کافه شعر

******
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...

" دنیا به شاعرها بدهکاره "

******
برای دیدن عکس در سایز واقعی
بر روی آن کلیک کنید.
امیدوارم از پست ها لذت ببرید :))

کسی چه میداند

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۲۰ ب.ظ


کسی چه میداند؛

زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است، یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد...

کسی چه میداند؛

مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدنِ زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد...

کسی چه میداند؛

زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های هم نفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا کسی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه....

کسی چه میداند؛

خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مردش مرتب میشود و بوسه های همسرش سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته...

کسی چه میداند؛

زنی که مشتش را پر از قرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد... 

این شهر

صندلی های مترو

گوشه های پارک ها

اتوبان های پر از ماشین های تک سرنشین با شیشه بالاکشیده

پر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است...

زیر این آسمانِ آبیِ دود گرفته

پر از کسانی است که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشیشان را بفهمی،

اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای دردِ جانشان،

زندگیشان از هزار مردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند...

اینجا روی ِ این زمینِ متزلزلِ گرد ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را بکنی هست، جز حالِ واقعیشان...

ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برایِ باطنِ زندگیِ خودمان آه میکشیم...


| فاطمه جوادی |

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۶/۰۸/۰۹
  • ۱۰۹ نمایش
  • پروازِ خیال ...

فاطمه جوادی

نظرات (۳)

فوق العاده بود:)✌❤
پاسخ:
نویسنده فوق العاده نوشته :)
ممنونم از حضورتون :))
این شهر
صندلی های مترو

گوشه های پارک ها
کسی چه میداند
تصویر قشنگیه___
پاسخ:
و کمی تلخ البته...
”کسی چه میداند؛

زنی که مشتش را پر از قرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد... “

نویسنده زن است و نمی‌داند:

مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد... بیشتر از زندگی بریده یا مردی که زنش می‌گوید «به جایی می‌رسونمت که خودکشی کنی» ولی طلاقش نمی‌دهد...



پاسخ:
چه تصویر تلخی :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی