به روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم

نه به شیوه ی رامبو، زوربا، ون گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان

با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم 

که می ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد

مبادا جایگاهش مخدوش شود!

برای همین عذرخواهی می کنم از تو

برای همه ی شعرهای صوفیانه ای که به گوشت خواندم

روزهایی که تر و تازه پیشم می آمدی و مثل جوانه گندم و ماهی بودی

از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی و ابن عربی پوزش می خواهم...

اعتراف می کنم

تو زنی استثنایی بودی

و نادانی من نیز استثنایی بود!


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...

نخواهد او

۰۷
مهر


چه دردی بدتر از آن که بخواهی و نخواهد او

تو تا پیری کنی یادش ولی اصلا نداند او...


| مسلم رحیمی |

  • پروازِ خیال ...


از تو تا من

هزار دره ره است:

من به راز شنفته می مانم

تو به شعر نگفته می مانی...


| اسماعیل خویی |

  • پروازِ خیال ...

دلتنگی تو

۰۶
مهر


بالای سرم نشسته و ماه من است

هم‌صحبت گاه‌گاه دلخواه من است؛

بازار، پیاده‌رو، خیابان، خانه

دلتنگیِ تو همیشه همراه من است...


| جلیل صفربیگی |

  • پروازِ خیال ...


مرا تنگ در آغوش بگیر 

و ببوس.

بوسه‌ای طولانی 

حالا ببوس مرا  

که فردا دیر است 

زندگی همین لحظه‌ست  

همه‌چیز از جریان خواهد ایستاد   

از گرما، از سرما 

منجمد می‌شود، خاموش می‌شود 

هوا کم می‌آورد  

اگر تو، به بوسیدنم خاتمه دهی

گمان کنم خاموش مرده باشم.


| ژاک پره‌ور |

  • پروازِ خیال ...


مثل آهنگ خارجیایی که دوسشون داشتم اما معنیشونو نمیدونستم بودی برام، مثل وصله ی ناجورِ زندگی آقاجون که هروقت با عزیز حرفش میشد میگفت یه عمر گذشته اما هنوزم وصله ی ناجوری، هنوزم مثل همون روزایی و عوض نشدی...

نمیدونم اون روزا عزیز چجوری بود اما شبیه تو بود گمونم، دوس داشتنش قطع و وصل میشد، رفت و آمد داشت، کم و زیاد داشت!

وصله ی ناجور بودی اما ناجور بودنتم قشنگ بود، میومدی بِهِم، قَدِت به قَدَم، وَزنِت به وَزنَم، رنگ چشات به رنگ چشام اما دنیات ... دنیات رنگ دنیای من نبود، من میگفتم آبی تو میگفتی سیاه، من میگفتم دیوونه بازی تو میگفتی عاقل بودن، هی من میگفتم، هی تو میگفتی. انقدر گفتم و گفتی تا یه روز که آقاجون با عزیز دعواش شده بود و با بغض نگام کرد، تنم لرزید، یهو گفت: جایی که فهمیدی یکی وصله ی ناجور زندگیته ول کن برو، آدمارو به امید عوض شدنشون نمیشه نگه داشت، نمیشه چون نه عوض میشن و نه انصافه عوضشون کنی، با هیچکس به امید عوض شدنش نمون باباجان، منو عزیزت وقتی ازدواج کردیم خیلی بهم میومدیم اما همه ظاهرمونو میدیدن، هیچکس نمیدونست از دلِ من تا دلِ عزیزت چقدر فاصله ست، فاصله ای که هیچوقت پر نشد! واسه من دیگه دیره این حرفا ولی تو که اول راهی، هرجا فهمیدی دل و دنیاتون دوره وِل کن برو دختر، ول کن برو...

آقاجون راست میگفت، من نمیتونستم عوضت کنم تا بشی وصله ی جورِ زندگیم، نمی تونستم چون دنیات به دنیام نمیومد، چون کنار هم بودنه آدمایی که دنیاشون مثل هم نیست، زندگیشونو پشت هاله ای از غَم حبس میکنه...

حالا میفهمم 

گاهی واقعا دوست داشتن کافی نیست، 

به چیز بیشتری نیازه، چیزی به اسم هم دنیا بودن...


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...

بی قرارم

۰۴
مهر


بی قرارم مثل آن روزی که دلتنگ شبش بود

خواب دیدم بوسه ای هستم که دلتنگ لبش بود


| فرامرز راد |

  • پروازِ خیال ...

دست های تو

۰۴
مهر


خدا دست‌های تو را که می‌ساخت 

عینک ظریف و زنانه‌ای بر چشم داشت

زیر لب ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد 

و سر هر انگشت،

اندازه‌ی یک پنجره مکث می‌کرد

کمی کارهای خانه‌اش را انجام می‌داد

و دوباره به تو برمی‌گشت

به دست‌هایت...


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...


ورتر: برایم شعری بخوان که حالم را خوب کند.

شارلوت: در آغوشت می‌گیرم،

این شعری است که دوست دارم برایت بخوانم... 


| رنجهای ورتر جوان / یوهان ولفگانگ گوته |

  • پروازِ خیال ...


تو مال منی! 

خودم کشفت کرده‌ام 

تو با من می‌خندی

با من گریه می‌کنی

دردِ دلت را به من می‌گویی

دیوانه!

دلت برای من تنگ می شود

ضربانِ قلبت با من بالا می‌رود

با سکوتم، با صدایم، با حضورم، با غیبتم

تو مال منی!

این بلاها را خودم سرت آورده‌ام

به من می‌گویی دوستت دارم 

و دوست داری آن را از زبان من فقط من بشنوی 

برای که می‌توانی مثل بچّه‌ها ناز کنی؟

نازت را بخرد و به تو دست نزند؟

چه کسی با یک کلمه، با یک نگاه دلت را می‌ریزد؟

بعد خودش آن را جمع می‌کند و سرجایش می‌گذارد؟

چه کسی احساست را تر و خشک می‌کند؟

اشکت را درمی‌آورد بعد پاک می‌کند؟

چه کسی پیش از آن که حرفت را شروع کنی تا ته آن را نفس می‌کشد؟

دیوانه!

من زحمتت را کشیده‌ام

تا بفهمی هنوز می‌توانی 

شیطنت کنی، انتظار بِکشی، تپش قلب بگیری، عاشق شوی

تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری

تو حق نداری خودت را از خودت بگیری

من شکایت می‌کنم از طرف هر دویمان

از تو

به تو

چه کسی قلب مرا آب و جارو می‌کند

دانه می‌پاشد

تا کلمات مثل کبوتر از سر و کول من بالا بروند؟

چه کسی همان بلاهایی را که من سر تو آوردم سر من آورده؟ 

من مال توام 

دیوانه!

زحمتم را کشیده‌ای

کشفم کرده‌ای

نترس 

چند سؤال می‌پرسم و می‌روم

یک: چند سال پیرت کرده‌اند؟ 

دو: چند سال جوانت کرده‌ام؟ 

سه: از دلت بپرس مال کیست؟ 

چهار: اگر جای خدا بودی، با ما چه می‌کردی؟

پنج: کجا برویم؟ 

دستت را به من بده!


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


ای ساربان آهسته ران، کز دیده دریا میرود

از شهر زهرا نیمه شب، فرزند زهرا میرود

منزل به منزل کاروان، گردیده در صحرا روان

با ناله و آه و فغان، تنهای تنها میرود


ای آسمان ، اختر فشان، بنگر برای بذل جان

ماه بنی هاشم روان، با ماه لیلا میرود

زینب شده محمل نشین، با ناله های آتشین

منزل به منزل ، کو به کو، صحرا به صحرا میرود...


| غلامرضا سازگار |

  • پروازِ خیال ...

تو خوب باش...

۲۷
شهریور


اگر این دنیا غریبه پرور است، تو آشنا بمان.

تو پای خوبی هایت بمان.

مردم حرف می زنند، حرف باد می شود می وزد در هوا و تو را دور تر می کند از تمام کسانی که "باور" برایشان یک چهار حرفی نا آشناست.

اگر کسی معنای عاشقانه هایت را نفهمید بر روی عشق خط نکش!

عاشقانه هایت را محکم در آغوش بگیر و بگذار برای داشتنش آغوشت را بفهمند.

دنیا خوب، بد، زشت، زیبا فراوان دارد

تو خوب باش...

تو زیبا بمان و بگذار با دیدنت هر رهگذر نا امیدی لبخند بزند، رو به آسمان نگاه کند 

و زیر لب بگوید:

هنوز هم عشق پیدا می شود...


| نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


مرا کاشته بودند

کاشته بودندم

تا با خورشیدهای عجول

احاطه‌ام کنند

تو آمدی چنان نرم مرا چیدی

که رفتار نسیم را

در دست تو حس کردم


| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...