کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

آخرین مطالب

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

شکست...

۳۰
مهر

 

دیوار مست و پنجره مست و اطاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است

رویای « تو » مقابل « من » گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاشه ای پـست

 

رویای « من » مقابل « تو » تو که نیستی!

[ دکتر بلند شد...و مرا روی تخت بست ]

دارم یواش واش...که از هوش می رَ...رَ...

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست، دست می کنی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!

یا علم یا که عقل...و یا یک خدای خوب...

« باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟! »

 

من از...کمک!...همیشه...کمک!...خسته تر...کمک!

[ مامان یواش آمد و پهلوی من نشست ]

« با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ... »

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

 

| سید مهدی موسوی |

  • پروازِ خیال ...

من می دانم

۳۰
مهر

 

من می‌دانم

که اندوه من برابر است 

با اندوه سواری که 

صدای سم اسبش را

با صدای خرد شدن آهسته خرد شدن برگ‌ها

اشتباه می‌کنند

با شب‌بویی که تاریکی‌ خود را 

از دست می‌دهد

با نارنجی که تنها بر میز است...

 

| بیژن الهی |

  • پروازِ خیال ...

 

خانه‌ات سرد است؟

خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم 

ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار

و به آسمانم روانه کن...

بسیار تاریکم!

 

| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...

 

چه حاجت است به این شیوه دلبری از من؟

تو را که از همه‌ی جنبه‌ها سَری از من

 

درخت خشکم و هم صحبت کبوترها

تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پَری از من

 

اجاق سردم و بهتر همان که مثل همه

مرا به خود بُگذاری و بگذری از من

 

من و تو زخمی یک اتفاق مشترکیم

که برده دل پسری از تو، دختری از من

   

گذشت فرصت دیدار و فصل کوچ رسید

دم غروب، جدا شد کبوتری از من

 

نساخت با دل آیینه‌ام دل سنگت

تویی که ساختی انسان دیگری از من

 

چه مانده از تو و من؟ هیزم تَری از تو

اجاق سوخته‌ی خاک بر سری از من

 

چه مانده باقی از آن روز؟ دختری از تو

چه مانده باقی از آن عشق؟ دفتری از من

 

| علیرضا بدیع |

  • پروازِ خیال ...

لبخند

۱۱
مهر

 

دهانت لبخند

ابروانت لبخند

انحناهایت لبخند

و دست هایت

که مثل بال های سفید کبوتر

وا می شوند و بر هم می افتند

لبخند می زنند...

 

| منوچهر آتشی |

  • پروازِ خیال ...