کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

نصیب ما

۲۷
دی


دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد

دعا خواندیم و گوش آسمان هربار کر می شد


من و تو هرکجای این زمین بسته می رفتیم

گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد


من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم

که هرشب سقفمان از ترس آتش شعله ور می شد


من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم

دوام تشنگی در ریشه هامان مستمر می شد


من و تو با دوقاشق چاله می کندیم در سلول

دوقاشق مانده تا پرواز، زندانبان خبر می شد


همیشه ربط استدلال هامان با رفاقت ها

دلیل خنده ی چاقوی تیزی در کمر می شد


میان چشم مان تنها دو فنجان آب باقی بود

که آن هم پشت سر ،صرف وداعی مختصر می شد


نصیب ما -تمام زندگی- از بودن مادر

صدای خنده ی آرام گرگی پشت در می شد...


| حامد ابراهیم پور |

  • پروازِ خیال ...


کسی چه می داند

شاید همین لحظه زنی

برای مرد سیاستمدارش می رقصد

یا پیانو می زند و

آواز می خواند

و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد

کسی چه می داند

شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر

به خاک و خون کشیدن دنیا بود

کسی سر از کار زن ها در نمی آورد

با سکوت شان شعر می خوانند

با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند

با موهاشان جنگ می طلبند

با چشم هاشان صلح


| سیاوش شمشیری |

  • پروازِ خیال ...

باید گشت

۲۷
دی


چیزی جا گذاشته ام

دوسه خط شعر

دوسه تار مو

خیال یک بوسه

لای کتابی حتا

چه می دانم 

باید گشت

پشت سر چیزی مانده

مثل عطری که از رو نمی رود .....


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...


دختری که چشمانش را میبندد

انگشتان ظریف اش

روی سینه گره می اندازد

میان دم و باز دم هایش لبخند میزند

شیرین عقل نیست

او فقط...

در آغوش کشیدنت را تمرین میکند!


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


افتاده ام، در کوی تو ،

پیچیده ام،بر موی تو،

نازیده ام ،بر روی تو،

آن دل ،که بردی باز ده،


| مولانا |

  • پروازِ خیال ...

عشق چیه؟

۲۷
دی


الکی می‌گفت نمیدونم عشق چیه. 

فکر می‌کرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد، بعد لبخندشو جمع و جور کرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه توام ریختم. 

ولی هرکسی نمی‌دونست من چای رو فقط با شکر می‌خورم.میدونست؟  

همین دم ظهری، پاشد پنجره رو باز کرد دستاش بو عشق گرفته بود. 

بهش گفتم یه بویی میاد گفت بوی اقاقیای پشت پنجره‌س. 

دم پنجره وایسادم اون که دور شد دیگه هیچ بویی نمیومد!...

سرشب حتی دونه‌های عشق وسط بادمجونایی که سرخ کرده بود رو انکار می‌کرد. می‌گفت خُل شدی.

دلم می‌خواست محکم بغلش کنم بگم خُل تویی که با اون چشات این همه عشقو تو سر و صورتت نمیبینی لعنتی!!!


| بهار خانی |

  • پروازِ خیال ...


امکانش هست

ناگهان تکانم دهی

و با انگشتت بگویی:

اتوبوس رفت، جا ماندی!

امکانش نیست؟

به همین سادگی که می روی

زندگی را برایم تعریف کنی ،

وقتی

پُشت در ِ دلم چسبانده ام: 

" تو تمام ِ زندگی ِ منی "! 


| سید محمد مرکبیان |

  • پروازِ خیال ...


خوابیده‌ام روی تخت

جری‌تر از سیلوستر استالونه

مادر پماد می‌مالد

روی گرفتگی کمرم

چهل‌هزارتا دراز نشست زده‌ام

‌برای مبارزه با حریف خیالی‌ام

اشک‌هایم می‌ریزد

روی بالش مادر

از دردی به دردی سفر می‌کنم


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...


اگر زمان به عقب برگردد :

از هشت سالگی به کلاس زبان انگلیسی می روم

اجازه نمی دهم رنگ کفش هایم را بزرگترها انتخاب کنند

پفک و چیپس نمی خورم

و دوباره عاشق تو می شوم

در اردوهای مدرسه بیشتر می خندم

زنگ ورزش را جدی می گیرم

بی خیال مدیر و ناظم ، ابروهایم را تمیز می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

بیشتر پیاده روی می کنم

یوگا تمرین می کنم

از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر می خوانم

و دوباره عاشق تو می شوم

گران و مرغوب اما اندک خرید می کنم

از کافه رفتن کم می کنم و می گذارم روی دفعات مراجعه به شهر کتاب

سینمای کلاسیک جهان را دنبال می کنم

و دوباره عاشق تو می شوم

حساب پس انداز باز می کنم

به جای بحث با مردم به آنها لبخند میزنم و مهم نیست حق با چه کسی باشد

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم

و دوباره عاشق تو می شوم


| سارا کنعانی |

  • پروازِ خیال ...


گفتند:

نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

 

گفتند:

هرگز لشگرت را دست او نسپار

این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست!

 

سیگار و تو، هردو برای من ضرر دارید

تو بدتری، هرچند این معیار خوبی نیست!

 

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست

تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست...

 

آزادی از تو، انحصار واقعی از من

بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

 

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال

هر سه اسیر چشم تو...

آمار خوبی نیست!

 

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما

این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

 

دیوارِ من

دیوارِ تو

دیوارِ ما

افسوس...

دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

 

آرام بالا رفتی و از چشمم

اف

تا

دی

من باختم؛ هرچند این اقرار خوبی نیست!


| امید صباغ نو |

  • پروازِ خیال ...


وقتی می خندی

و امتداد لبخندت

"دوستت دارم" را

بر یقه ی پیراهنت سنجاق می کند

من،

تنها به یک چیز فکر می کنم

و آن هم

"بوسیدن"توست


| داریوش حسن پور |

  • پروازِ خیال ...


دلهره ی دلخواهم

مانده ام دوستت داشته باشم

یا...

مثل صدای کلید

در گوش یک اعدامی

که نمیداند

باید به مرگ فکر کند

یا آزادی؟


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...


بر روی دامانم ستاره چیده ام، تا اگر گذرت به کوچه ما خورد بتوانی آسمان را در من ببینی ، 

باران را در چشم هایم و ماه را در انعکاس چهره ات در چشمانم ببینی، 

شب را در آغوش بگیری با موهای مشکی ام، اما اینبار هیچ، تاریکی را نبینی و فقط باران شانه هایت را خیس کند. 

نترس این شوری اشک نیست که روی زخم های لبم سر میخورد و آن ها را میلرزاند، شور عشق این چنین ابر ها را پر باران و چانه را لرزان کرده. 

اگر از طرف ما گذشتی، سری به شب بزن، نگذار که ستاره هایی که چندین سال پیش مرده اند نورشان را از ما بگیرند، 

تا فرصت هست، تا چشم هایم هنوز باران دارد، تا هنوز هم میتواند تو را ببیند این زیارت را قسمتشان کن ، 

برایت در دستانم نرگس کاشته ام که اگر گذرت به کوچه ما خورد  با دست هایت از باغ دست هایم گل بچینی. 

نترس جانان بچین، با هر دستی که به دستانم میخورد این باغ سرسبز تر میشود، دستانت را جدا نکن که کویر میشود این نرگس زار. 

نگذار پژمرده شود این باغ، حق نرگس های خوشبو و زیبا نیست این مرگ نا جوان مردانه. 

تا فرصت هست، راهت را به کوچه ی ما کج کن جانا، غرور را خاک کن و به پاهایت آمدن بیاموز، 

تا فرصت هست، نگذار که زمستان تاریک با شب های بلندش و نرگس های سرما زده اش پیش ما بماند.


| مهتاب خلیفپور |

  • پروازِ خیال ...


وقتی دلم از دوری آغوش تو تنگ است

هر دکمه ی پیراهنت انگیزه جنگ است


| مهیا غلامی |

  • پروازِ خیال ...


تکلیف ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ

ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﺧﺎﻣﻮﺵ

ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻬﺮ

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﻤﺎﺳﺖ .

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ

ﻭ ﻫﺮﺷﺐ

ﺑﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ

ﺗﺎ _ ﺩﮐﻤﻪ ﺩﮐﻤﻪ _

ﺳﺮ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ.

ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﻡ

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯽ

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ

ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ

ﺑﻪ ﭼﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﻡ

ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...


| ﺩﺍووﺩ ﺳﻮﺭﺍن |

  • پروازِ خیال ...

شعر شو

۲۴
دی


شعر نوشتن بلد نیستی...

شعر خواندن نمی دانی...

کمی راه برو، 

بخند، 

مو پریشان کن

شعر شدن که بلدی....؟


| مجید وادی |

  • پروازِ خیال ...

شانه ات

۲۴
دی


کنار من باش

باد سردی می وزد از فضای پیرامون !

وقتی به بزرگی آن فضا می اندیشم

و به خودم

آنگاه حس می کنم نیاز دارم

به دو شانه ات که پناهند !

به این دو پرتو آسمانی ....


| هالینا پوشفیا توفسکا |

  • پروازِ خیال ...


مرگ همیشه بد نیست!

کاش روزی بیاید

که دلواپسی بمیرد

دلتنگی بمیرد!

تنهایی بمیرد

روزی که مردم

با بوسه حرفهایشان را بزنند!

تا غروب جمعه

متروک ترین جای دنیا شود!


| اشکان پارسا |

  • پروازِ خیال ...


گر طره نیفشانی، کی شام شود صبحم

ور چهره نیفروزی کی صبح شود شامم


هم حلقه ی گیسویت سررشته ی امیدم

هم گوشه ی ابــرویت سرمایه ی آرامم


| فروغی بسطامی |

  • پروازِ خیال ...


تاکسی های سالخورده

تا کارگاه اسقاط

کار می کنند


کارگرهای معدن

تا فرو ریختن سقف

آواز می خوانند


و آدم های عاشق

تا پایان دنیا

رنج می برند


| محمد عسکری ساج |

  • پروازِ خیال ...

سقف

۲۴
دی


سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

سقف

گاهی یک بوسه

یک عمر نگاهی را

به سقف می کوبد

مثل بوسه ی ترکش بر نخاع .


| محمد اعظمی |

  • پروازِ خیال ...


حرمت نگه می‌‌دارم

اگر نه باید تو را

عاشقانه‌های تو را

خاطرات تو را

می‌بستم به بد و بیراه

بایداصالت  تو را

می‌ بستم به نانجیب‌ترین حرف‌هایِ  رایجِ  کوچه و خیابان

فحشِ  آدم و عالم را می‌‌کشیدم به عشقِ  بی‌ صاحبت

روز‌های بی‌  پدر مادرِ  تنهایی‌

شب‌های لا مروت بی‌ خوابی‌

غروب‌های نحسی که صدای اذان بلند میشود

صدای نفرین‌های مادرم بلند میشود

سایه ی نبودنت قد می‌‌کشد

و من تلخ ترین بغض دنیا را تا ته حیاط می‌‌کشم

تا آبرویت را پیش هر کسی‌ نریزم

خدااااااایِ  من!!!!

با این همه بدی

چقدر هنوز دوستش دارم


| نیکى فیروزکوهى |

  • پروازِ خیال ...


با دمپایی‌ راحتی

راه می‌افتد

کتاب‌های نیمه‌باز زیر تخت را بر‌می‌دارد

لباس‌های پراکنده را تا می‌کند

مداد‌ها و فنجان‌ها را جمع می‌کند

می‌آید پشت‌ سرت

دل‌دل می‌کند

نزدیک نرمه‌ی گوشت می‌آورد لبش را

صدای نفسش را حس می‌کنی

برمی‌گردی

اتاق خالی است

به‌هم‌ریخته و آشفته...


| سارا محمدی اردهالی |

  • پروازِ خیال ...


بعد از ظهرهای جمعه

هول و هوش ساعت هفت

منتظر تماسش بودم

زنگ می زد و کلی شاکی بود!

می گفت:

نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!

تو فکر نمی کنی شاید من دلم قهوه می خواهد؟!

شاید من دلم می خواهد وسط خیابان کلافه ات کنم!

اصلا دلم می خواهد بازویم را نیشگون بگیری!

واقعا که چقدر بی فکری...

آنقدر می گفت تا بگویم:

یک ساعت دیگه دم در کافه ...

عزیزم بعدازظهر جمعه است

هوا هم که لعنتی شده،

احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!

احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟!

هر چند مدت هاست نمی آیی

اما من مثل هر هفته آماده شده ام

یک ساعت دیگه دم در کافه ...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست...

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست


تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست،مدت هاست


به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست


جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست


من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست...


در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست...


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


خنده هایت

نمک زندگی اند

و من این روزها را

شور دوست دارم


| مرتضی شالی |

  • پروازِ خیال ...

یک همدم

۲۲
دی


آن ها که تنها زندگی نکرده اند

نمی فهمند که سکوت

چگونه آدم را می ترساند

چگونه آدم با خودش حرف می زند

نمی فهمند که آدم

چگونه به سمت آینه ها می دود

در آرزوی دیدن یک همدم


| اورهان ولی |

  • پروازِ خیال ...


بوسه های مخفیانه غالبا شیرین ترند,

پشت پرده دست اگردرکارباشدبهتر است,


در کنارم در امانی از گزند روزگار,

گل میان بازوان خار باشد بهتراست.


| اصغر عظیمی مهر |

  • پروازِ خیال ...

سهم ما

۲۲
دی


عاقبت یک روز هم یک جای دنیا از کنار هم می گذریم. 

وانمود میکنیم ندیده ایم. نشناخته ایم. نخواسته ایم. دور می شویم. 

دو نهنگ غمگین، گم شده در اقیانوس غریبه ها...

سهم ما همین رد شدن است عزیزدلم...

همین نداشتن است...


| حمید سلیمی |

  • پروازِ خیال ...

هنوز

۲۲
دی


و با چه قید

بگویم که 

دوستت دارم؟

که تا ابد ؟

که همیشه ؟

که جاودان ؟

که هنوز ؟


| محمد سعید میرزایی |


  • پروازِ خیال ...


و ساده لوحی ؛

در خانواده ما موروثی است !

پدر تار میزد ،

و میگفت :

جهان به آواز زنده است ...

برادرم برای جنگ نامه مینوشت :

" تمامش کنید ابله ها ! مگر نمیبینید انسان ها کشته میشوند ؟ "

و من فکر میکنم ،

خاور میانه را شعر نجات میدهد ...


| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...


وقتی دخترم بچه بود، 

یک روز به دلیل شیطنتی که کرده بود، شروع کردم به نصیحت های مادرانه و بالاخره گفتم:

نمی دونم با تو چیکار کنم؟!

و دخترم در پاسخ گفت: می تونی منو ببوسی!

امروز یادم نیست موضوع چه بود،

اما آن بوسه هنوز یادم مانده است!

هرگز فرصت گفتن دوستت دارم را از دست مده ...


 | امی هریس |

  • پروازِ خیال ...

گریه

۲۲
دی


گریه

آخرین چیزی ست که باقی می ماند

و بغض،

یکی مانده به آخری ست..

و امید

پیش از بغض می ترکد.

من این مرحله ها را

مثل مسیر خانه تا دانشگاه،

مثل مسیر حول حالنا تا یلدا،

کوچه به کوچه از برم

این کوچه ها هر شب

پر از بادکنک هایی ست

که یکی یکی می ترکند

اول امید

بعد بغض

و گریه آخرین چیزی ست که...


| مهدیه لطیفی |

  • پروازِ خیال ...


مثلا میشه اول صبح که بلند شدی بری سرکار 

یه پیام بدی بهش و بگی؛

" تصدقت چشماتو وا کن خورشید رخصت بگیره 

طلوع کنه بریم سراغ کار و زندگیمون! "


| جواد داوری |

  • پروازِ خیال ...


خانم؟ 

شما در آستینتان باران دارید؟ 

در صدایتان چه؟ 

هرچه فکر میکنم

 شما خودتان هوای دونفره اید...


| آبا عابدین |

  • پروازِ خیال ...

رایحه ها

۲۲
دی


همه چیز از عطرها شروع میشود ، از رایحه ها...

مثل عطر معشوق جامانده روی پیرهنی که او دوستش دارد...

مثل بوییدن پیرهنت قبل از خواب شیرین آخر شب...

مثل لبخند اول صبح ات که مدیون رایحه ی همان پیرهنی...

مثل مکدر شدن خاطرت با پر کشیدن عطرش...

مثل عبور رهگذری غریبه با بوی عطری آشنا...

مثل پرت شدن در اقیانوس خاطراتی که قرار بود برای همیشه متروکه بماند...

باور کن همه چیز از عطرها شروع میشود ، از رایحه ها


| نجمه سادات قلندری |

  • پروازِ خیال ...

حلاج

۲۲
دی


ﺣﻠّﺎﺝ ﺷﺪﻡ ؛ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺮﻡ ﺳﻮﮔﻨﺪ ؛

ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ..!


| فاضل نظری |

  • پروازِ خیال ...


کاش چیزی یادت رفته باشد

کاش کفشی

شالی

گل سری

کاش پیراهنی یادت رفته باشد...

کاش قابلمه ای روی اجاق گاز

کاش کیف پولی روی کاناپه

کاش جاکلیدی ات پشت در

کاش گوشی ات روی میز صبحانه یادت رفته باشد.

کاش ساعتی

عینکی

دفترچه ی یادداشتی

کاش خودکارت یادت رفته باشد.

کاش چیزی یادت رفته باشد و

برایش برگردی...

کاش ...

کاش معشوقه ی فراموش کاری بودی...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

اگر...

۲۲
دی


به این سرعت که دویده ایم و پشت سرمان را نگاه نکرده ایم. به این سرعت که دویده ایم و خودمان را آن عقب جا گذاشته ایم. به این سرعت که دویده ایم و رد شده ایم از خودمان. به این سرعت که دویده ایم و چشمهایمان را بسته ایم و ندیده ایم، که رد شده ایم؟ که تمام کرده ایم؟ که زیر پا گذاشته ایم؟ به این سرعت که دویده ایم. 

اگر تابلوی ایست بدهند. اگر بگویند بایست. اگر سرمان را با دودست بگیرند و به زور بچرخانند. اگر چشمهایمان را باز کنند. اگر مجبورمان کنند به عقب نگا کنیم. اگر مجبورمان کنند به عقب نگاه کنیم. اگر مجبورمان کنند به عقب نگاه کنیم؟

اگر چشم توی چشم شویم با خودِ لِهِ خسته ی جامانده مان؟ اگر جرات نکنیم توی چشمهای خودمان نگاه کنیم؟ اگر نگاهمان بیفتد به آرزوهایی که ریخته کف زمین.. که جامانده.. که لگد خورده؟

اگر دیر ایست بدهند

اگر دیر برگردیم

اگر دیر بشود

اگر ...


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...

آه موهاش

۲۲
دی


ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ

ﻣﻮﻫﺎﺵ

ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ،

ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ

ﺷﻤﺎﯾﯽ ﮐﻪ 

ﺟﺎﯼِ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ!

ﻣﻮﻫﺎﺵ؛

ﺁﻩ ﻣﻮﻫﺎﺵ..

ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ...


| شهریار بهروز |

  • پروازِ خیال ...

کمکم کن

۲۱
دی


من درای اتاق ُ می‌بندم

تو با لبخند وا کن اخمات ُ

گره روسریت به عهده‌ی من

دکمه‌های لباس من با تو...


وقتی سُر می‌خورم رو گردنه‌هات

عینهو بچه‌های شیطونم

کمکم کن! که من هنوز فرق ِ

قله و دره‌رُ نمی‌دونم!


| احسان رعیت |

  • پروازِ خیال ...


بعدِ رفتنت

هر بار که از پنجره به کوچه نگاه میکنم،

برایم دست تکان میدهی

با چمدانی که

همه چیز را برد


حتی همین کوچه را،

همین پنجره را،

چشم هایم را،

ادامه ی این شعر را...


| معین دهاز |

  • پروازِ خیال ...


ﺩﯾﺰﯼ : ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻢ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﯼ؟

ﮔﺘﺴﺒﯽ : ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ.

ﺩﯾﺰﯼ : ﺍﺯ ﭼﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﯽ ؟

ﮔﺘﺴﺒﯽ: ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯿﺖ! ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻥ ﺍﺯﺕ ﻣﺜﻞ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ۸ ﻃﺒﻘﻪ ﺍﺳﺖ،

ﺷﺎﯾﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﻭ ﻧﻤﯿﺮﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺮﺩﻥ، ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...


Movie : The Great Gatsby

  • پروازِ خیال ...


در آغوشم راه برو 

و موهایت را 

در باد پریشان کن 

این پرچم های سیاه را 

که سال ها بعد 

صلح، سفیدشان خواهد کرد

موهایت را رنگ بزن

تا زیبایی

با پیراهن های دیگرش

به خیابان بیاید.


| مهدی اشرفی |

  • پروازِ خیال ...


اکنون تو اینجایی

گسترده چون عطرِ اقاقی‌ها

در کوچه های صبح بر سینه ام سنگین،

در دستهایم داغ،

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش،

اکنون تو اینجایی ...


| فروغ فرخزاد |

  • پروازِ خیال ...

میترسم

۲۱
دی


+ خودم باورم نمیشه 

- چیو باورت نمیشه؟ 

+ اینکه من... بی احساس ترین آدم دنیا ...تا این حد دلم واسه یه نفر ضعف بره...  من واقعا تو رو می خوام...  از روزی که دیدم می خوام

- بیخیال...  ما بهترین دوستای هم هستیم... نمی خوام دوستیمون خراب بشه

+ چرا همیشه این حرفو می زنی؟ چرا فک  می کنی خراب میشه؟ 

- چون دوستی با رابطه فرق داره...تو فک کن مشکل از طرف منه...فک کن من نمی خوام 

+ فک نمی کنم همینطور هست...اون آدمی که من میشناسم از هیچی نمی ترسه

- همه ی آدما تو درونشون یه ترسی دارن... شاید خیلیا ندونن ولی دارن ...خود تو از چیزی نمی ترسی؟ 

+ چرا...من از تاریکی می ترسم 

- خوب چرا از تاریکی می ترسی؟ 

+ بر می گرده به خیلی سال پیش... یه تنهایی و یه طوفان و قطع شدن برقا... همه جا تاریک بود ...باد می خورد به در و پنجره و صدای وحشتناک می اومد...اون شب بدترین شب زندگیم بود 

- چه ترس خوبی...  می تونی از تاریکی فرار کنی

+ من ترسم رو گفتم حالا تو بگو...تو از چی می ترسی؟ 

- من...من از دوس داشته شدن می ترسم...می ترسم از اینکه کسی دوسم داشته باشه!!! این ترسی هستش که نمی تونی ازش فرار کنی 

+ یعنی چی؟ چرا می ترسی؟ 

- بر می گرده به خیلی سال پیش...


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند. 


آن ها دست های ِ سفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جا می مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه.

مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن، و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِ بی مغزی را ببرند که در کافه -درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها- آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند؟


مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند. مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند. 


مردها با شمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعر به خاطر دارید در حد چند ساعت در ماه، و یک زنگ ِتفریح، خوب تا می کنند ، نه بیشتر و نه کمتر. مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر- همان زن ِزندگی-اند.


مردها SMS های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی، برایشان فرستاده اید را ظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین و دلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.


مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و در کوچه پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِ رژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِ زیر ِ چشم ِزنی غمگین است. مردها موجودات عجیبی نیستند. مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند. زن هایی مثل ِ ما نمی توانند با مردها احساس ِ خوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند. زن هایی مثل ِما این را می دانند که هرچقدر هم بیشتر خوانده باشند و نوشته باشند و گفته باشند ، بازهم تنها می مانند در آخر.


زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد، انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند . زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند...


| فریبا وفی |

  • پروازِ خیال ...


- داره بارون میاد

+ می‌خواى برسونمت؟

- ماشین دارى؟ 

+ نه

- چتر داری؟

+ نه

- پس چی داری؟

+ دوسِت دارم...


| ناشناس |

  • پروازِ خیال ...


شما حرف خودتان را بزنید!

اما من میگویم:

آدم که شاد نباشد

با شادترین آهنگ گریه میکند..

در بهترین شرایط ناراحت است..

در خانه اش گم میشود..! در خیالش زندگی میکند، در آغوشش میخوابد ، در صدایش نفس میکشد، با عکسهایش جان میگیرد.

میدانی جانم!!!

دلتنگ که باشی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمیکند حتی برگشتن به گذشته ای که روزی آرزویت بود!

دیگر خنده های از ته دلت هم به بن بست رسیده است، راه خانه را پیدا نمی کند.

دیگر دیدن دوباره اش هم کار ساز نیست..

اصلاً آدم که دلتنگ باشد چقدر میمیرد ؟

تا به حال فکر کرده اى!!؟..

آدم که دلتنگ میشود با همان چند قطره ی سر خورده از گونه هایش سرد میشود!

میمیرد..


| حانیه صادقی |

  • پروازِ خیال ...


بوی قهوه 

عطر نفس های توست

که قراری عاشقانه را

در کافه ای قدیمی 

برای ام زنده می کند...

یادش بخیر!

زنی که روبه روی ام می نشست

حالا

چند سالی ست

میان شعرهای من

تنها زندگی می کند...!


| احمد صوفی |

  • پروازِ خیال ...


فقط یک بار 

دست پخت خدا را چشیده ام 

آن هم وقتی بود

که برای اولین بار

لب های تو را

بوسیدم


| محسن حسینخانی |

  • پروازِ خیال ...


من زنانگی هایم را نمی خواهم!

من موهای بلندم را نمی خواهم!

من لاک های رنگارنگم را دوست ندارم اصلا!!!

من از اندام باریک و ظریف بیزارم!

حالم بهم می خورد از این بغضهای دخترانه لعنتی...

از این اشک های دم مشک...

من متنفرم از نجابتی که درد تزریق می کند به جانم!

من دلگیرم!

از چشمهایی که دزدیده می شوند

از این و آن...

از دستهایی که توی دستهای هیچ مردی آرامش نمی گیرند...

من از این دل صاحب مرده ای که کرکره اش را کشیده پایین،

دقیقا باید به چه کسی شکایت کنم؟

من از من بیزارم!

بیزار...

دلم یک کمی مردانگی می خواهد...

یک مردانگی که نیمه شب بکشاندت توی خیابان!

درست وقتی تنهایی!

دلم یک مردانگی می خواهد

که بشود با آن سیگار پشت سیگار را توجیه کرد...

یکجوری که دلتنگی هایت را دود کنی، برود!

دلم یک مردانگی می خواهد که وقتی له می شوم،

وقتی غرورم خرد خاکشیر می شود،

کز نکنم گوشه ی تخت و با مظلومیتم حال آدم را بهم بزنم...

دلم یک مردانگی می خواهد 

که با همان لباس راحتی بنشینم

پشت فرمان و دیوانه وار برانم سمت خانه باعث و بانی این درد کشیدن!

دلم می خواهد بی ملاحظه تمام غصه هایم را خالی کنم روی سرش!

اصلا بخوابانم زیر گوشش...


من دروغگویی خوبی نیستم!

یعنی نمی توانم باشم اصلا!

من زنانگی هایم را می خواهم!

دوستشان دارم!

موهایم را که شانه می کنم،

با ذوق وجب می کنم 

فاصله شان را تا گودی کمرم...

من لاک هایم را دوست دارم!

روزهایم را رنگی می کنند، شاد می کنند!

اندامم یادآوری می کند 

که چقدر زنم و زیر این ظاهر استخوانی چقدر مقاومم!

من عادت کرده ام به بغضهایم،

به دل نازکم،

به اشکهایی که بی اجازه و با اجازه روانند!

دروغ گفتم!

من حالا حالاها بدهکارم به این نجابتی که خودم دقیقا حد و اندازه اش را می دانم!

من احترام قایلم برای دستهایی که بی تجربه اند!

من قدر دلم را می دانم!

من زنانگی هایم را دوست دارم...


| نسترن علیخانی |

  • پروازِ خیال ...


من بعد از سال ها زندگی کردن با این مردم فهمیدم که خطرناک تر از آدم هایی که هیچ کتابی نخوندن، 

آدم هایی هستن که فقط چندتا کتاب خوندن، 

اون ها دیگه خودشون رو از روشن فکرها می دونن 

و می خوان در مورد هر چیزی اظهار نظر تخصصی کنن، 

هر اتفاق و داستانی رو به اون کتاب ها ربط میدن و از سطر به سطرش نقل قول می کنن.

مطمئن باش اگه اون ها روشن فکر واقعی باشن 

در مورد مسائلی که تخصص ندارن حرف نمی زنن و به چند تا کتاب بسنده نمی کنن.


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

جدول

۱۸
دی


بیا یک جدول بکشیم؛ با دو ردیف و نمی دانم چند ستون !

ردیف اول من می نشینم، دومی خانه تو

من، با شب شروع می شوم 

تو، با لبخند خورشید

تو، میز می چینی 

من، سفره پهن می کنم

من، چای را داغ دوست دارم 

تو، قهوه را سرد

تو، چشمت به دنبال تیترهای درشت روزنامه صبح 

من، حریص صفحه حوادث

من، زنده ی روز های ابری 

تو، بی آفتاب می میری

تو، جانت بسته به صفحه ی بزرگ تلویزیون 

من، می میرم برای رادیوی کوچک ترانزیستوری

من،دلکش و بنان گوش می کنم

تو، شیفته ی سایه و هیچکس

تو، یک چخوف باز قهار 

من،هر بار نگران پرت شدن آناکارنینا به زیر قطار

من، نشانی همه ی گلفروشی های شهر را بلدم 

تو، نام هر چه خیابان در شهر

تو، با شُرشُر باران کوچه گرد می شوی 

من، در سکوت برف می خوابم

من، حیران مسیر

تو، دلباخته ی مقصد

تو، در تعقیب فردا 

من، جا مانده ام در گذشته

من، آرزوهایم را سر بریده ام 

تو، آمالت را زندگی می کنی

تو، آماده ی سفر 

من، دلبسته ی حَضَر

بیا جدول را ببندیم !!


تو، برو... 

ماندن، سهم من...


| فریبا مهر |

  • پروازِ خیال ...


احتمال دارد سی سالِ دیگر

تو را در یکی از خیابان هایی که امروز به سختی می توانم آنرا فراموش کنم ببینم.

نشسته ای روی یک صندلیٍ چوبی و خیره ای به یکی از هزارمین برگ هایی که روی زمین افتاده اند!

نگاهت می کنم

و اولین حرفت را در ذهنم تداعی می کنم

نگاهم می کنی و لبخندِ خشکی می زنی

احتمال دارد کمی کنارت بنشینم

و در سکوت به اتفاقاتی که هرگز رُخ نداد فکر کنیم ..

هر دو به یک چیز ...

حتم دارم که دیگر دست و دلم آنموقع نمی لرزد

و صدای تپش های نامنظمِ قلبم را نمی شنوم

حتم دارم دیگر صدایت مرا به عشق نمی کشاند

سی سال دیگر

من آدمِ امروز نیستم

تو را نمی دانم، اما من

دیگر خوابِ خنده هایت را نمی بینم !

این گذرِ زمان مرا سخت می آزارد

تا به آدمی که نمی خواهم تبدیل کند..

سی سال دیگر احتمال دارد

هر اتفاقی جز عشق بیفتد

و آنموقع است که درد خو گرفته است

تا من، نلرزم ...


| سپیده امیدی |

  • پروازِ خیال ...


مرا از حبس آغوشت

چه اصراری به آزادی؟


برای ماهیان تُنگ

 آزادی گرفتاریست ...


| سید سعید صاحب علم |

  • پروازِ خیال ...


بیهوده نیست که سیگار می‌کشی

و لبخندهایت تلخ می‌شود

نمی‌شود برگشت

و رد پاییز را

از نیمکت‌های خیس

برداشت

نمی‌بینمت

نه توی حلقه‌های خاکستری دود

نه انتهای قهوه‌ای فنجان

نه توی دایره‌ای که

قسمتم نبود !


چهارشنبه بود

من نام تمام نیمکت‌ها را

چهارشنبه‌ای گذاشتم که نیامدی

چای سرد شد چهارشنبه بود

تلخ‌تر شدم چهارشنبه بود

حتی چهارشنبه بود که ما

از کنار هم گذشتیم

و من از خانه دورتر شدم

از چارخانه‌ی پیراهنت ...


هنوز فکر می‌کنم

می‌توانستم توی دایره‌ها چرخ بزنم

انگشتم را توی حلقه‌های دود فرو ببرم

با چهارشنبه و تو

عکس‌های یادگاری خوشحال بگیرم

هنوز فکر می‌کنم

توی چارخانه‌ی پیراهنت

خوشبخت می‌شدم ...


| ناهید عرجونی |

  • پروازِ خیال ...


تو شعر مرا بپوش

سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را 

می دوزم ...


| جلیل صفربیگی |

  • پروازِ خیال ...


تازه رسیده بودم ، طبق عادت همیشگی أم بعد از ورود به خانه خودم را تویِ آینه بَرانداز کردم و چشمم افتاد به شال گردنـی که دورِ گردنم جامانده بود .

گوشی را برداشتم و برایش نوشتم "باز هم از خودَت چیزی پیشِ من جا گذاشتی که از یادم نروی؟!

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که جواب داد: اینها که چیزی نیست من دلم را پیش تو جاگذاشته أم بانو...

عاشقانه خندیدم و شال گردنِ قرمزش را روی رَخت آویزِ اتاق آویزان کردم ، نمیتوانستم فکرش را نکنم انگار یک تکه از وجودش را با خود به خانه آورده بودم که اینقدر زنده و واقعی کنارِ خودم حِسَش میکردم ، چشم باز میکردم میدیدَمَش، چشم میبستم فکر میکردم کنارم نشسته و دارد نگاهم میکند ، کتاب میخواندم صدایِ "ای جان" گفتنش توی گوشم میپیچید ، نفس میکشیدم عَطرَش حالم را دگرگون میکرد!!

خوب بلد بود چه کار کند که از یادِ آدم نرود ، آنقدر از خودش خاطره و حرف و خاص بودن به جا گذاشت که به بودنش در تمامِ روزها و لحظه هایم عادت کردم، حتی وقتی برای مصاحبه به فلان شرکت رفته بودم یا وسط امتحان سختِ فیزیک و مسائلِ مغناطیس داشتم به او فکر میکردم.

بعضی ها خیلی خوب بلدند تویِ لحظه های آدم جریان داشته باشند حتی وقتی نیستند و مدت ها از نبودنشان میگذرد اصلا هم فکر نمیکنند آن سویِ این به یاد ماندن ها یک نفر دارد همراهشان زندگی میکند...

حالا مدت هاست که نیست و ردِ بودنش جوری درونِ زندگی أم جامانده که هیچ بودنی ، نبودنش را جبران نمیکند ...!

به یاد ماندنی های عزیز

اگر

کاری میکنید 

که فراموش نشوید 

لطفا همیشه بمانید 

چون آن آدم

بعد از شما 

آدمِ سابق نمیشود.


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


زن گریه های روز و شبش فرق می کند

سر دردهای بی سببش فرق می کند


گر چه اسیر کشمکش سیب و گندم است

اما برای عشق تبش فرق می کند


می خندد و به روت نمی آورد ولی

لبخند عشوه و غضبش فرق می کند


زن "نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت"

هر لحظه طعم سرخ لبش فرق می کند


روز از سر غرور و شب از درد عاشقی

زن گریه های روز و شبش فرق می کند


| نرگس کاظمی زاده |

  • پروازِ خیال ...


به اندازه چراهای بی شماری

که از خودم پرسیده ام

به اندازه سیب هایی

که نچیده پیش پای من افتاد

به اندازه خواب هایی

که ناخواسته دیده ام

به جرم بوسیدن یک "تــــو"

در شعری کوتاه

به خاطر رقص پیراهنم در باد

چقدر گناهکارم ؟؟

نزدیک تر بیا

تا بهشتی شوم

و از این همه حساب و کتاب

دست بردارم


| مریم نوابی نژاد |

  • پروازِ خیال ...


من

سخت نمی گیرم

سخت است جهان،

بی تو...

 

| سما صفایی |

  • پروازِ خیال ...


وقتی باهم هستیم

نگران آنم که دوباره

چگونه، کی و کجابه هم برسیم

این چگونه عشقی است

هر بار نگران آنم که چگونه ببینمت

وقتی اما که میبینمت

نگران آنم که چگونه دوباره ببینمت

این چگونه کودک شدنی ست؟

باور کن از بس کودک شده ام

می خواهم هر بار که می آیی

پیش از هرچیز

سوگندت دهم که دوباره برمیگردی و بهار وار به روی من لبخند میزنی...


| محمد کردو |

  • پروازِ خیال ...


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی


تو دونسته بودی، چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب


قسم خوردی بر ماه ، که عاشق‌ترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادق‌ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!


گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟


تو دونسته بودی، چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری...


| مینا جلالی |

  • پروازِ خیال ...

خیانت

۱۷
دی


شوهرم به من خیانت میکند.

وقتی دارم ظرف میشورم میپرسد:"اگر بهت خیانت کنم چه میکنی؟" 

میدانستم یک روز خودش را لو میدهد.مردها همیشه قابل پیش بینی اند.

میگویم:"معلوم است.من هم خیانت می کنم."

به بد جایی شلیک کردم.عصبانی میشود.

می گوید "اگر آن موقع خیانت میکنی از کجا معلوم الان نکنی؟"

دلم برایش میسوزد...احمق جان قاعده بازی را بلد نیست...

میگویم"من جواب سیلی را با سیلی میدهم."

دو تا سیگار پشت هم روشن میکند.

دارم دستم را با دامنم خشک میکنم که به کتابخانه ام اشاره میکند و میگوید:"تقصیر این کتاب هاست.این کتاب ها دیوانه ت کردند."

جوابش را نمی دهم.مهسا تازه خوابش برده.روی صندلی جلوی کتابخانه ام مینشینم و توی دلم میگویم حیف شما کتاب ها که با این نفهم زیر یک سقفید.

کتاب ها میگویند:"همیشه مسوولیت انتخاب هایت را بر عهده گویند...این نفهم انتخاب توست"

می بیند ساکتم ادامه میدهد:"زن باید پاک باشد... زن باید نجیب باشد..."

میخواهم بگویم هرکس این حرف ها را زده غلط کرده با تو.من از این زن ها نیستم.من نقش بازنده را بازی نمیکنم.تو بازی را شروع کردی.صبر کن و آخرش را هم ببین.

اما مهسا تازه خوابیده.نمیخواهم با صدای دادش زهر ترک شود.میخواهد حرفم را پس بگیرم.حرفم را پس نمیگیرم.هرگز حرفم را پس نمیگیرم.

میگوید:"جواب من را بده"

"همین که گفتم خیانت کنی خیانت میکنم. "

کفرش در می آید.فحش میدهد.میگوید سگش نکنم و حرفم را پس بگیرم.سکوت میکنم.

آخر هم میگوید:"اصلا کی به توی میمون نگاه میکند؟"

توی دلم میگویم میبینی...

ساعت ۴ صبح است هنوز نخوابیده.روی کاناپه نشسته و سیگار میکشد.


| فاضله حسینی |

  • پروازِ خیال ...


می گفت..

اگر دوستم داری " ثابت " کن 

" قسم " بخور .


چشم هایش را بوسیدم

و گفتم ؛ به " همین برکت قسم " .


| پوریا نبی پور |

  • پروازِ خیال ...


میپرسم قصد خواب نداری جانم؟

دستی به موهای برهم ریخته اش میکشد و میگوید

تو صبحِ زود بیدار شده ای

خسته ای

همین نیم ساعت پیش گفتی گیجِ خوابم

فردا هم که باید صبحِ زود بیدار شوی

کلی هم کار داری

منطقی ست که بخوابی...

دوباره میپرسم قصد خواب نداری جانم؟

لبش را کج میکند و چند مرتبه پلک میزند و ابرو بالا می اندازد و میگوید نه !

میگویم قهوه را دم میکنی یا دم کنم؟

ادامه میدهد که منطقی نیست جانا!

تو بخواب!

میگویم اتفاقا خیلی هم منطقی ست!

شبی که تو بی خواب شوی

منطقی ترین تصمیم جهان در آن شب، به نام من ثبت میشود!

منطقی ترین تصمیم جهان

دو صندلی ست رو به روی هم

در نیمه ی تاریکِ خانه، کنارِ پنجره...

همراه دو فنجان قهوه ی تلخ و داغ

البته که با خنده ی شیرین ات همراه میشود...

همراه میشود با چشمان زل زده ات به چشمانم

به چشمانم که سرخ شده است، خمار شده است ، سخت بازو بسته میشود اما قیدِ خواب را زده...!

گیج و گنگ نگاهم میکند

ادامه میدهم که عزیزم کار و خستگی که همیشه هست

نگذار این روزمرگی برایمان تصمیم بگیرد!

برایش منطق خودت را تعریف کن...

حالا قهوه را دم میکنی یا دم کنم؟

میگوید دم میکنم...فقط یک بوسه به آن تصمیم منطقی ات اضافه کن که وقتی قرار است برایم شعر بخوانی نور ماه را از روی لب هایت بچینم...

میگوید و می رود و دفترچه ی شعرم دنبالش راه میافتد...!


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

چشم هایت

۱۷
دی


من هم اول که دیدمت گفتم:

حذر از چشم مست خون خوارت!


تو بدین هر دو چشم خواب آلود

چه غم از چشم های بیدارت..


| سعدی |

  • پروازِ خیال ...


سال‌هاست به فکر سفرم وُ

هنوز،

تا سر کوچه نرفته‌ام

به فکر تو ام و هنوز

از خواب،

از خیال

از کِی چگونه ببینمت

بیرون نرفته‌ام

سال‌هاست به خواب ِترانه‌ام و هنوز یک سطر نخوانده‌ام

دیشب به مرگ فکر کردم

امروز طناب خریدم وُ

حالا،

تا پیشِ پنجره رفته‌ام!


| افشین صالحی |

  • پروازِ خیال ...


یجایی از زندگی هست که فقط یه رفیق میتونه کنارِ آدم بمونه ، همونجایی که بداخلاقی و پرخاشگری همرو ازت دور میکنه و بی حوصلگی مهمونِ ذهنِ پر آشوبت میشه ، همونجایی که خودتم از خودت خسته میشی و با ترس بهش میگی اگه توأم از پیشم بری من دیگه تمومم با خنده بغلت میکنه و بهت اطمینان میده که هست ، همونجایی که با بی میلی داری به حرفِ کسایی که ازشون دلِ خوشی نداری گوش میدی دستتو میکشه و به یه بهونه ای میبرتت که ازشون دور باشی و وقتی بهش میگی مرسی که نجاتم دادی لبخند میزنه و میگه خنگِ خودمی تو...

آره فقط یه رفیقِ که میتونه بفهمه چند وقته حالِت عوض شده و ازت بپرسه چرا و با اینکه پراکنده و پاره پوره براش توضیح میدی بگه همچین حسی رو تجربه کرده و دلتو اونقدرررر گرم کنه که حس کنی خورشیدو کنار خودت داری...

فقط یه رفیقِ که میگه چون درکت میکنم هرچقد دوس داری غٌر بزن ، کله پوک باش ، گریه کن و نترس من کنارت هستم ...

یه رفیقِ که با دیدن مِنوی گرونِ فلان رستوران میتونی بهش چشم غٌره بری و بگی پول ندارم و دوتایی کلی بخندید ...

یا اون روزایی که حالت خوش نیست و نمیتونی جوابِ کسی رو بدی فقط یه رفیق میتونه پٌشتت وایسته و جلوی دیگران ازت دفاع کنه...

این رفیق مثِ کف دست میشناستت ، میدونه شبا تا کِی بیداری ، روزا تا کِی خواب..

میدونه رژِ لبایِ روشن دوس نداری و فلان کِرِم به پوستت نمیسازه ، تو جمع باهات رمزی حرف میزنه و یهو دوتایی میزنید زیر خنده...

میذاره تیکه ی بزرگ ساندویچ مالِ تو باشه، برات گلِ سر میخره ، خواهر صدات میکنه ، میدونه از غذاها مثلا قیمه رو بیشتر از همه چی دوس داری ،  به فلان خواستگارت چرا جواب منفی دادی و تارِ مویِ سفیدِ جلویِ موهات نشونه ی کدوم غمته..

من میگم این حق تموم آدماس که یه رفیقِ خوب داشته باشن ،

یکی که بتونن کنارش خودشون باشن ،

اونایی که ندارن باید حقشونو از دنیا بگیرن ...

تو حق منی رفیق ، میدونی؟! 

حقِ منی!!


| نازنین عابدین پور |

  • پروازِ خیال ...


برگرد...

با تنهایی اَت کجا می گریزی؟

برگرد

من آبادی تواَم..


| شیون فومنی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

سنگ ها

به قصد شکستن نبود که به پنجره می خورد!

خرد و کوچک

یعنی قراری به وقت نیمه شب!

قرار بود قلبت را در دست بگیرم

و قلب معشوقه ها

با مشت کسانی که دوستشان دارند یکی نیست... هست؟


چاره ای نیست!

هنوز هم دوستت دارم

مثل پنجره ای که سنگ را

سنگی که مشت را

مشتی که دست بود در ابتدا

آرام و نرم

لابه لای انگشت های ...


تکه تکه ام حالا

و هر تکه ام دوستت دارد

محبوب سنگدلم

نگران نباش

مرا با پنجره ای تازه ای عوض خواهند کرد

تا تو آسوده و زیبا

به قرارهای عاشقانه ات برسی


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

تویی

۱۷
دی


غمگین ترین زن همه‌ی قصه ها منم

وقتی که آرزوی تمام تنم تویی...


مردی که زخم میزند و میرود ولی....

هرشب تویی، دوباره تویی، بازهم تویی


| اهورا فروزان |

  • پروازِ خیال ...


مخترع دوربین عکاسی

اگر میدانست

ساعتها حرف زدن با یک عکس بی جان

چه بر سر آدم می آورد

هیچ گاه دست به این چنین اختراعی نمیزد!

البته که عکس های تو جان دارند!

این را حال پریشان من میگوید

وگرنه هیچ دیوانه ای

صفحه ی موبایل را نمیبوسد و در آغوش نمیکشد!


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


زنان کارمند

زنان شب خوابی های سر ساعت

و صبح بیداری های با استرس

زنان ترافیک های اول صبح

زنان مرخصی های ساعتی

زنان ناهار های هول هولکی

زنان چرت های ده دقیقه ای

زنان عصرهای شلوغ

زنان تاکسی، مترو، اتوبوس

زنان خریدهای سوپری

زنان شام های حاضری

زنان خسته روی مبل راحتی

زنان فرزند، زنان همسر، زنان مادر

زنان مادرانگی های به تعویق افتاده

زنان شب کار

زنان بیداری های از روی اجبار

زنان عاشق

زنان رویاهای خیس زیر بالش

زنان خواب های مرد محبوب

زنان مشکوک

زنان دلتنگ

زنان دلتنگ

زنان دلتنگ


| پریسا زابلی پور |

  • پروازِ خیال ...


لبوهای داغِ زمستونِ خیابون بهار و اون نیمکتها ی همیشه ی خدا یخی که روش میلرزیدیم و لبو میخوردیمو که من از پر قنداق بلد نبودم!تو یادم دادی! 

یا اون خیابون فرعیِ حشمت که تهش میخورد به کبابی همیشه شلوغ حاجی نصرت که واسه دوسیخ نون و کباب داغ نیم ساعت باید توو سرما منتظر وایمیسادیمو! 

یا گشتن توو ایستگاه خطی تاکسیا دنبال اونایی که رادیوشون روشنه و کز کردن گوشه ی صندلی هاش و گوش دادن و کیف کردن از موزیکاش، وقتی که تنمون از گزگز سرما شل میشد و کم کم گرم میشدیم! تو یادم دادی! 

تو یادم دادی چطور میشه توو زمستونم خوش گذروند! چطور میشه توو زمستونم بلند بلند خندید! تو یادم دادی که زمستون فقد به برفش که نیست، زمستون اون شالگردنِ دورپیچ و گونه های گل انداختشم قشنگه! میگفتی جلو دهنتو گرفتی ولی چشاتو ببین! چشات میگن که داری میخندی! میگفتی تابستون چشمارو میپوشونن و زمستون لبارو، واسه همینه که زمستون همه چیش واقعی تره، حتی خنده هاش!

حالا نگاه کن! خیابون بهار و اون چرخ دستی لبو فروشی و اون درخت همیشه سبزِ چنار و نیمکت دونفرش هنوز سرجاشه! خیابون فرعی حشمت و کبابی حاجی نصرتم! 

اون که گمشده تویی! سر خط ایستگاه تاکسیا وایمیسم! چن تا ایستگا توو این شهره؟ ده تا؟ صدتا؟ هزارتا؟ تو سر کدوم ایستگاه سرتو بردی داخل شیشه و به کدوم یکی از این سه میلیون آدمِ این شهر میخندی و میگی ای جان! بشین ببین چه موزیکی پخش میکنه!

تو خودتو داری! ولی به من یاد ندادی که بی خودت با این هجمه ی سرما که میخوره تو صورتم چیکار کنم.. که زمستون قشنگه ولی سرده؛ قشنگیاشو که برداری ببری با سرماش چیکار کنم..

تو بلد بودی پشت شالگردن خنده رو ببینی، ولی بغضو نه.. تو یادت رفت زمستون اگه خنده هاش، بغضاشم واقعی تره! تو یادت رفت زمستون بی تو، خنده های پشت شالگردن و گونه های گل انداخته نه

همش برفه.....


| نازنین هاتفی |

  • پروازِ خیال ...


پیش خاموشی ات دراز بکش

چند نخ داغ تازه روشن کن

نفسی سرفه کن ، سپس خود را

تا سحر صرف گریه کردن کن

 

به خود از ریشه های خود نگریست

پشت فرمان نشسته بود...گریست

شیونم را چقدر گریه کنم؟

گریه بی فایده ست ، شیون کن

 

دخترت را بگو پدر مرده ست

ساعتی پیش ، پشت در مرده ست

پس چرا زنده است اگر مرده ست؟!

هی تظاهر به زنده بودن کن

 

صبر -گفتی- لباس عافیت است

ما نپوشیده عمرمان سر شد

حالمان بد که بود ، بدتر شد

نوبت توست دخترم... تن کن

 

دوستی با که دوست داشتنی است؟

آنچه هرگز نمی شود شدنی است؟

دشمنم دوست من است ، مرا

با همین دوست نیز دشمن کن

 

روز دژخیم! سوز بی تسلیم!

بارش ناگوار! برف وخیم!

من که رفتم ، تو باش و تکلیفِ

روزگار مرا تو روشن کن


| حسین صفا |

  • پروازِ خیال ...


هیچوقت در طول رابطه ای که داشتیم به او آن "دو کلمه" را نگفتم

حالا دلیلش هرچه که بود ، 

غرور یا اینکه مثلا میترسیدم در جوابش بگوید "مرسی"

اصلا این " دوکلمه"

پُشتش هزار ترس پنهان است

شاید فهماندنش آسان باشد ،

اما امان از وقتی که باید به زبانش بیاوری

و مشکل هم اینجاست تا همان لحظه ای که آن را به زبان نیاوری دلت آرام و قرار نمیگیرد . 

فقط به خاطر همان ترسِ از دست دادنش ...

ولی در واقع تا نگویی اش، نداری اش  که بخواهی از دستش بدهی!!

کاش به آن هایی که قلبمان برایشان تند میزند ،  به جای فهماندن این دوکلمه از طریق کارهایمان ،

میرفتیم

 و به چشمانشان خیره میشدیم و به زبان می آوردیمش.

گاهی خیلی دیر میشود 

بیایید برای گفتن این دوکلمه‌ایِ لعنتی؛

"دوستت دارم" را میگویم...!!

هیچوقت دیر نکنیم

این بار را زود برسیم !!


| مائده زمان |

  • پروازِ خیال ...


قدم می زنم

و باد عطر زن های بیشتری را

به طرفم می آورد 


دلتنگی

مو های بلند زنی است

که مدت ها با دستان خودش

بافته می شود 


شاید هم 

دلتنگی

سی و سه پل داشته باشد

روی هر پل که می رسی

دست های همدیگر را گرفته اند

و تو بیشتر به دست هایت فکر می کنی 


دلتنگی دیواری است

که قرن هاست

با خط های که به رویش کشیده اند 

زندگی می کند


| علی اکبر علیزاده |

  • پروازِ خیال ...


پنجره ای برای دیدن تو

مدادی برای نوشتن تو

کاغذی برای کشیدن تو

چقدر به تو وصل می کنند مرا

این درختان قطع شده ...


| داوود سوران |

  • پروازِ خیال ...


خداکند دیوانه نشود

مردی که تمام دیشب

خوابت را دیده است

وبعد ازطلوع آفتاب

هر چه این پیام های لعنتی را

بالاوپایین میکند

خبری ازصبح به خیرت نیست!

.

.

خدا کند دیوانه نشود..


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


من آخرِ پاییــز جا ماندم !

فصل زمستان را نمیفهمم

رفتی ! قسم خوردی که میمانی ..

معنای ایمـان را نمیفهمم ...


با خاطرات و گریه درگیرم

از غصه و سردرگمی سیرم

هرچند دلتنگت شدم ناجور !

اما سراغت را نمیگیرم ...


دی طعمِ آذر میدهد جانم ..

ته مانده های خیسِ پاییزم

صد سال بعد از رفتنت حتی

جا مانده در شعری غم انگیزم ...


جای تو و عطر تنت مانده

زانوی غم در عمق آغوشم

مشکی به تن کردم جهانم شد

با رفتنت همرنگِ تن پوشم


پاییزم اما برف میبارد !

هر لحظه دی لج میکند با من !

دی بس کن این دیوانه بازی را

هی بغض ها را چیده ای تا من ...


یک رفتن و دل کندن و دوری

میگیرد از دلبستگی جان را

بعد از تو و این قصه عمری بود

باور کنم شاید زمستان را ...


| مریم قهرمانلو |

  • پروازِ خیال ...


+هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟

بعد از این همه مدت

_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!

+آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .

موندی؟

_هنوزم همونجوری میخندی

+هنوزم همونجوری سیگار میکشی

_ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟

+آدم به همه چی عادت میکنه

_من به بودنِ تو عادت کرده بودم

+پس موندی

_میشنوی صدای آسمونو؟

+آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .

لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...

_اَبرایِ پاییز بغض دارن...

+دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .

وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .

_یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود

+ابرای پاییز بغض دارن...

_مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد

+میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟

_تو خیلی وقته رفتی... .

منم خیلی وقته موندم!

+میخوام برگردم

_آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .

برو همون خیابون

زیر بارون قدم بزن

با چشمای بسته

فقط این دفعه لباس گرم بپوش

چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


فراموشى خوب است

وقتى سفر میروم، 

غذا میخورم، 

صندلى خالى کنارم،

هیچکدام مرا یاد تو نمى اندازد

راستى اینکه دلم میگیرد 

بخاطر فراموش کردن توست؟!


| کتایون عربزاده |

  • پروازِ خیال ...

آه شدم

۱۶
دی


من 

آه شدم

ابر شدم

باریدم

تو ولی 

باخبر از حال بدم، خندیدی...


| لیلا مقربی |

  • پروازِ خیال ...


رفتی و بعد تو بر پنجره باران زده است

بی سبب نیست که مردی به خیابان زده است


رفتی و بعد تو این خانه پُر از دلهره شد

وضعِ جسمانیِ من آه چه بُحران زده است


بین من با تو که یک "واو" نباید باشد

هر کسی آمده بر فاصله دامان زده است


نیمه شب یک نفر از آینه بیرون زد و گفت :

خانه ی بی تو فقط خانه ی شیطان زده است


رفته ای ، قافیه هاطعم عجیبی دارند

قلب من سیبِ گلابیست که دندان زده است


دسـت تقدیر مرا از تو جدا می خواهد

فالِ تلخی هم اگر دست به جبران زده است


آمدی از دَر و همسایه شنیدی...دیر است

عاشق از داغِ جُنونت به بیابان زده است!


| سعید شیروانی |

  • پروازِ خیال ...


من

در صفحه‌ی دوم

شناسنامه‌ام

با لباس سفید

منتظرت نشسته‌ام


| مینا آقازاده |

  • پروازِ خیال ...


آنقدر درگیر ِ من بوده ای

که بعد از رفتنم باید تا آخر ِ عمر

تظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگری

تظاهر کنی عاشقانه کنارشان می خوابی

تظاهر کنی عاشق ِ من شدنت، اشتباه بود

تظاهر کنی من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم

و به دروغ بگویی

من دروغ می گفتم و...

خودت می دانی

هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد.


تو تا آخر ِ عمر

درگیر ِ من خواهی بود

و تظاهر می کنی نیستی

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد.

من می دانم

به کجای قلبت شلیک کرده ام

تو دیگر خوب نخواهی شد.


| افشین یداللهی |

  • پروازِ خیال ...


چاره ای نبود باید از هم دور می شدیم... 

هر چند هر دو می گفتیم این جدایی موقتی ست ولی دروغ چرا ترس دائمی شدنش همراهمان بود... 

روز آخر مثل همیشه کنار ساحل روی سنگ های بزرگ نشسته بودیم و به دریا نگاه می کردیم... دست هایش را گرفتم و گفتم این روزها می گذرد...  روزهای خوب بر می گردد...نمی گذارم دوری را حس کنی

خندید و گفت : دوری که مرگ نیست...معلوم است که از هم جدا نمی شویم...تازه از قدیم گفته اند دوری و دوستی...این دوری باعث می شود بیشتر قدر هم را بدانیم

خندیدیم و دلمان آرام شد... 

وقتی از آن شهر رفتم سعی کردیم همه چیز مثل قبل بماند..بگو بخندمان سر جایش بود...چه فرقی داشت به جای اینکه همدیگر را ببینیم، صدای هم را فقط می شنیدیم

درد و دل هایمان سر جایش بود...  چه فرقی داشت به جای کافه نشینی بهم پیام می دادیم

چه فرقی داشت که...

دروغ چرا فرق داشت...خیلی فرق داشت... 

بهانه گیری ها شروع شد

روز به روز همه چیز بدتر می شد...همه چیز سردتر می شد..ما که در دوست داشتنمان آتش بودیم...شده بودیم قطب جنوب

انگار با پاک کن افتاده باشند به جان دوست داشتنمان...روز به روز کمرنگ تر می شد...آنقدر کمرنگ که دیگر ردی از آن نماند

آن روزها به حرف های کنار ساحل فکر می کردم ولی این بار در ذهنم کسی تکرار می کرد :

" دوری دوستی نمی آورد...  فراموشی می آورد... دوری خود مرگ است... 

دوری دوستی نمی آورد...  فراموشی می آورد..  دوری خود مرگ است... 

دوری دوستی..."


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


هواتُ با خودت بردی،ندیدی

گلوم پیش نگاهت گیر کرده؟

من از اون روز اول مرده بودم 

فقط مأمور ثبتش دیر کرده


چه شبهایی به آتیشم کشیدی

چه روزایی که با من سرد بودی

دارم میسازم و حالم خرابه

تو هم مثل همه نامرد بودی


دلم پاگیر چشمای تو بود و

از احساس و غرورم دس کشیدی

همین که دست من پیش تو رو شد

تو هم مثل همه پا پس کشیدی


منُ از توی ذهنت پاک کردی

تو رو تو خاطرم پر رنگ کردم 

دیگه تو قسمتت جایی ندارم

فقط جای خودم رو تنگ کردم


کسی که عمق تنهاییتُ پر کرد 

یه عمره با خودش تنهاس دختر

منُ از غربت شبها نترسون

تموم سال من یلداس دختر


یه جایی یاد این آدم میوفتی

که خیلی تلخ و دور از انتظاره

یه روزی یاد این آدم میوفتی

که دیگه هیچ تاثیری نداره


یه کاری با خودم کردم که دیگه 

به روزای سیاهم برنگردم 

خودم گورم رو گم کردم از اینجا

خودم تابوتمُ تشییع کردم


یکی تو آینه با درد میگه

شکستی خسته ای سردی زیادی

تو قبلا قلبتُ بخشیده بودی

تو قبلا روحتُ از دست دادی


تو رو ول کرده و جون داد قلبت

دلت دستات و این روزات سرده 

خبرها حاکی از اینه که مردی

خدا هم مرگتُ تایید کرده


| هانی ملک زاده |

  • پروازِ خیال ...


تو را می ستایم

همچو درمانده ای که خدا را میخواند

تو را می نوازم

همچو باد، که گل شقایقی را لمس میکند

تو را میخوانم

تو را میخوانم امروز

تو را میخوانم فردا

تو را تمام عمر میخوانم

تو را میخوانم وقت دلتنگی همچو عاشقی نا امید

تو را دوست میدارم

نه همچو مجنون

نه همچو فرهاد

تو را دوست دارم مثل خودم که در عشقت خبره شدم

تو را دوست میدارم...

تو را ، برای دوست داشته شدن آفریدند


| شریف شهابی |

  • پروازِ خیال ...

سقف ها

۱۴
دی


سقف ها

مثل

زن های وطنم صبورند

می دانند

آن که هر شب 

چشم دوخته

به تَرَک هاشان

یا به خواب خواهد رفت

یا به رویایی دیگر


| یاور مهدی پور |

  • پروازِ خیال ...


چگونه فکر می کنی 

پنهانی و به چشم نمی آیی؟

تو که قطره بارانی بر پیراهنم

دکمه طلایی بر آستینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم

مردم از عطر لباسم می فهمند

که معشوقم تویی

از عطر تنم می فهمند 

که با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند

که زیر سر تو بوده است..


| نزار قبانی |

  • پروازِ خیال ...


بعد دعوا،اونجایی که من داشتم زیر لب غر میزدم،

به جای گره کردن اون اخمای لعنتیش،

میومد پیشم مینشست...

دستاشو میزد زیر چونش و مثل روز اول نگاهم میکرد،

انقدر نگام میکرد تا دست از غر زدن بردارم،

بعدم میگفت خب تموم شد؟

الان دیگه هیچی تو دلت نیست؟

از اون چیزا که میمونه تو دل و یه دفعه میشه یه فاصله گنده بین آدما...

بعد بغلم میکرد،نفساش قلقلکم میداد و آروم میگفت:

هر وقت خواستی غر بزن،داد بزن،حتی اگر خواستی بیا منو بزن،

ولی نریز تو دلت ،حرفاتو میگم،نریز تو دلت...

من از وقتایی که غر نمیزنی،

از وقتایی که ناراحتی ولی غذا مورد علاقمو میپزی،

از وقتایی که بابت فلان رفتار مادرم بهم خرده نمیگیری،

از وقتایی که نمیگی به نظرت موهامو کوتاه کنم

تا حرص منو در بیاری بدجور میترسم،

من از شبایی که بالشتتو برمیداری میری اونور میخوابی، 

از پتویی که شب یهو از روم کشیده نمیشه میترسم،

مردم از هرچی دوست دارم بترسن،

از مرگ،جنگ،زلزله...

من از نبودنت،

از نشنیدن صدای دورگت وقتی عصبانی هستی،

از نپیچیدن بوی موهات تو بینیم موقع خواب بدجور میترسم...


| فاطمه جوادی |

  • پروازِ خیال ...

سالنامه

۱۴
دی



سلام غربت زیبای صبح فروردین

رسیدم و نرسیدی سراب چله نشین


سلام دختر اردیبهشت ممنوعم

نگاه آخر حوا . بهشت ممنوعم


سلام پنجره ی نیمه باز خردادی

ترک ترک شده در کوچه ها ی آزادی


خدای تیر گلوگاه غم مرا بشناس

برای عرض ادب آمدم مرا بشناس


منم که غربت مرداد را وجب کردم

شب نیامدنت را دوباره شب کردم


رسیدم از وسط امتحان عشق و خطر

به کارنامه ی مردود ظهر شهریور


خزان رسید و شب کوچه را تصرف کرد

و مهر در بغل کاج ها توقف کرد


و بعد نوبت آبان رسید و بارانش

شب عذاب و خیابان راهبندانش


تمام پنجره های جهان مکدر بود

درست اخر صف ایستگاه آذر بود


که دی سوار شد و آسمان به حرف آمد

و پشت بند دوتا ابر تیره برف امد


سفر همان سفر بی ادامه ی من بود

و شاعرانه ترین ماه ، ماه بهمن بود


هزار دانه ی اسفند ماند بر دستم

دو سایه دود شد و سالنامه را بستم


| احسان افشاری |

  • پروازِ خیال ...


جان دل

در این روزگار خیلی اتفاق ها شدنی ست

همان قدر که دو عاشق از هم دور می افتند، همان قدر می توانند به اندازه ی تنها یک نفس با هم فاصله داشته باشند

خیال هست و سیم ها و بی سیم ها...

می شود بوسه بارانش کنی

بدون اینکه حتی خودش بفهمد

کافی است لبانت را محکم روی صفحه ی تلفن همراهت بفشاری

پیشانی اش را با عشق ببوسی

میتوانی هزار بار ببوسی اش و سرزنش نشوی

بوسیدن عکس که گناه نیست...

می توانی در آغوشش بگیری

صبح و ظهر و شب

حتی نیمه شب ها وقتی فرسخ ها از هم دورید

محکم در آغوشش بکشی و مطمئن باشی هیچ معصومیتی کشته نمی شود

می شود کنارت نباشد، اما محکوم به حبس ابد در قلبت...

بعضی عشق ها هم اینطور است دیگر...

می شود یک حس خوب دست نخورده در قلبت که به هیچ بهانه ای نمیخواهی خرابش کنی...


| آنا جمشیدی |

  • پروازِ خیال ...


تورا گم می‌کنم هرروز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را باتو زیبامی‌کنم هرشب


چنان دستم تهی گردیده از گرمایِ دست تو

که این یخ کرده را از بی‌کسی، ها می‌کنم هرشب


| محمد علی بهمنی |

  • پروازِ خیال ...


می بوسمت..

چه فرق می کند

پشت گوشی،

یا پشت گوش!

پرنده

روی سیم هم

پرنده است..


| مژگان عباسلو |

  • پروازِ خیال ...


خودم را می گذارم جای تو

می گویم دوستت دارم

جای تو هم می گویم

من هم دوستت دارم

بعد ما می شویم دونفر

که تو را دوست داریم

که تو را هم دوست داریم

که تو را هنوز دوست داریم

تو را همیشه دوست داریم ...


| می را جاوید |

  • پروازِ خیال ...


آقای شعر هایم

سلام!

میشود بگویید

چرا همه چیز دارید

جز

"دوستم" ؟


| پریج |

  • پروازِ خیال ...