کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شیما سبحانی» ثبت شده است


زندگی برای ثابت کردنِ عشق، به زمان نیاز ندارد. 

شاید همین لحظه ای که تو در تردید بسر می بری، 

کسی در گوشه ای دیگر قلبی را که روزی برای تو می تپید، تصاحب کند.

زندگی می رود و باید همراهش شوی

و بدانی که فرصت به آن هایی داده می شود 

که برای بدست آوردنِ بهترین های شان تلاش می کنند و می جنگند.


| آنجلینا / شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر در زندگی بدنبال عشقی پایدار هستید، هرگز روی آدم های رمانتیک حساب باز نکنید.

رمانتیک ها مدام از سکویی به سکوی دیگر در حال جهش هستند. 

بدنبال عشقی افلاطونی می گردند که در روی زمین هرگز پیدایش نخواهند کرد.

حسی در نهایت کامل و آرمانی آن ها را بسوی کمال در عشق سوق می دهد.

اگر از جمله آن افرادی هستید که یک پیوند طولانی و آرام راضی تان می کند، 

از رمانتیک ها فاصله بگیرید.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال

من می ایستم کنار آتش

و تو از دور نگاهم کن

من کنار شعله ها برای تو می میرم

و تو قهر سنگین ت را فراموش کن

قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال

من چادر بر سر می کشم

و بر در خانه ات می کوبم

تو خودت را به نشناختن بزن

و کمی نقل در پیاله ام بریز

من فال گوش می ایستم

و تو برای آشتی نیت کن


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


آگاه باش که عشق 

همین لحظه های شاعرانه اش می چسبد

ساده و روستایی

و بی هدف 

روی چمن ها چهارزانو بزنی 

و یار رو به روشن ترین نقطه ی قلبت باشد

آن وقت باران سرش را بگذارد سر شانه هایت

 و رگبارش ترانه شود زیر گوش دشت

چه باشد و چه نباشد

اینچنین عاشقش باشی

آگاه باش که آه و ناله و اندوه 

عشق را خراب می کند


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


از این تنهایی ها خدا قسمت کند

که بنشینی، زانوها را بغل بگیری

به کسی که نیست فکر کنی

بعد ناگهان کسی از جایی دور

بپرد وسط تنهایی ات

و تعادلش را بهم بریزد!

دست به دلِ آغوشت بگذارد

موهایت را پریشان کند

و توی صورتت فریاد بکشد که آمده تا تمام اتفاق های بد گذشته جبران شود

تو بلند بلند بخندی، 

و او بوسه اش را بگذارد وسط خنده هایت

گاهی زیادی که تنها می شوی

دلت از این سرزده آمدن های 

طولانی می خواهد!!!


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


اصلا فکرش را می کردی،

که با انگیزه عاشق شویم؟

که بی اندازه دل ببندیم؟

هوای حالمان اینگونه بی تاب شود؟

نیمی حال خوب و نیمی دلهره 

بچسبد به مغز استخوانمان؟

دلمان گیر بیفتد 

و شب ها بی لالایی خوابمان نگیرد؟   

تو دنیایم را زیر و رو کنی و من...

راستی، من کجای قلبت جا دارم،

که اینطور زود به زود هوایم را می کنی؟

می دانی؟ 

ساعتی ست که از تو بیخبرم

و انگار نبض هایم دیگر نمی زنند

بیا و بنشین رو به روی چشم هایم

می خواهم بودنت را ابدی کنم


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


جمعه مرد با احساسی ست

که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد

که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد

جمعه زنِ دل نازکی ست

که دلش همزبانی می خواهد

با دست های قوی و انگشت هایی آماده ی نوازشِ چند تار مو

جمعه وقتی این چیزها را ندارد

عجیب دلش می گیرد


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


اشتباه در یک رابطه 

آنجایی رخ می دهد 

که می خواهیم کمبودهای مان را 

با هوس های یک شبه جبران کنیم

به زور می چسبیم به آدم هایی که 

از آنِ ما نیستند 

و از آنِ شان نیستیم

روزی از همین روزهاست که 

آدمِ اصل کاری مان را از دست می دهیم

همان کسی را که 

فکرهای مان به هم نزدیک بود 

و خواسته های مان به هم شبیه

بیش تر وقت ها هم 

هر دو همزمان به یک چیز فکر می کردیم

و اگر یکی از ما حرفی می زد، 

آن یکی می گفت:

_ دقیقا من هم همین را می خواستم بگویم!

و ما اغلب از این آدم های اصل کاری عبور می کنیم

درست مثل خیلی چیزهای اصلِ کاری دیگر...

این اتفاق یعنی 

نقطه ی پایانِ تشکیل یک رابطه ی درست....

یعنی همان نقطه ی 

گم کردنِ آدمِ اصلِ کاری زندگی...


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


اگر توانِ ماندنت نیست

کسی را در آغوش نگیر

که سکوت می کند

تا صدای نفس هایت را بشنود

کسی را در آغوش نگیر

که زود در تو محو می شود 

که زود عادت می کند

کسی را در آغوش نگیر 

که از عشق رنجیده 

و پناه می خواهد  

هرگز شبی بارانی 

پرنده را پناه نده

که در تو حبس می شود

که آسمان را فراموش می کند


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


شب ها کنارم بنشین

از دنیای مردانه ات بگو

از قرارهایی که می گذاری

و از حساب و کتاب هایی که می کنی!

من هم برایت چای می ریزم

و لحظه شماری می کنم

حواست پرت شود

اشتباهی نگاهم کنی 

و از دهانت بپرد،

بگویی:

"راستی حال تو خوب است؟"


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


آدم های خیالباف همیشه حال شان خوب است.

با کسی که دوستش دارند، 

به میهمانی می روند، 

چای می نوشند و می رقصند.  

شادِ شادند. 

کسی را که دوستش دارند همیشه هست.

نه می رود، 

نه می میرد 

و نه خیانت بلد است.

آدم های خیالباف خوشبخت ترینند.

آنقدر فکر می کنند تا باورشان شود 

و بالاخره هم روزی جذب می کنند آنچه را که می خواهند. 


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


بالاخره یک روز بعد از آن همه دلتنگی کسی را که بی تابش بودی،

دوباره بدست می آوری

قول می دهید که اینبار دیگر عشقی در کار نباشد

قسم می خورید که فقط گاهی،

آن هم دیر به دیر،

در یک سربالایی ییلاقی کنار هم قدم بزنید

قول می دهید که دوباره آن روزها تکرار نشود

که باز روز از نو و روزی از نو، نباشد

و آن تعصب های بی مورد و آن آزارهای از روی حسادت های عاشقانه  تکرار نشود.

قرار می گذارید که فقط دوست بمانید و به خیال خودتان حسابی روشنفکرانه رفتار می کنید

روشنفکرانه حسی را مخفی می کنید

و کاملا روشنفکرانه هم زجر می کشید

ولی آرزوی قلبی تان چیز دیگریست،

که ای کاش کسی بیاید و نام این دوستی را بلند بگوید

نام این دل دل کردن و این پا و آن پا کردن ها را به روی تان بیاورد

نام این قدم زدن های ساده ای را که محال است فقط به یک پیاده روی معمولی ختم شود

 از تو می خواهد که قبول کنی این رابطه فقط یک دوستی معمولی ست

تو باز هم گیج می شوی ولی می پذیری همین بودن ساده را

تو فقط می خواهی که باشد

نامش مهم نیست

ولی آرزو می کنی کاش کسی پیدا شود و زیر گوشش بخواند که این فقط یک دوستی معمولی نیست

این همان است که بوده

این دل دل کردن ها نامش عشق است و نه چیز دیگر


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


دقیقا وقتی که انتظارش را نداری، دوباره سر و کله اش پیدا می شود

تمام تابستان را با هم در بلوار کاج های سبز قدم می زنید و می خندید و حال تان خوب است

اصلا هم به این کاری ندارد که تو تازه داشتی به نبودنش عادت می کردی

آمده تا تو را باز به به خودش وابسته کند

و بعد یک روزی که سخت دلبسته می شوی، ترک َت می کند

و آن وقت است که تو عاشق می شوی

فقط در یک رفت و برگشت

به همین راحتی

گیج از آن آمدنِ بی دعوت

و مَنگ از این رفتنِ بی دلیل

دلت می خواهد تا ته این بلوار را تنها بدوی و از تمام سایه های شهر فرار کنی

از تمام سایه ها بجز سایه ی خودت که همیشه هست

تا آخر این بلواری که حالا دیگر هوایش فقط استخوان هایت را می سوزاند.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


برخیز با بوسه ای از لبِ صبح

با نوش دارویی از تنِ آخرین روز از اردیبهشت 

کسی در تو انتظار می کشد

که زنجیر زنگ زده ی اتاقکش را باز کنی

و بگذاری کمی هم او نفس بکشد

بیرون بیاید، رها شود

و فقط یک امروز را زندگی کند

کسی در توست که سکوتش

دارد به روح تو فشار می آورد

امروز را به او ببخش.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...

تو نباشی

۲۴
ارديبهشت


من به خیلی چیزها عادت کرده ام

عادت کرده ام بنشینم پشت میز عصرانه

از پشت پنجره آدم ها را تماشا کنم

چای بنوشم

سیگار بکشم

شعر بخوانم

تو نباشی

تو نباشی

تو نباشی.


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


نگفتم بیا از این دیوارها بگذریم!

نگفتم این دیوارها عجوزه ی پیری را در خود مچاله کرده اند 

که هر شب لالایی خوفناکش تن این خانه را می لرزاند!

گفتم گاهی برای ماندن باید از خیلی چیزها گذشت

باید نجنگید

باید عبور کرد

جنگ مردان زیادی را شیمیایی کرد

و خودش خاتمه گرفت،

قبل از اینکه به داد کشتگانش برسد

این دیوارها می ریزند

و ما از هم دورتر و دورتر می شویم

گاهی باید به بعضی چیزها خاتمه داد

گاهی باید نجنگید

باید عبور کرد

و رفت


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...


شادا به این اردیبهشت های پر از تو

شادا به خنده های نوبرانه ات

به بوسه های یواشکی زیر یک طاق بنفش

به بوی خوش نفس هایت

به این اردیبهشت های همیشه با تو


| شیما سبحانی |

  • پروازِ خیال ...