کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۲۸۲ مطلب با موضوع «نویسندگان مرد» ثبت شده است


بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعت تو،دل مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...

کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رد اشک را از گونه هایت بزدایم...

کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...

آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...


| چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...

گوزن زخمی

۱۲
مهر


تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!

آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.

خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.

بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.

وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.

نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.

حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.

میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.

خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.

از التماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

تو هیچوقت نمیتونی با کسی که زخمیش کردی دوست باشی...


| روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


+منو نگاه کن...قهری؟

_قهرم

+خودتو زدی به اون راه؟

_خودمو زدم به اون راه.... اما میدونی...

+آره میدونم

_چیو؟

+که خودتو به هر راهی بزنی ختم میشه به من...

_خودمو به هر راهی میزنم ختم میشه به تو...مشخصا به چشمات!

+بگو شب بخیر خوابم ببره

_نمیگم

+چرا؟

+بیدار بمونی

_چرا؟

+چون من خوابم نمیاد

_بیدار میمونیم

+بیدار میمونیم

.

.

"خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد

دل ضعفه ای ست که جان در جانِ آدم نمیگذارد!

اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند

حالی ست لاتوصیف!

خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!

وقتی یار لب نزدیک می آورد

بوسیدن وظیفه میشود!

و هنگامی که آغوش باز میکند

چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...

و اگر که بیخواب شود

راهی جز بیدار ماندن نیست...."


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم  سر صبح خروس خوان ، وقتی که تو همچنان خودت را با پتو کادو پیچ کرده ای و سهم من از پتو فقط یک بیستم آن است آرام از تخت پایین بیایم ، دستگیره ی اتاق را بکشم سمت پایین و بعد در را آرام ببندم که مبادا صدای در بتواند بیدارت کند ، شال و کلاه کنم ، بروم سنگک تازه بگیرم ، با قیچی تکه تکه اش کنم ، برایت از آن نیمرو هایی درست کنم که زرده اش از جایش جمب نخورده است ، از همان هایی که میگفتی شبیه پرچم ژاپن است ، برایت یک سینی خوش رنگ و خوشمزه درست کنم و بعد با همان خنده ای که همیشه میگفتی وقتی روی صورتت مینشیند مدهوش کننده است با نهایت سر و صدا وارد اتاق شوم و بهترین صبحانه ی دنیا را روی تخت برایت سرو کنم و بعد خودم برم آنطرف تخت چهار زانو بنشینم و دستم را بزنم زیر چانه ام و صبحانه خوردنت را توأم با مالیدن چشم های پف کرده ات را تماشا کنم  و در دلم بگویم کاش میشد زندگی را در همین سکانس، در همین نقطه، در همین صبحانه Puase میکردم و تا جایی که عمر داشتیم همین لحظه را زندگی میکردیم .

دوست دارم حالا که بساط عکاسی مهیاست و سلفی روز به روز بیشتر دارد مُد میشود ، ما از قافله عقب نمانیم و هر جای خوش آب و هوا ، هر جای رنگاوارنگی که گیر آوردیم ، هر رستورانی که رفتیم و غذای خوشمزه خوردیم ، هر جایی که دیدیم دارد خیلی بهمان خوش میگذرد تا جایی که زمان و تعجب مردم دوروبرمان مجال میدهد عکس بگیریم.

داخل یکی از پیاده روهای خلوت شهر حوالی ساعت دو یا سه بعدازظهر زمانی که از ناهار دونفرمان داریم بر میگردیم به سمت خانه که قسمت شیرین تر زندگی مان را شروع کنیم دستانم را تا میتوانم محکم گره بزنم در دستانت و راه به راه عکس بگیرم از خودمان ، مثلا بخواهیم عکس بگیریم و دوربین روی فیلمبرداری تنظیم شده باشد ، تو نمیدانی این فیلم های ناخواسته و اتفاقی سال هایِ سال بعد چه لذتی دارد نگاه کردنشان . طوری که انگار در ماشین زمان سفر کرده ای و دوباره به همان روز برگشته ای و داری زندگی اش میکنی ..

دوست دارم با تو بنشینم و یک بار دیگر هر ده فصل فرندز را ببینم ، ببینم و بخندم ، ببینم و ببوسمت ، ببینم و موهای لعنتی ات را نوازش کنم ، سرت را شیره بمالم و همچنان که تو غرق در اپیزود دلخواهت در فصل هشتم هستی من تلویزیون و فرندز را رها کنم و غرق شوم در قیافه ی احمقانه ی دوست داشتنی تو ، و فقط من میدانم چه لذتی دارد تورا دید زدن زمانی که حواست جای دیگری ست . آن لحظه من میدانم که چقدر خودت هستی ، زمانی که حواست جای دیگری است و من محو تماشای تو هستم فقط یک سوال در دنیا مطرح میشود و آن سوال این است که چطور میتوان عاشق تو نبود ؟

دوست دارم یکسال تمام برای روز تولدت برنامه ریزی کنم ، هی نقشه بریزم و تغییرش بدهم ، هر شب موقع خواب به این فکر کنم که آن روز را چطور برگزار کنم که تو خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی ، که تو نفس ات از خوشحالی از سینه ات در نیاید ، آنقدری که سال های سال بعد وقتی پا به سن گذاشته ایم و در مسیر مسافرت جاده ای مان هستیم ، همانطور که داری با فلاکس برایم چای میریزی هی آن روز را به یاد بیاوری ، به یاد بیاوری بخندی و من چنان از سر رضایت به تو لبخند بزنم و نگاهت کنم که اندازه ی همه ی این سال ها سر بروم از سر شوق و خوشبختی!

میدانی زندگی کردن میتواند شگفت انگیز ترین اتفاق این دنیا باشد،

چیزهای زیادی دوست داشتم و دارم، فکرهای دیوانه کننده ای را پروراندم، بهشان پر و بال دادم

چیزهای زیادی را پیش بینی کردم، ساختم، باختم، نا امید شدم، امیدوار شدم 

چیزهای زیادی را در آینده مان طراحی کردم، حاصل سال ها ذوق و جوانی ام

اما مشکل کار اینجا بود که در تمام اینها تو را لازم داشتم، تو را

و رفتن تو تنها اتفاقی بود که هرگز فکرش را نکرده بودم .

همین


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

شانه

۰۱
مهر


گفت..."حمید"، بریم بیرون بگردیم؟

گفتم الان که بیرونیم!

گفت نه! بریم یه جا که خیلی آروم باشه، یه جایه قشنگ

یه جایی که دلمو قرص کنه.

همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم، شروع کردم به فکر کردن! کجا می تونستم ببرمش؟! جایی که هم قشنگ باشه

هم دلشو قرص کنه و هم بنزین ماشینم تموم نشه

یواش سرشو خم کرد. گذاشت رو شونه ام. بزور می تونستم  دنده رو عوض کنم...

چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم، عقب و جلو کشید...

تا خوب جاگیر شه؛

بعد آروم گفت:"رسیدیم"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

پاییز شده

۰۱
مهر


پاییز شده...دختر بچه همسایه روبرویی امسال میره کلاس اول. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای...


زمستون شده...برف سنگینی باریده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته...


بهار شده...خودمو توی خونه زندونی کردم. روزی چند بار زنگ خونه جیغ میکشه. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادآوری کنن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم...


تابستون شده...برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن فیلم های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این فیلم ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی...

پاییز شده...پاییز شدم...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت:«کادوی ملیحه رو دیدی؟ یه دست استکان نعلبکی شکسته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع بازکردنش»

همینطور که لباسامو عوض میکردم گفتم:«نه، حواسم نبود».

گفت:«آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کفشاش چه قشنگ ست کرده بود؟»

گفتم:«نه راستش، حواسم نبود».

یکم مکث کرد و باز گفت:«فائزه رو میشناختی؟ اون دختر قد بلنده، همش با ملیحه جیک جیک میکرد، آمریکا طراحی لباس خونده، لباسشو خودش طراحی کرده بود، به نظرم چندان هم قشنگ درنیومده بود، دیدی لباسشو؟»

لم دادم روی مبل گفتم:«نه، حواسم نبود» 

نسرین عصبانی شد گفت:«حواست کجا بود پس تو؟ هی حواسم نبود حواسم نبود» 

گفتم:« من، راستش، ندیدم اونارو اصلا، من حواسم بیشتر پیش شما بود، به آبیِ لباست که به موهای تو میومد چقدر، البته بارها به خودتم گفتم، شما گونی هم بپوشی بت میاد ولی ست کردن دستبندت با رنگ لباست واقعا ایده ی معرکه ای بود. یه چندباری اصلا نشناختمت، حتی تا چند قدمیت اومدم که بهت بگم خانوم ببخشید، شما چی میخوری انقد قشنگی؟ ولی یهو سرتو برگردوندی دیدم عه، اینکه نسرینه، آبیِ دریا پوشیده چیکار؟ نمیگه باد میاد موج میندازه تو پیرهنش یه جماعت غرقش میشن؟ بی ملاحظه ای تو چقد آخه دختر».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


ادوارد: میدونی آنا

آدم ها چندین دسته اَن

دسته ای که از تنهایی "فراری" اَن

و تصمیم میگیرن که یکی رو دوست داشته باشن

دسته ی دوم نمی تونن از تنهایی فرار کنن

و از طرف یکی دوست داشته میشن

و دسته ی سوم...

آنا(با لبخند) : و دسته ی سوم چی...؟!

ادوارد : اونا تو هیچ دسته ای نیستن

میدونی آنا

اونا واقعا "تنها"ن


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


هی چند قدم میرفت، وایمیستاد. هی باز چند قدم میرفت، باز وایمیستاد، پشت سرشو نگاه میکرد ببینه من میرم سمتش، میدوئم دنبالش. من فقط وایساده بودم تعداد قدمای دور شدنشو میشمردم.

چمدوناشو ول کرد دوئید سمت من، تموم قدرتشو توی صداش جمع کرد و گفت:«یه چیزی بهم بگو عباس» گفتم:«چی بگم؟» گفت:«نمیدونم، هرچی. یه چیزی که بدم بیاد ازت. مثلا بگو رنگ لاکت مزخرفترین رنگ دنیاس، نمیاد بهت. بگو کجی، قشنگ نیستی. چشات چپه. هرچی. یه چیزی که ازت بدم بیاد، که بتونم با خیال راحت ولت کنم و برم. من باید برم. اینو من میفهمم ولی دلم نه. همینه که هی میرم که برم، هی باز برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم، باز تورو میبینم، باز پام به رفتن نمیره.»

دستاشو گرفتم توی دستام، آوردم جلوی صورتم، بو کشیدم دستاشو. بهش گفتم:«دستات بوی نرگس میده». خنده ی تلخی زد و گفت:«ولی اینکه چیز بدی نیست عباس». نگاهم روی دستاش بود، گفتم:«چرا. این بدترین چیزیه که تا حالا وجود داشته. این یعنی داری میری، مامان هم وقتی داشت میرفت بوی نرگس میداد، من از عطر نرگس متنفرم».

بعد چرخوندمش سمت در خروجی، صورتمو نزدیک صورتش کردم، دستمو گرفتم سمت پله برقی و گفتم:«ببین چشماتو میبندی، با تموم توانت میدوئی. قدماتو بشمر، به صد نرسیده چشماتو وا کن، روی اولین پله ای که دیدی داره میره بالا وایسا، بعد دیگه تمومه. یه جوری که حتی دیگه یادت نمیاد چیو ول کردی و رفتی. واسه تو که سخت نیست. من ولی بعد از این هربار عطر نرگس  بشنوم، دو تا داغ برام تازه میشه. یکی مامان که رفت و داغ یه خداحافظی درست حسابی رو رو دلم گذاشت. یکیم تو، که هرچی دورتر میشی از من، صبرم کمتر میشه، دلم بیشتر میگیره.»

بعد از اون ماه اومد، سال گذشت، من عاشق زنی شدم که اصلا شبیه تو نیست. شبیه تو راه نمیره، شبیه تو لباس نمیپوشه، شبیه تو منو نمیبوسه. من بعد از آخرین باری که دستاتو گرفتم، بارها و بارها دستامو با هرچی به ذهنم رسیده شستم. ولی باز هربار صورت الهام رو نوازش میکنم، دستامو میگیره، بو میکنه، میگه:«دستاتو خیلی دوست دارم، دستات بوی نرگس میده عباس» من هنوزم دستام بوی نرگس میده پروانه.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


سر چهارراه منتظر کسی بودم که یه ماشین کنارم ترمز کرد و شیشه رو داد پایین و پرسید: «آقا ولیعصر از اینجا خیلی راهه؟»

رفتم نزدیک تر گفتم:«با کی داری میری؟»

گفت:«یعنی چی؟ گرفتی مارو؟ چه فرقی میکنه؟»

گفتم:«ببین من از همینجا تا خود ولیعصر با نسرین میرم سه چار دیقه راهه، همینو با دوستام برم بیشتر طول میکشه ولی بازم خوبه، خیلی دور نیست، میرسیم زود. تنها ولی اگه داری میری آره، خیلی راهه. تو هم که انگار تنهایی. اگه واجبه و باید بری که هیچی، برو. ولی اگه واجب نیست، دور بزن. برو اول دنبال اونیکه هر جاده ای، هر مقصدی، هر جایی که بخوای بری، با اون برات نزدیک تر میشه.»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


مامان زنگ زد گفت:«خوبی؟» گفتم:«نه راستش، یکم صبوریم کمه یکمم بیقراریم زیاده» گفت:«قرارت باز قهر کرده رفته خونه باباش؟» گفتم:«کارشو بلده دیگه، ترشرویی میکنه بعضی وقتا، قاطی فالوده گاهی لیمو لازم است بهرحال» گفت:«واسه شب قرمه سبزی گذاشتم، پاشو برو دنبالش ورش دار بیاید اینجا» گفتم:«اون نمیاد» گفت:«پس خودتم نیا» و قطع کرد. بعضی وقتا واقعا شک میکنم مامان منه یا مامان نسرین.

برای خودم یه لیوان چایی ریختم و نشستم روی مبل. توی این چند روز بارها رفتم توی صفحه ی چت نسرین، یه سری جمله نوشتم، باز پاکشون کردم و گوشی رو انداختم کنار.

اینبار ولی براش نوشتم:«خانوم ببخشید، شما همونی هستی که دلم لک زده لبخندش را؟». سین کرد ولی جوابی نداد. بعد از زایمان طبیعی دردناکترین چیز توی دنیا نادیده گرفته شدنه. اینو بارها به خودشم گفتم، ولی گوش نمیده. باز براش نوشتم:«طرف خونه بابات اینا هوا چطوره؟ اینجا سرد کرده عجیب، انگار که مثلا سیبری، عروقت یخ میزنه. تا شما بودی هوا خوب بود، همینکه رفتی تو کوچه برف نشست». یکم مکث کرد و بعد نوشت:«نه اینجا هوا عالیه. شما هم لباس گرم تنت کن شال گردن بنداز، ایشالا که خیره». 

عصبانی شدم نوشتم:«میخواستم لباس گرم تنم کنم زن نمیگرفتم. بعدشم تو حرف شال گردن زدی باز؟ صدبار نگفتم جای این شال گردنا دستتو دور گردنم بنداز؟» جوابی نداد. بازم همون نقشه ی کثیف بی محلی کردن.

باز براش نوشتم:«هر وقتم که شما میری دیگه هیچی سر جاش نیست. لباسا دیگه تو کمد نیستن مدام گم میشن، چاییا تو کابینتا نیستن، منم سر جای خودم نیستم، شما هم نیستی. من و شما جامون تو بغل همه. مامانم واسه شب قرمه سبزی پخته منتظره. شما هم کم کم دیگه جمع کن بیا که باز دوباره وقتی میای صدای پات از همه جاده ها بیاد».

طول کشید یکم ولی بالاخره نوشت:«هشت و نیم بیا دنبالم» و من خوشحالترین مرد یک ربع مونده به هشت و نیم شب بودم.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


عشق در لحظه پدید می آید، 

دوست داشتن در امتداد زمان.

این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. 

عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. 

عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. 

عشق فوران می کند ، چون آتشفشان و شره می کند ،چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می شود ،چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.

عشق ویران کردن خویش است، 

دوست داشتن، ساختنی عظیم...!


| نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...

غم انگیز نیست؟!

۱۵
شهریور


حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم

کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم

میفهمی؟

میدانی عشق یعنی چی؟

خیال نمی‌کنم بفهمی. هیچکس نمی‌داند من چه حالی دارم، هیچکس...

دلم از تنهایی می‌پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می‌شد.

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید

غم‌انگیز نیست...؟


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

خیلی کوتاه

۲۰
مرداد


دستم رو با دو تا دست هاش گرفت و از تمام قدرتی که براش باقی مونده بود استفاده کرد تا دست هام رو بهم فشار بده .

بعد به سختی برگشت سمت من و یه نگاه طولانی بهم کرد

از اون نوع نگاه هایی که پلک زدن توش دخالتی نداره

مقطع مقطع بهم گفت 

یه آدمی بود که یه روز - یکجایی بهم گفت که زندگی خیلی کوتاهه ، خیلی کوتاه

خیلی کوتاه شاید به اندازه یک بوسه قبل از خواب

خیلی کوتاه به اندازه سر کشیدن آخرین جرعه استکان قهوه ات

کوتاه به اندازه لذت بردن از جمله " خیلی دلم برات تنگ شده بودش "

کوتاه و کوتاه به اندازه روشنایی بعدازظهر ها تو فصل زمستان ..

خیلی کوتاه به اندازه زنگ تفریحی که بین کلاس های علوم و ریاضی دوران مدرسه بود

کوتاه به اندازه شیرینی اول یه دونه آدامس

کوتاه به اندازه ی یه بارون رگباری تو ماه وسط تابستان

و تو معنی این "خیلی کوتاه " رو درست تو دقایق آخر زندگیت قراره بفهمی

درست موقعی که تو تخت دراز کشیدی 

و ملافه ای که روت انداختن فقط چند سانت فاصله داره تا روی سرت کشیده بشه ..

اون آدم ، اون روز بهم گفت 

طوری زندگی کن که معنی کوتاه بودن زندگی رو قبل از روز آخر بفهمی 

حرفش رو شنیدم ، تاکیدش رو هم متوجه شدم

اما نتونستم ، نشد.

برای این نتونستن و این نشدن

خیلی ها رو مقصر دونستم اما تقصیر هیچکس نبود

خودم نتونستم ، همه اش پای خودم بود. 

تو حرف اون آدم رو گوش بده ، 

تا مثل من و اینقدر دیر به معنی "خیلی کوتاه" نرسی .

بعد از گفتن این حرف ها دست هام رو ول کرد

و " خیلی کوتاهش " برای همیشه براش تموم شد .


| هیوده سالگی به بعد / پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

بی حسی

۱۷
مرداد


همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت...اگه می خندید از ته دل بود... اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد... 

نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...

نه جایی می رفت ؛ نه کسی رو تو خلوتش راه می داد

یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش

دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود

یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...نذاشت بپرسم درگیر چی...گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :خیلی...بی روح شدی...چی شد اون همه احساسات؟

پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت... دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ... نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی!

وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟ نگام کرد و گفت: یه سال نه...یه اتفاق و این همه بی حسی..فقط یه شب تا صبح طول کشید!


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


خیلی با عجله از خونه زد بیرون

چند دقیقه بعدش بهم پیام داد

_گفت : هنوز خونه ای؟

_گفتم : چطورمگه؟ چیزی جا گذاشتی؟

_گفت : آره

_گفتم : چیو؟

_گفت : تو رو...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی میخوای؟»

گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم». خندید.

گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟»

گفتم « پیچ پیچی » خندید ، خندیدم. دیدم اهل دله ، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت.

گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین،همین الانم دنبال دلیلی» خندید.

گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود، تاب میخورد.شما بودی دیوونه نمیشدی؟ »

گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم.

گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده».

سرمو برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره.

سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. 

ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده...

شهرزاد،

روسری رقصنده با باد،

میروی در یاد،

میشوی غمباد.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


از زمانی که به یاد دارم انتخاب درست را بلد نبودم

یعنی اینطور بگویم هر وقت برای خرید به بازار می رفتم شاهکار به خرج می دادم ! 

مثلا برای خرید پیراهن که می رفتم؛ چشمم به پیراهن بر تن مانکن می خورد 

هم رنگش را می پسندیدم هم طرحش را ؛ همان لحظه تصمیم به خریدش می گرفتم و تمام...

به خانه که می رفتم تازه می فهمیدم چه شاهکاری به خرج داده ام 

پیراهن را تنم می کردم

گاهی برایم تنگ بود و گاهی بر تنم زار می زد!

اگر هم اندازه بود رنگش به پوست من نمی آمد

یعنی همیشه یک جای کار می لنگید

سعی می کردم با همه چیزش کنار بیایم ولی چه کسی از دل من خبر داشت

چه کسی می دانست که به اجبار به هم چسبیده ایم! 

تا یک روز که دوباره خرید کنم و...!!!!!! 

نه اینکه پیراهن بد باشد نه...

فقط به من نمی آمد...

فقط برای من ساخته نشده بود

این روز ها فکر می کنم خیلی از آدم هایی که وارد زندگی ام شده اند، برای همین انتخاب های اشتباه ست

در نگاه اول بهترین انتخاب ممکن هستند

صفر تا صدشان را می پسندی

ولی وقتی به دستشان می آوری حقیقت آشکار می شود 

حقیقتی که قبول کردنش سخت است...انتخاب اشتباه!

سعی می کنی با همه چیز کنار بیایی ولی چه کسی از دلت با خبر است؟  

یک روز می رسد حقیقت را قبول می کنی و همه چیز تمام می شود... 

نه اینکه آن ها بد باشند ، نه اینکه مشکل از آن ها باشد...نه... 

فقط برای هم ساخته نشده ایم

فقط به هم نمی آییم.


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


یه بار نسرین بهم گفت:«نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟» و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. من بهش گفتم:«دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله» دومیشو نسرین نپرسید، منم نگفتم. 

ولی دلیل دومش خود تویی. دلیلش دستاته که از ترس اینکه نیفتی، هربار قفل میکنی دور شکمم. بعد مجبور میشی سرتو بذاری روی شونه هام که باد به صورتت نخوره. در گوشم هی حرف بزنی و حرف بزنی که حوصله ت سر نره. منکه نمیشنوم چی میگی راستش. من ولی فقط صداتو گوش میدم. قبل از تو از همه ی دست اندازهای شهر بدم میومد. ولی حالا هر دست اندازی یه فرصته برام. فرصت اینکه من محکم موتورو بزنم توی دست انداز و تو محکمتر بغلم کنی. 

هر دفعه هم که میرسونمت دانشگاه بهم میگی:«من همین مسیر از خونه تا دانشگاه رو با بابام ده دیقه ای میام ولی با تو بیست دیقه طول میکشه» بعدم کوله تو میندازی روی دوشت و با عصبانیت میری.

تو فکر میکنی چون موتورم لگنه بیشتر طول میکشه. ولی من هربار از یه مسیر طولانی تر میبرمت که بیشتر برام حرف بزنی، بیشتر بغلم کنی. تو که نمیفهمی، تو آخه همیشه سرت رو شونه هامه که باد تو صورتت نخوره.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


می‌گویم «قول داده بودی.» سرم را بالا نمی‌آورم تا بتوانم همین یک جمله را بگویم. قاشق و چنگال را از توی لیوان آب جوش برمی‌دارد و با دستمال کاغذی خشک می‌کند. می‌گوید «من باید تا سه خونه باشما. بخور، به منم زهرمار نکن.»

یک تکه کباب جدا می‌کند، دو پر ریحان می‌گذارد کنارش و می پیچد لای نان لواش. «نمی‌خوری منم نخورم؟» با ساقه‌های بلند ریحان ور می‌روم. آدمِ توی مغزم داد می‌کشد نه قول نداده بود. هی می‌گردد توی کله‌ام‌ و عکسِ جاهایی که با هم رفته بودیم را نشانم می‌دهد.

اولین قرارمان، پارک ساعی بود. دو طرف قفس مرغ عشق ها ایستاده بودیم و برای هم شکلک در می‌آوردیم. چند ماه بعدش رفتیم برج میلاد. با انگشت شست و اشاره همه چی را اندازه می‌گرفت. خانه‌ها، ماشین‌ها، آدم‌ها. می‌گفت «از این بالا، همه چی لی‌لی‌پوتیه.» بهش گفتم «تو خودتم لی‌لی‌پوتی هستی و گرنه چطور تو قلب من جا شدی؟»

نوک دماغم را گرفت و تکان داد و خودش را موش کرد. مثل همیشه که می‌خواست سر حرف را عوض کند. پیشی می‌شد و میو می‌کرد. جوجه می‌شد و جیک می‌زد. موش می‌شد و دماغش را ریز ریز تکان می‌داد. 

فقط یک بار نشسته بودیم توی بام کوهسار. گفتم «من دوستت دارم.» چیزی نگفت، اما دست انداخت دور شانه ام و گونه ام را بوسید. شب قبلش سر دوازده پیام داده بود که تولدت مبارک. یک ادکلن خریده بود و چند گلِ رز آبی. خوابانده بودشان توی یک جعبه بلندِ پر از پوشال. پوشال‌هاش را ریختم توی تنگ خالی از آب و ماهی. گذاشتمش کنار میز کار.

با خودم گفتم سال‌ها بعد، به بچه‌هایمان نشان می‌دهم و می‌گویم این اولین چیزی‌ست که مادرتان برایم خریده. آدم توی مغزم داد می‌کشد «مادر بچه هات؟ بیدار شو بابا» پیشخدمت می گوید «چیزی کم و کسر ندارین؟» سرم را تکان می دهم که نه. الکی چنگال را فرو می کنم توی کباب و بیرون می آورم. دارد می گوید «تو باید با کسی باشی که لیاقتتو داشته باشه. من آدم رابطه‌های طولانی نیستم. هیچ قولی هم بهت ندادم.»

 آدم توی مغزم دستش را دراز کرده و دارد قلبم را چنگ می زند. انگشت‌هاش زبر و سفت است. بهش می‌گویم «اینکه کسی همش بهت لبخندای خوشگل بزنه، عین لی لی پوتی ها بره توی قلبت، خودشو موش و گربه و جوجه زرد کنه برات، شب تولدت، تنها کسی باشه که پیام بده که مبارکه و ادکلن گرون بخره با رُز‌های آبی، قول دادن نیست؟» 

آدم توی مغزم چیزی نمی‌گوید. انقدر انگشتش را می‌مالد توی چشمم، تا مثل همیشه سرخ شود و فین فینم راه بیفتد. 


| مرتضی برزگر |

  • پروازِ خیال ...


دوست دارم زمانی که سرم از همیشه شلوغ تر است بلیط کنسرت بند مورد علاقه ام را برایم بگیری ، همان بندی که آلبومشان را روزی دویست بار درون ماشین گوش میدهم ، همان بندی که برایت تمام آهنگ هایشان را دم به دقیقه با نیمچه صدایم آرام آرام میخوانم ، همان بندی که تا به حال سه مرتبه سی دی شان را از ضبط ماشین در آورده ای و تا خواسته ام از دست ات قاپش بزنم پرتابش کرده ای به بیرون و بعد با آن لبخند آرامش دهنده ات گفته ای فردا یکی نو و بهترش را برایت میخرم و بعد خودت از این حد باور نکردنی شیطنت درونی وجودت خنده ات بگیرد .

 بلیط را که گرفتی در یک ساعت خاص که معمولا در آن موقع از روز هرگز با هم تماسی نداریم به من زنگ بزنی و مرا دعوت کنی به بهترین مسافرت یک روزه ای که میتوانم در تمام زندگی ام تجربه اش کنم ، میدانی به نظرم مسافرت جاده ای را آدم ها خیلی سرسری گرفتند و از کنارش رد شدند ، مسافرت جاده ای دو نفره یکی از بهترین اتفاق های دنیاست ، آنجاییش که دونفرمان از دست تمام آدم هایی که میشناسنمان پا به فرار میگذاریم ، آنجاییش که دیگر کسی نیست که بخواهد قضاوتمان کند ، دیگر کسی نیست که بگوید امروز چطوری ؟ فردا را کجایی ؟ دیروز چه شده بود ؟ فقط خودمانیم و خودمان و یک جاده ی طولانی ، آنجاییش که مرا مجاب میکنی که ماشین را کنار بزنم و برایم از آن دمنوش هایی که فرمولش را فقط خودت بلدی و بس سرو کنی و من همچنان که دمنوش جادویی تو را مزه مزه میکنم به جدال شگفت انگیز باد و موهایت نگاه کنم ، جاده ای که صبحانه و نهار و شام توراهی داشته باشد ، اصلا میدانی دلم میخواهد به این فکر کنم که روزی تمام رستوران های توراهی دنیا را با تو امتحان خواهم کرد و بعد از امتحان هر کدام از آن ها ، داخل ماشین درباره غذاهایشان غر خواهیم زد و یا از غذای خوبشان به به و چه چه خواهیم کرد

میدانی فکر میکنم که باید دیر به کنسرت مورد علاقه ام برسیم ، نه آنقدر دیر که اجرایشان شروع شده باشد ، آنقدری که استرسمان بگیرد ، استرسی که موقع دویدن به سمت سالن دست همدیگر را محکم تر بگیریم ، آنقدری که تو جلوتر بدوی و مثل مادرهای که بچه ده ساله شان را کشان کشان راه میبرند مرا به امید اینکه حتی شده یک دقیقه زودتر هم برسیم دنبال خودت بکشی

وقتیکه کنسرت شروع میشود سر آهنگ مورد علاقه ام دستت را روی دسته هایی که هیچوقت نفهمیدیم برای من است یا نفر بغلی در دستانم قلاب کنی  و محکم ترین فشاری که در توانت هست را به دستانم انتقال دهی ، دیده اید وقتی دست ها به یکدیگر میرسند در یک لحظه ی خاص همدیگر را حسابی فشار میدهند ؟ من فکر میکنم آن لحظه درست اوج دوست داشتن است ، اوج خواستن است ، اوج عاشقی ست... 

زمانی که خسته و مانده از مسافرت یکروزه ی پر ماجرایمان به خانه بر میگردیم بیخیال جا به جا کردن خانه ، رخت و لباس و کوله هایمان شویم و همانطور که لباس هایمان را با شلختگی ای بی نظیری در نوع خود در می آوریم و به اینور آنور پرت میکنیم به سمت اتاق خواب برویم و درست قبل از خواب ، زمانی که ده ثانیه به ده ثانیه خمیازه میکشیم ، زمانی که آنقدر خسته ایم که یک چشمی همدیگر را نگاه میکنیم با هم روز فوق العاده و مسافرت یکروزه مان را مرور کنیم ، میدانی ما کل روز را باهم سپری کرده ایم و همه چیز را باهم دیده ایم اما همیشه مرور کردن دوباره و دوباره با تو لطفی بس عجیب و غریب خواهد داشت و بعد میتوانی روز به این خوبی را با یک بغل به بزرگی دنیای بالای سرمان برایم تمام کنی و من در حجم این خوشبختی وصف ناپذیر غرق شوم

و بخوابی بروم شیرین تر از آن چیزی که تو در تخیل ات میگنجانی...

و حال من از تو میپرسم که آیا تجربه ای دونفره از این معرکه تر و بکر تر در دنیا وجود خواهد داشت یا نه !؟


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


ما با هم قرارهای زیاد داشتیم،

قرار گذاشته بودیم وقتی تیم محبوبمان قهرمان دنیا شد برویم شریعتی دو دست پیراهن تیم محبوبمان را بگیریم و برویم پیش آن رفیقمان که همیشه میگفت شما دو نفر خوراک عکس دو نفره هستید ، و عکس بگیریم ! همیشه بهمان میگفت حتی اگر یکی تان اخم کند و آن یکی لبخند بزند هم عکس معرکه ای از آب در می آید . نمیدانم چرا اما مردک دیوانه انگار راست میگفت ..

قرار گذاشته بودیم که بعدترها ، یک بار که مسافرت میرویم ، موقعی که من در جاده داشتم رانندگی میکردم و با موبایل حرف میزدم ، موبایلم را از دستم بکشد و از پنجره پرت کند بیرون ، میگفت این کار همیشه آرزویش بود و من موظفم که او را به آرزویش برسانم ! میگفتم خدا خدا کند که آن موقع آیفون نداشته باشم وگرنه .. و تا میگفتم وگرنه ، می پرید توی حرفم و میگفت وگرنه چی ؟ ها ؟ جراتش رو داری بگو .. و من میخندیدم ، که حالا نخند کی بخند ..

قرار گذاشته بودیم سالی یک هفته باهم قهر کنیم ، میگفت " همیشه که خوب و آشتی باشیم مزه نمیده ، آدم خسته میشه " و بعد خنده دار تر آنجاییش میشد که برای قهر کردنمان تاریخ هم تعیین میکرد ، میگفت تا ماه بعد فرصت داری که بهانه برای قهر پیدا کنی ! یکبار یادم است با دوستانم داشتیم مشورت میکردیم برای پیدا کردن دلیل قهر ، چقدر میخندیدیم !

قرار گذاشته بودیم بعد تر ها چند نفر را باهم بزنیم ، روزی که این قرار را گذاشتیم یادم است که کاملا جدی بودیم سر حرفمان ، توی لیست مان دو تا استاد بود ، یک مدیر آموزش ، یک متصدی رستوران ، و یک رفتگر ، بله درست است یک رفتگر ! بنده ی خدا یکبار سر صبح زنگ خانه را زده بود و عیدی میخواست ، خب با خواب کسی نباید شوخی میکرد ، حق داشت ! قرار گذاشته بودیم که هر جا که لازم دانستیم همدیگر را ببوسیم ، میگفت از الان حواست را جمع کن ، ممکنه تو تاکسی باشه ، ممکنه تو معاونت دانشجویی دانشگاه باشه ، ممکنه حیاط کلانتری باشه ، بعد از این جمله چشمانش یک مرتبه درشت شد ، هر موقع که چیزی هیجان زده اش میکرد اینگونه میشد ، بی نظیر ترین چیزی که میتوانستی در دنیا تماشا کنی ! و بعد با همان ذوق خنده دارش گفت : وای حیاط کلانتری خیلی خوبه ، توروخدا قول بده بریم حیاط کلانتری ، توروخدا ! من حال آن لحظه ام را هرگز فراموش نمیکنم ، آنچنان به او قول احمقانه ای داشتم میدادم که هنوز هم یادش میوفتم خنده ام میگیرد روزی که حرف های آخر را به من میزد ، کنار آبسرد کن کنار سلف نشسته بودیم ، من در آفتاب نشسته بودم و او در سایه ، نگاه زیرزیرکی متصدی فتوکپی هم یادم می آید ، انگار میدانست که درونم چه زلزله ای در حال وقوع است ،

وقتی حرف هایش تمام شد و نوبت به من رسید خیلی چیزها داشتم برای گفتن ، خیلی سوال ها داشتم برای پرسیدن ، نگاهش کردم ، نور خورشید و تلاءلو آن لابه لای موهایش بود ، حرف زدن سخت شده بود مثل نفس کشیدن ، آب دهانم را قورت دادم ،

و فقط پرسیدم آخر قربانت شوم تو که بروی من تنها با قرارهایمان چه کنم ؟!

تنها چیزی که بعد از این یادم می آید ، آهسته دور شدنش بود.


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم. 

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه. 

از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه. 

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین. 

دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

  • پروازِ خیال ...


می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟

دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: "در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. 

مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. 

زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. 

گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت... شیرین بود، ادامه دادند ..."


| سال بلوا / عباس معروفی |

  • پروازِ خیال ...

گم شدن

۰۹
تیر


پنج سالم بود...آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند...هیچکس از گم شدن حرف نمی زد...شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی... 

اما من تجربه اش کردم...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...  

چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند... 

در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام

دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!

دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...

حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد... 

گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...

گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند

حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست  که سراغشان را بگیرد...کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


دارم توو آشپزخونه ظرفا رو می شورم.نشسته روو کاناپه چایی رو هورت می کشه.موهاش حسابی به هم ریخته.صورتش از عصبانیت قرمز شده.چن تا دونه ی عرق ریز روو پیشونیش نقش بسته.یه سیگار روشن می کنه شروع می کنه به پک زدن!

ظرفا که تموم میشه دستمو با هوله خشک می کنم میام می شینم رو به روش

میگم:حالا بنال ببینم چته!؟

میگه:باورت می شه!؟بعد اون همه خوبی که بهش کردم بهم جواب رد داد!اون همه صبح تا شب مث سگ جون کندم که دوسم داشته باشه.که حس نکنه چیزی کمه.که روو لباش خنده بیاد.من روو لباش خنده آوردم.بعد از آشنایی با من اون آدم افسرده ی سابق نبود.حالا اینم شد جواب ما!

یهو بلند می زنم زیر خنده!

صداشو می بره بالا میگه:درد بی درمون!کجای حرفام خنده دار بود!؟

یه مکثی می کنم بعد میگم:

بچه بودم.تازه کامپیوتر پنتیوم اومده بود.حمید پسرخاله م یه دونشو داشت.نه سال ازم بزرگتر بود.می رفتم خونشون و کلی خواهش تمنا که بذاره منم باهاش فوتبال بازی کنم.اونم قبول می کرد.بهم دکمه ی D رو نشون داد و گفت هروقت نزدیک دروازه شدیم بزن.خودشم یه دسته دستش بود و به قولی هم تیمی من بود.ما همیشه بازیامونو می بردیم!

می پره توو حرفم میگه:چه ربطی داره!؟چرا پرت و پلا میگی !؟

بدون این که به حرفش توجه کنم ادامه دادم:

بزرگتر که شدم با حمید خیلی رفیق شدم!یه روزی توو یه جمعی گفت:این پسرخاله ی ما از بچگی اسگل بوده.میومد خونه مون گیر می داد که با کامپیوتر من فوتبال بازی کنه!منم بهش الکی یه دکمه روو کیبورد نشون داده بودم که مثلا وقتی نزدیک دروازه شدیم شوت بزنه.خودم می نشستم فوتبال بازی می کردم این دیوونه هم تا نزدیک دروازه می شدیم D رو فشار می داد.فک می کرد خودش گل زده!

یهو با یه حالت گیج و ویج نگام می کنه می پرسه: یعنی چی!؟

میگم:دسته دستِ یکی دیگه بوده بدبخت.تو بی خودی هی اون دکمه رو فشار می دادی...!


| کسرا بختیاریان |

  • پروازِ خیال ...


+ من واقعا دوستت دارم. می تونم اینو با دقت زیاد بهت ثابت کنم!

- خب ثابتش کن.

+ وقتی میخندی، چال گونه ی راستت عمیق تر میشه، 

صورتت یکم به سمت چپ متمایل میشه و با انگشتات، موهاتو میندازی پشت گوشِت.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

ایده آل

۲۷
خرداد


+ اشتباه شما زنا اینه که دنبال یه مَرد کاملا وفادار می گردید.

در صورتی که همچین مردی ایده آلی اصلا وجود نداره!


- و اشتباه شما مردها اینه که نمیخوایید لااقل واسه یبارم شده 

ایده آل بمونید تا ما زنا کمتر اشتباه کنیم.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

اثری بی نشان

۱۳
خرداد


دستِ روزگار چرخید ؛

من شاعر شدم؛

کتاب هایم چاپ شد؛

نوشتم؛

برنده شدم؛

امضا گرفتند؛

سلفی گرفتند...

و میدانی و می دانم که تمام این ها را مدیونِ رفتنت هستم!

یادم می آید یک بار یک جا؛

یکنفر که ظاهرا مثل خودم حال خوشی نداشت؛ نوشته ای از من را جایی بدونِ اسم، منتشر کرده بود...

دعوایمان شد؛ صدایش را بالا برد، گفت حالا انگار چه تحفه ای هستی مردک!

چیزی نگفتم، فقط در دلم؛

مرور کردم جوابی را که سالها می خواستم فریاد بزنم...!‌

شعر ؛ نثر؛ متن؛ قطعه؛ تکست، هرچه که اسمش را بگذاری؛ بدون نام بودنش از آن جهت که از دودِ دل من پرواز کرده مهم نیست!

من نگرانم، همان یک باری که اثری از من بی نشان منتشر شده، تو آن را خوانده باشی؛ و نفهمیده باشی شاعرش چه کسی است...!


| سید طه صداقت |

  • پروازِ خیال ...

رفتن خوب است

۱۰
خرداد


رفتن خوب است. گاهی. نبودن. نمایشِ نبودن. خوب است آدم جای خالی‌اش را نشان بدهد. به همسرش، معشوقش، رفیقش، خانواده‌اش، و حتی خودش. خوب است آدم به یاد بیاورد - و به دیگران یادآوری کند - که وقتی نبود، زندگی چگونه بود. خوب است آدم سکونِ متعفنِ مردابِ عادت را بر هم بزند. خرقِ عادت. سنگ بزرگی بیندازد وسط روزمرگی و خوابِ مرداب‌وارش را پاره کند. آدم‌ها - از جمله خودِ آدم - باید بدانند بودنش بهتر از نبودنش است. باید یادشان بیاید. گاهی با یک سفر. یا رفتنی کوتاه. حتی با قهر.

گیرم که ترسناک به نظر برسد. «اگر نخواهد که من برگردم چه کنم؟». بله، آدم چه کند؟ آدم باید از خودش بپرسد. باید شجاعت روبه‌رو شدن با آینه‌ای که تصویرش در او نیست - دیگر نیست - داشته باشد.

اما بیایید یک چیزی درِ گوش‌تان بگویم: رفتن، نبودن، نمایشِ نبودن، نباید زیاد طول بکشد. نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد. نباید گذاشت دل، به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید. آدم نباید آن‌قدر برود و دور شود، که از مدار جاذبه‌ی کسانی که دوستش دارند خارج شود. 

بگذارید درِ گوش‌تان بگویم: آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد. آدمی که یک بار تا سرحد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد.


| حسین وحدانی |

  • پروازِ خیال ...


مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. 

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشتT اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست.

احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند...


| یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...


هر آدمی بالاخره یه روزی به کسی یا چیزی که ترک کرده برمیگرده،

نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،

نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش

یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛

اشک هایی هست که باید ریخته بشه،

ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد

ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش ...


| بعد از ابر / بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


یک بار، یک بار و فقط یک بار می‌توان عاشق شد. 

عاشقِ زن، عاشقِ مرد، عاشقِ اندیشه، عاشقِ وطن، عاشقِ خدا، عاشقِ عشق... 

یک بار، فقط یک بار. بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست. 

شوقِ تصرف، جای عشق به انسان را می‌گیرد؛ 

خودنمایی جای عشق به وطن را، 

ریا جای عشق به خدا را... 

یک بار، یک بار، و فقط یک بار.

در عشق، حرفه‌ای شدن ممکن نیست 

مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تن‌پرستِ بی‌اندیشه تبدیل شده باشیم.


| یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی |

  • پروازِ خیال ...

سؤ تفاهم

۲۷
فروردين


همه چی با یه سؤ تفاهم ساده شروع شد. درست وقتی که اونو به یه فنجون چایی از فلاسک کوچولوی داخل کوله پشتیم دعوت کردم. همه من و فلاسکمو میشناختن، یه دانشجوی مهندسی که پاتوقش کتابخونه ی دانشکده بود و کمتر چایی شو با کسی شریک می شد. اون موقع دنج ترین جایی که سراغ داشتم زیر یه بید مجنون بود توی پارک نزدیک دانشگاه. هیچ وقت فکرشو نمی کردم دعوتمو قبول کنه ولی خُب کمتر کسی بود که از چایی دارچینای مخصوص من بگذره. منتظرش بودم و داشتم از اومدنش نا امید میشدم که یهوو یه صدایی از پشت گفت بیدا چطوری مجنون می شن؟ صدای خودش بود، هول شده بودم انگار کل یخای قطب شمالو توی بدنم اب کرده باشن، بدنم سرد و خیس عرق بود. گفتم: سلام ، گفت: سلامتی. همیشه جواب سلامو با سلامتی می داد. راستش همین مثل بقیه نبودنش رو دوس داشتم. یادم نیست چیا گفتیم اما یادمه وقتی چایی رو ریختم گفت پس قندش؟ و نفهمید که قندش رو توی دلم دارن آب میکنن... اونقدری پیش هم بودیم که روشن شدن چراغای پارک یادمون انداخت شب شده. قرار هفته ی بعد رو همون موقع گذاشتیم و رفتیم. وقتی می رفت انگار یه تیکه از قلب منم با خودش می برد. از اون روز نگاهامون توی دانشگاه فرق می کرد حداقل من اینجوری فکر میکردم. بعد چند روز، دیگه وقتش شده بود تا این بیت رو براش بفرستم: 

تو نیم دیگر من نیستی تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...

و جوابم رو با این بیت داد:

همه جا از همه کس زخم زبان می خوردم

این وسط، اسم تو مرهم شدنش حتمی بود...

نمیدونم شاید اینجا هم سؤتفاهم بود اما من باورش کرده بودم. فکر می کردم یه بخش از وجودمه جوری که زندگی بدون اون بی معنی بود. دو تا یی سعی می کردیم هیچ خیابونی رو مدیون راه رفتانمون نزاریم و حسرت نشستن و شعر خوندنمون به دل هیچ کافه ای نمونه . اما پاتوق اصلیمون زیر همون بید مجنون بود اونجا بود که از آغوشش تا آسمون پرواز می کردم و ستاره ها رو یکی یکی از روی صورتش می چیدم. توی خورشید چشماش ذوب می شدم و توی شب موهاش به خواب می رفتم.

شاید اونقد خواب بودم که نفهمیدم کی و کجا آسمون تیره شد و ماه من رو دزدیدن...

از اون روزا فقط همون فلاسک برام مونده و درخت بیدی که حالا دیگه میفهمم چطور مجنون شده...

یادمه می گفت آبی خیلی بهم میاد،

 اما حالا می بینم این لباس سبز هم بد نیست. راستش یه دانشجوی انصرافی مهندسی، باغبون خوبی میشه. حداقل دیگه نمیزاره کسی زیر درختا با دلش سؤ تفاهم پیدا کنه.


| علیرضا فراهانی |

  • پروازِ خیال ...

موندن و رفتن

۲۶
فروردين


+ عشق دو وجه داره، 

یکی "موندن" و اون یکی "رفتن".

- جالبه...! خُب تو کدومشو ترجیح میدی؟

+ "رفتن" رو، اینطوری لااقل ظاهرش سال‌ها حفظ میشه،

ماها با موندن، بیشتر مواقع به عشق گند میزنیم !

یه نگا به آدمایِ عاشق اطرافت بنداز ...


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

سرما نخوری عزیزم

۲۶
فروردين


عکس ارسالی ات را

تازه دانلود کرده ام

یعنی پاسی گذشته از نیمه شب شما

در آن سوی دنیا

همان ساعتی که تو عریان

پاورچین به سمت آشپزخانه میروی

و من نیستم که ببینم

مردد بین یک بشقاب توت فرنگی و یک پیاله بستنی میوه ای

در نور یخچال باز ایستاده ای

و بخار سرد و آرامش

میپیچد بر صورت خواب آلوده ات

چه بی رحم است عشق

محو تماشای تو در این حالت همیشه میگفتم :

"سرما نخوری عزیزم"

اما در دل آرزو میکردم

انتخابت یک قرن طول بکشد.


| عباس صفاری |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم

امروز که در آغوشم بودی

چیزی به پنج گانه ی حواسم افزودی

چیزی به رایحه ی گل ها

به طعم های جهان

به فصل ها

ساعت ها

و برای "شادی"

تعریف تازه ای ساختی!


دست هایم

پیچکند حالا

شانه هایم

آبشاری برای فرود نجابت

و سینه ام

تختی برای پادشاهیِ "زیبایی"


رد موهایت را که گرفتم...

به مزرعه ای پر از محصول رسیدم

رد چشم هایت را که گرفتم...

دو یاقوت سیاه بودند پشت شیشه ی جواهر فروشی

و لب هایت

نهری در امتداد خیابان

لبریز از باران بهاری...!


امروز که در آغوشم بودی

تعبیر تازه ای از زیستن آموختم

و در ساعتی که هیچگاه نبود

فصلی که هیچ زمان نبود

در طعم و عطر و احساسی که هرگز وجود نداشت

بسیار آموختم... بسیار!

و بیشترین اش:

"زنی که دوستت داشته باشد

می تواند تنها با زبان صریح آغوش

تو را به دنیای زیباتری که هرگز ندیده ای ببرد..."


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


سر ما همیشه دعواست. سر ما آدم های معمولیِ مهربان، که یاد گرفته ایم محبت کنیم بی‌منت، رفیق باشیم بی‌توقع و مونس باشیم بی‌دلیل. سرِ ما که احساسمان را فریاد می زنیم، دوست داشتنمان را نشان می‌دهیم و بدی‌ها را با اولین لبخند، دور می‌ریزیم. 

ما که می‌توانیم هزار بار ببخشیم، هزار و یک بار دل ببندیم و در تمام ابد و یک روز بودنمان، جوری بگوییم  "جانم" که انگار صبح روز نخستین است. 

سر ما همیشه دعواست. سر ما و همه آدم های مثل ما. چه کسی است که نخواهد دلبری داشته باشد با وفا، رفیقی، دوست داشتنی و گوشی برای همیشه امن و شنوا؟ 

چه کسی است که یاد ما، لپش را گل نیندازد و خیال ما، خاطرش را آشفته نسازد؟ ما رد خواهیم انداخت به همه روزهای بعد از این شما. به همه ثانیه هایی که بی ما سر می‌کنید. به همه خیابان ها، شهر ها. هر کجا که بروید، ما پیش تر از شما آنجاییم. چرا که ما محبتی هستیم که دیگر تجربه اش نخواهید کرد. 

سر ما همیشه دعواست. گرچه راز کوچکی وجود دارد. اسمش را چه بگذاریم؟ نمی دانم. ولی از شما می‌خواهم برای یک لحظه هم که شده، فامیل ها، دوست ها، هم کلاسی ها یا حتا معشوق های گذشته خود را بخاطر بیاورید. ببینید مهربان ترین ها، عزیز تر بوده اند یا بی رحم ترین ها. با وفاها ارزش بیشتری داشته اند یا آن ها که محل تان نمی داده اند. صبور ها بیشتر به چشم تان آمده اند یا پاچه ورمالیده ها. ترازو را برای شما به جا می گذارم. توی خلوت خودتان، روی هر کدام وزنه ای بگذارید.

یادتان باشد که سرِ ما همیشه دعواست. سر نخواستن مان. چرا که ما نمی توانیم جور دیگری باشیم. 


| مرتضی برزگر |

  • پروازِ خیال ...


_گفتم : میگن بیرون بهار اومده

_گفت : باور نکن

_گفتم : چی چیو باور نکن؟! نیگا!

خودت درو وا کن ببین.

_گفت : باور نکن

_گفتم : چته تو؟ یه چیزیت میشه ها!

از پنجره نیگا کن! ببین؛ انگاری سبز پاشیدن رو درختا!

_گفت : باور نکن

_گفتم : نه خیر، اینجوری نمیشه

تقویمو وا کن یه نیگا بنداز شاید سر عقل بیای

_گفت : دیدم، باور نکن

_گفتم : پس کی بهار میاد؟

_گفت : بهار به تقویم و این زرق و برقا نیس که

_گفتم : خیلی ببخشیدا، پس به چیه؟

ول کن این حرفا رو

پاشو، پاشو لباستو عوض کن

یه صفایی بده سر و صورتتو

_گفت : هیچوقت اومدنِ چیزی که قراره بره رو باور نکن


از پنجره کوچه رو نگا کردم

دیدم داره برف میباره


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


در سفره ی هفت سین امسال به جای سیب، عکس لبخندت را می گذارم. تنگ ماهی ها را از آب باران پر می کنم. دلم که مثل سیر و سرکه می جوشد را گوشه ی سفره می خوابانم و به درخت توی حیاط می نگرم که باهم کاشتیم و حالا بعد از سالها شکوفه زده.

چه کسی گفته با یک گل بهار نمی شود؟ من با همین چند شکوفه، بهاری را می بینم که در آن، تو با یک بغل سیب در گوشه ی لبانت از راه می رسی و می گویی: 

"امسال کلی کار داریم. باید دیوار ها را رنگ کنیم، به کودکان سر چهار راه عیدی بدهیم و سیزده بدر، انگشتانمان را به هم گره بزنیم".

آنوقت خانه به خانه ی شهر را می گردیم و می گوییم که با یک گل هم بهار می شود، اگر گونه های گل افتاده ی عزیزانتان را با عشق ببوسید.

تو خواهی آمد و من قبل از آمدنت به این فکر میکنم که چه بگویم تا باور کنی که تنهایی سفره ی هفت سین چیدن حال خوبی ندارد. دعای سال تحویل را تنهایی خواندن حال خوبی ندارد. عید را تنها به خود تبریک گفتن حال خوشی ندارد. اما چاره ی باغبانی که دانه دانه امید و آرزوهایش را زیر خاک خوابانده چیست؟! و چاره ی عاشقی که چشمش به در مانده.

مادربزرگم همیشه میگفت: "بخند دم عیدی. سال خوب از بهارش پیداست " و من به دنبال بهاری که تمام سال هایم را برای همیشه خوب و سبز می کند به کسی چشم دوخته ام که لبهایش گوشه ی قاب عکس می گوید سیب.


| صادق اسماعیلی الوند |

  • پروازِ خیال ...

شروعی تازه

۲۷
اسفند


اگر عید نبود ، نوروز نبود ، سال نو میلادی نبود ... 

اگر توالی روزها و شبها نقطه سر سطر نداشت ، 

آدمها کپک میزدند ، ترک می خوردند ، پوست پوست میشدند ، بوی نا میگرفتند ... 

تصور کنید ده یا صد تا سیصد و شصت و پنج روز پشت سرهم و بی وقفه و لاینقطع چقد میتواند له کننده باشد و روح و جسم را آبلمبو کند ... 

آدم نیاز دارد که حتی اگر شده بصورت نمادین ، گاهی ادای شروعی تازه را در بیاورد.


| محسن باقرلو |

  • پروازِ خیال ...


دیشب واقعا احساس تنهایی می کردم و نیاز داشتم با یکی باشم. به کافه کرفت رفتم تا شاید اونجا آشنایی ببینم، از قضا با سوفی، یکی از شاگردهای سابقم روبرو شدم. سوفی هنوز هم مثل بیست سالگیش زیبا و جذاب بود. از زندگیش تعریف کرد و گفت با شوهرش رابطه خوبی نداره و اون چند وقتیه که گذاشته رفته. صحبت من و سوفی طولانی شد و سوفی ازم دعوت کرد که به خونه اش برم و نقاشی های جدیدش رو ببینم. 

باهم به خونه سوفی رفتیم و وقتی داشتیم وارد می شدیم بهم گفت: یکم آروم، پسرم خوابه. 

منم ازش پرسیدم به پسرت میگی من کی ام؟ 

با گفتن این جمله حالت تهوع بهم دست داد، انگار تاریخ تکرار شده بود و من به چهل سال پیش برگشته بودم...وقتی که نوجوان بودم توی ساختمون ما زن و شوهری به نام امیلی و پاتریک با پسر کوچکشون زندگی می کردن. پاتریک یه مغازه چرم فروشی داشت و امیلی نوازنده ویولن سل بود، زنی زیبا، آروم، قد بلند و با چشم های آبی که هرکسی رو شیفته می کرد. 

یه روز به طور اتفاقی امیلی رو با یه مرد غریبه دیدم، طرف از اون بچه خوشگل ها بود و هیکل تراشیده و براقی داشت. وقتی امیلی داشت در رو باز می کرد با حالت مشمئز کننده ای ازش پرسید: به پسرت میگی من کی ام؟ 

امیلی در رو باز کرد و گفت: هیچکس...

 بعد از دو ساعت مَرده از خونه بیرون رفت و امیلی غمگین تر از همیشه شروع به نواختن ویولن سل کرد. از اون روز به بعد همش از خودم می پرسیدم چرا باید امیلی یه مرد غریبه رو بیاره خونه و به پاتریک خیانت کنه؟و چرا باید بعد از اون کار اینقدر غمگین ویولن سل بزنه؟

اما این کار ادامه داشت و هرچند وقت یه بار امیلی یه مرد جدید رو میاورد خونه و بعد از رفتنش ویالن سل میزد. 

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم امیلی رو تعقیب کنم تا ببینم این مردها رو از کجا میاره. امیلی با یه عینک دودی به سمت مغازه پاتریک رفت و از دور به اونجا خیره شد، من هم مثل اون از دور نظاره گر بودم. بعد از چند دقیقه زن مو بوری با یه دسته رز قرمز وارد مغازه شد و پاتریک اون رو به گرمی در آغوش گرفت...و سپس پاتریک کرکره مغازه رو پایین کشید و با اون زنه تو مغازه موند.

با دیدن این صحنه امیلی با چشمانی اشکبار از اون جا دور شد و من هم دیگه واسم مهم نبود امیلی اون مردها رو از کجا گیر میاره، اما این سوال همیشه تو ذهنم باقی موند، پاتریک داشت خیانت می کرد یا امیلی؟ و اینکه چرا بعد از اون کارها امیلی غمگین تر از همیشه ویولن سل می زد؟


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

بوفالوی تنها

۲۶
اسفند


تولدش بود و بین ما یک جاده ای بلند و کویری خشک فاصله! تا جایی که یادم هست تمام سال های باهم بودنمان اوضاع از سمت او جوری پیش میرفت که هیچ گاه روز تولدش کنار هم نبودیم، یک سال مسافرت برای تحصیل ، یک سال شیفت کاری اش و امسال هم یک جشنواره در شهری جنوبی تمام دلایل خنده داری بودند که مهترین روز سال را بین ما دیواری از تنهایی میکشید.

دوستش داشتم و هیچ دیوانگی از من بعید نبود. همان صبح، دو روز را برای رفتن پیش او مرخصی گرفتم با چمدانی که کل محتویاتش عبارت بود از پیراهن یاسی رنگی مردانه مورد علاقه ام که خودش برایم گرفته بود و لباسی از او که دوستش داشت. بدون آنکه بداند بسمتش راهی شدم تا شب اش جشن تولدی مختصر و دو نفره بگیریم.

تولد یک عزیز همیشه برایم موضوعی مهم بود بر خلاف عادت همه، همیشه آخرین نفر به عزیزانم تبریک میگفتم! اولین نفر آنقدرها مهم نیستند فقط آنهایی که تا آخر با تو میمانند مهمند مثل زمانی که شیر به گله ی بوفالو ها میزند. میدانی شیرها کدام بوفالو را شکار میکنند؟ همانی که از گله جدا شده باشد ،همانی که تنهاست یا همانی که بتوانند از دیگران جدایش کنند! عمیقا درک میکردم تنهایی یک بوفالو میتواند از سر زیاده خواهی اش باشد ، میتواند از سر فهم زیادش باشد که گوشه ای بهتر را برای چرای خود یافته است برخلاف عقیده ی دیگران همیشه بوفالوهای تنها برایم نژادی از گاوهای احمق نبودند بلکه نماد کامل شجاعت اند چون دریافته اند که نمیتوان در جمع، چیزی را بیشتر از حقی یافت که سایرین برایش تعیین میکنند! حقی مسخره که قراردادی بین قویترهای گله بود! تنها ، بوفالویی تنها میتواند جایی بزرگتر و بهتر برا "چرای" خودش بیابد و قانون دنیا این است تنهایانی که عاقلانه تر به دنبال چرای خود میروند بیشتر در خطرند.ولی یک شیر از پس دو بوفالو تنهای باهم بر نمی آیید و این تنها راه نجاتی بود که بوفالوهای گاو از آن بی خبر بودند .تنها راه نجاتشان نوعی عشقِ گاوی بود.

شب به او رسیدم برخلاف انتظارم اصلا خوشحال نشد و تمام مدت باهم بودنمان با یک لبخند مصنوعی، تظاهر به خوشحالی میکرد!هر دوی ما هنگام فوت کردن شمعهای کیک تولدش روبروی هم تنها بودیم بدون هیچ آرزوی مشترکی و دردناکتر از این تنهایی در دنیا وجود ندارد.

آنجا بود که فهمیدم دور شدن کسی در روز تولدش از کسانی که ادعا میکند دوستشان دارد کاملا عمدیست!

گاهی یک بوفالو دوست ندارد کسی با چرایش که هنوز جوابی برایش نیافته شریک شود حتی اگر شیری همان حوالی کمین کرده باشد...


| امیرمهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...


اولین باری که دزدی کردم هفت سالم بود، شایدم هشت سال، لقمه های همکلاسیم رو می دزدیدم، آخه خیلی خوش مزه بودن، بعد از اون دیگه دستم به دزدی عادت کرد، همه کار می کردم، جیب می زدم، کف می رفتم، دزدی از طلا فروشی که خوراکم بود، کارم به جایی رسیده بود که از پول اشباع شده بودم، ولی می دونید رفقا وقتی دستت کج بشه دیگه هیچ جوره درست نمیشه، من هم تفننی دزدی می کردم!

آخرین باری که دزدی کردم یه غروب چهارشنبه لب ساحل بود، یه کیف زنونه رو از روی شن ها کش رفتم. اما وقتی تو خونه کیف رو باز کردم خبری از پول نبود، پر بود از قلموی نقاشی، رنگ روغن، لوازم آرایش، یه عطر زنونه و یه عکس! عکس زیباترین دختری که تا حالا دیدم، با چشم هایی معصوم و لبخندی دلنشین، تموم شب رو داشتم به اون عکس نگاه می کردم، همیشه دلم می خواست یکی مثل اون داشته باشم، اما خب اون یه دختر زیبای هنرمند بود و من یه دزد!

فردای اون روز دوباره به همون ساحل رفتم تا پیداش کنم، چند ساعت منتظر موندم ولی اون نیومد، من هم به خونه برگشتم، عطرش رو به وسایلم زدم و ساعت ها به تماشای عکسش نشستم و زندگی کردم. با خودم می گفتم کاش حداقل می تونستم آلبوم عکسش رو بدزدم...

جمعه دوباره به ساحل رفتم اما اثری ازش نبود، شنبه رو از صبح تا شب منتظر نشستم، یکشنبه ساحل های کناری رو هم گشتم، دوشنبه و سه شنبه هم خبری ازش نشد.

تا اینکه چهارشنبه نزدیک های غروب دختری رو کنار ساحل دیدم که داشت روی یه بوم نقاشی می کشید، نزدیک شدم و فهمیدم که آره، خودشه، اما نتونستم بهش چیزی بگم. به خونه برگشتم و با اون عطر و عکس زندگی کردم.

چهارشنبه هفته بعد هم باز به همون ساحل رفتم و اون رو تماشا کردم و دوباره بدون گفتن حرفی به خونه برگشتم و مثل شب های دیگه با عکسش حرف زدم، عطرش رو بو کردم و خوابیدم.

شش ماه به همین شکل سپری شد و من فقط چهارشنبه ها اون رو نگاه می کردم، چون از نه شنیدن می ترسیدم، تا اینکه وقتی تابلو نقاشیش تموم شد خودش اومد سمت من و گفت: شش ماه پیش شما کیف من رو دزدیدی و من فهمیدم، ولی واسم سواله چرا بعد از اون هر چهارشنبه اومدی اینجا بدون اینکه چیزی بدزدی.

گفتم: وقتی بچه بودم حسرت لقمه های همکلاسیم رو داشتم و اون ها رو ازش می قاپیدم، بزرگتر که شدم هر چیزی که حسرتش رو داشتم دزدیدم، ولی بعضی از حسرت ها قابل دزدیدن نیستن، فقط باید از دور نگاه کنی و بری خونه با عکسشون زندگی کنی...


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


فرق چای شیرین و چای تلخ

فرق دوست داشتن و عشقه 

دوست داشتن اونجاست که خوشحال شدنش ؛خوشحال شدنته

عشق اونجاست که خوشحال شدنش....!!!


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...

دزد

۲۲
اسفند


آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟

گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...!

وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...در صدایش پرندگان مهاجر در حال پرواز به ابتدای دریا بودند

در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...در صدایش نیمه شب بود و موج و صخره ای که عشق بازی میکردند...

زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد...

وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...صدای بوق میشنیدم صدای رهگذر میشنیدم صدای فلان فلان شده مست است میشنیدم اما دلم نمی آمد چشمانم را باز کنم و تصویرش از مقابل پلک های بسته ام کنار برود...

در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت.

و چه مورد سرقت قرار گرفتنِ شیرینی!

دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید "گوش کن با لب خاموش سخن میگویم،

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..."

ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت!

تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم.

یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست

همان دزدِ نابلد بود...موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود.

قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا.

بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...تمام پیام هایمان کلمه به کلمه!

دفترچه و گوشی را داد و رفت.

بعد از گرفتن موبایل انگار که ترس تمام جانم را گرفته باشد جرات نزدیک شدن و رفتن به سمتش را نداشتم.

اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...گوشی را برداشتم و با عرق سردی که روی صورتم نشسته بود تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، تمام آواز های ضبط شده ات را نفس به نفس گوش دادم...صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب به خیر نمیشد...

تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده بود

مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

پروانه

۲۰
اسفند


نشسته بود کنارم ، شونه ‌ش تا شونه ‌م یه وجب بیشتر فاصله نداشت!! پشتمون دیوار کاهگلی بود ، روبرومون پر از گل و درخت...

داشتیم حرف میزدیم که یه پروانه نشست رو شونه چپم _همون سمت که اون نشسته بود_ همینطور که پروانه رو نگاه میکردم گفتم:

"شنیدی اگه پروانه رو شونه ت بشینه ، خیلی زود یه اتفاق قشنگ برات میافته؟"

تا سرمو آوردم بالا

منو بوسید!!!

پروانه پرید...


| مرتضی قرائی |

  • پروازِ خیال ...

شکل تو

۲۰
اسفند


میدانی

این روزها با همه ی آدم های دنیا خوب و دلبرانه تا میکنم

شده ام عین شخصیت های کارتون خرس های مهربان

از قربان صدقه برای هیچکس کم نمیگذارم

بغل کردن را گذاشته ام در راس امور 

چه برای آن هایی که سالی یکبار میبینمشان

و چه برای آنهایی که هر روز در زندگی ام حضور دارند

به همه لبخند میزنم

و موقع لبخند زدن چشمانم را از همیشه درشت تر میکنم

جواب اخم را با لبخند میدهم و جواب لبخند را با قهقه

از کنار تمام اشتباهات دیگران در حقم با یک "اشکالی ندارد پیش می آید" رد میشوم

به آن خانوم بداخلاق سوپر مارکت انتهای خیابان آنقدر لبخند زده ام

که میگوید آدم صبح را باید با مشتری مثل تو شروع کند

 همه را تشویق میکنم  

چه آنهایی که برنده اند و چه آنهایی که بازنده

از همه دلجویی میکنم 

چه از آن هایی که ناراحتم کردند و چه از آنهایی که ناراحتشان کردم

دوشنبه ی پیش برگ نوبتم را در بانک به آقایی دادم که میگفت ماشینش را بد جا پارک کرده است و خودم نیم ساعت بیشتر روی صندلی های بانک نشستم

برای همه دنیا طرح تعویض غصه هایشان با جوجه های رنگی را راه انداخته ام

به همه آدمها با مکث خاصی که همراه با یک نفس عمیق است دوبار میگویم

درست میشود ، درست میشود

میخواهم این را بدانی در این روزهایی که دارد میگذرد اینگونه ام 

نمیدانم چطور درباره ام فکر میکنند 

نمیدانم در مورد من چه در سرشان میگذرد

راستش برایم مهم هم نیست

اما میخواهم تو بدانی

که این روزها جمعیت کره ی زمین برای من تنها یک نفر است

میخواهم تو بدانی

که این روزها من با همه آدم های دنیا مثل تو رفتار میکنم

میخواهم تو بدانی   

که من این روزها همه ی آدم های دنیا را شکل تو میبینم

این روزها دنیا برایم تنها یک شکل دارد

تنها یک شکل

و آن شکل ، 

شکل توست 

شکل تو ..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


به سرم زد یک شب ناشناس امتحانش کنم

بازىِ خطرناکى بود اما به ریسکش میارزید

+سلام

-سلام...شما؟

+غریبه

خدا خدا میکردم که دیگر پیامى نگیرم

آخر قرارمان این بود که ناشناسى واردِ حریممان نشود

-میشه خودتونو معرفى کنید؟

نوشتمو نوشت

ساعتها برایم گفت

از تنهایى اش

از گذشته اش که پاک بود از آدمها

نالید از عشقهاى امروزى

گفت منتظر است یک دانه نابَش سرِ راهش قرار گیرد...

با شماره ى خودم پیغام دادم جواب نداد

براىِ غریبه اما،

حاضر بود جانَش را بدهد

عجیب بود که دیگر خبرى از شلوغىِ کارَش نبود

عجیب بود که دیگر دستش هم بند نبود

عجیب بود،همه چیز عجیب بود

بعد از سالها،

مرا با غریبه اى عوض کرد که خودم بودم

گاهى در زندگى غریبه شوید

آدمها گاهى غریبه ها را به عشقشان ترجیح میدهند!


| علی قاضی نظام |

  • پروازِ خیال ...


+ جای خدا حافظی نوشتم: "آبی باشی و همیشگی مثل قلب پرنده ها"

- ببین خیلی خوب بود، اما مگه پرنده ها قلبشون آبیه؟

+ تا حالا قلب پرنده ای رو ندیدم، اما فکر می کنم پرنده ها اینقدر قلبشون برای آسمون و پرواز میتپه که قلبشون هم رنگ آسمون میشه، آخه پرنده ها عاشق آسمون هستن...

- پس قلب منم همرنگ تو شده..!!


| محمد عسکری ساج |

  • پروازِ خیال ...


نیمه های شب است

با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم

صدا را دنبال میکنم

در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است

لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده

ملافه را دورش میپیچم

چای را روی میز کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و

میگوید بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟

شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنت بگذارد ، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید...

سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند

ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...چشمانت تلفیق فصل هاست ،آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه

و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای و سعدی میخوانی و بنان گوش میکنی حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...

بلند میشود و در آغوشم میگیرد و  میگوید جواب تو را سعدی می داند و شعری زیر لب زمزمه میکند

دستِ چو منی قیامه باشد

با قامتِ چون تویی در آغوش...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

بارون میشم

۱۸
اسفند


+ بگوبارون بیاد

- چرا؟

+ آروم میشم 

_آروم باش ، بارون میشم


| هوتن حسابی |

  • پروازِ خیال ...


تا اون موقع زیاد از خانواده دور نشده بودم و حالا قرار بود به مدت چند سال برای تحصیل به یه شهر دیگه سفر کنم.

توی اون سن و سال آدم پر از اتفاقات و حواشیه مختلفه و پدر و مادر من هم نگران بودن نکنه بی راهه برم.

نگرانیشونو تا لحظه ی آخر حس میکردم تا اینکه دقیقا وقت خداحافظی دم پله های قطار مادرم نگام کرد و گفت پسرم... ما به تو اعتماد داریم، برو بسلامت.پدرم هم با فشردن پلک هاش روی هم حرف مادرمو تایید کرد و دیگه اون نگرانی توی چشماشون حس نمیشد.

تمام راه داشتم به این جمله فکر میکردم...عجب حرفی زد مادرم، عجب قفلی زد به دست و پام.

تمام مدتی که توی اون شهر از خانواده دور بودم و تنها زندگی میکردم، توی همه ی موقعیت هایی که برام بوجود میومد و باعث میشد بی راهه برم، همین جمله ی مادرم یادم می افتاد و یه نه بزرگ توی ذهنم شکل میگرفت.

میدونی چیه رفیق

لازمه یه وقتایی آخر حرفامون به اون کسانی که باید، بگیم...من به تو اعتماد دارم.

باور کن همین یه جمله مثل یه قفل و زنجیرِ محکم، دست و پای آدمو توی موقعیت های مختلف میبنده تا چشم و دل و فکر و پا خطا نره.

بجای بددلی و بی اعتمادی و افکار منفی همین یه جمله رو، تفکرِ اعتماد رو به معنای واقعی توی حرفامون و دلمون بگنجونیم... .

قبول دارم بعضیا تعهد توی هیچ رابطه ای براشون مهم نیست اما خب هر آدمی یه وجدان بیدار داره

بیا سعی کنیم مثبت فکر کنیم راجع به هم و در مواقعی که قراره دلمون آشوب بشه و منفی بافی کنیم و آرامشمون از دست بره و در نهایت دچار اختلاف بشیم،

بگیم فلانی...

من به تو اعتماد دارم...


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

دو

۱۷
اسفند


ادوارد: از چه عددی خوشت میاد؟

النا: دو

+چرا؟

- چون بیشتر دارمت!

+ از چه عددی بدت میاد؟

-دو

+ چرا؟

- چون بیشتر از این نمی شیم!


| مکالمه خوابها / امید بیگدلی |

  • پروازِ خیال ...


جذاب ترین مرد دنیا هم باشی

به زشت ترین زن دنیا بگویی می توانم بغلت کنم؟

پیش بینی این که عکس العمل چه خواهد بود،

اندازه ی احتمال ناچیز است

شاید کتک بخوری

فحش بشنوی و مردم بریزند سرت

عصبانی نشوید گفتم شاید.

اما زشت ترین زن دنیا باشی به زیباترین مرد دنیا بگویی، می شود در آغوش بگیرمت؟

احتمال لبخند بسیار است

خیلی از مردها از امتحان بدشان نمی آید

ولی زن ها

به کیفیت و میزان علاقه می اندیشند

به مدام بودن این احساس

حالا تو فلان هنرپیشه ی محبوب باش

فلان خواننده

فلان مردی که جهانی متاثر از اوست

صورتت لباس عشق نپوشیده باشد و

آن لحظه

چشم هایت عاطفه را به تصویر نکشند

و نگویی تا ته عمر هستی

زود می فهمند

و تو مثل دیگران،

پشت چراغ مردی می مانی

که گونه هاش از گفتن دوستت دارم

سرخ است

و نگاهش سبزترین راهی  ست که حین تماشا

سنگینی هر ترافیکی را به جان و جریمه

می خرد

آری مهم نیست که هستی

دل زن شبیه به جمهوری ست

هر کسی حق ابراز وجود را دارد

اما برای او قبل هر چیز 

پایبندی به قوانین محبت ،معیار 

و میزان، عشقی ست که به پای او می ریزی

شاید بگویی پس این همه زن فلان که گوشه ی خیابان ایستادند چه

آری اما باز ببین به ازای هر یک زن ِ آن طوری

چند مرد کنار می آیند

چند مرد بوق شان را بلند می کنند

تا با اشاره ای فرو کنند در گوش شهر؟


| رسول ادهمی |

  • پروازِ خیال ...

دوری

۱۳
اسفند


بعد از اینکه حرفاش تمام شد رفتم سمت اتاق

آقای بردلی رو برداشتم و اومدم روبروش واستادم 

آقای بردلی را آوردم بالا و بهش گفتم اینو میبینی؟

ازحالت چشمها و لبخند معنادارش میتونستم این رو بفهمم که فکر میکنه دارم باهاش شوخی یا بازی میکنم، در حالی که من در یکی از جدی ترین لحظات زندگیم داشتم اون سوال رو ازش میپرسیدم.دوباره سوالم رو تکرار کردم "آیا آقای بردلی رو تو دستام میبینی؟" 

این بار با یه حالتی که انگار لبخندش خشک شده باشه وکم کم احساس میکنه سوالم هیچ شباهتی به بازی و یا شوخی نداره جواب میده: آره میبینمش.

آقای بردلی رو پایین آوردم وبه سمت میز نهارخوری اونطرف حال رفتم

آقای بردلی رو نشوندم رو میز نهار خوری و پرسیدم حالاچی؟ میبینیش؟ 

سرش رو به علامت تایید تکون داد 

تعجب و کنجکاوی تنها مولفه هایی بودند که اون لحظه میتونستم توی چشماش پیدا کنم.

بعد ازاون رفتم سمت اتاق خواب و آقای بردلی رو روی تخت خوابوندم و خودم برگشت بین چارچوب دراتاق واستادم و ازش پرسیدم حالا چی؟ آقای بردلی رو میبینی؟

انگار که نمیدونست الان باید چه جوابی بده یا اصلا چرا کسی باید جوابگوی سوال به این مضحکی باشه 

یه عروسک اونطرف دیوار اتاق خواب و روی تخت 

خب چطور میشه همچین چیزی رو دید؟ 

سری به ندونستن تکون داد و با یه حالت شاکی فرمی گفت : 

خب نه، معلومه که نمیبینمش!!


میدونی قصه ای که تعریفش میکنم عین همینه 

تو زندگی ما آدم هایی هستند که مثل آقای بردلی از ما فاصله میگیرند. 

دور میشن، دور و دورتر

اونقدری که چشم هامون دیگه قادر به دیدنشون نیستن

اونقدری که دیگه نمیدونی اون آدم با سازهای دنیا چطوری و چه شکلی میرقصه

اونقدری که نمیدونی اگر یه روزی بر حسب اتفاق روبروش ایستادی چطور باید باهاش سر صحبت رو باز کنی

اونقدری که سیما و چهره ی دقیق ش برای تو محوتر و محوتر میشه تا جایی که به مرحله ی فراموشی میرسی.

دورشدنی که مسافتش حدفاصل حال تا میز نهارخوری یا میزنهارخوری تا اتاق خواب نیست، فاصله ای که مقیاس اندازه گیریش بر حسب روزهاست 

بر حسب ماه ها، سالها و اعداد. 

دوری که فقط برای غریبه ها نیست 

دوری در مورد تمام چیز های این دنیا صدق میکنه

دوری میتونه از طرف کسی باشه که تو یک تخت باتو به خواب میره و بیدارمیشه

دوری میتونه از طرف آدم هایی باشه که برات حکم تن رو داشتند

دوری میتونه بین خودت و خودت باشه. 

فکر میکنم دو تا چیز تو زندگی آدم ها رو بشدت تغییر میده: یکی جنگ و اون یکی دوری.

دوری هیچوقت تنها سفر نمیکنه

دوری باخودش فراموشی میاره،سردی میاره و غریبگی.

این رومیخوام بگم که برای آدم ها مثل قبل بودن و مثل قبل رفتار کردن در مقابل آدم هایی که ازپس سالها دوری و غریبگی میان سخت ترین و بیهوده ترین کار دنیاست.

گاهی اوقات به اندازه ی تک تک ثانیه های سالهای دوری بین آدمها ، زمان نیاز است

زمان برای رسیدن به همان نقطه ای که "دوری" تبدیل شد به تصمیم آخر و نهایی شان.

همین..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


مهربان و دلسوز دو صفت به ظاهر خوشایندی هستن که باعث شدن همیشه گزینه مناسبی واسه پر کردن تنهایی آدم هایی باشم که فقط از سر ناچاری دنبال یک همدم می گردن. 

این دو صفت لعنتی همواره وادارت می کنن که در اختلاف ها کوتاه بیای و در هر شرایط از حق خودت بگذری.

البته مردم در بیشتر اوقات به جای این دو صفت از واژه ی 'خر' استفاده می کنن...


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


خودت را جاى زنى بگذار 

که به وقت پریشانىِ یک رابطه 

بلند میگوید

همه ى مردها مثل همند

دلگیر نشو

اگر از کسى ضربه میخوردى که برایت جایِ همه بود،

تو هم همین را مى گفتى...


| فرید صارمی |

  • پروازِ خیال ...


من که ندیده ام

زنی عاشق شود

و جز دوست داشتن

چیز دیگری را به زبان بیاورد

قولتان میدهم!

که هیچ چیز غیر دوستت دارم نمی شنوید از او...

وقتی میگوید

چقد خوب موهایت حالت گرفته اند امروز!

یا چقد این لباس به رنگ و رویت امده است!

یا مثلا چقد بهت گفته ام که صبحانه نخورده از خانه بیرون نیا

که نهارت را یخ زده نخور

که شامت را از ساندویچی های بد مزه فلان جا نخر!

وقتی میگوید وقتی مریض شدی هیچکس نیست کنارت من چه گورم را بکنم...!

یا مثلا امروز خسته ای بیا بنشین کمی کتاب بخوانم برایت

کیک زعفرانی پخته ام برایت 

بیا با کمی چایی بنوش!

یا وقتی که میگوید دیگر نمیخواهم ببینمت حتی!خسته ام کرده ای...طاقت بودنت را ندارم...!

یا وقتی میگوید چقد از تو دلخورم...چقدر میخواهم نباشی

چقدر حس میکنم دیگر دوستت ندارم حتی!

باور کنید این ها همه در زبان زن ها دوستت دارم معنا میشود

زن ها بلد میخواهند

مترجم میخواهند

باید عاشق باشی تا بفهمی شان

باید گوش هایت عاشق باشد

باید ببلعد کلماتش را 

در ذهن برگردان کند به زبان عاشقی

و از چشم هایت عشق بزند بیرون

زن ها کارشان دوست داشتن است

نترسید

بلدشان شوید

بعد میبینید هیچ چیز غیر دوست داشتن از گلوگاه حنجره شان خارج نمیشود.


| احمد حلت |

  • پروازِ خیال ...



میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز!

فکرش را بکن، خوب نمی شد؟

کنار پنجره ای رو به خیابانی آبی،

و دو فنجان که همیشه روی آن بود،

شب هایی که باران می آمد می نشستیم، قهوه ای می خوردیم و من هزار سال برایت داستان می گفتم.

اما بهتر است قهوه را خودت دم کنی،

من را که می شناسی، متخصص سر دادن قهوه ام، 

حواس درست و حسابی ندارم، تا به خودم می آیم همه چیز از دست رفته،

مثل قهوه هایم، مثل قطارهایی که جا می مانم، مثل تو!

و حالا به خودم آمده ام...تو نیستی، خیابان آبی نیست، باران نمی بارد ولی من...هزار سال است که برایت داستان می نویسم،

و با کوچکترین چیزها به یادت می افتم...

کجا بودم؟

داشتم می گفتم...میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز...

فکرش را بکن، خوب نمی شد؟


| روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


اگه الان اینجا بودی کلمات بهتری واسه حرف زدن انتخاب میکردم

خب کلمه های بهتر جمله های بهتر و میسازن! جمله های بهترم آدمارو نزدیک تر میکنن... آره نزدیک تر میکنن

اگه الان اینجا بودی

آهنگ می‌ذاشتم می‌رقصیدیم من که بلد نیستم! تو خوب می‌رقصی... بازی میکنی... میچرخی... میخندی... میخندیدی.... من معنی انحنا رو بهتر از تو میدونم!

اگه الان اینجا بودی فیلم میدیدم... ببین! نولان دارم! ایناریتو... استنلی کوبریک... دوست نداشتی کمدی میبینیم... یا حتی فیلم ترسناک! تو بترسی من مواظبت باشم!عاشقانه هم میشه ببینیم... ولی خب... خوب نیست بعده ده دقیقه - یه ربع آدم فیلمو ول کنه!! میدونی که چی میگم ؟؟

اگه الان اینجا بودی باهم غذا میخوردیم... دوست داری برام آشپزی کنی؟؟ دوست داری! البته هیچوقت نفهمیدم چرا موقع پختن غذا رو میچشی... وقتی که در هر صورت داری خوشمزه ترین غذای دنیارو میپزی!

اگه الان اینجا بودی برات کتاب میخوندم! کسی که ازت عکس میگیره قد چن تا شات بهت توجه میکنه... کسی که برات کتاب میخونه به اندازه ی موهای سرت! اگه الان اینجا بودی یه دستی کتاب میخوندم!

اگه الان اینجا بودی میرفتیم کافه... میشستی رو بروم برام تعریف میکردی... هرچی خودت دوست داشتی برام تعریف میکردی! اینجا تنها جاییه که نبین چی میگه! ببین کی میگه!!

اگه الان اینجا بودی میرفتیم قدم میزدیم... را میرفتیم... کنار هم... بغل هم! بغل خیلی از کنار نزدیک تره!! بغل از همه چیز نزدیک تره نزدیک تر از خواب... نزدیک تر از غم... نزدیک تر از برخورد

اگه الان اینجا بودی... می‌بردمت می‌ذاشتم اون‌ور اوتوبان... خودمم وایمیستادم این‌ور... یه پله هوایی هم بینمون درست می‌کردم می‌گفتم: «بیا! اینم یه رنگین کمون سفید... مال تو!»

از اون سر رنگین کمون تا این سرش چن‌تا پاییز راهِ ؟؟

میبردمت مینشوندمت روی صندلی پارک بهت میگفتم:

«این منم! یه حجم خستگی با یه لبخند واقعی!

اگه یه روز تموم شم چی‌کار می‌کنی؟»

اگه الان اینجا بودی

برات سعدی میخوندم

اصن چرا تا حالا برات سعدی نخوندم؟؟

اگه الان اینجا بودی... اینجا بودی...

عطر بود...

نفس بود...

خنده بود...

انحنا بود...

بوسه بود...

اگه الان اینجا بودی...

دیگه اینجا نبودم...

اگه الان اینجا بودی...

آخ اگه الآن اینجا بودی...

کاش الآن اینجا بودی...

کاش.........


| میثم بهاران |

  • پروازِ خیال ...

حال سوم

۰۷
اسفند


حالم خوب نیست ، 

از آن دست حال های بدی که حتی دیگر طاقت پنهان کردنش را هم ندارم

وقتی خودت این را میفهمی که احوالت خوب نیست برایت سه حالت بیشتر ندارد

حال اول میگوید چیزی در دنیا وجود دارد که میتواند حالت را بهتر کند

حال دوم میگوید چیزی در دنیا وجود ندارد که حالت را بهتر کند 

و حال سوم ..

اینکه حال سوم چه میگوید را باید برایتان توضیح بدهم .

آن شب را خوب خوب به یاد دارم ، از آن دست صحنه هایی که پیری و گذر زمان و فراموشی حریفش نمیشوند . آن شب حال عجیبی داشتم، بیش از اندازه به شوفاژ میچسبیدم ، آنقدری که انگار داشتم خودم را وادار به سوختن میکردم ، آن شب بیش از اندازه لای موهایم دست می انداختم ، بیش از اندازه آه میکشیدم ، از خجالت هر کسی که سر راهم سبز شده بود در آمده بودم ، از استاد و همکلاسی ها بگیر تا راننده تاکسی و مسافری که بغل دستم نشسته بود . زندگی همیشه به من سخت گرفته است اما آن شب دیگر همه چیز به زیر گلویم رسیده بود ، خفگی کامل .  

این آدم های مهربان و نامهربان اطراف را میبینید ، هر کدامشان یک هیولای درون دارند که یک روزی میتواند جهنم واقعی را به جلوی چشمانتان بکشد . 

آن روز هیولای درونم میتاخت، انگار که بعد از سال ها بیدارش کرده بودند و این بار من هم دیگر نمیتوانستم جلودارش باشم.

جواب تماس ها و اس ام اس هیچکس را نمیدادم ، 

یک طغیان واقعی در حال وقوع بود.

میس کال ها و اس ام اس هایش را روی گوشی نگاه میکردم .

آخرین پیغام اش تنها دو کلمه داشت ، بیا اینجا .

آن شب برای رفتن به هر کجای خانه دستم را میگرفت ، 

عین مادر هایی که پسر بچه کوچک شان را از اینور خیابان به آنطرف خیابان میبرند . 

آن شب کمتر حرف میزد و کمتر نگاهم میکرد ، 

آن شب روی مبل ننشستیم ، 

آن شب روشنایی در حد جلوی پای مان را دیدن بود ، 

آن شب برای یک لحظه هم موهایش را پشت سرش جمع نکرد و نبست . 

آن شب لیوان چای یکی بود ، بشقاب غذا یکی. 

گوشه ای از اتاق نشست و مرا بدون آنکه صدا بزند نگاه کرد ، 

با دستش چند باری روی پایش زد ، منظورش این بود که بیا اینجا و سرت را بگذار روی پاهای من. 

موهایم را آرام آرام دست کشید و لابه لایش پیشانی ام را . آن یکی دست را گذاشت روی چشمانم و بعد حرکتش داد به سمت پایین و لب هایم ، بعدش به حالت خبری و زیرلب ، طوری که میخواهی مطمئن بشوی حرفت را فقط خودتان میشنوید گفت : پسرم امروز عصبانی بوده. آن حرفش آخرین جمله ای بود که به یاد دارم و بعداز آن من و هیولا و تمام آن روز بد به بهترین خواب دنیا روی پاهایش فرو رفتیم .

و حال سوم : فقط یک چیز در دنیا وجود دارد که میتواند حالت را بهتر کند 

فقط یک چیز 

که آن یک چیز هم ، دیگر نیست.

یک جایی درون همین دنیای بی مروت است

اما پیش تو نیست تا یکبار دیگر به تو با همان صدای زیرلبی بگوید :

پسرم امروز عصبانی بوده .

همین.


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...

عشق نه!

۰۷
اسفند


+ : گفت عشق نه!

بیا تا همیشه "دوست" بمانیم 

دستش را رها کردم

- : گفتم

ببخشید ما به کسی که 

برایش روزی چندبار 

از درون فرو میریزیم

دوست نمی گوییم ...


| فرید صارمی |

  • پروازِ خیال ...


دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه. 

بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟ 

چارلی آهنگ رو نگه داشت، لبخندی زد و ساکسیفونش رو بهم تعارف کرد. گفتم: نه نه، می دونی چارلی من هنوز بلد نیستم ساکسیفون بزنم. 

وقتی که داشتم این حرف رو می زدم به دست هام نگاه کردم، چروک شده بودن! تو خواب حداقل هشتاد سال رو داشتم اما هنوز بلد نبودم ساکسیفون بزنم. می دونی این یعنی چی؟ یعنی فاجعه! من از بچگی آرزوم این بود که بتونم یه روز ساکسیفون بزنم، ولی هیچ وقت نتونستم، در واقع شرایطش پیش نیومد. وقتی بیست سالم بود با خودم می گفتم که اگه به دوران نوجوانی بر می گشتم حتما ساکسیفون زدن رو یاد می گرفتم. وقتی بیست و پنج سالم شد هم با خودم می گفتم که اگه به بیست سالگی بر می گشتم حتما دنبال ساکسیفون می رفتم. به همین شکل این حرف رو تا چهل پنجاه سالگی به خودم می گفتم و همیشه فکر می کردم که اگه حتی از پنج سال پیشش هم دنبال علاقه ام می رفتم حتما به یه جایی رسیده بودم. 

راستش خواب دیشب خیلی فکرم رو مشغول کرده. توی خواب حتی دستم می لرزید و قطعا اون سن واسه شروع کردن خیلی دیره. اما همش دارم به این فکر می کنم نکنه هشتاد سالم بشه و باز هم به خودم بگم که اگه از هفتاد و پنج سالگی ساکسیفون رو شروع کرده بودم تا الان می تونستم تو یه گروه جاز باشم. 

شاید هم توی سال های آینده رفتم دنبال ساز زدن اما آدم هیچ وقت نمی دونه تا کی فرصت داره و چقدر زنده می مونه. اگه چارلی پارکر هم مثل من بود و همش افسوس گذشته رو می خورد هیچ وقت اسطوره ی ساکسیفون زدن نمی شد، چون اون فقط سی و پنج سال زنده بود...


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

لک زدگی

۰۶
اسفند


ازش پرسید : میخوای بمونم اینجا ؟

بهش در جواب گفت : موندن و نموندن ات چه فرقی به حال من میکنه !

میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم . یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن. 

یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا، 

یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟ 

نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن ، 

آروم بودن ، 

رام شدنی بودن ، 

همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود. 

همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .

نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی  تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون . یکی که نزاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه . یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .

نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین . 

بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.

بگه من تعطیلات تو بوی موهات رو میخوام ، نه هیچ چیز دیگه رو .

آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده  و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،

نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده  ، 

شروع نکنه به مسخره کردن ..

میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار 

تو زندگی چیزهایی وجود داره

که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه 

آره .. 

آدم روش نمیشه ...

همین .  

 

| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : جرأت یا حقیقت؟

+گفتم : مگه فرقی هم داره؟

_گفت : نه

+گفتم : حقیقت؟

_گفت : دوسم داری؟

+گفتم : میشه جرأت رو انتخاب کنم؟

_گفت: باشه، جرأت!

  توو چشام زل بزن


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

بی اعتماد

۰۵
اسفند


دوباره مثل گذشته رو به رویم نشسته بود...

چند سالی بود که رفیق بودیم...از آن رفیق هایی که درد هم را می فهمند...از آن رفیق هایی که حرف هم را از چشم همدیگر می خوانند...

چشم هایش می گفت امشب او غمگین ترین انسان دنیاست...

سکوت را شکست و به عادت قدیم پوزخند تلخی زد و گفت: چرا من همیشه اشتباه می کنم؟چرا همیشه اشتباه انتخاب می کنم؟

از آن دخترهایی بود که دنیا و آدم هایش  را سفید می دید و حالا زخم خورده ی همان آدم ها بود...

نمک روی زخمش نپاشیدم...گفتم: تو اشتباه نمی کنی...تو فقط خیلی زود اعتماد می کنی شاید هم اشتباهی اعتماد می کنی چون همه ی آدم ها را سفید می بینی...

نگاهم کرد و به نشانه ی تایید سر تکان داد...هیچ حرفی نزد فقط سر تکان داد...

چشم هایش باز هم داشت چیزی می گفت...می گفت قرار است همه چیز عوض شود...قرار است دیگر آدم ها را سفید نبیند...چشم هایش همیشه درست می گفت...

او عوض شد...بد بین شد...به عالم و آدم...به دوست و دشمن...به مرد و زن...دیگر به هیچکس اعتماد نداشت...

تصمیم های اشتباه گذشته یا شاید آدم های اشتباهی باعث شده بود همه را به یک چشم ببیند...هر تصمیم اشتباه یک خط سیاه وسط دنیای سفیدش شده بود...آنقدر که نه تنها دیگر آدم ها برایش سفید نبودند بلکه زندگی اش هم تاریک شد...سیاه شد...

چشم هایش درست می گفت... 

غمگین ترین انسان دنیا کسی ست که بی اعتماد می شود...


| حسین حائریان |

  • پروازِ خیال ...


ادوارد هشتم بزرگترین پادشاهی جهان رو داشت، اون به هشتادو چند سالگی فکر می کرد.

 هشتادوچند سالگی وقتیه که هر چیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه، جای چشم زیبا رو نگاه می گیره، جای لب های غنچه رو لبخند و جای دست های لطیف رو نوازش.

ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمی تونست ملکه بشه رها کرد. جای کاخ های لندن رو اتاق اون زن گرفت، جای ثروت اسکاتلند رو لبخندش، جای سفرهای دور ودراز رو قدم زدن باهاش، جای مجلل ترین رستوران ها رو یک فنجان چای همراهش، تا حالا به هشتادوچند سالگی فکر کردی؟ 

اگه پیر بشی و اونی که می خوای کنارت نباشه، جای همه چیز خالیه، خالیِ خالی...


| قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

میبخشد

۰۲
اسفند


هر کسی عشق را با زبان خود بیان میکند...

دارکوب، میکوبد

پیکاسو، میکِشد

باباطاهر، میمیرد

قناری، میخواند

هیتلر، میکُشد

آهو، می دوَد

هیچکاک، می نویسد

خدا...میبخشد


| رضا علیزاده |

  • پروازِ خیال ...


کاش می شد خواب خرید...

سفارش داد، تلفنی!

یک خواب می خواهم، که در آن فلانی و فلانی و فلانی باشند، مامانی باشد، فلان جا برویم...

یکم توی آب برویم، ببخشید زیر آب! خنده زیاد می خواهم، یکم بال بزنیم... می شود با تیم برتون و لارس فُن تریه ، دربند چایی بخوریم و املت؟!

ببخشید، می شود روی تجریش بال بزنیم.

ممنون...

می فرستید ؟!

و پیکی در را میزند!

_ بله؟

+ خوابتان را آوردم!

_چقدر می شود؟

+حساب شده.

_کی؟

+خدا...


| صابر ابر |

  • پروازِ خیال ...


می دانی؛ دیگر یاد گرفته ام که با این چیزها، غمگین نشوم. 

نازنین می گوید: "تو دیگر چه جانوری هستی؟"

باورت نمی شود. با دیدن یک کامیون که صدها متر دورتر از جاده ی اصلی در بیراهه ای، به کندی می راند و گرد و خاک به پا می کند، دچار غم عمیقی می شوم. 

یا همیشه از رفتن به خانه های نوساز که اثاث تازه، گوشه و کنار اتاق هایش، تلنبار شده، وحشت دارم. می ترسم از پنجره اش  بیرون را نگاه کنم و برف، در حال باریدن باشد. 

بعضی شعرها، بعضی آهنگها. نمی دانم. مثلا همان شعری که همه اش با این مصرع کوتاه، پایان می یافت که "ای کاش  عشق را زبان سخن بود".

گاهی تعجب می کنم که یک ایرانی، بعد از شنیدن این شعر، لبخندی می زند و فقط به همین   اکتفا می کند که زیبا بود.

فقط همین؟

در حالی که هر بار آن را می شنوم، صورتم از اشک، خیس می شود...


| حامد اسماعیلیون |

  • پروازِ خیال ...


یک جایی از رابطه هست که آدم صبورتر، مهربان‌تر، رفیق‌تر تصمیم می‌گیرد دیگر آن آدم یک ساعت پیش نباشد. 

حالا هر چقدر برایش گل بخری، شعر بگویی، کادو بفرستی، خاطره دربند و اولین گره خوردن نگاه‌ها و چرخ و فلک کنار دریا را تعریف کنی؛ بی فایده است. 

آن آدم، هیچ‌وقت آدم یک ساعت پیش و یک روز پیش و یک ماه پیش نمی شود.نه که نخواهد.

سروته آدم‌های مهربان را بزنی، می‌میرند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن. 

زاییده شده اند برای اینکه محبوب کسی باشند. که صبح ها چشم باز نکرده، با صدای گرفته بگویند سلام و شب‌ها، بی شب بخیر خوابشان نرود. 

از کارخانه اینطور بیرون آمده اند. با مُهر مهربانی روی پیشانی شان، با تپیدن تند و تند قلبی که همیشه درد می کند و گرمی دست‌هایشان وقت دیدار و عطری که یک شبانه روز، روی دست‌هایت می ماند. 

اینکه چه می شود این آدم ها دیگر نمی خواهند آدم پیش از این باشد را باید توی خودمان بجوییم. 

توی حرف‌هایمان، نگاه‌هایمان، رفتارهایمان ....

گمان می‌کنم تنهایی، اینجا به دنیا می‌آید.

لحظه ای که باور نمی‌کنیم آدم مهربان زندگی‌مان، دیگر آن آدم سابق نمی شود.


| مرتضی برزگر |

  • پروازِ خیال ...


وقتی از دلتنگی حرف میزنم نه عاشقانه بهم میبافم و نه حرفایم بوی ناله های ادبی میدهند. 

وقتی میگویم دلم تنگ شده دقیقا مانند معلم تاریخی حرف میزنم که بغضش در درس معاهده ترکمنچای میترکد، 

یا مثل آخرین سرباز عباس میزرا رو به صفوف دشمنی که خودم باشم داد میزنم و رجز میخوانم. 

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از نور ضعیف شمع اتاق تاریکی حرف میزنم که مشغول هضم کردن نشخوار فکرهای یک فیلسوف طغیانگر است که به «آه» رسیده است.

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک کلمه حرف میزنم؛ "خالی" دقیقا از یک دشتِ خالی بدون هیچ آب و علفی، بدون هیچ رنگ و بویی بدون هیچ چیزی که بتوان آن را توصیف کرد، جایی که حتی نویسنده های چیره دست هم برای توصیفش، خشاب پرِ کلماتشان را به سمت کلمه ای به اسم "خالی" خالی میکنند.

وقتی از دلتنگی حرف میزنم از یک حجم مافوق سنگین نامرئی روی شانه هایم حرف میزنم که تو نمیبینی، اما مرا زمین گیر کرده است. 

وقتی از دلتنگی حرف میزنم باید فقط بمیری تا بفهمی دقیقا از چه چیزی حرف میزنم.


| امیرمهدی زمانی |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

بر می گردم به ابتدای قصه

داستان مردی که عاشق شد...

داستان کوتاهی بود مگر نه!

پایانش ولی بزرگ و بی سرانجام

حالا این "تنهایی" ست

که در نقش کلاغی سیاه و تاریک

راه درازی تا خانه اش خواهد داشت.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

_هیچی نگفتم

_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!

از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..

_هیچی نگفتم

_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟

_هیچی نگفتم

_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...

_هیچی نگفتم

_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغموم و پسغوم می دادیم به هم ...

_هیچی نگفتم

یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ

_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،

ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها

آخرشم هیچی به هیچی

_هیچی نگفتم : 

_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد

_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.


کرایه رو که دادم بهش

دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


چند ماه پیش جایی دعوت بودم، دعوت به مناسبت رسیدن سومین سالگرد ازدواج دوستانی که اتفاقا ساقدوش عروسی شان هم بودم.

از آن دست آدم هایی که حضورشان در زندگی هر آدمی میتواند یک نعمت بزرگ باشد 

از آن دست آدم هایی که در حال بد روزگار و دنیا به فاصله چشم بر هم زدنی میتوانند طعم چیزهای خوب را به یادت بیاورند 

از آن دست آدمهایی که نمیگذارند فراموشت شود که دوست داشتن چه معجزه هایی که نمیتواند خلق کند.

جایی که باید میرفتم را از حفظ بودم، پنج-شش سال پیش هروقت که میخواستیم از زندگی مان مرخصی بگیریم - دم مان را بگذاریم روی کولمان و از دست دنیا فرار کنیم معبدگاه مان آنجا بود، همیشه پنج شنبه ها برگه مرخصی مان را میدادیم دست دنیا تا امضایش کند و بعدازآن برای خرید میرفتیم آنجایی که همیشه بزرگترین سوپر مارکت خلوت شهر بود، خریدی که هیچوقت نمیشد با متود "مثل بچه ی آدم بودن" به سرانجام برسد، انگار که داستان خرید کردن از آن سوپر مارکت هم قسمتی لذت بخش از مرخصی یک روزه مان بود.

حاضر و آماده ی رفتن بودم اما خیلی دیر شده بود. برای خیلی از آدم های دنیا منطقی نیست که یک آهنگ برای چندین هفته درون ماشین ات تکرار شود اما خب اینکار برای من همیشه بی اندازه منطقی و واجب بوده است.

با خودم مسیر را مرور میکردم، 

آن زیر گذر را دور میزنی و بر میگردی 

ترافیک را که رد کردی اولین خیابان فرعی را باید بروی سمت راست

از آن نمایندگی بزرگ ماشین که رد میشوم در سمت چپ باید آن مسجد نیمه کاره را ببینم

حتما نمای بیرونش را تا به حال درست کرده اند

 بعد از همه اینها به یک سه راهه میرسم و این درست اصل ماجراست. 

سه راهه ای که یک میدان مثلثی شکل با جدول های بتونی سفید و زرد پر رنگ دارد. میدانی این میدان مثلثی زرد و سفید در حکم آدرس برایمان کل ماجرا بود، دیده اید برای پیدا کردن بعضی مسیر ها یک نشان میگذارید، آن سال ها این سه راهه نشان اصلی ما بود، همیشه وقتی به این سه راه میرسیدیم انگار که در خانه را باز کرده بودیم و لم داده روی مبل منتظر چایی تازه دم مان بودیم.

آنجایی به خودم آمدم که احساس کردم هیچ کجای این جاده تاریک برایم ذره ای هم آشنا نیست، از مرحله شک گذشته بودم و اطمینان داشتم که راه را اشتباه آمده ام. 

سه راهه مثلثی

جدول های بتونی سفید و زرد رنگ

اصلی ترین نشانه مان در آن سال ها را گم کرده بودم  .

مسیر را دور زدم ، چشمانم را هم درشت تر کردم . بعد از چند کیلومتر میدان مثلثی را پیدا کردم، از جدول های سفید و زرد دیگر هیچ خبری نبود، آنقدر فرسوده و خسته به نظر میرسیدند که انگار تنها بازمانده های هیروشیما بودند.

ترک های عمیق

خرده هایی که زمانی تکه ای از وجودشان بود

رنگ های پریده و رو به اتمام 

تنها وجناتی بود که درون جدول ها به چشم می آمد. 

آن شب در مسیر برگشت به جدول ها تا اندازه ای غیر عادی و غیر معمول فکر کردم ، به رنگ پریده شان ، به تکه های خرد و ویران شده شان ، به اتفاقاتی که طی همه ی این سال ها از سرشان گذشته بود 

میدانی من فکر میکنم زندگی و روزگار برای آدم ها هم همینطور میگذرد

آدم ها هم مثل جدول ها فرسوده میشوند

آدم ها هم رنگشان عوض میشود 

تکه هایی از روح و جسم خود را از دست میدهند  

دق میکنند ، خرد میشوند، ترک بر میدارند ، نابود میشوند ، خودشان را جا میگذارند 

زندگی از آنها امتحان های سخت و وحشتناک میگیرد 

امتحانی هایی که خیلی وقت ها فرجه ای هم برایشان وجود ندارد 

امتحانی هایی که جبرانی تابستان ندارد  

امتحان هایی که ممکن است آدمی را برای سال ها عقب بی اندازد 

بقیه میروند و تو دَرجا میمانی .. 

اما تنها فرق بزرگ آدم ها آنجایی است که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند ، آدم ها یاد میگیرند که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است را پشت به پشت پنهان کنند 

پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان 

پشت صورت صاف و شش تیغه شان

پشت آرایش غلیظ چشم هایشان

پشت شوخ طبعی های روزمره یشان

پشت تمام معاشرت های معمولی روزانه شان که برای طبیعی جلوه دادنش سالها زحمت کشیده اند 

پشت خنده هایی که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند تا واقعی و حقیقی بنظر برسد.

آدم ها ، سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم

اما میدانی 

فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی 

یا واقعیت آدم ها را 

درست زمانی به تماشا بنشینیم

که در اتاق هایشان را به روی ما می بندند

همین ..


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


من این اشتباهم را دوست دارم 

ما داریم از هم جدا میشیم ولی اگه از اول همدیگر رو نداشتیم تصمیم درست کدوم بود؟

من اگه تو بیست سالگی انتخابت نمیکردم، الان تو سی سالگی نمیدونستم که من و تو واسه هم ساخته نشدیم. 

 از الان میرم سراغ زندگیم تا ۶۰ سالگی زندگی میکنم.

اما اگه ۲۰ سالگی از هم جدامون میکردن چی؟ 

من تا ۶۰ سالگی با یاد تو میمردم! 

من فکر میکنم اون دوچرخه که بابام تو ۱۰ سالگی نخرید چون به صلاحم نبود، حالا تو ۳۰ سالگی خیلی نیازش دارم!

اشتباهای شیرین خیلی وقت ها بهتر از تصمیم های درستِ تلخ هستن.


| شاهین شیخ الاسلامی |

  • پروازِ خیال ...


اگه بخوای یه داستان بنویسی درباره سقوط یک هواپیما، باید سوار هواپیما بشی.

کمربندت رو محکم ببندی، شروع کنی به اوج گرفتن، پرواز کردن و لذت بردن از پرواز. بعد یکباره سقوط میکنی، با تمام سرعت به زمین میخوری و همه چیز نابود میشه. ولی تو از بین خرابه ها بیرون می آیی، لباست رو می تکانی و میری سمت خونه!

پشت میزت می نشینی و شروع میکنی به نوشتن...

اما اگه بخوای یه داستان بنویسی درباره از دست دادن کسی که دوستش داشتی، باید با او قدم بزنی، در آغوشت بگیری، کمربندت رو محکم ببندی، با او شروع کنی به اوج گرفتن، پرواز کردن و لذت بردن. بعد یکباره سقوط میکنی و اون با تمام سرعت از دست میره، همه چیز نابود میشه.

و تو از بین خرابه ها بیرون می آیی، ولی این بار دیگه نمیتونی بری خونه!

همان جا می نشینی، بین اون همه خرابه

اگر کسی رد شد، برایش می گویی.

برایش می گویی، اگر کسی رد شد، از بین اون همه خرابه!


| عطر چشمان او/ روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال. 

تازه عقل‌ رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعا؛ که شد. 

گفتم: 

«عزیزکم! آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.» 

این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌ راه‌افتاده‌ی چشمش را پاک می‌کردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند. 

رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریه‌اش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریه‌اش تمام شد. 

رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.

نزدیک به هفده سال است که تلاش میکنم دخترم هیچی را یاد نگیرد، همین یک چیز را یاد بگیرد.

که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش، چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند.(عجب دروغ بزرگی!)

که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. 

که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد. نشود تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال به‌دردنخورِ «فلانی، وای، هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست» را تحویل بگیرد. 

یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند «آهای! نمی‌خواهم بروی.

اصلا غلط می‌کنی که داری می‌روی!» 

دارم تلاش میکنم دخترم را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. 

جوری که چشمش به فضیلت‌های ناچیز نباشد.

جوری که یادش نرود آدم است و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند!


| حسین وحدانى |

  • پروازِ خیال ...

پدر و مادر

۱۵
بهمن


امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.

وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!

دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.

سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.

"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"

به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.

گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!

گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم

بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.

چند دقیقه گذشت....

ولی ساکت بود.

دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....

فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...

واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن

اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟

کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!

بذار یه چیزی بهت بگم رفیق

به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

نویسندگی

۱۴
بهمن


چند روزه دارم به این فکر می کنم که دیگه نویسندگی رو بذارم کنار، شاید تصمیمی احساسی باشه اما وقتی به زندگیم نگاه می کنم، می بینم ساعت های زیادی پشت یه میز نشستم و دارم واسه بیداری آدم ها داستان می نویسم، داستان هایی که خیلی زود فراموش می شن، چون آدم ها داستان زندگی خودشون رو هم فراموش می کنن چه برسه به داستان های تو کتاب ها.

با خودم گفتم دیگه باید به جای پشت میز نشستن و نوشتن، کار دیگه ای انجام بدم و از زندگی کنار دیگران لذت ببرم، مثلا می تونم آکاردئون یاد بگیرم و تو خیابون واسه مردم آهنگ بزنم، یا می تونم صورتم رو آرایش کنم و مثل دلقک های تو سیرک بچه ها رو بخندونم. 

اما شاید بهتر باشه واسه بچه ها داستان بنویسم، داستان های زمان بچگی از یاد کسی نمیره، همه یادشون می مونه داستان عشق دوران بچگی رو، داستان فرار از مدرسه رو، یا داستان هایی که شب ها واسه شون می گفتن تا خوابشون ببره ولی بیدار می موندن.

آدم ها وقتی بزرگ میشن تغییر می کنن، با داستان هایی که واسه بیداری نوشته میشه، می خوابن.


| رمان قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

ساعت 20:00

۱۳
بهمن


رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی. 

عادت داشت حتی در داغ ترین روز های تابستان چتر همراه داشته باشد. با او در کافه آشنا شدم. هر روز سعی می کرد حوالی ساعت 20:00 کافه باشد. 

یک بار میانه های مستی گفت: اینجا را دوست دارم چون تلویزیون ندارد و چند بار تلاش کرد که بخندد اما نوشیدن ادامه آب جو را ترجیح داد. 

گفت: چه اهمیتی داره شرق ایالت ابری باشه یا غربش! چه فرقی میکنه کدوم اتاق از خونه من چند درجه زیر صفر باشه. ها؟

اون شب صاحب کافه گفت از تلویزیون و اخبار هواشناسی وحشت دارد. 

همسر سابقش کارشناس هواشناسی اخبار ساعت 20:00 است ...


| پدرام مسافری |

  • پروازِ خیال ...


محبوبم!

تو را 

نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت

نه برای رنج و اندوه ماندگارت

نه برای شادی

نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه

می توانی ویرانگر باشی...

تو را

نه برای زنانه ای بی وقفه

نه برای مهربانی لایزال و بی ریا

نه برای قهر

نه برای آشتی

تو را

نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای

نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند

نه برای غمین غروب آدینه

نه برای هر آنچه که داری

تو را برای خودم

و تعریف جاودانگی عشق

برای گنجی که داری و نمی ببیند

برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود

تو را برای تنهایی ام

دوستت دارم


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


مراقب باشید در رابطه هایتان هیچ کاری را تکرار نکنید!

تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود

و ترک عادت موجب مرض است!

مرض یعنی سر ساعت و دقیقه ای بخصوص چشمت را بدوزی به گوشیِ تلفن اما هی زنگ نخورد..!

یعنی در گپ زدن با کسی هستی و او وسط حرف هایش تکه کلامی را استفاده میکند...وسط حرف هایش خیره میشوی به نقطه ای و باقیِ حرف هایش را نمیشنوی...!

یعنی همان میز و دوصندلی، کنج همان کافه ای که هر دفعه قسم میخوری دیگر پایم را اینجا نمیگذارم اما قدم هایت این مسیر را حفظ اند!

یعنی همان خیابانی که جرات پا گذاشتن روی سنگ فرش هایش را نداری...

همان آهنگی که جرات گوش دادنش را نداری...

صندلی های همان سینمایی که آخر هر هفته رزرو میشود و خالی می ماند!

یعنی آخر شب انتظار شعر و شب بخیر را کشیدن...!

تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود و

ترک عادت مرض است...!


| علی سلطانی |

  • پروازِ خیال ...

پستچی

۱۲
بهمن


وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم.

مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که توی جنگ کشته شده. واسه همین من همیشه به پدرم افتخار می کردم چون اون می تونسته جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.

اما بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و توی بمباران کشته شده، از اون به بعد بیشتر به پدرم افتخار می کردم.

یه پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه، می تونه نامه های مهمی رو برسونه؛ درد و دل عاشق ها، خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یه انتظار بی مورد پایان بده، حتی با یه خبر ناگوار.

انتظار آدم رو خیلی خسته می کنه، انتظار آدم رو خیلی پیر می کنه. انتظار کشیدن همیشه باید یه پایانی داشته باشه.

می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده، اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده، نامه هایی که به دست کسی نرسیدن، نامه هایی که جوابی نگرفتن.

خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!


| آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...

قول

۱۲
بهمن


+ یه قولی بهم بده!

- چه قولی؟

+ اگه مُردم، از تنها گلدونی که دارم مراقبت کنی! 

از بس بهش نگاه کردم و "تو" رو توش تجسم کردم، شبیه "تو" شده!

قول بده از خودت خیلی مراقبت کنی! 


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


تا حالا شده است 

حرف‌هایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟!

تا حالا شده‌است نفهمی زمان 

با چه سرعتی گذشته؟! و تا حالا شده است با یک نفر فقط بعد از چند کلمه حرف زدن خسته شوی و 

دیگر دلت نخواهد به حرف زدن ادامه دهی؟!

دست خود آدم نیست!

بعضی‌ها عجیب به دل می‌نشینند

اصلا دلت جذب دلش می‌شود

رفیق دلش می‌شود!

به عقیده ی من هرگاه حرف‌هایت 

با آن یک نفر تمامی نداشت...

و آفتاب طلوع کرد و

شما هنوز مشتاق به حرف زدن بودید...

شما فراموش نشدنی‌ترین 

آدم‌های زندگی هم هستید!


| محسن دعاوی |

  • پروازِ خیال ...

دلبرجان

۱۰
بهمن


می دانی دلبر جان، 

ما در زندگی بیست و چند ساله خودمان تو را کم داشتیم، 

خودت را، دست هایت را، صدایت را و عشقت را،

حتی گاهی می ترسیدیم دوستت داشته باشیم، 

گاهی هم می ترسیدیم ابرازش کنیم، 

همه اش نگرانیمان این بود که بگوییم دوستت داریم و تو داد و فریاد کنی، 

همه اش از این می ترسیدیم که اگر نگوییم دوستت داریم، یک آسمان جل بی خانمان چشم هایت را ببیند و دستت را بگیرد و تو را با خودش ببرد، بعدش هم ما بمانیم و یک بار˚ باقالی فرد اعلاء آن هم بدون مال!

می دانی دلبرکم، 

ما گاهی در خلوت خودمان اسمت را صدا می زدیم و عکس هایت را رصد می کردیم و زیر لب "فتبارک الله احسن الخالقین" می خواندیم!

اگر کمی هم بیشتر جرات می کردیم شعری می جُستیم که نشانه ی مهرمان باشد و برایت می فرستادیم! تو هم بیلاخی به نشانه ی لایک پایش برایمان میگذاشتی و نمی دانی ما چطور مثل آن مالی که تی تاپ میخورد، خوشحالی می کردیم!  

اما جانم برایت بگوید که فقط خدا می داند، هیچ روزی را بدون خودت، یا فکرت شب نکردیم و هیچ شبی را بی خوابت صبح،

آری عزیزکم، ما مرد راهت نبودیم!

دلبرجان، 

ما را ببخش که هر شب تو را می کشاندیم و سط خواب و خیالمان و یک دل سییییر نگاهت می کردیم،

ما را ببخش که نتوانستیم موهایت را به سرنوشتمان ببافیم،

ما را ببخش، که سرنوشتمان فقط سیاه بود و رنگش به ناخن هایت نمی آمد، 

ما را ببخش، که آنقدر درخورد نبودیم که عاشقمان شوی!

ما را ببخش که تو را بیشتر از خودمان دوست داشتیم،

ما را ببخش، که فقط برایت نوشتیم و تو نفهمیدی،

ما را ببخش...!


| سعید رفیعیان |

  • پروازِ خیال ...


_گفت : این چیه گذاشتی رو لبات؟ تو که سیگاری نبودی!

_گفتم : خیلی وقته میکشم.

_گفت : تو چی به سرت اومده این یه سالی که ندیدمت؟

_گفتم : سخت نگیر. آرومم میکنه، نمیذاره به چیزی فکر کنم.

هیچی نگفت

منم هیچی نگفتم

_بعد از چند دقیقه گفت : مطمئنی نمیذاره به چیزی فکر کنی؟

_گفتم : آره، چطور مگه؟

فندک رو از روی داشبورد برداشت، داد به دستم

یه لبخند تلخ زد و

_گفت :لااقل روشنش کن!


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...

بنفش

۰۸
بهمن


لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.

جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،

بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...

لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.

جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،

دوسِت دارم...!

حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،

من از مشکی!


| سرود بی حوصلگی / ترجمه : عباسعلی تنها |

  • پروازِ خیال ...

فراموشی

۰۸
بهمن


بالاخره روزی قرصی درست می شود، که با خوردنش، هر چیز را که بخواهی فراموش میکنی.

مثلا نام کسی که میخواهی فراموش کنی را رویش می نویسی و یک لیوان آب رویش میخوری.

قرص دیگری هم درست می شود، که تاریخ ها رو رویش می نویسی، و قورتش می دهی، یک لیوان آب هم رویش.

قرص دیگری هم هست که مکان ها را رویش می نویسی،

روی قرص دیگر، حرف های مشترکتان را می نویسی،

روی آن یکی اسم چیزهای مورد علاقه اش

روی قرص دیگر، رنگ لباس هایش، رنگ شالش، رنگ لاکش

چه می دانم

روی آن یکی هم برنامه هایی که قرار بود در آینده با هم داشته باشید را می نویسی،

و احتمالا قرصی هم باشد

که روی آن، نام فرزندان احتمالی تان را مینویسی، همان هایی که هرگز به دنیا نیامدند، اما اسم شان دنیایی برای تو و او ساخته بود.

روی این هم یک لیوان آب میخوری. به همین سادگی.

می دانم بالاخره قرصی اختراع می شود که کارمان را ساده می کند، هر چه بخواهیم را فراموش میکنیم، فقط کافی ست نام آن چیز را رویش بنویسی، و بعد فراموشی ...

پس منتظر آن روز می مانم.

فقط یک چیز است که مرا می ترساند،

اختراع آن قرص کار زیادی ندارد

بالاخره روزی یکی آنرا می سازد،

فقط به من بگو

بوی عطرت را چگونه بر آن بنویسم؟

نگاهت را به چه اسمی بنویسم؟

خنده هایت را با کدام الفبا؟

صدایت را با کدام حروف؟

بغض ات را با کدام کلمه؟

به من بگو

به من بگو

پیش از آنکه قرص آخر را بخورم که رویش نام خود را نوشته ام...


| بابک زمانی |

  • پروازِ خیال ...


جان: ما آدما معمولا قدر چیزایی که داریم‌ و وقتی می‌فهمیم که دیگه نداریمشون...

لوریا: آره، دقیقا باهات موافقم،

الان قدر تنهایی قبل از تو رو میفهمم...

جان: اوهوم،

لوریا! جدا تو چرا انقد سعی میکنی منظورمو دقیقا برعکس مقصودی که دارم برداشت کنی؟؟

لوریا: چی؟

جان: هیچی، بگذریم!


| سرود بی حوصلگی / ترجمه : عباسعلی تنها |

  • پروازِ خیال ...

فرار کردن

۰۷
بهمن


- تو چمدونت رو بسته بودی و داشتی فرار می کردی  

+ من نمی خواستم فرار کنم، فقط می خواستم سریع برم. 

- کجا می رفتی با این عجله؟  

+ نمی دونم. 

- پس داشتی فرار می کردی چون می خواستی سریع بری و نمی دونستی کجا می خوای بری. 

+ می خوای که من بگم فرار می کردم؟ آره من داشتم فرار می کردم. اصلا من همیشه دارم فرار می کنم. 

- از چی فرار می کردی؟ 

+ این هم نمی دونم. شاید از خودم...


| کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی / روزبه معین |

  • پروازِ خیال ...


جلو آینه وایساده داره آرایش می کنه.همیشه وقتی حواسش نیست بهش زل می زنم.موهاش خرماییه.چشاشو که می بنده نسل سگای با وفا منقرض میشه.آروم پا میشم میرم از پشت بغلش می کنم.یه جوری که معلوم نیس شوخیه یا جدی می پرسم:بانو ببخشید می تونم بپرسم شغلتون چیه!؟بدون اینکه مکث کنه با خنده میگه:"خوشگلیم" آقا.ما هف پشتمون خوشگل بوده.

میگم حالا کجا داری میری!؟

میگه میرم اونجا که غم نباشه...

یه نیگا به سر تا پای خودم میندازم.میگم کور خوندی!؟هر جا بری من دنبالت میام

در یهو وا میشه.نیما میاد داخل.لباس سربازیش تنشه! میگه:با کی داشتی حرف می زدی!؟

میگم با بانو!

میگه پسر تو دیگه رد دادیا! اون که رفته...

می خندم میگم برو خودتو ایستگاه کن!همین الان جلو آینه آرایش می کرد.گرفتی مارو؟!

با یه حال کلافه ای می گه:آینه رو که زدی شکستی پریشب!

با یه لحن غم انگیزی می پرسم:واسه اینکه اونو نشون نمی داد یا واسه اینکه منو نشون می داد؟!


| کسری بختیاریان |

  • پروازِ خیال ...

تعطیل شد!

۰۶
بهمن


یه وقتایی لازمه

این گوشیه لعنتی رو خاموش کنی، تکیه بدی به دیوار دلت، بگی امروز فقط با همیم،

هرچقد دوست داری حرف بزن، هرچقد دوست داری گله کن، حق با توعه، من زیاد وقت گذاشتم واسه بعضیا. من زیاد از خودم وخودت خرج کردم واسه بعضیا، من زیاد سوختم پای بعضیا. 

یه وقتایی لازمه  در گوش دلت بگی: قول میدم دیگه به این زودیا خر نشم، بعد برداری این دل بیچاره رو ببری سینما، ببری پارک، ببری یه رستوران، بشینین لذتش رو ببرین. 

یه پیرهن زیبا براش بخر، یه عطر تازه که تو رو یاد دلت بندازه. دلت رو یاد تو !

یه وقتایی لازمه، گاز بگیری زبونت رو، بگی ساکت شو، اصلا نمیخوام حرف بزنی، غیبت نامردا رو نکن، ولشون کن،ما خودمون با هم باشیم کافیه.

یه وقتایی لازمه رو قلبت بزنی،

آقا...خانوم

تعطیل شد، داریم میریم سفر، میریم عشق و حال، میریم واسه خودمون باشیم.

شرمنده، من و قلبم باید بشینیم پای حرفای دلم،فعلا تعطیلیم، فعلا سفریم

یه وقتایی واقعا لازمه این گوشیه لعنتی رو خاموش کنی،

دلِ... یهو میگیره... یهو میمیره.


| حسین سلیمانی |

  • پروازِ خیال ...

رقیب عشقی

۰۳
بهمن


خیلی سریع، صورتش را به سمت من چرخاند!

پکی عمیق به سیگارش زد و دودش را به شکل  تیز و تند، از گوشه ی لبش بیرون داد.

بعد با تعجب گفت:

"رقیب عشقی!... این مسخره ترین بهونه برای یه مَرد عاشقه! 

حتی اگه خوش تیپ ترین؛ قوی ترین و پولدار ترین مَرد دنیا، رقیب عشقی تو باشه، بهش اهمیت نده و کار خودتو بکن! 

تو فقط رو احساس و توجه ات تمرکز کن...

این دو تا رو زن ها با هیچی عوض نمیکنن!"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


لاغر بود، با شانه های باریک، صورتی کشیده که موهای سرش هم کمی ریخته بود. یک مَرد کاملا معمولی!

نه...! هیچ زنی نمی تواند اینطور خودش را به یک مَرد معمولی بچسباند و شانه به شانه، با لبخند و نگاهی زیبا، با او در مسیری بلند، همقدم شود!

حتما آن مَرد، چیزی داشت که سالها اینطور زنی را محو خودش کرده بود!

من می گویم... "عشق"! ولی مرتضی نگاه زیباتری به آن دو داشت! 

او به دستان مرد اشاره کرد و گفت: "میبینی! قلبشان را توی یک مشت گرفته اند! طوری که هیچکس قادر به دیدن آن نیست. آنها رازی دارند که از دیگران پنهانش کرده اند تا افشا آن، آنها را از هم جدا نکند..."

من زیر لب و آرام می گویم: "کاش "تو" هم، راز من بودی"


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...


+ اون مورچه رو میبینی! رو اون تیکه سنگ سیاه کف سالن!؟

- آره...! چقد کوچولو و ریزه!

+ پس چطور دوست داشتنمو؛اونم به این بزرگی و وضوح، نمیتونی ببینی؟


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...

بازنده

۰۱
بهمن


و این را فهمیدم که آدم ها نباید در زندگیشان خیلی چیزها باشند

راهزن ، فراری ، قاتل ، دروغگو ، ترسناک ، سرگردان  و خیلی چیزهای دیگر

اما مهم ترینشان این بود که آدم ها نباید ترسو باشند

ترسو که باشی زمانی که باید اصل مطلب را تمام و کمال به او بگویی حرف هایت را میخوری و یک لیوان نوشابه ی گازدار هم روی آن ، برای این حرف ها همیشه به دنبال فرصت بهتر میگردی در حالی که اگر از تمام آدمهای دنیا هم بپرسید فرصت بهتر چه وقتی است هیچکدامشان برایت جوابی درست و قانع کننده نخواهند داشت .

ترسو که باشی آن جایی که باید بگویی گور پدر همه چیز هم کرده و نقشه هوس بوسیدنش را عملی کنی تسلیم ترس ات میشوی ، قدم های رو به عقب به سراغت می آیند و چاره میشود رعایت کردن فاصله قانونی ات با همه چیز . 

ترسو که باشی وقتی زندگی داد اول را روی سرت کشید ناخودآگاه به پشتت نگاه میکنی و به دنبال امن ترین راه ممکن برای فرار میگردی .

ترسو که باشی بدست نمی آوری و به جای آن فراموش کردن را خوب خوب یاد میگیری ، 

فراموش کردن بغلی که میشد داشت ، 

فراموش کردن موهایی که میشد درونش دست انداخت ، 

فراموشی قدی که بدون پاشنه های فلان سانتی هم میتوانست با شانه هایت رقابت کند 

فراموشی صدایی که میتوانست دوای ریخت و پاش های ذهن ات باشد .

ترسو که باشی مجبور میشوی به سانسور ، سانسور خودت ، دوست داستنی هایت ، کارهایت ، دنیایت ، حرف هایت ، میشوی مثل فیلم های سانسور شده ای که هیچکس هیچی از آن نمیفهمد ؛ حتی نویسنده اش .

ترسو که باشی درست هنگامی که درجمع دوستانش دارد تورا نگاه میکند به جای لذتِ عجیب نگاه ممتد در چشمانش ، دزدین بچگانه ی نگاه ات از او را یاد میگیری .

ترسو که باشی کل زندگی ات میشود پاس های رو به عقب، آنقدر رو به عقب بازی میکنی تا حمله را از یاد میبری ، لذت یورش ، لذت گل زدن ، لذت خوشحالی های بعد از گل ،لذت لبخند .

سال ها پیش کسی مرا کنار کشید و گفت دعوا کردن کاری نیست که آدمی برای آن ساخته شده باشد اما اگر روزی دنیا به این کار مجبورت کرد این را به یاد داشته باش ، هر کسی سرت داد کشید تو با صدای بلندتری سرش داد بکش ، نگذار کسی خیال کند که ترسیده ای ، ترس است که باعث قوی تر شدن موجود روبرویت میشود ، برای ما آدم ها گاهی آن موجود روبرو میتواند یک آدم باشد ، گاهی روزگار و خود زندگی و گاهی هزاران چیز دیگر .

باختن سهم همه ی آدمهاست ، همانطور که بردن

در غربال روزگار یک روز آدم ها برنده اند و یک روزی هم بازنده

اما آدم های ترسو همیشه بازنده اند

همیشه

و اینطور فکر میکنم که همیشه بازنده بودن غمگین ترین حال ممکن در دنیاست 

همین .


| پویان اوحدی |

  • پروازِ خیال ...


ناراحت بودم. گوش راستم درد می کرد و سطح شنوایی آن به شدت پایین آمده بود. 

تنها صدایی که می شنید صدایی شبیه وز وز بود. مثل وزیدن باد در یک دالان باریک و بلند.

وقتی برگشتم، با حرکات دست شروع کرد به نشان دادن علائمی خاص، خنده ام گرفت! 

بعد پرسیدم این حرکات یعنی چه؟ 

او هم خندید و بی آنکه جوابی بدهد همان حرکات را چندین بار پشت هم تکرار کرد. 

کارش که تمام شد. نزدیک من شد گونه ام را بوسید و آرام گفت: تو اگر کاملا هم کَر شوی، باز "دوستت دارم". 

تازه آنوقت بود که  فهمیدم، آن علایم، جمله ی "دوستت دارم" به زبان کر و لال ها...

ولی مهمتر از آن هم بود. من خوشحال بودم! 

میدانید چرا؟ چون آخرین صدایی که گوش راستم و قبل از آسیب دیدن شنیده بود، صدای بوسه ی محکمش کنار لاله ی گوشم بود. 

من عمیقا خوشحالم! چرا که بعد از آن، گوش راستم دیگر هیچ صدایی را نشنید.


| حمید جدیدی |

  • پروازِ خیال ...